درس سیصد و سی و نهم

مطهرات

(فصل) : في المطهرات، و هي اُمور‌ ، أحدها :الماء ، ‌وهو عمدتها لأنّ سائر المطهّرات مخصوصة بأشياء خاصّة بخلافه فإنّه مطهّر لكلّ متنجّس حتّى الماء المضاف بالاستهلاك ، بل يطهر بعض الأعيان النجسة كميّت الإنسان فإنْه يطهر بتمام غسله ، ويشترط في التطهير به اُمور بعضها شرط في كلّ من القليل والكثير ، وبعضها مختصّ بالتطهير بالقليل ، أما الأول فمنها : زوال العين والأثر بمعنى الأجزاء الصغار منها لا بمعنى اللون والطعم ونحوهما ، ومنها : عدم تغيّر الماء في أثناء الاستعمال ، ومنها : طهارة الماء ولو في ظاهر الشرع ،ومنها : إطلاقه بمعنى عدم خروجه عن الإطلاق في أثناء الاستعمال. وأما الثاني : فالتعدد في بعض المتنجّسات كالمتنجّس بالبول وكالظروف ، والتعفير كما في المتنجّس بولوغ الكلب ، والعصر في مثل الثياب والفرش ونحوها ممّا يقبله ، والورود أي‌ ورود الماء على المتنجس  دون العكس على الأحوط ».[1]

ادامه بحث در ارتباط با شرط دوم

مطلبى را خواستيم در ما نحن فيه ذكر كنيم ولو سابقا اين را ذكر كرده بوديم. ولكن احتمال داديم كه از يادها رفته باشد. يا بعضى‏ها نبودند. كه اين از وسوسه سامع خارج بشود سامع در اينكه استهلاك گفتيم انعدام موضوع نيست[2] بلكه استهلاك تبعيت حكميه است. آن عين مستهلكه باقى است ولكن تبعيت حكميه دارد به ماء معتصم و بدان جهت پاك مى‏شود،نه اين كه موضوع معدوم شده است. سابقااين جور گفته‏ايم، كه الان هم تكرار مى‏كنيم گفته‏ايم: اين‏ها كه شرط كرده‏اند استهلاك مضاف متنجس اين‏ها در ماء معتصم بوده باشد، سرش اين است كه اگر آب غير معتصم بشود، قليل بشود، يا مضاف نجس را در مضاف نجس ديگر ريخته‏اند كه كثير است اين استهلاك فايده‏اى ندارد. چرا؟ چون كه به مجرد ملاقات اين مضاف متنجس با آب قليل نجس مى‏شود آب قليل و استهلاك آن وقت ديگر فايده‏اى ندارد. مضاف متنجس رابه مضاف متنجس ديگر ريختن آن هم همين جور است به مجرد الاصابه همه‏اش نجس مى‏شود.اين‏ها مى‏فرموده‏اند: كه استهلاك،انعدام شیء است در ماء معتصم به ‏اين‏ها اين جور عرض مى‏كرديم مى‏گفتيم: پس ما فرض مى‏كنيم، يك مشت فضله موش را كه قاطى است به يك گونى از گندم، فضله موش نجس است قاطى شد به يك گونى از گندم، اين گونى گندم را برده‏اند به آسياب و آسياب اين گونى گندم را آرد كرد فضلات هم آرد شدند مستهلك شدند در اين آرد، فضلات موش مستهلك شد در آرد چه جورى كه شى در ماء معتصم مستهلك مى‏شود اين هم همين جور مستهلك شد در آرد الان بخواهيد يك ذره‏اش را در آرد پيدا كنيدنمى‏توانيدمستهلك شده قاطى شده بعد آمده‏اند اين گونى آرد را كه مستهلك شده است در اوفضله موش باكم وزيادش اين را آمده‏اند خمير كردند كسى كه ملتزم است استهلاك اين ادامه موضوع است بايدملتزم باشد كه اين خمير پاك است نان كه درست ميكنند مى‏خورند عيبى ندارد پاك است هيچ اشكالى هم نداردچراچون كه آنوقتى‏كه آرد كردند خوب گندم خشك بود اينها هم خشك بود وقتى كه آرد كردند مستهلك شده‏انداين فضلات موش استهلاك انعدام موضوع است يعنى موضوع اش رفت ديگر نيست، فضله موش نيست انعدام موضوع است بعد آورده‏اند آن آرد را كه مستهلك شده است در او فضلات موش يعنى منهدم شده است پاك است همه‏اش ديگر ريخته‏اند فرض كنيد توى آب توجه كرديد خمير كردند نان پخته‏اند همه‏اش پاك است اشكالى ندارد وقدر عين راعرض كرده‏اند معاصرين كه داشتيم كسانى كه خوب مى‏گفتند ما ملتزم مى‏شويم پاك است بخوريد گفتيم‏نمى شوداين معنا اين فرقى نيست كه فضله موش راقبلا فرض بفرماييد توى‏گندم بريزديااينكه فرض كنيد گندم را توى آب بريزد توجه كرديد آبى بريزد آن آب قليلى كه بعد از ريختن اين به حسب ارتكاز فرقى ندارد در هر دو صورت خميرى را نانى را خورده است كه در او فضلات موش بود ومتنجس شده بود به آن فضلات اين كه نمى تواند شخص بالارتكاز ملتزم بشود به جواز اكل اين نان‏ها كه نان‏هاپاك است و خميرشان هم پاك است نانشان هم پاك است اين دليل قطعى است براينكه استهلاك عرفا اين انعدام نيست والاّ اگر اين انعدام بود ديگراين ارتكاز نبوداين معلوم مى‏شود استهلاك اين انعدام نيست تبعيت حكمى است تبعيت حكمى فقط درماء كثير است در آرد نيست آن رواياتى كه در ماءكثير وارد شده بود كه د در او دوا بول مى‏كنند در او خمرى ريخته مى‏شود نمى‏دانم در اوتلغ فيه الكلاب و امثال ذلک امام فرمود مادامى كه متغير نشده است فتوضأ واشرب اين دليل اين بودكه اينها پاك شده‏اند اينها تبعيت حكمى پيدا كرده‏اند نه اينكه اينهاكه ريخته شده‏اند دراين آب معدوم شده‏اند. اين تبعيت حكمى مختص به ماء بود و اما در آرد اين جور نداريم در آرد همين جور است. آرد وقتى كه فضلات موش را دارد توجه كرديد بعد اين آرد را خمير كردند توجه كرديد آن نجس است، آن فضلات موش در آن هست ملاقات با آب كرده است. آب را نجس كرده است، آرد هم نجس شده است نانها هم نجس هستند اتكاز هم همينه. اين مطلبى بود كه سابقا گفته بوديم در بحث الاستهلاك چون كه بعضى‏ها نبوده‏اند يا از يادها رفته بود دوباره اعادش كرديم كه از شكى خارج بشود شخصى كه مسأله استهلاك اين انعدام موضوع نيست بلكه تبعيت حكميه است در آب. بعد كلام واقع مى‏شود در اين كه ايشان فرمود يعنى مرحوم سيد يزدى از شرايط تطهير به الماء اعم از اين كه ماء قليل بوده باشد يا كثير بوده باشد اين است كه در اثناء استعمال متغير نشود و الا اگر در اثناء استعمال متغير شد آن پاك نمى‏كند غسل به آن ماء. كلام در سه صورت واقع مى‏شود. تارةً كلام واقع مى‏شود در آن متنجسى كه به يك دفعه شستن پاك مى‏شود. متنجسى كه به يك دفعه شستن پاك مى‏شود و آن يك دفعه‏اى كه او را مى‏شوييم غسله‏اى است كه يتعقبها طهارت المحل. اين غسل تمام بشود مغسول پاك مى‏شود، متنجس مغسول. در اين غسلى كه يتعقبها طهارة المحل بايد در اثناء آب متغير نشود به عين النجاست. متغير نشود طعمش لونش او ريحش به عين النجاست متغير نشود و الا اگر متغير بشود فلا طهارت. اين يك صورت است. صورت ثانيه جايى است كه شى‏ء به يك دفعه شستن پاك نمى‏شود. مثل ثوب متنجس بالبول كه بايد دو دفعه شست او را به آب قليل يا با آب كر. حتى با آب كر كه مسئله‏اش خواهد آمد انشاء الله.

در اين ثوب متنجس به بول كه دو دفعه شستن لازم است ماء در اثناء متغير شده است به عين النجس ولكن در غسله‏اى متغير شده است كه لا يتعقبها طهارة المحل، بعد از اين غسله پاك نمى‏شود بايد يك دفعه ديگر شست. غسله، غسله‏اى است كه لا يتعقبها طهارت المحل بعد بايد غسل ديگر كرد. دو غسل معتبر است مرتين. اين هم صورت ثانيه. صورت ثالثه جايى است كه ماء در اثناء استعمال متغير بشود ولكن به اوصاف المتنجس. به عين النجاسه متغير نشود. به اوصاف متنجس متغير بشود. مثل اين كه مثلا ثوبى را كه رنگ كرده بودند، آن رنگهايى كه سابقا هم معلوم بود. تا يك زمانى مى‏شستى رنگ مى‏داد. الان هم هست. اين ثوب اين جورى متنجس شده بود به عين النجاسه. اين را كه مى‏شوييم در اين شستن در اثناء اين آب رنگ پيدا مى‏كند. اما رنگ مال خود ثوب است نه عين النجاستى كه در ثوب است. اين سه صورت در اينها بحث خواهيم كرد. فعلا كه اُس الاساس او است كلام در صورت اولى است. كه آب در اثناء متغير شده است. اثناء غسله‏اى كه بعد از آن غسله پاك خواهد شد. در اثناء متغير شده است. گفته‏اند: اين با اين غسله پاك نمى‏شود. كما اين كه ديروز گفتم بايد آنجورى بشويند كه عصر كه مى‏كنند ديگر آب متغير نمى‏شود، آب غير متغير خارج مى‏شود يا اگر قابل عصر نيست از جوامد است آب را بايد بريزند كه آن آبى كه نازل مى‏شود از آن متنجس غير متغيرا نازل بشود. تا آن حال نازل نشده است پاك نمى‏شود. خوب دليل بر اين چيست كه متغير نبايد بشود در اثناء؟

دليل اشتراط عدم تغيّر در مطهر بودن آب

دليل اين جور ذكر كرده‏اند كه آن مائى كه به او طهارت مى‏آورد به متنجس آن ماء بايد پاك بشود. وقتى كه آب در اثناء متغير شد، متنجس مى‏شود. وقتى كه متنجس شد لا يحصل به الطهاره. اين جور استدلال كرده‏اند. خوب اين استدلال اين اشكال را دارد. بله در مائى كه انسان با او متنجس را مى‏شويد آن آب بايد پاك بشود. اما قبل الاستعمال پاك بشود. قبل از اين شستن بايد پاك بشود. و اما به اين شستن به شروع شستن، در اثناء شستن نجس بشود او اشكالى ندارد. مسئله‏اش خواهد آمد. آن طهارتى در آب معتبر است كه آن طهارت قبل از غسل طهارت باشد. و اما تنجس الماء به آن غسل، به آن غسل خودش متنجس بشود، در اثناء به آن غسل متنجس بشود اين اشكالى ندارد. اينجا هم در اين اثناء آب به همين متنجس، تنجس پيدا كرده است. به اين شستن تنجس پيدا كرده است. اين اشكالى ندارد. اين جور اشكال را كرده‏اند كه اين اشكال را بايد گفت. در جواب اين جور فرموده‏اند، درست توجه كنيد، بحث، بحث مهمى است. گفته‏اند آنجايى كه شى‏ء متنجس را با آب قليل مى‏شويند، اين مقدمه است. شى‏ء متنجس را با آب قليل مى‏شويند و آن آبى كه هست در اثناء متغير نمى‏شود. مى‏شويند شى‏ء متنجس را با آب قليل، بله وقتى كه تمام شد آن شى‏ء پاك مى‏شود متنجس. در اين آب قليلى كه با شى‏ء متنجس را با او شده‏اند و متغير هم نشده است فرض اين است اينجا دو تا مسلك است بين فقها، يك مسلك اين است چون كه آب، آب قليل است وقتى كه رسيد به اين متنجس، به مجرد رسيدن نجس مى‏شود. خود آب نجس مى‏شود. ولكن وقتى كه اين شى‏ء را يعنى انسان شست عصر كرد، اين آبى كه مى‏ريزد همه‏اش نجس است. چون كه آب به مجرد رسيدن متنجس مادامى كه متنجس پاك نشده است، متنجس است، آب به آن متنجس نجس مى‏شود. وقتى كه اين آب را فشار داديم در اجسامى كه قابل فشار است يا اجسامى كه قابل فشار نيست از آنها ريخت اين آب نجس مى‏ريزد. از اين آب نجس يك خرده متخلف مى‏شود، در خود ثوب مى‏ماند. چون كه همه آب كه نمى‏آيد بيرون. بدان جهت فشار متعارف لازم است. بعد اگر فشار زياد بدهى باز آب مى‏آيد. پس آن آبى كه در ثوب مانده است و روى بدن يا آن جسم مانده است متخلف شده است او آب نجس است. ولكن حكم كرديم، حكم كرده‏اند و حكم خواهند كرد كه آن آب متخلف پاك مى‏شود. چرا؟

چون كه اين ادله‏اى كه وارد شده است در تطهير ثوب و بدن و ساير الاشياء بالماء القليل آنها اين طهارت متخلف مدلول التزامى آن ادله است. آن ادله ظاهرش اين است كه در خصوص تطهير و غسل بماء قليل واردند آن ادله كه به ماء القليل اگر متنجس را بشوييد متنجس پاك مى‏شود، تغير هم پيدا نكرده است. فرض آنجا است. آن متنجس پاك مى‏شود. يعنى پاك مى‏شود يعنى بالفعل پاك است بعد الغسل. كى مى‏تواند شارع حكم كند كه اين ثوب بالفعل پاك است، حكم مى‏كند به طهارت آن اجزاء مائيه كه متخلف است در آن ثوب. آنها را هم حكم به طهارت بكند. بدان جهت حكم كرده‏اند كه طهارت اين ماء متخلف مدلول التزامى آن ادله‏اى است كه امر مى‏كند به غَسل المتنجس به ماءالقليل. اين يك مسلك بود. صاحب اين مسلك چه چيز را ملتزم شد؟ ملتزم شد غساله وقتى كه از ثوب درآمد يا از بدن جارى شد در زمين ريخت يا در ظرفى شد او نجس است. خود غساله نجس است. و اما خود ثوب يا بدن پاك شده است. اين يك مسلك بود. مسلك ديگر عبارت از اين بود كه در تطهير به ماء القليل، نه، ما در ادله انفعال ماء قليل عموم اطلاقى نداريم كه ماء القليل در تمام صور نجس مى‏شود. ولو در آن صورتى كه ماء القليل وارد می شود بر متنجسى كه آن متنجس به او شسته می شود، دليل نداريم اصلا اين ماء قليل نجس می شود. ادله انفعال ماء قليل روايات خاصه‏اى در موارد خاصه بود و اين صورت را نمى‏گيرد اصلا. صاحب اين مسلك مى‏گويد: كه اين وقتى كه ثوب را شسته شد و ريخته شد غساله‏اش هم پاك است، چونكه دليل نداريم كه نجس است. آن غساله‏اى كه متنجس به او شسته شده است، ولو آب قليل بود، ولكن دليل نداريم، بلكه دليل داريم كه ثوب پاك شده، ثوب پاك شده است و دليل هم بر نجاست ماء نداريم. اينهم يك مسلك بود.

پس مى‏بينيد در ما نحن فيهى كه هست آن كسى كه مى‏گفت ماء قليل نجس می شود مطلقا بالملاقات ولكن ملتزم ميشد كه طهارت متخلف از ماء قليل در مغسول، لازمه و مدلول التزامى آن خطاباتى است كه امر مى‏كند به غسل بالاشياء. چونكه مدلول التزامى آنهاست، ملتزم ميشد. خوب بيائيد به ما نحن فيه. وقتى كه در ما نحن فيه ما ثوبى را كه متنجس به عين النجس است، به آبى شستيم، فرقى نمى‏كند كه آب آب قليلى بوده باشد يا آب كثيرى حوض كوچكى كه به اندازه كر بود آنجا شستيم ثوبى را كه در او عين نجس زياد بود. وقتى كه اين ثوب را كه در او دم كثيرى بود اين را توى آن حوض شستيم، يا با آب قليل شستيم كه هى آب كه مى‏ريزيم اين آب متغير می شود. خوب اگر به اين ماء متغير كه خون را قلع كرده است ثوب، اين آب متغير، خودش متغير شد. اين ثوب را فشار داديم يك مقدار كثيرى معظم آن آب متغير ريخت، يك مقدارش متخلف می شود ديگر. چونكه آب متغير بود. گفته‏اند بر اينكه دليل نداريم اينجا كه اين آب متغير متخلف پاك است. چه به كر شسته بشود چه به آب قليل شسته بشود اگر تغير الماء اثناء الغسله حاصل بشود، ما اگر بگوئيم كه اين هم غسل حساب می شود، بايد اينهم ثوب را پاك مى‏كند. بايد دليل پيدا كنيم كه آن مائى كه متغير است و متخلّف در ثوب است بعد العصر، يا متخلف در جسم است بعد الزوال معظمش، دليل پيدا كنيم كه آن آب متغير پاك شده است. دليل نداريم. بلكه اطلاقاتى كه مى‏گويد اذا تغير الماء، در صحيحه حريز بود، اذا تغير الماء، يعنى تغير الماء بعين النجاسه، اذا تغير الماء تنجس، اقتضا مى‏كند كه اين آب متغيرى كه در ثوب باقى مانده نجس است. آنوقت و هكذا روايات ديگرى كه بود مثل آن روايت ديگر كه و كذلك الدم اذا سال فى الماء، اگر ماء را تغيير داد، لون الماء را تغيير داد، اين دم اينجا لون الماء را تغيير داده است، اين دلالت مى‏كند كه اين آبى كه متخلف است اين نجس است، خوب وقتى كه آن آب متخلف نجس شد دليل بر نجاست داريم، پس ثوب پاك نمی شود. چونكه با نجاست اين آب متخلف ثوب چه جور پاك می شود؟!

جواب گفته‏اند: كه در ما نحن فيه دليل داريم كه اين آب متغير متخلف پاك است. او چى است؟ او اطلاقات الغسل. كه سألته از ثوبى كه اصابه البول يا اصابه الدم كه آنجا دارد اغسله، مطلقا فرمود، آن اطلاقش شامل می شود آنجايى كه ثوب را با آبى بشوريد و آن آب، قبلا پاك بود، ولكن به شستن متغير شده است، اطلاق اين ادله مى‏گويد اين آب پاك است. مى‏بينيد كه تعارض واقع می شود. در اين آب متغير متخلف تعارض واقع می شود. آن ادله‏اى كه مى‏گويد اذا تغير الماء تنجس، مى‏گويد آب متغير نجس است، چه متخلف عند الغسل بشود، چه غير متخلف عند الغسل بشود. ادله‏اى كه مى‏گويد الماء اذا تغير تنجس، مى‏گويد ماء متغير نجس است، چه متخلف در مغسول باشد، چه متغير در مغسول نباشد، و آن ادله‏اى هم كه مى‏گويد اغسل بالماء آنها هم مطلق است. مى‏گويد چه آن ماء عند الغسل متغير بشود به عين النجاسه مثل اين فرض، يا نشود. نشود كارى ندارد ادله اذا تغير الماء تنجس. يا مثلا دمى را توى حوضى ريخته‏اند حوض متغير شد، اذا تغير الماء تنجس، ادله اغسل ماء كارى ندارد آنجا. اينجا محل اجتماعشان می شود. ادله اذا تغير الماء تنجسى كه هست مى‏گويد اين آب متخلف متغير نجس است اغسل بالماء مى‏گويد نه، اين ثوب پاك شده است. وقتى كه اين دو تا ادله مقتضايش اين شد، يكى از دو حرف را بايد بزنيد. يا بايد بگوئيد كه ملتزم می شويم ثوب نجاست اوليه را از دست داده است، از او پاك شده است، ولكن يك نجاست ثانويه پيدا كرده است، و آن اين است كه با اين آب متغير باز نجس شده است. يا بايد اين را بگوئيد. اين را اگر گفتيد خلاف ظاهر ادله است، چونكه ظاهر ادله اغسل بالماء معنايش اين است كه بعد الغسل طهارت فعليه حاصل می شود بر مغسول. شما ملتزم شده‏ايد بر اينكه طهارت شأنيه حاصل شده. طهارت فعليه نيست، بالفعل نجس است، اين خلاف الادله است. خلاف ادله تطهير النجاسات است بالماء. چونكه مدلول آنها اين است كه بعد از غسل پاك است. و اين بعد الغسل بالفعل پاك است معارض دارد، ادله اذا تغير الماء تنجس، مى‏گويد اين آب متغير تنجس دارد، و تعارض هم بالخصوص و بالعموم من وجه است. جاى تخصيص نيست. ادله اغسل بالماء باطلاق مى‏گيرد صورت تغير را، مثل آن تطهير بماء قليل نيست كه آنجا لازمه‏اش بود، اطلاق نبود. آن كسى كه مى‏گفت: ماء قليل مطلقا نجس می شود، لازمه ادله اغسل اين بود كه ثوب طهارت فعليه پيدا كند. آن ماء قليل متخلف پاك بشود. و الا ادله اغسل لغو می شود بالماء القليل. اينجا اين جور نيست. اينجا ادله اغسل بالماء هم آن صورت را مى‏گيرد كه ماء متغير نشود، آنجا معارض ندارد اثناء الغسل. و هم شامل می شود باطلاق آن صورتى را كه ماء در اثناء متغير بشود. هر دو صورت را مى‏گيرد. در اين صورت ثانيه كه در اثناء متغير شده، ادله اذا تغير الماء تنجس، معارضه مى‏كند. آن ادله مى‏گويد: ماء متغير شد نجس می شود، چه در غير مقام الغسل، و غير المتخلف فى المغسول باشد يا متخلف فى المغسول باشد، همه‏اش نجس است. بدان جهت تعارض واقع می شود، طهارت فعليه را بايد ملتزم بشويم اگر ملتزم شديم. وجه اول رفت، وجه دوم اين است كه هر دو تساقط مى‏كند. چونكه معارضه شد ديگر، اطلاقين تساقط مى‏كنند. بعد از تساقط به چه چيز نوبت مى‏رسد؟ به استصحاب بقاء نجاست ثوب. نمى‏دانيم كه اين ثوب آن وقتى كه نشسته بوديم اين غسل را كه متغير شد آب در اثناء، قبل از اينكه اين غسل واقع بشود اين نجس بود، نمى‏دانيم با اين شستن اين جورى پاك شد يا نه؟ استصحاب مى‏گويد:س نه نجس است.

و اگر كسى گفت اين استصحاب در شبهه حكميه است آخر، اين جور است. و استصحاب در شبهه حكميه به درد نمى‏خورد، استصحاب حجيت ندارد بر شبهات حكميه. چونكه اينجا شك داريم كه شارع حكم كرده است به طهارت مغسول بالماء المتغير اثناء الغسل يا حكم نكرده است؟ حكم كرده به بقاء نجاستش. اينجا شبهه شبهه حكمى است. در خارج اشتباه نداريم كه با آبى شسته‏ايم كه در اثناء متغير شده است. در خارج شكى نداريم. شك در اين است كه حكم شرعى اين چيست؟ شارع به اين جور غسل چه جور حكم كرده، چونكه ادله معارضه كرد. شبهه شبهه حكمى است، استصحاب جارى نيست، خدا بگذارد قاعده طهارت. كل شى‏ء طاهر حتى تعلم انه قذر. نتيجه چه می شود؟ نتيجه اين می شود كه در ما نحن فيه، غسل بمائى كه در اثناء متغير شده است اشكالى ندارد، ثوب را پاك مى‏كند. خوب اين اشكال اين جور است. از اين اشكال جواب گفته شده است كه نه، اينجا نوبت به اصل عملى نمى‏رسد، اگر نوبت به اصل عملى ميرسيد بله، يا مورد مورد استصحاب بود يا مورد مورد قاعده طهارت بود. ولكن نوبت به اصل عملى نمى‏رسد. چرا؟ چونكه ما مطلقاتى داريم و آن مطلقات اين است كه شيئى كه متنجس شد، تنجسش باقى مى‏ماند. شى‏ء اگر تنجس، آن تنجس باقى مى‏ماند. معنايش اين است كه هر كار بكنى آن تنجس باقى مى‏ماند. يك جا را يقين داريم كه اگر به مائى بشوريم كه در اثناء متغير نشود، اين نجاست مرتفع می شود از ثوب يا بدن. و اما اگر در غير اين صورت هم تخصيصى خورده است كه ديگر نجس نمى‏ماند، يكى از صورتهايى كه غسل بماء متغير به اثناء است. دليل كه تمام نشد بر تخصيص، تمسك بر آن عموم مى‏كنيم، تمسك بر آن مطلق مى‏كنيم، حكم مى‏كنيم كه شى‏ء در نجاستش باقيست. خوب آن عموم كجاست كه دلالت بكند هر شيئى كه نجس شد، نجاستش باقى مى‏شود؟ اگر اين جور دليل پيدا كرديم كه خيلى حرف حرف متينى است. اگر شيئى نجس شد نجاستش باقى مى‏شود عموم است ديگر، در يك جا دليل پيدا كرديم كه نجاست مرتفع شده، تخصيص مى‏زنيم اين را، تقييد مى‏كنيم. و الا اگر دليلى پيدا نكنيم آنوقت تمسك به اين عموم مطلق مى‏كنيم. اين عموم مطلق را ديگران اين جور گفته‏اند.

مطلقات دال بر بقاء نجاست

موثقه عمار

آن موثقه عمار است[3] در باب 37 از ابواب النجاسات، روايت چهارمى است. در آن موثقه عمار هست كه «كل شى‏ء نظيف حتى تعلم انه قذر فاذا علمت فقد قذر» ، هر شيئى حكم می شود به پاكى او حتى اينكه بدانى كه نجس است. «فاذا علمت» وقتى كه فهميدى كه نجس است، «فقد قذر». او ديگر نجس می شود. يعنى بر همان نجاست، وقتى كه فهميدى نجس است، فقد قذر يعنى قذارتش مى‏ماند. از «اذا» در «فاذا علمت» چه چيز را فهميدی؟فاذا علمت كه اين شى‏ء نجس است، وقتى كه فهميدى كه نجس است، فقد قذر نجاستش مى‏ماند. خوب اين همان دليل ديگر. شى‏ء وقتى كه فهميديم، چونكه وقتى كه نفهميديم كه نجس است محكوم به اصالة الطهاره بود. وقتى كه نجاست را فهميديم فقد قذر، ديگر نجاستش باقى مى‏ماند. فاذا علمت، يعنى قذارت واقعيه را فهميدى، فقد قذر او ديگر نجاستش باقى مى‏ماند. اين را فرموده‏اند. ولكن (سؤال) چه چيز را پس من فهميده بودم؟ مثل اينكه هضم نشد حرف من. چه چيز را شما فهميديد؟ كل شى‏ء نظيف حتى تعلم انه قذر. فاذا علمت، وقتى كه فهميدى، چه چيز را فهميدى؟ فقد قزر، اين جواب است. اذا علمت القذر فقد قذر. اين جور می شود ديگر. هضم كن. معده هضم مى‏كند اين مطالب را، معده ذهن. فاذا علمت يعنى فاذا علمت انه قذر فقد قذر. ديگر نجس شده است، يعنى نجاستش مى‏ماند. آن عيبى ندارد، محكوم به اصالة الطهارت است. وقتى كه فهميدى اين نجس است ديگر نجاستش مى‏ماند. بدان جهت هر وقت دليل پيدا كرديد كه اين نجاست مرتفع شده، رفع يد از او می شود، و الا اشكال پيدا مى‏كند. ولكن اين حرف مبتنى است بر اينكه فاذا علمت انه قذر فقد قذر، بيان حكم شرعى باشد. ولكن ظاهر اين است كه اين بيان غايت اصالة الطهارة است، يعنى كل شى‏ء نظيف حتى تعلم انه قذر. غايت اصالة الطهارت، علم به قذارت است. فاذا علمت انه قذر فقد قذر، يعنى ديگر اصالة طهارت نيست. وقتى كه فهميدى قزر است ديگر حكم به نظافت ظاهريه نيست. اين روايت بهتر اين بود به اين روايت استدلال بشود كه بعد العلم بالقذارت شى‏ء در او قاعده طهارت جارى نمی شود، در آن قذارت‏ها. اگر شما فهميديد شيئى نجس است بعد از فهميدن در آن نجاست اگر شك هم كرديد، جاى كل شى‏ء نظيف نيست، اصالة الطهاره معتبر نيست. اين اصالة الطهارت كه در اشياء معتبر است اين در صورتى معتبر است كه علم به قذارت پيدا نكنيد، علم به قذارت پيدا كرديد بعد ديگر شك در آن قذارت، ولو شك در بقاءها، نه شك ساده، شك در آن قذارت يعنى شك در بقائش مورد اصالة الطهاره نيست. يعنى بايد احراز طهارت كنيد. اين همان حرفى است كه در صحيحه زراره هم وارد شده بود كه حتى يقين، وقتى كه فهميدى ثوبت نجس است بايد بشورى تا يقين پيدا كنى. حتى تكون على يقين من طهارتك. ولو آن شبهه موضوعيه بود، شبهه حكميه را نمى‏گرفت آن صحيحه زراره. ولكن اين روايت هم شبهه موضوعيه و هم شبهه حكميه را مى‏گيرد. بعد از اينكه فهميديد شيئى نجس است در آن شى‏ء ديگر شك در آن قذارت كرديد، ديگر حكم به نظافت نمى‏شود. نتيجه اين می شود كه شستن به آب متغير فايده ندارد. چونكه علم پيدا كرديم اين شى‏ء نجس است، بعد در اين نجاست شك مى‏كنيم ثوب متنجس در نجاستش باقيست يا نه؟ جاى اصالت الطهاره نيست.

ما يك دليل ديگرى داريم كه آن دليل ديگر اينست كه نه، اينجا جاى اصل عملى نيست اصلا. بعد از اينكه ادله تعارض كرد يعنى ادله غسل بالماء معارضه كرد با آن ادله‏اى كه مى‏گفت الماء اذا تغير تنجس، معارضه كرد، رجوع به عام فوق مى‏كنيم. عام فوقى داريم، چه عام فوقى؟ و آن عام فوق مى‏گويد: اين آب متغير متخلف نجس است. همين مدلول آن عام فوق اين است. اين آب متغير متخلّف نجس است. او چيه؟ او موثقه سكونى است. مى‏گويد «الماء يطهر و لا يطهر».[4] آب پاك مى‏كند اما اگر خودش نجس شد خودش پاك نمی شود. الماء يطهر و لا يطهر. آب پاك مى‏كند، اما اگر نجس شد خودش پاك نمی شود. اين يك عامى است، هر آبى را مى‏گيرد، متغير باشد، هر آبى نجس شد، او پاك نمی شود. منتهى در يك جا در آن آب قليل كه شى‏ء را با او شسته بوديم با آب قليل، متغير نشده بود، آب قليل بناء بر اين بود كه نجس بود آخر، متخلف شد آنجا پاك شد آخه آن متخلف. آنجا دليل داشتيم. چونكه عام است ديگر. الماء يطهر آن روز گفتيم كه طهارت حكميه اعتباريه را مى‏گويد. ولا يطهر يعنى طهارت اعتباريه پيدا نمى‏كند بعد التنجس. اين يك عامى است. از اين در آن مورد به دليل خارج شديم كه در آب قليل متخلف در ثوب كه شسته بوديم آنجا ادله اغسل بالماء القليل گفت نه، به عصر پاك می شود اين آب متنجس. آبى كه قبلا متنجس بود بعد العصر پاك می شود. آن ادله ديگر كه در تطهير مياه نجسه وارد شده بود كه متصل به معتصم شد، آب نجس پاك می شود، او را صحيحه بزنطى گفت لان له ماده. در ماء حمام بود كه ماء الحمام يطهر بعضه بعضا. آن اتصال به معتصم بود. آنجا رفع يد كرديم. اما در ما نحن فيه دليل نداريم كه اين آب متغير متخلف پاك شده است. عصر وقتى كه ثوب را عسر كرديم اين آب متغير متخلف پاك می شود. يا از جسم وقتى كه معظمش نازل شد به نزول، بقيه را پاك مى‏كند. دليل نداريم به او. الماء يطهر و لا يطهر به عمومش تمسك مى‏كنيم و نتيجه اين می شود، جاى اصل عملى نيست. آبى كه استعمال می شود به استعمال بايد متغير نشود.

يك چيزى هم بگويم كه ديروز گفتم. اصلا در بعضى موارد كه آب متغير متخلف می شود در ثوب، عنوان غسل محقق نمی شود. چونكه تغير الماء، ديروز گفتم، تارة تغيرش به سرايت انتشارى است، مثل عذره و دم. چونكه ثوب متلوث به عذره بود هى آب ريختيم كه آب هنوز متغير است به اين عذره، ذرات العذره، ولكن از ثوب رفته. اينجا اگر ثوب را عسر كرديم باز آب متغير مى‏آيد، اگر عسر زياد كرديم، اين كاشف از اين است كه اصلا اجزا نرفته. چونكه آن اجزايى كه با آب است آن آب در ثوب است. پس آن اجزاء در ثوب است. اصل آن اجزاء صغار جداى از ثوب نشده است. چونكه با آب است، آب هم با ثوب است. يا آبى است كه روى بدن وايستاده متخلف شده است و آن آب هم متصل به بدن است، آن اجزاء متصل به بدن است، ملاقات به بدن دارد. ديروز گفتيم در آن تغير و سرايت انتشارى اجزاء به حسب نظر عرفى هم باقى هستند، چونكه سرايت سرايت انتشار اجزاء است، ازاله عين نشده است. علاوه بر اين جهت كه اين در مطلق موارد تغير نيست‏ها، در تغير بالرايحه و اينها نيست، تغير انتشارى است فقط، عمده الماء يطهر و لا يطهر. و الحمد لله رب العالمين



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص107-108.

[2] سيد حکيم (ره) در مستمسک استهلاک را چنين تعريف کرده است: « أن الاستهلاك عبارة عن انعدام العين بما لها من‌المفهوم العرفي فينعدم وصفها». سيد خويی (ره) استهلاک رابه گونه ی ذيل تعريف کرده است: « الاستهلاك من الهلاك و هو بمعنى انعدام الشي‌ء بتمامه انعداماً عرفياً و زوال حيثية الوجود عنه من غير أن يبقى منه شي‌ء ظاهراً و إن كان باقياً حقيقة»؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص104 و سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي‌، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره‌، چ1، 1418ق)ج4، ص171.

[3]  كُلُّ شَيْ‌ءٍ نَظِيفٌ حَتَّى تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِرٌ- فَإِذَا عَلِمْتَ فَقَدْ قَذِرَ وَ مَا لَمْ تَعْلَمْ فَلَيْسَ عَلَيْكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج30، ص467.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمَاءُ يُطَهِّرُ وَ لَا يُطَهَّرُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص134.