مسألة 19: « هل يجب إعلام الغير إذا لم يتمكن من الإزالة ؟ الظاهر العدم إذا كان ممّا لا يوجب الهتك ، وإلّا فهو الأحوط ».[1]
عرض كرديم سيّد يزدى قدس الله سرّه فرمود كسى كه عاجز است و نمىتواند ازاله نجاست از مسجد بكند، اين برايش واجب نيست كه غير را اعلام بكند به نجاست مسجد كه آن غير به ازاله نجاست قيام كند؛ مگر در صورتى كه بقاء المسجد على نجاسته موجب هتك مسجد بوده باشد. در آن صورت احوط وجوب اعلام است.
عرض كرديم قطعاً مراد مرحوم سيّد ـ از اين كه شخص عاجز است از تطهير مسجد اعلام برايش واجب نيست، عاجز است از تطهير بالمباشره و از تطهير بالتّسبيب ـ، اين است كه معناي تطهير بالتّسبيب اين است كه شخصى را اجير كند كه به آن محل آب بريزد، ولو آن آب ريزنده نداند كه اين نجس است. كسى كه آب مىريزد اجير شده است، نفهمد كه اين ريختن براى تطهير است. كسى را اجير مىكند كه اين آب را بريز اين جا يا به كسى مىگويد آن آبى كه در دستت هست، آن آب را بريز اين جا. اينها واجب است برايش. لازم نيست بالمباشره خودش آب بريزد. آفتابه را دست خودش بگيرد، يا شيلنگ را دست خودش بگيرد و تطهير كند و در آن مواردى كه تطهير بالمباشره و تسبيب ممكن نيست، اعلام غير برايش واجب نيست؛. الاّ اذا كان بقاء المسجد على نجاسته هتكاً در اين صورت احوط وجوب الاعلام است.
حضرات فرمودهاند[2] اين اگر اعلام بكند غير را به نجاست، اين سه صورت دارد.
يك وقت اين است كه آن غير وقتى كه اعلام كرد او را، آن غير اعتنا نمىكند به اعلام اين. چرا اعتنا نمىكند؟ چون كه شخصى است بى مبالات و لا يعتنى بالشّرع. يا اينكه نه شخصى است مؤمن و متديّن ولكن عارف به مسأله. اين شخصى كه اعلام مىكند، او را موثّق نمىداند و اطمينان به قولش ندارد كه يا بايد خبر ثقه بشود يا خبر موثوقٌ به بشود. بدان جهت اگر به او اعلام بكند اثرى ندارد. اين يك صورت.
صورت ديگر اين است كه اگر بخواهد اعلام به غير بكند، غير قائم به اين تكليف مىشود. لاعتماده على قول المخبر او به اينكه اعلام كردن به نشان دادن نجاست است كه او قيام مىكند به تطهيرش. عكس صورت اولى.
صورت ثالثه اين است كه نمىداند اين گفت او قيام مىكند، حرف اين را باور مىكند، اين را ثقه مىداند يا نمىداند، مىگويد الله يعلم يك شخصى است كه ناشناس است عبور مىكند ولكن متمكّن است به او بگويد كه اين جا نجس است؛ بعضى از علماء فرمودهاند در آن صورتى كه مىداند غير قيام مىكند به تطهير اعلام واجب است. چرا؟ چون كه اين اعلام به نجاست خودش تطهير بالتّسبيب است؛ چون كه در مباشرت در تطهير معتبر نيست، تطهير بالتّسبيب كافى است، بدان جهت از اوّل خودش هم متمكّن باشد بالمباشره تطهير كند، خصوص او لازم نيست. مىتواند كسى را اجير كند كه اين جا را آب بكش؛ يا از كسى بخواهد كه اين جا آب بريزد. چون كه تطهير بالمباشره واجب نيست، بدان جهت اين اعلام تطهير بالتّسبيب است. اين كه سيّد يزدى گفتهاند ارشاد غير به موضوع التّكليف لازم نيست، آن در صورتى است كه متعلّق تكليف واجب كفايى نبوده باشد؛ و الاّ اگر متعلّق تكليف واجب كفايى است، فعلى است كه غرض مولا به آن فعل حاصل مىشود، هر مكلّفى او را اتيان بكند، اين جا اعلام غير به نجاست اين موضع تطهير بالتّسبيب است. مثل اجير كردن غير. چه فرقى دارد. غير را اجير كند كه اين جا را تطهير كن و آب بريز يا كسى را بگويد اين جا نجس است كه او امتثالاً به وظيفته الشّرعيه اين جا بيايد آب بريزد و تطهير كند اين جا اين تطهير بالتّسبيب است. بله، در صورت اولى كه مىداند اعتناء به كلام اين شخص نخواهد كرد، او نه، تطهير بالتّسبيب نيست؛ چون كه او قيام نمىكند غير. در آن صورت اعلام واجب نيست و آن صورتى را كه مىداند قيام مىكند، در اين صورت اعلام واجب است و كذا در آن صورتى كه احتمال مىدهد غير قيام مىكند، آن هم اعلام واجب است. چرا؟ چون كه احتمال مىدهد قدرت داشته باشد به ازاله نجاست از مسجد بالتّسبيب. احتمال مىدهد قدرت داشته باشد و سيرة العقلاء اين است در موارد شك در قدرت عبد را معذور نمىدارد اگر عبد قيام نكند و در واقع قدرت داشته باشد، با احتمال اينكه قدرت دارند اقدام نكند. بگويد نمىدانستم قدرت دارند يا نه. اين عذر را لا تسمع و بما انّه اين عذر را لا تسمع، بدان جهت اين سيرة عقلايه بر احتياط در تكاليف مولا، مولا يعنى ولى الامر فرق نمىكند عبد لازم نيست باشد. پدر نسبت به پسر كه الان هم هست عند العقلا به مجرّد شكّ در قدرت شما تكليفى بكنيد، پسر اعتذار بكند كه شك داشتم كه قدرت دارم يا ندارم، اين لا تسمع. روى اين اساس اين هم وارد شك در قدرت مىشود و بايد اين را اعلام بكند كه اين تطهير بالتّسبيب است.
عرض مىكنم بر اينكه اگر بنا بوده باشد اين فرمايش صحيح بشود، مىدانيد من چه مىخواهم بگويم؟ مىخواهم بگويم كه تطهير بالتّسبيب همين جور است. اين تطهير بالتّسبيب واجب است، در كبرى اشكالى نيست. مباشرت شرط نيست. كلّ الكلام اين است كه اين اعلام تطهير بالتّسبيب هست يا نيست، كلّ الكلام در اين است. اين همّ ما است. اين را مىخواهيم روشن كنيم كه اعلام بالغير تطهير بالتّسبيب هست يا نيست. عرض مىكنم يك تسبيب در محرّمات است. كه انسان فرض كنيد طعام متنجّس را خودش نمىخورد. ولكن يك مهمانى دارد. مىگويد اين كه متنجّس است. ما كه نمىتوانيم اين را بخوريم. خوب بدهيم به اين که بخورد. اين كه نمىداند نجس است. اين نجس را به او مىخوراند. به نحوى كه اگر آن مهمان ملتفت بود بر اينكه اين نجس است، نمىخورد. اين خوراندن نجس است به آن شخص. يك تسبيب در محرّمات است. انشاء الله تسبيب در محرّمات طلب شما. مسألهاش مىآيد. در مسألهاى كه جايز نيست اطعام المتنجّس للغير ولو آن غير جاهل بوده باشد. آن مسأله تسبيب در محرّمات خواهد آمد. ملاكش را هم فرمودهاند و ما هم عرض خواهيم كرد. كلام ما در مقام در تسبيب در واجبات است. كه تسبيب در واجبات يك وقتى اين است كه انسان فرض بفرماييد بله ظاهر خطابم اين است اگر قرينه خارجيه نباشد، كه مولا و شارع فعل مباشرى را از مكلّف مىخواهد. آن جا تسبيب فايده ندارد بايد خودش اتيان بكند. نماز ظهر را من بايد خودم اتيان بكنم. تسبيب معنا ندارد در اين موارد. انّما الكلام در مواردى است كه قرينه عرفيه است، عامّه يا خاصّه كه غرض مولا حصول فعل است از مكلّف بالمباشره او بالتّسبيب. قرينه عامّه مثل امر به خلق در حج كه شارع امر مىكند بر اينكه حاج بايد سرش را بتراشد. مخيّر است بين الحلق و التّقصير. اين آن جا فهميده مىشود كه حلق معنايش اين نيست كه انسان خودش بتراشد. اين سر را تراشيدن اعم از اين است كه خودش بتراشد يا به سلمانى كه سر او را خونى مىكند از او بخواهد كه بتراشد. فرض بفرماييد بر اينكه تقصير هم همين جور است. تقصير بكن يعنى مو را كوتاه كردن. خودش كوتاه بكند يا به آن سلمانى بگويد كه كوتاه بكن. حاتم طائى در هر روز چهل شتر قربانى مىكرد اگر اساس داشته باشد، اين نيست كه همه شترها را خودش نحر مىكرد به دست خودش. اين جور كه نيست. مىگويند فلان حاجى ده تا گوسفند كشت. نه اينكه خودش ذبح كرده است. اين قرينه عامّه است. بدان جهت است در مسأله حج مىگوييم كه حاجى لازم نيست كه خودش مباشر بوده باشد و هَدى خودش را كه خودش ذبح كند. ولو سنّى را هم بگويد آن قصّابى را كه بگويد بيا ذبح بكن كافى است. چرا؟ چون كه ذبح فعل اين شخص است بالاستنابه. اين شخص بايد قصد كند كه من ذبح مىكنم اين حيوان را ادائاً لما الىّ فى الحجّ الواجب او بايد قصد قربت بكند. و ايمان معتبر است در آن كسى كه عمل حج را اتيان مىكند. آنى كه عمل الحج است، اين هدى استنابهاى است. هدى كردن و ذبح كردن بالاستنابه است كه خودش مؤمن است. او سنّى باشد عمل او نيست. حج عمل من است. و منتهي آن نائب اگر سنّى هم بوده باشد عيبى ندارد. الحاصل يك جا قرينه عامّهاى هست كه فلانى سرت را خوب تراشيدهاى. خوب او كه خودش نتراشيده است. آن سلمانى تراشيده است. آن صاحب آرايشگاه اين را به اين حالت انداخته است. اين جور است ديگر. مىگويند فلانى سرت را پنبه كاشتى از بس كه خونى كرده است هر جايش يك پنبه گذاشته است. اين جور است ديگر. و حال اينكه خودش نكرده است اين كار را. كس ديگر كرده است. اين بالاستنابه.
يك جا قرينه خاصّه مىشود. قرينه خاصّه عبارت از اين است كه واجب، واجب كفايى است و آنى كه مطلوب مولا است، طبيعى الفعل است اعم از اينكه خودش بالمباشره اتيان بكند يا به تسبيب اتيان بكند. يا غرض نظافت اين محل است، طهارت اين محل است. خودش اتيان بكند يا ديگرى اتيان بكند. على هذا الاساس اين شخص اگر بخواهد فعل را بالتّسبيب موجود بكند و متمكّن بوده باشد متعيّن است.
انّما الكلام اين است آيا اعلام جاهل به موضوع التّكليف كه بعد از اعلام او به حسب وظيفه شرعى قيام به فعل مىكند،آن فعل مستند به آن كسى كه اعلام كرده است مىشود يا نه؟ مىگويند اين شخصى كه اعلام كرد، اين مسجد را تطهير كرد، اگر اجير بكند شخصى را كه اين جا آب بريز، مىگويد من مسجد را تطهير كردم. اينقدر پول دادم و تطهير كردم. نسبتش را به خودش مىدهد. يا پول ندادم ولكن تطهير كردم. يك كسى بود كه آن جا شيلنگ دستش بود، به او گفتم كه اين آب را بگير اين جا. تطهير كردن را به خودش نسبت مىدهد. انّما الكلام اين است در موارد اعلام هم، عرض مىكنم بر اينكه اين نكته را متوجّه باشيد كه اين اعلام تطهير بالتّسبيب هست يا نيست. مىگوييم كه نسبت به اين اعلام كننده نمىدهند اين اگر گفت اين جا نجس است، او اگر قياماً بوظيفته الشّرعيه پا شد و اين جا را تطهير كرد، اسناد تطهير به اين اعلام كننده نمىدهند. چون كه نمىدهند آن تطهيرى كه متوجّه به اين شخص بود، او اقتضاى اين اعلام را نمىكند. اگر اين نسبت صحيح مىشد، تطهير او منتسب به اين شخص هم مىشد. مىگفتيم به اين شخصى كه تكليف است طَهِّر يعنى اعلام بكن. او را هم مىگيرد. كما اينكه طهّر مىگويد كه ولو اجاره بكن. اين جا را تطهير بكن. اين اطلاق تكليف است. بما اينكه فعل او مستند به اين شخص در فرض اعلام نمىشود، بدان جهت آن دليلى كه به اين مىگويد ازاله نجاست بكن، چون كه تكليف انحلالى است، هر كس يك تكليفى دارد. منتهى مادامَ است. مادامى كه فعل قيام نشده است، آن تكليف نسبت به اين نيست. چرا؟ چون كه اين عاجز است. آن وجوب الاعلام اگر تسبيب بود از طهّر استفاده مىشد. طهّرى كه متوجّه به اين است. بما انّه آن طهّر به اين متوجّه نيست؛ چون كه عاجز است و اعلام هم تسبيبى حساب نمىشود، بدان جهت دليلى نداريم كه اعلام بكنيم. شما اگر گفتيد آقا يك شاهد بياوريد. اين حرفها را ما باور نمىكنيم. يك شاهد حسابى بياوريد كه ما يقين كنيم، جزم بكنيم بر اينكه اين اعلام اين شخص تطهير بالتّسبيب نيست. مىگويند عجب شاهدى دارم. آن شاهد اين است كه تطهير اين محل احتياج به صرف مال دارد. بايد تطهير بكنند اين جا را و امثال ذلک كه احتياج به صرف مال است. اگر اين اعلام من، تطهير بالتّسبيب بود، اين مال را بايد ضامن بشوم. مثل اينكه كسى را يا كارگرى را بگويند اين جا را بتراش و آب بياور بريز. اجرتش را ضامن هستم. امر به عملى كه اجرت دارد، ماليت دارد، ضامن است. اين جا اگر اين تطهير بالتّسبيب بود، كه احتياج به صرف مال است آن تطهير مال من است. مثل اين است كه خودم تطهير مىكنم. احتياج دارم به صرف المال. تكليف به من است. تكليف متوجّه به من است. احتياج به صرف المال دارد. مىدانيد كه آن ضمان مستند به آن سبب سابق مىشود. من او را امر كردهام به تطهير و بما انّه من امر كردهام كانّ اعلام به نجاست به منزله امر است. اين موجب ضمان است. قبول مىكند كسى؟ كه من گفتم آقا اين جا نجس است. او هم حرف مرا باور كرد. بيچاره شيلنگ خريد، طناب خريد يا يك كسى را آورد، يا اجير گرفت. او متمكّن بود. آمد اينها را تطهير كرد. مسأله حج مىشود كه دينش را ابراء كرده است. مالى داشت به قدر مصارف الحج و لكن بيچاره مقروض بود به كسى سی هزار تومان. او هم بعد از ده روز، يك ماه، دو ماه طلب مىكند. اين مال را چون كه مديون بود اين شخص مستطيع نمىشد. چون كه مديون است. آن صاحب الدّين كه مالك الدّين است گفت ابرئت ذمّتك من ثلاثين الف تومان كه به من مديون هستى. خيلى ممنون و متشكّر. خوب راحت شد ديگر. انسان ابراء دينش بشود راحت مىشود، قلبش سكون پيدا مىكند. بعد گفت عجب كار خوبى كردى. چهل هزار تومان هم از جيبت در بياور و بده. گفت: چرا؟ گفت: براى اينكه تو سبب شدى حج بر من واجب شد. حجّى كه احتياج دارد به صرف مال چهل هزار تومان، او بر من واجب شد، تو تسبيباً اين مال را بر من اتلاف كردى. مالى را كسى تسبيباً اتلاف كند بر شخصى، ضامن است. اگر در ما نحن فيه ادخال به موضوع التّكليف يا ارشاد به موضوع التّكليف تسبيب حساب بشود در اتلاف، تسبيب به تطهير بشود، تسبيب به اتلاف آن مالى است كه در اين تطهير صرف شده است. و حال آن كه كسى نمىگويد اين را. پس معلوم مىشود مسأله وجوب الاعلام داخل مسأله تسبيب نيست. چون كه داخل مسأله تسبيب نيست، بدان جهت من تكليفى ندارم. چون كه من قادر نيستم به ازاله نجاست از مسجد. به من امر به تطهير نيامده است که غير را اعلام بكنم چرا؟ مولا غرضى دارد. غرض از من ندارد كه غرض از ديگران دارد. من تكليف ندارم. بدان جهت اين است كه آن پير فقاهت در عروه فتوا مىدهد كه لا يجب اعلام الغير حتّى در صورت هتكش هم حكم را جزمى نمىگويد. مىگويد على الاحوط اعلام واجب است. جزم نمىكند. چرا؟ چون كه خوب من كه هتك نمىكنم و مكلّف بر رفع هتك هم نيستم من. چون كه هتك به تطهير مىشود و من كه قادر به تطهير نيستم. چرا اعلام بكنم؟ خوب ديگران چشم دارند. هر كس ديد خودش تطهير بكند. هتك رارفع مىكند. روى اين اساس است. ولكن چون كه مىدانيم شارع راضى به هتك مسجد نيست، اين هتك مسجدى كه معابد المسلمين است انسان هر قدر بتواند هر مقدار دخالت داشته باشد در رفع اين هتك بايد كوتاهى نكند، اينها را از خارج مىدانيم. از عظمت مسجد، از تعظيم مسجد، تعظيم شعائر الله و حرمت هتكها. از آن دليل استفاده مىكنيم كه بعيد هم نيست كه انسان به صورت فتوا هم بدهد اين را. چون كه از آن ادلّه استفاده مىشود انسان بايد شعائر الله بايد حرمتش را نگه بدارد از خارج می دانيم که انسان نسبت به رفع هتک مساجد که معابد مسلمين اند نبايد کوتاهی کند. اين ادلّه تطهير نيست. اين عيبى ندارد. احوط نگويى، اقوي بگويى، عيبى ندارد.
امّا اولى اين است كه عبارت تقييد نشود. همان به صورت احوط بماند. اين مسألهاى است كه خدمت شما عرض شد. چه نتيجه گرفتيد از اين حرفها؟ نتيجه اين است كه مجرّد الاعلام، در واجبات عرض مىكنم. در محرّمات هم همين جور است. مجرّد اعلام الغير به موضوع التّكليف كه آن تكليف متوجّه الى الغير است، مجرّد اعلام موجب نمىشود در افعالى كه قابل تسبيب هستند به سبب هم نسبت به آن شخص مسبّب نسبت داده مىشوند، مجرّد الاعلام به موضوع التّكليف موجب نمىشود كه فعل آن شخصى كه تكليف خودش را امتثال مىكند، او مستند باشد به آن كسى كه مرشد است. ارشاد به موضوع كرده است يا او را داخل موضوعٌ تكليف كرده است. او مستند به اين نمىشود. اين تطهير به تسبيب حساب نمىشود. شاهد قطعى كه شب و روز اگر ببينيد زبانش باز است و شهادتش گويا است، عدم ضمان المال است.
ضامن نيست. چه مىفرمايى شيخنا؟ سؤال؟ اتلاف نيست. در ادّله ضمان من اتلف مال الغير فهو ضامن. سؤال؟ تطهير اگر فعل اين شد، تطهير به اطلاف است. اتلاف مال به تطهير مىشود. آب خريده است. آب قيمتش ده ريال سعودى داده است، آن را مىريزد اتلاف است. اين تطهير اتلاف است. اگر تطهير فعل من بوده باشد، و تطهير بالتّسبيب از من صادر مىشود، من ضامن هستم ديگر متلف من هستم. پس على هذا الاساس اين شاهد گويا است يا شيخنا و غير شيخنا. كه در ما نحن فيه مسأله، مسأله تسبيب نيست و منتهي در عروه فتوا داده است كه اعلام الغير لازم نيست. گذشتيم اين را.
مسألة 20: « المشاهد المشرفة كالمساجد في حرمة التنجيس ، بل وجوب الإزالة إذا كان تركها هتكاً ، بل مطلقاً على الأحوط ، لكن الأقوى عدم وجوبها مع عدمه ، ولا فرق فيها بين الضرائح وما عليها من الثياب و سائر مواضعها إلّا في التأكد و عدمه ».[3]
عرض مىكنم بعد ايشان مىفرمايد، بر اينكه امّا المشاهد المشرّفه. مشاهد مشرّفه مثل مرقد امام رضا سلام الله عليه، مرقد سيّد الشّهدا، حضرت على، مرقد موسى ابن جعفر باب الحوائج روحى و ارواح العالمين له الفداه. غريب بغداد و امثال ذلک و مشاهد ديگر آيا اينها هم حكم مسجد را دارند اين مشاهد كه تنجيسش حرام است و ازاله نجاست از اينها واجب است يا نه، اين جور مىفرمايد قلم تقدير مرحوم سيّد يزدى اين جا اين جور شده است كه مىفرمايد اگر تنجيس، هتك مشاهد حساب بشود، حرام است و اگر بقاء اين مشهد على نجاسته هتك حساب بشود، ازالهاش هم واجب است. در صورت هتك همين جور است. ديگر احتياج به گفت و گو ندارد. اينها مشاهد، مشاهد امكنهاى هستند. اينها امكنهاى هستند كه مقدّسه رواياتى كه در فضل اين مشاهد وارد شده است. حتّى بعضىها افضل از مساجد، حتّى از مسجد كوفه هستند. صلاة در آنها مثل حرم مولانا علىٍّ (ع). خدا قسمت كند. اين ظالم (صدام) را، اين ملعون را سرنگون كند. و انشاء الله بتوانند درك كنند اين مشاهد را كه اين مشاهد افتاده است دست يك ظلمهاى كه منع مىكند. شيعيان را محروم كردند. خدا اينها را سرنگون كند. براى اسلام و مسلمينو براى شيعه و جند الله [4] يك قوّت و قهر و غلبهاى به دست اينها براى شيعه عنايت بفرمايد انشاء الله. غرض اين است كه اين مشاهدى كه هست ايشان مىفرمايد اگر هتك بشود، ازاله نجاست هم واجب است. اينها احتياج به بيان ندارند. آن رواياتى كه در شأن اين مشاهد وارد شده است كسى آنها را ملاحظه بفرمايد، قطع و يقين پيدا مىكند بر اينكه اهانت بر اينها جايز نيست تعظيم اينها به جميع مراتب هم واجب نبوده باشد، مهانت و اهانت جايز نيست، اين جاى تأمّل نيست. و منتهي سيّد هم فرقى نمىگذارد ما بين تنجيس و وجوب الازاله. و امّا اگر اهانت نشد، كما اينكه همين جور است. اهانت نيست در بعضى تنجيسها مثل روز عاشورا در حرم قمه مىزند. خون ريخته مىشود به رواق يا به صحن مبارك يا بعضاً با كفنهاى خون آلود مىروند حرم را دور مىزنند و طواف مىكنند آن مرقد مبارك را. خون ريخته مىشود به زمين از بدن اينها. يا قمه هم نمىزنند. قمه زدن علماش هم خيلى يك حرف درستى معلوم نيست باشد. ازدحام است. جمعيّت است. دست كسى به صورت كسى يا دست كسى به دست كسى مىخورد و اين خونى مىشود و خون مىافتد مجرّد التّنجيس است ولكن در اين صورت هتك نيست. هتك صدق نمىكند. ايشان اين جور مىگويد ديگر. قلم تقدير اين را براى ايشان نوشته است كه ايشان فتوايش اين است كه اگر تنجيس بدون هتك باشد حرام است. جايز نيست. و امّا ازاله نجاست واجب نيست. تفصيل است ما بين التّنجيس و وجوب الازاله. تنجيسش حرام است، و ازالهاش واجب نيست. تنجيسش چرا حرام است؟ چرا ازالهاش واجب نيست؟ اين جدا شد از همديگر. قبلاً دو شاخه بودند. يكى اين جا قطع شد. اين جور توجيه كردهاند[5] اين قطع را. و اين دو شاخه كه يكى شكست گفتهاند اوقافى كه در مشاهد است، فرشش، خود بنائش و امثال ذلک، رواقش، صحنش، اوقاف، اوقاف تمليكيه است. تحريريّه نيست. اينها يا ملك الامام (ع) هستند. يا ملك المسلمين و المؤمنين الزّائرين هستند. اينها وقف تمليكى است و واقف كه وقف كرده است در اينها بايد امام (ع) زيارت بشود من مع ملاحظته نظافتها و طهارتها هم طهارتش بايد ملاحظه بشود، هم نجاستش. و منتهي لازم نيست تنجيس. يك گونى آشغال است كه مىبرد يك جايى كه مثلاً در مزبلهاى كه آنها را بريزد گذرش از صحن مبارك افتاد گفت خيلى خوب همين جا مىريزيم. صحن ديگر خيلى فرق ندارد. اين حرام است؛ چرا؟ تصرّف در وقف تمليكى است على خلاف وقتها. در تصرّفات وقف تمليكى بايد تصرّفى بشود كه واقف او را لحاظ كرده است. كه عيبى ندارد اين تصرّف. غير آن تصرّف جايز نيست. مدرسهاى وقف شده است براى طلّاب. يك عدّهاى وارد بشوند به مدرسه و بگويند چه فرق مىكند ما هم مؤمن هستيم. طلّاب نيستيم. ما هم مىخواهيم اين جا وضو بگيريم، تطهير كنيم، برويم به توالتش. جايز نيست. چرا؟ چون كه وقف به اينها شده است. اين هم وقف شده است براى امام (ع) يا زوّار كه زيارت كنند مع ملاحظة طهارتها و عدم نظافتها. خوب من نه نجس كردهام و نه كثافت ريختهام. الحمد لله خيلى هم مواظب هستم. امّا ديگرى ريخته است. اين كار را كرده است عمداً يا سهواً. من چرا ازاله كنم؟ اين به چه دليل؟ اين دليل ندارد. بدان جهت تفصيل داده مىشود ما بين الازاله كه ازاله دليل ندارد. چون كه مساجد كه نيست. ازاله در مساجد واجب بود. اينها كه مساجد نيستند مشاهد. آن حكم دليل اين جا جارى نمىشود. مىماند از ناحيه وقف واقف وقف واقف به من ربطى ندارد. من نمىتوانم تنجيس بكنم. من نمىتوانم اين جا را كثيف بكنم. امّا ازاله بر من واجب بوده باشد به من چه مربوط است. پس در ما نحن فيه تنجيس جايز نيست ولكن حرام است. ولكن ازاله واجب نيست. اين صاحب اين قول فرموده است اگر تنجيس در مساجد هم جايز بوده باشد در اينها در اين مشاهد تنجيس جايز نيست. براى اينكه اگر در مساجد هم گفتيم تنجيس دليل ندارد مبنى بر احتياط است يا كسى جرأت كرد و گفت هتك نباشد تنجيس حرام نيست. وقف او، وقف تحريرى است. چون كه وقف تحريرى است، آن جا از ملكيّت احدى خارج شده است. وقفش فقط به جهت تحرير الارض است. بعد تحرير الارض يجعل مسجدا. مسجد مىشود. بدان جهت ملك كسى نيست. هر كس مىتواند آن تصرّفى كه منافى با عبادت و با وقف نباشد بكند. ولكن به خلاف ساير وقفها، وقفهاى آنها تمليكى است. آن حدودى كه در وقف ذكر شده است به آن مقدار اكتفاء مىشود. غير او جايز نيست. مىدانيد اين قول لازمهاش چيست؟ ايشان مىگويد كثافتش هم جايز نيست. نمىدانم آنهايى كه ديدهاند، اين مسأله خارجى را اوّل تقريب بكنم تا دهنها آماده بشود به آن مطلب. عرض مىكنم آنهايى كه صحن مولانا امير المؤمنين را در شب بيست و يکم ديده باشند كف صحن همهاش سياه مىشود از اين گازوئيل، اين آتشهايى كه مىآورند و فتيله درست مىكنند. صبح اگر كسى وارد بشود مثل آن جايى است كه مخزن گازوئيل است. تمام كف. اين كثافت است ديگر. اين بر خلاف وقف است؟ نمىدانم آن زوّارى كه وقتى كه بودن كه انسان نمىتوانست در مكّه ديديد ديگر در ايّام حج در كعبه. چه جورى ديگر چشم زمين را نمىبيند همين جور مىشود از كثرت. لازمه اين كثرت كثافت است ديگر. لازمه اين است كه عرق كرده است اينها را مىريزد پا برهنه مىآيد. گِلها را از كوچهها مىآورد. ولو اسفالت هستند. آن وقتها كه وقف شده بودند اصلاً اسفالت نبود. آن جاها را حساب بكنيد. اين كثافتها را اينها مىآورند ديگر. چه جور وقف شده است كه مع رعايت نظافتها و طهارتها و عدم كثافتها؟ و ديگرى اين كه كه گفت اينها وقف هستند؟ اين زمين بود آمدند آن بدن مطهّر را اين جا دفن كردهاند. زمين مباحى بود. بعد هم يك كسى براى تجليل اين قبر آمده است و يك گنبدى درست كرده است. يا براى رضاى خدا يا براى نفس خودش كه ظاهراً اوّلين قبّهاى كه بنا شده است، همين است ديگر. معلوم است كه براى چه. بعد هم يك كسى پيدا شده است حجرات درست كرده است كه طلّاب يا زوّار اين جا يك جايى داشته باشند. كه وقف كرده است خود زمين را و امثال ذلک را.
پس على هذا اگر وقف هم بشود رعايت نظافت و طهارت آن رعايت نظافت و طهارتى كه غير لازمه زيارت در ايّام ازدحام است. غير او است و الاّ سيره عمليه همين است. بدان جهت اين اوّلاً و ثانياً مىگوييم آقا اين نتيجهاش اين است كه شما بفرماييد آن كسى كه اين جا را كثيف و نجس كرده است او ضامن است. بايد اين كثافت را بردارد و اين جا را تطهير كند. سيّد مىگويد لا يجب الازاله ولو به آن كسى كه نجّس اين مشهد را. مىگويد ازاله واجب نيست. امّا تطهيرش واجب نيست. روى اين اساس آن كسى كه نجّس اين جا را بايد ازاله كند. چون كه واقف شرط كرده است رعايت بكيند طهارت و نظافت اين را. بقائاً عدم رعايت طهارت و نجاست است براى آن شخصى كه نجّس عمداً يا سهواً فرقى نمىكند. او بايد تطهير كند. اگر اين وجه فارغ بوده باشد كه اوّلاً اين جور شرط كردن در وقف كه مع رعايت نظافتها و طهارتها بله، به مقدار هتك باشد خلاف تعظيم بوده باشد او بايد رعايت بشود. ولكن اين جور كثافتها خلاف تعظيم نيست پيش مردم. در اين صورت اگر گفتيم فرضنا وقف است و اين شرط شده است. اين لازمهاش اين است كه تجب ازالتها على من نجّسها او جعل فيها الكثافه. شىء كثيف را آن جا قرار داد بر او بايد تطهير واجب بوده باشد. لا على السائرين. بر سائرين واجب نيست. بايد اين جور باشد. و حال اينكه مرحوم سيّد فرق گذاشته است ما بين تنجيس و ازاله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص89.
[2] ثم أن محتملات الاعلام أيضا ثلاثة و ذلك لأن المكلف «تارة» يعلم أن الغير لا يتحرك بإعلامه و لا يحصل به غرض المولى إما لأنه غير مبال بالدين أو لأن أخبار الثقة غير معتبر عنده في الموضوع الخارجي أو لأنه لا يعلم بوثاقة المخبر و لا يجب عليه الفحص في الشبهات الموضوعية و «أخرى» يعلم أن الغير يعتني بإعلامه و به يحصل غرض المولى يقينا و «ثالثة» يشك في ذلك و لا يدرى أن إعلامه هذا محصل للغرض أو غير محصل له. و هذه محتملات ثلاثة فعلى الأول لا معنى لإيجاب الاعلام بوجه لأنه مما لا يترتب عليه غرض في نفسه و انما الاعلام طريق الى تحصيل الغرض الداعي إلى إيجاب المأمور به فإذا علمنا أنه لا يوصل الى ذلك فلا وجه لإيجابه و من هذا يظهر وجوبه على ثاني الاحتمالات إذ به يتوصل الى تحصيل الغرض الذي لا يرضى المولى بفواته و أما على الاحتمال الثالث فهل يجب الإعلام لقاعدة الاشتغال أو لا يجب للبراءة عن وجوبه؟ الأول هو الصحيح لما حققناه في بحث البراءة من أن العقل كما يحكم بوجوب التحفظ على إطاعة أوامر المولى كذلك يحكم على وجوب التحفظ على أغراضه فإذا علم بوجود الغرض و شك في القدرة على تحصيله لزمه التصدي له حتى يحصله أو يظهر عجزه. ففي المقام حيث علم المكلف بالغرض الملزم في الإزالة و أن المولى لا يرضى بتركه على كل حال لزمه التصدي إلى تحصيله. و ذلك لعلمه بفوات الغرض على تقدير تركه و إنما يشك فيما هو السبب للتفويت و لا يدري أنه مستند الى فعله أعني تركه الإعلام أو أنه مستند الى عدم اعتناء الغير بإعلامه و حيث أنه لم يحرز استناد الفوت الى غيره وجب المحافظة على غرض المولى بالإعلام و ما ذكرناه جار في جميع موارد الشك من جهة الشك في القدرة؛ سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)،ص 311-312.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص90.
[4]. اشاره به رزمندگان اسلام در دوره جنگ هشت ساله.
[5] سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)،ص 312-313.