درس سیصد و چهل و هفتم

مطهرات

مسألة 4: « يجب في تطهير الثوب أو البدن بالماء القليل من بول غير الرضيع الغسل مرتين‌، وأما من بول الرضيع الغير المتغذّي بالطعام فيكفي صبّ الماء مرّة ، وإن كان المرتان أحوط ، وأما المتنجّس بسائر النجاسات عدا الولوغ فالأقوى كفاية الغسل مرّة بعد زوال العين فلا تكفي الغسلة المزيلة لها إلّا أن يصبّ الماء مستمرّاً‌ بعد زوالها والأحوط التعدشد في سائر النجاسات أيضاً ، بل كونهما غير الغسلة المزيلة ».[1]

مطلقات دال بر کفايت غسل مرة در ساير نجاسات غير از بول

كلام در مطلقاتى بود كه مقتضاى آن مطلقات اين بود، چيزى كه متنجس مى‏شود، به غير البول من ساير النجاسات در تطهير آن اشياء، غَسلها مرة كافى است. طبيعى الغسل در آنها مطهر است و طبيعى الغسل محقق مى‏شود به غَسلها مرة. اين مطلقات را خدمت شما بيان كرده‏ايم. آنى كه من حيث السند و من حيث الدلالة تمام بود. و بعضى‏ها مطلقات ديگرى را هم فرموده‏اند. كه آن مطلقات به نظر قاصر ما اطلاق ندارند و نمى‏شود به آنها تمسك كرد و اثبات كرد بر اين كه طبيعى الغسل مطهر است.

صحيحه زراره

يكى از آن مطلقات صحيحه زراره را گفته‏اند. صحيحه زراره در باب سى و هفت من ابواب النجاسات. آنجا روايت اولى است. [2] «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ »

 ، همان مزمره زراره است كه در باب استصحاب به او تمسك مى‏شود. در صدر او دارد كه «أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ رُعَافٍ أَوْ غَيْرِهِ- أَوْ شَيْ‌ءٌ مِنْ مَنِيٍّ »إِلَى أَنْ قَالَ- فَإِنْ ظَنَنْتُ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَهُ وَ لَمْ أَتَيَقَّنْ ذَلِكَ- فَنَظَرْتُ فَلَمْ أَرَ شَيْئاً ثُمَّ صَلَّيْتُ فَرَأَيْتُ فِيهِ- قَالَ تَغْسِلُهُ وَ لَا تُعِيدُ الصَّلَاةَ قُلْتُ لِمَ ذَاكَ قَالَ- لِأَنَّكَ كُنْتَ عَلَى يَقِينٍ مِنْ طَهَارَتِكَ ثُمَّ شَكَكْتَ- فَلَيْسَ يَنْبَغِي لَكَ أَنْ تَنْقُضَ الْيَقِينَ بِالشَّكِّ أَبَداً- قُلْتُ فَهَلْ عَلَيَّ إِنْ شَكَكْتُ فِي أَنَّهُ أَصَابَهُ شَيْ‌ءٌ أَنْ أَنْظُرَ فِيهِ- قَالَ لَا وَ لَكِنَّكَ إِنَّمَا تُرِيدُ أَنْ تُذْهِبَ الشَّكَّ- الَّذِي وَقَعَ فِي نَفْسِكَثوب من دم رعاف اصابت كرد يا دم دم غير رعاف يا غير دم رعاف كه ساير النجاسات است. او شى‏ء من المنى ذكر خاص بعد العام است. از مجموعه صحيحه ظاهر مى‏شود كه دم يا منى و غير ذلك من باب المثال است. مراد مطلق اصابت نجاست به ثوب است. به قرينه اين كه حتى اين كه انسان على يقين من طهارته بوده باشد بعد العلم بنجاسه. خصوص اينها نظر نيست. مطلق النجاست است.

 آنجا دارد كه« فَإِنْ ظَنَنْتُ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَهُ وَ لَمْ أَتَيَقَّنْ ذَلِكَ- فَنَظَرْتُ فَلَمْ أَرَ شَيْئاً ثُمَّ صَلَّيْتُ فَرَأَيْتُ فِيهِ» آنى كه قبلا ظن كرده بودم بعد از صلاة ديدم او را. «قَالَ تَغْسِلُهُ وَ لَا تُعِيدُ الصَّلَاةَ». ثوب را مى‏شويى ولكن اعاده صلاة را نمى‏كنى. چونكه علم به نجاست ثوب نداشتى. گفتيم مع العلم بالنجاسة طهارت ثوب معتبر است والا اگر علم نداشته باشد نمازش صحيح است. آنجا دارد كه «وَ لَمْ أَتَيَقَّنْ ذَلِكَ- فَنَظَرْتُ فَلَمْ أَرَ شَيْئاً ثُمَّ صَلَّيْتُ فَرَأَيْتُ فِيهِ- قَالَ تَغْسِلُهُ وَ لَا تُعِيدُ الصَّلَاةَ». و هكذا فقرات ديگر. فرموده‏اند بر اين كه در اين روايت نفرمود كه تغسله مرتين. مطلق تغسل، مطلق الغسل را مطهر شمرده‏اند. و بما اين كه خصوص نجاستى دون نجاست منظور نظر نيست مراد مطلق النجاست است اين روايت اين صحيحه دلالت مى‏كند، مطهر ثوب از مطلق النجاسه طبيعى الغسل است. ديگر ثوب هم با غير ثوب فرقى ندارد. اگر بنا شد در ثوب طبيعى الغسل مطهر شد در ساير متنجسات هم طبيعى الغسل مطهر مى‏شود. چونكه ثوب اشدّ است حالش از ساير الاشياء. اين را فرموده‏اند ولكن مى‏دانيد كه اين درست نيست اين استدلال به اين اطلاق نمى‏شود تمسك كرد. اين زراره مى‏دانست كه نجس را بايد تطهير كرد. ثوب وقتى كه نجس شد تطهير كرد و نماز خواند و مى‏دانست هم كه چه جور بايد تطهير كرد. اين سؤال از فروعات مى‏كند. مى‏گويد كه با نجسات واقعيه نماز خواندم و بعد از نماز فهميدم كه با نجاست واقعيه نماز خوانده‏ام. بعد سوال مى‏كند بر اين كه با نيسان النجاسه نماز خوانده‏ام كه همان در صدر روايت است. چون فهميدم ثوبم نجس شده است وقت نماز رسيد و نيست ان بثوبى شيئا. همين نجسى كه فرض شده است فاعلم اثره، جاى ثوب را نشان گذاشتم كه بشويم فصلّیتُ الصلاة و نيستُ ان بثوبى شيئا. يادم رفت كه ثوبم نجس است فصليت فيه. امام آنجا مى‏فرمايد كه تغسل الثوب و تعيد الصلات. هم صلاة را اعاده مى‏كنى هم ثوب را مى‏شويى. اين تغسل الثوب و تعيد الصلاة معنايش اين است كه صلاة آن صلاتى كه سابقا خوانده‏ايد به درد نمى‏خورد اين تغسل به جهت اين است كه بايد با ثوب طاهر نماز را اعاده كنى. اينجا مى‏فرمايد در اين صورت جهل كه نه، اعاده نماز لازم نيست ولكن ثوبت را بايد براى صلوات ديگر بشويى.

 اما ثوب در مقام اين كه طبيعى الغسل مطهر او است زراره از اين سؤال نكرده بود كه ثوب را بول اصابت كرده است يا نجس اصابت كرده است چه كنم؟ مثل آن رواياتى كه اصاب ثوبى بولا امام فرمود اغسله مرتين. حكم صلاة را مى‏پرسد زراره. حكم تطهير ثوب را مى‏دانست. حكم صلاة را مى‏پرسد كه طهارت عَنْ جهلّ فى نجاسةٍ واقع ميشود. و اخرى ان نيسان النجاسه واقع مى‏شود و ثالثة به جهل در اثناء معلوم مى‏شود كه صلاتش نجس بود و غير ذالك. صورت علم اجمالى را مى‏پرسد كه فهميده‏اند كه به ثوب اصابت كرده است نجس، نمى‏دانم به كجايش. آنجا مى‏فرمايد همه‏اش را بشور. شك كرده‏ام چه جور؟ مى‏فرمايد در شك لازم نيست بشويى. اين حكم صلاة را مى‏پرسد. مع الجهل بالنجاسه، مع الشك فى النجاسه. مع نيسان فى النجاسه اين صحيحه در مقام بيان اين است. و اما ثوب نجس مى‏شود و مطهرش چيست؟ او را زراره خودش مى‏دانست قبلا. سؤال مى‏كرد كه يادم رفت بشويم نماز خوانده‏ام همين جور. بعد گفت گمان كرده‏ام ولكن نديده‏ام نماز خوانده‏ام بعد ديده‏ام. اين در مقام بيان حكم صلاة است و استفسار از حكم صلاة است در مقام بيان مطهر نيست اين روايت كه به اطلاقش تمسك بكنيم.

موثقه عمار

و يكى از رواياتى كه باز به او تمسك شده است كه مطلق الغسل مطهر است موثقه عمار ساباطى است. موثقه عمار ساباطى در باب چهل و پنج از ابواب النجاسات است. روايت هشتمى است[3] و باسناد الشيخ عن محمد ابن احمد ابن يحيى كه سندش صحيح است عن احمد ابن حسن ابن على ابن فضال كه برادر على ابن فضال است عن عمرو ابن سعيد مدائنى عن مصدق ابن صدقه عن عمار ساباطى سند فطحی هستند. همان سند مكرر ولكن ثقات هستند. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ لَيْسَ عَلَيْهِ إِلَّا ثَوْبٌ» يك لباس دارد «وَ لَا تَحِلُّ الصَّلَاةُ فِيهِ» صلات هم در او حلال نيست از جهت اين كه نجس است. خوب چون كه دارد «وَ لَيْسَ يَجِدُ مَاءً يَغْسِلُهُ» آب ندارد كه او را بشويد. معلوم مى‏شود كه ثوب نجس است. «كَيْفَ يَصْنَعُ» ؟ چكار بكند؟ امام عليه السلام فرمود: «قَالَ يَتَيَمَّمُ وَ يُصَلِّي» تيمم بكند و نماز بخواند «فَإِذَا أَصَابَ مَاءً غَسَلَهُ وَ أَعَادَ الصَّلَاةَ». وقتى كه به آب رسيد ثوب را مى‏شويد و نماز را اعاده مى‏كند. ثوب را مى‏شويد ديگر استسار نكرد كه كدام نجس اصابت به ثوب كرده است؟ چرا متنجس است. در مطلقش فرمود اذا وجدا ماء غسله. بشويد. نفرمود غسله مرتين. نفرمود دو دفعه بشويد، تفصیل هم ندارد معلوم مى‏شود در مطلق النجس طبيعى الغسل كافى است و اعاد الصلاة، صلاة را هم اعاده مى‏كند.

سابقا گفتيم اين اعاده صلاة بواسطه تيمم است. كسى كه تيمم كرده است و نماز را خوانده است مستحب است برايش ولو بعد خروج الوقت آب پيدا كرد آن نماز را اعاده كند. اعاده هم به معناى لغوى است. يعنى تكرار كند. قضاء را هم مى‏گيرد. سابقا بحث كرديم. اين روايت هم مثل صحيحه زراره است. چون كه اين راوى مى‏دانست كه اگر آب داشته باشد بايد بشويد و چه جور بشويد. اين روايت در مقام بيان او نيست. در مقام بيان اين است كه آب نداشت طهارت ثوب شرط صلات است، آب هم كه ندارد تطهير كند، چه كار كند؟ عريان نماز بخواند يا با اين ثوب نماز بخواند. وظيفه‏اش را مى‏پرسيد يا اصل نماز خواندن لازم نيست. چون كه ثوب طاهر ندارد. امام عليه السلام مى‏فرمايد: يتيمم و يصلى فاذا اصاب ماء يعنى مادامى كه غير متمكن از آب است صلاة در اين ثوب مجزى است. وقتى كه آب پيدا كرد ديگر بايد آن وقت تحصيل طهارت كند. اما تحصيل طهارت به چه مى‏شود؟ به طبيعى الغسل مى‏شود يا غسل مرتين بشود؟ اين روايت در مقام بيان اين نيست. و اين را خود سائل هم مى‏دانست كه آب داشته باشد چه جور بشويد؟ خودش مى‏دانست اين را. بدان جهت اين روايات در مقام بيان نيستند بدان جهت عمده همان است كه سابقا ذكر كرديم. عرض مى‏كنم بر اين كه، ما حتى از روايات سابقى، روايتى را پيدا كرديم و خدمت شما ذكر كرديم اگر ثوب متنجس به بول بشود كه در او دو دفعه شستن معتبر است اگر ثوب متنجس به بول‏ نشود ولكن متنجس بشود به متنجس بالبول. به خود بول متنجس نشده است ثوب و بدن. ولكن به آنى كه متنجس به بول است متنجس شده است. همان صحيحه عيٌ را پيدا كرديم كه آن صحيحه عيص دلالت مى‏كرد كه آن فخذش ولو متنجس شده است به عرقى كه متنجس شده است آن عرق فرض بفرماييد به آن ذكرى كه متنجس به بول است طبيعى الغسل كافى است.

مفاد روايت عيص

 بعضى‏ها در اين متنجس بالبول يك روايت عيص ديگرى را ذكر كرده‏اند كه او دليل مى‏شود بر اين كه در آنى كه متنجس بالبول است او هم اصابت بكند به ثوب يا به بدن اصابت بكند طبيعى الغسل مطهرش است. اين روايت عيص كه هست اين روايتى است كه شهيد قدس الله نفسه الشريف در ذكرى اين روايت را از عيص نقل كرده است.[4] مى‏گويند محقق هم نقل كرده است[5] اين روايت را. در باب نهم از ابواب ماء المضاف روايت چهاردهمى است. وروى الشهيد فى الذكرى و غيره و غير شهيد هم ذكر كرده است. «عَنِ الْعِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ » سوال كردم از مردى كه «أَصَابَهُ قَطْرَةٌ مِنْ طَشْتٍ فِيهِ وَضُوءٌ». از مردى سؤال كردم كه اصابت كرده است به او به بدنش يا به ثوبش، فرقى نمى‏كند قطرة من طشت، قطره‏اى از تشتى اصابت كرده است كه فيه وضوء. در آن تشت غساله است. وضوء يعنى ماء الغساله. آن آبى كه ماء غساله است از او ترشح كرده است قطره‏اى. «فَقَالَ إِنْ كَانَ مِنْ بَوْلٍ أَوْ قَذَرٍ فَيَغْسِلُ مَا أَصَابَهُ». آن وضو، آن غساله بول بوده باشد يا غساله قذر آخرى بوده باشد. آنى را كه اصابت كرده است مى‏شويد. يعنى طبيعى الغسل مطهرش است فيغسل ما اصابه، مرتين ندارد. بول باشد يا غير بول باشد فرقى ندارد. متنجس به او به طبيعى الغسل پاك مى‏شود. به اين روايت عيص تمسك كرده‏اند. در اين روايت عيص جهاتى از اشكال است. يك اشكال در ناحيه اين است كه اين مضمره است. سألته عن رجل اصابه قطرة من طشت فيه وضوء. در او وضو است خوب اين مضمره چه جور حجت بشود؟ گفته‏اند اشكالى ندارد چون كه اين عيص ابن القاسم از اجلا است امثال زراره است. كه اينها از غير الامام عليه السلام محتمل نيست اينها سؤال كرده باشند حكمى را سؤال كنند مثل زراره و مثل عيص ابن القاسم. بدان جهت اين مثل سألت ابا عبد الله عليه السلام است. هيچ اشكالى ندارد. خوب اينجا اين روايتى كه هست اين روايت كه روى الشهید فى ذكرى عن عيص ابن القاسم. خوب شهيد كه نمى‏تواند از عيص ابن القاسم كه از اصحاب امام صادق سلام الله عليه است بلا واسطه نقل حديث بكند. اين روايت مرفوعه است. مرفوعه كه شد از اعتبار مى‏افتد. سند را ذكر نشده است تا ما ببينيم كه اين كي ‏ها هستند در سند؟ ثقات هستند عمل كنيم، غير ثقات هستند بگوييم كه اين روايت به درد نمى‏خورد. فرموده‏اند بر اين كه اين كه شهيد مى‏گويد روايت مى‏كند، مى‏گويد: از خود عيص، مى‏گويد روى العيص مثلا اين جور مى‏گويد اين معلوم است كه اين را شهيد يا محقق از اصلى نقل مى‏كند، اصل از كتاب عيص ابن القاسم. از اصل عيص ابن القاسم نقل مى‏كند. چنان آن اصل قطعى الانتساب بود به عيص ابن القاسم. قطعى بود كه اين كتاب عيص ابن القاسم است. چون كه پيش شهيد يا محقق قطعى بود كه اين كتاب انتسابش به عيص ابن القاسم قطعى است بدان جهت از عيص ابن القاسم نقل مى‏كند اين عيب ندارد. كتاب وقتى كه قطعى شد مثل روايت كردن ما از وسايل، چون كه ما از صاحب وسايل كه نشنيده‏ايم. ولكن اين قطعى الانتساب است به صاحب الوسايل. آن وقت هم اين اصل قطعى الانتساب بود به عيص، نقل كردن شهيد از كتاب عيص ابن القاسم يا نقل المحقق مثل نقل ما مى‏شود از كتاب وسايل يا از كتاب تهذيب شيخ و فروع كافى كه در دست ما است يا از من لا يحضر الفقيه.

 بما اين كه اين قطعى الانتساب روايت مى‏كند شهيد و محقق از آن كتاب، خوب جلالت شهيد و محقق هم كه واضح است. عدل هستند، ثقات هستند، رواياتشان معتبر مى‏شود. اين جور فرموده‏اند. پس من حيث السند اشكالى ندارد. اين كلام چه جور صادر شده است، چه جور فرموده‏اند الله يعلم. من درست نفهميدم. بله، اين كلامى است كه اين كلام لا ينبغى صدورش از آن شخصى كه اطلاع داشته باشد. خوب شهيد جوابش اين است كه شهيد اين روايت را نقل مى‏كند از كتاب عيص ابن القاسم بله نقل مى‏كند. مثل نقل كردن شيخ الطايفه در تهذيب روايت را از كتاب عيص ابن القاسم. شيخ هم در تهذيب روايت دارد. از كتاب عيص ابن القاسم از آن اشخاصى كه در تهذيب بدء سند به آنها مى‏كند كه اصحاب كتب هستند. كه روايت را از كتب آنها نقل مى‏كند. ديگر شهيد بالاتر از شيخ الطوسى نمى‏شود. بالاتر از صدوق نمى‏شود كه صدوق از ارباب كتب نقل مى‏كند در من لا يحضر الفقيه. خوب وقتى كه از ارباب كتب نقل كرد آن زمان كتاب گفتيم كه ديگر نسخ بود. چه جورى كه شيخ به آن كتبى كه از آنها نقل مى‏كند سند دارد و در مشيخه‏اش نقل مى‏كند كه من اين كتاب را كه كتاب عيص ابن القاسم است بواسطه اين اشخاص را نقل مى‏كنم مثلا، يا كتاب مثلا كتب حسين ابن سعيد را كتب احمد ابن محمد ابن عيسى را، چه جورى كه شيخ طريق دارد به آن كتب و به آن طريق نقل مى‏كند خوب شهيد و محقق كه بالاتر از شيخ نيست اينها هم بايد به طريق نقل كنند كتاب را. چون كه نسخه است.

 خوب طريقى كه شيخ دارد به آن ارباب كتب آن طريق‏ها بعضى ضعيف است، بعضى‏ها صحيح است بعضى‏ها طريق معتبرى است. اينجور نيست كه شخصى طريق داشته باشد به كتاب شخصى آن طرق بايد طريق معتبر باشد. چه جورى كه شيخ در تهذيب از آن كتب نقل حديث كرده است و طريقش را نقل كرده است، شهيد هم اصل عيص ابن القاسم به شهيد رسيده بود و طريق به او داشت. منتهى مع الاسف شهيد طريقش را اصلا ذكر نكرده است. ما نمى‏دانيم طريق محقق يا شهيد به اين كتابى كه عيص ابن القاسم دارد كدام سند است. به كدام سند اين نسخه را نقل مى‏كند. خوب وقتى كه اينجور شد، خوب سند معلوم نيست. كتاب قطعى الانتساب از شهيد بالاتر از شيخ الطايفه شد. چه جورى كه شيخ نقل مى‏كند از كتابى كه انتصاب او به آن صاحب الكتاب به آن طريق است كه در مشيخه ذكر مى‏كند. خوب شهيد هم بالاتر از شيخ كه نمى‏شود. روايت را نقل مى‏كند، چون كه نسخ بود در آن زمان. نسخه كه به آن طريقى كه به او رسيده است كتاب عيص ابن القاسم است. خوب آن طريق را بايد ببينيم كه معتبر است يا معتبر نيست؟ خوب اگر اينجور باشد تمام مرسلات صدوق حجت مى‏شود. چرا؟ چون كه شيخ هم مى‏گويد بر اين كه من، يعنى آن اشخاصى كه صدوق از آنها نقل مى‏كند مثلا مى‏گويد كه روی عبد الرحمن ابن حجاج عن ابى عبد الله عليه السلام و مفروض اين است كه شهيدى كه هست طريق را به عبد الرحمان ذكر نكرده است. فرض مى‏كنيم، طريقش را ذكر كرده است فرض مى‏كنيم ذكر نكرده باشد. ذكر نكرده باشد هم حجت است. چرا؟ چون كه صدوق در كتابى پيدا كرده است كه در آن كتاب قطعى اللانتساب به رحمان ابن حجاج بود، عبد الرحمان ابن حجاج هم از امام صادق نقل مى‏كند. مطلب تمام شد. طريق مى‏خواهد چه كار كند؟

 خوب اگر بنا بوده باشد كه هر كسى را بگوييم از كتاب قطعى الانتساب به او نقل كرده است وانگهى قطعى الانتساب به او معنايش شهرت بوده باشد مثل شهرت اين وسايل كه به بايدنا است، اين بوده باشد اين را معنى مى‏كنيم. آن وقت نسخ بود، نسخ به طرق مى‏رسيد. و اگر قطعى الانتساب كه خود صدوق قطع كرده است كه اين كتاب او است خوب قطع صدوق كه بر ما حجت نيست. ما كه مقلد صدوق نيستيم كه قطعش بر ما حجت بشود. ما بايد طريق را ببينيم. ببينيم روات ثقات هستند. خبر، خبر ثقه هستند بدان جهت عمل كنيم. اگر قطعى الانتساب معنايش اين باشد كه متواتر بود اين از طرق شيخ بالاتر نمى‏زند. از نقل‏هاى شيخ و صدوق بالاتر نمى‏شود. اگر مراد قطع اين بود كه خود شهيد قطع كرده بود خوب خدا رحمتش كند خوب قطع كرده است. به ما چه. ما بايد اشخاص را بشناسيم، ببينيم اينها ثقات هستند و بگوييم بر اين كه خبرش حجت است. اين كيف صدر هذا الكلام از اين شخص فرموده است الله يعلم.

 بدان جهت آنهايى كه مطلقات بودند و از آنها استفاده مى‏شد بر اين كه در مطلق المتنجس غسل مرة كافى است و از او استثنا شده بود بول، كه در ثوب و بدن مرتين شسته مى‏شود اين مطلقات را خوانديم. يك كلمه‏اى بگويم بعد مبتلا به‏ محذور نشويم. اينى كه گفتيم در او غسل مرتين معتبر است، او را در ثوب و بدنى كه اصابه البول، بول هم بول غير رضیع بود گفتيم در ثوب و بدن دو دفعه شسته مى‏شود. جسد هم دو دفعه شسته مى‏شود، ثوب هم دو دفعه شسته مى‏شود. ولكن صاحب العروه به ثوب و بدن مختص نمى‏داند اين حكم را يعنى دو دفعه شستن را. كه بول اصابت به خصوص ثوب بكند يا بدن بكند. اينها يك خصوصيتى دارند. هر شيئى كه مسائل بعدى كه ذكر خواهد كر پر واضح خواهد شد كه هر چيزى كه مثل ثوب است نجس و آب در او نفوذ مى‏كند و قابل غسل است از نجاست بول دو دفعه شسته مى‏شود. فرق نمى‏كند پتو باشد، لحاف بوده باشد فرش باشد، هر چه بوده باشد. حتى اين ابرهايى كه فعلا مرسوم است نفوذ مى‏كند آب در او نجس در او بايد دو دفعه شسته بشود از نجاست البول. و بدن هم خصوصيتى ندارد. مراد از بدن مثل البدن است. يعنى آنى كه نجس و آب در او نفوذ نمى‏كند و قابل عصر نيست. او هم بايد از نجاست بول دو دفعه بايد شسته بشود. بدان جهت در عبارتش گفت كه و اما ساير المتنجسات. يعنى ساير چيزهايى كه به ساير نجاسات نجس مى‏شوند در آنها غسل مرة كافى است بله، احوط مثلا مرتين است. اين حاصل مراد مائتين بود.

 كسى از آن رواياتى كه در ثوب و بدن وارد شده بود، از آنها استفاده كرد چون كه سؤال از ثوب و بدن شده است نه اين كه از اين ثوب و بدن يك خصوصيتى فهميده مى‏شود. اين به جهت اين است كه ثوب و بدن محل ابتلا بود. محل ابتلاء غالبا ثوب و بدن است كه انسان نماز مى‏خواند. ثوبش پاك باشد، بدنش پاك بوده باشد. چون كه اينها غالبا محل ابتلا بودند از اينها سؤال شده است بدان جهت امام عليه السلام كه فرموده است: اغسله مرتين يعنى هر چيزى كه قابل عصر باشد و مثل ثوب باشد. اگر كسى بگويد اينها من باب المثال است، عرفا فهميده نمى‏شود فرق اين را بگويد كه ما كارى با او نداريم او اطمينان دارد كه فرقى نيست. و اما به حسب ميزان چون كه گفتيم ما بين ثوب و بدن فرق است ما نمى‏توانيم به ساير اشياء تعددى بكنيم در آنها مطلق الغسل كافى است. اخذا به اطلاق آن موثقه عمارى كه مكان در بيت غير نظيف بود امام عليه السلام فرمود كه، شمس هم اصابت نمى‏كرد. بشور او را طبيعى. نفرمود بر اين كه اغسله مرتين ان كان قذرا بالبول و الاّ فمره. تفصيل نداد. معلوم مى‏شود كه نه مطلق القذر ولو بوده باشد در مثل البيت و امثال ذلك به غسل مرة كافى مى‏شود. بعد صاحب العروه قدس الله نفسه الشريف مطلبى را شروع مى‏كند.[6] چه مطلبى! ايشان مى‏فرمايد ما كه گفتيم در ساير متنجسات غسل و مرة كافى است اين غسل بعد از غسله مزيلة العين است. يعنى آنى غسلى كه مزيل عين النجاسه از شى‏ء بوده باشد، مثل كهنه بچه‏اى كه آلوده به غائط است متنجس به غائط است، اين كه گفتيم يك دفعه شستنش كافى است اين بعد ازالة العين است. بعد از اين كه ازاله عين شد از اين كهنه به آب يا به غير هر چيزى كه ازالة العين شد بعد از ازالة العينى كه هست غسل مرة كافى مى‏شود. و اما آن غسله‏اى كه مزيل عين بوده باشد. عين را مى‏برد آن غسله مطهر نمى‏شود. در هيچ متنجسى آن غسله‏اى كه مزيل عين است او مطهر نمى‏شود. الاّ اين كه بعد از ازاله عين، باز آب بريزد. بعد الاّ بعد از اين كه ازالة العين بعد از ازاله عين آن صب الماء را مستمر كند. استمرارا، استمرار داشته باشد صب الماء بر متنجس، به حيث اين كه به آبى كه آلوده به عين النجس نشده است، صدق كند به ثوبى كه آلوده به عين النجس نشده است اين ثوب با او شسته شده است.

 ثوبى كه شسته مى‏شود، آبى كه آلوده به عين النجس نشده است، با آبى كه غير آلوده به عين النجس غير ملاقى و عين النجس اين شسته شده باشد اين ثوب. غسله مزيلة العينى كه هست اين غسله مزيلة العين از غسلات مطهره حساب نمى‏شود. مى‏دانيد لازمه فرمايش ايشان چيست؟ لازمه فرمايش ايشان اين است كه ثوبى اگر متنجس به عين بول بوده باشد بايد سه دفعه شسته بشود. يك دفعه كه عين بول را ببرد، بعد از او هم اغسله مرتين. و اما اگر متنجس باشد به عين نجاست اخرى يك دفعه شسته مى‏شود كه عين را ازاله مى‏كند، بعد يك دفعه ديگر هم شسته مى‏شود كه غسله مطهره مى‏شود. بله، مى‏شود در بول و هكذا در غير البول آن غسله مزيله للعين را امتداد داد. استمرار دارد به صب الماء به نحوى كه ديگر آبى ريخته بشود كه به عين نجس نمى‏رسد وقتى كه بعد از ازالة العين آب ريخته شد، به نحوى كه آب ريخته شد كه به آب غير ملاقى للعين شسته شد صدق شد عرفا كه شسته شده است به آبى كه غير ملاقى للعين است بله او كافى مى‏شود. در بول او يك دفعه حساب مى‏شود، يك دفعه ديگر هم بشويى مى‏شود دو دفعه. غير بول بشود ساير نجاسات با همان يك غسله پاك مى‏شود. اگر آبى را ريختيد ملاقى با عين نجس كرد تا مادامى كه آن آب رد نشده است آب را قطع كنيد كه آن آب ملاقى للعين در خود متنجس بماند او پاك نمى‏شود. بايد آب را استمرار بدهيد به نحوى كه عرفا آب قيد آلوده به عين النجس به شسته بشود ثوب پاك بشود. اين حاصل فرمايش ايشان است.

 مى‏دانيد در تطهير به ماء قليل دو تا مسلك را بيان كرديم. تنقيح كرديم. و منقه كرديم مسلكين را. گفتيم طهارت كسى كه ملتزم مى‏شود به تطهير ماء القليل مى‏گويد منافاتى ندارد. آب قليل على الاطلاق نجس بشود. چه آن آب مورود بشود چه وارد بشود بر آن نجس. آن نجس هم چه عين نجس باشد، چه متنجس بوده باشد، فرقى نمى‏كند. منافات ندارد كه آب خودش بواسطه استعمال نجس بشود، خود آب متنجس بشود ولكن وقتى كه عنوان غسل محقق شد و او را عصر كرديم مثلا ثوب را يا آن آب متنجسى كه هست جريان پيدا كرد آن مقدارى كه افتاده است در خارج نجس است و آن مقدارى كه تخلف پيدا كرده است چون كه شارع حكم كرده است مغسول پاك شده است مقدار متخلف هم به طبع پاك مى‏شود. اين يك مسلك بود. كسى اگر اين مسلك را قبول كند و بگويد مسلك صحيح همين است اين نبايد بگويد كه غسله مطهره، غسله مزيلة العين، اين نمى‏شود. اين نمى‏تواند اين فتوا را بگويد. چرا؟ چون كه اگر فرض كرديم آن آبى را ريختيم در آن متنجسى كه در او عين النجاست است غايت الامر آنى را كه ما مى‏توانيم شرط كنيم بايد شرط كنيم كه اين آب آن وقتى شستن اين آب اين شى‏ء را پاك مى‏كند كه آب متغير به عين النجاسه نشود عن الاستعمال. سابقا شرطش را گفتيم كه اگر متغير شد عند الاستعمال آب متغير پاك نمى‏كند. اين را شرط كرده‏ايم. اما اگر آب تغير پيدا نكرد. فقط ملاقات با عين كرده است. مثل اين كه ثوب يا بدن متنجس به بول بوده به عين بول. بول هم تَر بود آب را ريختيم. آن آبى كه به عين البول رسيد، عين چون كه كم بود مستهلك شد در اين آب و رد شد آب هم مقدار معظمش ريخت از جسد يا مثلا از ثوب خارج كرديم بالعصر. اين غسله غسله مطهره نباشد، چرا نباشد؟ خوب اين آب ملاقات كرده است با عين النجس، نجس شده است خودش نجس ولكن چون كه ثوب شسته شده است پاك شد. چون كه در روايات داشت اغسله مرتين. نگفته بود بعد زوال العين. در ساير نجاسات هم فرموده بود اغسله مرة. نه بعد زوال عين نجسات، تقييد نداشت.

 كسى كه اين مسلك را قبول كند مطلق ماء القليل نجس مى‏شود. لا فرق بين كونه واردا او مورودا و لا فرق بين اين كه آب ملاقات بكند با متنجس يا با عين النجس. آب نجس مى‏شود على كل تقدير. مع ذالك طهارت بر ثوب حاصل مى‏شود اين شخص نمى‏تواند ازيد از اين را شرط بكند بر اين كه آب بايد عند الاستعمال متغير نشود. كه همان شرطى كه سابقا كرديم و اما غسله‏اى كه مزيل عين است، متغير نشده است آب. عين النجس مستهلك شده است. اين غسله مزيلة للعين، اين از غسلات مطهره حساب نمى‏شود، نه كسى حق ندارد صاحب اين مسلك را قيد كند. بدان جهت اين منافات ندارد كه آب نجس شده است بواسطه ملاقات با عين النجس ولكن چون كه غسل محقق شده است آب هم كه متغير نشده است فرض اين است. ادله اطلاقات الغسل اقتضا مى‏كند كه ثوب پاك شده است. يك دم مختصرى در اينجا بود، دم مختصر آب ريخت به همان ريختن مستهلك شد. دم تازه بود. مختصرى، مستهلك شد. اين آب هم رد شد، آفتابه را برگرداند ديگر نريخت. آن مقدارى كه مستهلك شده بود آب بود، يك مقدارش ريخته شد جريان پيدا كرد غسل صدق كرد اين چرا پاك نشود؟ غسله مزيله عين است چرا پاك نكند؟ بله، كسى اگر در تطهير به ماء قليل مسلك‏ دوم را اختيار كرد. گفت كه نه، آبى كه به استعمال نجس بشود او طهارت فعلى بر مغسول نمى‏آورد. آبى كه نجس بشود عند الاستعمال او طهارت فعلى بر ثوب نمى‏آورد. مى‏تواند معد بشود، معدّ طهارت. و اما طهارت فعلى نمى‏تواند بر ثوب بياورد. آب بايد پاك باشد تا ثوب را پاك كند.

 خوب آب قليل را مى‏ريزيم به ثوب متنجس، آب قليل مى‏گويد: كه نجس نمى‏شود چون كه دليل نداريم اطلاقات ادله نجاست ماء القليل اين صورت را نمى‏گيرد. كسى اگر اين مسلك را داشته باشد كه جمعا ما بين ادله انفعال، ماء قليل و ما بين ادله و اطلاقات غسل به ماء القليل كه مطهر است جمع كرديم شرط كرديم كه آب بايد وارد بشود كه سابقا اينجور بود. اين شخص مى‏گويد كه بله، بايد آن آبى كه مطهر است به عين نجس نخورد. آن وقت آن غسله‏اى كه طهارت فعلى مى‏آورد او بايد ملاقات با عين نجس نخورد. چرا؟ چون كه به حسب ارتكاز عرفى فرقى نيست كه آب را عين نجس وارد بشود به آب يا آب وارد به عين نجس بشود. در هر دو صورت نجس مى‏شود به ارتكاز عرفى. چون كه عرف در عين نجس فرق نمى‏گذارد. بول در ثوب باشد، آب به او برسد يا آن قطره بول را در آب بريزى، هيچ فرق ندارد. اگر كسى اين مسلك را قائل شد اعتبار مى‏كند كه غسله مزيلة للعين، يعنى آبى كه به عين النجاسه خورده است او مطهر نمى‏شود. او معدّ ميشود اما مطهر نمى‏شود. طهارت فعلى نمى‏آورد. چون كه آب خودش نجس است. بدان جهت بايد آن آبى كه ازاله عين را مى‏كند بايد بعد از ازالة العين قطع كرد دوباره شست. ولو عذره است، چيز ديگر است بول نيست. يا بايد همان غسله را استمرار داد به صب الماء. به نحوى كه به اين ثوب يا به اين جسد آب برسد كه آن آب ملاقات با عين النجس نكرده است. آن وقت مى‏گوييم: كه دليل نداريم كه اين آبى كه به متنجس مى‏رسد اين نجس مى‏شود. اين را دليل نداريم. چون كه دليل نداريم بايد ازالة العينى كه هست غسله مزيلة العين حساب نشود.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص109-110.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ رُعَافٍ أَوْ غَيْرِهِ- أَوْ شَيْ‌ءٌ مِنْ مَنِيٍّ إِلَى أَنْ قَالَ- فَإِنْ ظَنَنْتُ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَهُ وَ لَمْ أَتَيَقَّنْ ذَلِكَ- فَنَظَرْتُ فَلَمْ أَرَ شَيْئاً ثُمَّ صَلَّيْتُ فَرَأَيْتُ فِيهِ- قَالَ تَغْسِلُهُ وَ لَا تُعِيدُ الصَّلَاةَ قُلْتُ لِمَ ذَاكَ قَالَ- لِأَنَّكَ كُنْتَ عَلَى يَقِينٍ مِنْ طَهَارَتِكَ ثُمَّ شَكَكْتَ- فَلَيْسَ يَنْبَغِي لَكَ أَنْ تَنْقُضَ الْيَقِينَ بِالشَّكِّ أَبَداً- قُلْتُ فَهَلْ عَلَيَّ إِنْ شَكَكْتُ فِي أَنَّهُ أَصَابَهُ شَيْ‌ءٌ أَنْ أَنْظُرَ فِيهِ- قَالَ لَا وَ لَكِنَّكَ إِنَّمَا تُرِيدُ أَنْ تُذْهِبَ الشَّكَّ- الَّذِي وَقَعَ فِي نَفْسِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص466.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ لَيْسَ عَلَيْهِ إِلَّا ثَوْبٌ- وَ لَا تَحِلُّ الصَّلَاةُ فِيهِ- وَ لَيْسَ يَجِدُ مَاءً يَغْسِلُهُ كَيْفَ يَصْنَعُ- قَالَ يَتَيَمَّمُ وَ يُصَلِّي- فَإِذَا أَصَابَ مَاءً غَسَلَهُ وَ أَعَادَ الصَّلَاةَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص392.

[4] وَ رَوَى الشَّهِيدُ فِي الذِّكْرَى وَ غَيْرِهِ عَنِ الْعِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أَصَابَهُ قَطْرَةٌ مِنْ طَشْتٍ فِيهِ وَضُوءٌ- فَقَالَ إِنْ كَانَ مِنْ بَوْلٍ أَوْ قَذَرٍ فَيَغْسِلُ مَا أَصَابَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص215.

[5] ر. ک: جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر‌(قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام‌، چ1، ت1407)، ج1، ص90.

[6] فالأقوى كفاية الغسل مرة بعد زوال العين فلا تكفي الغسلة المزيلة لها إلا أن يصب الماء مستمرا‌ ‌بعد زوالها و الأحوط التعدد في سائر النجاسات أيضا بل كونهما غير الغسلة المزيلة؛ سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص109-110.