مسألة 5: « يستحب لصاحب القروح والجروح أن يغسل ثوبه من دمهما كل يوم مرة ».[1]
صاحب العروه مىفرمايد اين دمى كه در بدن يا در ثوب و قيح در بدن او الثوب از جروح و از قروح پيدا می شود ولو معفو عنها است نجاستش، ولكن مستحب است كه ثوب را انسان فى كل يوم مرة بشورد. كه به اين معنى دلالت مىكرد موثقه سماعه[2] كه و لا يغسل ثوبه فى كل يوم الا مرة. و يكى هم در روايت محمد ابن مسلم [3] كه از که از يکی از صادقين (ع) نقل شده است.سرائر[4] و روايتی که از مستطرفات سرائر نقل شده بود و او از نوادر بزنطی نقل کرده بود. آنجا داشت صاحب جروحى كه قدرت ندارد بر شد آنها، اين ثوبش را فى كل يوم مرة مىشورد.
صاحب الحدائق [5]قدس الله نفسه الشريف ملتزم شده است كه اين غَسل، غَسل لزومى است، بايد هر روز يك دفعه بشورد. ولكن مشهور ملتزم به استحباب شدهاند، يعنى هر كسى كه متعرض شده است، چونكه خيلىها متعرض نشدهاند به مسئله غس الثوب، هر كسى كه متعرض شده است به اين غسل ملتزم به استحبابش شده است. كانه صاحب الحدائق متفرد است كه ملتزم شده است كه اين غسل غسل لزومى است.
ما به اين لزوم نمىتوانيم ملتزم بشويم. بايد اگر شخصى ملتزم شد بايد همان استحباب است. چرا؟ چونكه در مصححه ابى بصير [6]بود كه امام عليه السلام در مقام اعتذار از سؤال ابى بصير كه قائد من خبر داد به من كه در ثوب تو دم است، امام در جواب فرمود «إِنَّ بِي دَمَامِيلَ وَ لَسْتُ أَغْسِلُ ثَوْبِي حَتَّى تَبْرَأ». ثوبم را نمىشورم مگر اينكه خوب بشود اين دماميل. اين روايت را اگر بخواهيم ملتزم بشويم كه غسل مرة لازم است فى كل يوم، بايد اين جور تقييد بكنيم كه و لست اغسل ثوبى بازيد من مرة فى كل يوم حتى تبرء، بايد به اين معنا حمل بشود. و اگر اين تقييد ثابت بود امام عليه السلام از اول مىفرمود و لا اغسل ثوبى بازید من مرةً... اول اينجور مىفرمود. و يكى هم در آن مرسله سماعة ابن مهران كه ابن ابى عمير عن بعض اصحابنا نقل مىكند[7] سابقا گفتيم من حيث السند ضعيف است، آنجا اينجور بود كه «فَلَا يَغْسِلْهُ حَتَّى يَبْرَأَ وَ يَنْقَطِعَ الدَّمُ». نفرمود بر اين كه لا يغسل ثوبه بازید من مرة فى كل يوم حتى يبرء الجرج و ينقطع الدم على الاطلاق فرمود.
اگر كسى قبول كرد كه اين اطلاقها قابل تقييد نيستند به آن بيانى كه عرض كردم كه مناسب اين بود كه از اول امام بفرمايد و لا يغسل ثوبى الاّ فى اليوم مرة. اگر كسى اينها را قبول كرد فهو، قبول نكرد مىگوييم احتياج به اينها نداريم. چون كه در روايات ما روايتى است كه او را نمىشود ملتزم شد براين كه آنجا غسل، غسل مرة لازم بوده است. او روايت صحيحه ليث است. در روايت صحيحه ليث مرادى كه روايت پنجم بود[8] در باب بيست و يك، اينجور داشت كه «قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ تَكُونُ بِهِ الدَّمَامِيلُ- وَ الْقُرُوحُ فَجِلْدُهُ وَ ثِيَابُهُ مَمْلُوَّةٌ دَماً وَ قَيْحاً- وَ ثِيَابُهُ بِمَنْزِلَةِ جِلْدِهِ» جلد و ثيابش مملو از دم و قيح بود. و ثيابه منزلة جلده. به لباسش چسبيده خشك شده است به منزله جلدش بوده است. يعنى همين جور مثل دم خشكيده اينجور شده است. امام در جواب فرمود «فَقَالَ يُصَلِّي فِي ثِيَابِهِ وَ لَا يَغْسِلُهَا وَ لَا شَيْءَ عَلَيْهِ» خوب اين جور كه دم در بدن خشكيده باشد مملو بشود دما و قيحا اين مال يك روز نمىشود. اين معلوم مىشود كه اين مال چند روز است كه اينجور شده است. ثيابش به منزله جلدش شده است. امام عليه السلام استفصال نفرمود كه اين مال يك روز است، يك روز تمام شده است بايد بشويد. اگر يك روز تمام نشده است، نه شستن لازم نيست. با وجود اين كه اصلا مورد، موردى است كه عادتا اصلا يك روز تمام مىشود با اين حال. امام عليه السلام فرمود نشويد و نماز بخواند. لااقل استفصال نفرمود كه يك روز تمام شده است يا نشده است از وقتى كه اينجور شده است. امام عليه السلام فرمود و لا يغسله و يصلى فيه، اين را نمىشود حمل كرد بر اين كه فى كل يوم غسل مرتا واجب است. اين قابل تقييد نيست. اگر فرضنا كسى ملتزم شد در آن دو تا روايت كه قابل تقييد است ولا اغسل ثوبى ازید من مرة حتى تبرء، مراد امام او است. خيلى خوب مرادش اين باشد، اين روايت قابل تقييد نيست. اگر عادتا اينجور شدن ثوب و بدن مملو از دم و قيحى كه خشك شده است عادتا يك روز نگذشته باشد لااقل ممكن است يك روز بگذرد. در بعضى فروضش يك روز ميگذرد. امام استفصال نفرمود.
بدان جهت اين غسل مرة فى كل يوم وجوب ندارد. ممكن است در استحبابش هم اشكال بكنيم. بگوييم نه استحبابش هم ثابت نيست. چرا؟ چون كه اين موثقه سماعه[9] ولو موثقه است كما ذكرنا معتبر است و دلالتش بر اين كه شستن در يك دفعه در هر روزى كه هست مستحب است به واسطه قرينت با ساير روايات فى نفسه عيبى ندارد. ولكن مبتلا به معارض است. آن معارض چون كه مبتلا به معارض است بدان جهت نمىشود ملتزم به استحباب هم شد. معارضش كدام است؟ معارضش صحيحه على ابن جعفر است. صحيحه على ابن جعفر در باب بيست از ابواب النجاسات روايات هشتمى است.[10] عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِي كِتَابِهِ عَنْ أَخِيهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الدُّمَّلِ يَسِيلُ مِنْهُ الْقَيْحُ كَيْفَ يَصْنَعُ»؟ على ابن جعفر از برادر بزرگوارش پرسيد دملى كه هست از او چرك مىآيد، چكار بكند آن كسى كه صاحب اين دمل است؟ «قَالَ إِنْ كَانَ غَلِيظاً أَوْ فِيهِ خَلْطٌ مِنْ دَمٍ» غليظ بوده باشد كه غليظ بوده باشد لابد نوعا خون دارد، منتهى خون ديده نمىشود. او فيه خلط يا رقيق است ولكن خون ديده مىشود. «فَاغْسِلْهُ كُلَّ يَوْمٍ مَرَّتَيْنِ غُدْوَةً وَ عَشِيَّةً» در هر روز دو دفعه بشويد. خوب او مىگويد مرة، اين مىگويد مرتين. اينها متعارضتين هستند. آن موثقه مىگويد يك روز، يك دفعه، منتهى اين كه مىگويد فاغسله كل یوم مرتين يعنى قيح را كه دم دارد هر روز دو دفعه بشويد. قدرت باشد. يك دفعه طرف صبح، يك دفعه طرف عصر بشويد اين را. منتهى «وَ لَا يَنْقُضُ ذَلِكَ الْوُضُوءَ» اين قيح وضو را كه عامه ملتزم هستند نه نقض نمىكند وضو را. پشت سرش دارد كه «وَ إِنْ أَصَابَ ثَوْبَكَ قَدْرُ دِينَارٍ مِنَ الدَّمِ- فَاغْسِلْهُ وَ لَا تُصَلِّ فِيهِ حَتَّى تَغْسِلَهُ» اين يك حكم آخر است، مربوط به اينجا نيست. پس على هذا اگر علم اجمالى داشتيم كه غسلى واجب است يك روايت مىگفت مرة آن ديگرى مىگفت مرتين، مرتين را حمل به استحباب مىكرديم مىگفتيم مرة وجوب است. و اما در صورتى كه علمى نداريم، اگر حكم ثابت بشود على نحو الاستحباب است. آن مىگويد يك دفعه اين هم مىگويد دو دفعه اگر كسى ملتزم شد كه دو دفعه شستن مستحب است، منتهى يك دفعه شستنش استحبابش مؤكد است، دو دفعه هم مسحب است فهو والاّ اگر اينها جمع نشد اينها متعارضين هستند و علم هم نداريم كه اصل غسل مطلوبيت دارد. احتمال مىدهيم اصلا مطلوبيت هم ندارد. استحباب هم ندارد. علم خارجى نداريم. امام فرمود: « لَسْتُ أَغْسِلُ ثَوْبِي حَتَّى تَبْرَأَ».[11]
سؤال؟ گفتم اگر كسى اين را گفت، خيلى خوب. او را مىشود والاّ اگر كسى گفت كه اينجا مرة مىشود آن مرتين مىگويد تقیيد است، اصل استحبابش هم ثابت نيست مىشود متعارضتين. بدان جهت استحبابش هم آنجور محكم نيست. مبتنى است بر اين كه اين جور جمعى بشود. گذشتيم اين مسئله را.
مسألة 4: « لا يعفى عن دم الرعاف ولا يكون من الجروح ».[12]
ايشان در عروه مىفرمايد خدا رحمتشان بفرمايد، مىفرمايد اين دم قروح و جروح را كه گفتيم اين شامل دم رعاف نمىشود. كسى كه خون دماغ مىشود و آن خون به بعضى اجزاء بدنش مىرسد يا به ثيابش اصابت مىكند آنها را بايد بشويد، عفوى نيست. آن موضعى كه از بدن، حتى ظاهر الامر به او رسيده است، او را بايد بشويد و نمازش را بخواند. اين دم رعاف داخل دم جروح نيست. اين معنا مستفاد است ايشان همين جور كه مىفرمايد، مطلب همين جور است.
چون كه رواياتى داريم در باب اين كه مصلى حال الصلاة دم رعاف، مبتلا به دم رعاف شده است امام عليه السلام در آنجا فرموده است[13] بر اين كه بايد بشويد در حال صلاة اگر ممكن بوده باشد. دم را بشويد از بينىاش و از هر چه اصابت كرده است بشويد و نمازش را تمام بكند كه در آن آنات متخلله طهارت الثوب و البدن معتبر نيست. دراثناء صلاة بشويد در اين مورد. و اما ممكن نيست شستن الاّ به قطع الصلاة، صلاتش را قطع كند، بشويد، قطع كند دوباره از سر بخواند. روايات متعددهاى است. هم در بواب قواطع الصلاة، وسايل است، باب دو از ابواب قواطع الصلاة. آنجا ذكر كرده است[14] روايات را. يك مقدارش را هم در بحث نواقض الوضو[15] ذكر كرده است كه رعاف ناقض وضو نيست. آنجا است بعضى رواياتش. بعضى روايات ديگر هم دارد كه اشاره ميكنيم در جاهاى ديگر.
يكى از اين روايات صحيحه حلبى است.[16] صحيحه حلبى روايت ششمى است در باب دو از ابواب قواطع الصلاة. «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُهُ الرُّعَافُ وَ هُوَ فِي الصَّلَاةِ» او در صلاة است. «فَقَالَ إِنْ قَدَرَ عَلَى مَاءٍ عِنْدَهُ يَمِيناً وَ شِمَالًا- أَوْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُوَ مُسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةِ- فَلْيَغْسِلْهُ عَنْهُ» از رعاف را از خودش بشويد «ثُمَّ لْيُصَلِّ مَا بَقِيَ مِنْ صَلَاتِهِ- وَ إِنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى مَاءٍ- حَتَّى يَنْصَرِفَ بِوَجْهِهِ» كه از قبله منصرف بشود «أَوْ يَتَكَلَّمَ» يا تكلم بكند « فَقَدْ قَطَعَ صَلَاتَهُ. صلاتش را قطع مىكند. البته مورد اين آن رعافى است كه قطع شده است. آمده است و قطع شده است. اما آن رعافى كه آمده است ولكن پشت سر دارد، آن هم همين جور است و به اين دومى دلالت مىكند.
صحيحه محمد ابن مسلم. [17]صحيحه محمد ابن مسلم روايت نهمى است در اين باب. «و بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ [خشاب] عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ» که از ثقات است «عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ» سند اجلا هستند. « عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ محمد ابن مسلم مىگويد سؤال كردم ابى جعفر عليه السلام را «يَأْخُذُهُ الرُّعَافُ- أَوِ الْقَيْءُ فِي الصَّلَاةِ» در حال صلاةخون دماغ اخذ مىكند، «كَيْفَ يَصْنَعُ» ؟ چكار بكند؟ «قَالَ: يَنْتفِلُ» به آن بينىاش فتيله بگذارد، ببندد راه دم را. «فَيَغْسِلُ أَنْفَهُ» ، انفش را مىشويد «وَ يَعُودُ فِي الصَّلَاةِ». در صلاة عودت مىكند يعنى بقيهاش را مىخواند «وَ إِنْ تَكَلَّمَ » كه اگر منافى اين تطهير موقوف شد به ارتكاب منافى از تكلم يا غیره «فَلْيُعِدِ الصَّلَاةَ». صلاتش را اعاده مىكند. اين روايتين و روايات ديگر كه به همين مضمون است دلالت مىكنند رعاف چه استمرار داشته باشد چه استمرار نداشته باشد اين خون دماغ شدن اين مورد عفو نيست در روايات. حتى اگر حواشى الانف كه ظاهر الانف است آلوده بشود به اين دم بايد او را تطهير كند و نمازش را بخواند. اين معلوم مىشود از معفو عنه نيست.
و مثل صحيحه زراره[18] اگر يادتان بوده باشد در آن بحث استصحاب نقل مىكنند «قَالَ: قُلْتُ أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ رُعَافٍ أَوْ غَيْرِهِ أَوْ شَيْءٌ مِنْ مَنِيٍّ». امام عليه السلام فرمود بر اين كه مىشويد و اعاده صلاة مىكند. كه با آن دم رعاف امام عليه السلام معامله فرموده است. معامله ساير نجاسات را عفوى در او نيست. و استفصال هم نفرموده است كه آن دم رعافى كه به ثوبت رسيد آن رعافت هنوز هست يا آن رعاف رفع شده، تمام شده يا هنوز مثلا فتيله گذاشتى باقى است. هيچ استفصالى نفرموده است. اين دليل بر اين است كه در دم الرعاف حكم نيست ولو در دم رعاف صدق هم بكند يك نيش زخم است، عروقش پاره شده است. چون كه نوعا همين جور است رعاف حاصل مىشود از شدة الهوا يا مثل امثال اينها كه به عروقى كه عروق دقيقه هستند به آنها فشار مىآيد پاره مىشود. خصوصا در فصل تابستان رعاف آن است. و افرض اگر صدق بكند كه اين بينىاش زخم است، خون دماغ است، با وجود اين عفو نيست. آن دم جروح و القروح كه از آنها عفو است در اينها عفو ثابت نيست. اين هم اين مسئله. رسيديم به اين مسئلهاى كه درست دقت بفرماييد.
مسألة 6: « إذا شكّ في دم أنـّه من الجروح أو القروح أم لا فالأحوط عدم العفو عنه ».[19]
ايشان در عروه اين جور فتوا مىدهد كه انسان اگر دمى را در ثوبش يا در بدنش ديد، و شك كرد آيا اين دم از دم جرحى است كه در بدنش هست كه معفو است يا در ثوبش اين دم از دم اين دمل است كه معفو است يا اين دم خارجى است كه از جاى ديگر رسيده است كه عفوى درباره او نيست. مثلا ديروز پايش ديروز خورد به سنگ يا چاقو بريد خون او است اصابت به ثوبش كرده است يا به اين موضع از بدنش كرده است. شك ميكند اين دم، آيا دمى است خارج من الجروح و القروح كه معفو باشد يا دمى است كه از قروح و جروح نيست تا مانعيت داشته باشد براى صلاةحتى يغسله، تا بشويد او را. ايشان قدس الله نفسه الشريف در عروه مىفرمايد و الاحوط الازاله. احوط اين است كه او را بايد بشويد اين دم را كه شك دارد از قروح و جروح است معفو است يا نه، احتياط مىكند. فتوا نمىدهد.
مرحوم حكيم در مستمسك بيانى دارد،[20] ايشان مىفرمايد: كه در ما نحن فيه، نتيجه ما ذكره اين است، ما نحن فيه جاى احتياط نيست، جاى فتوی است. بايد فتوی داده بشود به عدم العفو. و لعلّ، مصنف كه ماتن «صاحب المتن»، قدس الله نفسه الشريف احتياط كرده است ملتفت به آن جهتى كه خودشان فرموده است يعنى مستمسك فرموده است كانّ ملتفت به اين جهت نبودهاند. والاّ به اين جهت ملتفت بودند فتوی مىدادند كه بايد ازاله بشود و غسل بشود. ايشان اينجور فرمودهاند. يك بحثى هست در اصول كرات، كرات هم نباشد شايد دو دفعه بيشتر است. بحث كردهايم كه در جاهايى كه سالبه به انتفاء المحمول موضوع الحكم بوده باشد. قضيه سالبه به انتفاء المحمول موضوع حكم بوده باشد، مثل اين كه شارع گفته است بر اين كه المرأت القرشيه تحیض الى ستين سنه. مرئه قرشيه تا شصت سالگى حيض مىبيند. و در خطاب ديگر فرموده است: كل امرة تحیض الى خمسين سنه. هر زن حائض مىشود تا پنجاه سالگى. پنجاه سالگى را كه گذشت دم ببيند، حيض نيست. بايد نمازش را بخواند و روزهاش را هم بگیرد. جمع ما بين دو خطاب اين مىشود، خطاب عام كل امرة یحیض و خطابى كه المرئة القرشيه تحیض الى ستين سنه، جمعش به اين است كه قرشيه را از كل امرة خارج بكنيم. مىشود كل امرئة ليست بقرشيه تحیض الى خمسين سنه. اين تحیض الى خمسين سنه كه حكم است موضوعش سالبه به انتفاع المحمول مىشود. يعنى امرئهاى باشد در خارج و قرشيه نباشد. سالبه به انتفاع المحمول. بدان جهت بعضىها در آن بحث اينجور گفتهاند كه شك كنيم زنى قرشيه است يا غير قرشيه است، نمىدانيم. آنجا اينجور گفتهاند بعضىها، كه بواسطه ظن الوجدان الى الاستصحاب حكم مىشود كه اين زن تحیض الى خمسين سنه. براى اين زن مشكوك زن است يقينا، مرد كه نيست. مىدانيم زن است اين بالوجدان محرز است. مىگوييم يك وقتى بود كه اين زن قرشى نبود. آن كدام وقت بود؟ آن وقتى بود كه خودش هم نبود. هنوز خودش به دنيا نيامده بود نه خودش بود، نه وصفش بود. بعد كه خودش به دنيا آمد احتمال مىدهيم آن وصفش كه عدم است بر عدم باقى بماند چون كه قرشى نيست اين. بدان جهت استصحاب مىكنيم اين زنى كه الان موجود شده است يك زمانى قرشى نبود ولو وقتى كه خودش نبود. حالت سالبه، سالبه به انتفاء الموضوع است. الان هم مىگوييم قرشى نبود. بحثى بود ما بين علما كرات يا كرتين بحث كرديم، آيا استصحاب سالبه به انتفاء الموضوع اثبات مىكند سالبه به انتفاع المحمول را به ضمّ الوجدان؟ يعنى آن وقتى كه وجدانا موضوع موجود شده است. مىتوانيم استصحاب عدم محمول را بكنيم. عدم عارض را بكنيم. عدم قرشيت را بكنيم. و اثبات بكنيم سالبه به انتفاء المحمول را كه اين مرئه قرشى نيست. وقتى كه ثابت شد كه اين مرئه قرشى نيست تحیض الى خمسين سنه. موضوع عام كه مرئهاى بود قرشى نباشد كه موضوع سالبه به انتفاع المحمول بود، موضوع حكم. آن موضوع الحكم به ضمّ الوجدان الى اصالت العدم، از اين عدم تعبير به عدم ازلى مىكنند. در مواردى كه سالبه به انتفاء الموضوع است در حالت سابقه از اين عدم عارض تعبير به عدم ازلى مىكنند. چون كه آن وقتى كه، يك وقتى بود كه خود موضوع و خود عرض ممكن الوجود هستند. حادث هستند. نه اين بود، نه او بود. آيا استصحاب عدم العارض و سالبه به انتفاء الموضوع در جايى كه محرز شد به وجود الموضوع و حدوث موضوع اثبات مىكند سالبه به انتفاء المحمول را يا ثابت نمىكند؟ جماعتى گفتهاند: كه نه اين ثابت مىكند. ما هم بله، حقير، فقير هم از آن جماعت بوديم. گفتيم نه سالبه به انتفاء الموضوع استصحاب مىشود و سالبه به انتفاء المحمول را هم اثبات مىكند. اصل مثبت نيست. جماعتى بودند، بيان فرمودند كه نه در اين موارد سالبه به انتفاء المحمول را استصحاب كردن و سالبه به انتفاء موضوع را استصحاب كردن و سالبه به انتفاء المحمول را اثبات كردن اين اصل مثبت است. و اين استصحاب در ما نحن فيه جارى نمىشود. اين على المبنا است. ديگر ما به او دست نمىزنيم.
مرحوم حكيم در مستمسك[21] اينجور فرموده است، كانّ سيد يزدى اينجور خيال كرده است كه اينجا استصحاب، استصحاب عدم ازلى است. چون كه اين دم از جرح خارج شده است يا از غير جرح خارج شده است اين از اول مشكوك است. چه جور زن از اول مشكوك بود كه قرشى است يا غير قرشى. اين هم از اول مشكوك است كه اين دم از جرح خارج شده است يا غير الجرح. اين دم موجود است. بگوييم يك وقتى اين از جرح خارج نشده بود. يعنى آن وقتى كه خودش هم نبود. الان خودش هم موجود است، نمىدانيم آن از جرح خارج شدنش عدم خروج او القرح آن عدم به هم خورده است يا نه؟ استصحاب مىكنيم، نخورده است. اين مىشود عدم ازلى. چون كه ماتن سيد يزدى خيال فرموده است كه اين استصحاب، استصحاب عدم ازلى است و جريان استصحاب در محل عدم ازلى محل اشكال است، چون كه سالبه به انتفاء المحمول را اثبات نمىكند بدان جهت احتياط فرموده است. ولكن مىفرمايد: كه اين اشتباه است. در مثل اين موارد استصحاب، استصحاب عدم ازلى نمىشود. مىفرمايد: اگر ما هم گفتيم استصحاب در عدم ازلى اصلا حجت نيست از بيخ زديم، اينجا استصحاب حجت است. چرا؟ ايشان مىفرمايد در ما نحن فيه، اول اينجور مىگويم بعد عبارت ايشان را تطبيق مىكنم. ايشان مىفرمايد در ما نحن فيه مستصحب ما سالبه به انتفاء المحمول است نه سالبه به انتفاء الموضوع. چون كه يك زمانى بود اين دم بود ولكن از جرح خارج نشده بود. آن وقتى كه در داخل بدن انسان بود. خوب اين دم كه خارج شده است از بدن خارج شده است. يك وقتى اين دم در داخل بدن بود ولكن نه از جرح خارج شده بود نه از غير جرح. اصلى خروجى نداشت.
پس خود موضوع بود ولكن آن عرضش نبود، وصفش نبود. محمولش نبود. خروج از جرحش نبود. بعد شك مىكنيم كه اين دم از جرح خارج شد يا نه؟ استصحاب مىكنيم عدم خروجش را از جرح كه حالت سابقه دارد. يك زمانى از جرح خارج نشده بود احتمال مىدهيم الان هم از جرح خارج نشده باشد. اين از جاى ديگر به سبب ديگر خارج شده باشد. از قرح خارج نشده باشد. اين استصحاب، استصحاب چه چيز است؟ اين استصحاب، استصحاب عدم ازلى نيست. اين استصحاب عدم محمولى و عدم وصفى است كه سابقا دم بود و اين بود كه دم خودش موجود بود و لم يخرج من الجرح او القرح. الان كما كذالك. عبارت ايشان را معنا مىكنم، چون كه عبارتش يك خرده تعقيد دارد يعنى عبارت علمى تعبير كرده است.
ايشان فرموده است استصحاب عدم ازلى كه محل كلام است آن در جاهايى است كه شك در عارضى بشود كه آن عارض مال حدوث الشىء است. يعنى شىء كه حادث شد يا حادث مىشود با آن عارض يا حادث مىشود بعدم آن عارض. مثل زنى كه نطفهاش كه منعقد مىشود حتى در رحم مادرش يا قرشى مىشود از آن وقت يا متصف به قرشيت نمىشود. نمىشود حالتى فرض كرد كه خود موصوف موجود بشود آن عرض بود و نبودش نبوده باشد. نه شىء به حدوثه با او هست. يا مرئه به حدوثه قرشى است يا به حدوثه قرشى نيست. اينجاها استصحاب، استصحاب سالبه به انتفاء الموضوع مىشود. چون كه مىگوييم يك زمانى اين زن نبود، قرشيتش هم نبود اين سالبه به انتفاع الموضوع شد. يك زمانى نمىشود در اين موارد كه زن خودش باشد قرشيتش نباشد. كه متيقن ما باشد بعد او را استصحاب بكنيم. جاهايى كه شىء يعنى عارض، عارض حدوث الشىء بوده باشد كه شىء كه حادث مىشود يا با آن عارض است يا با آن عارض نيست. آن جاها استصحاب عدم، استصحاب عدم ازلى است. و اما جاهايى كه شىء عارض بقاء الشى بشود. در حال حدوث نه عرض را دارد نه عدمش را دارد. هيچ كدام نيست. اين عارض در بقاء شىء است. شىء در بقائش به او عارض مىشود. آن وقتى كه دم متكون مىشود در باطن بدن انسان خروج من الجرح از آن وقت عارض نمىشود. اين دم در بقائش وقتى كه به ظاهر بدن آمد، وقتى كه حركت كرد يا از جرح خارج مىشود يا از غير جرح خارج مىشود. اين عارض، عارض شىء است بقائا لا فى حدوثه. در اين موارد استصحاب عدم ازلى نمىشود. اين عدم محمولى است چرا؟ چون كه مفروض اين است اين عارض در بقاء است. در بقاء عارض مىشود. يك وقتى بود كه خود موضوع و موصوف بود، دم بود ولكن اين عرض را نداشت. اينجا استصحاب، استصحاب عدم محمولى است و استصحاب عدم محمولى پيش همه معتبر است. كسى تا به حال پيدا نشده است كه در شبهات موضوعيه بگويد كه استصحاب عدم محمولى معتبر نيست. يك زيد يك زمانى بود علم نداشت. همين جور است ديگر. زيد خودش بود علم نداشت. چون كه علم را كه از شکم مادر كه نمىآورند. الان نمىدانيم عالم شده است، رفته بود درس بخواند. نمىدانيم عالم شد يا نشد؟ استصحاب مىكنيم عدم علمش را. اين استصحاب عدم محمولى مىشود، استصحاب عدم ازلى نمىشود. چون كه علم عارض مىشود به انسان در بقائش نه در حدوث وجودش. هيچ كس در... اين استصحاب را مىدانيم، اين خون را مىدانيم در باطن بدن بود وقتى كه در باطن بدن بود از باطن بدن آمده است بيرون اين را مىدانيم. آن وقتى كه در باطن بدن متكون شد، آن وقت..
شارع گفته است كل دمى مانع از نجس است، مانع از صلاةآن وصف ندارد. عام ديگر وصف پيدا نمىكند. الاّ وصفى كه سلب عنوان مخصص است. كل دمى محكوم است به نجاست و مانعيت الاّ آن دمى كه از قروح و جروح باشد. يعنى آن دمى كه از جروح و قروح نيست او مانعيت دارد از هر كجا خارج بشود قول ايشان اينجا جارى مىشود كه او مدخليتى ندارد. پس على هذا الاساسى كه هست، سؤال؟ تبدل موضوع نشده است. خون همان خون است. شما آن وقتى كه فرض بفرماييد آن دمى كه هنوز در رحم مادرش هست، هنوز به ظاهر نيامده است اين غير از اين آدم است كه الان آمده بيرون يا عين او است؟ آنجا چه مىگوييد؟ خون هم مثل او است. اين همان عين خون است. اين كلامى است كه مرحوم حكيم در مستمسك فرموده است، و فرموده است كه اين سالبه به انتفاء المحمول است و اشكالى ندارد.
كلامى كه، آن اشكالى كه به ايشان وارد است اين است، اين استصحاب عدم ازلى است. آنجاهايى كه شما ملاك را فرموديد، كه آنجاها استصحاب، استصحاب عدم ازلى نمىشود. آن جاهايى است كه شىء در بقائش عارض داشته باشد استصحاب ازلى نمىشود اين على الاطلاق درست نيست. اين قيدى دارد و آن قيدش اين است كه موضوع الحكم ذات آن شىء بشود. ذات آن موجود بشود. آن موجودى كه حدوث دارد و بقاء دارد نفس آن موجود موضوع الحكم است. آنجاها همين جور است. مثل آن مرئه كه مرئه موضوع است براى تحيض الى خمسين سنه، منتهى يك عنوانى دارد كه قرشى نباشد. اينجاها اگر آن عرض، عرض بقاء آن شىء شد، بله آن استصحاب، استصحاب عدم ازلى نمىشود. استصحاب، استصحاب عدم محمولى مىشود. و اما در جايى كه موضوع حكم خود بقاء الشىء است. شىء بقائا هست. كه از حدوث اصلا موضوع ندارد. اين را سابقا گفتيم. دم مادامى كه در بدن انسان است نجس نيست. كى گفت كه نجس است؟ ما دليل نداريم كه دم در بدن انسان نجس است. و دليل هم نداريم كه آن دم مانع از صلاةاست والاّ نماز همه باطل مىشد. دليل بر خلافش داريم. مانعيت و نجاست جعل شده است به دم ظاهر. دمى كه از باطن خارج شده است. مانعيت مال الدم الخارج است. نجاست مال الدم الخارج است. وقتى كه الدم خارج شد اين دم خارج يك وقتى از جروح خارج نشده بود اين عدم ازلى است. اين دم خارج كه موضوع حكم است يك زمانى از جروح خارج نشده بود آن وقتى بود كه دم خارج نبود. يعنى موضوع نبود. موضوع خودش كه وجود الموضوع است، الدم الخارج موجود نبود. دم بود، بله دم را باطن بود ولكن دم موضوع عام نيست. موضوع عام ما كه كل دم نجس است و مانع از صلاةاست موضوع ما الدم بارز است. دمى است كه به ظاهر آمده است او نجاست دارد. او مانعيت دارد. پس شارع به دم بارز قيد زده است كه دم جروح و قروح را كسب كرده است كل دم بارز و خارج نجس است و مانع الاّ آنى كه از جروح و قروح خارج مىشود. اين قيد خورده به آن. خوب ما اين موضوع را مىخواهيم به عدم محمولى به سالبه به انتفاء المحمول استصحاب كنيم كه يك دم خارجى داشتيم كه سابقا از قروح و جروح خارج نشده بود. او كجا بود؟ دم خارجى كه سابقا از قروح و خروج خارج نشده بود او كدام بود؟ آن دم كه سابقا بود آن دم بود نه دم خارج بود. پس بما انّه در ما نحن فيه موضوع الحكم الدم الخارج است و دم الخارجى كه است... آن وقتى كه اين دم از جروح خارج نشده بود دم خارج هم نبود. الان كه دم خارج شده است نمىدانم عدم خروجش از قروح و جروح آن عدم بهم خورده يا نخورده است؟ هر كس بگويد استصحاب عدم ازلى حجت است مىگويد: استصحاب مىكنيم مىگويم بهم نخورده است. موضوع تمام مىشود. والاّ كسى كه استصحاب را در عدم ازلى حجت نداند اين حرف اثرى ندارد.
و كم له من نظير. اين اساس است، در جاهايى كه شبهه مىشود اين استصحاب عدم محمولى نيست، عدم ازلى است شما بايد به دو چيز نگاه كنيد. نه به مثل مرحوم حكيم به يك چيز نگاه كنيد. كه ببينيد اين شىء در حال حدوث اين عارض مال حدوث و تكوّن شىء است اگر آنجور است بگوييد اين استصحاب عدم ازلى است. مثل قرشيت و اما مال حدوث نيست بگوييد اين استصحاب، استصحاب چه چيز است؟ سالبه به انتفاء المحمول است كه عدم وصفى از آن تعبير مىكنند. وقتى كه يك عدم محمولى هم آن خلاف اصطلاح است عدم محمولی تعبير مىكنند عدم محمولى هم ما اطلاق كرديم به اين معنا. يعنى سالبه به انتفاء المحمول. ببنيد اين جور است اين يك چيز است. چيز دوم اين است آنجاهايى كه شىء حادث حدوث نيست. عارض حدوث نيست. عارض بقاء الشىء است. در آن موارد موضوع حكم در خطاب العام اين شىء بقائا است. بقائا يعنى ملازم با بقاء. يعنى الدم البارز. اين عنوان است؟ اگر اين عنوان باشد باز استصحاب امر استصحاب در عدم ازلى است. يا اين كه ذات الشىء در خطاب عام موضوع الحكم است. بله اگر ذات الشىء موضوع حكم باشد استصحاب، استصحاب سالبه به انتفاء المحمول مىشود و بما انه ما استصحاب را در عدم ازلى معتبر مىدانيم هيچ اشكالى ندارد و منتهی حكم مىكنيم در مقام كه عفو ثابت نيست و بايد اجتناب كند چون كه اين دم بارز است بالوجدان و لم يخرج من القرح و الجرح ولو به استصحاب عدم ازلى كما ذكرنا موضوع عدم عفو ثابت مىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص102.
[2] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ بِهِ الْقَرْحُ وَ الْجُرْحُ- وَ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَرْبِطَهُ وَ لَا يَغْسِلَ دَمَهُ- قَالَ يُصَلِّي وَ لَا يَغْسِلُ ثَوْبَهُ كُلَّ يَوْمٍ إِلَّا مَرَّةً- فَإِنَّهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَغْسِلَ ثَوْبَهُ كُلَّ سَاعَةٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص433..
[3] وَ عَنْهُ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ وَ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ تَخْرُجُ بِهِ الْقُرُوحُ- فَلَا تَزَالُ تَدْمَى كَيْفَ يُصَلِّي - فَقَالَ يُصَلِّي وَ إِنْ كَانَتِ الدِّمَاءُ تَسِيلُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص434.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ الْمَشِيخَةِ لِلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنْ رَأَيْتَ فِي ثَوْبِكَ دَماً- وَ أَنْتَ تُصَلِّي وَ لَمْ تَكُنْ رَأَيْتَهُ قَبْلَ ذَلِكَ فَأَتِمَّ صَلَاتَكَ- فَإِذَا انْصَرَفْتَ فَاغْسِلْهُ قَالَ- وَ إِنْ كُنْتَ رَأَيْتَهُ قَبْلَ أَنْ تُصَلِّيَ فَلَمْ تَغْسِلْهُ- ثُمَّ رَأَيْتَهُ بَعْدُ وَ أَنْتَ فِي صَلَاتِكَ- فَانْصَرِفْ فَاغْسِلْهُ وَ أَعِدْ صَلَاتَكَ؛ محمد بن منصور ابن ادريس حلی السرائر الحاوی، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1410ق)، ج3، ص592؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص483.
[5] ثم ان ما ذكره العلامة و من تبعه من حمل الرواية على الاستحباب انما نشأ من حيث ضعف سندها عندهم كما أشرنا إليه من ان قاعدتهم حمل الأخبار على ذلك متى ضعف سندها تفاديا من طرحها، و أنت قد عرفت وجود الرواية الصحيحة بذلك و بموجب ذلك يجب العمل بالخبرين المذكورين في وجوب الغسل مرة واحدة في اليوم كما دلا عليه و تقييد تلك الاخبار بهما و ان لم يوجد به قائل منهم، و لا ريب انه الأحوط مع الإمكان؛ شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص304.
[6] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنِ الْمُعَلَّى أَبِي عُثْمَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ هُوَ يُصَلِّي- فَقَالَ لِي قَائِدِي إِنَّ فِي ثَوْبِهِ دَماً- فَلَمَّا انْصَرَفَ قُلْتُ لَهُ إِنَّ قَائِدِي أَخْبَرَنِي أَنَّ بِثَوْبِكَ دَماً- فَقَالَ لِي إِنَّ بِي دَمَامِيلَ وَ لَسْتُ أَغْسِلُ ثَوْبِي حَتَّى تَبْرَأَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص433.
[7] وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (احمد بن محمد) عَنْ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا كَانَ بِالرَّجُلِ جُرْحٌ سَائِلٌ فَأَصَابَ ثَوْبَهُ مِنْ دَمِهِ- فَلَا يَغْسِلْهُ حَتَّى يَبْرَأَ وَ يَنْقَطِعَ الدَّمُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص435.
[8] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِيِّ وَ الْعَبَّاسِ جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ لَيْثٍ الْمُرَادِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ تَكُونُ بِهِ الدَّمَامِيلُ- وَ الْقُرُوحُ فَجِلْدُهُ وَ ثِيَابُهُ مَمْلُوَّةٌ دَماً وَ قَيْحاً- وَ ثِيَابُهُ بِمَنْزِلَةِ جِلْدِهِ- فَقَالَ يُصَلِّي فِي ثِيَابِهِ وَ لَا يَغْسِلُهَا وَ لَا شَيْءَ عَلَيْهِ.وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَبَّاسِ مِثْلَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص434.
[9] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ بِهِ الْقَرْحُ وَ الْجُرْحُ- وَ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَرْبِطَهُ وَ لَا يَغْسِلَ دَمَهُ- قَالَ يُصَلِّي وَ لَا يَغْسِلُ ثَوْبَهُ كُلَّ يَوْمٍ إِلَّا مَرَّةً- فَإِنَّهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَغْسِلَ ثَوْبَهُ كُلَّ سَاعَةٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص433.
[10] عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِي كِتَابِهِ عَنْ أَخِيهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الدُّمَّلِ يَسِيلُ مِنْهُ الْقَيْحُ كَيْفَ يَصْنَعُ- قَالَ إِنْ كَانَ غَلِيظاً أَوْ فِيهِ خَلْطٌ مِنْ دَمٍ- فَاغْسِلْهُ كُلَّ يَوْمٍ مَرَّتَيْنِ غُدْوَةً وَ عَشِيَّةً- وَ لَا يَنْقُضُ ذَلِكَ الْوُضُوءَ- وَ إِنْ أَصَابَ ثَوْبَكَ قَدْرُ دِينَارٍ مِنَ الدَّمِ- فَاغْسِلْهُ وَ لَا تُصَلِّ فِيهِ حَتَّى تَغْسِلَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص433.
[11] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص433.
[12] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص102.
[13] و َ[محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ(علی بن ابراهيم) عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرُّعَافِ أَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- قَالَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا رَعَفَ فِي صَلَاتِهِ- وَ كَانَ عِنْدَهُ مَاءٌ أَوْ مَنْ يُشِيرُ إِلَيْهِ بِمَاءٍ فَتَنَاوَلَهُ فَقَالَ بِرَأْسِهِ فَغَسَلَهُ- فَلْيَبْنِ عَلَى صَلَاتِهِ وَ لَا يَقْطَعْهَا؛ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج7، ص241.
[14] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج7، ص238.
[15] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص264.
[16] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُهُ الرُّعَافُ وَ هُوَ فِي الصَّلَاةِ- فَقَالَ إِنْ قَدَرَ عَلَى مَاءٍ عِنْدَهُ يَمِيناً وَ شِمَالًا- أَوْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُوَ مُسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةِ- فَلْيَغْسِلْهُ عَنْهُ ثُمَّ لْيُصَلِّ مَا بَقِيَ مِنْ صَلَاتِهِ- وَ إِنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى مَاءٍ- حَتَّى يَنْصَرِفَ بِوَجْهِهِ أَوْ يَتَكَلَّمَ- فَقَدْ قَطَعَ صَلَاتَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج7، ص239.
[17] وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَأْخُذُهُ الرُّعَافُ- أَوِ الْقَيْءُ فِي الصَّلَاةِ كَيْفَ يَصْنَعُ- قَالَ يَنْتَقِلُ (ينتفل) فَيَغْسِلُ أَنْفَهُ وَ يَعُودُ فِي الصَّلَاةِ- وَ إِنْ تَكَلَّمَ فَلْيُعِدِ الصَّلَاةَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج7، ص240.
[18] و َ[محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ رُعَافٍ أَوْ غَيْرِهِ أَوْ شَيْءٌ مِنْ مَنِيٍّ- فَعَلَّمْتُ أَثَرَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص479.
[19] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص102.
[20] و جزم به بعضهم. لأصالة عدم كون الدم من الجروح أو القروح بناء على ما هو الظاهر من أن نفي عنوان الخاص بالأصل يكفي في ثبوت حكم العام له. و جزم بعضهم بالعفو. و كأنه لأن الأصل المذكور من قبيل الأصل الجاري في العدم الأزلي، الممنوع حجيته عند جماعة من المحققين، كما تقدم التعرض لذلك في الشك في وجود المادة. و لما كانت الشبهة مصداقية لا يجوز الرجوع فيها الى العام، كان المرجع أصل البراءة من المانعية.
و فيه: أن كون الدم من جرح أو قرح ليس من عوارض الوجود حال حدوثه، بل من عوارضه حال بقائه، فإن الدم الموجود في بدن الإنسان إن خرج من الجرح أو القرح كان دم الجرح أو القرح المعفو عنه و إلا فلا، فأصالة عدم الخروج من الجرح أو القرح بلا مانع، و كأنه لعدم وضوح ما ذكرنا في نظر المصنف توقف عن الجزم؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص562.
[21] ر.ک: سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص562