مسألة 5: « إذا كان عنده ثوبان يعلم بنجاسة أحدهما يكرّر الصلاة ، وإن لم يتمكّن إلّا من صلاة واحدة يصلّي في أحدهما لا عارياً ، والأحوط القضاء خارج الوقت في الآخر أيضاً إن أمكن ، وإلّا عارياً »[1].
فرض مسئله در مقام اين است مصلى ثوبش منحصر است در ثوبين. نه تمكّن دارد از غسل احدهما و نه هم تمكّن دارد از ثوب آخر كه ثوب ثالث است. و اين مكلف علم اجمالى دارد كه احد الثوبين نجس است. نمىتواند يكى را بشويد و متمكن از ثوب طاهر معين [يا] ثوب ثالث نيست.
اينجا مىفرمايد: يصلى فيهما. يعنى صلاة واحده را كه مأمور است به اتيان او تكرار در اين ثوبين مىكند. حكايت شده است.
از بعضى قدما[2] كه آنها فرمودهاند: بر اين كه اين دو ثوب را مىاندازد و يصلّى عاريا. صلاة عرات را مىخواند.
و در مسئله وجه ثالثى هست. نمىدانم الى يومنا هذا قائل پيدا كرده است يا نه؟ و آن اين است كه مصلى در اين صورت بايد جمع كند ما بين صلاة در ثوبين كه صلاة را در ثوبين تكرار كند و بعد آن صلاة را به صلاة العُرات اتيان كند. اين هم وجه ثالث است. ولو بر اين كه قائلى حكايت نشده است و ما هم نمىدانيم.
كلام در مسئله در دو مرحله واقع مىشود. مرحله اولى اين است كه اگر ما بوديم و نص خاصى در مسئله نبود، آيا حكم همين بود كه يصلى فيهما؟ يا حكم آنى است كه بعضى قدما گفتهاند: يصلى عاريا؟ يا آنى است كه وجه ثالث گفتيم در مسئله؟ و مرحله ثانيه نظر واقع مىشود به نص در مسئله كه مسئله كه منصوص است مفاد نص چه بوده باشد؟ عرض مىكنم: فعلا كلام ما در مرحله اولى است.
بعد از اين كه ما رواياتى داشتيم، انسان بداند به ثوبى اصابت بول كرده است يا اصابت منى كرده است، يا اصابت الخمر در آن ثوب نمىتواند نماز بخواند. نجاست آن ثوب مانعيت دارد و تا مادامى كه نشسته است يا صلاة را در ثوب آخرى نخوانده است صلاتش محكوم بطلان است. مانعيت دارد. پس ما اين دو ثوبى را كه مصلى جلويش مىبيند مىداند به يكى از اينها خمر اصابت كرده است قطعا. يا بول اصابت كرده است. آنى كه يكى از اينها بول به او اصابت كرده است و مىداند در او نماز محكوم به بطلان است. لا يصلّى فيه حتى يغسله، نماز در او باطل است. آن روايات شامل مىشوند. و بما انّه ثوب ديگر طاهر است. مكلف متمكن است در ما نحن فيه مأمور به را كه صلاة است در ثوب طاهر اتيان كند. و بما اين كه متمكن از مأمور به اختيارى است، نوبت به مأمور به اضطرارى نمىرسد كه در اضطرار صلاة در نجس عيبى نداشت. اضطرارى نداشت، فعلا هم متمكن است. تمكنى ندارد. مىتواند الان صلاة ظهرى را اتيان بكند، شروع بكند كه آن صلاة مصداق صلاة اختيارى است. صرف الوجود صلاة اختيارى با او محقق مىشود. به اين كه صلاة را در ثوبين تكرار كند مىداند يكى از اينها صلاة در ثوب طاهر است. پس يكى از ثوبين مانعيت دارد نجاست او از صلاة. بدان جهت مىداند كه در آن يكى نمىشود نماز خواند. و نسبت به آن صلاة اختيارى هم قطع دارد تكليف است. مقتضايش اين است كه در هر دو تا نماز را تكرار كند. در آن نجس واقعى نماز نخوانده است مأمور به را بلا شبهة. چون كه قصد كرده است از اتيان صلاة در ثوبين. من اين دو تا را اتيان مىكنم (نه اين كه شارع امر كرده است، بر من واجب كرده است) نه، نعوذ بالله.
دو تا را اتيان مىكنم تا آن مأمور به من كه صلاة فى ثوب طاهر است او موجود بشود و صلاة را هم در نجس خواندن حرمت ندارد. در روايات كه داشت لا تصلى فيه حتى تغسله اين لا تصلى گفتيم ارشاد است. كما اين كه ظاهر هر نهيى از اتيان مأمور به با يك خصوصيتى كه امر انسان به آن مأمور به دارد ارشاد بر اين است كه با اين خصوصيت مانع است. با اين خصوصيت اين مصداق طبيعى نمىشود. بله در آن ثوبى كه اصابه خمر او بول، تا مادامى كه انسان نشسته است صلاة در او مصداق مأمور به نمىشود. ارشاد به او است. شارع به صلاة در نجس امرى ندارد و اين هم مىداند اين را، و مىگويد: من اين صلاة را در دو ثوب اتيان مىكنم تا صلاة در ثوب طاهر محقق بشود. كسى كه قصد كند كه من صلاة در ثوب نجس مىخوانم چون كه شارع آن را بر من واجب كرده است. اين تشريع است. شارع صلاة در ثوب طاهر را واجب كرده است. على هذا تكرار مىكند صلاة را در اين ثوبين و مأمور به قطع پيدا مىكند براين كه حاصل است. تمام قيودى كه در صلاة معتبر است مفروض اين است، تمام آن قيود موجود شده است به اين تكرار حتى وقوعها فى ثوب طاهر، اين هم محقق شده است، بدان جهت مجزى مىشود.
بله، آنى كه به او خلل مىرسد كه انسان نمىتواند در موارد احتياط او را بكند او قصد التعيين و التمييز است. يعنى آن وقتى كه عمل را بياورد بداند، ملتفت باشد، همين كه اتيان مىكند واجب است. معينا. از اين تعبير به قصد التمييز مىكنند. آن وقتى كه صلاة را در ثوب اتيان مىكند. ابتدائا يك صلاة را، علم ندارد كه صلاة مأمور به كه صلاة فى ثوب طاهر است همين است. شايد اين ثوب نجس باشد. نجس، همين بوده باشد.
قصد تمييز به او خلل مىرسد. نمىتواند قصد تمييز بكند. قصد تمييز در جاى خودش ثابت شده است بر اين كه معتبر نيست حتى در موارد تمكن از قصد التمييز، معتبر نيست كما سيأتى انشاء الله. خصوصا در موردى كه ما نحن فيه است قصد تمييز اصلا ممكن نيست. آنى كه معتبر است در عبادت قصد القربت است و عمل را به جهت امر شارع اتيان كردن است، لوجه الله اتيان كردن است و اين دو صلاة را اتيان مىكند چون كه شارع به صلاة در ثوب طاهر امر كرده است. او داعىاش است اين كه دو تا اتيان مىكند. قصد قربت محقق است. قصد الوجه هم اعتبارى ندارد. قصد الوجه هم موجود مىشود. مىگويد: كه اين دو صلاة را اتيان مىكنم يكى از اينها صلاة واجب است. يكى از اينها، هر كدام ثوب طاهر است، صلاة در او صلاة واجب است. او را هم تعيين مىكند. اشكالى ندارد فقط قصد تمييز و قصد تعيين مىشود كه آن هم معتبر نيست. پس ما بوديم و اگر روايت و نص خاصى نبود همين را مىگفتيم، مىگفتيم: همين معنا، قاعده اوليه يكرر الصلاة فيهما. حالا كه كلام در مرحله ثانيه مىافتد نص خاصى كه در مسئله هست ،نص خاص هم همين را مي گويد، همين كه مقتضاَ القاعده است همان را مىگويد.[3]
نص خاص صحيحه صفوان است.[4] صحيحه صفوان در باب شصت و چهار از ابواب النجاسات روايت اولى است. «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَ» ، سند صدوق به صفوان ابن يحيى همين يك مختصر است. محمد ابن على ابن الحسين كه صدوق است عن ابيه، از پدر بزرگوارش على ابن الحسين است، على ابن الحسين بابويه عن على ابن ابراهيم آن هم نقل مىكند على ابن الحسين از على ابن ابراهيم قمى عن ابيه، عن صفوان ابن يحيى. روايت من حيث السند صحيحه است،«أَنَّهُ كَتَبَ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ (عليه السلام،)» صفوان ابن يحيى به امام موسى ابن جعفر سلام الله عليه نوشت «يَسْأَلُهُ عَنِ الرَّجُلِ مَعَهُ ثَوْبَانِ». دو تا لباس دارد، «فَأَصَابَ أَحَدَهُمَا بَوْلٌ». به يكى از ثوبين بول اصابت كرده است كه مانع از صلاة است. «وَ لَمْ يَدْرِ أَيُّهُمَا هُوَ»
نمىداند كدام يكى است، مشتبه است. «وَ حَضَرَتِ الصَّلَاةُ وَ خَافَ فَوْتَهَا». حضرتِ الصلاة معنايش اين نيست كه اول وقت شد. و حضرتِ الصلاة يعنى وقت آن وظيفهاى كه بايد نماز بخواند رسيد به حسب حالش و اين از اول وقت مىشود. چون كه از اول وقت مىتواند صلاة را در ثوب طاهر اتيان كند و خاف فوتها كه تأخير بياندازد فوت بشود صلات. در اين صورت و ليس عنده ماءٌ. آبى هم ندارد كه فرض مسئله اين است ثوب آخر هم مفروض اين است كه ندارد، فقط دو تا ثوب دارد. «كَيْفَ يَصْنَعُ» ؟
«قَالَ يُصَلِّي فِيهِمَا جَمِيعاً» در هر دو تا نماز مىخواند. هم در اين ثوب، هم در آن ثوب [ديگر]. بدان جهت صدوق عليه الرحمه ذيلش تفسير كرده است كه يعنى علی الانفراد فيهما. صلاة را در هر دو تا جدا جدا اتيان مىكند. خوب نص هم كه بر طبق همان قاعده است. پس آن چه گفته مىشود كه عاريا بخوانيد؟ داستان عاريا خواندن اين است كه خدمت شما عرض مىكنم، گفته مىشود بر اين كه اما اين صحيحه فلا يعمل بها، به اين عمل نمىشود. چرا؟ براى اين كه اين صحيحه مكاتبه است، مشافهه نيست. روايت بالمشافهه نيست، صفوان بالمشافهه از امام عليه السلام روايت نمىكند. كتب الى ابی الحسن عليه السلام، به مكاتبه نقل مىكند. و روايتى كه به نحو مشافهه نباشد و به نحو مكاتبه بوده باشد اعتبارى ندارد. چرا؟ چون كه رعايت تقيه غلبه دارد در مكاتبات كه ائمه عليهم السلام در اين مكاتباتى كه داشتند با اشخاص، غالبا رعايت تقيه را مىكردند. كانّ اين مكاتبات در معرض التقيه است. چون كه همين جور است بدان جهت اينها حجيتى ندارند. وقتى كه روايت را كنار گذاشتيم به جهت اين كه مكاتبه است، روى همين است كه تمام مكاتبات را اشكال مىكنند. مىگويند: بر اين كه اين اعتبارى ندارد. لغلبة التقيه او لكونها معرضا لآية التقيه اعتبارى ندارد. اما مقتضیَ القاعدة اين نيست كه صلاة را در آنها تكرار كند. چرا؟ براى اين كه اگر تكرار كرد قصد التمييز از بين مىرود. [يعنی] قصد التعيين. و قصد التعيين مثل قصد القربة و قصد الوجه از چيزهايى است كه اگر احتمال بدهيم در صحت عبادت مدخليت دارد، در صحت عمل و وقوعها عند العمل مدخليت دارد، بايد رعايت بشود. اين در بحث واجب تعبدى و توصلى اينجور گفته شده است. اگر فرض كنيد ما شك كرديم در عملى قصد قربت معتبر است، يا قصد الوجه معتبر است، يا قصد التمييز معتبر است، چون كه اينها قيودى هستند كه[اگر] متفرع بر امر در اينها شك كرديم بايد رعايت بكنيم. مگر دليلى داشته باشيم كه اعتبار ندارد.
در ما نحن فيه يعنى در صلاة و ساير عبادات احتمال مىدهيم نه قصد تمييز معتبر بوده باشد. آنى كه از صاحب كفايه گرفتهاند[5] و گفتهاند دليل داريم بر اين كه معتبر نيست قصد وجه و التمييز چون كه اين حرف را خود صاحب كفايه اول گفته است كه اگر شك شد در اين عمل كه قصد الوجه و التمييز يا قصد القربة معتبر است بايد احتياط بشود. ولكن بعد ذكر كرده است كه دليل داريم كه قصد التمييز معتبر نيست در عبادات. دليل داريم، يعنى جاى شك نيست. آن دليل چيست؟ اطلاق مقامى است. گفته است بر اين كه قصد الوجه و التمييز ممّا يغفل عنه العامه. اين كه اينها در عمل مدخليت دارند عامه مردم از اين غافل هستند. بدان جهت اگر اينها در عبادت معتبر بود شارع بيان مىكرده اعتبار اينها را. ولو در يك جايى. فرموده است چون كه در اخبار و خطابات شرعيه از اعتبار قصد و التمييز اثرى نيست اين دليل بر اين است كه اينها اعتبار ندارد. خوب اين حرف را صاحب الكفايه فرموده است بعد اكثر علما از ايشان گرفتهاند يعنى تصديق كردهاند كه حرف پاكيزه و حسابى است. اين حرف درست نيست. چرا؟ براى اين كه آنى كه ممّا يغفل عنه العامة است، در عبادات يعنى آن اعمالى كه معلوم است قصد قربت در آنها معتبر است. آنى كه ممّا يغفل عنه العامة است قصد الوجه و التمييز در اجزاء آن عمل است؛ كه كدام جزء صلاتى مستحب است، كدام يكى واجب است، قصد نمىكند عامه. كدام واجب را از غير واجب جدا بكند اينها را قصد تمييز و قصد وجه در اجزاء عبادت نمىكند. اگر اينها معتبر بود شارع بيان مىكرد. مىبينيد ديگر اكثر ناس هم الان همين جور هستند. آن بگوييد در نماز اجزاء واجب را از مستحب جدا كن، مىبينى كه كسى از عوام درست بلد نيستند. اتيان مىكنند همه اينها را، اما تميزشان را معتبر نمیدانند و اما قصد الوجه و تمييز در خود عمل كه نفس العمل است، كه اين صلاة ظهر را اتيان مىكنم واجب قربتا الى الله. اكثر مردم همين جور مىگويند ديگر. نوع مردم همين جور مىگويند. نمىبينيد آنى كه مكه رفتهاند، طواف واجب اتيان مىكنم براى حجة الاسلام، كذا و كذا. خوب اينها، عامة الناس همينها هستند ديگر. قصد وجه در نفس العمل را مىكنند. قصد تميز در نفس العمل را مىكنند خوب اين صلاة را اتيان مىكنم، شارع امر كرده است. اين همان مأمور به است. امام كدام جزئش مستحب، كدام جزئش واجب؟ اين را نمىكنند. اين چه جور ممّا يغفل عنه العامه است؟ چون كه همين جور است مردم بالارتكاز رعايت مىكنند، يعنى اينها را از شئون عبادت مىدانند بدان جهت نه اين، شارع بيان نكرده است چون كه در ارتكاز مردم است كه عبادت را بايد همين جور اتيان كرد.
والاّ اگر بگوييد نه شارع اكتفا به اين ارتكاز نمىكند، اگر معتبر بود بيان مىكرد. مىگويد اين اشكال در قصد قربت هم وارد است. چون كه مردم بالارتكاز ماه رمضان كه روزه مىگيرند يا غير ماه رمضان كه روزه مىگيرند به قصد قربت اتيان مىكنند. به تقرب الى الله خوف من نار الجحيم و تقربا الى الله و طمعا فى الجنة يك قصد قربتى دارند. كه اگر خدا امر نكرده بود كه اتيان نمىكردند. خوب همين جور است ديگر. شما يك روايتى پيدا كنيد كه بگويد در صوم قصد قربت لازم است. نداريم، اينجور نيست كه در تمام عبادات ما دليل داشته باشيم خطاب شرعى داشته باشيم كه قصد قربت لازم است. همان چون كه شارع ديده است خود مرتكز مردم است. صدر اسلام اين است كه اينها عبادات هستند، مثل صلاة صوم عبادت است خوب قصد قربت مىكنند، گفتن اين لازم نيست كه. يك جا فرمود، مثل اين كه در باب صلاة در بعضى موارد فرموده است، عيبى ندارد و اما يك جايى هم بيان نكرد. چون كه حاجتى به ذكر او نيست. پس على هذا در مقام اگر ثوب را در صلاتين تكرار بكند اين قصد تمييز از بين مىرود. خوب ما احتمال مىدهيم كه قصد تمييز مدخليت دارد در صحت عبادت كه انسان بايد عملى را كه اتيان مىكند بداند حال الاتيان كه مأمور به آن همين است. وقتى كه اينجور شد احتمال قصد تمييز آمد در بين اين وجه ثالث زنده مىشود. آن وجه ثالث اين است كه صلاة را در ثوبين تكرار كند بعد صلاة عاریاً بياورد كه قصد تمييز داشته باشد. چون كه صلاة را عاريا بخواند و قصد تمييزى كه هست، قصد تمييز محفوظ بشود. چون كه شارع رعايتا لقصد التمييز القاء كرده است اعتبار ساتر را، كه ساتر نه لازم نيست.
اين هم دليل وجه ثالث مىشود. پس اين اينجور شد كه ما دو حرف مىگفتيم، مىگفتيم: اگر صلاة را در دو تا تكرار كرد، مقتضاى قاعده اكتفا به او است. اين قصد تمييز معتبر نيست. ديگرى هم اين بود كه علاوه بر اين، روايت داريم، روايت هم آن قاعده را مىگويد و اين شخص در اين استدلال اين روايت را خواست از دست ما بگيرد كه كاش نخواسته بود. بدان جهت ما به هر دو تا جواب عرض مىكنيم. ما در كتب احاديث در اين مجامعى كه فعلا فى يد ما است مكاتبات خيلى داريم. خصوصا از بعضى اشخاص محمد ابن حسن صفار و امثال ذلك خيلى مكاتبات دارند. اگر اين مكاتبات از دست ما گرفته بشود كه لا سمح الله (خدای نخواسته)، لنگ مىشويم در فقه. عرض مىكنم اين كه گفته مىشود در السنه كه كاش گفته نمىشد، رعايت تقيه غالب است بر مكاتبات اينها در معرض تقيه هستند پس اينها اعتبارى نيست، عرض مىكنم ما شاهد قطعى داريم كه مكاتبات مثل غير مكاتبات است. در آن روايات مشافهه اگر روايتى به دست ما رسيد بعد معارضش رسيد آن معارضش هم مخالف با عامه بود، اين موافق با عامه است، خوب اين قرينه مىشود كه تقية صادر شده است، از اعتبار مىافتد اين روايت. مشافهه باشد يا مكاتبه باشد، فرقى نمىكند. آن روايتى كه وصلت الينا به مشافهه باشد يا به مكاتبه بوده باشد معارضش برسد و آن معارضش مخالف با عامه بشود معلوم مىشود اين كه رسيده بود رعايت تقيه شده است. چه فرض بفرماييد بر اين كه، معلوم مىشود يعنى احراز مىشود به احراز معتبر نه علم وجدانى. احراز مىشود به علم معتبر بر اين كه اين موافق با عامه صادر شده است تقيةً، مكاتبه باشد يا مشافهه. و اما روايتى به دست ما رسيد كه نه معارض ندارد. روايتى به دست ما رسيده است يا روايتى معارض دارد ولكن معارض مثل خودش هر دو مخالف با عامه هستند. اين جا رعايت تقيه شده است نه ما هيچ، در اين معنا علمى نداريم، احرازى نداريم و سيرة العقلا هم بر اين است كه فرقى نمىگذارند روايت، روايت بالمكاتبه باشد يا بالمشافهه باشد. اين مدعاى ما.
شاهد به اين يك، يك شاهدى مىگويم كه تا آن آنى كه انسان به قبر مىرود اين شاهد، شاهد است. و آن اين است كه خوب مردم كه با امام عليه السلام مكاتبه مىكردند، مكاتبه دو جور بود. يك وقت اين است كه اين شخص خودش مىنوشت، مثل اين كه صفوان كتب. و اخرى مكاتبه به يد شخص آخر بود. مثلا صفوان به كسى مىنوشت بر اين كه به كسى مىگفت بر اين كه تو به امام بنويس اين مسئله را و از امام عليه السلام بپرس كه در اينجور قسم ثانى، تعبير مىشود به اصطلاح المحدثين مكاتبه به يد ثالث كه شخص، مكاتبه با امام دارد اما به يد شخص آخر. اينجور مكاتبات هم ما داريم، متعدد در فقه. بعضىها گفتهاند: اين يك فايدهاى است، بعضىها گفتهاند: اين مكاتبه به يد ثالث، دليل بر اين است كه آن ثالث موثق است. مكاتبه شخصى با امام عليه السلام به يد شخصى اين دليل بر اين است كه آن شخص ثالثى كه مكاتبه به يد او مىشود شخص موثقى است. چرا؟ براى اين كه اگر شخص موثق نبود چه جور به او مىگفت كه تو به امام عليه السلام بنويس؟! مىگوييم نه اين مكاتبه دليل بر توثيق نمىشود به يد شخص ثالث. اين را داشته باشيد. چرا؟ چون كه به او مىگويد بنويس خط او را هم مىشناسد. خط امام عليه السلام را هم مىشناسد. او كه بعد جواب مىآورد كه من نوشتهام اين هم جوابش كه در روايات دارد فكتب عليه السلام و قرئته بخطه، خوب اين علم پيدا مىكند كه از امام پرسيده است. ولو موثق نبود ولكن ديگر نوشته است. اين ربما اين است كه يك شخصى است مىرود پيش امام عليه السلام، يعنى دسترسى دارد به امام عليه السلام به او مىگويد: بنويس، تو بنويس. اين دليل بر ثقه بودن او نمىشود. بدان جهت بعضىها از رجالين كه به اين امور استدلال به توثيق مىكنند درست نيست. مكاتبه به يد شخصى دليل بر وثاقت او نيست.
اين يك فايده استطراديهاى بود. شاهد ما چيست؟ آن شاهد را گوش كنيد، آن شاهد زنده را. مىگوييم خوب امام عليه السلام كه اشخاص با او مكاتبه مىكردند بالمباشره او به يد شخص آخر امام عليه السلام جوب مىنوشت، اين كسى كه وصل عليه جواب الامام عليه السلام بالكتابه عمل مىكرد يا نمىكرد؟ يك كلمه، خوب بلا اشكال عمل مىكرد. كسى بگويد امام نوشته است، خوب نوشته، آورد، عمل مىكرده است. خوب پس معلوم مىشود كه روايت قول امام عليه السلام به كتابت برسد يا به مشافهه برسد فرقى نمىكند. كسى مىتواند يك فقيهى ملتزم بشود كه امام عليه السلام همه اينها را عبث مىنوشت در جواب. چون كه حجيت ندارد در جوابش. بالكتابت است، همهاش را عبث مىنوشت. هيچ كسى نمىتواند اين احتمال را بدهد. امام عليه السلام مىنوشت آن كسى كه به او كتاب مىرسيد عمل مىكرد. بدان جهت به ديگران هم نقل مىكرد، كتبت الى ابی الحسن عليه السلام و اجاب و كذا! اين به جهت عمل بود، بدان جهت در آن زمان هم ما بين متشرعه روايت مكاتبهاى با روايت مشافههاى فرقى نداشت. معارض مىرسيد. معارض مخالف با عامه بود معلوم مىشود كه اين روايت تقيتا است، بالمشافهه باشد يا بالمكاتبه. اگر نمىرسيد، معارض نمىرسيد. جواب رسيده است قول امام عليه السلام است. مىبوسيد و مىگذاشت روى چشمش، بابى انت و امى بر او اعتماد كرد... معتبر است و روايت صفوانى كه هست روايت معتبره است و اگر احتمال بدهيم قصد التمييز مدخليت دارد خود اين صحيحه ردّ مىكند اين احتمال را. منتهى در صورتى كه متمكن نيستيم. در صورتى كه صلاة را به تمام اجزائه و شرايط با قصد تمييز بياوريم از اين منحصر نيستيم. چون كه اصل مسئله اين است. ثوب منحصر در دو ثوب است يكى نجس است و آن يكى نجس را نمىدانم، طاهر را نمىدانم و بايد صلاة را در ثوب طاهر بخوانم، قصد تمييز ممكن نيست. اين روايت دليل مىشود در اين. در مثل اين موارد كه قصد تمييز ممكن نيست در عمل اعتبارى ندارد، قصد تمييز، يصلى فیهما جميعا. اين اصل مطلب و اصل المسئله.
آن وقت ما يك نكته مهم ديگرى كه او را متذكر مىشويم و مسئله بعد از تمام اين نكته انشاء الله تمام مىشود. و آن اين است كه كسى بگويد بر اين كه چه فرق است ما بين مسئلتنا هذه كه مصلى دو ثوب دارد. مىداند يكى از اينها نجس است لا يجوز لا صلاة فيه و ما بين مسئلهاى كه مصلى دو تا ثوب دارد. ولكن يعلم بانهما غصب. صحبت بر نجاست نيست، مىداند يكى ثوب غصبى است. يا دو تا ثوبى دارد مرد، مىداند بر اين كه يكى از ثوبين از حرير است. منتهى نمىشناسد حرير را، تشخيص نمىدهد. مىداند يكى از اينها حرير است، كه پوشيدن حرير براى مردان حرام است. در آن مسئله ما ملتزم هستيم بر اين كه فقها ملتزم هستند بر اين كه اين ثوبين را طرح مىكند، ثوبينى كه مىداند يكى از اينها غصب است. يا ثوبينى كه مىداند يكى از اينها حرير است، آنها را طرح مىكند و صلاة را عاريا اتيان مىكند. آنجا صلاة عُرات متعين است. عاريا اتيان مىكند. چون كه ثوب ديگر ندارد. فرض اين است. و اما در مسئلتنا هذه كه مىداند يكى از ثوبين نجس است يا مثل مسئلتنا هذه مىداند يكى از اين ثوبين غير مأكول اللحم است كه صلاة در غير مأكول اللحم، باطل است. در اين صورت گفتيم: كه يكرّر صلاة فيهما، صلاة را در آنها تكرار كند. اين سرّش اين است در اين موارد انسان اگر تكرار صلاة بكند محرمى را مرتكب نشده است. چون كه اگر صلاة را در دو ثوب اتيان بكند بر اين كه يكى از آنها نجس است، صلاة را در نجس اتيان كردن حرمت ذاتى ندارد. يعنى اينجور نيست كه انسان صورت صلاة را در ثوب نجس اتيان بكند مثل اين كه نعوذ بالله يك زنا مختصرى كرده است. يكى از محرمات است، اين هم يكى از محرمات باشد. يا مثل اين كه يك دورغى گفته است. اينجور نيست. حرمتش ذاتى نيست. مثل اين كه حرمت را براى حائض گفتيم كه حرمتش ذاتى نيست. به دخترش مىخواهد تعليم صلاة كند، خودش هم كه صلاة ندارد، فارغ البال است. به دخترش مىگويد يا دختر بنشين من نماز بخوانم تو ياد بگير. اين نماز را اتيان مىكند به قصدِ تعليم او، نه به جهت اين كه خدا به من امر كرده است. اين حرمتى ندارد. حرمت ذاتى ندارد از حائض. اينجا هم صلاة را در نجس خواندن حرمت ذاتيه ندارد. بله اگر حائض قصد كند كه من اين نماز را مىخوانم، خدا به من امر كرده است نماز بخوان در اين ايام، اين تشريع مىشود. خدا به من امر كرده است صلاة را در نجس بخوان اين تشريع مىشود. خدا امر كرده است صلاة را در ثوب طاهر بخوان. احراز او موقوف است بر اين كه صلاة را مكرر كنى، عقل مىگويد هم در او بخوان، هم در اين. اين قاعده اشتغال است كه حاكمش عقل است، مربوط به شرع نيست. اين جا تكرار صلاة موجب ارتكاب محرم نيست. به خلاف آن دو مسئله. در مسئله حرير و غصب، انسان بخواهد امر صلاتى را احراز بكند بايد يك محرم شرعى را مرتكب بشود. محرم شرعى را قطعا مرتكب بشود و آن عبارت از اين است كه صلاة را غصب كند، آن صلاتى كه در ثوب غصبى اتيان مىكند، خود آن صلاة غصب است تصرف در مال الغير است. ولو به اعتبار اين كه سترش كه از صلاة است و قيد صلاة است غصب است. اين فرض كنيد اين حرام است، آنجا حرام را مرتكب مىشود. بدان جهت در آن مسئله متعين مىشود به جهت اين، چون كه بايد نهى را مراعات بكند، مراعات كردن آن حرمت منجز است. مىداند يكى از اينها غصبى است بدان جهت صلاة اختيارى ممكن نمىشود، نوبت مىرسد به صلاة اضطرارى كه صلاة عارى است.
چون جور دیگر ممكن نمىشود و نوبت به او مىرسد؟ اينجور فرمودهاند، فرمودهاند: بر اين كه در ما نحن فيه اگر ملتزم بشويم كه صلاة را در نجس خواندن حرمت ذاتى دارد مثل صلاة در ثوب غصبى. ما همان مسئله را فرض مىكنيم چون كه صلاة در ثوب نجس حرمت ذاتى ندارد، آن مسئله را فرض مىكنيم كه مطلب روشنتر بشود. آنجا گفتهاند وقتى كه يكى از ثوبين غصبى شد يا حرير شد، مكلف دو تا تكليف به او متوجه است. يك صلاة در ثوب حلال، ثوبى كه غصب نيست، مال الغير نيست كه راضى نباشد به تصرف در او. يكى آن تكليف متوجه است، چون كه يكى از آنها ثوب حلال است. و يكى از اين تكاليف اين است كه غصب حرام است. تصرف كردن در مال غير بدون رضاى او، آن هم حرام است. اين دو تكليف هر دو در آنجا هست. منتهى مكلف قادر نيست جمع كند ما بين التكليفين فى الامتثال. كه مكلف هر دو تكليف را امتثال بكند. چون كه امتثال تكليف صلاتى موقوف است بر اين كه صلاة را در هر دو بخواند. اين موافقت قطعيه و امتثال امر صلاتى موقوف است بر اين كه مخالفت قطعيه آخر را بكند. و اگر بخواهد آن غصب را امتثال بكند با اين امتثال صلاتى قابل جمع نيست. اين مىشود باب تزاحم. وقتى كه باب تزاحم شد با احكام تزاحم جارى مىشود. آن احكام تزاحم چيست؟ هر كدام اهم است از تكليفين يا محتمل الاهمية است، او مقدم مىشود. و اگر تكليفين متساوى شدند يا در هر دو احتمال اهميت داد حكم تأخير مىشود. بدان جهت در ما نحن فيه مكلف مخير است يا موافقت قطعيه صلاة بكند يا موافقت قطعيه حرمت الغصب را بكند.
ولكن در ما نحن فيه، در صلاة يك خصوصيتى هست و آن خصوصيت اين است كه ما از مذاق شرع و از خطابات شرعيه فهميدهايم هر وقت امتثال امر اختيارى صلاة موقوف، مزاحم بشود با امتثال حرامى، آن جا شارع تنزل به بدل كرده است به بدل اضطرارى كرده است براى صلات. از مذاق شرع و از خطابات شرع استفاده كردهايم كه هر وقت موافقت قطعيه امر صلاتى موجب بشود و مزاحم بشود با تكليف محرمى شارع تنزل كرده است به آن بدل. بدان جهت در آن مسئله روى اين حساب بايد روی حرمت الغصب، ثوبين را تصرف نكند و صلاة را، صلاة عارى را اتيان بكند كه بدل صلاة اختيارى است او متعين مىشود. اينجور فرمودهاند. عرض مىكنم بر اين كه اين فرمايش الظاهر و الله العالم يا سهو القلم است يا سهو اللسان. چرا؟ براى اين كه اگر گفتيم تصرف در غصب حرام است اين باب تزاحم در تكليف نمىشود. باب تزاحم در تكليف در مقام امتثال كه خودشان هم فرمودهاند و بايد هم همين جور بشود اين است كه مكلف متمكن از امتثال تكليفين نباشد. دو تا تكليفى بر مكلف متوجه است، و مكلف متمكن از امتثال تكليفين نيست. يعنى قدرتى ندارد. يك قدرت بيشتر ندارد مىتواند در امتثال آن تكليف صرف كند نسبت به اين تكليف ديگر قدرت ندارد يا بايد اين قدرت را در امتثال اين تكليف صرف كند، ديگر به آن تكليف قدرت ندارد. صرف قدرت در امتثال احد التكليفين موجب مىشود كه قدرت از تكليف آخر منتفى بشود. تزاحم اين است. فرض بفرماييد بر اين كه دو تا مسجد نجس است. هم اين مسجد، هم آن مسجد ديگر. من نمىتوانم طاقتى ندارم من پير مرد كه هر دو تا را تطهير كنم اما يكى را مىتوانم كه هر يكى باشد. اين را هم مىتوانم يا اين را ول كنم آن يكى را تطهير كنم. يا بواسطه ضعف قدرت ندارم يا آب كم است قدرت ندارم يا بايد اين را تطهير كنم يا آن يكى. اينجا باب تزاحمين است، نسبت به اين قدرت دارم امر به ازاله است. نسبت به آن ديگرى امر به قدرت دارم امر به ازاله است. اما بخواهم جمع بينهما فى الامتثال بكنم هر دو تا تطهير بكنم اين مقدور من نيست. جمع بينهما. اينجا است كه مسئله ترتب مىآيد اگر يكى اهميت داشته باشد. اگر يا محتمل الاهميه بشود. اگر نه متساويين باشد ترتب از دو طرف مىآيد. ترتب از يك طرف يا ترتب از دو طرف.
ما نحن فيه اينجور نيست، من قدرت بر امتثال دارم. مىتوانم دو تا نماز بخوانم. يكى در ثوب مباح يكى فرض كنيد، مىتوانم در ثوب مباح نماز بخوانم و مىتوانم بر اين كه آن تصرف در غصب را هم ترك كنم. قدرت من قصورى ندارد. من از ناحيه قدرت قصور ندارم. من متمكن بر احراز امتثال نيستم نه بر اصل الامتثال. باب تزاحم كه ترتب جارى مىشود آن جايى كه قدرت بر اصل الامتثال بر تكليفين ندارد، جمع كند بين التكليفين. اتفاقا من در يكى از اينها نماز خواندم، آن هم حلال واقعى بود ثوبش. آن يكى را ترك كردم آن هم ثوبش حرام بود. هر دو امتثال شده است. اين قدرت بر جمع دارم، احراز نمىتوانم بكنم، چون كه مشتبه است ثوب غصبى به غير غصبى، بخواهم احراز بكنم، احراز موافقت قطعيه در كل التكليفين نمىتوانم. نمىتوانم هر دو تكليف را احراز كنم كه موافقت قطعيه كردهام. يعنى موافقت قطيعهاش را. اين را مىدانيد كه موافقت قطعيه حكم شرعى ندارد. تا ترتب آنجا جارى بشود. احراز الامتثال به حكم العقل است. عقل مىگويد: بايد احراز را امتثال بكنى. در آن اطراف علم اجمالى كه يا آن ثوب طاهر است، يا آن ثوب طاهر است عقل مىگويد دو تا ثوب بياور تا صلاة در ثوب طاهر موجب بشود. (قطع نوار).
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص98.
[2] و نسب إلى ابني إدريس و سعيد الصلاة عاريا. فإن كان ذلك لأجل أنّه لا جزم بالنية في مورد الاحتياط؛ سيد عبد الاعلی سبزواری، مهذب الاحکام، (قم، مؤسسه المنار، چ4، ت1413ق) ، ج1، ص510.
[3] بهتر است اين گونه اصلاح شود: و مقتضای قاعده نيز همين است.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى أَنَّهُ كَتَبَ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع يَسْأَلُهُ عَنِ الرَّجُلِ مَعَهُ ثَوْبَانِ- فَأَصَابَ أَحَدَهُمَا بَوْلٌ وَ لَمْ يَدْرِ أَيُّهُمَا هُوَ- وَ حَضَرَتِ الصَّلَاةُ وَ خَافَ فَوْتَهَا- وَ لَيْسَ عِنْدَهُ مَاءٌ كَيْفَ يَصْنَعُ قَالَ يُصَلِّي فِيهِمَا جَمِيعاً ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص505.
[5] فاعلم أنه لا مجال هاهنا إلا لأصالة الاشتغال و لو قيل بأصالة البراءة فيما إذا دار الأمر بين الأقل و الأكثر الارتباطيين و ذلك لأن الشك هاهنا في الخروج عن عهدة التكليف المعلوم مع استقلال العقل بلزوم الخروج عنها فلا يكون العقاب مع الشك و عدم إحراز الخروج عقابا بلا بيان و المؤاخذة عليه بلا برهان ضرورة أنه بالعلم بالتكليف تصح المؤاخذة على المخالفة و عدم الخروج عن العهدة لو اتفق عدم الخروج عنها بمجرد الموافقة بلا قصد القربة و هكذا الحال في كل ما شك دخله في الطاعة و الخروج به عن العهدة مما لا يمكن اعتباره في المأمور به كالوجه و التمييز. نعم يمكن أن يقال إن كل ما ربما يحتمل بدوا دخله في الامتثال أمرا كان مما يغفل عنه غالبا العامة كان على الآمر بيانه و نصب قرينة على دخله واقعا و إلا لأخل بما هو همه و غرضه أما إذا لم ينصب دلالة على دخله كشف عن عدم دخله و بذلك يمكن القطع بعدم دخل الوجه و التمييز في الطاعة بالعبادة حيث ليس منهما عين و لا أثر في الأخبار و الآثار و كانا مما يغفل عنه العامة و إن احتمل اعتباره بعض الخاصة فتدبر جيدا. ثم إنه لا أظنك أن تتوهم و تقول إن أدلة البراءة الشرعية مقتضية لعدم الاعتبار و إن كان قضية الاشتغال عقلا هو الاعتبار لوضوح أنه لا بد في عمومها من شيء قابل للرفع و الوضع شرعا و ليس هاهنا فإن دخل قصد القربة و نحوها في الغرض ليس بشرعي بل واقعي و دخل الجزء و الشرط فيه و إن كان كذلك إلا أنهما قابلان للوضع و الرفع شرعا فبدليل الرفع و لو كان أصلا يكشف أنه ليس هناك أمر فعلي بما يعتبر فيه المشكوك يجب الخروج عن عهدته عقلا بخلاف المقام فإنه علم بثبوت الأمر الفعلي كما عرفت فافهم؛ محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص76.