مسألة 16: « يشترط في الغسل بالماء القليل انفصال الغسالة على المتعارفففي مثل البدن ونحوه ممّا لا ينفذ فيه الماء يكفي صبّ الماء عليه وانفصال معظم الماء وفي مثل الثياب والفرش ممّا ينفذ فيه الماء لا بد من عصره أو ما يقوم مقامه كما إذا داسه برجله أو غمزه بكفه أو نحو ذلك ، ولا يلزم انفصال تمام الماء ، ولا يلزم الفرك والدلك إلّا إذا كان فيه عين النجس أو المتنجّس ، وفي مثل الصابون و الطين ونحوهما ممّا ينفذ فيه الماء ولا يمكن عصره فيطهر ظاهره بإجراء الماء عليه ، ولا يضرّه بقاء نجاسة الباطن على فرض نفوذها فيه ، وأما في الغسل بالماء الكثير فلا يعتبر انفصال الغسالة ولا العصر ولا التعدّد وغيره ، بل بمجرّد غمسه في الماء بعد زوال العين يطهر و يكفي في طهارة أعماقه إن وصلت النجاسة إليها نفوذ الماء الطاهر فيه في الكثير ، ولا يلزم تجفيفه أوّلاً . نعم ، لو نفذ فيه عين البول مثلاً مع بقائه فيه يعتبر تجفيفه بمعنى عدم بقاء مائيـّته فيه ، بخلاف الماء النجس الموجود فيه فإنّه بالاتصال بالكثير يطهر فلا حاجة فيه إلى التجفيف ».[1]
کلام در این فرمایش صاحب العروه بود، که فرمود[2] اگر نجاست، نفوذ کند به جوف الشیء که مثل صابون است یا مثل حبوبات است.و اینها را اگر در ماء الکثیر بگذارند. به نحوی که آن ماء الکثیر نفوذ کند به جوف این شیء متنجسی که جوفش هم متنجس است. پاک می شود. و فرمود براینکه تجفيف اشیاء اولاً معتبر نیست. که مثلاً فرض بکنید برنجی که پخته اند، و توش مثلاً فضله ی موش پیدا شده است. این برنج را همین جور جمع می کنند در یه دستمالی، می گذارند فرض بکنید در آب کر، به نحوی نفوذ پیدا کند به باطن این برنجها و حبوبات پاک می شود احتیاج ندارد در این تطهیر، که تجفیف کنند این اشیاء را ، بگذارند خشک بشود تا بعد این کار را بکنند مراد از تجفیف خشک شدن نیست که الان تعبیر کردند، مراد از تجفیف اذهاب مائیت است، این متنجسی است که سرایت کرده است به جوف، مائیتش برود تجفیف لازم نیست به این معنا، بلکه می فرماید، اگر آن، یک استثنایی می کند یعنی، اگر آن که نفوذ به باطن کرده است، عین النجاسه بوده باشد، نه ماء المتنجس بوده باشد، عین النجاسه نفوذ کرده باشد، و مائیت داشته باشد، تجفیفش یعنی اذهاب مائیت آن عین النجس لازم است، مثلاً این بول نفوذ کرده است به باطن فرض بکنید صابون، و بما اینکه باطن صابون در جوفش یه خلاءی هست یعنی یه جای خالی هست، این رطبت در آن خلاء قطره شده است عینیت پیدا کرده است، اگر این جور بوده باشد باید آن عینیت را ازاله کنند تجفیف کنند، اول آن عینیت برود بعد بزارند در آب کثیر وقتی که آب نفوذ کرد آب طاهر به جوف جوفی که عینیت بول در او نیست آن وقت پاک می شود، و اما اگر آن چیزی که نفوذ به جوف کرده است و به باطن و در باطن عینیت پیدا کرده است، آن مکان خالی در جوف صابون، آب نجس آنجا ایستاده است می فرماید تجفیف لازم نیست. تجفیف فقط آن وقتی است که، عین النجس مائیت داشته باشد. که مائیتش باید تجفیف بشود و زایل بشود، و اما اگر ماء ماء متنجس بوده باشد. نه عینیت را زایل کردن لازم نیست. خب چه فرق است؟ یا صاحب العروه بگو ببینیم فرق مابین این ماء متنجسی که در جوف قطره شده است و مابین این عین بولی که در جوف قطره بول شده است. می فرماید فرقش این است که اگر آب متنجس قطره شد، وقتی که صابون را تو آب کر انداختید آب نفوذ کرد و به آن قطره رسید، قطره متصل می شود به ماء معتصم، و به ماء معتصم که می شود پاک می شود به خلاف عینیت البول که اگر آنی که جمع شده در جوف، عینیة البول باشد، او به واسطه ی اتصال به ماء معتصم پاک نمی شود عین البول بدان جهت باید عین بول را از بین برد، فقط باطن متنجس بشود، به بول، وقتی که به باطن آب کر رسید، آب طاهر رسید، پاکش می کند، این فرق را ایشان فرموده است، و به این فرق ایشان اشکال شده است که اگر ببینید عروه را چون بعضیها گفته اند که فرقی نیست باید در هردو تجفيف بشود.
بعضی ها اشکال فرموده اند به این فرضی را که مابین آن ماء متنجس در جوف و مابین عینیت بولی که درجوف است هر دوجاش اشکال کرده اند. گفته اند در این که این آب کر که نفوذ می کند به جوف، نفوذ می کند، نفوذش به صورت مائیت نیست. این کر و آن صابون رطوبت موجود می کند، ولو رطوبت غالبه و آن رطوبت غالبه ای که هست، آن رطوبت غالبه متصل می شود به ماء آن ماء متنجسی که در جوف است ما دلیلی نداریم که آب متنجس پاک می شود ، به ماء معتصم در صورتی خود آب متصل نشود جسمی که آن جسم رطوبت دارد ، رطوبت مائیه دارد، و آن جسم متصل بشود ما دلیلی به این معنا نداریم فرض بفرمایید بر اینکه، در این طرف دیوار، یک آبی هست، فرض کنید آن بیخ دیوار آبی هست، آب متنجس و قلیل. پشت دیوار آب کر است این دیوار خیس شده است یعنی مرطوب شده است، این به واسطه ی رطوبت این دیوار ، این آب متنجس متصل به آن کر شد. پاک نمی شود این آب متنجس، رطوبت مسریه ای که هست، رطوبت ولو مسریه بوده باشد هم، آن رطوبت مسریه، آن موجب نمی شود که ماء متنجس با آن رطوبت مسریه وقتی که متصل به کر شد پاک بشود. فرض بفرمایید که محل ابتلا هست دیگر محل ابتلاء عامه است باران آمده است، در دو جای از زمین، جمع شده است، یک جا جمع شده است به اندازه کر است اکرار است. در این طرف هم جمع شده است کمتر از کر است، این مقداری که کمتر از کر است توش نجس افتاد نجس شد، این زمین که گل است گل رطوبت دارد رطوبت مسریه هم دارد دست بزنید منتقل می شود رطوبت به دست این گلهایی که در وسط آن مابین آن آب کثیر و طاهر، و آب این نجس قلیل وارد است، این آب [يعنی] آب نجس قلیل به واسطه رطوبت این گلها متصل به کر شده است در اين صورت اين آب قليل نجس پاک نمی شود. آنی که ماداریم ، آنی است که خود آب متصل بشود به ماء معتصم، خود آب متنجس اگر متصل شد به ماء معتصم، آن آب متنجس پاک می شود به مجرد الاتصال؛ اما آب متنجس به سبب رطوبت مسریه متصل بشود به آن ماء معتصم، که آن ماء واسطه ی در اتصال نباشد شیء مرطوب ولو رطوبت مسریه دارد، او واسطه بشود در اتصال این دلیل ندارد این که پاک می شود آب متنجس، از صحیحه [وارد در ارتباط با بول] ابن رضيع و غیر آن استفاده شده. آب قليلی که متنجس است متصل به ماء معتصم است به مجرد اتصال پاک می شود. یا از روایات ماء الحمام که در ارتباط با حياض صغیر است خود آن آب حياض که متصل به ماء الخزانه شد پاک می شود اینها دلیل ماست. و اما ماء متنجس به واسطه رطوبت متصل بشود به ماء معتصم این پاک نمی شود. بدان جهت در مانحن فیه باید این مائیت زایل بشود،چه جور مائیت بول زایل می شد؟ این مائیت ماء متنجس هم باید زایل بشود، به تجفیف یا غیر تجفیف. مائیت وقتی که زایل شد آن وقت وقتی که ماء طاهر رسید و نفوذ کرد بر جوف پاک می شود فرقی مابین مائیت البول و مائیت ماء متنجس نیست عکسش هم همین جور است. چه جور طهارت سرایت نمی کند به واسطه ی رطوبت مسریه؟ نجاست هم سرایت نمی کند. فرض کنيد زمین گل است. رطوبت مسریه دارد. آبی رويش نه ايستاده است، ولکن رطوبت مسریه دارد خصوصا آن زمین هایی که کنده اند باران آمده یا برف آمده، آب شده است همه اش گل است، در این جا در این طرف فرض بفرمایید یک آبی بود یا خود گل یا آبی بود قلیل نجس شد، در آن طرف گل هم فرض بفرمایید، آب قلیلی هست یا خود گل، این گل که متصل است به این آب ، همه اش نجس نمی شود، فقط آن نقطه ای از گل که متصل است به ماء نجس، آن نجس می شود، ولکن سرایت نمی کند به بعضی جاها غرض این است که رطوبت را ولو رطوبت مسریه باشد، اتصال او نه موجب طهارت می شود، نه در ماء متنجس نه موجب سرایت نجاست می شود، این جور اشکال کرده اند. خب این حرف می بینید که ظاهرش بله، حرف خوبی هم هست، می شود ولکن یک محصولی دارد، آن محصول چیه ؟ محصولش این است که باید ملتزم بشویم که اصل جوف چيزی که مثل صابون است مثلا پاک نمی شود باید ملتزم بشویم که پاک نمی شود، چرا؟ درست توجه کنید که چرا؟ برای اینکه این جوفی که متنجس است به واسطه وصول النجاست بعد این را تو آب کر گذاشتیم، آنی که سرایت می کند، به آن جوف رطوبت است، آب نیست، رطوبت سرایت می کند مثل آن پشت دیوار سرايت نمی کند از آن رطوبت به این دیوار، آنی که بله ، فرض بکنید، دیوار مرطوب است الان دستم بزارید دستتان تر می شود ولکن، آنی که ، در ادله داریم این است که آب مطهر است متنجس را، آب باید به متنجس برسد و متنجس را پاک بکند. اگر این رطوبات آب نیستند، پس چه جور این جوف صابون پاک می شود مفروض این است که این رطوبات آب نیستند. رطوبات هستند، رطوبت مسریه هستند، اجزای مائیه نیستند رطوبت هستند. وقتی که ماء نشد رطوبت شد، رطوبت که دلیل نداریم شیءنجس را پاک می کند. قبلا فرض کنيد دیوار که خشت و همه اش نجس بود، بناکردیم، از آن طرف رطوبت سرایت کرد از آن سوی دیوار پاک نمی شود اگر بنا بوده باشد رطوبات، اتصال شان اتصال ماءمتنجس به رطوبات به معتصم فایده پیا نکرد چون که رطوبات مائی نیستند ماء خودش باید متصل بشود به معتصم این رطوبات ماءنیستند تا طاهر بکنند. آنی که ما دلیل داریم این است که ماءمطهر است. بدان جهت کسی که این حرف و این اشکال را می کند. از این باید جواب بگوید که لازمه این این است که این اشیاءپاک نمی شود جوف شان چه در کر چه در جاری چه فرض بکنید به ماءالقلیل مگر چیزی بوده باشد که آب خودش رد بشود از جوف نه جوف را مرطوب کند مثل صابون و مثل حبوبات، آب خودش رد بشود، منافذی داشته باشد شیء ولو قابل عصر نیست. ولکن از آن منافذ عبور می کند، وقتی که از آن منافذ عبور کرد آن بله پاک می شود. مثل پنیر همین جور است، و اما چیزهایی که مثل صابون است آنها سفتی دارند که فقط رطوبت می گیرد و طول می کشد تا رطوبت به جوف می رسد، باید ملتزم بشود که اینها پاک نمی شود مگر اللهم، کسی این ادعا را بکند: بگوید:بر این که نه ملاک صدق غسل است عرفا، چیزهایی که آنها آب در آنها نفوذ می کند به نحو وصول رطوبت اینجا ها اگر رطوبت غالبه به جوف برسد رطوبت غالبه عرفا غسل به الماء می کند. صدق غسل بالماء معناش این است که قطع نظر از غسل ماءبوده باشد ولو موقع استعمال و غسل به صورت رطوبت در بیاید عرفا صدق غسل بالماءمی کند ولو در موقع غسل به صورت رطوبت دربیايد. ولکن قطع نظر از غسل آب است مثل غسل الوجه در باب وضو، همین جور است دیگر سابقاً گفتیم آنی که ما صورت را به او می شوریم. این قطع نظر از غسل آب است ولکن به غسل فقط به رطوبت جسم مبدل می شود جسم مرطوب می شود . آب نیست مرطوب است اجزاء مائیه عینیت ندارد دست بزنید مرطوب می شود رطوبت مسریه است، بدان جهت اگر این جا فرض بکنید یا پایین صورت نجس شد یا بالا که نجس شد سرايت به ما بقی نمی کند چون که ماء نیست. این رطوبت رطوبت مسریه است. درست توجه بکنید چی می گویم؟ فرق است مابین این که ماء متنجس متصل بشود به ماء معتصم، اتصال به رطوبت فایده ندارد، ملتزم می شویم که بله، باید در هر دو صورت چه عینیت بول باشد چه عینیت آب نجس بشود، تجفیف بشود، ولی یه جوری بشود که آن عینیت از بین برود، بعد ماء طاهر قالب برسد. ولکن نقض این به مسئله غسل، این نقض درست نیست چون که غسل بالماء این است که ، قطع نظر از غسل ماء بوده باشد. و اما به غسل به صورت رطوبت دربیاد این عیبی ندارد. در مانحن فیه این جور است ، چه جوری که در حین الغسل حین الغسل آن ماء به صورت رطوبت در می آيد در صورت، این جا هم همین جور است عرفاً وقتی که صابون شسته می شود یا این حبوبات شسته می شود، اگر ماء به صورت رطوبت غالبه در بیاید رطوبت غالبه یعنی همان متنجس، آن نجاستی که در عین است، در آن متنجس غالب بشود پاک می شود، همان معنا صدق غسل عرفی کافی است و بیشتر از این لزومی ندارد، و این معنا را در غسل به ماءقلیل هم گفتیم که این حبوبات و صابون به ماء قلیل شسته بشوند این جوراست و کیف ما کان، نتیجه این است که تجفیف علی ای حال معتبره هم در صورتی که آن عینیتی که در جوف صابون مانده است عینیت بول بوده باشد چون عینیت عینیت ماء متنجس بوده باشد ، در هر دو صورت تجفیف یا مثل التجفیف لازم است، تا عینیت برود، بعد از عینیت فقط رطوبت بماند که بعد رطوبت غالبه که به او می رسد که مرطوب شود به گونه ای که عنوان غسل است حاصل شده باشد هذا تمام کلامنا فیها.
مسأله 17: « لا يعتبر العصر ونحوه فيما تنجّس ببول الرضيعوإن كان مثل الثوب والفرش ونحوهما ، بل يكفي صبّ الماء عليه مرّة على وجه يشمل جميع أجزائه ، وإن كان الأحوط مرّتين لكن يشترط أن لا يكون متغذيّـاً معتاداً بالغذاء ، ولا يضرّ تغذّيه اتفاقاً نادراً ، وأن يكون ذكراً لا اُنثى على الأحوط ، ولا يشترط فيه أن يكون في الحولين ، بل هو كذلك ما دام يعدّ رضيعاً غير متغذّ وإن كان بعدهما كما أنّه لو صار معتاداً بالغذاء قبل الحولين لا يلحقه الحكم المذكور ، بل هو كسائر الأبوال ، وكذا يشترط في لحوق الحكم أن يكون اللبن من المسلمة ، فلو كان من الكافرة لم يلحقه ، وكذا لو كان من الخنزيرة »[3].
بعد سید قدس الله نفسه الشریف مسئله ای هفدهم را عنوان می کند، ایشان می فرماید در مسئله ی هفدهم، این که سابقاً گفتیم آن ولد ذکر اگر رضيع بوده باشد، فرشی و فراشی و ثوب او با بول متنجس بوده باشد، و در ثوب و فرش متنجس از غسل به بول عصر[4] معتبر بود به ماء قلیل کما ذکرنا. در بول رضيع اینها معتبر نیست در بول رضیع ولو به ثوب، فرش بریزد بول، اصابت کند یا بول کند در فرش، فرض بکنید در لحاف یا فرض بکنید در ثوبی، به مجرد اینکه آب طاهر غلبه کرد بر آن بولی که در ثوب است یا به فرش رسیده است یا به لحاف رسیده است، آب طاهر غالب ولو قلیل بوده باشد ماء قلیل است آفتابه می ریزند، وقتی که ماء غالب بر بول ثبت شد آن پاک می شود، نه احتیاج دارد به عصر نه احتیاج دارد به تعدد.
ولکن تعدد احوط است چون که در آن حسنه ی حسین بن عن العلا[5] ذکر شده بود که عصر بشود گفتیم آن عصر راجع به بول صبی غیر متغذی نیست حمل بر استصحاب می شود یا کنایه است از تمام طهارت یا حمل می شود به آن جا که بول بول غیر صحیح باشد.
عصر معتبر نیست و اما التعدد که احتیاط می کند به جهت اینکه این روایات که صحیحه حلبی[6] گفت اگر صبی بول کند صب به الماء در صورتی که غذا نخورده باشد، غذا بخورد غسل بکن، چه جور در غسل کردن دو دفعه باید غسل بشود غذا نخورد صب لازم است یعنی غسل لازم نیست یعنی صب مرتین کافی است، ممکن است کسی این را بگوید که درست نیست ولکن جای احتیاط است، و احتیاط مستحبی ها، ولکن ظاهر این روایت این است که صب علی الاطلاق طبیعی الصب مطهر است غایت الامر در ناحیه عصر مقید داریم که غسل باید دو دفعه باشد اگر غذا خورد بعد ایشان می فرماید براینکه مراد از صبی غیر متغذی آن صبی است که معتاد به اکل نشده باشد، عادت به اکل نگرفته باشد، مراد اوست. و اما اینکه صبی را مثلاً فرض بکنید اتفاقا و نادراً یک غذایی به او می دهند، ولکن شیرخوار است به واسطه ی آن غذای اتفاقی، و نادر متغذی نمی شود بول او از آن حکمی که گفتیم صب مطهرش است، خارج نمی شود، باید معتاد به غذا بشود غذا خور باشد که بگویند این صبی غذا خور است. خب این را از کجا استفاده کنیم؟ بدان جهت بعضی اشکال کرده اند که در روایت این بود که اگر بخورد بولش را باید بشوریم اگر لم یأکل نخورده است یعنی طعام نخورده است، صب الماء کافی است اما معتاد بشود یا نشود این بعد از کجا ناشی شده است؟ بعضی ها ادعا کرده اند که این روایات روایتی که بول صبی را می گوید که صب بکن، بله، منصرف است به آن جایی که معتاد به غذا نباشد، آنجا صب بکن، آن بخورد یعنی معتاد به غذا باشد ، خب این انصراف هم وجهش چیست؟ نمی دانیم، درست توجه بکنید وجهش را می دانیم وجهش اینها نیست، در صحیحه حلبی که عمده ی مدرک ما بود در بول صبی غیر متغذی این جور بود که روایت دومی بود در باب سوم از ابواب النجاسات.[7]
«قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ بَوْلِ الصَّبِيِّ- قَالَ تَصُبُّ عَلَيْهِ الْمَاءَ» می ریزی به او ماء را « فَإِنْ كَانَ قَدْ أَكَلَ فَاغْسِلْهُ بِالْمَاءِ غَسْلًا» اگر بخورد ماء بشور، امام نفرمود که فان اکل فاغسله اگر فان اکل بود، ممکن است کسی بگوید فان کان اکل ، معناش این است که ولو نادرا خورده است اتفاقا خورده است، این مطلق است فان اکل صدق می کند، فان کان قد اکل، کان آن استمرار عادت را می رساند، که عادتش خوردن است فان کان قد اکل، کان استمرار در اکل را می رساند. اگر در استمرار در اکل دارد که معنای معتاد می شود استمرار دارد آن وقت فاغسله آن قبلش این می شود که تصب علیه الماء اگر ان کان قد اکل نباشد، معناش این می شه که ان کان قد اکل نباشد یعنی اطلاق به اکل نداشته باشد خود روایت ظهورش در این معناست احتیاج به دعوای اینکه اجماع بشود شهرت بشود، دعوای انصراف بشود، خود ظهور روایت همین است که کماذکرنا یا دعوای قدر متيقن بشود. و من هنا فرقی نیست که این قبل الحولین بشود که مدت الرضاع است را بعد الحولین بشود بعد الحولین فرض بفرمایید صبی را اصلا غذا ندادند اعتیاد به غذا ندارد ، همین شیر مادر را می خورد. این روایت می گوید فان کان قد اکل فاغسله بالماء این نخورده است، و آن روز هم که بحث می کردیم عرض کردم، عنوان رضاع در روایت نیست، ملاک ان کان قد اکل و ان کان قد اکل نبودن است، لازم نیست که حتما شير انسان مسلمان از پستان بخورد مثلا بلکه اگر شیر حیوان می خورد شیر گاو را می خورد یا شیر خشکی را که در اصل نامتعارف است او را می خورد ، قبل الحولین بعد الحولین فرقی نمی کند، اگر اکل طعام نخورده باشد اکل در مقابل شرب است، این بچه به شرب تغذيه بشود به مشروبات ( نوشيدنی ها)، تغذیه بشود آن بول همین است که گفتیم، قبل الحولین باشد یا بعد الحولین، یا سرم وصل بکنند اکل نیست عنوان اکل نیست، بله ان کان قد اکلی که است صدق نمی کند، آن وقت اینها همه اش واضح است.
کلام در این است که ، ایشان یک استثنایی می کند در مانحن فیه، می گوید، این ولد ذکر، که غیر متغذی باشد بولش به صب الماءپاک می شود در صورتی که آن مرضعه ای که از آن شیر می خورد کافره نبوده باشد، والا اگر کافره بوده باشد، نه بولش مثل بول متغذی است فرقی نمی کند نجس است ، یا فرض بفرمایید این صبی را پدر و مادرش شیر خشک می دهند ولکن شير خشک خنزير به لبن خنزیره مرتضع است که سابق الزمان بود رسم بود، در انسان نمی دانم در بعضی از حیوانات مثل بره و اینها برای اینکه خوب چاق بشود، یرتضع من لبن خنزیرا ایشان می فرماید اگر مرتضع بشود به مرضعه ای که کافره است یا از لبن خنزیر بول او مثل بول صبی متغذی است. فرق نمی کند.
دلیل این چیست این روایت را ذکر کرده اند که روایت سکونی است.[8] که سابقاً هم این روایت را بحث کردیم مقدارش را، روایت چهارمی است در همین باب سه و به اسناد عن محمد بن احمد بن یحیی عن ابراهیم بن هاشم، ابراهیم هاشم پدر صاحب تفسير است، پدر علی بن ابراهیم است. عن حسین بن یزید نوفلی عن سکونی، عن جعفر عن ابيه (ع ) أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ: لَبَنُ الْجَارِيَةِ وَ بَوْلُهَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ- قَبْلَ أَنْ تَطْعَمَ- لِأَنَّ لَبَنَهَا يَخْرُجُ مِنْ مَثَانَةِ أُمِّهَا- ثوب از او شسته می شود قبل ازاینکه طعام بخورد زيرا لبن این جاریه از مثانه ام خارج می شود یعنی زنی که، دختر زاییده است لبنی که به این دختر می دهد، لبن جاریه می گویند از مثانه ی مادرش خارج می شود. «وَ لَبَنُ الْغُلَامِ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ وَ لَا بَوْلُهُ قَبْلَ أَنْ يَطْعَمَ- لِأَنَّ لَبَنَ الْغُلَامِ يَخْرُجُ مِنَ الْعَضُدَيْنِ وَ الْمَنْكِبَيْنِ» از عضدين و منکبين خارج می شود. گفتند ظاهر این روایت این است چون که لبن ام الجاریه از مثانه ی ام خارج می شود که مخزن بول است. از آن جا خارج می شود از مثانه ی آن که منشاء لبن وقتی که نجاست شد آن لبنی که بچه خورد منشأش اگر نجاست شد، آن بول آن جاریه بما اینکه منشاء لبنش نجاست است، بولش فرض بکنید باید شسته بشود. خب وقتی که ولد ذکری از لبن خنزیر مرتضع شد یا از زن کافره مرتضع شد، منشاء لبنی که این می خورد، منشاء لبنش نجاست است دیگر چون که آن کافره نجس است،رطوباتش هم نجس است خنزیر نجس است تمام رطوباتش نجس است، و از او هم یکی لبنش است، پس چونکه منشاء بول این ولد همان نجس می شود این باید شسته بشود، این جور استدلال کرده اند، فرض می کنم بر اینکه بعضی ها فرموده اند که اصل این روایتی که هست، این روایت در مورد خودش نمی شود به او عمل کرد ، فرضاً از اینکه تعدی بکنیم به غیر مورد خودش که تعدی کردیم الان، چرا نمی شود عمل کرد؟ چهار اشکال دارد این روایت.
یک اشکال من حیث السند است که در سندش بله، نوفلی واقع است و نوفلی توثيق ندارد این حرف درست نیست برای اینکه حسین بن یزید ولو توثيق خاصی ندارد، یعنی بالمطابقة ولکن چون که غالب روایت سکونی از نوفلی است و شیخ در عده [9]در سکونی در روایات سکونی گفته است ،اصحاب قد عملوا بها، غالب روایات سکونی از نوفلی است یعنی معناش این است که به روایات نوفلی هم عمل کرده اند چون که راوی اش هم همان روایاتی که شیخ نقل کرده است و دیگران نقل کرده است از سکونی قالب آنها همه آنها تهصیب را نگاه بکنید همه را دعا نمی کنیم ولکن قالب آن ها و نوع آنها از همین سکونی است. بعضی روایات از کسان دیگر هم دارد که آنها ضعاف هستند بعضی هاش روایات قلیله ی دیگری هم کسان دیگر نقل کرده اند، که توشون موثق هم هست ضعیفه هم هست. ولکن قالب روایاتش از این حسین بن علی نوفلی است. و آن کسانی که اسناد کامل الزیاره را معتبر می دانند این هم مثل این که در سند کامل الزیاره هم واقع است که ما اعتبارنمی دانیم این دو نیست که عرض کردیم، سه اشکال دیگر در خود متن روایت شده است. اشکال اول این است که این روایت یه لازمه ای دارد. و هیچ کس تا حال به او ملتزم نشده است. و یکی آن معناش این است که یه زنی دختر زاییده ، آن دخترش یا شیرش خیلی است یا آن دخترش مرده است که شیرش را به یه پسر می دهد پسر همسایه فرض بکنید مادرش شیر ندارد، پسر او را شیر می دهد و آن پسر هم هنوز قبل الحولین است. حولینش را هم تمام نکرده، شیرخوار است. باید ملتزم بشویم که این بولی که از این صبی خارج می شود. باید مثل مرد بزرگ باید شسته بشود چرا؟ چون که، این روایت می گوید که بول وقتی که منشأش مثانه ی ام شد، مثانه ی این زن شد می شود نجس دیگر بول و این ولد این شیری را که می خورد از این لبن خارج می شود از آن مرده ای که از مثانه اش مثلاً خارج می شود. مثلا. یا از آنجا خلق می شود. این را کسی ملتزم نشده یا کسی مثلاً زنی، فرض بفرمایید پسر زاییده پسرش مرده است یا شیرش خیلی است هم به پسرش شیر می دهد هم به دختر همسایه که مادرش شیر ندارد بگوییم نه آن دختره دیگر بولش مثل بول بله پسرهاست فرقی نمی کند چون که منشأش طاهر است. یخرج من العضدين و المنکبين بله این را نمی شود ملتزم شد. این یه اشکال.
اشکال دومی در این روایت شده است که این روایتی که هست در مانحن فیه این روایت دلالتش بر نجاست بول الجاریة ولبنها و دلالتش بر عدم لزوم الغسل در بول و لبن ولد لبن البلد دلالتش به نحو ترتب است، دلالت به نحو دلالت بر ترتب است. یعنی چون که لبن خارج از مثانه می شود بول و لبن باید شسته بشود. از جاریه چون که از عضدين خارج می شود نه شسته شدن بول و لبن لازم نیست در ولد این به نحو ترتب است. وقتی که به نحو ترتب شد، این حکم این حکم که مترتب بر این تعلیل است این تعلیل مقطوع البطلان است. قطع داریم به بطلان این تعلیل. چرا؟ چون که قطع داریم در لبن ولد و جاریه فرقی نیست منشاش یک شیء است از لبن می گن لبن از خون همان خونی است که زن در ایام عادت که از او خارج می شود به اسم خون الحیض اگر حامله شد، همان خون را ولد، غذای ولد است وقتی که ولد هم به دنیا آمد همان خون مادر است که مبدل به شیر می شود و مرتضع می شود. این خون است خون در بدن که ربما خون حیض می شود ربما غذای جنین در رحم مادر می شود. به عبارت اخری لبن می شود فرقی نمی کند دختر بزايد یا پسر بزايد. پس این روایت مقطوع البطلان است وقتی که علت مقطوع البطلان شد حکم مرتب بر او هم مطلوب البطلان می شود. یعنی نمی شود استدلال کرد یعنی آن حکمی که مترتب بر اوست نمی شود به او استدلال کرد. چرا؟ چون که اصل آن مقطوع البطلان است نگویید که تبعیض در روایت می شود یک تکه از روایت عمل به او نمی شود که این تعلیل است یا حکم لبن است چون که لبن پاک است و آن قسمتی که در ارتباط با لبن جاريه است به آن عمل می شود که سابقا ما می گفتیم در مانحن فیه این نمی شود چرا؟ چون که این حکم به طهارت و نجاست بول و لبن به نحو ترتب بر علت است. و مدلول التزامی می شود بر این تعلیل و در جای خودش ثابت شده است.که اگر روایت از جهت مدلول مطابقی از اعتبار افتاد و مدلول مطابقی اعتباری نداشت، یا مقطوع البطلان شد مثل ما نحن فیه مدلول التزامی دیگر نمی شود به او عمل کرد، مدلول التزامی تابع مدلول مطابقی است در اعتبار حجیت، فرموده اند بر اینکه استدلال براین روایت، اشبه است به آنی که عامه استدلال کرده اند، عامه استدلال کرده اند که در سفر که انسان بله مسافر است، یا مطر است و باران میاد حضر است ولکن مطر است یا آفتاب سوزان است انسان می تواند جمع کند مابین صلاة الظهرین و عشائین. یک جا بخواند در حالت عادی جمع جایز نیست. خوانده بشود اما ظهر در موضعش و عصر هم در وقت خودش، چرا این جمع جاری است در موارد عذر؟ گفته اند به جهت اینکه نبی (ص) فرموده است: آنها روایت کرده اند. نبی(ص) از او روایت شده است جمع رسول الله (ص) بین الظهرين والعشائين من غیر مطر و عذر بدون متر و بدون عذر جمع کرده رسول الله(ص) گفته اند این روایت دلالت می کند این روایت که در حال غیر عذری جمع جایز است. پس جمع در حال العذر به طریق اولا جایز می شود این جور استدلال کرده اند. وبما اینکه جمع به غیر عذر باطل است یقین داریم که آن باطل است. و اما آن مدلول دیگر را که جمع مع العذر جایز است می گیریم این به استدلال شبیه نیست برای اینکه وقتی مدلول مطابقی بطلان شد چه جور به آن مدلول التزامی می شود صحيح می شود در مانحن فیه گرفت و در مانحن فیه مدلول التزامی باطل می شود و ... .
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص113-114.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص113-114.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص114-115.
[4] عصر=فشردن
[5] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصَّبِيِّ يَبُولُ عَلَى الثَّوْبِ- قَالَ تَصُبُّ عَلَيْهِ الْمَاءَ قَلِيلًا ثُمَّ تَعْصِرُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص397
[6] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ بَوْلِ الصَّبِيِّ- قَالَ تَصُبُّ عَلَيْهِ الْمَاءَ- فَإِنْ كَانَ قَدْ أَكَلَ فَاغْسِلْهُ بِالْمَاءِ غَسْلًا- وَ الْغُلَامُ وَ الْجَارِيَةُ (فِي ذَلِكَ) شَرَعٌ سَوَاءٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص397- 398.
[7] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ بَوْلِ الصَّبِيِّ- قَالَ تَصُبُّ عَلَيْهِ الْمَاءَ- فَإِنْ كَانَ قَدْ أَكَلَ فَاغْسِلْهُ بِالْمَاءِ غَسْلًا- وَ الْغُلَامُ وَ الْجَارِيَةُ (فِي ذَلِكَ) شَرَعٌ سَوَاءٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص397- 398.
[8] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ ع أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ: لَبَنُ الْجَارِيَةِ وَ بَوْلُهَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ- قَبْلَ أَنْ تَطْعَمَ- لِأَنَّ لَبَنَهَا يَخْرُجُ مِنْ مَثَانَةِ أُمِّهَا- وَ لَبَنُ الْغُلَامِ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ وَ لَا بَوْلُهُ قَبْلَ أَنْ يَطْعَمَ- لِأَنَّ لَبَنَ الْغُلَامِ يَخْرُجُ مِنَ الْعَضُدَيْنِ وَ الْمَنْكِبَيْنِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص398.
[9] و لأجل ما قلناه عملت الطائفة بما رواه حفص بن غياث، و غياث بن كلوب ، و نوح بن دراج ، و السكوني، و غيرهم من العامة عن أئمتنا عليهمالسلام» ر.ک: محمد بن الحسن طوسی، عدة الاصول، ( قم، محمد تقي علاقبنديان، چ1، ت1417ق)، ص149