مسألة 1: « كما يعفى عن دم الجرح كذا يعفي عن القيح المتنجّس الخارج معه والدواء المتنجّس الموضوع عليه والعرق المتصل به في المتعارف ، أمّا الرطوبة الخارجية إذا وصلت إليه وتعدت إلى الأطراف فالعفو عنها مشكل فيجب غسلها إذا لم يكن فيه حرج ».[1]
بعد از اينكه اصل مسئله نجاست ثوب و بدن من دم القروح و الجروح عفو در آنها ثابت شد متعرض مي شود مرحوم سيد يزدى به تفريعات بر اين اصل به ذكر مسائلى. در مسئله اولى متعرض مي شود به چهار خصوصيت كه در سه خصوصيت مىفرمايد عفو ثابت است و در يک خصوصيت يعنی مورد رابع مىفرمايد عفو ثابت نيست. تارة آن كسى كه صاحب قرح هست از قرح او چرك خارج مىشودو آن چرك آلوده به خون است. مىفرمايد چه جور از دمل يا قرح دم سريان پيدا مىكرد و اصابت مىكرد به بدن و به ثوب اين دم معفو عنه بود اين قيحى كه مخلوط به دم است و متنجس است، نجاست اين هم معفو عنه است. اين احتياج به روايت خاصهاى ندارد. براى اينكه آنى كه متعارف است در صاحب دمل كه به دماميل يا به القروح و الجروح، نوعا غالبا همين جور است كه از اين دمل عند انفجاره يا فرض كنيد از اين قرح آنى كه خارج مي شود چرك است، امر غالبى است، و بدان جهت شارع وقتى كه نجاست ثوب را و نجاست بدن را يعنى تنجس اينها را عفو فرمود براى صاحب القروح و الجروح و الدماميل، معنايش اين است كه تنجس ناشى از اين قيح را هم عفو فرموده است.
علاوه بر اينكه اين احتياج به روايت خاصهاى ندارد در بعضى روايات تصريح به اين معنى شده است.
يكى از آن رواياتى كه هست صحيحه ليث مرادى بود. در صحيحه ليث مرادى[2] كه روايت پنجمى بود در باب بيست و دو از ابواب النجاست اينجور بود: «قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ تَكُونُ بِهِ الدَّمَامِيلُ- وَ الْقُرُوحُ فَجِلْدُهُ وَ ثِيَابُهُ مَمْلُوَّةٌ دَماً وَ قَيْحاً». قيح همان چرك متنجس است.
و در صحيحه عبدالرحمن ابن ابى عبد الله كه عبد الرحمن ابن ميمون[3] كه روايت ششمى است بود «قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْجُرْحُ يَكُونُ فِي مَكَانٍ- لَا يَقْدِرُ عَلَى رَبْطِهِ فَيَسِيلُ مِنْهُ الدَّمُ وَ الْقَيْحُ- فَيُصِيبُ ثَوْبِي فَقَالَ دَعْهُ فَلَا يَضُرُّكَ أَنْ لَا تَغْسِلَهُ». آن قيح متنجس آنهم از او عفو شده است. روى اين اساسى كه گفتيم احتياج به روايت خاصه ندارد حكم در خصوصيت ثانى و در مورد ثانى هم ظاهر شد. و آن خصوصيت ثانيه اين است كه اين شخص به اين جرح دوا گذاشته است يا به اين قرحه دوا گذاشته است و آن دوا به واسطه اين جرح و قرح متنجس شده است و از آن دواى متنجس به اين قرح و جرح مىرسد به اطراف اين قرح و جرح، اطرافى كه قبلا پاك بودهاند، قبل از وضع اين دوا. يا به ثوب اصابت مىكند به اصابتى كه لازمه اين وضع دواست كه دوا كه متنجس شد اصابت مىكند از اين روغن متنجس به اين ثوب. اين هم معفو عنه است. و ذلك براى اينكه جروح و قروح را مداوا كردن امر متعارفى است. و اين رواياتى كه در باب وارد شده است همه اينها را متعين بشود حمل كنيم به آن جرحى و آن قرحى و آن دملى كه اصل دوا به او گذاشته نشده است. اينجور دوايى گذاشته نشده است كه عادتا به بعض الاطراف و به ثوب سرايت مىكند، اين حمل غير الممكن است. وضع الدواء امر متعارفى است و بدان جهت عفو در اين روايات شامل تنجس از او را هم دارد. متعارفش را عرض مىكنم، آنى كه لازمه وضع اين دوا تنجس اوست. و اما آنكه لازمه نباشد او را متعرض خواهيم شد در مسئله بعدى انشاء الله.
از مورد و خصوصيت سومى هم كه احتياج به روايت خاصه ندارد و عفو در آنجا ثابت است آن عبارت از اين است كه اين صاحب القرح و الجرح، ربما عرق مىكند. وقتى كه عرق كرد آن رطوبت عرق مىآيد روى همان قرح و جرح، از او كه متنجس شد به واسطه قرح و جرح، از آنجا جريان پيدا مىكند نازل مىشود به آن اطرافى كه، به آن مكان از بدنى كه طاهر بود. يا نازل مي شود به ثوبى كه ثوب طاهر بود. اين را مىدانيد كه اين رواياتى كه وارد شده است ولو حكم به اينها مختص نيست ولكن راجع به بلاد حاره است، روايات بلاد حاره بودهاند. كسى كه در بلاد حاره زندگى بكند كه قم هم از آنها خيلى فرقى ندارد، همين قمى كه ما زندگى مىكنيم در فصل صيف، اين امر متعارفى است كه صاحب القروح و الجروح آن عرقى كه مىريزد، آن عرق سرايت مىكند به ساير اعضاء بدن و به ثوب و به نحو ذلك. بدان جهت اين روايات را حمل كردن به جرح و قرحى كه فقط در فصل الشتاء است كه هيچ آنجا عرق اينجورى ممكن نيست، اين حمل غير ممكن است. بدان جهت اين رواياتى كه هست آن مورد آن عرقى را كه تنجس پيدا مىكند به اصابت موضع و جارى مي شود بر موضع طاهر از جسد و بدن، او را هم مىگيرد بلا شبهة چونكه متعرض نشده است كه از عرقت بايد بشورى. اينهم خصوصيت ثالثه.
اما خصوصيت رابع و مورد رابعى كه آنجا مىفرمايد عفو نيست، آنى است كه مثلا فرض كنيد صاحب القروح و الجروح فصل تابستان است آب مىخورد، اين آبى را كه مىخورد، يا فرض كنيد آش مىخورد، فرقى نمىكند، چايى مىخورد، در اين آب از اين مقدارى از اين آب از اين شفتينش لبريز شد، كاسه پر بود، آن رطوبت خارجيه است، آن عرق رطوبت داخليه بود، رطوبت خود بدن بود، اين رطوبت خارجيه است، اين آب را كه مىخورد اين رطوبت خارجيه مقدارى از اين آب افتاد روى همان قرح و جرح، يا به آن دمى كه از قرح و جرح است به او افتاد، قهرا وقتى كه بدن بود مثلا به آن دم افتاد يا قرح افتاد، نازل مي شود آن آب به موضع ديگرى از بدن كه آن موضع قبلا پاك بود. ايشان مىفرمايد: در اينصورت عفوى نيست. آن مقدار كه از روايات استفاده مي شود عفو تعدى نجاست است بالرطوبة الداخليه، يعنى به رطوبت خود بدن كه عرق است. و اما اگر رطوبت رطوبت خارجيه شد و آن رطوبت خارجيه موجب تعدى شد، او را نمىگيرد. اين همين جور است ديگر، نمىشود گفت كه اينهم عفو است، چونكه در روايات اينجور چيزى فرض نشده است. و امام عليه السلام هم از دم قروح و الجروح و از قيح عفو فرموده. منتهى گفتيم آن دوا و عرق يك چيزى است كه ملازم است عادتا به صاحب القرح و الجرح. دوا ملازم است دائما و لكن فرض كنيد آن عرق ملازم است در فصل الصيف، در فصل گرما، آنها را هم مي گيرد، چونكه روايت را نمىشود به فصل سرما حمل كرد. ولكن ما اينجور نوشتهايم نمىدانم مىپسندند يا نمىپسندند، گفتيم بعيد نيست كل البعد اهل آن بلاد آن ثوبى كه دارند به آن نحوى كه مىخورند و مىآشامند بعيد نيست كه آنجا امر عادى بوده باشد به آن كسى كه ثيابش مملو است من القيح و الدم، آبى كه مىخورد عادتا يك مقدار، آنها، آن كسى كه با آنها معاشرت كند مىبينيد آنها نوعا همين جور است در همين جور شرب و اينها هيچ مبالاتى ندارند كه بيفتد ملازمه عادى باشد در آن خوردن كه يك رطوبتى برسد به آن موضع و به جاى ديگر از بدن سرايت بكند. كل البعد بعيد نيست. يعنى كسى بگويد كه نه، من مىگويم آنهم داخل است، نمىشود آن را به زنجير بست، ولكن خلاف الاحتياط است. قدر متيقن از عفو آن سه خصوصيتى است كه عرض كرديم و اين را ما احراز نكرديم كه عفو شده باشد. اين مسئله مسئله اولى بود.
مسألة2: « إذا تلوّثت يده في مقام العلاج غسلها ولا عفو ، كما أنـّه كذلك إذا كان الجرح ممّا لا يتعدّى فتلوّثت أطرافه بالمسح عليها بيده أو بالخرقة الملوّثتين على خلاف المتعارف ».[4]
بعد ايشان مسئله ديگرى را در ما نحن فيه عنوان مىكند. آن جرحى كه انسان او را مداوا مىكند دوا رويش مىگذارد تارة آن حين دوا تسامح مىكند، دوا را كه مثلا مىمالد به دستش به جرح، ديگر مواظب نيست كه به اين اطراف جرح كه پاك هستند دست هم كه آلوده شد به آنها نرسد. مسامحه مىكند به آن اطراف هم دستش كه نجس شده است روى قرح زده است، دستش را پائين و بالا، اينور و آنور، جرح هم مىكشد كه آن موضعى كه بواسطه تسامح نجس شده است، و الا متعارف نيست تنجس او، كسى كه متوجه است كه جرح نجس است و دستش بواسطه اين ماليدن نجس مي شود، اين متعارف اين نيست كه اطراف اينجور دستش را بكشد به اطراف. اگر فرض كنيد شخصى اينجور كرد كه اطراف را هم آلوده كرد يا فرض كنيد دست نيست، خرقهاى هست، آن خرقهاى كه بواسطه جرح نجس مي شود آن خرقه را به اطراف هم مىكشد به اطراف جرح كه هيچ داعى ندارد از تسامح اين معنى ناشى شده است، ايشان مىفرمايد بر اينكه اين دستى كه بواسطه مداوا و مسح كردن بر جرح نجس شده است، اين دست را بايد بشورد و آن اطرافى كه زايد بر متعارف به واسطه زايد بر متعارف است تنجس آنها، بواسطه اين دست كشيدن يا خرقه كشيدن نجس شده است آنها را هم بايد بشورد، در آنها عفوى نيست. اينى كه ايشان مىفرمايد همين است آنى كه از اخبار مي شود استفاده كرد آن تعدى متعارف است كما ذكرنا. اين دست تعدى متعارف نيست. فقط در آن روايت موثقه عمار بود كه گفتيم: بله، در آن حال الصلاة اگر دمل منفجر بشود يا غير دمل، كه انسان بخواهد ممانعت كند از اينكه اين نجاست نازل بر ثوب و ساير اجزاى بدنش نشود، دستش را بگيرد و دستش را آلوده كند، او در حال الصلاة در حال الاضطرار ترخيص داده شده بود كه همين كار را بكند قطع الصلاة را نكند. و اما در آن موردى كه هست، حين مداواى جرح دستش را آلوده شده است آن دست معفو عنه است، به اين دليلى نداريم ما، يا آن اطراف معفو عنه است. بدان جهت آنها را بايد بشورد.
يك كلمه اينجا تنبهش لازم است. ربما آن اطراف را تطهير كردن ضرر بر جرح است، نمي شود، ضرر مىرساند به جرح. آب مىرسد به جرح آب هم برسد آنوقت جرح شدت پيدا مىكند يا معالجهاش طول مىكشد. اينجا تطهير لازم نيست، با آن بدن نجس نماز مىخواند وقتى كه ضررى و حرجى شد. ولكن غايت اين عفو برء نيست. غايت اين عفو تا مادامى است كه حرج و ضرر هست. وقتى كه حرج و ضرر مرتفع شد بايد اطراف را تطهير كند. اين عفو از حيث عفو الى البرء نيست كه داخل اخبار بوده باشد. اين از جهت اين است كه الصلاة لا تسقط بحالٍ اين را فهميدهايم بدان جهت اينكه نمىتواند تطهير بكند، وجوب الصلاة با تطهير اين حرجى است، قهرا صلاة واجب مي شود بدون اين تطهير. اين بواسطه اين است. بدان جهت مادامى كه حرجى است و ضررى است، لا حرج و لا ضرر وجوب صلاة با اين ضرر را رفع مىكند.
بدان جهت است كه حين مداوا نمىتواند اين جور تسامح بكند. اين جايز نيست تكليفا. اينجور مداوا كه وقت صلاة بوده باشد البته، قبل از صلاة را نمىگويم. در حال صلاة بعد از اينكه وقت صلاة واجب شد بعد از او اين جور مداوا را بكند كه نجاست را تسرّي بدهد اين جايز نيست، چونكه تحفظ بايد به طهارت آن مواضع بكند از باب اينكه مقدمه است از آنها. ولكن اگر كرد يا قبل از صلاة اين تسامح را كرد، قبل از وقت وجوب الصلاة، آن اگر ضررى و حرجى باشد آن تطهيرش واجب نمي شود. مثل يد نيست كه بايد على كل حال تطهير بكند. ولكن آن عفو از او مادامى از ضرر و الحرج است، مغياى به آن برء نيست كما ذكرنا. اين را هم گذشتيم.
مسألة 3: « يعفى عن دم البواسير خارجة كانت أو داخلة ، وکذا كلّ قرح أو جرح باطني خرج دمه إلى الظاهر ».[5]
بعد مرحوم سيد قدس الله نفسه الشريف متعرض مي شود به اين مسئله سوم كه عام مي شود گفت در باب او كانه مثل العام است.و او مسئله بواسير است. مىفرمايد بر اينكه، اين مسئله بواسيرى كه هست كانه كابتلاء العام است به او. ايشان در عروه مىفرمايد بر اينكه دم البواسير اعم از اينكه اين بواسير داخليه بوده باشد يا خارجيه بوده باشند، اين داخل عفو از دم القروح و الجروح است. دمى كه از اين بواسير اصابت مىكند به ثوب يا به جسد، اين معفو عنه است، چه بواسير داخليه بوده باشد چه خارجيه بوده باشد. بعد در ذيلش مىفرمايد بر اينكه و كذا كل قرح يا جرح آن داخلى باطنى بوده باشد كه نجاست او به ثوب و بدن مىرسد، آنهم همين جور است داخل اين عفو است.
در مسئله بواسير بعضىها تفصيل دادهاند مابين البواسير الداخليه كه غددى مي شود در باطن، نزديك به آن مخرج، مخرج غددى مي شود در بواطن كه او همين جور است، آن غدد پر مي شود از دم، منفجر مي شود. بعد يك چند روزى يا يك روز دو روز بيشتر، باز دوباره پر مي شود باز دوباره منفجر مي شود. اينهايى كه آن داخل مخرج هستند حول آن مخرج از باطن اينها را بواسير داخليه مىگويند. و يك قسم هست كه خدا قسمت نكند، اين نه، در خارج حول المقعد در خارجش اين غدد هست كه اينها پر ميشوند از دم و منفجر ميشوند، باطن نيست، ديده مي شود در خارج است. مىفرمايد فرقى نمىكند مرحوم سيد، مابين اينها. ولكن جمعى فرق گذاشتهاند. گفتهاند اين بواسير خارجيه بوده باشد و العفو در آنها هست. اگر دمش به ثوب يا ساير جزء از بدن رسيد كه رسيدن متعارف است، آن معفو عنه است. و اما بواسير داخليه در آنها عفوى نيست. چرا؟ چرا اين تفصيل را دادهاند. گفتهاند بر اينكه قرح و جرحى كه در روايات هست اين ها منصرف هستند به قرح و جرح ظاهرى. وقتى كه گفتهاند انه لفلان جرح او قرح او له قرحة، اين به ذهن مىرسد، عربىاش را نگوئيم فارسيش را بگوئيم، فلانى در بدنش زخم است، اين منصرف مي شود ذهن به آن جراحت به آن قرح به آن جرحى كه ظاهرى بوده باشد. پس در اين روايات كه وارد شده است ان الرجل يكون به الدماميل، ان الرجل يكون به الجرح او القرح اين ها ظهور دارند در زخمهاى خارجى و آن زخمهاى باطنى را نمىگيرند. روى اين حسابى كه هست آن زخمهاى باطنى كه هست اين جرح و قرح در روايات شامل نمي شود.
بلكه مرحوم حكيم [6]يك كلامى دارد. ايشان مىفرمايد: ظاهر كلامش اين است كه اين غددى كه گفتيم اينها چه ظاهر بشوند چه عفوى در اينها نيست. چرا؟ چونكه اينها داخل عنوان قرح و جرح نيستند. اينها را نمىگويند زخم است. بلكه اين غدد منابع دم هست. كه دم به اينها پر مي شود. وقتى كه منابع دم شد و پر شد از دم، منفجر مي شود. اينها زخم نيستند. زخم اطلاق نمي شود، به اينها قرحه اطلاق نمي شود. به اينها اطلاق مي شود كه مرض است. و الا قرح و جرح اطلاق نمي شود. اين مىدانيد مثل چه مىماند؟ مثل كسى مي شود كه اين لثهاى كه دارد در دندانها بعضى اشخاص هست مبتلا هستند، اين لثهها باد مىكند، پر از خون مي شود، هميشه خون مىدهد، نوعا، وقتى كه پر پر شد به جايى خورد، كسى دست زد به دهنش يا به جايى خورد، يا يك لقمهاى كه غير نرم و چرب است، آن را خواست بخورد، اين خون شروع مىكند به منفجر شدن. اين مرض است. قرح نيست، جرح نيست. چه جورى كه اينها، به اينها هم بواسير گفته مي شود، بواسير لازم نيست در آن طرف باشد. در لغت به اينها هم بواسير مىگويند به اين آماسى كه مىكند لثهها و دم از آنها منفجر مي شود، گفته مي شود بواسير. و على هذا هيچ عفوى در اينها نيست و به مسئله به قروح و جروح هيچ مربوط نمي شود.
در مقابل اين تفصيل مابين الداخلية و الخارجيه يا اصل اين بواسير در داخل نيستند مشمول روايات نيست، قول مرحوم سيد و من تبعه هست كه داخليه باشند يا خارجيه باشند، اينها مشمول روايات هستند. چونكه دعواى انصراف كه اين شخص له قروح و جروح، هيچ انصرافى ندارد. بدان جهت اگر به آن كسى كه مبسور است يعنى بواسير دارد، به او بگوئيد كه ذات قرح، ذات قرح اين عيبى ندارد، ذات قرحة هيچ اشكالى ندارد، تعبير متعارف است. اعم از اينكه فرض كنيد كسى داخل دهنش زخم درآورده باشد كه خدا قسمت نكند. بگوئيد فلانى ذات قرحة، هيچ اشكالى ندارد، هيچ انصرافى هم ندارد. صدقش صحيح است و بما اينكه صدقش صحيح است فرقى نمىكند قرحه باطنى باشد يا ظاهرى باشد. منابع دم است، خوب دماميل هم منابع دم و قيح هستند. منابع بودن با قرحه و قرح و جرح صدق كردن هيچ منافاتى ندارد.
على هذا الاساسى كه هست در ما نحن فيه اين بواسير داخل است و كذا كل آن جرحى كه داخلى بوده باشد، باطنى بوده باشد، آنهم داخل است، ولكن يك قيدى دارد. آن يك قيد عبارت از اين است كه متعارف باشد رسيدن نجاست از آن قرحه باطنيه يا جرح باطنى نجاست رسيدن به بدن و ثوب متعارف بوده باشد. مثلا فرض كنيد كه كسى را لا سَمَحَ الله: خدا نکند زخم معده دارد، او داخل اين روايات نيست. ربما او هم قى مىكند، قى كه كرد خون در آن قى اش پيدا مىشود. ولكن آن متعارف نيست كه به ثوب و بدن برسد، ربما اينجور اتفاقى مىافتد. يا فرض كنيد زخم كبد دارد اطباء مىگويند كه نگويند. او قرح بهش صدق مىكند ولكن مشمول اين روايات نيست. روايات آن قرح و جرحى را مىگويند كه خون او به حسب المتعارفى كه هست به ساير البدن و هكذا به ثوب برسد اصابت كند. آنى كه به ثوب و بدن اصابت نمىكند او را نمىگيرد و مفروض اين است كه بواسير داخليه باشد يا خارجيه بوده باشد عند الانفجار نجاستش مىرسد به ثوب و بدن، پس معفو است. اين قائلى كه تبعيت فرموده است از كلام سيد اينجور دارد در كلامش.
اگر قرح در داخل انف شد، انف بينى انسان نه خون دماغها، خون دماغ مسئلهاش خواهد آمد، نه، اين داخل انفش زخمى است، قرحهاى است كه ربما منفجر مي شود آن زخم. كه فرموده اينهم همين جور است كه اگر دم از او خارج شد و اتفاقا به جايى از ثوبش يا بدنش اصابت كرد عفوى در او نيست، ولو قرح است، ذات قرحه است، ذات قرح است. چرا؟ براى اينكه فرموده است اين بينى بما اينكه در مقدم خلق شده است آنى كه آن دمى كه از بينى نازل مي شود او متعارف نيست اصابت بكند به دم يا به آن دم اصابت بكند به ثوب يا به بدن. اين تعارف در او نيست. بما اينكه جرح باطنى است كه متعارف نيست اصابت دم او به ثوب يا بدن، نه اين معفو عنه نيست، بايد او را بشورد. اينجور فرمودهاند. يك كلمه راجع به اين انف عرض مىكنم. عرض مىكنم اگر بنا اين بوده باشد كه قرح و جرح طورى بوده باشد كه نجاست او يا به بدن برسد ساير البدن، يا ولو به ثوب نمىرسد، به ثوب نرسد، اين جور قرحى هم اينجور جرحى هم معفو عنه است، ولو به تارة به ثوب برسد ولكن ساير البدن مىرسد. اين اگر داخل اخبار عفو نبود، اخبار عفو آنجايى را مىگرفت كه نجاست متعارف بشود كه به بدن و ثوب برسد، به جايى كه فقط متعارف است به بدن، به بعض البدن برسد، اين روايت آنجا را نمىگيرد. اگر اين قائل اينجور فرموده بود مىشد اين جور تصحيح كرد كه انف دمش عادتا به ثوب نمىرسد. ولكن حرفش را قبول نمىكرديم. مىگفتيم در روايات اطلاقى داريم كه فرض رسيدن به ثوب نشده است. در روايات مطلقى هست كه شخص جرحى دارد، آن جرحش دم مىدهد، فرض نشده كه آن دم به ثوب برسد، در آن روايات اين فرض نشده است.
در صحيحه محمد ابن مسلم كه روايت چهارمى است[7] «سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ تَخْرُجُ بِهِ الْقُرُوحُ- فَلَا تَزَالُ تَدْمَى كَيْفَ يُصَلِّي» چه جور نماز بخواند؟ «فَقَالَ يُصَلِّي وَ إِنْ كَانَتِ الدِّمَاءُ تَسِيلُ» و بدن فرض نشده است. اگر فرض كنيد در باطن انف قروحى هست كه از آنها خون مىآيد يصلى فيه و ان كان دمائه تسیل اطلاق اين روايت مىگيرد، ثوب فرض نشده است. و اگر مرادشان اين بوده باشد كه در فم، چونكه مقدم است بر ساير اجزاء منافذش، متعارف نيست كه نجاستش به ساير عضو بدن هم برسد، اينكه امر التفاتى است. براى اينكه دم كه خارج مي شود لا محاله حواشى انف متنجس بدم مي شود. حوالى موضع ديگرى است كه غسلش لازم است. بدان جهت مي شود مثل آن قرحى كه و مثل آن جرحى كه تعدى به ساير موضع بدن مىكند. هيچ فرقى مابين اين و او نيست. غرض اگر عنف قرح داشته باشد و بنا بشود اين روايات قرح و جرح داخلى را بگيرند، آن باطن انف را هم مىگيرند. ولكن لنا اين حرف است، كه بواسير اگر داخليه شد، باطنيه شد، اين مشمول روايات عفو نيست. و اگر خارجيه شد عيبى ندارد. و من هنا اين قرحهاى كه در داخل فم است چونكه باطنيه است مشمول اين روايات نيست. اين روايات آنجايى را كه، اين رواياتى كه هست فقط مراد از اين روايات آن قرح و جرحى است كه در خارج بدن است، در ظاهر البدن است، اينها را فقط از اين روايات مراد از اين روايات است. و اما اگر جرحى و قرحى در باطن بدن بوده باشد ولو متعارف بشود كه نجاست او به ثوب و بدن هم برسد عند الانفجار، آنها معفو نيستند. و من هنا آن بواسير باطنيه در آنها عفو نيست. چرا؟ خوب اگر كسى گفت اين روايات انصراف ندارد آن جرح ظاهرى، نگفت، گفت اين روايات مطلق است، جرح باطنى را هم مىگيرد. من هم مىگذاريم روى دو چشممان قبول مىكنيم، خوب اين اطلاق را از شما قبول كرديم. ولكن مقيد داريم در روايات. در روايات مقيدى داريم كه آن مقيد اقتضاء مىكند حمل كنيم اين قروح و جروح را در اين روايات به قروح و جروح باطنيه.
آن مقيد كدام است؟ مقيد موثقه سماعه است.[8] اين موثقه سماعه روايت نهمى است در باب 7 از ابواب نواقض الوضوء. آنجا دارد و باسناده عن محمد بن على ابن محبوب شيخ اين روايت را نقل مىكند به سندش از كتاب محمد ابن على ابن محبوب كه سندش به او صحيح است، عن محمد ابن الحسين، محمد ابن محبوب محمد ابن على ابن محبوب هم نقل مىكند عن محمد ابن حسين ابن ابى الخطاب بن الاشعرى القمى رضوان الله عليه كه از اجلاء است، آنهم نقل مىكند عن عثمان ابن عيسى كه از ثقات است. او هم از سماعه كه كما ذكرنا. در روايت سماعه اين است كه «سَأَلْتُهُ»، اين مثل همان مضمرات سماعه است كه بحثش را كرديم. «عَنْ رَجُلٍ أَخَذَهُ تَقْطِير مِنْ قُرْحِهِ» مردى كه تقطير او را از فرجش اخذ مىكند. آنهايى كه سلسل البول دارند هى بول مىآيد، اين تقطير از فرجش شروع شد. « إِمَّا دَمٌ وَ إِمَّا غَيْرُهُ». تقطير كه مىكند ربما خون مىآيد، ربما خيلى خون مىآيد، بول مىآيد، تقطير دو جور است ديگر، متعارفش آن بول آمدن است، آن غير متعارفش كه مستند مي شود به زخمى كه در مثانه است يا در مجراى بول است، خون مىآيد تقطير مىكند. «قَالَ فَلْيَضَعْ خَرِيطَةً» آن كسى كه سلسله البول دارد حكمش ذكر شده. كيسهاى با خودش درست مىكند، پنبه مىگذارد، مىبندد به آن احليلش كه اگر چيزى نازل شد برود توى آن. آن حمل النجاسة است. لبس نيست، آن مانع از صلاة نمي شود. كه نمىگذارد به ثوب و بدنش تعدى كند. «سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أَخَذَهُ تَقْطِيرٌ- مِنْ قُرْحِهِ إِمَّا دَمٌ وَ إِمَّا غَيْرُهُ- قَالَ فَلْيَضَعْ خَرِيطَةً وَ لْيَتَوَضَّأْ وَ لْيُصَلِّ- فَإِنَّمَا ذَلِكَ بَلَاءٌ ابْتُلِيَ بِهِ» ، اين بلائى است كه مبتلا به او شده بايد صبر كند ديگر. و لا يريد وضوء انه من الحدث الذى يتوضء منه. اينكه اين شخص بايد خريطه درست كند آن شامل مي شود آنجايى را كه فرض كرده دم خارج مي شود، اگر دم خارج بشود خريطه چرا درست كند؟ قرح باطنى است ديگر. قرح باطنى است، دم از او خارج مي شود هر جا اصابت كرد خوش اصابت كرد، خوش آمد. ديگر آن ممانعت لازم نيست كه. اينكه امام عليه السلام مىفرمايد ممانعت كند در جايى كه دم خارج مي شود، اطلاق اين روايت اقتضاء مىكند، چونكه فرقى هم نيست كه از اين مجراى خارج بشود يا از آن مجرا خارج بشود، عقب و جلو ديگر فرقى ندارد، احتمال فرق نيست. اگر بنا شد از اين ممانعت كردن لازم بشود از او هم ممانعت لازم مي شود. از او كه باطن الانف است از او هم ممانعت لازم مي شود. و هكذا احتمال فرق مابين اينها نيست. اين در بعض النسخ من قرحه دارد عوض فرجه، او درست نيست.[9] چونكه اينكه مىگويد فليضع خريطة اين قرينه است كه همان فرج است. اين قرح نيست. غاية الامر كسى اشكال بكند بر اينكه اين روايت اطلاق دارد. اين امّا دم و امّا غيره اين دم صدق مىكند آنجايى كه دم تنها بيايد و هم صدق مىكند آنجايى كه با دم بول بوده باشد. اين روايت اطلاق دارد ديگر. آن وقت اين روايت قابل حمل است به آن جايى كه با آن دم بول بيايد، آنجا فليصنع خريطة. و اما اگر دم تنها آمد كه محل كلام ما هست، اينجا نه، بگذار بيايد، خوش آمد. آنجا را مطلق است.
پس اين روايت به اطلاقه دلالت مىكند كه اين اگر دم خارج شد تنهايى آنهم مضر است، بايد ممانعت كرد. اين روايت به اطلاقه دلالت مىكند. نص نيست در جايى كه دم تنها باشد. بالاطلاق است. خوب آن رواياتى كه در باب وارد شده است آنها قرينه بر تقييد مي شود. حمل مي شود به آنجايى كه دم تنها خارج نشود با دم بول خارج بشود. خوب عكسش را مىگوئيم، مىگوئيم روايات باب هم اطلاق دارد. و الا در دم باطنى كه يك روايتى وارد نشده است. شما مىگفتيد اطلاق اين روايات قرحه باطنى را هم مىگيرد. دمى كه از آن بواسير باطنيه خارجى مي شود بالاطلاق مىگيرد. اين روايات به اطلاقها مىگويند آنجاهايى كه از احليل دم خارج شد از قرحه احليل كه در باطن احليل است، عفو است، اين روايات باب اطلاق مىگويد. اين روايت هم به اطلاق مىگويد آنجايى كه از اين احليل دم تنها خارج شد، آن نه، معفو نيست. اين روايت هم بالاطلاق مىگويد. خوب اطلاقين تساقط مىكنند، رجوع مي شود به قاعده اوليه. قاعده اوليه اين است كه اذا اصاب ثوبك دم او خمرا او غير ذلك، فلا تصلى فيه حتى تغسله. ادله مانعيت. چونكه اين روايات باب مخصص آن ادله بودند كه نه، لا تصلى فيه و لا تغسله. اينجور بود ديگر. اگر بنا شد قبول كرديم روايات باب مطلق است، جرح باطنى را هم مىگيرد، قرحه باطنى را هم مىگيرد، و دلالت مىكند دمى كه از اينها خارج شد معفو است، اين دلالت روايات باب بالاطلاق است. انصراف را قبول نكرديد گفتيد اطلاق است بالاطلاق مىگيرد. اين موثقه هم بالاطلاق مىگيرد اين دمى كه از قرحه احليل خارج مي شود يا از قرحه مثانه، اين معفو نيست بايد شسته بشود و بايد جلوگيرى بشود. خوب اينهم بالاطلاق است. اطلاقها وقتى كه تعارض كردند در دم باطنىها، كه از قرح و جرح باطنى خارج مي شود؛ در اين تعارض كردند، رجوع مي شود به ادله مانعيت. ادله مانعيت عبارت از اين است كه اين اصاب ثوبك دما او خمرا او غير ذلك فلا تصلى فيه حتى تغسله، حتى او را بشورى. پس نتيجه چه مي شود؟ نتيجه اين مي شود كه بواسير اگر خارجيه شد داخل روايات است بلا معارض. و اما اگر اين بواسير باطنيه شد داخل موثقه سماعه است كه عفو در آنها نيست و على تقدير المعارضه باطلاق آن روايات ديگر، اگر لو افرض دلالت اين روايت به اطلاقات باشد، و على تقدير المعارضه و تساقط، رجوع مي شود به آن ادله مانعيت و مقتضايش عدم عفو است و الحمد لله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص101.
[2] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِيِّ وَ الْعَبَّاسِ جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ لَيْثٍ الْمُرَادِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ تَكُونُ بِهِ الدَّمَامِيلُ- وَ الْقُرُوحُ فَجِلْدُهُ وَ ثِيَابُهُ مَمْلُوَّةٌ دَماً وَ قَيْحاً- وَ ثِيَابُهُ بِمَنْزِلَةِ جِلْدِهِ- فَقَالَ يُصَلِّي فِي ثِيَابِهِ وَ لَا يَغْسِلُهَا وَ لَا شَيْءَ عَلَيْهِ.وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَبَّاسِ مِثْلَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص434.
[3] و (محمد بن الحسن بإسناده) عَنْهُ ( احمد بن محمد)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ ظَرِيفِ بْنِ نَاصِحٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْجُرْحُ يَكُونُ فِي مَكَانٍ- لَا يَقْدِرُ عَلَى رَبْطِهِ فَيَسِيلُ مِنْهُ الدَّمُ وَ الْقَيْحُ- فَيُصِيبُ ثَوْبِي فَقَالَ دَعْهُ فَلَا يَضُرُّكَ أَنْ لَا تَغْسِلَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص435.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص101.
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص101-102.
[6] عموم الحكم للجروح الباطنة غير ظاهر، فإن إطلاق لفظ الجرح ظاهر في الجرح الظاهر، و الجرح الباطن يحتاج الى التقييد بالباطن، و لا يفهم من قول القائل: «زيد فيه جرح أو قرح» إلا الجرح و القرح الظاهران، و لا يتوهم عموم الأدلة للدم الخارج من الصدر، أو المعدة، أو دم الاستحاضة، أو نحوها مما يكون من الجروح أو القروح الباطنية.مع أن في دخول البواسير في القرح اشكالا، فإنها منابع للدم. فتأمل؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص561.
[7] وَ عَنْهُ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ وَ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ تَخْرُجُ بِهِ الْقُرُوحُ- فَلَا تَزَالُ تَدْمَى كَيْفَ يُصَلِّي «3»- فَقَالَ يُصَلِّي وَ إِنْ كَانَتِ الدِّمَاءُ تَسِيلُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص434.
[8] وَ(محمد بن الحسن باسناده) عَنْهُ (محمد بن علی ابن محبوب) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أَخَذَهُ تَقْطِيرٌ- مِنْ قُرْحِهِ إِمَّا دَمٌ وَ إِمَّا غَيْرُهُ- قَالَ فَلْيَضَعْ خَرِيطَةً وَ لْيَتَوَضَّأْ وَ لْيُصَلِّ- فَإِنَّمَا ذَلِكَ بَلَاءٌ ابْتُلِيَ بِهِ- فَلَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص266.
[9] منظور مرحوح ميراز تبريزي اين است که «تقطير من فرجه» در است نه تقطير من قروحه و خودش هم به همين گونه در متن نقل فرموده بودند . در انجام اصلاحات بر اساس نسخه وسائل مؤسسة آل البيت (ع) به من قروحه بر گردانده شده است. و سخن ايشان در اين جا به آن اشاره دارد. قابل ذکر است در تهذيب الاحکام نيز «تقطير من فرجه» آمده است؛ (س. م. ی . م. س) ر. ک: محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص349 و شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص266.