« الرابع المحمول المتنجّس الذي لا تتمّ فيه الصلاة مثل السكين والدرهم والدينار ونحوها ، وأمّا إذا كان ممّا تتمّ فيه الصلاة كما إذا جعل ثوبه المتنجّس في جيبه مثلاً ففيه إشكال ، والأحوط الاجتناب ، وكذا إذا كان من الأعيان النجسة كالميتة والدم وشعر الكلب والخنزير فإنّ الأحوط اجتناب حملها في الصلاة ».[1]
عرض كرديم مرحوم سيد اين جور فرمود، فرمود اگر محمول متنجس من ما لا يتم فيه الصلاة بوده باشد حمل او در حال صلاة اشكالى ندارد. كالدرهم و الدينار كه متنجس هستند و نحوها. و اما اگر متنجس، فرمود بر اين كه اگر متنجس مما يتم فيه الصلاة بوده باشد فى حمله اشكال. وجه اين كه اگر ما لا يتم باشد حملش اشكالى ندارد. سرشّ را وجهش را ديروز ذكر كرديم. براى اين كه اگر عين نجس... كه متنجس است به آن عين النجس پوشيدن و قلنسوه اشكالى نداشته باشد آن قلنسوه را انسان در جيبش بگذارد و نماز بخواند او هم بلا اشكال است كه قلنسو متنجس است فرض اين است. بلا فرق ما بين اين كه آن متنجس عين داشته باشد، عين نجس هم رويش باشد مثل خونى كه مثال زدم يا عين النجس نباشد. مثل اين كه روى ميته افتاده بود. قلنسوه را برداشت گذاشت روى سرش و نماز خواند. آن نماز اگر در آن قلنسوه صحيح باشد قلنسوه را در جيبش بگذارد به طريق اولى صحيح مىشود. علاوه بر اين گفتيم خود موثقه زراره اطلاقش اين است، آنى كه صلاة در او تمام نمىشود لا بأس كه او متنجس بشود. اعم از اين كه بپوشى يا در جيب حمل كنى او را. گفتيم اطلاق دارد. از آن جهت فارغ شديم. اين كه ايشان مىفرمايد در حمل متنجسى كه يتم فيه الصلاة فيه اشكال. نظر مباركش چه باشد؟
مىدانيد نظر مبارك ايشان چيست؟ ما روايات را ديروز بازگو كرديم براى شما و رواياتى كه در ثوب وارد شده بود، ثوبى كه يتم فيه الصلاة چون كه ثوبى كه لا يتم فيه الصلاة گفتيم اشكالى ندارد. عنوان در روايات اين بود، لا يصلى فيه يا لا تصلّ فيه حتى تغسله. ثوبى را كه يتم فيه الصلاة است اگر متنجس بوده باشد لا تصل فيه در او يا لا يصلى فيه، روايات متعدد بود، به حد گفتيم تواتر اجمالى است. در آن روايات اين بود كه لا يصلى فيه يا لا تصل فيه حتى تغسله. يا اغسله و صل فيه، لسان روايات مختلف بود. همهاشان كلمه فيه را داشتند. نهى شده بود از صلاة در ثوب متنجس. اين فى احتمال دارد به معناى معه بوده باشد. اين فى كه در اين روايات هست لا تصلى فيه اين فيه به معناى ظريفيت نبوده باشد. اين فيه به معناى مع بوده باشد. يعنى با اين ثوب متنجس نماز نخوان. معنايش اين است. با اين ثوب متنجس كه يتم فيه الصلاة با او نماز نخوان. اين صدق مىكند معناى مع. در جايى كه انسان آن تنبانى كه متنجس است، پيرهنى كه متنجس است بپوشد در حال صلاة با اين ثوب متنجس نماز خوانده است كه روايت گفت لا تصلّ فيه. يا نه، آن ثوب تازه پوشيده است، پاك است. او را پوشيده است او را هم در جيبش گذاشته است. باز صدق مىكند كه با ثوب متنجس يعنى با مصاحبت ثوب متنجس نماز خوانده است. معناى مع كه معناى مصاحبت است محقق است آنجايى كه اين ثوبى كه يتم فيه الصلاة ولكن متنجس است او را حمل كند. تمام همّ اين است آيا فى در اين روايات به معنا ظرفيت است؟ يا به معنا معيت است؟ اگر به معناى معيت بوده باشد، لازمهاش اين است ثوبى كه يتم فيه الصلاة او را انسان با خودش در حال صلاة نمىتواند حمل كند. و اگر به معناى فى بوده باشد نه، آن ثوبى كه لباس فعلى است او را مىگيرد. كه بالفعل او را مىگيرد در حال صلاة فقط او را مىگيرد. و بيان ذالك. بحث كما ذكرنا بحث مهمى است و بعد ملتفت مىشويد كه تا كجاها مىرود اين بحث.
توضيح مطلب اين است كه اصل در كلمه فيه، اصل يعنى معناى ظهورى. ظاهر اولى كلمه فيه، ظاهرش ظرفيت است و اگر ما خواستيم اين را به غير معناى ظرفيت حمل كنيم احتياج به قرينه دارد. به خلاف معناى ظرفيت. معناى ظرفيت، معناى ظاهرش است. احتياج به قرينه ندارد. و اين را شما مىدانيد. ظرف منحصر به زمان و مكان است ظرف حقيقى. آنى كه ظرف حقيقى است براى خود مصلى و براى خود شخص فاعل و براى افعالش زمان و مكان است. اين دو تا ظرف هستند. چون كه حادث هستند ممكن الوجود هستند، زمانى هستند بايد در زمان واقع بشود و بايد جسم است در مكان واقع بشود. فاعل جسم است. آن ظرف حقيقى منحصر است در ظرف فاعل و فعل به زمان و مكان. اين را مىدانيد كه ثوب نه زمان است نه مكان است. ثوب شخص، ثياب شخص، نه زمان است نه مكان است. ولكن كلام اين است، ثوب كه انسان او را مىپوشد ظرفيت بالعنايت التجوز دارد. عرفا به او ظرف گفته مىشود بالعنايت و التجوز.
كسى پى زيد برمىگردد كه اين پدر فلان كجاست؟ من كار دارم، كار لازمى. شما به او مىگوييد كه چرا اين جور عصبانى هستى؟ چرا اين جور خودت را باختى؟ بيا من جايش را بگويم. زيد در لباسهايش است. اين كه مىگوييد زيد در لباسهايش است اين ظرف است. اين معناى ظرفيت است. اين معناى ظرفيتى كه مىگوييد اين ظرفيت، ظرفيت حقيقيه نيست. اين ظرفيت بدان جهت بعد از گفته او، جواب به آن شخص، آن شخص برمىگردد مىگويد دست شما درد نكند، خوب جايش را معين كردى. پس على هذا اين ظرفيت، ظرفيت مجازيه است. چه جورى كه لباسى كه انسان او را پوشيده است ظرف بر خود انسان است بالعناية. ربما ظرف بر فعلش هم حساب مىشود. ربما فعلى كه، چه جورى كه ثوب ملبوس حساب مىشود ظرف بر خود انسان ربما بر فعلش هم ظرف حساب مىشود.
ببينيد روايات را. باب بيست و هفت. روايات متعدد است. مىخواهم استعمال را براى شما بفهمانم. باب بيست و هفت من ابواب النجاسات است.[2] «عَنِ الْجُنُبِ يَعْرَقُ فِي ثَوْبِهِ» يعرق فعل است. عن الجنب يعرق فى ثوبه. جنب عرق مىكند در ثوبش. اين ثوب ظرف بر فعل شمرده شده است. چه جورى كه براى شخص ملبوس و لباس فعلى ظرف شمرده مىشود بالعنايه بر فعلش هم شمرده مىشود. عن القميص يعرق فيه الرجل. عن الثوب يجنب فيه الرجل. الى ماشاء الله اين استعمالات است. يجنب فيه و يعرق فيه و امثال ذلك اينها معنايش، معناى فى به معناى ظرفيت است. به اعتبار اين كه آن بدن، مخفى مىشود بشرش در اين لباس كه ساتر است به اين اعتبار كما اين كه مظروف در ظرف مخفى مىشود، به آن اعتبار به اينها ظرف اطلاق مىشود. اطلاف ظرفيت مىشود. روى اين اساس اين رواياتى كه داشت لا تصل فيه حتى تغسله ظاهر اينها ظرفيت است. ظاهر اينها ظرفيت است يعنى مثل يعرق فيه، يجنب فيه، لا تصل فيه حتى تغسله، يعنى در آن ثوب نمىتوانى نماز بخوانى حتى اين كه او را بشويى. و اما آن ثوب را بگذارى جيبت در ثوب طاهر پوشيدهاى، نمىتوانى باز نماز بخوانى، اين معناى معه مىخواهد، اينجا معناى ظرفيت نيست. آن اجتماع كه بدن بعضش يا كلش يا معظمش يا بعضش فرقى نمىكند، مخفى ميشود در ثوب، آن در صورت لبس است، پوشيدن است، اما در صورتى كه نپوشد او را به جيب بگذارد و مثل او بوده باشد حمل كند او را، معناى ظرفيت نيست و معناى حمل است و فى در اين روايات معناى حملش به مع به معناى مع مصاحبت قرينه ندارد.
بدان جهت در اين روايات اگر كسى بخواهد بگويد از اينها استفاده ميشود از اين رواياتى كه خوانديم در ثوب متنجس، از اينها بخواهد استفاده كند كه ثوبى كه يتم فيه الصلاة، متنجس بشود انسان با خودش حمل بكند، اين روايات مىگويد نمازش مانع دارد باطل است اين حرفش اشتباه است. در اين رواياتى كه تابحال خوانديم، از اين روايات اين معنى استفاده نمىشود. و بايد پى دليل و روايت ديگرى گشت. البته رواياتى را هم كه در بدن وارد بود آن روايات را هم گفتيم. آنها مال تنجس البدن است. آن روايات آن صورتى است كه بدن متنجس بوده باشد. مثلا فرض بفرمائيد متنجسى را به بدن خودش حمل مىكند، تابستان است، پيراهنش را كنده، لخت، فقط لنگى بسته است نماز مىخواند، فرض كنيد آن پيراهن متنجس را هم با خودش حمل مىكند، روى كولش انداخته، نماز مىخواند. آن روايات كه وارد بود در صلاة با نجاست بدن جايز نيست، او مال تنجس البدن است. نه حمل نجس يا عين نجس با بدن كه بدن تنجسى ندارد. نمىدانم رسيديد يا نه؟ آن روايات مال جايى بود كه بدن متنجس بشود. و اما در جايى كه عين النجس يا متنجس را به بدن حمل مىكند كه بدن تنجسى به آنها ندارد، نه، آنها را نمىگيرد آن روايت. بدان جهت حمل المتنجس اگر بخواهيم بگوئيم حمل المتنجس جايز نيست متنجس اگر ثوبى بشود كه يتم فيه الصلاة، بايد دليل ديگر پيدا بكنيم. شما چيز ديگر را هم بايد منتقل بشويد. و آن اين است كه اگر ما بخواهيم بگوئيم عين نجس را نميشود حمل كرد، محمولى كه عين نجس است نه متنجس است. آنهم احتياج به دليل آخر دارد، از اين روايات استفاده نمي شود. اين روايات مال تنجس البدن بود جايى كه فرض كنيد ميتهاى اصابت كرد به سر انسان فرض بفرمائيد و سر را نجس كرد. خوب روايات مىگفت: كه نمىشود، با آن سر نمي شود نماز خواند، با آن جبهه نميشود نماز خواند. چه عين نجس باشد، چه نباشد. روايات او را مىگفت. و اما در صورتى كه نه، يك ميتهاى خشك را گذاشته است روى سرش، خشك، خشك است. هيچ تنجسى در بدن نيست. نماز مىخواند. اين روايات بگويد نمازش باطل است، نمىگويد. يا يك تكهاى از ميتهاى را گذاشته است در جيبش نماز مىخواند. يا روى جسمش گذاشته است، خشك است بدن تنجس ندارد به او. اين روايات بگويد كه نمىشود با او نماز خواند دلالتى ندارد. اين روايات نه به حمل عين النجسى كه بدن و ثوب به او متنجس نمىشود نه به حمل متنجسى كه آن متنجس ملبوس نيست اين روايات دلالتى ندارد. بايد در ما نحن فيه، ادله ديگرى را اقامه كنيم. ببينيم ادله ديگرى داريم يا ادله ديگرى نداريم.
عرض مىكنم از آن ادله ديگر كه در مقام گفته شده است چهار تا روايت است كه گفته شده است از اينها استفاده مىشود بر اين كه فرض بفرماييد در عين نجس كه انسان عين نجس را حمل كند نمىشود نماز بخواند ولو اين روايتى را كه مىخوانم متنجس را نمىگيرد. روايتى در متنجس نداريم كه حمل متنجس، برايتان اول بگويم راحت بشويد يك روايتى داشته باشيم كه دلالت كند متنجس را حمل كردن در صلاة موجب بطلان صلاة است ولو متنجس ثوبى بوده باشد كه يتم فیه الصلاة كه پيرهنش را به جيبش گذاشته است كه عين نجس نداشته باشد. چون كه عين نجس داشته باشد خواهيم رسيد. روايتى داشته باشيم كه متنجسى كه عين نجس را ندارد ولكن متنجس است و يتم فيه صلاة است او را حمل كردن در صلاة موجب بطلان صلاة است اين جور روايتى نداريم. بدان جهت از اين خاطر جمع بشويد. حمل متنجسى كه يتم فيه الصلاة است و عين نجس را ندارد، اشكالى ندارد. انما الكلام در جايى است كه عين نجس بوده باشد در آن متنجس يا عين نجس به بدن حمل كند يا به ثوبش حمل كند كه اصلا تنجس نمىآورد. خشك، خشك است. كلام در اينها است. كه گفتهاند رواياتى داريم كه آن روايات دلالت مىكند به عدم الجواز.
يكى از آن رواياتى كه در ما نحن فيه ذكر شده است، اين روايت موسى ابن اكیل نميرى است. اين همان امر دومى است كه گفته بوديم لا تصلّ فى النجس كه استفاده كرديم از فحواى آن ادله متقدمه كه گفتيم يك روايتى هم دارد. آن روايتش اين است، در ابواب لباس المصلى باب، باب سى و دو از ابواب لباس المصلى، روايت ششمى است.[3] دارد بر اينكه محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن احمد بن يحيى الاشعرى، اين محمد ابن احمد ابن يحيى الاشعرى رواياتش خيلى پرت و پلاست. خيلى روايات دارد اين صاحب كتاب نوادر الحكمه. و لكن مرسلات، اشخاصى كه آن اشخاص مجهول الحال هستند، خيلى روايات نقل كرده. بدان جهت است كه قميين درباره اين اشخاصى را استثناء كردهاند، گفتهاند اگر روايتش اين جور بشود يا از اين اشخاص نقل بكند روايتش اعتبارى ندارد. خودش شخص جليل القدرى است. يكى از رواياتى كه استثناء كردهاند آن رواياتى است كه مرسلا نقل مىكند. اين روايتش هم مرسل است. محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن احمد ابن يحيى الاشعرى عن رجل عن حسن ابن على عن ابيه، اين حسن ابن على حسن ابن على ابن عبد الله ابن مغيره است كه از پدرش نقل مىكند. ظاهرا اوست، ممكن است حسن ابن على ديگر باشد، ولكن ظاهرش اين است در اين طبقه. عن على ابن عقبه، على ابن عقبه هم نقل مىكند عن موسى ابن اكيل نميرى كه شخص ثقه است. على ابن عقبه هم لا بأس به، فقط آن رجل است كه اساس مطلب است كه به ايشان گفته است، آن رجل كه بود؟ الله يعلم. عن ابى عبدا لله عليه السلام فى الحديد، اين درباره آهن است. در اين روايت اين جور ذكر شده است. لا تجوز الصلاة، روايت مفصل است ذيلش را فقط مىخوانم. لا تجوز الصلاة فى شىء من الحديد فانه نجس ممسوخ. جايز نيست صلاة در شيئى از آهن فانه نجس ممسوخ. نجسى بوده باشد كه ممسوخ است، مسخ شده است. رواياتى است كه حديد نجس است، روايات متعارض است كه نه، پاك است، لا بأس به است. اين روايت دارد نجسى است كه مسخ شده است. يعنى اول نجس بود. اول چه بود؟ حيوان بود، حيوان نجس بود كه مسخ شده است، يا چه شده است، الله يعلم، درست آن را نمىدانيم. فقط كلام اين است كه از اين روايت گفتهاند اين قاعده استفاده مي شود كه لا تصلى فى النجس. در نجس نماز نخوان. خوب وقتى كه در نجس نخوان تطبيقش به صلاة فى الحديد، اين تطبيق تنزيهى است. چونكه حديد كه نجس بالفعل نيست. لا تصل فى النجس قاعده است كه در نجس فعلى نماز نخوان، تطبيقش به ما نحن فيه تنزيهى است، يعنى تطبيقش مشروح است. چونكه نجس ممسوخ است. اين جور گفتهاند. آنوقت اشكال كردهاند آنجور كه لابد ديده است بعضى از آقايان كه يا همه اشان انشاء الله ديدهاند كه اشكال كردهاند كه اينجا باز «فى» است. لا تصل فى النجس. در نجس نماز نخوان. نجس معناى ظرفيت است. در جايى است كه انسان ثوبش از ميته بوده باشد. فرض كنيد يك ثوب بلندى پوشيده است كه ساتر عورت هم هست، سراويلى هست كه از ميته است، لا تصل فى النجس، او را مىگيرد كه معناى ظرفيت است. اما معناى مصاحبت را نمىگيرد. معناى مصاحبت را اين روايت معناى مصاحبتى را نمىگيرد كه انسان نماز مىخواند ثوبش طاهر است ولكن يك تكه ميتهاى، يا يك تكه عذرهاى، يا يك تكه خونى، در ثوب ديگرش هست گذاشته در جيبش. يا اينكه نه، عذره خشك است گذاشته در جيبش لازم دارد، گذاشته جيبش نماز مىخواند. اينها را نمىگيرد كه لا تصل فى النجس، مع النجس نيست. لا تصل فى النجس است.
عرض مىكنم كه اگر اين روايت جهاتش تمام بود هم اشكال سندى دارد هم مضمونش خلاف مقطوع، ظاهرش نیز خلاف مقطوع است لاخلاف است، چونكه حديد و انزلنا الحديد فيه بأس شديد، كه خداوند متعال نعمتش را مىگويد، اين نجس ممسوخ بوده، اين جور نيست، اين مخالف با كتاب است. هم ظاهر روايت هم من حيث السند ضعيف است هم مخالف با ظاهر الكتاب است. بدان جهت اين روايت از اين جهات ضعف دارد. اگر اينها نبود، اگر سند صحيح بود، و مضمون هم طورى بود كه مثلا فرموده بود كه اين (سؤال) ممسوخ كلمه ممسوخ بود. ممسوخ در آن جاهايى گفته مي شود كه خداوند يك بلايى، يك چيزى فرستاده است به يك قومى، آنها را مسخ كرده است. اين معنايش اين است كه خداوند از آسمان نعمتى فرستاده است كه بشر احتياج به او دارد، كمال الاحتياج. آن سد بشر و حفظ نظام بشر با اين حديد است. و الا اگر اين خوف نبوده باشد نمىدانيد چه مي شود. يا مىدانيد چه مي شد؟!
على كل تقدير، اين روايت اگر اين جهات را نداشت اين دلالت مىكرد كه حمل نجس در صلاة موجب بطلان صلاة است. فى اينجا به معناى مع است. در اين روايت فى به معناى مع است. چرا؟ براى اينكه به صدرش نگاه كنيد، اما درست نگاه كنيد. در اين روايت اين جور دارد كه «قَالَ قُلْتُ:- فَالرَّجُلُ يَكُونُ فِي السَّفَرِ مَعَهُ السِّكِّينُ فِي خُفِّهِ- لَا يَسْتَغْنِي عَنْهَا». مرد در سفر است، با خودش چاقو دارد، چاقو حديد است ديگر. معه السكين فى خُفه. در كفشش آنجاست. از اين چاقو انسان در مسافرت بینیاز نيست، يعنى بايد احتياج دارد به او. «أَوْ فِي سَرَاوِيلِهِ مَشْدُوداً»- ، يا فرض بفرمائيد يا اينكه در سراويلش است، در آن تنبانى كه پوشيده، آنجا رسم است، به آن بند تنبان يك چاقو هم مىبستند، الان هم مىبندند «وَ الْمِفْتَاحُ يَخْشَى إِنْ وَضَعَهُ ضَاعَ». با خودش يك كليدى دارد، كليد از آهن ميشد ديگر، زمان سابق غير از آهن نبود. اگر اين مفتاح را بگذارد مىترسد گم بشود، يادش برود آن وقت آن جور مي شود كه ميدانيد. «أَوْ يَكُونُ فِي وَسَطِهِ الْمِنْطَقَةُ مِنْ حَدِيدٍ» يا در كمرش آن كمربند، آهن ميشود آنجايى كه بسته ميشود. اين منطقه دارد در آن كمربندش. «قَالَ- لَا بَأْسَ بِالسِّكِّينِ وَ الْمِنْطَقَةِ لِلْمُسَافِرِ فِي وَقْتِ ضَرُورَةٍ،» فى وقت ضرورتا «وَ كَذَلِكَ الْمِفْتَاحُ إِذَا خَافَ الضَّيْعَةَ وَ النِّسْيَانَ» كسى اگر خوف نداشته باشد، خوف داشته باشد كه يادش برود، ّ«وَ لَا بَأْسَ بِالسَّيْفِ وَ كُلِّ آلَةِ السِّلَاحِ فِي الْحَرْبِ» ، در حال حرب. «وَ فِي غَيْرِ ذَلِكَ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِي شَيْءٍ مِنَ الْحَدِيدِ- فَإِنَّهُ نَجَسٌ مَمْسُوخٌ.» خوب صلاة در مفتاح صلاة مع الحمل است. اصلا در مفتاح فرض شد و اينها هم نشده بود. ستين در حملش است، آن حمل به ثوب است، مثل جيب است. در جيب اگر بگذارد چه جور است. اين قرينه قطعيه دارد اين روايت، ارباب السمع، اين روايت قرينه قطعيه دارد كه فى در ما نحن فيه به معناى مع است. اگر اين روايت من حيث السند و من حيث ساير الجهات تمام بود، حكم مىكرديم صلاة با حمل عين النجاسه باطل است. چه آن عين النجاسه نجس بكند ثوب و ما يتم فيه الصلاة را، يا نجس نكند. فرقى نمىكند. لا تصل فى النجس مىگفتيم كه از اين روايت اين استفاده ميشود. و لكن مىدانيد كه روايت قابل اعتماد نيست، اين را گذشتيم.
پس تاحال دليلى پيدا كنيم كه صلاة با حمل عين النجس محكوم به بطلان است، نه، اين جور روايتى ما نداريم.
يكى از آن رواياتى كه در ما نحن فيه گفته شده است از او استفاده مي شود حمل عين النجس جايز نيست، اين روايت است. در باب 60 از ابواب لباس المصلى روايت دومى و سومى است. [4]كه دو تا روايت يك جا نقل شده است. محمد ابن على ابن الحسين باسناده عن على ابن جعفر عن اخيه عن موسى ابن جعفر. اين صحيحه على ابن جعفر است، من حيث السند صحيحه است. سند صدوق به كتاب على ابن جعفر صحيح است. سندش صاحب وسائل هم كه سند شيخ است كما ذكرنا. آنجا دارد كه «عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع مِثْلَهُ وَ زَادَ قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصَلِّي وَ مَعَهُ دَبَّةٌ- مِنْ جِلْدِ الْحِمَارِ أَوْ بَغْلٍ » دبه ظرف را مىگويند، فرق نمىكند كه آن دبه از فلز بوده باشد كه آن دبههايى كه تويش روغن مىريزند كه عربها مىگويند دبه، يا دبه از چرم بوده باشد، تويش هر چه بگذارند. اين با خودش يك دبهاى دارد. دبه يعنى ظرف. عوض اين كيف دستىها كه فعلا مرسوم است. « قَالَ لَا يَصْلُحُ أَنْ يُصَلِّيَ وَ هِيَ مَعَهُ- إِلَّا أَنْ يَتَخَوَّفَ عَلَيْهَا ذَهَابَهَا- فَلَا بَأْسَ أَنْ يُصَلِّيَ وَ هِيَ مَعَهُ» اين معناى مصاحبت است. كه اگر بگذارد يك جايى مىبرندش، يا يادش ميرود. فلا بأس ان يصلى و هى معه. در حالى كه با او مصاحب است عيبى ندارد.
مرحوم شيخ انصارى در كتاب طهارتش كه اين روايت را نقل كرده است اين جور نقل كرده است كه و معه دبة من جلد حمار ميت.[5] كه آن ميته مي شود ديگر، ميته را با خودش حمل كردن كه عين النجس است. ولكن آن نمىدانيم ايشان نظر مباركش چه بود، چه اشتباهى شده است، چه بوده است، از خود ايشان يا كس ديگر در روايت لفظ ميت ندارد. اين روايت كه نقل شده است هم صدوق عليه الرحمه اين را نقل كرده است، هم حميرى قدس الله نفسه الشريف او را نقل كرده است. در اين رواياتى كه هست، اين روايت، هم شيخ قدس الله نفسه الشريف نقل كرده است. سه بزرگوار هر سه نقل كردهاند، در همين باب است، هم حميرى هم محمد ابن الحسن كه روايت سومى و چهارمى است، همين روايت را نقل كردهاند، لفظ ميت ندارد. بدان جهت اين است كه انسان بايد ملتزم بشويم كه نماز كه مىخواند با خودش جلدى داشته باشد كه آن جلد از حمار بوده باشد، بغل بوده باشد كه در اين روايت است. يا فرس بوده باشد كه در اين روايت نيست، با او مكروه است، بايد ملتزم بشويم به كراهت. و الوجه فى ذلك اين است، لباسى كه به او بول دواب رسيده باشد، بول دواب و رؤس الدواب پاك است. در آن باب طهارة الروث و البول مما يؤكل لحمه، آن باب نگاه كنيد ديگر حواله مي دهم خودتان نگاه كنيد. آنجا از امام عليه السلام پرسيده است كه كسى نماز مىخواند در ثوبش كه در او از حمار يا فرس يا بغل كه دواب است، روثى اصابت كرده است، بولى اصابت كرده است، امام عليه السلام مىفرمايد كه بشور نماز بخوان. راوى اعتراض مىكند مىگويد يابن رسول الله مگر شما نگفتيد بول و روث مما يؤكل لحمه پاك است. يعنى ميشود در او نماز خواند، ما هم همينجور گفتيم سابقا ديگر. امام عليه السلام در جواب فرمود هذا مما لم يجعل الله للأكل. اينها ولو مأكول اللحم هستند يعنى حلال است خوردنشان. ولكن خداوند اينها را جعل يعنى خلق نكرده است براى اكل. اينها خلق شدهاند براى حمل و ركوب.
بدان جهت در ما نحن فيه از آن معلوم مي شود كه اين شستن شستن استحبابى است. اين شستن شستن استحبابى است. براى اينكه انسان بايد در ثوب طاهر نماز بخواند ديگر. اينها طاهر هستند. امام عليه السلام اقرار فرمود كه پاكند، و روايات ديگر.
روى اين حساب اينجا هم همين جور است. اين جلد الحمار با انسان بوده باشد بما انه، اين غير مأكول نيست حمار و بغل، چونكه مصاحبت با غير مأكول مبطل صلاة است. خواهيم آمد، آنجا ظرفيت نمىخواهد. يك موئى از گربه بيفتد روى كلاه انسان يا روى بدن انسان يا روى ثوب انسان، يتم يا لا يتم، صلاة باطل است. آنجا به معناى مع است، خواهيم رسيد. چونكه اين حمار هم ما يأکل نيست، ولكن لم يجعل الله للأكل، بدان جهت نخواند نماز را بر او. حكم حكم كراهتى ميشود. خوب اين چه مربوط است به ما نحن فيه؟ ما كلاممان در اين است كه انسان نجس العينى را كه، بفهميد داخل در عنوان غير المأكول نيست، نجس العينى را يا متنجسى را در صلاةش حمل مىكند، كلام در آنهاست كه مي شود يا نمي شود. اين روايت دليل نمي شود.آن وقت باقى مىماند دو تا روايت ديگر.
يكى از اين روايتها روايتى است مال صحيحه عبد الله ابن جعفر حميرى رضوان الله تعالى عليه. در باب 41 از ابواب لباس المصلى روايت دومى است.[6] و باسناده عن محمد ابن على ابن محبوب شيخ به سندش از كتاب محمد ابن على ابن محبوب نقل مىكند. محمد ابن على ابن محبوب هم از عبد الله ابن جعفر الحميرى قال كتبت اليه، يعنى ابا محمد عليه السلام. نوشتم به امام حسن عسکرى سلام الله عليه، حميرى مرحوم عبد الله ابن جعفر مكاتباتى داشت با حضرت. «يَجُوزُ لِلرَّجُلِ أَنْ يُصَلِّيَ- وَ مَعَهُ فَأْرَةُ الْمِسْكِ» فَكَتَبَ لَا بَأْسَ بِهِ إِذَا كَانَ ذَكِيّاً» ، كه معناى مصاحبت است. جايز است براى مرد نماز بخواند و با همراه او فأره مسك بوده باشد. آن فأره همان ظرفى است كه مسك تويش ميشود. همان ظرفى است كه مخلوق در آن بدن آهوست كه مسك تويش ميشود. آن فأره جدا ميشود و انسان فأره است، مشك است گذاشته توى جيبش كه خوشبو بشود. «وَ مَعَهُ فَأْرَةُ مِسْكٍ فَكَتَبَ لَا بَأْسَ بِهِ إِذَا كَانَ ذَكِيّا»ً. وقتى كه ذكى شد. ذكى يعنى مذكى شد. در فأره انشاء الله بحثش خواهد آمد. فأره تارة يعنى جايش لباس مصلى است، آنجاست، عمر مىخواهد، خدا مىداند كه چه خواهد شد. آنجاست كه فأره سه قسم است. يك وقت هست اين فأرهاى كه در ناف آهو موجود ميشود، او پر ميشود از اين خون آهو آنجا استحاله پيدا مىكند به مسك. پر ميشود پر ميشود تا ميرسد به آن حد كمالش. آنوقت حيوان مىاندازد آن را. بدان جهت در صحراها آنهايى كه هستند اهل صحرا و اهل بیابان، جمع مىكنند اينها را. اين يك قسمش است.
يك قسمش اين است كه نه، آهو را شكار كردهاند، ذبح كردهاند، مىبينند در نافش فأره است. آن فأره را برمىدارند ديگر، جدا مىكنند. اين فأرهاى است كه اخذ من المذكى. قسم ثالث دارد. قسم ثالثش اين است كه حيوان ميته مىشود. خودش مريض مىشود، مىميرد مىرسند بالاى سرش مىبينند فأره دارد از آن فأره كه ميته، آهويش ذبيش ميته است جدا مىكنند. اين امام عليه السلام روحى له الفدا كه فرمود اذا لا بأس به اذا كان ذكيّ اگر ذكيا معنايش كه ظاهرش هم اين است كه آهو اگر مذكى بوده باشد. اين دليل مىشود كه اگر از ميته اخذ شد عيبى دارد. از مذكى اخذ شد عيبى ندارد از ميته اخذ شد نمىشود همراه بوده باشد.
يك احتمالى هست كه ذكيا مال خود مسك باشد. مسك اگر پاك بوده باشد يعنى آن وقتى كه از ميته جدا نكردهاند كه هنوز خون است، استحاله پيدا نكرده است به مسك. مثل آنى است كه ذكى باشد يعنى خودش آهو انداخته باشد. عرض مىكنم بر اين كه ظاهر اذا كان ذكيا سؤال از فأره كرده است و معه فأرة مسكين. اذا كان ذكيا يعنى فأره ذكى بوده باشد. ظاهرش اين است مقتضايش اين است كه اگر از ميته مأخوذ شد نمىشود نماز خواند. از اين صحيحه مباركه يك قاعده كلى صيد مىشود و استفاده مىشود با ميته مىشود نماز خواند ولو محمول بوده باشد. يك تكه از ميته يابسه سر انسان است. يا روى قلنسوهاش است، يا روى جيبش گذاشته است نماز مىخواند با ميته نمىشود نماز خواند. حمل ميته در صلاة مبطل صلاة است. بيشتر از اين نمىشود استفاده كرد. ديگر ساير نجاسات را تعدى كنيم نه ميته يك خصوصيتى دارد. كه در آن موثقه ابن بكير هم گفت اذا ذكّاه الذبح.[7] بايد تذكيه كند نماز بخواند. همراه داشته باشد آن وقت اين جور مىشود. مىماند در مكان عمده صحيحه على ابن جعفر.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص105.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْجُنُبِ يَعْرَقُ فِي ثَوْبِهِ- أَوْ يَغْتَسِلُ فَيُعَانِقُ امْرَأَتَهُ أَوْ يُضَاجِعُهَا- وَ هِيَ حَائِضٌ أَوْ جُنُبٌ- فَيُصِيبُ جَسَدُهُ مِنْ عَرَقِهَا قَالَ هَذَا كُلُّهُ لَيْسَ بِشَيْءٍ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص267.
[3] وَ [محمد بن الحسن بإسناده] عَنْهُ (محمد بن احمد) عَنْ رَجُلٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ مُوسَى بْنِ أُكَيْلٍ النُّمَيْرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الْحَدِيدِ أَنَّهُ حِلْيَةُ أَهْلِ النَّارِ إِلَى أَنْ قَالَ- وَ جَعَلَ اللَّهُ الْحَدِيدَ فِي الدُّنْيَا زِينَةَ الْجِنِّ وَ الشَّيَاطِينِ- فَحَرَّمَ عَلَى الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَلْبَسَهُ فِي الصَّلَاةِ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ قِبَالَ عَدُوٍّ فَلَا بَأْسَ بِهِ قَالَ قُلْتُ:- فَالرَّجُلُ يَكُونُ فِي السَّفَرِ مَعَهُ السِّكِّينُ فِي خُفِّهِ- لَا يَسْتَغْنِي عَنْهَا «3» أَوْ فِي سَرَاوِيلِهِ مَشْدُوداً- وَ الْمِفْتَاحُ يَخْشَى إِنْ وَضَعَهُ ضَاعَ- أَوْ يَكُونُ فِي وَسَطِهِ الْمِنْطَقَةُ مِنْ حَدِيدٍ قَالَ- لَا بَأْسَ بِالسِّكِّينِ وَ الْمِنْطَقَةِ لِلْمُسَافِرِ فِي وَقْتِ ضَرُورَةٍ- وَ كَذَلِكَ الْمِفْتَاحُ إِذَا خَافَ الضَّيْعَةَ وَ النِّسْيَانَ- وَ لَا بَأْسَ بِالسَّيْفِ وَ كُلِّ آلَةِ السِّلَاحِ فِي الْحَرْبِ- وَ فِي غَيْرِ ذَلِكَ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِي شَيْءٍ مِنَ الْحَدِيدِ- فَإِنَّهُ نَجَسٌ مَمْسُوخٌ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص419.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع مِثْلَهُ وَ زَادَ قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصَلِّي وَ مَعَهُ دَبَّةٌ- مِنْ جِلْدِ الْحِمَارِ أَوْ بَغْلٍ- قَالَ لَا يَصْلُحُ أَنْ يُصَلِّيَ وَ هِيَ مَعَهُ- إِلَّا أَنْ يَتَخَوَّفَ عَلَيْهَا ذَهَابَهَا- فَلَا بَأْسَ أَنْ يُصَلِّيَ وَ هِيَ مَعَهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص461.
[5] شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج5، ص219.
[6] وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَيْهِ يَعْنِي أَبَا مُحَمَّدٍ ع يَجُوزُ لِلرَّجُلِ أَنْ يُصَلِّيَ- وَ مَعَهُ فَأْرَةُ الْمِسْكِ فَكَتَبَ لَا بَأْسَ بِهِ إِذَا كَانَ ذَكِيّاً؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص433.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ قَالَ سَأَلَ زُرَارَةُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصَّلَاةِ فِي الثَّعَالِبِ- وَ الْفَنَكِ وَ السِّنْجَابِ وَ غَيْرِهِ مِنَ الْوَبَرِ- فَأَخْرَجَ كِتَاباً زَعَمَ أَنَّهُ إِمْلَاءُ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّ الصَّلَاةَ فِي وَبَرِ كُلِّ شَيْءٍ حَرَامٍ أَكْلُهُ فَالصَّلَاةُ فِي وَبَرِهِ وَ شَعْرِهِ وَ جِلْدِهِ- وَ بَوْلِهِ وَ رَوْثِهِ وَ كُلِّ شَيْءٍ مِنْهُ فَاسِدٌ- لَا تُقْبَلُ تِلْكَ الصَّلَاةُ- حَتَّى يُصَلِّيَ فِي غَيْرِهِ مِمَّا أَحَلَّ اللَّهُ أَكْلَهُ- ثُمَّ قَالَ يَا زُرَارَةُ هَذَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص- فَاحْفَظْ ذَلِكَ يَا زُرَارَةُ فَإِنْ كَانَ مِمَّا يُؤْكَلُ لَحْمُهُ- فَالصَّلَاةُ فِي وَبَرِهِ وَ بَوْلِهِ- وَ شَعْرِهِ وَ رَوْثِهِ وَ أَلْبَانِهِ وَ كُلِّ شَيْءٍ مِنْهُ جَائِزٌ- إِذَا عَلِمْتَ أَنَّهُ ذَكِيٌّ قَدْ ذَكَّاهُ الذَّبْحُ- وَ إِنْ كَانَ غَيْرَ ذَلِكَ مِمَّا قَدْ نُهِيتَ عَنْ أَكْلِهِ- وَ حُرِّمَ عَلَيْكَ أَكْلُهُ فَالصَّلَاةُ فِي كُلِّ شَيْءٍ مِنْهُ فَاسِدٌ- ذَكَّاهُ الذَّبْحُ أَوْ لَمْ يُذَكِّهِ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص345.