مسألة27: « إذا صبغ ثوب بالدم لا يطهر ما دام يخرج منه الماء الأحمر. نعم ،إذا صار بحيث لا يخرج منه طهر بالغمس في الكر أو الغسل بالماء القليل ، بخلاف ما إذا صبغ بالنيل النجس فإنه إذا نفذ فيه الماء في الكثير بوصف الإطلاق يطهر وإن صار مضافاً أو متلوناً بعد العصر كما مرَّ سابقاً ».[1]
اگر ثوبی را که با خون رنگریزی شده در کر بشورند یا در جاری وسیعی بشورند، وقتی که این ثوب را خارج کرد و فشار داد دید که آب احمر خارج می شود تا مادامی که این آب احمر خارج می شود این پاک نمی شود، چرا؟ به جهت اینکه سابقاً گفتیم آن مائی که با او غسل می شود متنجس متغیر به عین النجاسة نباشد حتی در موقع عصر، این یک وجه بود، وجه دیگر هم این بود که تا مادامی که آب رنگدار خارج می شود این کاشف بر این است که عین اصلاً زایل نشده است عین باقی است در ثوب، فرقی در ماء کثیر شسته بشود در ماء جاری شسته بشود یا به ماء القلیل شسته بشود، مادامی که این آب متغیر خارج می شود لازم نیست ماء احمر باشد که ایشان می گوید ها، ماء اسفر هم باشد همين جور است، مادامی که ماء متغیر می شود و آن عین الدمی که در ثوب است، ولو به اینکه رنگش زرد می شود، این پاک نمی شود، احمر خصوصیتی ندارد، سرّش این است که معتبر است در تطهیر الشیء آن آبی که به او تطهیر می شود تا آخر الغسل آن ماء. ماء مطلقی بوده باشد و متغیر به عین النجاسة نبوده باشد، بله، بعد از اینکه فرض کنید دیگر اگر فشار بدهیم آب زرد یا آب مثلاً ملوّن خارج نمی شود، آن وقت اگر فرض بکنید این ثوب را در کر یا در جاری فرو بردید یا به ماء قلیل آب ریختید و فشارش دادید که دیگر آن آب زرد از آن خارج نمی شد این آب را ریختید، آب قلیل را، یا آبی که زرد رنگ بود دیگر خارج نمی شد توی کر بردید، این جور شد که غسل شد به ماء مطلقی که طاهر است و غیر متغیر بالنجاسة است آن وقت پاک می شود.
این فرمایشی که ایشان می فرماید. خب پرواضح است دیگر سابقاً وجهش را هم عرض کردیم.
انما الکلام در حرف بعدی است، می فرماید به خلاف ثوبی که آن ثوب صبغ بشود به نیل، وقتی که آن ثوب متنجس شد و ما آن ثوب را در آب کر بردیم که آب کر نفوذ کرد در آن ثوب باطلاقه، وقتی که این ثوب را از ماء کر خارج می کنیم از ماء کری که داخل کردیم، آب کر به وصل اطلاق نفوذ در ثوب کرد، می گوید وقتی که عصر می کنیم این ثوب را که مصبوغ به نیل است آن آب مضاف می شود، یک عبارتش این است که اولیش این است که مضاف می شود، رنگ در می آید به نحوی که آب صدق نمی کند، یا آب متغیر خارج می شود ، آب مضاف نشده است و لکن متغیر می شود به وصف النیل، می فرماید در این صورت این ثوب پاک است، در هر دوصورت پاک است.
در صورت اول که مضاف بشود این مبتنی بر مسلک خودش است که در مثل الثیاب که قابل عصر هستند، اینها را اگر در کر و جاری شستند عصر معتبر نیست، فقط در طهارت اینها نفوذ ماء مطلق به این ثوب معتبر است، عصر بشود یا نشود در طهارت مدخلیتی ندارد، و مفروض این است که این ثوبی که هست، آب مطلق به او نفوذ کرد موقعی که عصر می کنیم عصر در طهارت مدخلیت ندارد ثوب پاک شده، آن وقتی که فرض کنید عصر می کنیم آب مضاف می شود یا متغیر می شود، بشود چه اشکال دارد؟ و اما بناءً علی ما ذکرنا که اگر عصر در غسل به ماء قلیل معتبر بوده باشد، به جهت اینکه بدون العصر غسل صدق نمی کند عرفاً آن غسل متعارف که معظم الغساله به مقدار متعارفش خارج بشود، اگر در غسل به ماء القلیل این معنا معتبر بوده باشد که ایشان معتبر می داند، در غسل در کر و جاری هم معتبر است این عصر، فرقی نمی کند در آن اشیائی که قابل عصر هستند، خب وقتی که این جور شد وقتی که ثوب را از کر در آورد ثوبی که مصبوغ به نیل است عصر می کند، این عصر مقوم غسل است بناءً علی هذا المسلک، غسل باید به ماء بشود، اگر این آب به اضافه خارج شد از مطلق بودن خارج شد غسل بماء مطلق نشده است، غسل به مضاف شده است، مقداری از غسل به ماء المضاف بوده است و ما دلیل نداریم که مضاف مطهر بوده باشد، اونی که مطهر است او غسل به ماء مطلق است.
بله، اگر موقع غسل کردن آب ملون خارج شد، مضاف نشده است که شق ثانی است در عبارت ایشان، آب ملون به آن نیل خارج شد، آن عیبی ندارد، چون که آب متغیر بشود غسل به ماء معتبر است، و ماء هم باید مائی بوده باشد که فرض بفرمایید متغیر به اوصاف النجاسة نشود، و اما اوصاف متنجس که آب را نجس نمی کند، تغیر به اوصاف النجاسة آب را نجس می کند به اوصاف عین النجس، و اما وقتی که تغیر به اوصاف متنجس شد که این ثوب مصبوغ به نیل است آن اشکالی ندارد، هذا کله نسبت به این مسأله.
غرض این است که ایشان این حرف را که در کر و جاری می گوید و ان صار مضافا مبتنی بر مسلک خودش است، منتهی مسلکش مقبول نیست، عصر اگر در ماء قلیل معتبر است در غسل در جاری و کر هم معتبر است.
سوال...؟آب قلیل، متنجس به هرچی بشود متصل به کر بشود پاک است، عرض می کنم بر اینکه ثوب، کلام در طهارت ثوب است که ثوب پاک می شود یا نه؟ غسل معتبر است در طهارت ثوب.
مسألة28 :« فيما يعتبر فيه التعدُّد لا يلزم توالي الغسلتين أو الغسلات، فلو غسل مرَّة في يوم ومرَّة اُخرى في يومٍ آخر كفى . نعم ، يعتبر في العصر الفوريَّة بعد صبِّ الماء على الشيء المتنجِّس ».[2]
مسأله دیگری که ایشان می فرماید در مقام، می فرماید در آن اشیاء متنجسه ای که تعدد غسل در آنها معتبر است مثل الاوانی و مثل الثوبی که متنجس به بول است، این غسلِ دفعات لازم نیست متوالی باشند، مثلاً فرض بفرمایید انسان اناء متنجس را یک دفعه آب ریخت، آب طاهر ریخت، برگرداند این آب طاهر را در مثلاً در آن باطن الاناء و آن آب را ریخت بیرون گذاشت آنجا، دو روز دیگر چون که حوصله نداشت گفت حوصله ندارم، دو روز دیگر آمد مره ثانیه را کرد، آب را ریخت و دور داد بعد از یک هفته هم مره ثالثه را، عیبی ندارد پاک می شود، چرا؟ برای اینکه توالی در غسلات معتبر نیست، این مسأله محل الابتلاء است، می بینید که زنکه ثوبی که متنجس به بول است را باید دو دفعه بشورد یک دفعه شست، گذاشت آنجا تا فردا دفعه دیگر بشورد دید که حال ندارد، این عیبی ندارد اشکالی ندارد، چرا اشکال ندارد؟ چون که مقتضی اطلاقات از امام علیه السلام این است که فرمود بر اینکه الاناء کیف یغسل و کم مرة یغسل؟ امام علیه السلام فرمود اغسله ثلاثا صب علیه الماء مرتین ثم، ثم تا روز قیامت ثم است، توجه کردید، هر وقت آب ریخت دوباره برگرداند این ثم را عمل کرده است، یا اغسله سبع مرات، اغسل سبع مرات صدق می کند ولو در هفت روز در هفت ماه بشود، و لکن ایشان می فرماید واما در جاهایی که عصر معتبر است در تطهیر به ماء القلیل، که در مثل الثوب عصر معتبر است باید آن عصر پشت سر غسل بوده باشد، یعنی آن وقتی که شست باید عصر کند، چه دفعات مکرر معتبر بوده باشد مثل ثوب متنجس به بول که دو دفعه باید شسته بشود، یا نه ثوب نیست آب متنجس به او اصابت کرده به آب قلیل ریخت به ثوب و لکن عصر نکرد ، گذاشت آنجا فردا پس فردا آمد عصر کرد او فایده ندارد، می فرماید توالی در آن غسلات معتبر نیست در جایی که تعدد در غسل معتبر است، و اما در عصرات در فشار دادن این توالی معتبر است یعنی باید پشت سر غسل این عصر را موجود بکند.
اینی که ایشان می فرماید دلیلی ندارد در عصر، اگر فرض بکنید هوا هوای سرد است، خشک نمی شود ثوب، ثوب را که وقتی که از مرکن در آورد گذاشت آنجا که جایی هم نگذاشت که آبش برود ها، جایی گذاشت که آبش هم نمی رود، بعد از یک ساعت و دوساعت لباس های دیگر را که شست، بعد آمد همه را یک جا عصر بکند، عیبی ندارد اشکالی ندارد، چرا؟ برای اینکه عصر به جهت اخراج معظم غساله است که معظم الغساله خارج بشود، اگر آن معظم اگر ماء خارج نمی شود تا آن وقتی که تاخیر می اندازد عصر را آب خارج نمی شود به حیثی که فرق نمی کند آنوقت عصر کند یا مثلاً فرداش عصر بکند ، هیچ در آن ماءفرقی نمی کند، این عیبی ندارد عصر به جهت اخراج معظم الغساله است، و هر وقتی که عصر محقق شد و معظم غساله خارج شد غسل تمام می شود و طاهر می شود.
این بناءً بر اینکه عصر مقوم غسل است اینجور است، فضلا از این است کسی بگوید نه، مقوم غسل نیست معتبر است، خب در آن روایت مثلاً حسنه حسین بن علاء بود که صب علیه الماء ثم یعصر، ثم للتراخی است دیگر، ثم یغسل گذاشت به نحوی که معلوم است که اخراج آن آب است در از فرش، آن آب همين جور در فرش ماند هوا سرد هیچ چیزی هم نمی شود ، بعد از دو ساعت سه ساعت بعد از ظهر این کار را کرد ثم یعصر صدق می کند پس علی هذا الاساس توالی نه در غسلات معتبر است و نه در هم عصر معتبر است، ولی تأخیر عصر در صورتی جایز است که آن ماء غساله در جوف آن ثوب بماند تا آن زمانی که می خواهد عصر کند، به حیثی که معظم آن ماء عند العصر خارج می شود، و اما بگذارد خودش خود هوا گرم است بله خود ثوب آبش می رود و معظم خود به خودی خود خارج می شود که آن اخراج ماء نیست عصر به او محقق نمی شود دلک به او صدق نمی کند، بله او ضرر دارد او نمی شود.
مسألة 29: « الغسلة المزيلة للعين بحيث لا يبقى بعدها شيء منها تعدُّ من الغسلات فيما يعتبر فيه التعدُّد فتحسب مرَّة ، بخلاف ما إذا بقي بعدها شيء من أجزاء العين فإنـَّها لا تحسب ، وعلى هذا فإن أزال العين بالماء المطلق فيما يجب فيه مرَّتان كفى غسله مرَّة اُخرى وإن أزالها بماء مضاف يجب بعده مرتان اُخريان ».[3]
بعد ایشان یک مسأله دیگری را می فرمایند این مسأله دیگر این است که ایشان می فرماید آن غسله ای که مزیل عین النجاسة است از متنجس تا مادامی که عین نجاست در آن متنجس باقی است آن جاهایی که تعدد الغسل معتبر است در آنجاهایی که تعدد الغسل معتبر است مادامی که عین النجاسة در شیء باقی ست و از شیء زایل نشده است، آن غسله غسله حساب نمی شود، یک دفعه شستیم حساب نمی شود، بلکه آن غسله ای که با او عین دیگر زایل می شود و بعد از آن غسله دیگر عین نیست، عین بول نیست در ثوب یا عین فلان نجس نیست در ثوب، آن غسله ای که ازاله عینی در او می شود که بعد از او عینی نیست آن یک غسله حساب می شود، که اگر دو دفعه شستن معتبر است یک دفعه دیگر باید بشورد تا پاک بشود.
اینی که ایشان می فرماید منافات با حرف سابقی ندارد، آنجاهایی که انسان متنجس عین دارد، آنجا فرمود باید دودفعه شسته بشود هر متنجسی که عین نجاست دارد، عین نجاست هرجورباشد فرمود آنجا باید دودفعه شسته بشود به ماء القلیل، یک دفعه ازاله عین می شود و دفعه دوم بعد از ازالة العین باید یک دفعه شسته بشود، دفعه دیگر شسته بشود که آن یک دفعه غسله مطهره است، بعد فرمود که می شود بعد از ازالة العین همان صب الماء را ادامه بدهد به نحوی که بعد زوال العین به آن متنجس مائی برسد، که در آن متنجس عین النجس نیست، این را سابقاً اینجور فرمود، اینجا هم که می فرماید غسله مزیلة العین که اگر عین زایل بشود آن یک آن غسله حساب می شود منافات حرف سابقی ندارد، معنایش این است که یعنی آن غسله ای که به او عین زائل شد و بعد از زوال العین باز صب الماء مستقر شد، به نحوی که متنجسی که عین نجس ندارد آب رسید، این غسله دو غسله حساب می شود بدان جهت غسله دوم هم باید شسته بشود، لعل ظاهرا مرادش همین است که با حرف سابقی منافات نداشته باشد، و الا ظاهر این عبارت در ما نحن فیه مع قطع نظر از قرینیت سابقه این است که آن وقتی که عین زایل شد به نحوی که دیگر فشار بدهی ثوب را مثلاً دیگر عینی بر او نیست این یک غسل حساب شده است، ظاهر روایت این است و لکن به قرینه ما سبق گفتیم مرادش این است.
و گفتیم باید صب استمرار داشته باشد به نحوی که آب برسد به ثوبی که عین نجس در او نیست، ممکن است کسی در این اعتبار اشکال بکند، بگوید نه وقتی که عین زایل شد غسل محقق می شود استمرار الصب لازم نیست چرا؟ استشهاد بکند به صحیحه محمد بن مسلم ، در صحیحه محمد بن مسلم داشت بر اینکه اغسله فی المرکن مرتین و ان غسلته فی ماء جار فمرة، سؤال هم از ثوبی بود که اصابه البول ثوبی که اصابه بول بود، امام تفصیل نفرمود که بول خشک شده یا خشک نشده است، ثوب خیس است یا خیس نیست، بلکه علی الاطلاق فرمود که اغسله فی المرکن مرتین در مرکن دو دفعه بشور، مقتضای این این است که وقتی که ما در مرکن ثوب را گذاشتیم یک جوری هم گذاشتیم که فرض کنید مرکن نجس نشد، آب را که ریختیم خب وقتی که آب را می ریزد آن آفتابه را می گذارد کنار، آب را می گذارد کنار، با دست هایش زن همين جور است دیگر فشار می دهد ثوب را، فرک می کند ثوب را، خب این امام علیه السلام فرمود وقتی که او را درآوردی عصر کردی این شد یک دفعه این یک دفعه شستن، خب کی اینجا بعد از ازالة العین آب مستمر شد به نحوی که آن متنجسی که عین ندارد آب رسید به او؟ آن همان آب مرکن است چون آب مرکن به متنجس به عین بول است ربما، توجه کردید، ثوب خیس می شود به بول او را می شورد، امام علیه السلام فقط اونی که معتبر است در غسل مرةً این است که دیگر در ثوب بول نماند کما اینکه نمی ماند چون که ماء است آن وقتی که فرک کرد توجه کردید، عین البول می رود از ثوب که فرض هم این است این می شود غسلةً واحدة، وقتی که بر مرکن شستن اینجور شد معتبر شد استمرار الصب معتبر نشد که نمی شود در مرکن، خب فرقی نمی کد که انسان این ثوب را روی دستش می شورد به مرکن نگذارد، گفتیم مراد آن آب قلیل است، و ان غسلته فی ماء جارٍ مرکن خصوصیتی ندارد یعنی اگر با آب قلیل شستی، خب آب قلیل را آنقدری ریخت که عین زایل شد عینی که زایل شد آن دختر آن زن، آن آفتابه را گفت نگهدار آب را اسراف نکن، این شد غسل مرةً، فشار داد دفعه دیگر شست این اغسله مرتین صدق می کند، ولو ما بگوییم درست توجه کنید، ولو ما بگوییم و می گفتیم هم سابقاً که در تحقق غسل معتبر است بعد از اینکه عین زایل شد ماء استمرار داشته باشد، این را اگر بگوییم در آن مواردی می گوییم که طبیعی الغسل مطهر است، آنجاهایی که طبیعی الغسل مطهر است می گوییم باید اینجور باشد، چون که باید آب به عین نجس اصابت نکند چون که آب پاک باید مطهر بشود شیء را، و این در صورتی می شود که عین النجس نبوده باشد، و اما در مواردی که غسل معتدداً معتبر است مثل غسل مرتین که در بول است، نه آنجا از این صحیحه فهمیده می شود که این غسلتین معتبر نیست که اولایش همان غسله ای بوده باشد که طبیعیش مطهر متنجس است، آن مرتین آنجور بوده باشد، نه مره اولی فقط ازاله عین کرد کافی است ولو استمرار نداشته باشد، چون که صحیحه محمد بن مسلم [4]الواردة فی غسل الثوب المتنجس بالبول دلالتش به این معنا واضح است که عین را زایل بکند.
خب عرض می کنیم عیبی ندارد این در مثل البول ملتزم می شویم که دلالت صحیحه همين جور است در مثل البول که اجزائش منتشر در آب نمی شود مثل عذره و غائط، آن عیبی ندارد آن غسله ای که مزیله عین است یک غسله حساب بشود عمل به ظاهر صحیحه می کنیم، و در آن مواردی که طبیعی الغسل معتبر است در تطهیر الشیء و شئ عین النجاسة دارد او همان است که باید بعد از ازالة العین صب الماء استمرار داشته باشد، و اما در مواردی که تعدد الغسل معتبر است مثل غسل من البول، وقتی که غسله اولی عین بول را برد او کافی است.
ایشان در عروه متفرع می کند بر این معنا می فرماید اگر عین النجس را ازاله کردیم ما به غیر ماء مطلق، ثوب مثلاً عین عذره را داشت، نظرش به آن مواردی است که آنجا غسله اولی مزیل عین است، عذره را ازاله کرد مثلا عین النجس را، یا فرض بکنید بول بود بول را گذاشتیم آفتاب خشکاند، دیگر بول نیست در ثوب، در این صورت بعد از این ازاله عین باید دو دفعه شست به ماء القلیل این ثوب را، و اما اگر عین را به خود ماء ازاله می کردیم آنوقت دو دفعه کافی بود، یک دفعه مزیل عین بوده، یک دفعه هم فرض بفرمایید بعد از ازالة العین مطهر بوده است، ازالة العین و غسله مطهره هر دو باید به ماء بشود و اگر ازاله عین به غیر الماء شد او فایده ندارد، باید دو دفعه شسته بشود، این هم فرمایشی است که در این مسأله می فرماید.
مسألة 30: « النعل المتنجِّسة تطهر بغمسها في الماء الكثير ولا حاجة فيها إلى العصر لا من طرف جلدها ولا من طرف خيوطها ، وكذا البارية بل في الغسل بالماء القليل كذلك لأنَّ الجلد والخيط ليسا ممـَّا يعصر ، وكذا الحزام من الجلد ، كان فيه خيط أو لم يكن ».[5]
بعد ایشان یک مسأله دقیق محل ابتلاء را بیان می کند، و آن این است که ربما شیئی متنجس است و آن شیء مرکب است از دو جزء که یک جزئش قابل عصر است و جزء دیگرش قابل عصر نیست، مثل کفش، کفش مثلاً فرض کنید رویش نایلون است که قابل عصر نیست و لکن تو آن باطنش پارچه است، توجه کردید، آن باطنش و جوفش پارچه است که آن پارچه قابل عصر است، یا کفش یا کمربند که به خیوطی دوخته اند او را، خیوط قابل عصر است و لکن خود آن کمربند که مثلا چرم است قابل عصر نیست، یا مثل حصیر ها که معمول است از نی درست می کنند، این نی ها را با نخ به همدیگر متصل می کنند می شود حصیر، نخ هایش مما یعصر است و لکن نی مما لایعصر است، ایشان می فرماید، درست توجه کنید با یک مسأله تمام می کند مطلب را، ایشان در این مسأله حاصل حرفش این است ملاک در ما یعصر و ما لا یعصر ملاک در او خود شیء استقلالیه است، و اما در جایی که شیئی تابع شیء دیگرشد یعنی ما یعصر تابع ما لا یعصر شد دیگر او مایعصر نیست قابل عصر نیست، آن باطن کفشی که هست آن فرض بکنید باطنش و جوفش که پارچه دوخته اند آن قابل عصر نیست، خب خیطی که با آنها چرم را می دوزند کفش را می دوزند آنها قابل عصر نیست، خیوط در جایی که وجود مستقلی من هذا داشته باشد این مما یعصر است، و اما اگر تابع به ما لایعصر شد او دیگر قابل عصر نیست او عصر نمی شود، به مجرد این که صب کردید ماء را بر کفش یا کفش را تو آب بردید یا حصیر را تو آب بردید یا آب ریختید همه اینها پاک می شود، خیوطش و غیر خیوطش همه اینها پاک می شود، این احتیاج به روایت هم ندارد، ملاک صدق عرفی است دیگر، صدق عرفی حصیر را بشور شستنش اینجور می شود، نخ هاش را که نمی کنند، قابل عصر هم نیست نخ ها در آن حصیر، پارچه در آن کفش قابل عصر نیست آن که این فعل قابل عصر است این باید عصر بشود، غسل او عرفا اینجور می شود، علاوه براین دلالت می کند بر این معنا صحیحه علی بن جعفر، صحیحه علی بن جعفر در باب 29 از ابواب النجاسات روایت سومی[6] است:
«و [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ البوفکی النیشابوری قدس الله سره عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ»، بواری همان حصیر های نی مانند است که با نخ به همدیگر می بافند، : «سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوَارِيِّ يُصِيبُهَا الْبَوْلُ» او به بول اصابت می کند، «هَلْ تَصْلُحُ الصَّلَاةُ عَلَيْهَا إِذَا جَفَّتْ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُغْسَلَ قَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ» جفت می شود در او نماز خواند وقتی که خشک بشود، من غیر ان تغسل بدون اینکه شسته بشود، این مرتکز بر این معنا این بود که بواری قابل غسل است بدون غسل می شود نماز خواند یا نه؟ امام علیه السلام فرمود لا بأس به غسل لازم نیست،وقتی که خشک شد می شود نماز خواند، این مرتکز در ذهن علی بن جعفر این بود این که غسل می شود این بواری، غسلش هم همانجور می شود که گفتیم دیگر، امام علیه السلام هم ردع نفرمود و فرمود احتیاج به آن غسل ندارد خشک شد می شود نماز را خواند، بدان جهت در اینجا هم چیزهایی که قابل عصر هستند فی انفسها تابع شده اند به چیزی که قابل عصر نیست او دیگر عصر نمی خواهد.
مسألة 31: « الذهب المذاب ونحوه من الفلزات إذا صُبَّ في الماء النجس أو كان متنجساً فاُذيب ينجس ظاهره وباطنه ولا يقبل التطهير إلّا ظاهره ، فإذا اُذيب ثانياً بعد تطهير ظاهره تنجَّس ظاهره ثانياً. نعم ، لو احتمل عدم وصول النجاسة إلى جميع أجزائه وأن ما ظهر منه بعد الذوبان الأجزاء الطاهرة يحكم بطهارته ، وعلى أي حال بعد تطهير ظاهره لا مانع من استعماله وإن كان مثل القدر من الصفر ».[7]
یک مسأله مهمه ای است که رسیدیم به آن مسأله ذوب الفلز، مرحوم صاحب عروه در عبارت عروه اینجور می فرماید درست دقت کنید، در این مسأله نظرات مختلف شده است که در ما نحن فیه بله این صاحب العروه قدس الله نفسه الشریف چه می گوید، مسأله این است الذهب المذاب ، آن طلایی که ذوب شده است و نحوه من الفلزات، هر فلزی که ذوب شده اذا صب فی ماء النجس وقتی که این در حالی که ذوبان دارد این را توی آب نجس بریزد، این یک صورت، او کان متنجساً یا ذهب یا غیره من الفلزات وقتی متنجس بشود طلا هم اینجوری گردنبند افتاده بود توی آب نجس در آورد، او کان الذهب متنجساً فیذیب بعد برد زرگر آبش کرد، آب نکشیده ها همين جور که متنجس بود ظاهرش متنجس بود برد زرگر هم آب کرد، فیذیب ینجس ظاهره و باطنه، هم ظاهر این فلز نجس می شود، دو فرض بود یکی این که ذوب شده را توی آب نجس بریزند، دیگری این است که ذهب خودش نجس بشود ظاهرش نجس می شود دیگر بعد ذوب کنند، ینجس ظاهره و باطنه، در این دو صورت هم ظاهر و هم باطن نجس می شود، ولا یقبل التطهیر الا ظاهره پاک هم نمی شود مگر که ظاهرش پاک شود.
برای اینکه معلوم بشود که ایشان چه می گوید در این مسأله این مقدمه را از خارج عرض می کنم، مسلک ایشان این است در باب شرایط تنجیس گذشت، مسلک ایشان و غیر ایشان همین است، این را فقط بعضی شواذ اشکال کرده اند، این که ما گفتیم اگر به مایعات مضافه نجاساتی اصابت کرد تمام مایع مضاف نجس می شود، آن زیت اگر یک جايش ملاقات با نجس کرد همه جایش نجس می شود ایشان مسلکش این است که فلزات مزابه مایعات نیستند، این جور نیست مثل مایعات که اگر یک کیلو طلا را آب کردند توی یک ظرفی به یک جای از این طلا نجاستی از خارج رسید همه طلای مذوب طلای ذوب شده همه اش نجس می شود مثل آن زیت، این را منکر است ایشان و صحیح هم این است، چونکه آن ذهب مذاب متأثر نمی شود همه جایش، مثل مایع مضاف نیست که متأثر بشود از نجاست که همه مایع متأثر بشود که فرض بکنید اینجور شد، این ذوب رطوبت مسریه حساب نمی شود، در تنجس رطوبت مسریه معتبر است و ذوب رطوبت مسریه حساب نمی شود، این مسلک ایشان است آنجا بحث کردیم تمام شده است، مسلک صحیح هم همین است، و ما هم ندیدیم کسی اشکال بکند از آن متأخرین الا این قائل که فرموده است فیه تأمل، که اینکه این مثل مایع مضاف نشود در این تأمل است، ایشان با همان مسلکی که خودش فرموده این مسأله را می گوید، داشته باشید، بعد از فراق از این که این مسأله این است که فلزات مذابه مایعات مضافه نیستند و نجس به یک جاش رسید همه جایش نجس نمی شود، بعد الفراق از او این مسأله را می گوید، و نه اینکه فقط او را قرینه می گیریم ها، تا کسی نگوید این خیلی از خیلی جاها اینجا یک جوری گفته یک جای دیگر عکسش گفته، این مورد هم از آن موارد، نه، در خود این مسأله شاهد و قرینه قطعیه است که همان مسلک هم را اینجا حفظ کرده، همان مسلک را که فلزات مذابه اینها مایعات مضافه نیستند و حکم آنها را ندارند که همش تنجس پیدا بکند، با وجود این قرینه که در خود مسأله هم هست این را ملتزم می شود، خب با حفظ این چه جور می گوید؟ می گوید ذهب مذاب را اگر به آب متنجس ریختید ظاهر و باطنش نجس می شود، مراد از نجاست ظاهر و باطن نه نجاست آن مذاب یا اشیاء دیگر است، مراد این است که ذهب را اگر به ماء مضاف به ماء متنجس ریختید ذهب متنجس را یا اول متنجس بود بعد او را ذوب کردید باطن و ظاهرش با هم مخلوط می شود، یعنی هم آن در باطنش نجاست هست هم در ظاهرش نجاست هست، آن جزئی که فرض بفرمائید اول آن شق ثانی را بگویم که آب نجس ریخته بودیم آن گردنبند افتاده بود توی آب نجس بعد که گذاشتیم ذوب کردیم، آن زرگری که این را ذوب می کند اونی که مماسه با نجاست نکرده بود از آن اجزاء طاهره که جوف ذهب بود، آن می آید بیرون ، ذوب است دیگر ذوب کردن است، و بعضی از آن اجزاء ظاهره که ملاقات با نجس کرده بود می رود به جوف، ذوبان فلز این است خاصیتش، وقتی که اینجور شد این ظاهر و باطنش نجس می شود یعنی هم در باطنش نجاست است هم در ظاهرش نجاست است، این اختلاط است مرادش، بدان جهت ذهب را اگر آب کردید توی آب نجس ریختید بله صب مختلف است، یک وقت این است که شما آنجایی که آن آب نجس بود به نقطه اش ریختید دنباله این را به جای دیگر می ریزید که خط مستقیمی مثلاً یا خط منحنی، آنجا فقط ظاهر نجس می شود دیگر باطن نجس نمی شود، و اما اگر صب کردید به آن نقطه ای که اولین ذهب رسیده بود بعد صب هم رو همان نقطه ریخته شد، که ظاهر متنجس جوف رفت این بعدی آمد روی او، توجه کردید، بعدی آمد روی او آنوقت هم ظاهرش نجس می شود هم باطنش یعنی اختلاط پیدا می کند، مراد از تنجس ظاهره و باطنه ظاهر و باطن نجس می شود یعنی هم در ظاهر نجس است هم در باطنش نجس است، مرادش این است.
و به این عبارت عروه اشکال کرده اند بر اینکه این حکم مایعات مضاف را ندارد و سابقاً گفتیم این مثل او نیست، این اشکال هم وارد نیست، مراد ایشان در ما نحن فیه که تنجس ظاهره و باطنه قرینه قطعیه اقامه خواهم کرد که مراد اختلاط است، پشت سر همین عبارتی که ایشان فرموده است پشت سرش دارد بر اینکه و لا یقبل التطهیر الا ظاهره تطهیر را قبول نمی کند الا ظاهرش، چون که این معلوم است دیگر که آب به جوفش نفوذ نمی کند، وقتی که آب به جوفش نفوذ نکرد آن وقتی که این ذهب مذاب را ریختید آن ماء نجس که به جوف نفوذ نکرده است، جوف چرا نجس بشود؟ پس مراد ایشان چون که آب به جوف نفوذ نمی کند و بدان جهت هم بعد می گوید تطهیرش ممکن نیست الا ظاهرش، این معنایش عبارت از این است که این که نجس می شود باطن و ظاهرش، این معنایش عبارت از این می شود که بله اختلاط پیدا می کند.
بعد ایشان می فرماید که اگر ظاهر را پاک کردید، خب ظاهر پاک شد دیگر، باطن هم نجس است آخه، ظاهر را پاک کردیم، من فقط مراد ایشان را می گویم ها، نمی گویم این حرف ها صحیحه یا نه بعد می رسیم، مراد ایشان معلوم بشه چیه؟ بعد ایشان می فرماید که اگر ظاهرش را پاک کردیم دوباره این را ذوب کردند ضرورت این بود که جور دیگر نقشه دیگر درست کنند، دوباره این را ذوب کردند آنجامی فرماید تنجس ظاهره ثانیا، ثانیاً وقتی که ذوب کرد ظاهرش نجس می شود این مراد از تنجس ظاهره ثانیا یعنی اونی که در باطن نجس بود وقتی یک مقدار از باطن نجس بود رفته بود او ظاهر می شود، بعض ظاهر می شود بعض ظاهر که شد نجس می شود.
بدان جهت ایشان از این تنجس ثانیاً یک استثناء می کند که این قرینه شاهد قطعی است ها، یک صورت را استثناء می کند، آن صورتی را که احتمال بدهید آن ظاهری که ما سابقاً پاک کرده بودیم، که باطن نجس بود ظاهر پاک بود، آن ظاهرهای پاک جایش را به آن باطن نجس نداده، احتمال می دهیم که از باطن اصلا نجس خارج نشده به ظاهر این، عند الذوب ها، عند الذوب همين جور آب شده هرکدام جزء در جاش مانده به نحوی که باطن نجس به خارج نیامده، طاهر این ظاهر هم به باطن نیامده، این خیلی مهم نیست ها از ظاهر به باطن برورد، اما از باطن نجس چیزی به ظاهر نیامده، در این صورت می فرماید که در این صورت ظاهرش پاک است.
این استثناء قرینه قطعیه است، که ایشان این مایع مذاب را مضاف نمی داند، چون که اگر این فلز مذاب مثل مایع مضاف بوده باشد وقتی که این را ذوب کردیم باطنش نجس است ظاهرش هم نجس می شود، چون که مثل ماء مضاف می شود، این که این را استثناء می کند در عبارتش می گوید مگر جایی که احتمال بدهیم هیچ از اجزاء نجس به ظاهر طاهر نیامده، وقتی که این استثناء را کرد این قرینه قطعیه می شود که تنجس ظاهره و باطنه اختلاط بوده است، منتهی کلام ایشان درست است یا نه انشاء الله،
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص118-119.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص119.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص119.
[4] حَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الثَّوْبِ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ- قَالَ اغْسِلْهُ فِي الْمَرْكَنِ مَرَّتَيْنِ- فَإِنْ غَسَلْتَهُ فِي مَاءٍ جَارٍ فَمَرَّةً وَاحِدَةً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص397.
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص119.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص120.