«الثالث ممّا يعفى عنه ما لا تتمّ فيه الصلاة من الملابس كالقلنسوة والعرقچين والتكة والجورب والنعل والخاتم والخلخال ونحوها بشرط أن لا يكون من الميتة ولا من أجزاء نجس العين كالكلب وأخويه ، والمناط عدم إمكان الستر بلا علاج فإن تعممّ أو تحزم بمثل الدستمال ممّا لا يستر العورة بلا علاج لكن يمكن الستر به بشدّه بحبل أو بجعله خرقاً لا مانع من الصلاة فيه ، وأما مثل العمامة الملفوفة التي تستر العورة إذا فلّت فلا يكون معفوّاً إلّا إذا خيطت بعد اللف بحيث تصير مثل القلنسوة ».[1]
بعد از اينكه بنا شد استفاده بشود از ادله در جايى كه ما لا يتم فيه الصلاة متنجس بشود اعم از اينكه اين تنجس طورى است كه عين النجس هم رويش هست، مثل دمى كه در عرقچين است. يا عين النجس در اين متنجس نبوده باشد. مثل عرقچينى كه افتاد روى ميتهاى كه مع الرطوبة بود و متنجس شد او را دوباره به سرش گذاشت. در اين قلنسوه و عرقچين، صلاة مىخواند. اين مانعيتى ندارد. مرحوم سيد متعرض مي شود بعد الفراغ عن الحكم به اينكه ملاك در ما لا يتم فيه الصلاة چيست؟ معيار چيست؟ مىفرمايد: آنى كه صلاة در او تمام نمي شود. يعنى ساتر عوره نمي شود، بلا علاج. يعنى اگر چيزى مع العلاج ساتر عورت مي شود، ولكن با عنوان فعلى كه دارد ساتر عورت نيست. ملاك در ما لا يتم فيه الصلاة اين است كه بلا علاج بشود با او ستر عورت كرد. و اما چيزى كه بعنوان فعلى ساتر عورة نيست، نمی شود ساتر عورة بشود، ولكن اگر در او علاجى بشود كه ساتر عورت می شود . اين ملاك علاج نيست. بالفعل بايد بتواند ساتر عورت بشود. و الوجه فى ذلك اين است. آنى كه عمده دليل در اين مسئله بود موثقه زراره بود.[2] ذكر شده بود در موثقه زراره جوراب و هكذا تكه و القلنسوه. اين را مىدانيد كه با جوراب معمولى مع العلاج می شود ستر عورت را كرد. يك لنگهاش را دو قسمت مىكند. مىبرد به طول. هم به آن جلويش را بگيرد هم عقبش را. لنگه ديگر را هم خيط خيط مىبرد كه آنها را ببندد به آن گوشههاى جوراب اولى را به آن خيوط ببندد ستر كند قُبُل و دُبُرش را. اين ممكن است. اينكه امام عليه السلام فرمود جوراب ما لا تتم فيه الصلاة وحده هست، از اين معلوم می شود با حفظ عنوان فعلى كه جوراب است. و الا اگر تکه تکه كردند، پارچه كردند او از عنوان جوراب خارج شد او ملاك نيست.
پس بدان جهت اگر دستمالى را كه با حفظ دستمالى نمی شود با او ستر عورت كرد، براى اينكه نمی شود . و اما اگر دوربرش را ببرند، خيوط ازش خارج بكنند، تكه هايى ازش خارج بكنند كه به چهار گوشهاش ببندند و آنها را هم به دور كمر ببندند. آنها ملاك نيست. اگر فرض بفرمائيد جورى بوده باشد كه انسان دستمال كوچكى باشد كه او را فعلا فرض كنيد به سرش بسته است يا فرض كنيد به كمرش بسته است كه تحزم. كه با او نمىتواند ستر عورت بكند. و اما اگر او را خيط بكند مىتواند ستر عورت بكند، او ملاك نيست. ملاك حفظ عنوان فعلى است. اين حكم اشكالى ندارد. به حسب روايات كه عرض كردم اين حكم كانه قطعى است اين معنى، جاى شك نيست.
انما الكلام، صدوق عليه الرحمه در ما نحن فيه عبارتى دارد. در آن عبارت عمامه را هم ذكر كرده است. قلنسوه و جوراب و تكه را ذكر كرديم. ايشان عمامه را هم ذكر كرده است. در آنجا دارد.[3] «و لا بأس بدم السمك بالثوب ان يصلى فيه الانسان قليل کان او كثيرا». كه اين مربوط به ما نحن فيه نيست، دم طاهر است می شود در او نماز بخواند. و ما اصاب قلنسوة، كلام در اين عبارت است، و ما اصاب قلنسوة او عمامته او تكته او جوربه او خفه منى او بول او دم او غايط، فلا بأس بالصلاة فيه و ذلك لان الصلاة لا تتم فى شيئا من هذا وحده. در هيچكدام از اينها به تنهايى صلاة تمام نمی شود . اين عبارتى است كه در من لايحضره الفقيه فرموده است. عمامه را هم ذكر كرده است.
و اين عبارت از فقه الرضوى هم حكايت شده است،[4] در همان فقه الرضوى كه سابقا گفتيم اصلا معلوم نيست اين روايت بوده باشد. ظاهر اين است كه تأليف پدر صدوق است، اصل روايت بودنش معلوم نيست. فرضا از اينكه روايت معتبره بوده باشد، در آن فقه رضوى هم اين معنى ذكر شده است، و الله العالم، صدوق از همان رساله پدرش اخذ كرده است اين را. رساله پدرش را كه ذكر مىكند. خوب، اين را شما مىدانيد كه عنوان عمامه با حفظ عنوان عمامه، عمامه ساتر عورت می شود . مثلا فرض كنيد انسان وقتى كه عمامه را باز كرد عمامه باز عمامه است. بدان جهت شخصى به اهل بيتش مىگويد اين عمامه مرا بياور كه شستهاى، اين خيلى چرك شده است، اطلاق می شود به عمامهای كه باز هست هنوز، عنوان عمامه صدق مىكند. و عنوان عمامه را اگر انسان، عمامه را باز كند به كمرش ببندد می شود لنگ، چه جور لا يتم فيه الصلاة است. صدوق عليه الرحمه ذكر كرده است. بدان جهت ما نمىتوانيم اين را ملتزم بشويم. بله، اگر عمامه صغير بوده باشد جدا، مثل آن عمامهاى كه براى ميت مىبندند آنجور بوده باشد كه به وضع فعليش ساتر عورت نيست، آن عيب ندارد، آن مثل دستمال صغير می شود . و اما اگر فرض بفرمائيد كبير بوده باشد آن درست نيست. مگر اللهم، كه در عبارت دارد ايشان. دارد مرحوم سيد در عروه [5]اما العمامه اگر وا بشود كه به او ستر عورتين می شود در او عفوى نيست. و اما عمامهاى كه صغيره بوده باشد مثل آنى كه بر ميت مىبندند، يا نه، كبير بوده باشد ولكن وا بكنى زياد می شود طولانى می شود ، ولكن اين عمامه عادتا وا نمىشود. مثل بعضى عمامه هايى كه مخيط هستند مثل قلنسوه. سابقا ما ديديم نمىدانم الان هم هست يا نيست، بعضى از اين ساداتى كه ديگر مشكل بود آنجور عمامه را پيچيدن، اين عمامه را مىپيچيدند و مىدوختند، توجه كرديد، دوختن هم دو جور است، (سؤال) عرض مىكنم اين را اول مىفرموديد ديگر. عرض مىكنم بر اينكه كلام در اين عمامهاى است كه صدوق عليه الرحمه در عبارتش ذكر كرده است، كه اين عمامهاى كه هست از ما لا يتم فيه الصلاة است و تنجسش معفو است. عرض كرديم اين عنوان آنى كه به او عمامه اطلاق می شود در صورتى كه فل بشود يعنى باز بشود، باز به او عمامه اطلاق مىكنند. بدان جهت است شخصى به اهل بيتش مىگويد اين عمامهاى كه هست، خيلى چرك شده، آن عمامه ديگر من را بياور ببندم. عنوان عمامه اطلاق می شود . حفظ می شود عنوان فعلى در حالى كه مفلول است. خوب انسان اگر آن عمامه را به كمرش ببندد مىشود لنگ، می شود ازار. آن عمامه را روى دوشش بيندازد كه عريض هم دارد او هم ربما مثل آن حولهاى می شود كه انسان در حال حج مىاندازد، مثل او می شود . منتهى اين رقيق است، سخین و کلفت نيست. پس چه جور عمامه را صدوق عليه الرحمه از ما يتم فيه الصلاة شمردهاند. عرض كرديم روايت فقه رضوى كه تمام نيست ما به اطلاقش تمسك كنيم كه نه، عمامه معفو عنه است. تمام هم بشود نمىشود به اطلاقش حمل بكنيم. چرا؟ چونكه تعليل دارد. لانه لا يتم فيه الصلاة. تعليل مخصص می شود . به آن عمامهاى كه صغيره است مثل آن عمامهاى كه بر سر ميت مىبندند در وقت تكفين كه نمی شود با او ستر عورت كرد. يا عمامهاى كه او را دوختهاند كه در زمان سابق ما هم ديديم. بعضى از ساداتى كه هستند عمامه مىگذاشتند آن عمامه چونكه چند سال يك دفعه بسته ميشد، اين را مىدوختند با خيوط كه باز نشود. مطلق خيط هم مطلق دوختن هم ملاك نيستها، يك وقت چند تا نخ زده است كه وا نشود، او ملاك نيست. او باز ساتر عورت است بالفعل. الان باز بشود باز عمامه است. مثل عرقچين بشود دوختنش، طورى است كه عادتا او وا نمی شود . آنوقتى او را وا مىكنند كه ديگر از كار بيفتد، از عمامگى بيفتد كه مىاندازند دور. اگر اينجور باشد بله، مثل قلنسوه می شود.
و اما در صورتى كه عمامهاى باشد كه متعارف است فعلا يا مجرد چند خيطى مثلا فرض كنيد چند تا مثلا فرض كنيد سوزنى بهش زدهاند مثل او كه وا نشود، اين خيط كردهاند، اين ملاك عفو نمی شود . چونكه به مفلولش (یعنی باز شدهاش) وقتى كه وا شد عمامه صدق مىكنند. هذا تمام الكلام در مقام. پس ملاك اين است كه شىء با حفظ عنوانش ساتر عورت نشود.
دو تا امر را اينجا بايد تذكر بدهيم.
امر اول اين است شيئى لا يتم فيه الصلاة می شود لصغره، چونكه كوچك است. مثل فرض كنيد عرقچين و جوراب. و مثل بند كمر كه مىگفتيم تكه، اينها لا يتم فيه الصلاة. چرا؟ چونكه كوچك هستند. بعضا چيزى لا يتم فيه الصلاة می شود نه اينكه كوچك است، خيلى بزرگ است. ولكن رقاقة. خيلى نازك است. مثل بعض عباهايى كه عربها مىپوشند آن رؤسايشون مىپوشند، شايد در بعض اهل العلم هم پيدا بشود، كه آن عبا جمع بكنيم يك دستمال كوچك می شود . ولكن عباست، اين بواسطه كوچك شدنش به واسطه رقاقتش است، ولكن خودش خيلى بزرگ است. اين موثقه زراره و غير او كه گفتيم اگر آنها هم مؤيد هستند يا آنها هم شاهد هستند، جائى كه عدم تمكن صلاة فيه عدم تمام صلاة فيه لصغره بوده باشد، بله، آنها را مىگيرد، اشكالى ندارد. و اما آن چيزهايى كه كبير هستند ولكن رقاقتش مانع است از تمام الصلاة فيه وحده، چند تا باشد، پنج تا اينجور عبا را انسان روى دوشش بيندازد، لخت مادرزاد هم كه باشد اين پنج تا يا شش تا يا هفت تا رويش انداخته بشود همه را بپوشد، اين مجموعش ساتر عورت می شود . ولكن تنهايى هيچكدام به تنهايى ساتر عورت نميشوند. چه او را بپوشد چه ببندد به خودش. لرقاقته. دور نرويم. بعضى زيرپيراهنىها بالفعل هست كه اين مردم مسلمانها مىپوشند در وقت تابستان، آن زيرپيراهنى اصلا رقيق است، سوراخ سوراخ است، اصل بدن پيداست. اسمش اين است كه اين را پوشيده و الا بدن پيداست. خوب آن زيرپيراهنى خودش بلند هم باشد با آن نمی شود ستر عورت كرد. او اگر نجس شد معفو است، ما ملتزم نيستيم. يا فرض كنيد خود پيراهن، بعضى از اين جوانها يا آنهايى كه مثلا مثل جوان خودشان را مىدانند در تابستان بعضى پيراهنهايى مىپوشند كه آن پيراهن فقط اسمش پيراهن است. ولكن تمام آنى كه زيرش است او را حكايت مىكند، با او نمی شود ، بلند هم هست، بزرگ هم هست، با او نمی شود ، او متنجس شده است، خون است، يا فرض كنيد بول است ريخته است عيب ندارد نماز بخوانيم، لا يتم فيه الصلاة است. اين روايت و اين موثقه اينها را نمىگيرد. موثقه آنى كه لا يتم فيه الصلاة است لصغره او را مىگيرد. براى اينكه به قرينه تمثيل در ما نحن فيه تمثيل به قلنسوه و جورب و تكه و اينها مثال زدهاند، اينها قرينه است كه آنى كه در خارج آن زمان معهود بود كه مىپوشيدند يك پيراهن بلند بود كه مىپوشيدند كه آن بايد ساتر بشود بدن را. و الا عيب مىكردند. يكى هم سراويل است كه معلوم است آن بايد سوراخ سوراخ نشود، آن معلوم است. او را ناظر به آن ثيابى است كه متعارفا مىپوشيدند، آنى كه ما يتم فيه الصلاة است، تنجسش مانع است و اما آنى كه لا يتم فيه الصلاة است، نه، تنجس او مانع نيست. مستفاد از اين موثقه همين است. اين امر اول.
و من هنا اين پيراهنهاى بلند كه نازك نازك است و نمىشود با اينها ستر عورت كرد، چونكه عورت پيدا می شود . نازك نازك است، ولو ببندد به خودش هم او را، ولكن چون خيلى نازك است حكايت مىكند نه، با اينها نماز بخواند بايد تطهير كند نجاست اينها را. اين يك امر.
و امر دومى كه در مقام مىگوئيم ملاك تماميت صلاة الرجل است. مثلا زن يك دو تا جوراب مىپوشد كه تا مىآيد به آنجاهايى كه بايد بيايد مىدانيد، خودش هم زن متدينهاى است، ثوبش كلفت است، جورابهايش كلفت است، مرد با آن دو تا جوراب مىتواند ستر عورت را بكند. نجاست آنها معفو نيست. زن هم بپوشد آنها را متنجس بشود بايد تطهير كند. چرا؟ براى اينكه در اين روايات ذكر شده است ما لا يتم فيه الصلاة وحده. آنى كه به تنهايى طبيعى الصلاة در او تمام نمی شود . اگر يك جا مرد بتواند با او ستر عورت بكند، او ديگر طبيعى الصلاة تمام می شود در او. ندارد هر صلاتى تمام بشود ولو صلاة مرئه. ما لا يتم فيه الصلاة، آنى كه طبيعى الصلاة در او تمام نمی شود . ملاك اوست، اين موثقه زراره است كه در آنجا بود من احدهما عليه السلام كل ما لا تجوز فيه الصلاة وحده، صلاة در او جايز نمی شود ، ولو در يك موردى، البته در حال اختيارها، نه موارد اضطرار كه اصلا فاقد ساتر عورت است. نه، آنجاهايى كه در حال اختيار صلاة در او به تنهايى ولو در يك موردى تمام نمی شود ، فلا بأس ان يكون شىء مثل القلنسوه و امثال ذلك. خوب اينها مطالبى بود كه گفتيم.
«الرابع المحمول المتنجّس الذي لا تتمّ فيه الصلاة مثل السكين والدرهم والدينار ونحوها ، وأما إذا كان ممّا تتمّ فيه الصلاة كما إذا جعل ثوبه المتنجّس في جيبه مثلاً ففيه إشكال ، والأحوط الاجتناب ، وكذا إذا كان من الأعيان النجسة كالميتة والدم وشعر الكلب و الخنزير فإنّ الأحوط اجتناب حملها في الصلاة ».
بعد وارد می شود سيد قدس الله نفسه الشريف به معفو رابع. اين معفو رابع يك بحث مهمى است محل الابتلاء. و بدان جهت ما قبل از اينكه وارد بشويم به اين بحث، يك مقدمهاى را از خارج ذكر مىكنيم كه آن مقدمه اساس مطلب است. مىدانيد طهارت البدن در صلاة شرط صلاة است. مصلى بايد بدنش طاهر بوده باشد. جسد المصلى اگر بداند در جسد نجاستى دارد و نماز را بخواند، آن نجاست معلومه ولو منسيه هم بوده باشد مانع از صحت صلاة است. طهارت بدن معنايش اين است. و اين معنا هر جاى بدنش، فرقى نمىكند.
و اين طهارت به اين معنى كه شرط است خلافى هم در او نيست و روايات متعددهاى دارد كه از آن روايت من حيث نمونه سه تايش را اشاره مىكنم. يادتان بوده باشد، اين رواياتى است كه دلالت مىكند طهارت بدن براى مصلى كه هست، معتبر است خود طهارت جسدش.
يكى از آنها صحيحه على ابن جعفر است در باب 36 از ابواب النجاسات، عبد الله ابن جعفر فى قرب الاسناد عن عبد الله ابن الحسن عن جده عن على ابن جعفر، روايت هشتمى است، اين روايت اين سندش ضعيف است، و لكن اين روايت را على ابن جعفر در كتابش نقل كرده است و صاحب وسائل هم از كتاب او نقل مىكند كه و روى على ابن جعفر فى كتابه.[6] سند صاحب وسائل به كتاب على ابن جعفر به طريق شيخ است و به سند صحيح. آنجا دارد بر اينكه «وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَمْشِي فِي الْعَذِرَةِ وَ هِيَ يَابِسَةٌ» در روى ازره خشك راه مىرود، و هى يابسه. در حالى كه عذره يابس است. «فَتُصِيبُ ثَوْبَهُ وَ رِجْلَيْهِ». آنهايى كه در بلاد عربى زندگى كردهاند مىدانند كه اينها مستراحشان اگر بزرگان شان نبوده باشد به اطفال شان همان كوچه هاست كه مردم آنجا راه مىروند. اين عذره اصابت مىكند ثوبش را و پايش را. اين پاها، «هَلْ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ فَيُصَلِّيَ » جايز است داخل بشود به مسجد و نماز بخواند، «وَ لَا يَغْسِلَ مَا أَصَابَهُ»، ما اصابش را نشورد، «قَالَ إِذَا كَانَ يَابِساً فَلَا بَأْسَ». عذره اگر يابس بوده باشد بدنش هم كه يابس است يعنى تنجس حاصل نشود عيبى ندارد. مفهومش اين است كه اگر يابس نبوده باشد، بدنش يا آن عذره در او رطوبتى بوده باشد كه تنجس مىآورد براى رجل، اين صلاتى كه هست صلاة جايزى نيست.
باز از رواياتى كه دلالت مىكند بر اينكه در ما نحن فيه طهارت بدن شرط است كه بدن بايد پاك بوده باشد، يكى از روايات مهمهاى كه دلالت مىكند بدن بايد پاك بوده باشد باز همين روايت على ابن جعفر است. صحيحه على ابن جعفر در باب هفتم از ابواب النجاسات از روايت دهمى است.[7] «قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَعْرَقُ فِي الثَّوْبِ- يَعْلَمُ أَنَّ فِيهِ جَنَابَةً». يك ثوبى هست تويش منى بود، اينهم نمىداند كه تويش منى است. مىپوشد آن ثوب را تويش عرق مىكند مرد. «كَيْفَ يَصْنَعُ- هَلْ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يُصَلِّيَ قَبْلَ أَنْ يَغْسِلَ» آيا صالح است نماز بخواند قبل از اينكه آن عرق را بشورد؟ «قَالَ إِذَا عَلِمَ أَنَّهُ إِذَا عَرِقَ- أَصَابَ جَسَدَهُ مِنْ تِلْكَ الْجَنَابَةِ الَّتِي فِي الثَّوْبِ- فَلْيَغْسِلْ مَا أَصَابَ جَسَدَهُ مِنْ ذَلِكَ». يك دفعه ديگر مىخوانم خيلى روايت پاكيزه است. عن الرجل يعرق فى الثوب، مردى عرق مىكند در ثوب، و لم يعلم انه فى الجنابه، نمىداند كه در ثوب جنابت است. ثوب منى دارد، اينهم پوشيده، منى هم خشك است، ولكن عرق كرده است. كيف يصنع هل يصلح ان يصلى قبل ان يغسله. آيا مىتواند نماز بخواند قبل از اينكه اين جسد را بشورد. «قَالَ إِذَا عَلِمَ أَنَّهُ إِذَا عَرِقَ- أَصَابَ جَسَدَهُ مِنْ تِلْكَ الْجَنَابَةِ الَّتِي فِي الثَّوْبِ» همان منى كه هست ترى او به بدن اصابت كرده، يعنى عرق او را تر كرده به بدنم ملاقات كرده در اين صورت «فَلْيَغْسِلْ مَا أَصَابَ جَسَدَهُ مِنْ ذَلِك. وَ إِنْ عَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَ جَسَدَهُ- وَ لَمْ يَعْرِفْ مَكَانَهُ فَلْيَغْسِلْ جَسَدَهُ كُلَّهُ»، جايش را نداند، تمام آن مواردى كه مىداند به يكى از اينها آن منى كه مرطوب شده است بالعرق اصابت كرده، بايد بشورد.
باز يكى از رواياتى كه دلالت مىكند بر اينكه، سه تايش را من باب نمونه مىخوانم كه هر سه تايش معتبر هستند. يكى هم از اينها روايتش موثقه عمار ساباطى است در باب 29 از ابواب النجاسات است[8] كه آنجا سابقا خوانديم بر اينكه زمين نجس است، در آن زمين نجس مىخواهد آن شخص نماز بخواند. آنجا امام عليه السلام داشت «وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ». خوب اگر نجاست بدن مانع نداشت در حال صلات خوب رجل هم مرطوب بشود، چه مىشود ديگر. نجاست رجل كه مانع نيست. نجاست بدن كه مانع نيست. امام عليه السلام مىفرمايد: «وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ» حتى اين كه رجس و اينها خشك بشود. اين معنا كه طهارت البدن شرط در صحت صلات است مستفاد از روايات است ولو كثيرى از روايات، غالب روايات در نجاست ثوب وارد شده است. سرّش اين است كه ثوب خصوصا آن ثوبى كه عربها مىپوشيدند چون كه آن طويل است و تا رجلين مىرسد او مانع مىشود نوعا از اصابت نجس خارجى به خود جسد. بدان جهت غالبا آن نجس خارجى به ثوب مىخورد. بدان جهت اكثر روايات، اكثر سؤالها و جوابها درباره ثوب است. والاّ متفاهم عرفی اين است كه فرقى ما بين ثوب و بدن نيست و اين روايات هم شاهد است اين اشكالى ندارد. خوب اين را فارغ شديم.
و اما شرط دومى در صلاة طهارت ثوبى است كه در آن ثوب مصلى نماز مىخواند. آن ثوب طهارتش شرط است. اين هم بلا خلاف است. خلافى در او نيست و رواياتى كه در اعتبار طهارت ثوب وارد است كه اگر انسان فهميد ثوبش نجس است نمىتواند در آن ثوب نماز بخواند حتى يغسله تا او را بشويد اين روايات متواتر اجمالى است. اجمالى، قطعا بعضىها از امام عليه السلام صادر شده است، روايات معتبرهاى بود كما اين كه بيان كرديم. ولكن هذا اذا كان ثوب من ما يتم فيه الصلات. ثوب ما يتم فيه الصلات بوده باشد. و اما چيزى كه ثوب است ولو ثوب است، ولكن لا يتم فى صلات است مثل عبا ـ پیراهن... كه پوشيده مىشود، يا ثوب اطلاق مىكنند يا او را مىگويند ملبوس است، مىپوشند. جوراب را پوشيد. اين اگر اينجور بوده باشد نه نجاست او معفو عنه است. تنجسش معفو عنه است كما ذكرنا. و اما اگر ما يتم فى الصلات او ما لا يتم فيه الصلات از عين النجس بوده باشد. اين مال متنجس بود كه متنجسش معفو است. ما يتم بشود. ما يتم بشود نه معفو نيست. هذا در تنجس الثوب است. و اما در جايى كه ثوب عين النجس شد. كه ثوبى كه در او نماز مىخواند از عين النجس است. اگر يادتان بوده باشد سابقا گفتيم. از فحواى ادلهاى كه مىگويد در ثوب نجس نماز نخوان فحوايشان اين است ثوبى كه عين النجس است در او نمىشود قطعا نماز خواند. ولكن اين فحوی نسبت به ما يتم فيه الصلات تمام است. چون كه نسبت به ما لا يتم فيه الصلات تنجس عيبى ندارد. تنجس گفتيم: عيبى ندارد لا يتم فيه الصلات مثل القلنسوه. اما اگر القلنسوه از عين النجس بوده باشد. سابقا گفتيم آن هم معفو نيست. چرا؟ براى اين كه عين النجس اگر از ميته است كه دليل داشتيم لا تصلى و لو فيه شسع منه. كه ما لا تيم فيه الصلات است. اگر فرض بفرماييد از شعر كلب و خنزير است آنها غير مأكول هستند و صلات در غير مأكول باطل است و من هنا ذكر كرديم.
يك چيزى بگويم يادتان باشد ولكن در دل ما نماند. در يك جا ما گير افتادهايم، الان هم درگير هستيم. آن جايى است كه عين النجس از شعر الكافر بوده باشد. ما لا يتم غير مأكول نيست. از عرقچينى كه شعر كافر است يك عرقچين بافتهاند. انسان آن را به سرش مىگذارد و نماز مىخواند. صلات در عين نجس است. ما لا يتم است. ميته صدق نمىكند. غير مأكول صدق نمىكند. چون كه مأكول و غير مأكول منصرف به حيوانات است. اين چرا جايز نشود، به چه دليل جاير نشود اين را ما چون كه محل ابتلا نيست كى از شعر كافر عرقچين درست مىكنند كه من و شما به سر بگذاريم. بدان جهت رد شديم از اين الان هم رد مىشويم. ولو در عبارت عروه اين است كه نمىشود نماز خواند. چون كه دليل ما فحوی بود و فحوی نسبت به ما يتم فيه الصلات تمام است اما نسبت به ما لا يتم فيه الصلات اجزاء ديگر دست و پا كرديم، درست كرديم. روايات ميته را. روايات اين كه كلب و خنزير از غير مأكول است. اين مطلب در آن عرقچينى كه از شعر كافر بافته شده است در آنجا نمىآيد. اينها تا اينجا صاف بود مطلب. دو امر باقى مانده است. آن دو امر يكى اين است كه انسان در حال صلات نه بدنش نجس است، نه ثوبش نجس است. آن ثوبى كه فى يتم الصلات. او نجس نيست ولكن در صلات حامل متنجس است. در حال صلات حامل المتنجس است.
فرض كنيد كه نماز مىخواند در جيبش فرض بفرماييد تنبانش را كه از حمام درآمده است و نجس است گذاشته است جيبش. همين جور نماز مىخواند. يا دستمالش متنجس است در جيبش است نماز مىخواند كه حامل المتنجس است. امر دومى و فرض دومى كه باقى مانده است اين است كه انسان در حال صلات حامل عين النجاست است. حامل عين النجاست است. مثل چه چيز؟ مثل اين كه فرض بفرماييد يك تكهاى از ميته به عرقچينش، (ميته مأكول اللحم، نه غير مأكول اللحم) ميته مأكول اللحم به عرقچينش چسبيده است و امثال ذالك كه حامل عين النجس است. ولكن حامل عين النجس به ثوبه او به بدنه. بدون اين كه اين عين نجس، نجس بكند بدن و ثوب را. نجس خشكى است در بدن يا ثوب اين هم حمل عين النجس مىگويند. اين دو فرض باقى مانده است. مرحوم سيد، يعنى سيد يزدى قدس الله سره [9]در آن حامل متنجس تفصيل مىدهد. مىگويد آنى كه متنجس است اگر ما لا يتم فيه الصلات بوده باشد حمل او در حال صلات عيبى ندارد. مثل اين كه انسان نماز مىخواند در جيبش مثلا پول خرد است كه همهاش نجس است. در جيبش است، خشك است، جيبش نجس نيست، ثوبش نجس نيست. فقط پولهاى نجس خشك را ريخته، يا در جيبش يك چاقو هست كه چاقو متنجس است. نماز مىخواند. يا يك عرقچينى دارد نجس او را نپوشيده است، گذاشته است جيبش نماز مىخواند. اگر متنجس ما لا يتم فيه الصلات شد حمل او عيبى ندارد. بعد مىفرمايد: و اما متنجس اگر ما لا يتم فيه الصلات شد مثل آن تنبانى كه جيبش گذاشته است، و متنجس است آن حمل متنجس اگر آن متنجس من ما يتم فيه الصلات شد ففى العفو عنه اشكالٌ. در عفو او اشكال است فى الاحوط الاجتناب. احوط اين است كه او را حمل نكند. اين فرض اول. در فرض ثانى هم مىفرمايد و كذا احوط عبارت از اين است كه حمل عين نجس را نكند. ديگر در عين نجس تفسيرى نيست. حمل عين نجس، حمل ميته را نكند. اعم از اين كه آن عين من ما يتم الصلات، يعنى ساتر عورت بشود يا نشود، فرقى نمىكند.
نسبت به آن متنجس تفصیل مىدهد در عين النجس احتياط مىكند. چرا ايشان در اين متنجس فرض بفرماييد تفصیل دارد. ظاهر عبارت از اين است كه ايشان مىفرمايد: بر اين وقتى كه انسان متنجسى كه لا يتم فيه الصلات او را بپوشد و نماز بخواند. عرقچين نجس را به سرش بگذارد، بپوشد. كمر ببند متنجس را بپوشد و نماز بخواند. نمازش صحيح است گفتيم: وقتى كه در حال لبس متنجسى كه لا يتم فيه الصلات است مانع نشد در صورت حمل به طريق اولى مانع نمىشود. اصل در جيبش است نه پوشيده است. اين به طريق اولايى است كه بعضىها خدشه كردهاند. گفتهاند نه، عرقچين آن وقت تنجسش معفو است كه بپوشد. جيب بگذارد نه معفو نيست. اين طريق اولويت است. غير از طريق اولويت كه ظاهرا اولويت تمام است اگر كسى در اين هم خدشه بكند خود اطلاق موثقه زراره بر ما كافى است. چون كه در موثقه زراره اين جور امام عليه السلام فرمود. فرمود: بر اين كه كل ما لا تجوز فيه الصلاة وحده فلا بأس بان يكون عليه الشىء. اعم از اين كه اين ما لا تجوز وحده را بپوشى يا به جيبت بگذارى. حمل كنى. قيد نداشت، قيد لبس نداشت در روايت. كل ما لا تجوز الصلات فيه وحده فلا بأس بان يكون عليه الشىء. بأسى نيست كه او متنجس بوده باشد. اعم از اين كه او را بپوشى يا او را در صلات حمل بكنى. هر دو صورت را ميگيرد. چون كه هر دو صورت را مىگيرد حكم لا اشكال فيه است و اشكالى ندارد.
و انما الكلام كل الكلام در جايى است كه محمول متنجس من ما يتم فيه الصلات بوده باشد. معلوم شد كه آن رواياتى كه تا حال خوانديم آنها به اين محمول متنجس حكمى ذكر نكردهاند. آن روايات يك قسمتش در طهارت بدن بود يك قسمتش در طهارت ثوبى بود كه مصلى او را پوشيده است. كه مصلى آن ثوبى را پوشيده است، ما يتم فيه الصلات بوده باشد بايد تمام بشود. اما ثوبى را كه مصلى در جيبش گذاشته است، تنبان متنجس را، روايات با اينها كار نداشتند. بدان جهت اگر كسى بخواهد بگويد كه اين محمول متنجس مانع از صلات است در صورتى كه ما يتم فيه الصلات باشد بايد يك فكر ديگرى بكند. غير از آن دو دسته رواياتى كه ما فكر كرديم تا به حال و آنجور بيان كرديم بايد در آنها يك استثنائی داشته باشد يا يك دليل خارجى بيايد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص104-105.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: كُلُّ مَا كَانَ لَا تَجُوزُ فِيهِ الصَّلَاةُ وَحْدَهُ- فَلَا بَأْسَ بِأَنْ يَكُونَ عَلَيْهِ الشَّيْءُ- مِثْلُ الْقَلَنْسُوَةِ وَ التِّكَّةِ وَ الْجَوْرَبِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص456.
[3] وَ لَا بَأْسَ بِدَمِ السَّمَكِ فِي الثَّوْبِ أَنْ يُصَلِّيَ فِيهِ الْإِنْسَانُ قَلِيلًا كَانَ أَوْ كَثِيراً وَ مَنْ أَصَابَ قَلَنْسُوَتَهُ أَوْ عِمَامَتَهُ أَوْ تِكَّتَهُ أَوْ جَوْرَبَهُ أَوْ خُفَّهُ مَنِيٌّ أَوْ بَوْلٌ أَوْ دَمٌ أَوْ غَائِطٌ فَلَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ فِيهِ 1 وَ ذَلِكَ لِأَنَّ الصَّلَاةَ لَا تَتِمُّ فِي شَيْءٍ مِنْ هَذَا وَحْدَهُ وَ مَنْ وَقَعَ ثَوْبُهُ عَلَى حِمَارٍ مَيْتٍ فَلَيْسَ عَلَيْهِ غَسْلُهُ؛ محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص73.
[4] و لا بأس بدم السمك في الثوب أن تصلي فيه قليلا كان أم كثيرا فإن أصاب قلنسوتك و عمامتك أو التكة أو الجورب أو الخف مني أو بول أو دم أو غائط فلا بأس بالصلاة فيه و ذلك أن الصلاة لا تتم في شيء من هذا وحده؛ فقه الرضوی( فقه الرضا)، (مشهد مقدس، مؤسسه آل البيت (ع)، چ1، ت1406ق)، ص95.
[5] و أما مثل العمامة الملفوفة التي تستر العورة إذا فلت فلا يكون معفوا إلا إذا خيطت بعد اللف بحيث تصير مثل القلنسوة؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص104-105.
[6] عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ وَ ذَكَرَ الْحَدِيثَ وَ الَّذِي قَبْلَهُ وَ زَادَ وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَمْشِي فِي الْعَذِرَةِ وَ هِيَ يَابِسَةٌ- فَتُصِيبُ ثَوْبَهُ وَ رِجْلَيْهِ- هَلْ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ فَيُصَلِّيَ وَ لَا يَغْسِلَ مَا أَصَابَهُ- قَالَ إِذَا كَانَ يَابِساً فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص442-443.
[7] قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَعْرَقُ فِي الثَّوْبِ- يَعْلَمُ أَنَّ فِيهِ جَنَابَةً كَيْفَ يَصْنَعُ- هَلْ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يُصَلِّيَ قَبْلَ أَنْ يَغْسِلَ- قَالَ إِذَا عَلِمَ أَنَّهُ إِذَا عَرِقَ- أَصَابَ جَسَدَهُ مِنْ تِلْكَ الْجَنَابَةِ الَّتِي فِي الثَّوْبِ- فَلْيَغْسِلْ مَا أَصَابَ جَسَدَهُ مِنْ ذَلِكَ- وَ إِنْ عَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَ جَسَدَهُ- وَ لَمْ يَعْرِفْ مَكَانَهُ فَلْيَغْسِلْ جَسَدَهُ كُلَّهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص404.
[8] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ يَكُونُ فِي الْبَيْتِ أَوْ غَيْرِهِ- فَلَا تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- قَالَ لَا يُصَلَّى عَلَيْهِ وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ- وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ- قَالَ إِذَا كَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ- فَأَصَابَتْهُ الشَّمْسُ ثُمَّ يَبِسَ الْمَوْضِعُ- فَالصَّلَاةُ عَلَى الْمَوْضِعِ جَائِزَةٌ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ يَيْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- وَ كَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ وَ إِنْ كَانَ غَيْرُ الشَّمْسِ أَصَابَهُ حَتَّى يَبِسَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.
[9] الرابعالمحمول المتنجس الذي لا تتم فيه الصلاةمثل السكين و الدرهم و الدينار و نحوها و أما إذا كان مما تتم فيه الصلاة كما إذا جعل ثوبه المتنجس في جيبه مثلا ففيه إشكال و الأحوط الاجتناب و كذا إذا كان من الأعيان النجسة كالميتة و الدم و شعر الكلب و الخنزير فإن الأحوط اجتناب حملها في الصلاة؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص105.