درس دویست و هفتاد و سوم

احکام تنجيس و تنجس مساجد و ملحقات آن

مسألة 19: « هل يجب إعلام الغير إذا لم يتمكن من الإزالة ؟ ‌الظاهر العدم إذا كان ممّا لا يوجب الهتك ، وإلّا فهو الأحوط ‌».[1]

ادامه بحث اعلام به ديگران در فرض عدم تمکن خودش از تطهير

عرض كرديم سيّد يزدى قدس الله سرّه فرمود كسى كه عاجز است و نمى‏تواند ازاله نجاست از مسجد بكند، اين برايش واجب نيست كه غير را اعلام بكند به نجاست مسجد كه آن غير به ازاله نجاست قيام كند؛ مگر در صورتى كه بقاء المسجد على نجاسته موجب هتك مسجد بوده باشد. در آن صورت احوط وجوب اعلام است.

عرض كرديم قطعاً مراد مرحوم سيّد ـ از اين كه شخص عاجز است از تطهير مسجد اعلام برايش واجب نيست، عاجز است از تطهير بالمباشره و از تطهير بالتّسبيب ـ، اين است كه معناي تطهير بالتّسبيب اين است كه شخصى را اجير كند كه به آن محل آب بريزد، ولو آن آب ريزنده نداند كه اين نجس است. كسى كه آب مى‏ريزد اجير شده است، نفهمد كه اين ريختن براى تطهير است. كسى را اجير مى‏كند كه اين آب را بريز اين جا يا به كسى مى‏گويد آن آبى كه در دستت هست، آن آب را بريز اين جا. اينها واجب است برايش. لازم نيست بالمباشره خودش آب بريزد. آفتابه را دست خودش بگيرد، يا شيلنگ را دست خودش بگيرد و تطهير كند و در آن مواردى كه تطهير بالمباشره و تسبيب ممكن نيست، اعلام غير برايش واجب نيست؛. الاّ اذا كان بقاء المسجد على نجاسته هتكاً در اين صورت احوط وجوب الاعلام است.

صورتهای متصوره در فرض اعلام به غير

حضرات فرموده‏اند[2] اين اگر اعلام بكند غير را به نجاست، اين سه صورت دارد.

 يك وقت اين است كه آن غير وقتى كه اعلام كرد او را، آن غير اعتنا نمى‏كند به اعلام اين. چرا اعتنا نمى‏كند؟ چون كه شخصى است بى مبالات و لا يعتنى بالشّرع. يا اينكه نه شخصى است مؤمن و متديّن ولكن عارف به مسأله. اين شخصى كه اعلام مى‏كند، او را موثّق نمى‏داند و اطمينان به قولش ندارد كه يا بايد خبر ثقه بشود يا خبر موثوقٌ به بشود. بدان جهت اگر به او اعلام بكند اثرى ندارد. اين يك صورت.

 صورت ديگر اين است كه اگر بخواهد اعلام به غير بكند، غير قائم به اين تكليف مى‏شود. لاعتماده على قول المخبر او به اينكه اعلام كردن به نشان دادن نجاست است كه او قيام مى‏كند به تطهيرش. عكس صورت اولى.

 صورت ثالثه اين است كه نمى‏داند اين گفت او قيام مى‏كند، حرف اين را باور مى‏كند، اين را ثقه مى‏داند يا نمى‏داند، مى‏گويد الله يعلم يك شخصى است كه ناشناس است عبور مى‏كند ولكن متمكّن است به او بگويد كه اين جا نجس است؛ بعضى از علماء فرموده‏اند در آن صورتى كه مى‏داند غير قيام مى‏كند به تطهير اعلام واجب است. چرا؟ چون كه اين اعلام به نجاست خودش تطهير بالتّسبيب است؛ چون كه در مباشرت در تطهير معتبر نيست، تطهير بالتّسبيب كافى است، بدان جهت از اوّل خودش هم متمكّن باشد بالمباشره تطهير كند، خصوص او لازم نيست. مى‏تواند كسى را اجير كند كه اين جا را آب بكش؛ يا از كسى بخواهد كه اين جا آب بريزد. چون كه تطهير بالمباشره واجب نيست، بدان جهت اين اعلام تطهير بالتّسبيب است. اين كه سيّد يزدى گفته‏اند ارشاد غير به موضوع التّكليف لازم نيست، آن در صورتى است كه متعلّق تكليف واجب كفايى نبوده باشد؛ و الاّ اگر متعلّق تكليف واجب كفايى است، فعلى است كه غرض مولا به آن فعل حاصل مى‏شود، هر مكلّفى او را اتيان بكند، اين جا اعلام غير به نجاست اين موضع تطهير بالتّسبيب‏ است. مثل اجير كردن غير. چه فرقى دارد. غير را اجير كند كه اين جا را تطهير كن و آب بريز يا كسى را بگويد اين جا نجس است كه او امتثالاً به وظيفته الشّرعيه اين جا بيايد آب بريزد و تطهير كند اين جا اين تطهير بالتّسبيب است. بله، در صورت اولى كه مى‏داند اعتناء به كلام اين شخص نخواهد كرد، او نه، تطهير بالتّسبيب نيست؛ چون كه او قيام نمى‏كند غير. در آن صورت اعلام واجب نيست و آن صورتى را كه مى‏داند قيام مى‏كند، در اين صورت اعلام واجب است و كذا در آن صورتى كه احتمال مى‏دهد غير قيام مى‏كند، آن هم اعلام واجب است. چرا؟ چون كه احتمال مى‏دهد قدرت داشته باشد به ازاله نجاست از مسجد بالتّسبيب. احتمال مى‏دهد قدرت داشته باشد و سيرة العقلاء اين است در موارد شك در قدرت عبد را معذور نمى‏دارد اگر عبد قيام نكند و در واقع قدرت داشته باشد، با احتمال اينكه قدرت دارند اقدام نكند. بگويد نمى‏دانستم قدرت دارند يا نه. اين عذر را لا تسمع و بما انّه اين عذر را لا تسمع، بدان جهت اين سيرة عقلايه بر احتياط در تكاليف مولا، مولا يعنى ولى الامر فرق نمى‏كند عبد لازم نيست باشد. پدر نسبت به پسر كه الان هم هست عند العقلا به مجرّد شكّ در قدرت شما تكليفى بكنيد، پسر اعتذار بكند كه شك داشتم كه قدرت دارم يا ندارم، اين لا تسمع. روى اين اساس اين هم وارد شك در قدرت مى‏شود و بايد اين را اعلام بكند كه اين تطهير بالتّسبيب است.

بررسی تطهير به تسبيب بودن اعلام به غير

 عرض مى‏كنم بر اينكه اگر بنا بوده باشد اين فرمايش صحيح بشود، مى‏دانيد من چه مى‏خواهم بگويم؟ مى‏خواهم بگويم كه تطهير بالتّسبيب همين جور است. اين تطهير بالتّسبيب واجب است، در كبرى اشكالى نيست. مباشرت شرط نيست. كلّ الكلام اين است كه اين اعلام تطهير بالتّسبيب هست يا نيست، كلّ الكلام در اين است. اين همّ ما است. اين را مى‏خواهيم روشن كنيم كه اعلام بالغير تطهير بالتّسبيب هست يا نيست. عرض مى‏كنم يك تسبيب در محرّمات است. كه انسان فرض كنيد طعام متنجّس را خودش نمى‏خورد. ولكن يك مهمانى دارد. مى‏گويد اين كه متنجّس است. ما كه نمى‏توانيم اين را بخوريم. خوب بدهيم به اين که بخورد. اين كه نمى‏داند نجس است. اين نجس را به او مى‏خوراند. به نحوى كه اگر آن مهمان ملتفت بود بر اينكه اين نجس است، نمى‏خورد. اين خوراندن نجس است به آن شخص. يك تسبيب در محرّمات است. انشاء الله تسبيب در محرّمات طلب شما. مسأله‏اش مى‏آيد. در مسأله‏اى كه جايز نيست اطعام المتنجّس للغير ولو آن غير جاهل بوده باشد. آن مسأله تسبيب در محرّمات خواهد آمد. ملاكش را هم فرموده‏اند و ما هم عرض خواهيم كرد. كلام ما در مقام در تسبيب در واجبات است. كه تسبيب در واجبات يك وقتى اين است كه انسان فرض بفرماييد بله ظاهر خطابم اين است اگر قرينه خارجيه نباشد، كه مولا و شارع فعل مباشرى را از مكلّف مى‏خواهد. آن جا تسبيب فايده ندارد بايد خودش اتيان بكند. نماز ظهر را من بايد خودم اتيان بكنم. تسبيب معنا ندارد در اين موارد. انّما الكلام در مواردى است كه قرينه عرفيه است، عامّه يا خاصّه كه غرض مولا حصول فعل است از مكلّف بالمباشره او بالتّسبيب. قرينه عامّه مثل امر به خلق در حج كه شارع امر مى‏كند بر اينكه حاج بايد سرش را بتراشد. مخيّر است بين الحلق و التّقصير. اين آن جا فهميده مى‏شود كه حلق معنايش اين نيست كه انسان خودش بتراشد. اين سر را تراشيدن اعم از اين است كه خودش بتراشد يا به سلمانى كه سر او را خونى مى‏كند از او بخواهد كه بتراشد. فرض بفرماييد بر اينكه تقصير هم همين جور است. تقصير بكن يعنى مو را كوتاه كردن. خودش كوتاه بكند يا به آن سلمانى بگويد كه كوتاه بكن. حاتم طائى در هر روز چهل شتر قربانى مى‏كرد اگر اساس داشته باشد، اين نيست كه همه شترها را خودش نحر مى‏كرد به دست خودش. اين جور كه نيست. مى‏گويند فلان حاجى ده تا گوسفند كشت. نه اينكه خودش ذبح كرده است. اين قرينه عامّه است. بدان جهت است در مسأله حج مى‏گوييم كه حاجى لازم نيست كه خودش مباشر بوده باشد و هَدى خودش را كه خودش ذبح كند. ولو سنّى را هم بگويد آن قصّابى را كه بگويد بيا ذبح بكن كافى است. چرا؟ چون كه ذبح فعل اين شخص است بالاستنابه. اين شخص بايد قصد كند كه من ذبح مى‏كنم اين حيوان را ادائاً لما الىّ فى الحجّ الواجب او بايد قصد قربت بكند. و ايمان معتبر است در آن كسى كه عمل حج را اتيان مى‏كند. آنى كه عمل الحج است، اين هدى استنابه‌اى است. هدى كردن و ذبح كردن بالاستنابه است كه خودش مؤمن است. او سنّى باشد عمل او نيست. حج عمل من است. و منتهي آن نائب اگر سنّى هم بوده باشد عيبى ندارد. الحاصل يك جا قرينه عامّه‏اى هست كه فلانى سرت را خوب تراشيده‏اى. خوب او كه خودش نتراشيده است. آن سلمانى تراشيده است. آن صاحب آرايشگاه اين را به اين حالت انداخته است. اين جور است ديگر. مى‏گويند فلانى سرت را پنبه كاشتى از بس كه خونى كرده است هر جايش يك پنبه گذاشته است. اين جور است ديگر. و حال اينكه خودش نكرده است اين كار را. كس ديگر كرده است. اين بالاستنابه.

 يك جا قرينه خاصّه مى‏شود. قرينه خاصّه عبارت از اين است كه واجب، واجب كفايى است و آنى كه مطلوب مولا است، طبيعى الفعل است اعم از اينكه خودش بالمباشره اتيان بكند يا به تسبيب اتيان بكند. يا غرض نظافت اين محل است، طهارت اين محل است. خودش اتيان بكند يا ديگرى اتيان بكند. على هذا الاساس اين شخص اگر بخواهد فعل را بالتّسبيب موجود بكند و متمكّن بوده باشد متعيّن است.

انّما الكلام اين است آيا اعلام جاهل به موضوع التّكليف كه بعد از اعلام او به حسب وظيفه شرعى قيام به فعل مى‏كند،آن فعل مستند به آن كسى كه اعلام كرده است مى‏شود يا نه؟ مى‏گويند اين شخصى كه اعلام كرد، اين مسجد را تطهير كرد، اگر اجير بكند شخصى را كه اين جا آب بريز، مى‏گويد من مسجد را تطهير كردم. اينقدر پول دادم و تطهير كردم. نسبتش را به خودش مى‏دهد. يا پول ندادم ولكن تطهير كردم. يك كسى بود كه آن جا شيلنگ دستش بود، به او گفتم كه اين آب را بگير اين جا. تطهير كردن را به خودش نسبت مى‏دهد. انّما الكلام اين است در موارد اعلام هم، عرض مى‏كنم بر اينكه اين نكته را متوجّه باشيد كه اين اعلام تطهير بالتّسبيب هست يا نيست. مى‏گوييم كه نسبت به اين اعلام كننده نمى‏دهند اين اگر گفت اين جا نجس است، او اگر قياماً بوظيفته الشّرعيه پا شد و اين جا را تطهير كرد، اسناد تطهير به اين اعلام كننده نمى‏دهند. چون كه نمى‏دهند آن تطهيرى كه متوجّه به اين شخص بود، او اقتضاى اين اعلام را نمى‏كند. اگر اين نسبت صحيح مى‏شد، تطهير او منتسب به اين شخص هم مى‏شد. مى‏گفتيم به اين شخصى كه تكليف است طَهِّر يعنى اعلام بكن. او را هم مى‏گيرد. كما اينكه طهّر مى‏گويد كه ولو اجاره بكن. اين جا را تطهير بكن. اين اطلاق تكليف است. بما اينكه فعل او مستند به اين شخص در فرض اعلام نمى‏شود، بدان جهت آن دليلى كه به اين مى‏گويد ازاله نجاست بكن، چون كه تكليف انحلالى است، هر كس يك تكليفى دارد. منتهى مادامَ است. مادامى كه فعل قيام نشده است، آن تكليف نسبت به اين نيست. چرا؟ چون كه اين عاجز است. آن وجوب الاعلام اگر تسبيب بود از طهّر استفاده مى‏شد. طهّرى كه متوجّه به اين است. بما انّه آن طهّر به اين متوجّه نيست؛ چون كه عاجز است و اعلام هم تسبيبى حساب نمى‏شود، بدان جهت دليلى نداريم كه اعلام بكنيم. شما اگر گفتيد آقا يك شاهد بياوريد. اين حرفها را ما باور نمى‏كنيم. يك شاهد حسابى بياوريد كه ما يقين كنيم، جزم بكنيم بر اينكه اين اعلام اين شخص تطهير بالتّسبيب نيست. مى‏گويند عجب شاهدى دارم. آن شاهد اين است كه تطهير اين محل احتياج به صرف مال دارد. بايد تطهير بكنند اين جا را و امثال ذلک كه احتياج به صرف مال است. اگر اين اعلام من، تطهير بالتّسبيب بود، اين مال را بايد ضامن بشوم. مثل اينكه كسى را يا كارگرى را بگويند اين جا را بتراش و آب بياور بريز. اجرتش را ضامن هستم. امر به عملى كه اجرت دارد، ماليت دارد، ضامن است. اين جا اگر اين تطهير بالتّسبيب بود، كه احتياج به صرف مال است آن تطهير مال من است. مثل اين است كه خودم تطهير مى‏كنم. احتياج دارم به صرف المال. تكليف به من است. تكليف متوجّه به من است. احتياج به صرف المال دارد. مى‏دانيد كه آن ضمان مستند به آن سبب سابق‏ مى‏شود. من او را امر كرده‏ام به تطهير و بما انّه من امر كرده‏ام كانّ اعلام به نجاست به منزله امر است. اين موجب ضمان است. قبول مى‏كند كسى؟ كه من گفتم آقا اين جا نجس است. او هم حرف مرا باور كرد. بيچاره شيلنگ خريد، طناب خريد يا يك كسى را آورد، يا اجير گرفت. او متمكّن بود. آمد اينها را تطهير كرد. مسأله حج مى‏شود كه دينش را ابراء كرده است. مالى داشت به قدر مصارف الحج و لكن بيچاره مقروض بود به كسى سی هزار تومان. او هم بعد از ده روز، يك ماه، دو ماه طلب مى‏كند. اين مال را چون كه مديون بود اين شخص مستطيع نمى‏شد. چون كه مديون است. آن صاحب الدّين كه مالك الدّين است گفت ابرئت ذمّتك من ثلاثين الف تومان كه به من مديون هستى. خيلى ممنون و متشكّر. خوب راحت شد ديگر. انسان ابراء دينش بشود راحت مى‏شود، قلبش سكون پيدا مى‏كند. بعد گفت عجب كار خوبى كردى. چهل هزار تومان هم از جيبت در بياور و بده. گفت: چرا؟ گفت: براى اينكه تو سبب شدى حج بر من واجب شد. حجّى كه احتياج دارد به صرف مال چهل هزار تومان، او بر من واجب شد، تو تسبيباً اين مال را بر من اتلاف كردى. مالى را كسى تسبيباً اتلاف كند بر شخصى، ضامن است. اگر در ما نحن فيه ادخال به موضوع التّكليف يا ارشاد به موضوع التّكليف تسبيب حساب بشود در اتلاف، تسبيب به تطهير بشود، تسبيب به اتلاف آن مالى است كه در اين تطهير صرف شده است. و حال آن كه كسى نمى‏گويد اين را. پس معلوم مى‏شود مسأله وجوب الاعلام داخل مسأله تسبيب نيست. چون كه داخل مسأله تسبيب نيست، بدان جهت من تكليفى ندارم. چون كه من قادر نيستم به ازاله نجاست از مسجد. به من امر به تطهير نيامده است که غير را اعلام بكنم چرا؟ مولا غرضى دارد. غرض از من ندارد كه غرض از ديگران دارد. من تكليف ندارم. بدان جهت اين است كه آن پير فقاهت در عروه فتوا مى‏دهد كه لا يجب اعلام الغير حتّى در صورت هتكش هم حكم را جزمى نمى‏گويد. مى‏گويد على الاحوط اعلام واجب است. جزم نمى‏كند. چرا؟ چون كه خوب من كه هتك نمى‏كنم و مكلّف بر رفع هتك هم نيستم من. چون كه هتك به تطهير مى‏شود و من كه قادر به تطهير نيستم. چرا اعلام بكنم؟ خوب ديگران چشم دارند. هر كس ديد خودش تطهير بكند. هتك رارفع مى‏كند. روى اين اساس است. ولكن چون كه مى‏دانيم شارع راضى به هتك مسجد نيست، اين هتك مسجدى كه معابد المسلمين است انسان هر قدر بتواند هر مقدار دخالت داشته باشد در رفع اين هتك بايد كوتاهى نكند، اينها را از خارج مى‏دانيم. از عظمت مسجد، از تعظيم مسجد، تعظيم شعائر الله و حرمت هتكها. از آن دليل استفاده مى‏كنيم كه بعيد هم نيست كه انسان به صورت فتوا هم بدهد اين را. چون كه از آن ادلّه استفاده مى‏شود انسان بايد شعائر الله بايد حرمتش را نگه بدارد از خارج می دانيم که انسان نسبت به رفع هتک مساجد که معابد مسلمين اند نبايد کوتاهی کند. اين ادلّه تطهير نيست. اين عيبى ندارد. احوط نگويى، اقوي بگويى، عيبى ندارد.

امّا اولى اين است كه عبارت تقييد نشود. همان به صورت احوط بماند. اين مسأله‏اى است كه خدمت شما عرض شد. چه نتيجه گرفتيد از اين حرفها؟ نتيجه اين است كه مجرّد الاعلام، در واجبات عرض مى‏كنم. در محرّمات هم همين جور است. مجرّد اعلام الغير به موضوع التّكليف كه آن تكليف متوجّه الى الغير است، مجرّد اعلام موجب نمى‏شود در افعالى كه قابل تسبيب هستند به سبب هم نسبت به آن شخص مسبّب نسبت داده مى‏شوند، مجرّد الاعلام به موضوع التّكليف موجب نمى‏شود كه فعل آن شخصى كه تكليف خودش را امتثال مى‏كند، او مستند باشد به آن كسى كه مرشد است. ارشاد به موضوع كرده است يا او را داخل موضوعٌ تكليف كرده است. او مستند به اين نمى‏شود. اين تطهير به تسبيب حساب نمى‏شود. شاهد قطعى كه شب و روز اگر ببينيد زبانش باز است و شهادتش گويا است، عدم ضمان المال است.

 ضامن نيست. چه مى‏فرمايى شيخنا؟ سؤال؟ اتلاف نيست. در ادّله ضمان من اتلف مال الغير فهو ضامن. سؤال؟ تطهير اگر فعل اين شد، تطهير به اطلاف است. اتلاف مال به تطهير مى‏شود. آب خريده است. آب قيمتش ده ريال سعودى‏ داده است، آن را مى‏ريزد اتلاف است. اين تطهير اتلاف است. اگر تطهير فعل من بوده باشد، و تطهير بالتّسبيب از من صادر مى‏شود، من ضامن هستم ديگر متلف من هستم. پس على هذا الاساس اين شاهد گويا است يا شيخنا و غير شيخنا. كه در ما نحن فيه مسأله، مسأله تسبيب نيست و منتهي در عروه فتوا داده است كه اعلام الغير لازم نيست. گذشتيم اين را.

حکم ازاله نجاست از مشاهد مشرفه

مسألة 20: « المشاهد المشرفة كالمساجد في حرمة التنجيس‌ ، بل وجوب الإزالة إذا كان تركها هتكاً ، بل مطلقاً على الأحوط ، لكن الأقوى عدم وجوبها مع عدمه ، ولا فرق فيها بين الضرائح وما عليها من الثياب و سائر مواضعها إلّا في التأكد و عدمه ».[3]

 عرض مى‏كنم بعد ايشان مى‏فرمايد، بر اينكه امّا المشاهد المشرّفه. مشاهد مشرّفه مثل مرقد امام رضا سلام الله عليه، مرقد سيّد الشّهدا، حضرت على، مرقد موسى ابن جعفر باب الحوائج روحى و ارواح العالمين له الفداه. غريب بغداد و امثال ذلک و مشاهد ديگر آيا اينها هم حكم مسجد را دارند اين مشاهد كه تنجيسش حرام است و ازاله نجاست از اينها واجب است يا نه، اين جور مى‏فرمايد قلم تقدير مرحوم سيّد يزدى اين جا اين جور شده است كه مى‏فرمايد اگر تنجيس، هتك مشاهد حساب بشود، حرام است و اگر بقاء اين مشهد على نجاسته هتك حساب بشود، ازاله‏اش هم واجب است. در صورت هتك همين جور است. ديگر احتياج به گفت و گو ندارد. اينها مشاهد، مشاهد امكنه‏اى هستند. اينها امكنه‏اى هستند كه مقدّسه رواياتى كه در فضل اين مشاهد وارد شده است. حتّى بعضى‏ها افضل از مساجد، حتّى از مسجد كوفه هستند. صلاة در آنها مثل حرم مولانا علىٍّ (ع). خدا قسمت كند. اين ظالم (صدام) را، اين ملعون را سرنگون كند. و انشاء الله بتوانند درك كنند اين مشاهد را كه اين مشاهد افتاده است دست يك ظلمه‏اى كه منع مى‏كند. شيعيان را محروم كردند. خدا اينها را سرنگون كند. براى اسلام و مسلمينو براى شيعه و جند الله [4] يك قوّت و قهر و غلبه‏اى به دست اينها براى شيعه عنايت بفرمايد انشاء الله. غرض اين است كه اين مشاهدى كه هست ايشان مى‏فرمايد اگر هتك بشود، ازاله نجاست هم واجب است. اينها احتياج به بيان ندارند. آن رواياتى كه در شأن اين مشاهد وارد شده است كسى آنها را ملاحظه بفرمايد، قطع و يقين پيدا مى‏كند بر اينكه اهانت بر اينها جايز نيست تعظيم اينها به جميع مراتب هم واجب نبوده باشد، مهانت و اهانت جايز نيست، اين جاى تأمّل نيست. و منتهي سيّد هم فرقى نمى‏گذارد ما بين تنجيس و وجوب الازاله. و امّا اگر اهانت نشد، كما اينكه همين جور است. اهانت نيست در بعضى تنجيس‏ها مثل روز عاشورا در حرم قمه مى‏زند. خون ريخته مى‏شود به رواق يا به صحن مبارك يا بعضاً با كفن‏هاى خون آلود مى‏روند حرم را دور مى‏زنند و طواف مى‏كنند آن مرقد مبارك را. خون ريخته مى‏شود به زمين از بدن اينها. يا قمه هم نمى‏زنند. قمه زدن علم‌اش هم خيلى يك حرف درستى معلوم نيست باشد. ازدحام است. جمعيّت است. دست كسى به صورت كسى يا دست كسى به دست كسى مى‏خورد و اين خونى مى‏شود و خون مى‏افتد مجرّد التّنجيس است ولكن در اين صورت هتك نيست. هتك صدق نمى‏كند. ايشان اين جور مى‏گويد ديگر. قلم تقدير اين را براى ايشان نوشته است كه ايشان فتوايش اين است كه اگر تنجيس بدون هتك باشد حرام است. جايز نيست. و امّا ازاله نجاست واجب نيست. تفصيل است ما بين التّنجيس و وجوب الازاله. تنجيسش حرام است، و ازاله‏اش واجب نيست. تنجيسش چرا حرام است؟ چرا ازاله‏اش واجب نيست؟ اين جدا شد از همديگر. قبلاً دو شاخه بودند. يكى اين جا قطع شد. اين جور توجيه كرده‏اند[5] اين قطع را. و اين دو شاخه كه يكى شكست گفته‏اند اوقافى كه در مشاهد است، فرشش، خود بنائش و امثال ذلک، رواقش، صحنش، اوقاف، اوقاف تمليكيه است. تحريريّه نيست. اينها يا ملك الامام (ع) هستند. يا ملك المسلمين و المؤمنين الزّائرين هستند. اينها وقف تمليكى است و واقف كه وقف كرده است در اينها بايد امام (ع) زيارت بشود من مع ملاحظته نظافتها و طهارتها هم طهارتش بايد ملاحظه بشود، هم نجاستش. و منتهي لازم نيست تنجيس. يك گونى آشغال است كه مى‏برد يك جايى كه مثلاً در مزبله‏اى كه آنها را بريزد گذرش از صحن مبارك افتاد گفت خيلى خوب همين جا مى‏ريزيم. صحن ديگر خيلى فرق ندارد. اين حرام است؛ چرا؟ تصرّف در وقف تمليكى است على خلاف وقتها. در تصرّفات وقف تمليكى بايد تصرّفى بشود كه واقف او را لحاظ كرده است. كه عيبى ندارد اين تصرّف. غير آن تصرّف جايز نيست. مدرسه‏اى وقف شده است براى طلّاب. يك عدّه‏اى وارد بشوند به مدرسه و بگويند چه فرق مى‏كند ما هم مؤمن هستيم. طلّاب نيستيم. ما هم مى‏خواهيم اين جا وضو بگيريم، تطهير كنيم، برويم به توالتش. جايز نيست. چرا؟ چون كه وقف به اينها شده است. اين هم وقف شده است براى امام (ع) يا زوّار كه زيارت كنند مع ملاحظة طهارتها و عدم نظافتها. خوب من نه نجس كرده‏ام و نه كثافت ريخته‏ام. الحمد لله خيلى هم مواظب هستم. امّا ديگرى ريخته است. اين كار را كرده است عمداً يا سهواً. من چرا ازاله كنم؟ اين به چه دليل؟ اين دليل ندارد. بدان جهت تفصيل داده مى‏شود ما بين الازاله كه ازاله دليل ندارد. چون كه مساجد كه نيست. ازاله در مساجد واجب بود. اينها كه مساجد نيستند مشاهد. آن حكم دليل اين جا جارى نمى‏شود. مى‏ماند از ناحيه وقف واقف وقف واقف به من ربطى ندارد. من نمى‏توانم تنجيس بكنم. من نمى‏توانم اين جا را كثيف بكنم. امّا ازاله بر من واجب بوده باشد به من چه مربوط است. پس در ما نحن فيه تنجيس جايز نيست ولكن حرام است. ولكن ازاله واجب نيست. اين صاحب اين قول فرموده است اگر تنجيس در مساجد هم جايز بوده باشد در اينها در اين مشاهد تنجيس جايز نيست. براى اينكه اگر در مساجد هم گفتيم تنجيس دليل ندارد مبنى بر احتياط است يا كسى جرأت كرد و گفت هتك نباشد تنجيس حرام نيست. وقف او، وقف تحريرى است. چون كه وقف تحريرى است، آن جا از ملكيّت احدى خارج شده است. وقفش فقط به جهت تحرير الارض است. بعد تحرير الارض يجعل مسجدا. مسجد مى‏شود. بدان جهت ملك كسى نيست. هر كس مى‏تواند آن تصرّفى كه منافى با عبادت و با وقف نباشد بكند. ولكن به خلاف ساير وقف‏ها، وقف‏هاى آنها تمليكى است. آن حدودى كه در وقف ذكر شده است به آن مقدار اكتفاء مى‏شود. غير او جايز نيست. مى‏دانيد اين قول لازمه‏اش چيست؟ ايشان مى‏گويد كثافتش هم جايز نيست. نمى‏دانم آنهايى كه ديده‏اند، اين مسأله خارجى را اوّل تقريب بكنم تا دهن‏ها آماده بشود به آن مطلب. عرض مى‏كنم آنهايى كه صحن مولانا امير المؤمنين را در شب بيست و يکم ديده باشند كف صحن همه‏اش سياه مى‏شود از اين گازوئيل، اين آتش‏هايى كه مى‏آورند و فتيله درست مى‏كنند. صبح اگر كسى وارد بشود مثل آن جايى است كه مخزن گازوئيل است. تمام كف. اين كثافت است ديگر. اين بر خلاف وقف است؟ نمى‏دانم آن زوّارى كه وقتى كه بودن كه انسان نمى‏توانست در مكّه ديديد ديگر در ايّام حج در كعبه. چه جورى ديگر چشم زمين را نمى‏بيند همين جور مى‏شود از كثرت. لازمه اين كثرت كثافت است ديگر. لازمه اين است كه عرق كرده است اينها را مى‏ريزد پا برهنه مى‏آيد. گِل‏ها را از كوچه‏ها مى‏آورد. ولو اسفالت هستند. آن وقت‏ها كه وقف شده بودند اصلاً اسفالت نبود. آن جاها را حساب بكنيد. اين كثافت‏ها را اين‏ها مى‏آورند ديگر. چه جور وقف شده است كه مع رعايت نظافتها و طهارتها و عدم كثافتها؟ و ديگرى اين كه كه گفت اينها وقف هستند؟ اين زمين بود آمدند آن بدن مطهّر را اين جا دفن كرده‏اند. زمين مباحى بود. بعد هم يك كسى براى تجليل اين قبر آمده است و يك گنبدى درست كرده است. يا براى رضاى خدا يا براى نفس خودش كه ظاهراً اوّلين قبّه‏اى كه بنا شده است، همين است ديگر. معلوم است كه براى چه. بعد هم يك كسى پيدا شده است حجرات درست كرده است كه طلّاب يا زوّار اين جا يك جايى داشته باشند. كه وقف كرده است خود زمين را و امثال ذلک را.

 پس على هذا اگر وقف هم بشود رعايت نظافت و طهارت آن رعايت نظافت و طهارتى كه غير لازمه زيارت در ايّام ازدحام است. غير او است و الاّ سيره عمليه همين است. بدان جهت اين اوّلاً و ثانياً مى‏گوييم آقا اين نتيجه‏اش اين است كه شما بفرماييد آن كسى كه اين جا را كثيف و نجس كرده است او ضامن است. بايد اين كثافت را بردارد و اين جا را تطهير كند. سيّد مى‏گويد لا يجب الازاله ولو به آن كسى كه نجّس اين مشهد را. مى‏گويد ازاله واجب نيست. امّا تطهيرش واجب نيست. روى اين اساس آن كسى كه نجّس اين جا را بايد ازاله كند. چون كه واقف شرط كرده است رعايت بكيند طهارت و نظافت اين را. بقائاً عدم رعايت طهارت و نجاست است براى آن شخصى كه نجّس عمداً يا سهواً فرقى نمى‏كند. او بايد تطهير كند. اگر اين وجه فارغ بوده باشد كه اوّلاً اين جور شرط كردن در وقف كه مع رعايت نظافتها و طهارتها بله، به مقدار هتك باشد خلاف تعظيم بوده باشد او بايد رعايت بشود. ولكن اين جور كثافت‏ها خلاف تعظيم نيست پيش مردم. در اين صورت اگر گفتيم فرضنا وقف است و اين شرط شده است. اين لازمه‏اش اين است كه تجب ازالتها على من نجّسها او جعل فيها الكثافه. شى‏ء كثيف را آن جا قرار داد بر او بايد تطهير واجب بوده باشد. لا على السائرين. بر سائرين واجب نيست. بايد اين جور باشد. و حال اينكه مرحوم سيّد فرق گذاشته است ما بين تنجيس و ازاله.  



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص89.

[2] ثم أن محتملات الاعلام أيضا ثلاثة و ذلك لأن المكلف «تارة» يعلم أن الغير لا يتحرك بإعلامه و لا يحصل به غرض المولى إما لأنه غير مبال بالدين أو لأن أخبار الثقة غير معتبر عنده في الموضوع الخارجي أو لأنه لا يعلم بوثاقة المخبر و لا يجب عليه الفحص في الشبهات الموضوعية و «أخرى» يعلم أن الغير يعتني بإعلامه و به يحصل غرض المولى يقينا و «ثالثة» يشك في ذلك و لا يدرى أن إعلامه هذا محصل‌ للغرض أو غير محصل له. و هذه محتملات ثلاثة فعلى الأول لا معنى لإيجاب الاعلام بوجه لأنه مما لا يترتب عليه غرض في نفسه و انما الاعلام طريق الى تحصيل الغرض الداعي إلى إيجاب المأمور به فإذا علمنا أنه لا يوصل الى ذلك فلا وجه لإيجابه و من هذا يظهر وجوبه على ثاني الاحتمالات إذ به يتوصل الى تحصيل الغرض الذي لا يرضى المولى بفواته و أما على الاحتمال الثالث فهل يجب الإعلام لقاعدة الاشتغال أو لا يجب للبراءة عن وجوبه؟ الأول هو الصحيح لما حققناه في بحث البراءة من أن العقل كما يحكم بوجوب التحفظ على إطاعة أوامر المولى كذلك يحكم على وجوب التحفظ على أغراضه فإذا علم بوجود الغرض و شك في القدرة على تحصيله لزمه التصدي له حتى يحصله أو يظهر عجزه. ففي المقام حيث علم المكلف بالغرض الملزم في الإزالة و أن المولى لا يرضى بتركه على كل حال لزمه التصدي إلى تحصيله. و ذلك لعلمه بفوات الغرض على تقدير تركه و إنما يشك فيما هو السبب للتفويت و لا يدري أنه مستند الى فعله أعني تركه الإعلام أو أنه مستند الى عدم اعتناء الغير بإعلامه و حيث أنه لم يحرز استناد الفوت الى غيره وجب المحافظة على غرض المولى بالإعلام و ما ذكرناه جار في جميع موارد الشك من جهة الشك في القدرة؛ سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)،ص 311-312.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص90.

[4]. اشاره به رزمندگان اسلام در دوره جنگ هشت ساله.

[5] سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)،ص 312-313.