مسألة 1: « إذا تفشي من أحد طرفي الثوب إلى الآخر فدم واحد، والمناط في ملاحظة الدرهم أوسع الطرفين . نعم ، لو كان الثوب طبقات فتفشّى من طبقة إلى اُخرى فالظاهر التعدد وإن كانتا من قبيل الظهارة والبطانة ، كما أنـّه لو وصل إلى الطرف الآخر دم آخر لا بالتفشّي يحكم عليه بالتعدّد وإن لم يكن طبقتين ».[1]
بعد از اين كه بنا شد اگر دم، اقل من الدرهم شد معفو است در ثوب و در صلاة ، در بدنى كه اين دم را دارد. و اگر اكثر من الدرهم شد مانعيت دارد، بداند اين دم در ثوب و در بدن هست. على تفصيلى كه قبلا بداند يا در اثناء الصلاة بداند. كلام واقع مىشود در اين درهمى كه تحديد شده است دم معفو عنه كه اقل از او باشد. اين درهمى كه دم معفو عنه تهديد شده است كه اقل از او باشد چيست؟ صاحب العروه در عروه فتوا مىدهد «و حده» يعنى حد اين درهم كه اقل از او معفو و اكثر از او يا به مقدار او لا عفو فيهما. مىفرمايد: حدش سعه اخمص الراحة است.[2] راحه يعنى بطن الكف. اخمص اين گودى را مي گويند كه در باطن الكف هست و انسان وقتى كه كفش را مثلا در حال سجده به زمين مىگذارد اين گودى گذاشته نمىشود به زمين، چون كه گودى است. ممكن است مس كند ولكن وضع نمىشود. كذلك اخمص القدم به آن گودى قدم را مىگويند. وقتى كه انسان راه مىرود آن گودى به زمين گذاشته نمىشود. ايشان مىفرمايد: «و حدّه سعة اخمص الراحة» كه همان گودى باطن الكف است. بعد مىفرمايد: «و لما حده بعضهم بسعة عقد الإبهام» بعضىها گفتهاند كه اندازه اين درهم كه معفو عنه است، عقد ابهام است. يعنى اين عقد انگشت ابهام چه قدر است؟ بايد به سعه اين بوده باشد. بعضىها اينجور تحديد كردهاند. و بعضىها تحديد كردهاند اين سعه عقد ابهام را از ابن عقيل نقل كردهاند. [3]بعضىها تحديد به عقد انگشت وسطى. و بعضىها تحديد كردهاند به عقد السبابه. آن انگشت سبابه به عقد او باشد. ايشان مىفرمايد و سه سه تحديد ديگر هست الاختصار على الاخير كه همان سبابه است كه كمتر است در تحديدات اربعه است.
ولكن ظاهر عبارت عروه را نگاه فرموده باشيد يا بعد بكنيد، ظاهرش اين است كه اين احتياط، احتياط استحبابى است. چون كه مىفرمايد: و حده سعه اخمص الراحة اين فتوا است. بعد مىفرمايد « و لما حده بعضهم بسعة عقد الإبهام من اليد و آخر بعقد الوسطى و آخر بعقد السبابة» آن عقد سبابه اقل است، اخير است «فالأحوط الاقتصار على الأقل و هو الأخير»[4] كه ، احوط اين است كه به او اقتصار بشود. اين فتواى عروه آنى كه در عروه ذكر كرده است. خوب كلام در ما نحن فيه واقع ميشود كه اين تحديد از كجا مدركش، مدركش چيست؟ فرقى نمىكند آن سعة اخمص الراحة را بگوييم، يا آنهاى ديگر را بگوييم مدرك اينها چه بوده باشد؟ و مراد از درهم چه بوده باشد در روايات؟ ما وقتى كه به مدرك نگاه كنيم بايد به روايات نگاه كنيم. در روايات بايد معلوم بشود كه مراد صادقين سلام الله عليهم از درهمى كه فرمودهاند كدام درهم است؟ «و ان كان اقل من الدرهم اذا لم يكن مجتمعا[5]» [6]به مقدار درهم، مراد از آن درهم چيست؟ اين را بايد تعيين بكنيم. يك چيز را ما مىدانيم. و آن عبارت از اين است كه دراهمى كه در زمان سابقين سلام الله عليهم بود اين دراهم متعدد بود. دراهم دمشقيه بود، دراهم بصريه بود، دراهم كوفى بود و هكذا دراهم ديگر هم بود در زمان ايشان. كسى اگر شك بكند به رواياتى كه در باب الصرف وارد است. كه دراهم را به دراهم مبادله مىكنند، به آن روايات نگاه بكند يقين پيدا مىكند كه در زمان ائمه سلام الله عليهم دراهم مختلفهاى موجود بود. بايد در از اين دراهمى كه در آن روايات فرض اين است استفاده مىشود، از خارج هم معلوم است، آن روايات كافى است خودش. به ضميمه خارج نمىخواهد روايات، روايات باب صرف.
اين دراهمى كه مختلف بودند و در خارج متعدد بودند و در زمان ائمه عليهم السلام يعنى صادقين سلام الله عليهم بودند بايد بين اينها يكى از آنها به نحوى بوده باشد كه درهم را مطلق مىگفتند منصرف به او مىشد. چون كه در اين روايات امام عليه السلام كه فرموده است اذا لم يكن مجتمعا بقدر الدرهم يا اذا كان اقل من الدرهم، درهم را مطلق فرمودهاند. آن سائلين هم فهميدهاند. پس اين معلوم مىشود كه در آن زمان از دراهم آنى بود كه درهم را مىگفتند به قول مطلق به او منصرف مىشد. مثل پولى كه، يعنى در مدينه اين جور بود، نمىخواهيم بگوييم در كره زمين همين جور بود. در مدينه در آن شهرى كه ائمه عليهم السلام و ما حول مدينهاى كه هست درهم مطلق گفته مىشد منصرف به او بود. كما اين كه فعلا در بلد ما و در مملكت ما بگويند به شخصى پول رسيده است، ذهن منصرف مىشود به همان پول ايرانى. ولو آنهاى ديگر هم موجود است. دلار موجود است آن يكى هم كه من نمىدانم آنها موجود هستند. ولكن معامله مىشود به آنها. ولكن پولى كه گفته مىشود منصرف به او است. آن زمان هم همين جور بود، ولو دراهم متعدد بود، مختلف بود. صرافها به آنها معامله مىكردند. ولكن ما بين آنها درهمى بود كه وقتى كه درهم گفته مىشد منصرف به آن درهم بود. اين را مىدانيم از خارج. اين جاى شك و شبهه نيست. و يك چيز را هم اطمينان داريم، اگر يقين نداشته باشيم اطمينان به او هست. و آن اين است كه آن قسم از درهمى هم كه متعارف بود و لفظ درهم به او منصرف مىشد آن درهم مختلف بود خودش. من حيث سعه و من حيث وسعت، (من حيث الوزن) كه يك مثقال است دو مثقال است. آنها من حيث الوزن نمىگويند. من حيث السعه آن سعهاش بيشتر و كمتر بود. يعنى اين سطحش كه داشت. درهم دو تا سطح داشت. بعضىها يك خرده گنده مىشدند، يك خرده بعضىها كوچكتر از او مىشدند. اين مثلا بيست تومانى كه فعلا در خارج موجود است فى عصرنا هذا همهاش به يك اندازه است. چون كه اينها با مكاين و آلات دقيقه اينها زده شدهاند. بدان جهت من حيث سطح مساوى هستند. ولكن آنى كه نقل شده است و بايد هم همين جور بوده باشد، آن زمان آلات مخصوصه دقيقهاى نبود. با ايدى اينها را، اين سكهها را مىزدند. به يكى چكش بيشتر مىخورد، يك خرده سطحش بيشتر مىشد، وزنا يكى بود. ولكن اينها سطحشان مختلف مىشد من حيث السعه. من حيث آن ميلىمترى كه الان تحديد مىكند. مثلا اين سكه سطحش اين قدر ميليمتر است، قُطرش از اين طرف دايره تا آن طرف دايره اين قُطرى كه هست، اينقدر میليمتر است آنها مختلف بودند. چرا اين را ما اطمينان داريم؟
يكى باز اين رواياتى است كه در باب صرف وارد است. اين دراهم را صرافان به وزن خريد و فروش مىكردند. اين معلوم مىشود كه به آن كوچكى و بزرگى نگاه نمىكردند. به آن وزنش نگاه مىكردند كه وزنش چقدر است؟ چون كه اهتمام به وزن بود بدان جهت يك خرده سطحش بزرگتر شد، آن يكى يك خرده كوچكتر شد اينها منظور نظر نبود. و چون كه با آلات نبود با ايدى بود و خودش هم منظور وزن آنها بود بدان جهت سطحشان اختلاف داشت. خوب اين را شما مىدانيد. تحديد به اقل و اكثر صحيح نيست. مثلا دو تا درهم فرض كنيد. يكى مثلا قطرش بيست و شش ميليمتر است، يكى قطرش بيست و هشت ميليمتر است. اما همهاش وزنا يكى است. سكهاش هم يكى است، اعتبارش هم يكى است. امام عليه السلام بفرمايد دم اگر اقل من الدرهم شد معفو است. به مقدار درهم شد يا اكثر شد فلا عفو بايد تحديد به يكى از اين درهمها بشود كه آن اقلهما او اكثرهما بشود. والاّ به هر دو تحديد شده است لازمهاش اين است كه من ثوبى دارم كه دم در او به اندازه درهمى كوچك است. زيد ثوبى دارد كه دم او به اندازه درهمى وسيع است. در آن ثوب نماز بخوانيم، نماز باطل است. در اين ثوب بخوانيم نماز باطل است، چون كه به مقدار درهم است. ولكن فرض بفرماييد كسى ثوبى دارد كه آن ثوب از آن درهم اقل كمتر است. اين درهمى كه، اين ثوبى هم كه من دارم از درهم او كمتر است. بايد من بتوانم در اين ثوب نماز بخوانم، آن ديگرى هم بتواند. چون كه صدق مىكند دم در ثوب من اقل از آن درهم ديگر است. اين را نمىشود ملتزم شد. آن شخصى كه هست، آن شخص ثوبى كه دارد يك درهمى دارد كه نسبت به آن درهم اقل است ولكن نسبت به درهم من كه قُطرش كمتر است بزرگتر است، نمىتواند در آن ثوب نماز بخواند. اين نمىشود اين را گفت كه تحديد به تمام الدراهم است. از اينجا معلوم شد كه آنى كه محقق همدانى فرمودهاند، به او كه هيچ نمىشود تأييد كرد فرمايش ايشان را. ايشان فرموده است مناط درهم در هر عصر و در هر زمان است. چه در زمان ائمه آن درهم باشد يا نباشد. ما الان يك درهمى را فرض كنيد در مملكت زديم كه كوچكترين دراهم موجوده تا حال بود. ملاك آن درهم است. آن درهمى است كه فعلا سكه زديم. از او بيشتر شد نمىشود نماز خواند. به اندازه او شد نمىشود نماز خواند، كمتر شد مىشود نماز خواند. اين معنا محتمل نيست كه قضيه حقيقيه باشد. هر درهم در هر مكانى در هر عصرى و براى هر شخصى همان درهم آن زمان فرض كنيد ملاك حكم است. اين تحديد به حسب درهم خارجى است كه در زمان صادقين سلام الله عليه بودهاند و لفظ درهم عند اطلاقه منصرف به او مىشد. و بما اين كه آن دراهم مختلف بودند، اعتبار هم دلالت مىكند چون كه به يد مىزدند روايات صرف دلالت ميكند كه به وزن خريد و فروش مىشد اين معلوم مىشود بر اين كه ملاك اقل آن دراهم متعارفه است. اقل بايد متعارف بشود. چون كه اگر اكثر ملاك بوده باشد صدق مىكند كه اقل من الدرهم است. آنى كه به اندازه درهم كوچك است، صدق مىكند اقل من الدرهم است. يعنى اقل از آن درهم است. و صدق مىكند به قدر الدرهم است تحديد به هر دو تا كه نشد لابد بايد به اقلش بوده باشد كه متيقن اقلش است. اقل الدرارهم سعة تحديد به او مىشود.
پس تا اينجا آمديم كه در زمان ائمه عليهم السلام درهمى بود و آن درهم متعارف بود كه لفظ درهم منصرف به او بود و اقل آن درهم متعارف، اقلش او ملاك است. او كدام درهم است؟ صدوق عليه الرحمه در من لا يحضره الفقيه اين جور ذكر كرده است، قبل از اين كه اين كلمه را بخوانم، اين در ذهنتان باشد كه نسبت دادهاند به اكثر العلما بل به مشهور العلما ملاك درهم البغلى يا درهم البغلّى است. اين اختلاف در اين كه درهم البغلى است يا بغلّى است ناشى از اين است، بعضىها گفتهاند بر اين كه اين بغل اسم جايى است نزديك حلّه كه در عراق الان حلّه مىگويند. اين درهم آنجا پيدا شده است. در يك موضعى از آنجا پيدا شده است كه آنجا نزديك قريهاى بود كه اسم آن قريه بغل بود. بدان جهت اين دراهم را درهم بغلى گفتهاند. اين درهم در زمان ائمه عليهم السلام اسم ديگرى داشت. ولكن بعدا وقتى كه حَفَرَ، ابن ادريس قدس الله سره، ابن ادريس اين جور فرموده است [7]در سرائر كه خودش اهل حله است. فرموده است حفرَ وقتى كه حفر مىكردند جايى را كه نزديك قريه بغل بود دراهمى را پيدا كردند كه آن دراهم را كه پيدا مىكردند من آن درهم را ديدم يكى را. سعه آن درهم يقرب سعة اخمص الراحة. عبارت ايشان اين است، درهمى را ديدم كه سعه او، يعنى سطح او يقرب سعة اخمص الراحة. اين كلام ايشان است. بعد بدان جهت اين درهم معروف عند زمان الائمه معروف شده است به درهم بغلى كه نزديك آن قريه پيدا شده است، درهم بغلى. بعضىها اين جور گفتهاند. و بعضىها گفتهاند كه نه اين درهم، درهم بغلّى است. آن كسى كه سكه مىزده است اسم او ابن ابى بغل بود، بعضىها گفتهاند. بعضىها گفتهاند اسمش رأس البغل بود، بدان جهت اين درهم را چون كه ضرابش آنى كه سكه زده است اسمش رأس البغل يا ابن ابى بغل بود درهم بغلى گفتهاند از اول. بدان جهت اگر به اين درهم بغلى ملاك تسميهاش قريه نزديك حلّه بوده باشد بايد درهم البغلّى گفت. چون كه اسم آن قريه بغل نيست بغلّ است. و من هنا درهم بغلى به اين اعتبار گفته مىشود كه آن كسى كه سكه زده است اسمش رأس البغل بود يا ابن ابى بغل بود. درهم البغلّى گفته مىشود به اين اعتبار كه در آن بغلّ كه در نزديكى حلّه است آنجا پيدا شده است اين درهم.
خوب اين اصل درهم اگر آن جور باشد كه درهم بغلّى باشد، اصلش يك نام ديگر داشته باشد، مىگويند اصلش درهم وافى بوده است. در اصل اسم اين درهم، درهم وافى بوده است. و من هنا گفته مىشود كه ادعاى اجماع هم شده است، شهرت هم هست. اجماع هم ادعا كردهاند كه درهم البغلى يا درهم بغلى همان درهم وافى است. همان درهم وافى است. آن وقت نتيجه اين مىشود كه در زمان ائمه كه درهم، درهم وافى بود و منصرف بود درهم به او، او سعهاش مثل سعه اخمص الراحة مىشود. چون كه بغلّى همان وافى است.
درست توجه كنيد عبارت صدوق را بخوانم، ايشان در من لا يحضر الفقيه[8] اين جور دارد كه آنروز هم بعضى عبارتش را خوانديم. ايشان اين جور دارد كه والدم اذا اصاب ثوب فلا بأس بصلاة فيه. بأسى نيست در او نماز خوانده بشود ما لم يكن مقداره، مقدار درهم وافى. تقييد كرده است مادامى كه مقدار آن دم، به مقدار دم وافى نرسيده باشد. ولوافى ما يكون وزنه درهم و ثلث. آن درهم وافى از درهم شرعى زيادتر است وزنش. وزنش را مىگويد كه درهم الثلث است. اين وزن به درد ما نمىخورد. ما تابع مساحت هستيم كه الان بحث خواهيم كرد. و ما كان دون درهم الوافى، آنى كه كمتر از درهم وافى است فقد يجب غسله، بعضا شستنش واجب مىشود ولكن نماز عيبى ندارد اگر نشويى. يعنى شستنش واجب مىشود يعنى نجس است. ظاهر عبارتش اين است. و ما كان دون درهم الوافى فقد يجب غسله و لا بأس بصلاة فيه. اما نماز خواندن در او عيبى ندارد. نجس است، نمىشود نماز خواند. و ان كان الدم دون حمصة. ظاهر عبارت اين است كه اگر كمتر از حمصة شد، كمتر از نخود شد او اصلا نجس نيست. شستن هم ندارد. و ان كانت الدم دون حمصة، ظاهر عبارت اين است كه اگر كمتر از حمصة شد، كمتر از نخود شد او اصلا نجس نيست. شستن هم ندارد و ان كان الدم دون حمصة فلا بأس بان لا يغسل. الاّ ان يكون حيض كه همان استثنائى است كه همان روز خوانديم. فانه يجب غسل ثوب منه و من البول و المنى قليلا كان او كثيرا و تعاد الصلاة من علم او لم يعلم. كه همان مىگفتيم كه خلاف فتو المشهور است. اين عبارت، عبارت من لا يحضر الفقيه است. اين عبارت در فقه رضوى هم هست. در فقه رضوى همين عبارت هست.
و انسان اطمينان دارد كه صدوق اينى را كه در ما نحن فيه ذكر كرده است همان عبارت فقه رضوى را ذكر كرده است.[9] اما فقه الرضوى مىگويند كتابى است مولانا رضا عليه السلام اين كتاب را مثلا نوشته است يا املاء كرده است بعد به دست ديگران رسيده است. بدان جهت روايت هم حجت مىشود. يكى از اين اشخاصى كه اين حرف را مدعى است صاحب الحدائق است كه اصرار دارد فقه الرضوى [10]كتاب امام رضا سلام الله عليه است و در آن كتاب درهم تحديد شده است به درهم وافى فلا شبهة فى المسئله. در مسئله شبههاى نيست كه مراد همان درهم وافى است. منتهى او را هم بايد ملزم بكنيد كه اجماع است كه درهم وافى همان درهم بغلّى يا درهم چه چيز است؟ همان درهم بغلى است. بدان جهت ادعاى اجماع هم شده است كه يكى است، آن وقت سعه او كه ابن ادريس ذكر كرده است. بدان جهت صاحب العروه هم شك ندارد.
عرض مىكنم بر اين كه اين كتاب فقه الرضوى اجمالش را مىگويم، اين ثابت نيست كه اصل اين روايت از امام رضا سلام الله عليه است. اصل روايت بودنش هم ثابت نيست كه روايت فضلا از اين كه املاء خود امام عليه السلام بوده باشد اصل روايت بودنش ثابت نيست. مىدانيد چه مىگويند آنهايى كه مىگويند اين كتاب امام رضا سلام الله عليه است. يكى از آنها حاجى نورى در مستدرك است. به آن فقه الرضوى كه كتاب معتبر است يا نيست، بحث كرده است. مراجعه بفرمايد. آنجا حاصل حرفش اين است تاريخ اين كتاب اين است، در زمان مجلسيين كه اينها بودند كسى به اصفهان آمد. يك عالم جليلى بود، القاضى امير حسين. خوش خودش شخص جليلى هست. آمد به اصفهان و به مجلسى (به پدرش) فرمود كه من تحفهاى آوردهام به اهل اصفهان. و براى شما آن تحفه چيست؟ اين شخص كه عبارت از قاضى امير حسين است اين مدتى در مكه اقامت داشت. گفت من اين مدتى كه در مكه اقامت داشتم طايفهاى از قميين به مكه آمدند و به من گفتهاند: پيش ما كتابى است كتاب على ابن موسى الرضا سلام الله عليه، كه همان فقه رضوى است. بعد مىگويد من آن كتاب را نگاه كردم در كتاب تاريخ بود، تاريخش با زمانِ امام رضا سلام الله عليه مىخواند. و در آن كتاب يك حاشيههايى بود، آنها هم خط امام رضا سلام الله عليه بود. آن وقت اين كتاب را، يعنى اشخاصى هم اجازه كرده بودند كه بله اين كتاب، كتاب امام رضا است نقل بشود. اين امير حسين قاضى رحمت الله عليه به پدر مجلسى گفت كه من اين كتاب را استنساخ كردهام از قميين. آن كتاب را داد به پدر مجلسى. مجلسى اول مىشود، به مجلسى اول داد. خوب اين قميين اين كتاب امام رضا به چه جور دست آوردهاند؟ آنها سند ندارند كه بگويند ما نقل مىكنيم از فلانى. آن قميينى كه آوردهاند به آن پيش امر حسين قاضى بگويند كه ما از فلانى نقل مىكنيم. فلانى هم از فلانى نقل مىكند، فلانى مىگويد كه من ديدم امام رضا سلام الله عليه اين كتاب را مىنوشت. اين سند ندارند آنها. آنها فقط گفتهاند بر اين كه اين كتاب امام رضا است. بدان جهت گفتهاند كه اين كتاب، كتاب امام رضا نبوده است. در اين كتاب نوشته بود هذا كتاب على ابن موسى. على ابن موسى قميين اين رساله پدر صدوق است. على ابن موسى همان پدر صدوق است.
بدان جهت آنها خيال كردهاند كه اين على ابن موسى، على ابن موسى الرضا است ذهنها منصرف مىشود به آن فرد اعلى يك رضايى هم آنجا ياد داشت كردهاند، تاريخ امام را هم آنجا نوشتهاند، آوردهاند به مكه. گفتهاند همين جور است. چون كه اين جور است و مؤيدش هم اين است كه تمام آن مطالبى كه در رساله پدر صدوق است تمام آن مطالب الاّ بعضىها در همان كتاب است. در همان كتابى كه معروف به فقه الرضا است. و صدوق هم همانها را نقل مىكند كه اين كتاب پدرش است. اين كلام هم كلام پدرش است. منتهى حاجى نورى مىگويد كه نه، قميين اين كتاب كه به دست آنها افتاده است ببينيد چه مىگويند. اين كه به دست قميين افتاده است، اين به جهت اين است كه قميين دعبل را لخت كردند. دعبل خزاعى را. آن وقتى كه فهميدند اين پيراهن یعنی پیراهن حضرت رضا علیه السلام را به زور از او گرفتند تكه پاره كردند. ايشان مىفرمايد آن وقت اگر اين قميين اين كتاب را ديدند پيش دعبل و ديدند اين كتاب، كتاب امام رضا است چه جور اين را نمىگيرند؟! شايد اين كتاب را آن وقت قميين گرفتهاند. با اينها نمىشود فقه درست كرد. شايد اينجور بوده است. بله بدان جهت مؤيد دارد كه اين كتاب، كتاب همان رساله پدر صدوق است، صدوق هم اينجا نقل مىكند. بدان جهت اين دليل به مسئله نمىشود كه مراد درهم، درهم وافى است. قبول كرديم بر اين كه اين درهم وافى مراد او است. درهم وافى است اُفرض قبول كرديم. خوب از كجا قبول كنيم كه درهم بغلّى يا بغلى همان درهم وافى است؟ اين را دعواى اجماع شده است. اجماع منقول.
بعض از علما اصلا ذكرى از تعيين درهم نكردهاند. شما نگاه كنيد به كتب شيخ. در نهايه [11]من نگاه مىكردم، در نهايه كه مىگويد، مىگويد همان به قدر الدرهم. مضمون روايات را مىگويد. تعيين نمىكند. اين ادعاى اجماع بشود كه اين درهم بغلى كه ابن ادريس پيدا كرده است همان درهم وافى است اجماع به اين ثابت نيست. بدان جهت در ما نحن فيه مرحله دوم كه مراد درهم وافى است و آن درهم وافى هم درهم بغلى است يا بغلّى است اين مرحله دوم ثابت نشده است. از اينها هم گذشتيم.
چه كسى گفت آنى كه ابن ادريس پيدا كرده بود حفر پيدا كرده بود، ابن ادريس او را ديد؟ اين درهمى كه هست پيدا شده بود آن كوچكترين دراهم وافيه بود. آخر گفتيم مقدار اقل بوده باشد. از كجا معلوم؟ گفتيم دراهم مختلف است. يك درهم پيدا شده است. اين اقل آن درهم است سعه اين كه به اندازه کف دست است ما از كجا كشف كنيم اين را؟
وانگهى معلوم شد كه، مثل اين كه مرحوم حكيم در مستمسك[12] دارد كه دست من هشت تا درهم رسيد از آن كسانى كه متحفظ بودند آثار قديمه را و من آنها را عكس بردارى كردم، اندازه گرفتم، قطرش را، وزنش را، اينها ملاك نمىشود. خوب هشت تا درهم، اينها اقلها سعة بود يا اكثرها سعة بود؟ كدام يكى بود؟ اين كه تعيين نمىشود. ما بايد تعيين بكنيم آن درهمى كه آن زمان متعارف بود، و منصرف بود اقلها سعة اين قدر بود. ما اين را از كجا تعيين كنيم؟ اين كلام ابن ادريس كه در سرائر فرموده است پيدا كردم اين تعيين او نمىشود. بله، اگر ابن ادريس مىگفت حفر درهمى پيدا كردند و در آن درهم يك علامتى بود، مثلا فلانى نقل كرد از فلانى كه آن فلانى از فلانى نقل مىكرد آن درهمى كه در زمان صادقين سلام الله عليهم متعارف بود همين درهم بود و اين هم اقلها بود كه اگر اينجور خبرى داشت ابن ادريس خوب آن وقت مىگفتيم كه اين خبر معتبر است. اشكال نمىكرديم مثل آنى كه بعضىها اشكال كردهاند كه اينجا شهادت است بايد دو نفر باشند ابن ادريس يك نفر است. نه اين اشكال وارد نيست. چرا؟ چون كه ما نحن فيه اخبار از موضوعات است. موضوع درهمى است كه آن درهم در زمان صادقين سلام الله عليهم موضوع عفو بود. اخبار از احكام كما اين كه حجت است بنا شد كه اخبار از موضوعات هم حجت بوده باشد و فى اعتبار خبر ثقة فى الموضوع اشكال آن مسئله گذشت سابقا. بنا بر اين شد، اين قائل هم بنائش بر اين بود كه خبر ثقه حجت بشود در موضوعات. يكى از موضوعات اخبار از آن درهم بغلى كه اقلها سعة است در آن زمان. ابن ادريسى حدسى نبود، حدسا به ما نقل مىكرد. من درهم را ديدهام و فلانى نقل كرد از فلانى، آن فلانى هم از فلانى نقل مىكرد كه آن درهمى كه در زمان ائمه سلام الله عليهم بود و متعارف بود و اقلها سعة بود اين علامت را داشت كه اين دارد. اين اگر بود خوب عيبى ندارد، ما قبول مىكرديم. ولكن ابن ادريس اينجور نقلى نكرده است بر ما. قولش اعتبارى ندارد از دو جهت. يكى اينى كه پيدا كرده است اين نمىرسد به زمان صادقين سلام الله عليهم كه در آن زمان درهم متعارف و معمول و آنى كه اقلها سعة بود اين بود.
و ثانيا بر اين كه اين قرينه بر خلاف دارد. چون كه اين قريه اسمش بغل بود و بدان جهت به اين درهمى كه پيدا شده است درهم بغلى مىگفتند. مىگويند درهم وافى را، آنى را كه نقل كردهاند درهم وافى را آن كسى كه اسمش ابن ابى بغل است سكه زده است در زمان خليفه ثانى. يا آن كسى كه اسمش رأس البغل است اين سكه را زده است. پس به اين هم درهم بغلى گفتن اين غير از آن درهم بغلى است كه وافى بود. او به جهت اين كه ضرابش، سكه زنش كس ديگر بود. بدان جهت اين هم قرينه بر خلاف است. بدان جهت ما مىمانيم و دست خالى.
اگر كسى اطلاقات مانعيت را تمام دانست به آن نحوى كه گذشت، اطلاق مانعيت محكم است ادله مانعيت مگر در مقدار متيقتن از عفو. كه مقدار متيقن از عفو عبارت از همان عقد سبابه است. ديگر درهم كوچكتر از اين نمىشود. بدان جهت اين مقدار را ملتزم به عفو هستيم و در غير اين مقدار احوط لزومى لااقل عبارت از ازاله است اما فتوا دادهاند كه مقدارش سعة اخمص الراحة است اين فتوا ممكن نيست در مقام داده بشود. و الله العالم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص103.
[2] و حده سعة أخمص الراحة؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص102.
[3] و قدر ابن أبي عقيل الدرهم بسعة الدينار، و ابن الجنيد بسعة عقد الإبهام الأعلى؛ مقداد بن عبدالله سيوری حلي، التنقيح الرائع، (قم، انتشارات کتابخانهء آية الله نجفی -ره، چ1، ت1404ق)، ج1، ص148.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص103.
[5] مضمون روايت است.
[6] وَ [محمد بن الحسن] عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُمَا قَالا لَا بَأْسَ بِأَنْ يُصَلِّيَ الرَّجُلُ فِي الثَّوْبِ- وَ فِيهِ الدَّمُ مُتَفَرِّقاً شِبْهَ النَّضْحِ- وَ إِنْ كَانَ قَدْ رَآهُ صَاحِبُهُ قَبْلَ ذَلِكَ فَلَا بَأْسَ بِهِ- مَا لَمْ يَكُنْ مُجْتَمِعاً قَدْرَ الدِّرْهَمِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص430
[7] و بعضهم يقولون دون قدر الدرهم البغلي، و هو منسوب إلى مدينة قديمة، يقال لها بغل، قريبة من بابل، بينها و بينها قريب من فرسخ، متصلة ببلدة الجامعين، تجد فيها الحفرة و الغسّالون دراهم واسعة، شاهدت درهما من تلك الدراهم، و هذا الدرهم أوسع من الدينار المضروب بمدينة السلام، المعتاد، تقرب سعته من سعة أخمص الراحة. و قال بعض من عاصرته، ممن له علم بأخبار الناس و الأنساب: انّ المدينة و الدراهم منسوبة إلى ابن أبي البغل، رجل من كبار أهل الكوفة اتخذ هذا الموضع قديما، و ضرب هذا الدرهم الواسع، فنسب إليه الدرهم البغلي، و هذا غير صحيح، لأنّ الدراهم البغلية كانت في زمن الرسول عليه السلام قبل الكوفة، فما كانت سعته أعني سعة الدم في الثوب و البدن، سعة هذا الدرهم، لا وزنه ثقله؛ محمد بن منصور ابن ادريس حلی السرائر الحاوی، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1410ق)، ج1، ص177.
[8] و الدم إِذَا أَصَابَ الثَّوْبَ فَلَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ فِيهِ مَا لَمْ يَكُنْ مِقْدَارُهُ مِقْدَارَ دِرْهَمٍمن وَافٍ 1 وَ الْوَافِي مَا يَكُونُ وَزْنُهُ دِرْهَماً وَ ثُلُثاً وَ مَا كَانَ دُونَ الدِّرْهَمِ الْوَافِي فَقَدْ يَجِبُ غَسْلُهُ 2 وَ لَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ فِيهِ وَ إِنْ كَانَ الدَّمُ دُونَ حِمَّصَةٍ فَلَا بَأْسَ بِأَنْ لَا يُغْسَلَ 3 إِلَّا أَنْ يَكُونَ دَمَ الْحَيْضِ فَإِنَّهُ يَجِبُ غَسْلُ الثَّوْبِ مِنْهُ؛ »؛ محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص71-72.
[9] اين احتمال نيز تقويت می شود که اين کتاب را خود مرحوم صدوق نوشته باشد.
[10] و إن أصاب ثوبك دم فلا بأس بالصلاة فيه ما لم يكن مقدار درهم واف و الوافي ما يكون وزنه درهما و ثلثا و ما كان دون الدرهم الوافي فلا يجب عليك غسله و لا بأس بالصلاة فيه و إن كان الدم حمصة فلا بأس بأن لا تغسله إلا أن يكون الدم دم الحيض فاغسل ثوبك منه و من البول و المني قل أم كثر و أعد منه صلاتك علمت به أم لم تعلم؛ فقه الرضوی( فقه الرضا)، (مشهد مقدس، مؤسسه آل البيت (ع)، چ1، ت1406ق)، ص95.
[11] و إن أصاب الثوب دم و كان دم حيض أو استحاضة أو نفاس وجب إزالته قليلا أو كثيرا. فإن بقي له أثر، يستحبّ أن يصبغ بشيء من الأصباغ يذهب أثره. و إن كان دم سمك أو بثور أو قروح دامية أو جراح لازمة أو دم براغيث، فإنه لا يجب ازالته قليلا كان أو كثيرا. و إن كان دم رعاف أو فصد أو غيرهما من الدّماء. و كان دون مقدار الدرهم مجتمعا في مكان، فإنه لا يجب إزالته إلّا أن يتفاحش و يكثر؛ محمد بن الحسن طوسی، النهاية فی مجرد الفقه و الفتاوی، (بيروت، دار الکتاب عربی، چ2، ت1400)، ص51.
[12] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص570-572.