درس دویست و نود و یکم

احکام خواند نماز با نجاست

مسألة 1: « ناسي الحكم تكليفاً أو وضعاً ‌كـجاهله في وجـوب الإعـادة والقضاء».[1]

ادامه بحث طوائف راوايات منشأ اختلاف در حکم صلاة با نجاست نسيانا

كلام در شخصى بود كه نسيانا لنجاسة ثوبه او بدنه صلاة را در ثوب متنجس يا با بدن متنجس خواند. يك طايفه‏اى از روايات مى‏گفتند: كه اگر اين شخص متذكر شد ولو در اثناء الصلاة، آن صلاة را اعاده كند. و رواياتى در خصوص نسيان يعنى عنوان نسيان ذكر نشده بود. به اين عنوان بود كه اگر بداند اصاب ثوبش را بول يا جنابت يا دم نماز بخواند آن نماز را اعاده مى‏كند. عرض كرديم كه در ما نحن فيه بعض از اين روايات بغير الناسى قابل حمل نيست. در مقابل اينها صحيحه ابى العلاء بود كه صحيحه ابى العلاء[2] مى‏گفت اگر نسيانا در ثوب نجس نماز خواند كتبت له آن نماز برايش نوشته شده است، فلا اعادة فلا يعيد. اعاده نكند. عرض كرديم اين روايات را حمل بكنيم به استحباب كه بگوئيم اعاده مستحب است به صراحت اين صحيحه، به صراحت اين صحيحه اين ممكن نيست. چونكه بعض از اين روايات كه مى‏گفت اعاده بشود، او اباء دارد از اينكه حمل بر استحباب بشود. مثل موثقه سماعه.[3] «عَنِ الرَّجُلِ يَرَى بِثَوْبِهِ الدَّمَ‌ فَيَنْسَى أَنْ يَغْسِلَهُ حَتَّى يُصَلِّيَ قَالَ يُعِيدُ صَلَاتَهُ» صلاتش را اعاده مى‏كند. «كَيْ يَهْتَمَّ بِالشَّيْ‌ءِ إِذَا كَانَ فِي ثَوْبِهِ عُقُوبَةً لِنِسْيَانِهِ» نجس در ثوبش شد يعنى در شى‏ء خارجى نشد اهتمام بكند. «عقوبة لنسيانه». عرض كرديم «عقوبة لنسيانه» با استحباب نمى‏سازد. استحباب عقوبت نيست، خصوصا بر اينكه تفصيل داده است بين نسيان و جهل. نمى‏شود اين را حمل بر استحباب كرد چونكه ظاهر بعضى از روايات اين بود كه در جاهل هم آدم مستحب است. «قُلْتُ فَكَيْفَ يَصْنَعُ مَنْ لَمْ يَعْلَمْ- أَ يُعِيدُ حِينَ يَرْفَعُهُ قَالَ لَا وَ لَكِنْ يَسْتَأْنِفُ» آن كسى كه ولكن اصلا نمى‏دانسته نجاست را. نه اينكه مى‏دانسته يادش رفته است، كه فرض اول است. «عن الرجل يرى فى ثوبه الدم فينسى. قلت فكيف يصنع من لم يعلم»، كسى كه اصلا نمى‏داند. «ايعيد» نمازش را آنهم بايد اعاده كند. «حين يرفع» آن وقتى كه دم را، نجس را برميدارد، يعنى مى‏شورد ثوبش را، صلاتش را هم بايد اعاده كند تا الان. اين در صورت جهل، اعاده نيست. «ولكن يستأنفه». ولكن صلاة در ثوب طاهر را از سر بگيرد. يعنى شروع بكند، يستأنف شروع كند بعد از اين، يعنى ثوبش را تا در ثوب طاهر بخواند وقتى كه فهميد.

 پس على هذا الاساس اين موثقه را نمى‏شود حمل بر استحباب كرد. خوب اين طايفتين متعارضتين مى‏شوند. بسا اوقات گفته شده است اين صحيحه ابى العلاء تنها نيست. باز ما دليل داريم كه اگر نسيان نجاست شد اعاده آن صلاة فى الوقت و قضايش خارج از وقت لزومى ندارد. بدان جهت اين روايات داله بر اعاده را بايد حمل بر استحباب كرد. بگوئيد: ببينيم چه دليل ديگرى غير از اين صحيحه ابى العلاء دارند؟ سه دليل ذكر كرده‏اند. يكى حديث رفع النسيان.[4] رفع عن امتي تسعه، يكى هم نسيان است. نسيان مرفوع است. معناى اينكه اين شخص ثوب را در، صلاة را در ثوب نجس خوانده است و نجاست ثوب را نسيان كرده است اين نجاست مرفوع است. كَاَنْ لم يكن است. بدان جهت اين صلاتش صلاة صحيح مى‏شود. اين يك دليل.

 دليل ديگر حديث لا تعاد است.[5] حديث لا تعاد مى‏گويد لا تعاد الصلاة عن غير خمسه. كه يكى از لا تعاد طهور بود كه گفتيم از مراد طهارت از حدث است. از غير خمسه اعاده نميشود. وقتى كه غير الخمسه فرض بفرمائيد عن عذر، چونكه نسيان قدر متيقنش است ترك شد. يكى هم در ذيل اين حديث لا تعاد كه دليل سوم در بعضى روايات بود كه و لا ينقض‏ السنة على الفريضه. انسان اگر اخلال به سنت رساند در صلاتش و فريضه در او اخلال نباشد، آن صلاة باطل نميشود. التشهد سنت، و القرائت سنت، طهارت خبثيه هم كه اثبات كرديم سنت است، اعتبارش در صلاة به سنت ثابت شده است.

تفاوت رفع در نسيان و در مالا يعلمون

 بحث بحث مهمى است اگر حال داشته باشيد خيلى به دردتان مى‏خورد اين مطلبى كه امروز خدمت شما عرض مى‏كنم. رفع در نسيان رفع واقعى است. قياس به رفع عن امتي ما لا يعلمون نميشود. در ما لا يعلمون رفع رفع ظاهرى است. چونكه اگر شارع ما لا يعلم را يعنى آن تكليفى كه نمى‏دانيم او را بر ما وضع مى‏كرد آن تكليف هست. جعل شده، اگر او را بر ما وضع مى‏كرد عند الجهل و رفع نمى‏كرد وضع آن تكليف به امر به احتياط بود كه مى‏گفت احتمال اين تكليف را داديد يا احتمال وجوب يا حرمت فعلى را بايد احتياط كنيد. رفع عن امتي ما لا يعلمون تكليفى را كه نمى‏دانيد او مرفوع است، معنايش اين است كه وضع نشده است، وضع مي شد امر به احتياط مى‏شد. يعنى امر به احتياط نشده است. اين معناى رفع عن امتي ما لا يعلمون است. اما نسيان مرفوع است، نسيان مرفوع از چيزى كه يادمان رفته است كه او مرفوع است، مثل اينكه فرض بفرمائيد شخصى آبى بود غصبى بود، توجه كرديد؟، حوض حوض غصبى است، زمينش مال مردم است، غصب كرده‏اند، آب ريخته‏اند. من غاصب نبوده‏ام، حسينيه درست كرده‏اند، من غاصب نبوده‏ام، اما يادم رفته بود كه اينجا غصب است، رفتم وضو گرفتم. يا آنجا نماز خواندم. رفع عن امتي النسيان يعنى آن غصبى كه ياد رفته است او مرفوع است. آن غصبى كه ياد رفته مرفوع است كه خودش نمى‏تواند رفع بشود. يعنى حرمتش مرفوع است. حرمت برداشته ميشود. يعنى معلوم ميشود كه حرمت به اين غصب منسى جعل نشده در شريعت. اين نسيان موضوع. نسيان حكم بشود آنهم همين جور است. انسان حرمت فعلى يادش رفته بود كه اين فعل حرام است. يادش رفته بود كه اين فعل حرام است، اصلا در ذهنش نبود كه اين انگشتر طلا را براى زنش، انگشتر طلا مى‏گيرد از آن زرگر، مى‏گويد ببينم به انگشت من مى‏رود؟ اين انگشت من قد آن انگشت عيالم است. يادش رفته بود كه پوشيدن مرد ذَهَبْ را حرام است. اين حرمت را يادش رفت. موضوع را مى‏دانست كه اين ذهب است و پوشيد ولكن يادش رفته بود كه حرام است. اين حرمت برداشته شد از اين شخص. يعنى فعل حرام مرتكب نشده است. اصلا فعل حرام مرتكب نشده است. رفع النسيان، رفع عن الامة النسيان، نسبت به آن احكام كليه انسان آنها را يادش ببرد مثل اين مثالى كه عرض كردم، مثال اخيرى تخصيص در ادله حرمت است. يعنى تخصيص هم نيست، حكومت است. مثل رفع عن امتى الاضطرار.

 و اما در موضوعات مثل آن كه يادش رفته بود اين حسينيه غصب است رفت آنجا نماز خواند، وضو گرفت، رفع در آنجا باز رفع به حكم است. چون كه موضوع كه قابل رفع نيست. معناى رفع الموضوع يعنى حكمش برداشت شود. نتيجه تخصيص در ادله حرمت الغصب است. شارع كشف مى‏كنيم كه به اين جور غصب منسى جعل حرمت نكرده است. رفع عن الامة النسيان، مثل رفع عن اضطرار است. چه جورى كه مى‏گوييم اگر بر فعلى عنوان اضطرار منطبق بشود آن تكليفى كه لولا اين اضطرار اين فعل داشت، برداشته مى‏شود، در رفع عن الامة نسيان هم همين جور است. در جايى كه نسيان متعلق به فعل بشود. نمى‏دانست كه اين غصب است، نماز خواندن در اينجا، وضو گرفتن در اينجا غصب است، آن فعلى كه لو لا اين نسيان حرام بود، وضو گرفتن و صلاة تصرف در مال غير بود، حرام بود، رفع آن حرمتش برداشته شده است. مثل رفع الاضطرار. با اضطرار رفع النسيان يك فرق دارد. آن فرقش اين است كه در موارد رفع الاضطرار فقط متعلق اضطرار كه اضطرار به او طريان مى‏كند، فعل است. فعل است كه انسان مضطر به او مى‏شود. ترك است، مراد از فعل اعم از فعل و ترك. ترك است كه مضطر مى‏شود. به خلاف النسيان. چون كه نسيان انسان، نسيانش هم به فعل متعلق مى‏شود، آن فعلى كه براى خودش وجوب حرمت دارد هم متعلق بر حكم كلى و جعل كلى مى‏شود كه اضطرار به او طريان نمى‏كند. به آن حكم كلى كه در شريعت جعل شده است كه بر مرد حرام است لبس الذهب اين معنا بر اين كه ناسى مى‏شود. يادش مى‏رود. فرق اضطرار و نسيان اين است. خوب اين جور كه شد، آنى را كه لولا النسيان تكليفى داشت در موارد افعال، يا آن حكمى كه او را ناسى هست، آن حكم كلى را، او برداشته شده است. در ما نحن فيه مكلف اگر يادش رفته بود مثلا امروز قبل از ظهر بود، نهارش را خورد. يادش رفت كه مى‏شود، در اين جوانها پيدا مى‏شود كه وجوه صلاة الظهر و العصر اصلا يادش رفت. اين مى‏شود نادرا مى‏شود در آن جوانهاكه فعلا تازه آشنا شده‏اند. آن وقت وقتى كه شب شد و غروب شد، بابا نماز بر ما واجب بود. اين نسيان نادر مى‏شود در مثل اينجور اشخاصى كه تازه مسلمان عملى يا مسلمان اعتقادى شده‏اند.

 و اما در شخص مسلمانى كه يك عمر نماز خوانده است اين نسيان تكليف نمى‏شود كه نماز واجب است. و در ما نحن فيه هم اين شخصى كه در ثوب متنجس نماز خوانده است آن وقتى كه در ثوب متنجس نماز مى‏خواند مى‏دانست كه صلاة در ثوب طاهر واجب است. صلاة با بدن طاهر واجب است اين حكم كلى را مى‏دانست. شارع يك طبيعتى را خواسته است، طبيعى صلوة الظهر و العصر كه بين الحدّين واقع بشود و آن صلاة هم مقيد است به طهارت الثوب و البدن. آن حكم را مى‏دانست. بدان جهت موقع نماز خواندن از او مى‏پرسيدى كه كدام نماز واجب است، قبل از تكبيرة الاحرام گفتن؟ مى‏گويد آن صلاتى كه ثوب و بدن طاهر است. با وضو است، الى القبله است. مى‏گفت اين را، حكم را ناسى نيست. حكم كلى را ناسى نيست. و اين كه متعلق تكليف آن فعلى هست، آن صلاتى هست كه مقيّد به طهارت است، نه آن متعلق تكليف را ناسى است نه وجوب آن صلاة را ناسى است. هيچ كدام را ناسى نسيت. اعم از اين كه صلاة را كه در ثوب نجس خوانده است نسيانا شب ملتفت بشود كه صلاتش را در ثوب نجس خوانده است يا در روز ملتفت بشود. نه حكم كلى را ناسى است، نه آنى كه متعلق آن تكليف به حكم است كه صلاة در ثوب طاهر است او را ناسى است. هيچ كدام را ناسى نيست. پس وقتى كه ناسى نشد، چه چيز را ناسى است؟ اين كه مأتي به در ثوب نجس واقع شده است، ناسى اين معنا است. يعنى اعتقاد دارد كه صلاتى كه اتيان كرد، صلاة صحيح است. صلاة در ثوبى است كه طاهر است. چرا؟ چون كه نجاست ثوب يادش رفته است. اين نسيان فقط موجب مى‏شود بر اين كه اعتقاد كند كه آنى را كه مى‏آورد مصداق مأمور به است. چرا اين اعتقاد را كرده است؟ چون كه نجاست ثوب و بدنش را يادش بوده است.

 پس على هذا اين قائل به اين كه مى‏گويد رفع عن الامه النسيان بخواهد وجوب صلاة ظهر و العصر در ثوب طاهر و بدن طاهر او را رفع كند، وجوب كه منسى نيست! متعلق آن وجوب كه صلاتى است مقيد به طهارت الثوب و البدن متعلق را نفى كند متعلق كه ناسى نيست. آنى را كه اين نسيان آن هم نه تكليف است، نه متعلق التكليف. فقط اعتقاد كرده است كه مأتي به آن مصداق متعلق التكليف است لنسيان نجاست ثوب و بدنش. چون كه نجاست ثوب و بدنش يادش رفته بود.

 خوب اين اعتقاد كرده است، مأتي به مصداق مأمور به است. خوب اعتقاد كرده است. خوب چه بشود؟ رفع عن الامه النسيان، ربطى ندارد به ما نحن فيه. رفع عن امتی النسيان در دو مورد جارى مى‏شود. يا انسان تكليف را ناسى بوده باشد، يا آن فعلى را كه متعلق التكليف است، يعنى موضوع التكليف است آن فعل را ناسى باشد. فعل را ناسى بوده باشد. وقتى كه آن موضع را ناسى شد آن وقت آن حكم و آن موضوع برداشته مى‏شود. نمى‏دانست اين حسينيه غصب است. غصب حرام است انحلالى است. هر غصبى موضوع حرمت التصرف است. وقتى كه موضوع التكليف را ناسى شد، معناى رفع موضوع التكليف، رفع آن تكليف است. در ما نحن فيه نه موضوع حكم را ناسى است، نه حكم را ناسى است. انّما آنى كه ناسى است در ما نحن فيه اعتقاد دارد غير مأتي به، مأتي به مصداق مأمور به است لنسيان نجاست ثوبه و بدنه.

 پس على هذا الاساس در ما نحن فيه فرض بفرماييد اين تكليف برداشته نمى‏شود. اين جواب اول. چه نسيان تذكرش در خارج وقت بشود يا داخل وقت بشود. اگر كسى اصرار كرد. گفت بر اين كه شارع كه صلاة را مقيد كرده است به غير ثوب النجس يعنى به غير اين ثوب هم مقيد كرده است. هر فردى از نجس فرض بشود صلاة مقيد است كه با او واقع نشود. هر چيزى كه مصداق نجس است و عنوان انّ هذا نجس صدق مى‏كند، وجوب كه رفته است روى صلاة آن صلاة مقيد است كه آن نجس نباشد. و اين ثمره عملى دارد. بحث مهمى است كه بعد مى‏آيد. بحثش اين است كه من آن قبايى را كه بايد بپوشم در نماز، چون كه غير از او ساترى نيست از سر تا پا نجس است. ولكن من مى‏توانم يك طرفش را بشويم. همه‏اش را نمى‏توانم تطهير كنم. بالاخره بايد صلاة را در ثوب نجس بخوانم. با اين قباى نجس بخوانم. بايد آن يك مقدارى كه مى‏توانم بشويم، بشويم. چون كه آب كمى هست، مى‏شود نصفش را شست. بله بايد شست. چرا؟ چون كه سرّش اين است كه صلاة مقيد است به عدم نجاست ثوب، كه نه طرف راستش نجس باشد نه آن ثوبى كه طرف چپش نجس باشد. نه آنى كه مجموعش نجس بوده باشد. بدان جهت همه اينها قيد هستند. انحلالى است. من اين كه نماز مقيد است كه در اين ثوبى كه پوشيده‏ام و نماز خواندم اين يادم رفته بود. اين تقيد را يادم رفته بود كه حكم است. در ما نحن فيه فقط اين حكمى كه در ما نحن فيه، بناء بر اين كه اين مانعيت انحلالى است، مانعيت، نه شرطيت را مى‏گويم. مانعيت انحلالى است. اگر شارع عدم شيئى را اخذ در مأمور به كرد، ظاهر دليل انحلاليت است. يعنى آن فردش هم، هر فردى مستقلا تقييد شده است نبوده باشد. انحلالى است. بدان جهت من در ما نحن فيه تقيّد صلاتى كه هست، تقيد صلاة به غير اين ثوب يادم رفته بود. اين تقيد رفع شده است. اگر كسى اين را گفت. خوب مى‏گوييم كه اين در يك صورت صحيح است. در آن جايى كه نسيان طورى است كه تذكر بعد خروج الوقت شده است. آنجا مى‏شود گفت بر اين كه تقيد صلاة بر اين كه با اين ثوب نبوده باشد يادم رفته بود. چون كه يادم رفته بود اين تقيد برداشته شد. تقيد چه جور برداشته مى‏شود اصحاب الكفايه؟ تقيد برداشتنش به برداشتن اصل التكليف است. چون كه مانعيت، شرطيت، جزئيت اينها منتزع از حكم تكليفى است. شارع وجوب را كه برده است روى صلاتى كه مقيد است بر اين ثوب نباشد، براى اين ثوب مانعيت انتزاع مى‏شود. اگر شارع بخواهد مانعيت نجاست اين ثوب را بردارد بايد اصل تكليف را از آن صلاة بردارد. خوب فرض كرديم، برداشت. وقتى كه برداشت خوب بر من وقتى كه يادم رفته بود ثوبم نجس است، بدنم نجس است در ثوب و بدن نجس نماز خوانده بودم شب يادم افتاد بر من صلاة با طهارت ثوب و بدن واجب نبود. تكليفش، وجوبش برداشته بشود. اما ما بقى واجب بود! يعنى صلاة مقيدا به ثوبى كه نجس نباشد ولكن نه اين ثوب. به عدم اين ثوب مقيد نشده بود. به عدم نجاست اين ثوب مقيد نشده بود. آن صلاة بر من واجب بود. يعنى بقيه بر من واجب بود، بقيه صلاة كما هو. آن بقيه‏اى كه بر مأتي به منطبق است. انطباقش وجدانى است. بقيه واجب بود، ساير واجب بود او را اثبات نمى‏كند. يك كلمه داشته باشيد كه ادله رافعه كه حديث رفع النسيان است شأن اينها رفع است نه اثبات. اينها فقط غايت امر دلالت مى‏كنند صلاة متقيد نشده بود. صلاتى كه مقيد شده بود به اين كه نجاست اين در اين ثوب نباشد وجوب آن صلاة برداشته شده بود. اين مقدار را رفع مى‏كند. و اما بقيه را واجب كرده بود اين مثبت مى‏خواهد.

 ادله رافعه نفى مى‏كنند آن تكليف اولى را. ادله رفع عن امتي من مضطر هستم در نمازم، بنشينم، قيام را قادر نيستم. اين ادله‏ مضطر عليه مى‏گويد صلاة مع القيام واجب نيست. وجوبش برداشته شده است. اما صلاة بلا قيام واجب است، مع القيود واجب است اين را اثبات نمى‏كند. بدان جهت اين دليل خاص ديگر بايد داشته باشد. على هذا الاساس اگر نسيان تذكرش بعد الوقت شد و كسى گفت اين مانعيت انحلالى است و حديث رفع النسيان آن تقيد صلاة به اين ثوب را به عدم اين ثوب را برمى‏دارد كه در اين ثوب نخوان، اين را برمى‏دارد كه برداشتن اين هم به رفع تكليف اولى مى‏شود. چون كه رفع تقيد به رفع آن ذات مقيد، از مقيد است. خوب قبول كرديم، اما اثبات نمى‏كند كه مأتي به صحيح بود. تكليف داشتن به ما بقى، ما بقى را اتيان كرد. و اما اگر در وقت متذكر شد نه خارج وقت. هذا كله در خارج الوقت است. اما در وقت اگر متذكر شد، خوب شارع آنى كه خواسته است، اين است كه من صرف وجود را بخواهم. صرف الوجود صلاة ظهر و العصر را بخوانم بين الحدّين به اين كه در اين ثوب نبوده باشم. در ثوب، با اين حال كه نجس نباشد، يكى هم در اين ثوب نباشد. من در اينجا ناسى نيستم در عرف. در يك زمانى از وقت بين الحدين انسان متذكر بشود كه اين ثوبش نجس است و شارع خواسته است صلاتى بخواند كه در اين ثوب نبوده باشد خوب تكليف صرف الوجود را مى‏خواهد. من آن صرف الوجود و تكليفش را مفروض اين است وقت ملتفت شده‏ام. هم تكليف را هم اين كه تقيد دارد اين ثوب نباشد. آنجا بدان جهت اگر از آن اشكال صرف نظر كرديم كه حديث رفع النسيان اثبات تكليف به ما بقى نمى‏كند.

 جايى براى نسيان نيست. چرا؟ چون كه مطلوب صرف الوجود است و صرف الوجود بايد در اين ثوب واقع نشود، من اين در وقت فهميده‏ام و تكليف را انسان ولو در يك آنى از وقت بفهمد بايد امتثال بكند. پس على هذا الاساس رفع عن امتى النسيان در ما نحن فيه فايده‏اى ندارد. بله، در ما نحن فيه نسيان تكليف و موضوع التكليف نشده است بدان جهت اين اعتقاد شده است كه غير مأتي به، مأتي به است. يعنى نسيان نجاست الثوب و البدن. و اگر اين را به نسيان تكليف برگردانديد، به نسيان تكليف حكم وضعى كه اين تقيد را چون كه انحلالى است، او را ناسى شده است اين در جايى كه تذكر بعد الوقت بشود صحيح است. اين تقيّد را ناسى است ولكن اثبات اين كه ما بقى اتيان بشود آن اشكال ثانى مى‏شود كه اثبات اين كه ما بقى بايد اتيان بشود. يك قاعده كلى خدمت شما عرض كنم در هر واجب مركب و مشروط اگر بعضى اجزاء مورد حديث الرفع واقع بشود. نه رفع عن امتی ما لا يعلمون، رفع عن امتی النسيان، الاضطرار، الاكراه اين عناوين را حقيقتا برمى‏دارد. در هر مركبى كه واجب است و در هر مشروط و شروط و قيودى كه واجب است، اگر بعضى از اين قيود و بعضى از اين اجزاء متعلق اضطرار و اكراه و نسيان بشود كه عناوين رافع است آن حديث رفع در آن اجزاء و قيود فايده‏اى ندارد. اثبات نمى‏كند آن حديث رفع كه ما بقى متعلق تكليف است. بدان جهت به مجرد حديث رفع الاضطرار و الاكراه و النسيان و الخطا و امثال ذلک نمى‏شود اثبات كرد كه ما بقى صحيح است اتيان كردنش. بايد دليل خارجى بشود. فقط حديث رفعا امت مضطر عليه مى‏گويد آن مركب به تو واجب نيست. رفع عن الامه نسيان مى‏گويد ديگر آن مركب به تو واجب نيست. آن مشروط به آن شروط و قيود ديگر به تو واجب نيست. چون كه مُكره هستى بر ترك يك قيدش.

 اما ما بقى به تو واجب است او دليل مى‏خواهد. بدان جهت در باب الصلاة دليل داريم منتهى در عمده موارد. ولكن در غير باب الصلاة بايد ثابت بشود والاّ دليل قائم نشود اصل برائت از ما بقى است. ما بقى ديگر تكليفى ندارد. پس به حديث رفع النسيان نمى‏شود صحت صلاة را كرد. اما حديث لا تعاد تخصيص خورده است، اگر قبول كرديم آن رواياتى كه مى‏گويد مردى كه نسيان كرد در ثوب نجس و با بدن نجس نماز خواند بعد ما صلى فهميد يا در اثناء صلاة فهميد بايد اعاده كند اين تخصيص مى‏زند، حديث لا تعاد را در ناحيه مستثنى منه. حديث لا تعاد يك ناحيه مستثنى دارد كه از پنج چيز خلل رسيد اعاده بشود. يك ناحيه مستثنى منه دارد از غير پنج چيز خلل رسيد نسيان شد اعاده ندارد. غير از پنج چيز. غير پنج چيز بالعموم و الاطلاق طهارت از خبث را مى‏گرفت. طهارت از خبث را در صورت نسيان مى‏گرفت. خوب اين دليل مى‏گويد نه، اگر نسيان نجاست شد بايد اعاده بشود. حديث لا تعاد را تخصيص مى‏زند. از اينجا معلوم شد استدلال ثالث. لا تنقض السنة الفريضه، يك عام است. عام قابل تخصيص است اين روايات خاصه كه وارد شده است كه اگر انسان در ثوب نجس نمازش را خواند در اثناء الصلاة يا بعد از صلاة متذكر شد به نجاست ثوبش كه بدن هم مثل او است، در ما نحن فيه بايد صلاة را اعاده بكند. آن صلاة محكوم به بطلان است، اين لا تنقذ السنة الاّ در طهارت از خبث منسيّ. بدان جهت هيچ وقت خاص و مقيد با اطلاق عموم تعارض ندارند جمع عرفى دارند ما بينشان.

نحوه جمع مشهور بين روايات

 الحاصل و المشهور جمع كردند ما بين الطائفتين بر اين كه ما بگوييم قضا و اعاده مستحب است ولكن صلاة محكوم به صحت است به صحيحه ابي العلا يا رفع عن امتي النسيان اين را نمى‏شود گفت. بعضى‏ها كه شيخ قدس الله نفسه الشريف[6] و جماعت ديگر بلكه مشهور از متأخرين است[7] جمع كرده‏اند ما بين الروايات، آن رواياتى كه گفته است صلاة اعاده بشود از نجاست منسيه او را حمل كرده‏اند بر اعاده اصطلاحيه، يعنى در وقت اگر متذكر شد، قبل خروج الوقت. و آن رواياتى كه دلالت مى‏كند اگر با نجاست منسيه يعنى، همان يك روايت است، يك صحيحه است، دلالت مى‏كند با نجاست منسيه نماز خوانده شد، اعاده ندارد او را هم حمل كرده‏اند بر قضا. عرض كرديم سابقا اگر يادتان بوده باشد دو طايفه از اخبار اگر در تمام مدلول با همديگر معارضه كنند منتهى قدر متيقن از مدلول اين، غير از قدر متيقن آن ديگرى است... قدر متيقن عذره انسان است. ثمن عذرة لا بأس به، قدرمتيقن عذره غير حيوانات است ولكن مدلولشان، مدلول مطابقى يعنى موضوع حكم دو دليل يكى است، فرقى نمى‏كند. عذره است. گفتيم اينجاها كه اينجور قدر متيقن از او است، قدر متيقن اين است اين جمع تبرى مى‏شود. اگر بخواهيم جمع عرفى بشود شاهد جمع مى‏خواهيم. اينجا هم همين جور است. صحيحه ابي العلاء گفت: تمت صلاته و كتبت له. چه بعد الوقت متذكر بشود، چه قبل الوقت. آنها هم مى‏گفت كه بايد اعاده كند و صلاتش ما كتبت. باطل است. چه در وقت متذكر بشود چه در خارج وقت. در تمام مدلول متعارضين هستند. قدر متيقن از بطلان اعاده است. قدر متيقن اگر واجب نشود قضا است اين جمع عرفى نمى‏شود. شاهد جمع بايد بوده باشد. گفته‏اند شاهد الجمع صحيحه على ابن مهزيار. شاهد الجمع ما بين الطايفتين صحيحه على ابن مهزيار[8] كه اين باعث مى‏شود ما جمع كنيم ما بين الطايفتين به اين نحو از جمع.

 صحيحه على ابن مهزيار چه دارد؟ در باب چهل و دو از ابواب النجاسات كه يك دفعه هم اين حديث را خوانده‏ايم. در باب چهل و دو از ابواب النجاسات روايت اولى است، محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن حسن صفار، شيخ به اسنادش از محمد ابن حسن صفار نقل مى‏كند عن احمد ابن محمد و عبد الله ابن محمد، احمد ابن محمد و عبد الله ابن محمد پسران محمد ابن عيسى هستند. اين عبدالله برادر همان محمد ابن عيسى است. اينها هم نقل مى‏كنند از على ابن مهزيار كه جلالتش واضح است. على ابن مهزيار مى‏گويد: «قَالَ كَتَبَ إِلَيْهِ سُلَيْمَانُ بْنُ رُشَيْدٍ» طرف او سليمان ابن رشيد. به طرف او يعنى به كى نوشت؟ به امام عليه السلام يا به غير الامام مضمره است. كتب اليه سليمان ابن رشيد و خواهيم گفت كه اين مضمره بودن ضرر ندارد.« يُخْبِرُهُ- أَنَّهُ بَالَ فِي ظُلْمَةِ اللَّيْلِ»- در تاريك شب بول كرد «وَ أَنَّهُ أَصَابَ كَفَّهُ بَرْدُ نُقْطَةٍ مِنَ الْبَوْلِ»-آن خنكى، يك نقطه‏اى از بول احساس كرد به دستش. و انه اصاب كفه برد نقطة من البول احساس كرد كه، « لَمْ يَشُكَّ أَنَّهُ أَصَابَهُ».. شك نكرد، يقين پيدا كرد بر اين كه بول به دست خورد. يك قطره‏اى پريد. «وَ لَمْ يَرَهُ به» ، ولكن نديد آن بول را. تاريك بود ديگر. و انه مسحه بخرقة. آن دستش را به پارچه مسح كرد، ثم نسى ان يغسله. يادش هم رفت صبح بشويد. صبح هم بلند شد روغن مالى كرد «وَ أَنَّهُ مَسَحَهُ بِخِرْقَةٍ ثُمَّ نَسِيَ أَنْ يَغْسِلَهُ- وَ تَمَسَّحَ بِدُهْنٍ فَمَسَحَ بِهِ كَفَّيْهِ وَ وَجْهَهُ وَ رَأْسَهُ» با آن كفى كه مسح كرده بود و بول اصابت كرده بود وجهش را و كفينش را مسح كرد، همه را قاطى هم كرد و رأسه. سرش را همين جور. «ثُمَّ تَوَضَّأَ وُضُوءَ الصَّلَاةِ». وضو گرفت «فَصَلَّى» بدن نجس، سر نجس، صورت نجس، دستها نجس، وضو گرفت با آن آب قليلى كه آن زمان متعارف بود فصلّى.

 «فَأَجَابَهُ بِجَوَابٍ قَرَأْتُهُ بِخَطِّهِ» على ابن مهزيار مى‏گويد امام عليه السلام جواب داد، جوابى كه من به خط امام خواندم. اين خط امام، كسى خط كسى را بشناسد اين خط فلانى است، خبر او حجت است. عند العقلا حجت است. براى اين كه مثلا مى‏بينيد كه پدرى مى‏نويسد بر پسرى كه در بلد ديگر فلان كار را بكن او ميگويد پدرم اينجور نوشته بود. اين را بلكه كسى الكى نوشته است، خط، خط او نيست. مى‏گويد خط پدرم است برو پى كارت. عند العقلا هم حجت است و عند العقلا هم حجيت دارد اين هم مى‏گويد كه على ابن مهزيار مى‏گويد، «فَأَجَابَهُ بِجَوَابٍ قَرَأْتُهُ بِخَطِّهِ أَمَّا مَا تَوَهَّمْتَ- مِمَّا أَصَابَ يَدَكَ فَلَيْسَ بِشَيْ‌ءٍ». اگر توهم تنها است كه مثل اين كه بول اصابت كرد او شيئى نيست. «إِلَّا مَا تُحَقِّقُ- فَإِنْ حَقَّقْتَ ذَلِكَ كُنْتَ حَقِيقاً أَنْ تُعِيدَ الصَّلَوَاتِ- اللَّوَاتِي كُنْتَ صَلَّيْتَهُنَّ بِذَلِكَ الْوُضُوءِ». مگر اين كه محققا بدانى كه بول اصابت كرده است. و اين هم فرض اين است كه گفت... حقيقتا اصابت كرده است. « فَإِنْ حَقَّقْتَ ذَلِكَ كُنْتَ حَقِيقاً أَنْ تُعِيدَ الصَّلَوَاتِ- اللَّوَاتِي كُنْتَ صَلَّيْتَهُنَّ بِذَلِكَ الْوُضُوءِ  بِعَيْنِهِ مَا كَانَ مِنْهُنَّ فِي وَقْتِهَا-». اگر بدانى كه اينجور بول اصابت كرده بود آن نمازهايى را كه با آن وضويى كه گرفته، روغن مالى كرده بود، كثافت كارى، بعد وضو گرفتى، هر چقدر با آن وضو نماز خواندى، بايد اعاده كنى. كنت صليت بذلک بعينه اما ما كان منهنّ فى وقتها. مادامى كه وقت صلاة نگذشته باشد. ادا بوده باشد، در وقت بوده باشد. بايد بخوانى. «وَ مَا فَاتَ وَقْتُهَا فَلَا إِعَادَةَ عَلَيْكَ لَهَا مِنْ قِبَلِ». وقتش اگر گذشته باشد اعاده ندارد.

 چرا اينجور بكنى؟ كلام در آن ما قبلى‏ها نيست، كلام در اين كبراى كلى است كه در ذيل دارد. «مِنْ قِبَلِ- أَنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَانَ ثَوْبُهُ نَجِساً لَمْ يُعِدِ الصَّلَاةَ- إِلَّا مَا كَانَ فِي وَقْتٍ» از اين جهت كه مرد اگر ثوبش نجس بوده باشد نماز را اعاده نمى‏كند الاّ اين كه در وقت بوده باشد. اگر نجاست ثوب را نداند اصلا، او كه اعاده ندارد. آن روايات تخصيص مى‏زند اين روايات. مى‏ماند ناسى. كه ناسى بوده باشد مادامى كه در وقت است اعاده مى‏كند - «وَ إِذَا كَانَ جُنُباً أَوْ صَلَّى عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ»- و اما حدث بوده باشد خباثت نيست جنب بوده باشد يا صلى على غير وضوء بود. «فَعَلَيْهِ إِعَادَةُ الصَّلَوَاتِ الْمَكْتُوبَاتِ اللَّوَاتِي فَاتَتْهُ» هم اعاده واجب است هم قضا. «لِأَنَّ الثَّوْبَ خِلَافُ الْجَسَدِ» جسد يعنى طهارت جسدى. كه عبارت از وضو و جنابت است. ثوب خلاف جسد است يعنى طهارت خبثيه يعنى خلاف طهارت حدثيه است. «فَاعْمَلْ عَلَى ذَلِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ»

 اين كبرايى كه در ذيل فرموده است اين كبراى در ذيل اين است كه نجاست منسيه مادامى كه وقت است بايد اعاده بشود و بعد الوقت قضا ندارد. اين شاهد جمع. اشكال شده است بر اين روايت كه اين روايت آن وضويى كه گرفته بود نمازش باطل بود اصلا، نماز بلا وضو بود. هم بايد اعاده بشود هم قضا. آن وضو باطل بود آخر. مقتضاى صدر اين است كه آن نمازها هم اعاده بشود هم قضا. چون كه وضويش باطل بود. علاوه بر نجاست كف خود وضو باطل بود. بدان جهت مثل مرحوم حكيم [9]گفته‏اند چون كه اين روايت مجمل است و اشكال دارد ظاهرش چون كه ظاهرش اين است كه وضو باطل باشد بايد نماز اعاده و قضا بشود. ظاهر روايت اين است، مع ذلک در ما نحن فيه كه وضو باطل بوده است مى‏فرمايد اعاده واجب، قضا واجب نيست در ما نحن فيه. چون كه اين روايت مضطرب است و حكمش مغشوش است اين روايت شاهد ظن نمى‏تواند بشود. اين را مرحوم حكيم و غير حكيم فرموده‏اند. اين را مى‏دانيد كه اين حرف درستى نيست. چرا؟ چون كه در اين روايت يك صدر است يك ذيل. در ذيل كبراى كلى فرمود لان الثوب خلاف الجسد. در نجاست خبثى مادام فى الوقت اعاده مى‏شود. ناسى اعاده مى‏كند و در غير خارج الوقت قضا لازم نيست. اين يك حكم. يك حكم هم اين است كه اين شخصى كه روغن مالى كرده بود، كثافت كارى كرده بود اين نمازهايش درست است يا نادرست؟ افرض صدر اين روايت را ما نفهميديم. به ذيلش كه عمل مى‏كنيم. اين از مواردى است كه تقطيع مى‏شود روايت. يك جزئش را ما نمى‏توانيم عمل كنيم چون كه مغشوش است. ولكن ذيلش را كه كبراى كلى است عمل مى‏كنيم و آن شاهد جمع درست مى‏شود. اگر اشكال اين بوده باشد.

 بلكه بعضى‏ها فرموده‏اند [10]كه اصل صدرش هم مغشوش نيست. يك وقت متعرض شديم اين كلام را.

 



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص96.

[2] و َ[محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ ثَوْبَهُ الشَّيْ‌ءُ يُنَجِّسُهُ- فَيَنْسَى أَنْ يَغْسِلَهُ فَيُصَلِّي فِيهِ- ثُمَّ يَذْكُرُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ غَسَلَهُ أَ يُعِيدُ الصَّلَاةَ- قَالَ لَا يُعِيدُ قَدْ مَضَتِ الصَّلَاةُ وَ كُتِبَتْ لَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص480.

[3] وَ [ محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَرَى بِثَوْبِهِ الدَّمَ‌ فَيَنْسَى أَنْ يَغْسِلَهُ حَتَّى يُصَلِّيَ قَالَ يُعِيدُ صَلَاتَهُ- كَيْ يَهْتَمَّ بِالشَّيْ‌ءِ إِذَا كَانَ فِي ثَوْبِهِ عُقُوبَةً لِنِسْيَانِهِ- قُلْتُ فَكَيْفَ يَصْنَعُ مَنْ لَمْ يَعْلَمْ- أَ يُعِيدُ حِينَ يَرْفَعُهُ قَالَ لَا وَ لَكِنْ يَسْتَأْنِفُ؛ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص480-481.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي التَّوْحِيدِ وَ الْخِصَالِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةُ أَشْيَاءَ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ- وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ- وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ- وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ- وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْوَةِ  مَا لَمْ يَنْطِقُوا بِشَفَةٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص369.

[5] و بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ: لَا تُعَادُ الصَّلَاةُ إِلَّا مِنْ خَمْسَةٍ- الطَّهُورِ وَ الْوَقْتِ وَ الْقِبْلَةِ وَ الرُّكُوعِ وَ السُّجُودِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص371-372.

[6] فَلَا يُنَافِي التَّفْصِيلَ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ لِأَنَّ الْوَجْهَ فِي هَذَا الْخَبَرِ أَنَّهُ نَحْمِلُهُ عَلَى أَنَّهُ يَكُونُ قَدْ مَضَى وَقْتُ الصَّلَاةِ لِأَنَّهُ مَتَى نَسِيَ غَسْلَ النَّجَاسَةِ عَنِ الثَّوْبِ إِنَّمَا يَلْزَمُهُ إِعَادَتُهَا مَا دَامَ فِي الْوَقْتِ فَإِذَا مَضَى الْوَقْتُ فَلَا إِعَادَةَ عَلَيْهِ وَ قَدْ مَضَى ذَلِكَ فِي رِوَايَةِ أَبِي بَصِيرٍ وَ الَّذِي يَدُلُّ عَلَى التَّفْضِيلِ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ مَا؛ محمد بن الحسن طوسی، الاستبصار، ( تهران، دار الکتب الاسلامیة، چ1، 1390ق)ج1، ص184.

[7] إذا علم بنجاسة ثوبه أو بدنه قبل الصلاة و تساهل الى أن نسيها و صلى و التفت إليها بعد الصلاة تجب عليه الإعادة في الوقت و خارجه على الأشهر بل المشهور، و عن الشيخ في استبصاره و الفاضل في بعض كتبه وجوب الإعادة في الوقت دون خارجه بل نسب الى المشهور بين المتأخرين؛ سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)،ص 367. 

[8] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ قَالَ كَتَبَ إِلَيْهِ سُلَيْمَانُ بْنُ رُشَيْدٍ يُخْبِرُهُ- أَنَّهُ بَالَ فِي ظُلْمَةِ اللَّيْلِ- وَ أَنَّهُ أَصَابَ كَفَّهُ بَرْدُ نُقْطَةٍ مِنَ الْبَوْلِ- لَمْ يَشُكَّ أَنَّهُ أَصَابَهُ وَ لَمْ يَرَهُ- وَ أَنَّهُ مَسَحَهُ بِخِرْقَةٍ ثُمَّ نَسِيَ أَنْ يَغْسِلَهُ- وَ تَمَسَّحَ بِدُهْنٍ فَمَسَحَ بِهِ كَفَّيْهِ وَ وَجْهَهُ وَ رَأْسَهُ- ثُمَّ تَوَضَّأَ وُضُوءَ الصَّلَاةِ فَصَلَّى- فَأَجَابَهُ بِجَوَابٍ قَرَأْتُهُ بِخَطِّهِ أَمَّا مَا تَوَهَّمْتَ- مِمَّا أَصَابَ يَدَكَ فَلَيْسَ بِشَيْ‌ءٍ إِلَّا مَا تُحَقِّقُ- فَإِنْ حَقَّقْتَ ذَلِكَ كُنْتَ حَقِيقاً أَنْ تُعِيدَ الصَّلَوَاتِ- اللَّوَاتِي كُنْتَ صَلَّيْتَهُنَّ بِذَلِكَ الْوُضُوءِ - بِعَيْنِهِ مَا كَانَ مِنْهُنَّ فِي وَقْتِهَا- وَ مَا فَاتَ وَقْتُهَا فَلَا إِعَادَةَ عَلَيْكَ لَهَا مِنْ قِبَلِ- أَنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَانَ ثَوْبُهُ نَجِساً لَمْ يُعِدِ الصَّلَاةَ- إِلَّا مَا كَانَ فِي وَقْتٍ- وَ إِذَا كَانَ جُنُباً أَوْ صَلَّى عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ- فَعَلَيْهِ إِعَادَةُ الصَّلَوَاتِ الْمَكْتُوبَاتِ اللَّوَاتِي فَاتَتْهُ- لِأَنَّ الثَّوْبَ خِلَافُ الْجَسَدِ فَاعْمَلْ عَلَى ذَلِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص479.

[9] لكن يشكل: بأن ذيله و إن كان صريحاً في التفصيل بين الوقت و خارجه، لكنه غير ظاهر في الناسي، و مورده و ان كان هو الناسي، لكنه لا يظهر منه كون الذيل حكما له، لما فيه من الاضطراب في المتن، فان ظاهر صدره أن الخلل كان من الوضوء، لا من مجرد النجاسة، و ذيله ظاهر في كون الخلل من جهة النجاسة، و مع هذا الاضطراب لا يحصل الوثوق النوعي بعدم طروء الخلل من جهة الزيادة أو النقيصة. بل قيل:إنه يشبه أن يكون وقع فيه غلط من النساخ. و حينئذ يشكل الاعتماد عليه في الشهادة على التفصيل المذكور؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص539.

[10] فالإنصاف ان الصحيحة ظاهرة الدلالة على المدعى... فالصحيحة غير قابلة للمناقشة في دلالتها؛ ؛ سيد ابو القاسم موسوى‌ خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى‌، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج3(طهارة2)، ص247 و 248.