مسألة 9: « إذا توقف تطهير المسجد على تخريبه أجمع كما إذا كان الجص الذي عمر به نجساّ أو كان المباشر للبناء كافراّ فإن وجد متبرع بالتعمير بعد الخراب جاز ، وإلا فمشكل ».[1]
سيّد يزدى قدس الله سرّه مىفرمايد، اگر تطهير مسسجد موقوف شد به تخريب كلّ المسجد ايشان مىفرمايد: در وجوب التّطهير بلكه در جواز التّطهير در اين صورت اشكال است. جواز التّطهير مشكل است فرضاً عن وجوبه. مىفرمايد، بله اگر باذل ديگرى موجود بشود باذل كه اگر تخريب بكند او دوباره مىسازد مسجد را. اين جور باذلى موجود بوده باشد جاز. وجوب ندارد ولكن جايز مىشود. عرض مىكنم بر اينكه فرض مىفرمايد مثلاً مسجد را كه بنّائش كافر بوده است. بنائاً على نجاسة الكافر يا فرض كنيد اين مسجد را بنا كردهاند و در بنائش استعمال مىكردند آبى را كه آن آب بعد انكشف كه نجس بود. مثل اينكه آب قليلى بود كه آب قليل را از چاه مىكشيدند يا از جاى ديگر پر مىكردند به مخزنى كه كمتر از كر است. و بعد معلوم شد كه در مخزن ميته است. حيوانى ميته بود و آن آبى را كه استعمال كردند در بنا چون كه متنجّس بود، مسجد نجس شده است. ايشان مىفرمايد در ما نحن فيه اين وجوب التّطهير نيست. براى اينكه ادلّه وجوب ازاله نجاست از مساجد، آن صورتى را مىگويد كه بعد از ازاله، مسجد بوده باشد. و معوّن به عنوان مسجد بشود. و همان موضوع محفوظ بماند. و مفهوم اين است در اين صورت تطهير ملازم است با تخريب و انتفاع اينكه اين بنا ديگر بنائى نيست تا مسجد بشود. بدان جهت ادلّه وجوب التّطهير نمىگيرد. و از آن طرف هم در ما نحن فيه اصل جوازش محلّ كلام است. جوازش را نمىشود گفت. چون كه جواز تخريب در ما نحن فيه منافى است با الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها كه بايد بر خلاف الوقف كه تخريب است، عمل نشود. و رواياتى هم كه در تخريب مساجد وارد است، آن روايات هم در ما نحن فيه حاكم است. و به عبارت ديگر، مقتضاي ادلّة حرمت التّخريب و حفظ الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها مقتضايش اين است كه در ما نحن فيه وجوب التّطهيرى كه نيست، جوازش هم نبوده باشد. اگر كسى بگويد حرمت التّخريب با جواز التّطهير متزاحمين است و در ما نحن فيه قطع داريم كه وجوب التّطهير اهميتى ندارد. اهميت در ناحيه حرمت التّخريب است. كسى اين را بگويد باز نتيجهاش عبارت از اين است كه تخريب جايز نباشد. چون كه اهم است.
كانّ از عبارتى كه ايشان در ذيل دارد، از او بعضىها استفاده كردهاند كه ايشان ناظر به صورت تزاحم است. كه حرمت التّخريب را با وجوب الازاله متزاحمين مىداند و حرمت التّخريب اهم است. چون كه مسجد از بين مىرود. بدان جهت جايز نيست اين را تخريب كردن. حرمت التّخريب مقدّم است. بدان جهت در ذيل فرموده است كه اگر باذل موجود است، يك حاجى ايستاده است كه مىگويد بزنيد بكوبيد همهاش بالاى من. و شخصى هست كه پاى قولش مىايستد، فرار نمىكند. دلگرمى نمىدهد به مردم فقط. عمل مىكند. اين جور باذل است، در اين صورت نه، وجوب التّطهير اهم است. چون كه وجوب التّطهير در اين صورت اهم است، مىزنند و تخريب مىكنند. احتمال دارد نظر صاحب عروه به اين باشد.
ولكن آنى كه در ذهن ما است ايشان مىفرمايد اين كه گفتيم تطهير جايز نيست به واسطه ادلّة حرمة التخريب است كه تخريب مسجد و الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها اقتضا مىكند كه دست به اين بنا نزنند. و در صورتى كه باذل ديگرى موجود است ادلّه تخريب نمىگيرد. چون كه روايات هست، سيره مستمره هم هست. مساجد را تخريب مىكنند كلّش را يا بعضش را توسعه مىدهند بر مصلحت مصلّين و امثال ذلک در ما نحن فيه اين بنا را بكوبند، دوباره بنا كنند كه پاك بشود اين بر صلاح مصلّين است. ديگر كسى دست تَر زد نجس نمىشود. يدش متنجّس نمىشود، رجلش متنجّس نمىشود. ادلّه حرمت التّخريب در صورتى كه باذل بوده باشد، آن داخل است بذل او و تعمير او در اصلاح المسجد و در عمارت المسجد و در تصرّف كردن در مسجد بما هو صلاح المصلّين و المتردّدين ادلّه حرمت التّخريب اين صورت را نمىگيرد. اين جا جايز مىشود. اين مراد صاحب عروه است. چرا مرادش اين است؟ براى اينكه فرمود، لو وجد باذلٌ جاز. نفرمود كه لو وجد باذلٌ وجب. اگر در صورت بذل وجوب التّطهير اهميت پيدا مىكرد، در اين صورت تخريب واجب مىشد. از باب تزاحم مىشد. چون كه آن اهميت پيدا كرد. اين كه فرموده است، بما انّه ايشان در ما نحن فيه مىفرمايد جازّ اين معلوم است كه مىگويد، مراد ادلّه حرمت التّخريب اين صورت را نمىگيرد. نه اينكه ادلّه وجوب الازاله مىگيرد. نه. ادلّه وجوب الازاله اين صورت را نمىگيرد. ادلّه وجوب الازاله همان است كه گفتيم. گفتيم، ادلّه وجوب الازاله جايى است كه بعد از ازاله مسجد بماند. در ما نحن فيه اگر ازاله بشود آن مسجد مىرود. اين بنا ديگر است.
پس على هذا آن بنا اوّلى مىرود. ادلّه وجوب الازاله اين جا را نمىگيرد. منتهى مىگفتيم تخريب جايز نيست لحرمت تخريب المسجد و الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها وقتى كه باذل پيدا شد، عنوان عوض مىشود. عنوان در تخريب مسجد اصلاح المسجد مىشود. بما هو صلاح المسلمين. مثل توسعه مىشود. فرض كنيد اوّل بنائش خاك آهك بود يا شن آهك بود از اين بنا كرده بودند هى موش و عقرب مىآمدند. مثل آن مساجد سابقى ديگر. الان مىخواهد محكم با سيمان و اينها بسازد كه فقط در زلزله يوم القيامه از بين برود. خوب اين بما هو صلاح المسلمين است. جايز مىشود. و سيره هم از صدر اسلام بود مضافاً بر اينكه روايات هم هست. مراد ايشان اين است.
پس به حسب گفته ايشان نتيجه اين شد لو توقّف تطهير المسجد على تخريبه در اين صورت وجوب الازاله بلكه جواز الازاله كه به تخريب است مشكل است مگر اخذاً به ادلّه حرمت التّخريب و تخريب المساجد كه از فتواى تعمير المساجد هم استفاده مىشود كه تخريبش حرام است. و هكذا الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها الاّ اذا وجد باذلٌ كه آن وقت تخريب بر صلاح مصلّين مىشود و آن وقت جايز مىشود. حرمت مرتفع مىشود. اين به حسب فرمايش ايشان است. عرض مىكنيم در ما نحن فيه على ما تقدّم ما دليل نداريم بر اينكه مسجد بايد پاك بوده باشد بواطنش. باطن ديوار بايد پاك بوده باشد. يا خارج ديوار پاك باشد. خيلى انسان بخواهد از ادلّه استفاده كند همين است كه سطح ظاهر مسجد بايد پاك بشود. سطح ديوارها هم سطح ظاهرىاش بايد پاك بشود. على هذا الاساس مىشود سطح را فقط پاك كرد. فقط با آب قليل هم مىشود. شلنگ را مىگيرند همه جاى مسجد ظاهرش پاك مىشود. بيشتر از اين هم ما دليل نداريم. و معلوم هم نيست. اگر بناى دوّمى راقى از بناى اوّلى نباشد. و شخصى مىخواهد بعد از تخريب بنايى بكند كه قابل قياس به بناى اوّلى نيست. وسيع بكند. منافذش را زياد بكند. روشنىاش را زياد بكند آن عيبى ندارد. و امّا شخصى بعد از تخريب همان جور بنا مىكند. ما دليلى به جواز اين تخريب نداريم. همان جورى كه اوّل بنا شده بود، همان نحو بنا مىكند. منتهى بنا پاك مىشود به بواطنش. اگر ظاهرش را پاك بكنم، بناء اوّلى مىماند. اگر بخواهم بواطنش هم پاك بشود تخريب مىشود و مثل بنا اوّلى درست مىشود. بناى اوّلى كمتر از بناى ثانى نيست. در اين صورت ادلّه حرمت تخريب الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها رفع يد از آنها فى غايت الاشكال است. آن مقدارى كه ما پهلوان فقهى باشيم مىتوانيم ملتزم بشويم تخريب مسجد، آن هم بعضى علماء اشكال كردهاند و جاى اشكال هم به نظر مىرسد. چون كه الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها مىگويد: بر اينكه وقف اوّلى بايد حفظ بشود. تخريب بر خلاف وقف اوّلى است. ولكن خيلى پهلوان باشيم مىگوييم در صورتى كه صلاح مصلّين است تخريب، لتّوسعه است يا تجديد بنا است. بناى اوّلى كهنه شده است و موش و عقرب مىآيد، حيوانات موذى مىآيد، رطوبت دارد، تخريب در اين صورت مىگوييم عيبى ندارد. پهلوان باشيم اين مقدار را مىگوييم.
و امّا در صورتى كه بناى دوّمى مثل بناى اوّلى است و هيچ فرقى ندارد. و مىشود بناى اوّلى را هم حفظ كرد به تطهير ظواهرش، در اين صورت تخريب مشكل است و ان وجد متبرعٌ.
سؤال؟ مگر در شهر شما اين كار را بكنند. فرض مسأله اين است كه بنائى را ساخته است و مىگويد جعلت هذا البيت، بيت الله وقفت هذا مسجداً بيت است به عنوان بيت. پس على هذا الاساسى كه هست، مطلب همين است كه خدمت شما عرض شد.
مسألة 11: « إذا توقف تطهيره على تنجيس بعض المواضع الطاهرة لا مانع منه إن أمكن إزالته بعد ذلك كما إذا أراد تطهيره بصب الماء واستلزم ما ذكر ».[2]
بعد صاحب العروه يك مطلب ديگرى را مىفرمايد. و آن مطلب ديگر عبارت از اين است كه اگر تطهير مسجد موقوف شد به سرايت النّجاست الى ساير مواضعٍ طاهره. مثلاً فرض كنيد كه كف مسجد به بول نجس شده است و اين بول را هم اگر گفتيم بر اينكه دو دفعه بايد بشوريم. با آب قليل. آب كر هم نيست. با آب قليل دو دفعه بايد بشوريم. يا كسى ملتزم شد كه غساله نجس است ولو شىء به يك دفعه شستن پاك بشود غسالهاش نجس است. وقتى كه اين آب را به موضع متنجّس صب (يعني ميريزيم) مىكنيم، آن وقتى غسل محقق مىشود كه جريان بكند از اين موضع آب. بخواهد از اين موضع متنجّس جريان بكند مىرسد به مواضع طاهره ديگر. غساله نجسه مىرسد به مواضع طاهره. تطهير موقوف است به تنجيس بعضى مواضع الطّاهره كما اينكه صب بكند ماء را بر موضع متنجّس كه بايد جريان پيدا بكند تا غسل محقق بشود. در اين صورت آن مواضع طاهره نجس مىشود. اين چه جور است؟ ايشان مىفرمايد، اشكالى ندارد. اين موضع طاهر فرض كنيد آن موضع طاهرى كه هست نجس شد غساله اوّلى را كه ريختند از اين جا رفت به آن جا نجس شد، آب دوّمى آن جا نجس شد لا بالبول بل بالماء المتنجّس بالبول. و بما اينكه در ماء متنجّس بالبول يك دفعه شستن كافى است. يك دفعه ديگر كه آب را ريختند از موضع متنجّس به بول و به آن موضع ريختند، همهشان پاك مىشود. اين عيبى ندارد. در بيوت هم همين جور است كه اين كار را مىكنند ديگر. اين اشكالى ندارد. چرا اشكال ندارد؟ ما ادلّهاى كه داشتيم بر حرمت تنجيس مساجد، آن ادلّه كجا بود؟ آن ادلّه فهواى ادلّه وجوب ازالة النجاسة بود. آن ادلّهاى كه مىگفت ازاله نجاست بايد از مسجد بشود و نجاست از مسجد دور بشود، آن ادلّه مىگفت: بر اينكه تنجيسش حرام است. اين ادلّه اين جور تنجيس را نمىگيرد. اين جور تنجيسى كه ازاله نجاست به او موقوف است او را نمىگيرد. آن تنجيسى كه تنجيس حدوثى است و ربطى به ازاله نجاست ندارد بلكه ازاله نجاست بعد از آن تنجيس واجب مىشود، او را مىگويد. امّا تنجيسى كه موقوفٌ عليه ازاله است، او را ما از فحوي نفهميديم. از غير فحوي هم نفهميديم. بلكه ادلّه وجوب ازاله نجاست بالدّلالة الالتزاميه دلالت مىكند كه اين جور تنجيس عيبى ندارد. اين هم اين مسأله است.
بعد رسيديم به اين مسأله مهمّهاى كه اگر توجّه بفرماييد مسألهاى است استفاده كردنى. ايشان مىفرمايد[3] اگر تطهير مسجد از نجاست موقوف به بذل المال بشود، آن بذل المال واجب مىشود. خوب مسجد نجس شده است، اگر انسان بخواهد اين را تطهير بكند بايد بذل مال بكند. تا تطهير ممكن بوده باشد. يا مثلاً آب بخرد يا دلو بخرد و امثال ذلک تا بيايد اين جا را تطهير بكند. يا شيلنگ بخرد بيايد اين جا را تطهير بكند. و امثال ذلک. يا بايد كارگر بگيرد اين جا را بكنند و امثال ذلک. بذل مال مىخواهد. ايشان مىخواهد در اين صورت هم وجوب ازالهاى كه هست، ازاله نجاست واجب مىشود. يعنى اين بذل المال هم قهراً واجب مىشود. چون كه موقوفٌ عليه ازاله است. بعد مىفرمايد و هل يضمن من كان سبباً؟ آن كسى كه سبب بود لنجاسة المسجد و هل يضمن من ساير سبباً لتنجّس المسجد او ضامن؟ اين مال مىشود يا نه؟ مىفرمايد بر اينكه اقوي الثانى. اقوي اين است كه ضامن نمىشود. يضمن او لا يضمن. اقواء ثانى است كه ضامن نمىشود.
مسألة 12: « إذا توقف التطهير على بذل مال وجب ، وهل يضمن من صار سبباّ للتنجس وجهان لا يخلو ثانيهما من قوة ».
پس در ما نحن فيه ايشان دو مطلب فرمود.
يكى اينكه در تطهير بذل المال اگر موقوف بشود تطهير به او واجب مىشود. و دوّمى اين است كه آن مالى كه بر تطهير اين جا صرف شده است، آن مال را آن كسى كه سبب بر نجاست شده است او ضامن نمىشود. اين دو تا حكم را بيان فرموده است. به نظر ما اين است كه اين دو حكم هر دو تمام است. هر دو حكم متينى است. بذل المال واجب است. و هكذا آن كسى هم كه سبب شده است، آن هم ضامن نمىشود اين مال را. چرا در ما نحن فيه بذل المال واجب است؟ براى اينكه اگر ما بنا گذاشتيم از آيه مباركه انّما المشركون نجس فلا تقربوا المسجد الحرام از اين استفاده كرديم كه منع مشرك و اخراج مشرك از مسجد الحرام واجب است براى مسلمانها ولو موقوف به بذل مال باشد. اين جور استفاده كرديم. جنّبوا مساجدكم عن نجاسه. نجاست را از مسجد بيرون ريختن واجب است ولو اين تجنيب المساجد عن نجاسه موقوف به بذل المال بوده باشد. اگر اين را استفاده كرديم، اين اطلاق را استفاده كرديم، در ما نحن فيه اخذ به او مىشود. جماعتى ما نحن فيه را قياس كردهاند به مسأله تكفين الميّت. علماء فتوا دادند. يكى از آنها اين صاحب العروه است كه اين جا اين فتوا را داد. در مسأله تكفين الميّت انشاء الله خواهد رسيد. ايشان فرموده است اگر ميّتى است كه تركهاى ندارد، كفن ندارد، بر ديگران واجب نيست او را كفن بخرند، تحصيل كفن كنند، و آن ميّت را تكفين كنند. اين وجوب ندارد. همين جور بعد از غسل دادن لخت و عريان نماز مىخوانند و مىگذارند قبرش. مىخواهد چه كند كفن را؟ شراء الكفن و تحصيل الكفن بر ميّتى كه كفن ندارد بذل الكفن واجب نيست. عبارت فقهىاش اين است. اگر مىخواهيد عبارتى بگوييد كه فقها مىگويند، بگوييد بذل الكفن واجب نيست. خوب، چرا بذل الكفن واجب نيست؟ آن جا اين جور گفتهاند، گفتهاند بر اينكه اگر آن دليلى كه به ما گفته است تجهيز ميّت واجب است، تجهيز هم عبارت از تغسيل و تكفين و دفن است. تكفين يعنى ميّت را به كفن كردن. خوب ميّت را به كفن كردن اين جا موقوف است به تحصيل الكفن. چون كه كفن ندارد ميّت. گفتهاند يك وقت ميّت خودش كفن دارد، يك وقت ندارد. در صورتى كه ميّت كفن داشته باشد، خوب آن جا به اين اطلاق دليل عمل مىكنيم. و امّا در جايى كه احتياج داشته باشد به تحصيل الكفن كه ما كفن را تحصيل كنيم، قاعده لا ضرر مىگويد بر اينكه ما جعل عليكم فى الدّين من حرج و الضّرر يعنى حكمى كه ضررى است و تكليفى كه ضررى است بر شما جعل نشده است. خوب ما يك هزار تومان بدهيم به كفن و بياييم اين ميّت را دفن كنيم اين تكليف، تكليف ضررى است و بما انّه تكليف ضررى است. اين جا تكفين واجب نيست. آن مسأله را در ما نحن فيه پياده كردهاند و گفتهاند بر اينكه در ما نحن فيه تطهير يك وقت مفتى است. آب و لوله و شيلنگ آن جا هست بيا يك كمى بگير به اين جا كه مسجد پاك بشود. اين واجب است اين تطهير.
و امّا در جايى كه تطهير و تجنيب مساجد عن النجاسة موقوف به بذل المال است، قاعده لا ضرر نفى مىكند اين وجوب را. مىگويد اين وجوب نيست. جواز را نفى نمىكند. اين تكليف وجوبى چون كه ضررى است مثل تكليف وجوب التّكفين، بدان جهت نه واجب نيست. مگر موقوف باشد به بذل مال يسيرى. يك كاسه نايلونى است كه 5 تومان است. الان 5 تومان ضرر نمىگويند. انسان 5 تومان خرج بكند براى تطهير، ضررى را قاعده لا ضرر رفع مىكند كه در رفع او امتنان على المسلمين امّت است. و امّا 5 تومان، 1 تومان، 10 تومان، صرف كردن اينها امتنانى نيست. اگر تطهير موقوف باشد بر بذل مال كثير به نحوى كه ضرر معتنابه بوده باشد يا حرجى بوده باشد، در اين صورت است كه بذل المال واجب نيست. عرض مىكنيم بر اينكه در ما نحن فيه قاعده لا ضرر و لا حرج[4] حكومتى ندارد. چرا ندارد؟ چون كه واجب، واجب كفايى است. واجب چون كه واجب كفايى است نگفته است كه بذل مال را يك نفر واجب است بكند. بر هر شخص كه وجوب عينى ندارد مثل وجوب اخراج زكات و خمس. فرض بفرماييد اين واجب است در اين صورت. اين به دو نحو مىشود.
يكى به اين مىشود كه پول را يكى بدهد.
ديگرى اين است كه يك عدّهاى پول كثير را بدهند كه نسبت به همديگر به هر كدام حساب بكنى نسبت به هر كدام مال يسير است. اين جور نيست كه يك ضرر مهمى بوده باشد. در اين صورت چرا قاعده لا ضرر رفع كند وجوب را؟ آن جايى كه موقوف است به صرف مال غير از يك شخص نيست. كس ديگرى نيست. اين بيچاره هم اگر مال را صرف كند، زن و بچّهاش شب گرسنه مىمانند يا فردا و پس فردا مىترسد بر اينكه چيزى ندارد، خرجى ندارد، اوضاع جور نامناسب باشد، حرجى باشد بله. و امّا در جايى كه وجوب، وجوب كفايى است كه فرض اين است، موقوف به بذل مالى است كه همين جور جمع مىكنند و همين جور صرف مىكنند كه خارجاً هم همين جور است.
امّا مسأله تكفين قياس به ما نحن فيه نمىشود. آن جا هم وجوب، وجوب كفايى است تكفين. شاهد بر اينكه قياس به ما نحن فيه نمىشود اين سيّد خدا رحمتش كند. درجاتش عالى است. متعالى كند سيّد يزدى آن جا خودش فرموده است كه بذل الكفن واجب نيست. لخت بكنند زير قبر. همان سيّد اين جا گفته است بذل المال واجب است. سرّش اين است كه در باب كفن وارد شده است كه اوّل ما يخرج من تركة الرّجل الكفن. كفن حتّى بر ديون هم مقدّم است. نه اينكه دين، وصيّت ثم الارث. وصيّت با ارث در يك رتبه است. ثمّ نيست. اين اشتباه است. وصيّت با ارث در مرتبه واحده هستند. امّا دين مقدّم است. كفن بر دين هم مقدّم است. اوّل ما يخرج من تركة الرّجل همان كفن است كه در روايات متعدده است. يكى صحيحه عبد الله ابن سنان.[5] از آن استفاده مىشود كه براى مردم بذل الكفن واجب نيست. كفن بايد از تركه مرد خارج بشود. از او استفاده مىشود كه بر مردم فقط جعل الميّت فى الكفن. كفن به نحو قضيه حقيقيه اگر موجود بود كفن جعله فى الكفن بر مردم واجب است كه از آن تعبير به تكفين مىكند. بدان جهت مىگويند كه واجب بر مسلمانها جعل الميّت فى كفنه است. آن كفنى كه ما ترك دارد، او واجب است. از روايات اين استفاده مىشود. شاهد بر اين فتواى اين فقها است كه يكى هم همين سيّد يزدى قدس الله سرّه است [6]كه آن جا فرموده است بذل كفن واجب نيست بلكه جايز است. بذل كفن مستحب است. مستحب بودنش جاى احسان الى الميّت است. در او شك و شبههاى نيست. وجوب ندارد. روى اين اساس او را همين جور لخت قبر مىكنند و مىگويند عريان آمدى. عريان هم برو.
پس على هذا الاساسى كه هست، على هذا الاساس اين حكم اوّلى سيّد تمام است. كه در اين صورت لو توقّف تطهير المسجد على بذل المال وجب.
امّا و هل يضمن من سار سبباً لتنجّس المسجد؟ آن جا مىگويد، و الاقوي ثانى. اقواء همان دوّمى است كه ضامن نمىشود. يضمن او لا يضمن ثانى لا يضمن است. نمىشود. ما سابقاً عرض كرديم كه ضمان تلف العين يا اتلاف العين يا ضمان طرف الوصف فى اليد او اتلاف الوصف ضمانش در املاك مىشود. جايى كه عين ملك كسى بوده باشد ملك شخصى بوده باشد آن وقت در يد غاصب تلف بشود يا كسى اتلاف كند او را يا اتلاف وصف كند. يا وصف در يد ضمانى تلف بشود ضامن است. روى اين حساب گفتيم اتلاف و تلف در مساجد داخل ضمان نمىشود. چرا؟ چون كه مساجد ملك نيست. بنا و اجزاء بنا ملك احد نيست. چون كه وقف در مساجد تحرير است. آن كسى كه اين مسجد را بنا كرد، و گفت بر اينكه وقفته مسجداً گفت يا اينكه درهايش را باز كرد كه ايّها المصلّين بياييد اين جا نماز بخوانيد. به قصد اينكه مسجد باشد بر او و مسجد بوده باشد، كه وقف معاطاطى است، او تحرير كرد اين ارض و بنا را از روي رغبت و ملك كسى نمىشود. بيت الله است. مختص به خداوند است. اختصاص داده شده است به عبادت الله. و آنى كه با عبادت الله در اين جا منافات ندارد. مثل فرض كنيد كسى بخوابد غريبى يا غير غريبى بخوابد و امثال ذلک
عبادت هم نماز باشد يا چيزهاى ديگرى هم باشد مثل تعزيه خوانى يا فاتحه گرفتن يا درس خواندن و درس گفتن و امثال ذلک كه منافى با صلاة نيست. اينها هم عيبى ندارد. اين وقف كرد براى اين. وقف، وقف تمليكى نيست. پس كسى اگر آمد اين جا را خراب كرد يا شيشهاش را شكاند يا پنجرهاش را شكاند مالى را كه از كسى تلف نكرده است تا ضامن بشود. بدان جهت گفتيم نه در ما نحن فيه نه ضمان العين است و نه ضمان الوصف است. و انّما ضمان العين و ضمان الوصف در املاك مىشود. منتهى چه آن املاك چه املاك شخصيه بشود، مثل كسى فرش كسى را سوزانده است يا كتاب كسى را اتلاف كرده است و امثال ذلک ملك، ملك شخصى بشود يا ملك عام بشود. مال حكومت را، مال فقرا را، منصوص هم هست ديگر. آن كسى كه زكات را عزل كرده بود منتظر بود بر اينكه به اربابانش برساند آن زكات تلف شد. مىگويند ضامن نيست. چون كه منتظر بود عزل كرده بود. و اربابانش تا بيايند حاضر بشوند، و امّا نه حاضر شدهاند. مستحق هم حاضر شد نداد ضامن است. بر كه ضامن است؟ بر ارباب زكات عنوان. بر عنوان كه جامع ما بين موارد هشتگانه است او را ضامن است. ملك مال عنوان است. ضمان دارد. منصوص هم هست. بدان جهت در ضمان فرقى نمىكند كه ضمان ملك شخصى بشود يا ملك عام بشود. عنوان بشود. بدان جهت در وقوف تمليكيه و انتفاعيه گفتيم ضمان هست. ولكن در مساجد اين معنا كه ضمان اتلاف الوصف و اتلاف العين نيست. اين را سابقاً گفته بوديم اين قدر. و اين را هم گفته بوديم كه در جايى كه وصف تلف بشود، انسان آن وصف را ضامن مىشود. قيمت ما بين الصّحيح و المعيب را. اين را گفته بوديم.
مثل اينكه اين را كه گفته بوديم سيّد يزدى آنها را مىدانست و آنهايى كه گفته بودند ضامن مىشود آنها هم مىدانستند كه مساجد ملك نمىشود. اتلاف وصف و اتلاف عين نيست. مع ذلک كه بعضىها فرمودهاند اين شخص ضامن مىشود، آنها اين جور مىگويند آن كسى كه هزار تومان خرج كرد و اين مسجد را تطهير كرد واجب بود ديگر. بذل مال واجب شد. مىگويند آن هزار تومان را آن كسى كه اين مسجد را نجس كرده است اين هزار تومان را بر او اين اتلاف كرده است. نه وصف المسجد تلف شده است و اتلاف شده است. نه. اين هزار تومانى كه آن شخص بيچاره آمد و خودش هم سخت بود برايش هزار تومان را در آورد و خرج در تطهير اين جا كرد، اين هزار تومان را اين شخص اتلاف كرده است بر او. اين كسى كه نجّس المسجد من اتلف مال الغير فهو ضامن ولو در ما نحن فيه مباشر كس ديگرى است. مباشر آن كسى است كه هزار تومان را مىبرد سطل مىخرد، شيلنگ مىخرد، كذا مىخرد، او مباشر اتلاف است. مثلاً گچ مىخرد يا آهك مىخرد كه اينجا را تطهير كند. ولكن سببش اين است چون كه سبب در ما نحن فيه اقوي است، بدان جهت مستند به اين كس مىشود. سيّد هم همين را مىگويد. و هل يضمن آن مالى كه تطهير به او موقوف است، كارى با وصف و اينها ندارد. آن مالى كه موقوف است تطهير مسجد به او آن مال را ضامن مىشود من سار سبباً لتنجّس المسجد او سبب شد. تسبيب است ديگر. نجاست مسجد را درست كرد يعنى اين تنجيس مسجد اين سبب است. اين تسبيباً اين مال را اتلاف كرده است. اين اتلاف را ضامن مىشود. بدان جهت مىگويد كه الاقوي الثّانى. اين جا جاى اتلاف نيست. اين شخص اتلاف نكرده است. اين شارع اتلاف كرده است كه گفته است مسجد تطهيرش واجب است. و الاّ اگر شارع نگفته بود مسجد تطهيرش واجب است، آن مال صرف نمىكرد. تنجيس مثل خون را ماليدند اين جا مثل آن آب بينى مخته را به بول عربها ماليدن است. فرقى نمىكند كه انسان آب بينىاش را به كف مسجد بمالد يا خون بمالد. فرقى نمىكند. آن كسى كه بينىاش را ماليده است او چه چيز را اتلاف كرده است؟ آن اگر چيزى كرده است، اين هم همان را كرده است. بيشتر از اين كارى نكرده است. اتلاف كه نكرده است. پس اين كه هزار تومان خرج مىكند آن يكى نمىكند، شارع است كه ازاله نجاست را واجب كرده است. يك مثالى بگويم كه بهتر از ماها گفتهاند آن مثال را و در يادتان باقى بماند، فرض كنيد شخصى مستطيع است. مال دارد. مثلاً 40 هزار تومان دارد كه مصارف خرج سفر است.
40 هزار تومان دارد كه مصارف حج را كافى است اين 40 هزار تومان. امّا به شخصى 30 هزار تومان مقروض است و آن مرد هم مىخواهد. مىگويد پول ما را بده. اين دين دارد. دينش نمىگذارد اين شخص وجوب الحج داشته باشد. دين مطالبه دارد. يا دينى دارد مطالبه نمىكند الان و لكن اين را صرف در حج بكند ديگر نمىتواند اداى دين بكند عند المطالبه. اين حج برايش واجب نيست. امّا اگر دين نداشت حج برايش واجب بود. 40 هزار تومانى موجود است همهاش. تازه و صاف. آن شخص گفت كه فلانى ابرئت ذمّتك من دينى. برو راحت بخواب. من آن پولى كه سى هزار تومان از تو مىخواستم او را بخشيدم، ذمتك را برى كردم. خوب اين شخص مىگويد كه خدا پدرت را بيامرزد. خوب شد دين ما را ابرا كردى. يك چهل هزار تومان هم بايد بدهى. خوب اين گفت ابرا كردم ذمتك را. چرا چهل هزار تومان به تو بدهم؟ مىگويد براى اين كه تو سبب شدى كه حج بر من واجب شد. حج بر من واجب نبود. الان تو كه ذمتك را ابرا كردى سبب شدى كه من چهل هزار تومان صلب كند. در بياور ببينم. اين فرق ما نحن فيه و آنجا هيچ چيز نيست.
آنجا مىگويد بابا خدا به تو گفته است حج برو، من كه نگفتهام. خدا گفته است مىخواى برو، مىخواى نرو. خودت مىدانى. اين هم كه بينىاش را، خونش را ماليده اينجا، مىگويد من نگفتم كه هزار تومان صرف كن، خدا گفته اين را. مىخواهى بكن، مىخواهى نكن. يادتان باشد اين همين جور است قاعده كلىاش يادتان باشد كسى كه موضع تكليفى را بر غير درست كند بر سايرين كه امتثال سايرين به آن تكليف را موقوف به بذل المال است موجود موضوع لا يضمن شيئا. چيزى را ضامن نمىشود. چون كه در ما نحن فيه ضرر از ناحيه حكم الشرع است و تكليف شرعى هم گفتيم كه ضررى نيست. چون كه مىتوانند هر كدام همين جور جمع بشوند اشتراكا اينجا را تطهير كنند والله سبحانه تعالى هو العالم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص86-87.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص87.
[3] إذا توقف التطهير على بذل مال وجبو هل يضمن من صار سببا للتنجس وجهان لا يخلو ثانيهما من قوة؛ ؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص87.
[4] قاعده لا ضرر و لا حرج دو قاعده ی مهم فقهی اند که عناوين آنهااز روايت که از «لا ضرر و لاضرار » و دومی از آيه مبارکه: «ماجعل عليکم فی الدين من حرج » اصطياد شده است (س. م. ی. م. س)؛ ر. ک: سوره حج(22) آيه 78؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)،ج18، ص32.
[5] =؟
[6] يستحب بذل الأرض لدفن المؤمنكما يستحب بذل الكفن له و إن كان غنيا؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص454.