(فصل) : في المطهرات، و هي اُمور ، أحدها :الماء ، وهو عمدتها لأنّ سائر المطهّرات مخصوصة بأشياء خاصّة بخلافه فإنّه مطهّر لكلّ متنجّس حتّى الماء المضاف بالاستهلاك ، بل يطهر بعض الأعيان النجسة كميّت الإنسان فإنْه يطهر بتمام غسله ، ويشترط في التطهير به اُمور بعضها شرط في كلّ من القليل والكثير ، وبعضها مختصّ بالتطهير بالقليل ، أما الأول فمنها : زوال العين والأثر بمعنى الأجزاء الصغار منها لا بمعنى اللون والطعم ونحوهما ، ومنها : عدم تغيّر الماء في أثناء الاستعمال ، ومنها : طهارة الماء ولو في ظاهر الشرع ،ومنها : إطلاقه بمعنى عدم خروجه عن الإطلاق في أثناء الاستعمال. وأما الثاني : فالتعدد في بعض المتنجّسات كالمتنجّس بالبول وكالظروف ، والتعفير كما في المتنجّس بولوغ الكلب ، والعصر في مثل الثياب والفرش ونحوها ممّا يقبله ، والورود أي ورود الماء على المتنجس دون العكس على الأحوط ».[1]
فرمود بر اينكه آب تطهير مىكند حتى مضاف متنجس را به استهلاك المضاف در آن ماء معتصم. عرض كرديم بر اينكه استهلاك اين است كه اجزاء شيئى منتشر بشود در اجزاء شىء آخر به حيث آنكه آن اجزاء منتشره لا يرى. ديگر ديده نمي شود در آن شىء آخر. معناى استهلاك اين است. نه اينكه اين اجزاء منعدم شدهاند. آن اجزاء الشىء در شىء آخر موجود است. ولكن لقلة اين اجزاء اين شىء و كثرت اجزاء شىء آخر، آن شىء آخر پوشانده است اين اجزاء اين شىء منتشر را. بدان جهت وقتى كه يك ديگ سركه را توى حوضى ريختند، سركهاى كه متنجس بود. بعد از زمانى كه منتشر شد اين سركه در اين اجزاء مائيه، ديده نمي شود آن سركه آن اجزائش به حيث اينكه اشاره بشود اين جزء سركه است، ديده نمي شود، حس نمی شود. ولكن موجود است. حتى به نظر العرف از عرف بپرسى اين يك ديگ سركه كجا رفت؟ مىگويد پخش در آب شد، اين جور مىگويد، نمىگويد معدوم شد، نيست شد، مىگويد: پخش در آب شد. و بما اينكه شارع حكم كرده است در آب معتصم كه كر باشد يا غير كر معتصم آنى كه در او متنجسى ريخته مي شود يا نجس ريخته مي شود در او بول مي شود، عذره در او واقع می شود، فتوضأ منه و اشرب، اين دليل بر اين است كه آن اجزاء تبعيت حكميه پيدا كردند. آن اجزاء متنجس پاك شدند، تبعيت حكمي تعبير مىكنيم. بدان جهت بعد اگر به آلتى آن اجزاء منتشره را جذب كردند از اجزاء مائيه، تخليصش كردند، همان سركه اولى است كه توى آب بود از آب آمد بيرون. عرفا هم همين جور است. ولكن محكوم به طهارت است بعد از آوردن از آب بيرون. چونكه تا مادامى كه در آب بود، پاك شده بود. بعد هم شىء طاهرى كه متنجس شده بود و پاك شده بود، مادامى كه با نجس آخر ملاقات نكند پاك است. بدان جهت فرق است مابين اجزاء نجس العين كه مستهلك در آب كر مىشود. آنها هم ذكرنا، نترسيديم ما از مخالفت مشهور. گفتيم آن اجزاء بولي هم پاك شده است مادامى كه در آب هست. حيث كه امام عليه السلام كه مىفرمايد فتوضأ منه و اشرب، از آن آب بخور، معنايش اين است كه آن اجزاء مائيه محكوم به طهارتند. غايت الامر آن اجزاء بعد اگر جذب شد و تخليص شد از آب درآمد بيرون، محكوم به نجاستند. چرا؟ لصدق عنوان البول. بول من الانسان محكوم به نجاست است. به آنى كه خارج شده است از آب صدق مىكند انه بول، يا بولى حيوانى است كه لا يأكل لحمه، يا عذره انسان، يا عذره حيوانى است كه لا يؤكل لحمه. اين فرق است مابين اعيان نجسه و اعيان متنجسه، اعيان متنجسه بالاستهلاك پاك مي شود يعنى به نحوى كه اگر تخليص بشود از آب و بيرون آورده بشود ديگر طاهر هستند. بخلاف اجزاء نجس العين.
و اما مضاف به طريق ديگرى تطهير بشود غير از اين استهلاكى كه گفتيم، مثل اينكه شيرى متنجس شده است چونكه دم بوده است، دم هم در شير مستهلك شد، چونكه شير مضاف است به ملاقات دم نجس شده بود، اين شير را متصل بكنيد به آب كر يا به آب جارى يا به آب لولهها كه فعلا مرسوم است، پاك نمی شود. چونكه ما دليل نداريم به مجرد اتصال مضافات به ماء المعتصم، آنها پاك می شود. آنى كه ما دليل داشتيم در صورت استهلاك بود كه در صورت استهلاك امام فرموده بود آن آب را بخورد. و اما مجرد الاتصال به درد نمىخورد. اينى كه از مرحوم علامه نقل شده است المضاف يطهر باتصاله بالمعتصم، مضاف هم كه متنجس است پاك می شود به اتصالش به معتصم، اساس صحيحى ندارد، دليلى ندارد كه چرا پاك شد. براى اينكه گفتيم بعد از اينكه شيئى نجس شد حكم به اينكه اين پاك شده است احتياج به دليل دارد كه دليل دلالت كند كه پاك شده است. دليل فقط در موارد استهلاك بود كه مىگفت آن آب را بخور، كه لازمهاش اين است كه آن اجزاء بوليه يا اجزاء متنجس را هم بخور كه منتشر هستند. پس آنها پاك هستند، وضو بگير. و ديگر، به مجرد الاتصال اين بدرد نمىخورد. مضافا بر اينكه دليل بر خلافش هم داريم كه مضاف پاك نمي شود. دليلش چه بود؟ دليلش رواياتى بود كه در مضاف متنجس وارد شده بود كه آن سَمنْى (روغن) كه به او فأره افتاده است، فأره ميته، فرمود بر اينكه او را نخور. يستصبح به. او استصباح مي شود. يكى هم در مرق، مرق مضاف، اسم المضاف است، آبگوشت، آنجا وارد شده است بر اينكه در باب پنجم از ابواب المضاف است، ، روايت سومى است.[2] و عنه عن ابراهيم ابن هاشم، باز كلينى قدس الله نفسه الشريف نقل مىكند شيخ قدس الله نفسه الشريف نقل مىكند، شيخ نقل مىكند باسناده عن محمد بن احمد ابن يحيى، عن ابراهيم ابن هاشم كه پدر على ابن ابراهيم است، عليه السلام كه روايت روايت معتبرهاى است، ان علیاً عليه السلام كه نوفلى كه حسين ابن يزيد نوفلى است توثيقش كرديم سابقا. «أَنَّ عَلِيّاً ع سُئِلَ عَنْ قِدْرٍ طُبِخَتْ» كه در او طبخ شده است، «وَ إِذَا فِي الْقِدْرِ فَأْرَةٌ» فاره معلوم شده است كه توى آبگوشت است. قال يهراق مرقها، آبگوشت ريخته مي شود، «قَالَ يُهَرَاقُ مَرَقُهَا وَ يُغْسَلُ اللَّحْمُ وَ يُؤْكَلُ» لحم شسته می شود، قابل غسل است. اين اگر بنا بود بر اينكه آنهم قابل تطهير بود مثل اللحم، امام عليه السلام مطلقا نمىفرمود يهراق المرق. يهراق المرق نمىفرمود بر اينكه متصل مي شود به يك جارى، اين جور نيست كه اين دليل بر اين است كه مرق و مثل الزيت و امثال ذلك، اينها قابل تطهير نيستند. حتى آن كلامى كه صاحب العروه قدس الله نفسه الشريف، اينجا نفرموده است، فرموده است بر اينكه اگر فرض كنيد دهنى متنجس شد، چه جامد باشد چه مايع بوده باشد، اگر اين دهن را بريزند در آب كر، در آب معتصم، به نحوى كه آن آب را بجوشاند، اين دهن مستهلك می شود در آب. ايشان فرموده است وقتى آب را جوشاندند و اين اجزاى دهنیه هم منتشر در آب شد، بعيد نيست نفى بعد كرده است كه بگوئيم پاك می شود. آنهم درست نيست. براى اينكه آنى كه مطهر است، غسل است. دهن مستهلك نمي شود، روى آب وا مىايستد اجزاء دهنيه. آنى كه مطهر است غير از استهلاك، غسل است. و نظر مبارك ايشان اين است كه اين اجزاى دهنيه شسته می شود، نظر مباركش اين است. در آب كر شسته می شود كه مىجوشد. اين غسل محقق نمي شود. كما ذكرنا در ديروز و بعد بيان خواهيم كرد مفصلا، مقوم عنوان الغسل نفوذ الماء فى المتنجس است. آب بايد به متنجس برسد و نفوذ كند. اجزاء دهنيه در آنها آب نفوذ نمىكند. همان در آن سطح ظاهر اصابت مىكند. بدان جهت كه آب دهن متنجس است و آب نفوذ نمىكند، غسل محقق نمی شود، استهلاك كه نيست، غسل هم نيست، پس بدان جهت حكم ايشان كه لا يبعد، پاك بوده باشد، يبعد است، لا يبعد نيست. (سؤال) عرض مىكنم كه آن روغن در حال ذوبان بود، در حال ذوبان بود ملاقات با نجس كرد، هر نجسى بكند، به نحوى كه متنجس شد، مثل آن دهنی كه گفتيم. بعد او را به آب كر بيندازى كه بعد به آب كر بيندازى و بجوشانى آب كر را كه آن دهن انجمادش از بين برود و بخواهد پاك بكند، نمىشود. چون كه آنجاهايى كه ملاقات كرده بود در حال ذوبان با متنجس، آنجاها ما علم نداريم آب نفوذ كرده است. چونكه علم نداريم و غسلش محرز نيست، بدان جهت حكم می شود به نجاستش. و به بقاء نجاستش. استصحاب هم مقتضايش همين است كه علم به تنجس داريم بعد نمىدانيم كه شسته شد يا شسته نشد، استصحاب مىگويد شسته نشده است.
پس على هذا الاساسى كه هست در ما نحن فيه، آن مضافى كه هست، مضاف لا يطهر الا مضاف متنجس الا بالاستهلاك فى الماء المعتصم و طريق ديگرى براى تطهيرش نداريم. بله، مضاف را. و الا شير متنجس بود، بعد او را از صورت مايعى خارج كردند، پنيرش كردند. پنير را گذاشتند توى آب كرد شستند، و آب هم نفوذ كرد به عمق پنير كما اينكه نفوذ هم مىكند، او پاك می شود. مايع عند كونه مايعا لايطهر. و الا از صورت مايعى خارج بشود و جامد بشود بنحوى كه قابل الغسل بوده باشد، آن مطلب آخريست، مربوط به مقام نيست.
بعد اما مايعات، مائش را كه بحث كرديم. مضافش را هم كه بحث كرديم. بعد صاحب العروه قدس الله الشريف كه مىفرمايد بلكه بعض الاعيان نجسه را هم پاك مىكند، مثل آن ميتى كه ميت انسانى كه نجس شده است به تمام الغسل پاك می شود، اين را سابقا در بحث نجاست الميته بيان كرديم كه ميت الانسان به مقتضای ظاهر الادله نجس است، محكوم به نجاست است و اينكه به تمام الغسل هم پاك می شود، مستفاد از آن روايات بود و تفصيلش هم انشاء الله در غسل الاموات، آنجا خواهد آمد. كه عين نجسى كه عبارت از ميت انسان است اين موكول به آنجاست كه بحث خواهد شد.
بعد ايشان قدس الله نفسه الشريف مىفرمايد در تطهير بالماء شرايطى هست، [3]يعنى متنجس را كه تطهير به ماء مىكنند او شرايطى دارد. بعض شرايط عام است. چه تطهیر بكنند متنجس را به آب قليل، چه به آب كثير. آن شرايط بايد موجود بوده باشد. فرقى نمىكند مغسول به ماء قليل باشد يا ماء كثير. و بعضی شرايطى هست كه آنها در تطهير بالقليل معتبر است. اگر متنجس را با كثير خواستند تطهير كنند و بشورند، ديگر آن امور معتبر نيست.
شروع مىكند به بيان آن امورى كه معتبر است رعايت آنها در تطهير المتنجس بالماء بلا فرق مابين اينكه ماء ماء قليل بوده باشد يا ماء ماء كثير بوده باشد. فرقى ندارد.
آن امر اوليش را مىفرمايد منها زوال العين و الاثر. يكى زوال العين است يكى هم زوال اثر است. مراد از اثر را تفسير مىكند مراد از اثر الاجزاء الصغار. آن اجزاء صغار عين النجس كه با آن شىء متنجس هست، آن اجزاء صغار هم بايد ازاله بشود. هم عين هم آن اجزاء صغار. و اما الاثر، به معنا ازالة اللون يا ازالة الريح و غيرهما، فلا يعتبر. آنها در تطهير اعتبارى ندارد. فرض كنيد بر اينكه لباسى بود، لباس بچه بود، مادرش او را كه تغوط كرده بود، بول كرده بود، شست. ديگر از عذره چيزى در ثوب باقى نيست. از بول چيزى در ثوب باقى نيست. ولكن كه ثوب چونكه مكررا همين حال به او خارج شده است، بو بكند بو مىآيد. اين عيب ندارد. آن رايحه عيبى ندارد. لون مثلا خود عين رفته است، اجزاء عينيه همهاش رفته است. ولكن چونكه پارچه سفيد است لكهاش باقى مانده است. آن عيبى ندارد. و اما زوال الاثر به معناى زوال الريح و اللون و غيرهما كه آثار ديگر بوده باشد، نه، آنها زوالشون اعتبارى ندارد. اين فرمايش ايشان است. ولكن حكايت شده است [4]از مرحوم شيخ الطائفه در نهايهاش فرموده است اما ازاله اثر به معناى رايحه لازم است. و اما ازالة الاثر بمعناى اللون آنهم در صورت عسر لزومى ندارد. كه اگر عسر بود ازاله اين لون، نه، اعتبارى ندارد. كه علامه هم در تفسير اين عبارت گفته است، مقتضاى اين عبارت اين است كه ازاله ريح، رايحه، و ازاله لون هر دو معتبر است در صورتى كه ممكن بوده باشد. اين فرمايشى است كه ايشان فرموده است.[5]
چرا ازالة العين و اجزاء العين معتبر است در غسل بالماء القليل، و در غسل بماء الكثير. اين جور گفتهاند. گفتهاند بر اينكه ازالة العين مقوم الغَسل است عرفا. تا مادامى كه در شىء متنجس عين باقيست ياا جزاء العين باقيست، عنوان اينكه آن شىء شسته شده است از آن عين، صدق نمىكند، گفته می شود كه نشستهام، هنوز هست. شسته نشده است، هنوز هست. غسل صدق نمىكند. اينجور گفتهاند كه ازالة العين و اجزاء العين مقوم عنوان غسل است عرفا و تا مادامى كه ازاله عين و ازاله اجزاء نشود، اين غسل محقق نمی شود.
عرض مىكنم: اول يك مسئلهاى مىگويم تا مطلب بر شما معلوم بشود. و آن اين است كه اين ثوب ما، عباى ما، فرض كنيد، متنجس شد به گل متنجس. اين عبا هم فرض كنيد به گل متنجس نجس شد، بعد مىخواهيم: اين عبا را بشوريم. اين عبا را بردهام توى آن حوضى يا مثلا آب قليل، فرقى نمىكند. توى حوضى بردهام. به نحوى كه آب نفوذ كرد به تمام اين اجزاء الثوب، درآوردم، فشارش دادم، انداختم خشك بشود. بعد كه خشك شد ديديم هنوز اين گل هست. مىگوئيم: عيب ندارد. بقاء اين گل عيب ندارد. بقاء عين نجس نيست. بقاء عين متنجس اشكال ندارد در متنجس. اينى هم كه در عروه مىگويد: زوال عين النجس را مىگويد. زوال اجزاء عين النجس را مىگويد. نه زوال عين متنجس يا اجزاء عين متنجس. گفتيم گل باقيست. مىگوئيم عبا پاك شده است. چرا؟ براى اينكه اينكه من توى آب نگه داشتم چونكه آب به آن گل هم نفوذ مىكند. آنقدر نگه داشتم كه اين آب هم نفوذ كرد هم به آن گل و هم به آن موضع گل از ثوب. به آن جايى از ثوب كه گل اصابت كرده بود، به آن موضع از ثوب هم كه زير گل است، آب نفوذ كرد. اينقدر نگه داشتم، فرض اين است. درآوردم وقتى كه اين را عسر كردم و انداختم، هم گل شسته شده است، هم ثوب شسته شده است. هم گل پاك شده است چونكه آن متنجس آب در او نفوذ مىكند خود گل. هم گل شسته شده است هم ثوب شسته شده است، پاك است. مىبينيد غسل ثوبه صدق مىكند، اينجا ازاله گل مقوم نيست. ولكن در غسل الشىء ازاله عين النجس ازاله عين النجس معتبر است. اين به جهت اين است كه اگر ازاله عين نجس نشده باشد ثوب پاك نمی شود. چونكه همان ملاكى را كه اين عين ثوب را به آن ملاك در اول نجس كرد، آن الان هم باقيست. در اول به چه ملاكى اين عذره اين ثوب را نجس كرد؟ به ملاك اينكه عذره عين النجس بود، با ثوب ملاقات كرد، با رطوبت مسريه. الان هم كه عذره خشك شده بود، ما هم توى آب كرديم همينجور يك تكان داد آن زنكه در آورد بيرون، عين نرفته است، اجزايش هنوز هست، به همان ملاك باز اين ثوب نجس است. چونكه آن اجزاء عذره كه عين نجس بالذات است، عين النجس است، با رطوبت مسريه، ملاقات با اين ثوب كرده است، باز ثوب نجس است. روى اين حرف ما كه مىگوئيم مقوم غسل است، اشكال نكنيد كه چرا در متنجس مقوم نشد. يعنى شارع كه مىگويد ثوب را از عين النجس بشور، تا آنى كه موجب تنجسش بود او از بين برود، متفاهم عرفى اين است، تا ثوب پاك بشود ديگر. اين غسل آنوقتى می شود كه عين باجزائه ازاله شده باشد از ثوب. چونكه عين اگر باجزائه ازاله نشده باشد همان چيزى كه ثوب را در ابتداء نجس كرد، او بعينه باقيست. و لكن بخلاف متنجسات. در متنجسات وقتى كه ثوب شسته می شود از گل متنجس، وقتى كه آب نفوذ كرد به گل و به موضع گل از ثوب كه زير گل است نفوذ كرد، بعد درآورديم عصر (فشار) داديم، اين پاك شده است. هم گل هم ثوب. ولو عين نرود. چونكه غرض از عين، غرض از امرى كه شارع كرده بود به امر به غسل، تطهير ثوب از آن تنجس بود و آن تطهير حاصل شده است. بخلاف اعيان النجسه. چونكه تطهير حاصل نمی شود عين النجس اگر اجزايش باقى بوده باشد، تطهير حاصل نمی شود روى اين اساس است كه در اعيان النجسه مىگوييم ازالة العين و اجزاء العين مقوم غسل است. يعنى مقوم غسل مطهر است. آن غسلى مطهر می شود كه اين اجزاء و خود عين و اجزاء العين را از بين ببرد. اين فرق مابين اعيان متنجسه و اعيان نجسه است كه اصابت مىكند به ثوب و بدن يا غير ذلك.
از اينجا معلوم شد آن مثلا فرض كنيد يك چيزهايى كه به دست مثلا زير ناخن مثل گچ و امثال ذلك، خاك و امثال ذلك، آنى كه كارگر است، نجس می شود، آن گل هم نجس می شود، بدان جهت اگر اين را آنقدر آب بريزى يا توى آبى ببرد كه آب نفوذ بكند، آنها هم پاك می شود، خود يدش هم پاك می شود. اين ازالة العين در اعيان نجسه معتبر است به اجزاء العين. اين معلوم شد كه عين و اجزاء العين بايد ازاله بشود.
و اما الاثر. اثر به معناى مثلا رايحه. اينها مقوم غسل نيستند. چونكه رايحه كه نجس نمىكند. همين حرفى كه عرض كردم اگر هضم كرده باشيد مطلب تا آخر حل است. آنى كه موجب ميشد بقايش تنجسش تنجس ثوب را، آن عين بود. عين العذره نجس است، نه رايحة العذره. رايحه عذره از اعيان نجسه نيست. يا لون دم يا آن لكه دم، خود دم زايل شدهها، پارچه سفيد است لكهاش باقى مانده، او كه نجس نمىكند. آنى كه ملاك ازالة العين بود او بود. او هم از بين رفته است. بدان جهت ما احتياج به روايت خاصهاى نداريم كه به او استدلال بكنيم كه ازالة الاثر به معنى اللون و الرايحه لزومى ندارد. اصل آن ملاك مطلب، اصل آن جايى كه مطلب را بايد از آنجا گرفت، وقتى كه دست انسان آمد كه چرا ازالة العين معتبر است در اعيان نجسه در غسل مطهرش. معلوم شد، معلوم می شود كه نه، اثر ازالهاش عيبى ندارد. و بعضىها خواستهاند استدلال بكنند به بعضى از رواياتى كه هست، به بعض از روايات خاصه، كه از آن روايات خاصه يكى روايت على ابن ابى حمزه است عن العبد الصالح، از موسى ابن جعفر سلام الله عليه، در باب 25 از ابواب النجاسات، آنجا ذكر شده است، روايت اولي است،[6] «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ» اين قاسم ابن المحمد توثيق خاصى ندارد، ولكن بعيد نيست كه از آن مشهورين باشد، «عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ» كه على ابن حمزه بطائنى است كه تمام نيست ديگر. « عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ ع ، «قَالَ: سَأَلَتْهُ أُمُّ وَلَدٍ لِأَبِيهِ» ، اين ام ولد به امام اين جور عرض كرد. مطلب طولانى است، «فَقَالَتْ- أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ الْحَيْضِ». به ثوب من دم الحيض اصابت كرد. «فَغَسَلْتُهُ فَلَمْ يَذْهَبْ أَثَرُهُ» هر چى شستم اثرش نرفت. «فَقَالَ اصْبَغِيهِ بِمِشْقٍ حَتَّى يَخْتَلِطَ وَ يَذْهَبَهم» آن را رنگ كن ثوبت را با مشق حتى اينكه با دم مختلط بشود و برود. مشق همان طين احمر است كه گل ارمنى مىگويند. او را اگر ثوب را با او رنگ كرديد رنگ ثوب عوض می شود. می شود مايل به قرمز می شود ثوب. آنوقت دم هم كه قرمز است. وقتى كه شستى عين دم رفت ديگر اشكالى ندارد. اين به جهت اينكه آن وسوسه از او از بين برود اين را فرمود امام عليه السلام على تقدير صدورها عنه عليه السلام. براى اينكه وقتى اين را صبغ به مشك كرد كه حقيقتا كه آن لكه نمىرود. لكه ديده نمی شود ديگر، چونكه ثوب رنگ پيدا كرده است. بدان جهت معلوم می شود گفتهاند بر اينكه معلوم می شود اذهاب الاثر باللون و الكه، او اعتبارى ندارد. خوب يك روايت ديگر، دو تا روايت ديگر هم هست به اين مضمون. اين روايات احتياج به اينها نداريم. اينها مؤيد مطلب می شوند كه من حيث السند هم ضعيفند. يك روايت ديگر هم هست كه آن روايت صحيحه است.
روايت هم يكيش را مىخوانم ، متعدد است. روايت دومى است[7] در اين باب. «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ» عبد الله ابن مغيره است، عَنْ أَبِي الْحَسَنِ سلام الله عليه»، روايت سندش از اجلاء است. «قَالَ: قُلْتُ لَهُ»، براى ابو الحسن عرض كردم «لِلِاسْتِنْجَاءِ حَدّ»ٌ ، استنجاء كه همان تطهير موضع غايط است، براى او حدى هست؟ «قَالَ لَا»، حدى ندارد كه چند دفعه بشور، چه جور بشور.« يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ»، آنقدر بشورى كه آنى كه آنجا هست پاك بشود، برود ديگر. بله، آن غايط برود. «قُلْتُ فَإِنَّهُ يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ». آنكه آنجا بود رفت. «وَ يَبْقَى الرِّيحُ» ولكن بويش باقيست. دستم را بگذارم بكشم بعد از شستن، دستم را بو كنم مىبينم بو مىدهد. «قَالَ الرِّيحُ لَا يُنْظَرُ إِلَيْهَا» امّا بو به او نگاه نمی شود. به اين روايت هم ما احتياج نداريم. ولو من حيث السند صحیح است. ولكن اگر او نبود آن حرفها، اين روايت تمام نمىكرد مطلب را. چونكه اين در باب استنجاء وارد شده است، استنجاء خودش يك خصوصيتى دارد. احتمال مىدهيم در استنجاء معتبر نيست، كه اينكه رايحه برود. و در ساير موارد اين روايت دلالتى ندارد. چرا استنجاء خصوصيتى ندارد؟ چونكه استنجاء بالاحجار هم جايز است. شما مىدانيد كسى كه استنجاء بالاحجار ثلاثه مىكند تمام اجزاء صغار غايط قلع نمی شود. اين عادتا نمی شود اين. اگر كسى گفت، نه، می شود، شما چرا گفتيد نمىشود. گفتيم: می شود خدا پدرت را بيامرزد. می شود. اما آن رطوبت غايط كه به تمامى از بين نمىرود. آن غايت كه رطوبت دارد، رطوبت مسريه دارد، اين به احجار ثلاثه كه تماما از بين نميرود اين رطوبت. آن رطوبت رطوبت عين النجس است. پس چونكه شارع در استنجاء تخفيفى قائل شده است، استنجاء يك خصوصيتى دارد، ماء استنجاء را هم پاك كرده است، اين دليل به ساير جاها نمی شود. عمده ما ذكرنا است. جماعتى گفتهاند كه نه، ذهاب الاثر هم به معنى اللون و الرايحه معتبر است. چرا؟ براى اينكه ما گفتيم ازالة العين بايد بشود، آنها هم گفتهاند: ازالة العين بايد بشود. شرط آخر نيست اين. ولكن اگر لون يا فرض كنيد رايحه بماند، اين كشف می شود كه اجزاء صغار عين النجس باقيست. چونكه گفتهاند انتقال العرض از معروضى به معروض آخر محال است و الا لازم مىآيد عرض در آن انتقال بلا معروض بوده باشد و اين غير ممكن است، خُلف فرض است، بدان جهت معلوم می شود كه اجزاء صغار آنجا هست. مىگوئيم اين برهان تمام، اين انتقال العرض از معروض آخر عيب ندارد، فرض كرديم اين برهان تمام. وقتى اين برهان تمام شد اجزاء صغار فرضى كه كشف می شود به برهان، آنها اعتبار ندارد. شارع عذره را كه نجس كرده است، يعنى عذره حسيه را. و اما عذرهاى كه فرض كنيد او به حس نمی شود، فقط برهان او را كشف مىكند در فلسفه، شارع آنها را نجس نكرده است. اين اولا.
و ثانيا اين مطلب يادتان باشد، اين خيلى جاها به درد ما خواهد خورد. ما در بحث مياه گفتيم، گفتيم بر اينكه سرايت دو قسم است، يك سرايتى هست بالانتشار. مثلا فرض كنيد آب كه متغير می شود، چونكه نجس عذره به او ريخته شده است، دم ريخته شده است، آب متغير شد رنگش. اين تغير گفتيم بسراية بالانتشار است. چونكه اجزاء دم منتشر در آب شده است اين بواسطه او همينجور آب رنگش عوض شده است. يك سرايت بالخاصية است. كه مثل سرايت امراض كه در اشخاص می شود. يك سرايتى هست كه سرايت بالخاصيت مىگويند. سرايت بالخاصيت مثلا آبى هست كنارش در بيرون آب يك ميتهاى، يك جسدى افتاده است، بو كرده است. بويش گرفته فضا را، از آن جمله آب هم متغير شده است. اينجا سرايت اين بو از آن ميته به آب، بالانتشار نيست. اين بالخاصيت است كه آب خاصيتى دارد وقتى كه مجاور شد با شىء نتن، از بوى او بو در او حاصل می شود. نتن در او حادث می شود. اين انتقال عَرَض از معروض به معروض آخر نيست. انتقال عرضى است، حدوث عرضى است در معروضى بواسطه علتى كه آن علت مجاورت با اوست كه از اين سرايت بالخاصيت مىگويند. بدان جهت يا مؤمن، اينكه مىگوئى: وقتى كه زنكه آن كهنه بچه را بو مىكند مىبيند كه بو مىآيد، يا انسان دستش را به آنجا مىزند بو مىكند مىبيند كه بو مىآيد، اين به جهت اين نيست كه اجزاء صغار باقيست. اين بجهت آن تغير بالخاصيت است. چونكه خاصيت دارد بفرمائيد مجاور با اوست اين بو را گرفته است، اين اجزاى صغار را كشف نمىكند، كه اجزاء صغار باقيست. بدان جهت در ما نحن فيه بقاء الاثر و انتفاء الاثر اعتبارى ندارد. اثر به معنى لون و اينها بوده باشد و كذا الرايحه. بدان جهت اين را گذشتيم. (سؤال) آنجائى است كه دست زديد ديگر، معروضش همانجاست. اين حادث شده است در او مثل حدوث مثلا ريح در آن ماء. (سؤال) عرض مىكنم اولا ملاك نيست، و ثانيا بر اينكه در ما نحن فيه بو دادن آنجا دليل نمی شود كه اجزاء صغار باقيست. نه نمىگويد. شما فرض بفرمائيد شما يك قاشق مايع را زدهايد به شير. آن يك مايع يعنى يك قاشق پنير بود فرض كنيد. يك قاشق ماست بود، يك قاشق ماست را زديد به آن شير، يك حوض شير بود، همه حوض شد ماست. اين سرايت نيست. كه اين يك قاشق ماست سرايت كرده به تمام شير. اين خاصيت شير اين است. خاصيت اجسام هم همينجور است، بعض اجسام اين است كه اگر مجاور با شىء حارّ بوده باشد، خودش هم حارّ می شود. اين مجاورت علت است، احداث مىكند حرارت را در او. نه اينكه اين حرارت مال اين بود رفته آنجا. اينجور نيست. اين احداث بالخاصيت است و اين مسئله انتقال نيست. افرض اگر انتقال العرض از معروضى به معروض آخر محال بوده باشد و گفتيم نه، آن از دقت عقلى هم موضوع الحكم است، اين در ما نحن فيه بو دادن اين شىء كه بو مىدهد اين شىء متنجس بعد از شستن، دلالت نمىكند كه اجزاء عينيه باقيست.
بعد مىرسيم به شرط ثانى. شرط ثانى عبارت از اينست، [8]شرط ثانى شرط مهمى است، از شرايط تطهير بالماء اين است كه ماء در اثناء استعمال متغير به عين النجاسه نشود. مثلا مىبينيد بر اينكه زن كه آن كهنه را كه مىشورد، هر قدر كه مىشورد آن آب متغير از او خارج می شود. يا مثلا حيوانى را ذبح كردهاند، گردنش نجس است ديگر، چونكه خونى كه خارج شده است گردن را نجس كرده، قصاب می شورد دست مىزند، آن آب متغير مىريزد. مادامى كه آب متغير است به عين النجس، مادامى كه آب متغير است به عين النجس، شىء پاك نمی شود. بايد بر آن متنجس جارى بشود در آن اجسامى كه قابل عصر نيستند مثل بدن، و آن اجسامى كه قابل عصر هستند و بايد عصر بشوند مثل الثوب، آنوقتى پاك می شود وقتى كه عصر مىكنى ديگر آب متغير به عين النجس خارج نمی شود. يا موقعى كه از اين بدن رد می شود ديگر رد می شود از جارى می شود به اين بدن، ديگر متغير نيست. وقتى كه نازل می شود به زمين ديگر تغيرى ندارد. آب اگر متغير بشود به عين النجاست، مادامى كه اين آب متغير است، آن متنجس پاك نمی شود. آن وقتى پاك می شود كه اگر عصر كرديد ديگر آب متنجس نمىآيد يا اگر قابل عصر نيست، آن آبى كه جارى می شود ديگر متغير نيست. اين كلام در اين شرط واقع می شود كه آيا اين دليلش چيست. مسئله مسئله مهمهاى است. صور را اشاره مىكنيم يا بدون اشاره. فردا انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص107-108.
[2] وَ عَنْهُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ ع أَنَّ عَلِيّاً ع سُئِلَ عَنْ قِدْرٍ طُبِخَتْ وَ إِذَا فِي الْقِدْرِ فَأْرَةٌ- قَالَ يُهَرَاقُ مَرَقُهَا وَ يُغْسَلُ اللَّحْمُ وَ يُؤْكَلُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص206.
[3] و يشترط في التطهير به أمور بعضها شرط في كل من القليل و الكثير و بعضها مختص بالتطهير بالقليل أما الأول فمنها زوال العين و الأثر بمعنى الأجزاء الصغار منها لا بمعنى اللون و الطعم و نحوهما و منها عدم تغير الماء في أثناء الاستعمال و منها طهارة الماء و لو في ظاهر الشرع و منها إطلاقه بمعنى عدم خروجه عن الإطلاق في أثناء الاستعمال. و أما الثاني فالتعدد في بعض المتنجسات كالمتنجس بالبول و كالظروف و التعفير كما في المتنجس بولوغ الكلب و العصر في مثل الثياب و الفرش و نحوها مما يقبله و الورود أي ورود الماء على المتنجس دون العكس على الأحوط؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص107-108.
[4] و في محكي النهاية وجوب إزالة الرائحة دون اللون- إذا كان عسر الزوال- و عن القواعد ما ربما يفهم منه وجوب ازالة كل من اللون و الرائحة إذا لم يكن عسر في إزالتهما؛ سيد ابو القاسم موسوى خويى، التنقيح في شرح العروة الوثقى، مقرر ميرزا علی غروی، (قم، ...، چ1، ت1418ق) ج4(طهارة3)، ص8.
[5]و عن القواعد ما ربما يفهم منه وجوب إزالة كل من اللون و الرائحة إذا لم يكن عسر في إزالتهما؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج4، ص4.
[6] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ ع قَالَ: سَأَلَتْهُ أُمُّ وَلَدٍ لِأَبِيهِ فَقَالَتْ- أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ الْحَيْضِ فَغَسَلْتُهُ فَلَمْ يَذْهَبْ أَثَرُهُ- فَقَالَ اصْبَغِيهِ بِمِشْقٍ حَتَّى يَخْتَلِطَ وَ يَذْهَبَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص369ز
[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ لِلِاسْتِنْجَاءِ حَدٌّ- قَالَ لَا يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ- قُلْتُ فَإِنَّهُ يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ وَ يَبْقَى الرِّيحُ- قَالَ الرِّيحُ لَا يُنْظَرُ إِلَيْهَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص322.
[8] و منها عدم تغير الماء في أثناء الاستعمال؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص107.