مسألة 31: « الذهب المذاب ونحوه من الفلزات إذا صُبَّ في الماء النجس أو كان متنجساً فاُذيب ينجس ظاهره وباطنه ولا يقبل التطهير إلّا ظاهره ، فإذا اُذيب ثانياً بعد تطهير ظاهره تنجَّس ظاهره ثانياً. نعم ، لو احتمل عدم وصول النجاسة إلى جميع أجزائه وأن ما ظهر منه بعد الذوبان الأجزاء الطاهرة يحكم بطهارته ، وعلى أي حال بعد تطهير ظاهره لا مانع من استعماله وإن كان مثل القدر من الصفر ».[1]
کلام در این مسأله بود که فرمود اگر آبی متنجسی به فلزی که مذاب است برسد، بعد از ذوب فلز این را در آب متنجس ریخته اند یا فلز ابتداءً خودش نجس بود چون که انداخته بودند به آب نجس بعد این فلز را این طلا را مثلاً آب کردند، در این دو فرض فرمود تنجس ظاهره و باطنه ظاهر فلز و باطن فلز نجس می شود، بعد فرمودند اگر این فلزی که ظاهرش و باطنش نجس شده بود این ظاهرش را آب کشیدند ظاهرش پاک می شود، بعد اگر دوباره این فلز را ذوب کردند تنجس ثانیا، ظاهرش ثانیاً نجس می شود.
از این یک استثنایی فرمود، تنجس ظاهره ثانیا مگر در صورتی که احتمال بدهیم بعد از ذوب ثانیاً این اجزاء ظاهریه این جسم از آن اجزاء نجسه باطنیه ندارد، از آن اجزاء نجس باطنیه عند الذوب چیزی به خارج خروج نکرده است، در این صورت ظاهر حکم می شود به طهارتش، اگر احتمال دادیم که از آن اجزاء نجس باطنیه عند الذوب ثانیا خارج نشده است ظاهر حکم می شود که طاهر است، یک تکه ای هم در عبارتش دارد که بعد عرض می کنیم.
کلام در این مراد ایشان بود که تنجس ظاهره و باطنه گفتیم مرادش اختلاط است، نه معنایش این است که فلز عند الذوبان از مایعات مذابه می شود و اگر یک جایش به نجس اصابت کرد همه جایش نجس می شود، این مرادش نیست، مرادش این است این فلز وقتی که ذوب شد و به خاطر ذوب اجزاء نجسه مختلط شد به ظاهر و باطن، کأنّ وقتی که طلا را که قسم ثانی اش پر واضح است، طلا را توی آب متنجس انداختند ظاهر این طلا نجس شد، بعد زرگر این طلا را ذوب کرد به نحوی که از اجزاء ظاهریه به باطن رفت و اجزاء باطنیه بعضش به ظاهر آمد، در این صورت تنجس ظاهره و باطنه معنایش این است که هم ظاهرش در او اجزاء نجسه است و هم در باطنش اجزاء نجسه است، معنایش این است، در آن فرض اول که طلا را ذوب کردند بعد از ذوب به آب نجس انداختند آن یک خرده تأمل دارد، چون که طلا به مجرد اینکه به آب برسد منجمد می شود، باید فرض کرد طوری که صب تدریجی است، آن وقتی که طلای مذاب به آب رسید ولو منجمد شد آن ثانیا که صب می شود می افتد روی آن نقطه اولیه که نقطه اولیه محاط می شود به صب ثانی او را جوف می کند، بعد هم که صب می کند به آن نقطه ثانیه صب می کند، که آن مصبوب می شود به نقطه ثانیه، که در نتیجه این می شود که هم ظاهرش نجس است هم باطنش نجس است، این مرادش این است، این ها واضح هستند، اگر اینجور بشود که اجزاء متنجسه به جوف برود هم جوف نجس می شود هم ظاهر که اجزاء متنجسه است بعضش او نجس است، این را آب کشیدیم ظاهرش را آب می کشیم ظاهرش پاک می شود، بعد دوباره این را ذوب دادیم در یک بوته ای که خشک است هیچ اشکالی ندارد طلا را ریخت زرگر به او ذوب داد، اگر از اجزاء آن نجسه باطنیه در خارج بیاید و از بعض اجزاء ظاهریه به باطن بیاید الکلام الکلام ظاهرش ثانیاً نجس می شود.
کلام در این استثناء بود که الا اذا احتمل که از آن اجزاء نجسه ای که در باطن بود، عند الذوب الثانی از آن اجزاء نجسه چیزی به خارج نیامده است، توی بوته هم که رفته است طلا را ذوب در جوف مذاب است، اطراف که مذاب هستند اینها ظاهر قبلی هستند، رد نشده است جزء باطنی نجس به خارج یا فرض بفرمایید جزء طاهر هم برود بر داخل، این را علم نداریم ما که اجزاء نجسه آمده است به ظاهر، در این صورت ظاهرش پاک است، این حاصل فرمایش ایشان است چون که علم نداریم که در ظاهر نجس است.
به کلام ایشان اشکال شده است، و اشکال عبارت از این است وقتی که ثانیاً این جسم را که متنجس بود ظاهرش و باطنش، ظاهرش را آب کشیدیم دوباره این را ذوب کردیم به نحوی که احتمال می دهیم از اجزاءنجسه باطنیه به بیرون آمده است، اشکال شده است که اینجا یک علم اجمالی پیدا می شود، و آن علم اجمالی این است که یا ظاهر این جسم نجس است یا باطنش نجس است، چون که محتمل است که اجزاء طاهره به باطن رفته در باطن اصلا نجس نمانده است فقط ظاهر نجس است، محتمل است نه، اجزاء نجسه در باطن مانده به ظاهر نیامده است، یک احتمال دیگر هم این است که هم ظاهر هم باطن نجس است یعنی این علم اجمالی در ما نحن فیه مانعة الجمع است، معنایش این است که یا ظاهر نجس است یا باطن ممکن است هر دو نجس بشوند چون که از اجزاء باطنه بعضش بیرون آمده بعضش هم در باطن مانده است که هم ظاهر نجس بشود هم باطن، و کیف ما کان وقتی که ما علم اجمالی پیدا کردیم که بعضی این ظاهر نجس است لامحالة یا بعض الباطن نجس است لامحالة این علم اجمالی را پیدا کردیم، این علم اجمالی موجب می شود که اصالة الطهارة در ظاهر این فلز با اصالة الطهارة در جوف و در باطن این فلز با همدیگر معارضه کنند، شارع بگوید هم جوف پاک است هم فرض بفرمایید ظاهر پاک است این که نمی شود، این اصالة الطهارة ها تساقط می کند، وقتی که تساقط کردند بله دیگر ما اصلی نداریم که حکم کنیم ظاهر پاک است. بله، اگر کسی گفت باطن الفلز خارج از محل الابتلاء حساب می شود، چون که زنکه ای که رفته است این طلا را از زرگر گرفته است می داند که یا ظاهرش نجس است یا باطن، چون که زرگر گفت این طلا را ما آب نکردیم این را همانجوری که به ما داده بودید آب کردیم. زن هم احتمال می دهد که سابقاً نجس بود ظاهرش را پاک کرده بود احتمال می دهد که آن اجزاء نجسه باطنیه بیرون آمده، این علم اجمالی را که دارد یا ظاهر نجس است یا باطن برای این [علم اجمالی] زن که اثر عملی ندارد نجاست باطن و محل ابتلایش نیست، چون که نجاست باطن معنایش اثرش این است شیئی با باطن با رطوبت مسریه ملاقات کرد نجس می شود، این زن که نمی تواند شیء طاهر را تا مادامی که پیشش است ملاقات با باطن بکند، مگر اینکه زرگر یک وقتی مبتلا می شود که عبارت ذوب می کند آن باطن می آید به ظاهر چیزی ملاقات با ظاهر بکند که سابقاً نجس بود، خوب برای زرگر اثری ممکن است داشته باشد اگر این طلا پیش زرگر دوباره برود، و اما برای این اثری ندارد.ا
اگر گفتیم نجاسة الباطن خارج از محل ابتلاء حساب می شود چون که عادتاً اینجور است زن شیء طاهر را نمی تواند برساند به باطن، عادتاً. عقل ممکن است بر اینکه خورد به خورد بکند آن باطن در بیاید بیرون، عادتاً نمی شود و خروج از محل ابتلاء است، کسی اگر گفت نجاست باطن خروج از محل الابتلاء است آن وقت اصالة الطهارة در ظاهر جاری می شود بلا معارض، چون که نجاست باطن خارج از محل ابتلاء است مجرای اصل نیست، ایجور فرموده اند.
عرض می کنم درست توجه کنید، در ما نحن فیه بعضی ها خواسته اند استصحاب نجاست بکنند که در ظاهر این فلز استصحاب نجاست است، استصحاب نجاست در این ظاهر فلز جاری است، ولو گفتیم علم اجمالی در خارج از محل ابتلاء منجز نیست، مع ذلک از ظاهر این فلز باید اجتناب کرد یعنی شیء طاهر با رطوبت مسریه اگر ملاقات با تمام ظاهر کرد حکم می شود به نجاست ملاقی، چرا؟ گفته اند ظاهر استصحاب نجاست دارد، چون که این ظاهر که فعلاً ظاهر است یک زمانی قطعاً نجس بود، آن زمان کی بود؟ آن وقتی بود که هنوز این طلا ظاهرش شسته نشده بود و ذوب ثانی هم نشده بود، قبل از ذوب ثانی که ثانیاً ذوب شد قبل از اینکه این طلا ظاهرش شسته بشود یقیناً نجس بود، ما احتمال می دهیم که این نجاستی که در ظاهر این فلز بود همان نجسی که هست به همان نجاست در ظاهر فلز بماند، چرا؟ چون که آن وقتی که ثانیاً ذوب شد احتمال می دهیم بر اینکه از آن اجزاء باطنیه که نجس است بیرون آمده است، وقتی که از اجزاء باطنیه بیرون آمده است خب این ظاهر می شود نجس، ما علم داریم که سابقاً این ظاهر نجس بود احتمال می دهیم الان هم ظاهر این فلز نجس بوده باشد، چرا؟ متیقن ما نجاست قبل از غسل ظاهر قبلی بود، و بعد الغسل ظاهر و ذوب ثانیاً احتمال می دهیم که همان نجاست که در ظاهر این فلز بوده الان هم همین نجاست در ظاهر فلز هست، چرا؟ چون که از آن اجزاء باطنیه که نجس بود به خارج و ظاهر آمده، ظاهرش هم الان نجس است، کنّا علی یقینٍ من نجاسة الظاهر و الان شک می کنیم در بقاء النجاسة.
مرحوم نائینی[2] در این استصحاب نجاست اشکال کرده است که این استصحاب نجاست جاری نمی شود، چرا؟ چون که در ما نحن فیه ما شک داریم ظاهر فعلی آیا همان مغسول قبلی است که اگر مغسول قبلی باشد که قطعاً پاک است، یا ظاهر فعلی ولو بعضش بعض ظاهر فعلی مغسول قبلی نیست، اگر مغسول قبلی نباشد یقیناً در ظاهر فعلی نجاست است، ایشان فرموده است این مواردی که متیقن مردد است یا مشکوک مردد است بین الفردین در این موارد ادله استصحاب جاری نمی شود، چرا؟ چون که تمسک به اخبار استصحاب که لا تنقض یقین بالشک است تمسک به آنها در این مورد تمسک به شبهه مصداقیه است، چون که ظاهر فعلی اگر مغسول قبلی باشد این نقض یقین به یقین است، اگر ظاهر فعلی مغسول قبلی باشد نجاست سابقه نقض شده به یقین به طهارت، چون که شسته ظاهر فعلی را قبلاً، اونی که ما علم به نجاست او داشتیم ظاهر قبلی بود اگر این ظاهر فعلی مغسول همان قبلی باشد که قبل از غسل نجس بود یقیناً پاک شده است، این نقض یقین به یقین است نقض یقین به شک نیست، پس در ما نحن فیه این شبهه محتمل است که نقض یقین به نجاست سابقی به یقین بوده باشد، این شبهه مصداقیه می شود دیگر، احتمال می دهیم که از افراد عام نبوده باشد، تمسک به عام در فرد مشکوک می شود.
این کلام ایشان درست نیست، چون که در اخبار استصحاب انسان یقین به شیئی داشته باشد احتمال می دهد بقاء شیء را، منشأ احتمال ما تردد فرد است یا تردد متیقن سابقی است این فرقی نمی کند. ما یقین داشتیم این ظاهر نجس بود سابقاً قطعاً ولو بعضش آن وقتی که نشسته بود این ظاهرش را. آن وقت نجس بود بعض این ظاهر، الان احتمال می دهد بر اینکه بعض این ظاهر باز در نجاستش باقی است، ولو منشاء احتمال این است که از اجزاء داخلیه نجسه خارج شده است.
بدان جهت مرحوم حکیم در مستمسک[3] دارد که در مانحن استصحاب نجاست جاری است ولو مردد است ما بین این که این ظاهر فرد اول بوده باشد که مغسول اولی است که آنوقت پاک است، یا این ظاهر فعلی فردی بوده باشد یعنی از اجزاء باطن بوده باشد که یقیناً در نجاستش باقی است، ولو در ما نحن فیه استصحاب نجاست که جاری است عند الشک در بقاء النجاسة، ولو این مردد است بین الفردین، مردد است ما بین این که ظاهر فعلی ظاهر قبلی بوده باشد که در این صورت قطعا نجاستش رفته، یا ظاهر فعلی باطن قبلی بوده باشد که قطعاً نجاستش باقی است، ولو مردد بین الفردین است ظاهر فعلی، و لکن استصحاب نجاست مانعی ندارد، چه فرمودید آن آقا؟
سؤال...؟ ظاهر فعلی را استصحاب می کنیم، این ظاهر فعلی، یک وقتی یقیناً نجس بود نه همه اش ها، یعنی در این ظاهر فعلی یقیناً نجس بود، آن وقتی که نشسته بودیم اصلا ظاهر قبلی را، نمی دانم شستن آن قبلی نجاست را از این ظاهر فعلی برد یا نبرد؟
سؤال؟
می گویم این ظاهر فعلی فلز یقیناً یک زمانی نجس بود قبل از غسل ها، چون که اگر این ظاهر قبلی بود نجس بود، از باطن بود نجس بود این ظاهر قبلی، یک زمان قطعاً نجس بود، احتمال می دهم در این ظاهر فعلی نجاست قبلی بماند، چون که این ظاهر فعلی از اجزاء باطنیه است که یقیناً سابقاً نجس بود الان هم باقی است، درست بفهمید، عرض می کنم این ظاهر فعلی که این الان اشاره می کنم می گویم ظاهر هذا الجسم کنت علی یقینٍ من نجاسته، قطعا نجس بود، قبل از غسل اول قطعاً این نجس بود، برای اینکه اگر ظاهر قبلی بود نجس بود، باطنی بود مفروض این است باطنش هم نجس بود فلز ، پس این یک زمانی این ظاهر فعلی قطعاً نجس بود احتمال می دهم همان نجاست سابقی که قطعاً بود به غسل قبلی از بین نرفته باشد، چرا؟ چون ظاهر فعلی اگر باطن قبلی است که باطن قبلی است که شسته نشده بود، همان نجاست اولیه اش باقی است، ارکان استصحاب تمام است، معنای استصحاب این است انسان یقین به شیئی داشته باشد و احتمال بدهد که آن شیء سابقی باقی است، این یقین دارم یک زمانی نجس بود این ظاهر فعلی، احتمال می دهم همان نجاست سابقی در این ظاهر فعلی باقی مانده باشد.
سؤال...؟سرایتی نیست، عرض کردم آقای من مذاب نیست که یک جاش نجس شد همه جاش نجس بشود، در طهارت هم وقتی که شسته شد ظاهرش پاک شد.
سؤال..؟آقای من چرا اینجور می فرماید؟ قضیه متیقنه این ظاهر فعلی است، این ظاهر فعلی که اشاره می کنم این ظاهر فعلی در سابق نجس بود یقیناً، چون که این ظاهر فعلی اگر ظاهر قبلی است قبلاً نجس بود، باطن قبلی است باز نجس بود، احتمال می دهم همین ظاهر فعلی پاک نشده باشد نجاستش باقی است، چرا؟ چون که این ظاهر فعلی همان بعض اجزاء نجس سابقی است و آن هم نجس است.
سؤال...؟در سابق هم ظاهر نجس بود هم باطن نجس بود، الان احتمال می دهم ظاهر فعلی باطن قبلی است و در نجاستش باقی است.
رو این اساس هست که اگر ملاحظه بفرماید در این صورت حاشیه زده اند بعضی از اجلاء توجه کردید، بعضیها حاشیه زده اند که بل یحکم بنجاسة، در ظاهر فعلی بعد ازا ینکه فرمود اذا غسل ظاهروا و اذیب ثانیاً تنجس ثانیاً ظاهرش، بعد می فرماید الا اذا احتمل که این چیزی که ظاهر فعلی دارد بعد از اذابه چیزی از اجزاء نجسه داخلیه خارج نشده است، احتمال می دهد بر اینکه در ما نحن فیه همان نجاست سابقه ای که هست همان نجاست سابقه باقی است، وقتی که باقی شد به مجرد احتمالش کافی است که نجاست سابقی باقی است، بدان جهت نوشته اند بل یحکم بنجاسته حکم می شود که ظاهر نجس است.
سؤال...؟ آن اثبات نمی کند که این ظاهر فعلی ظاهر قبلی است، ظاهر قبلی یقیناً پاک بود.
سؤال...؟ اثر شرعی باید داشته باشد، ظاهر فعلی همان ظاهر قبلی این اثر عقلی است اگر تبدل نشده است، این در ذوبان این ظاهر فعلی همان ظاهر قبلی است، اما احتمال تبدل می دهیم.
عرض می کنم بر اینکه در ما نحن فیه این استصحاب نجاست جاری است چون که این ظاهر فعلی همان ظاهر قبلی است. اینکه حالت ظاهره ندارد تا ما استصحاب کنیم این را، این احتمال می دهیم این ظاهر فعلی باطن قبلی است، و بدان جهت آن نجاست سابقی که در آن زمان بود باقی مانده است. بدان جهت در ما نحن فیه چه کسی بگوید علم اجمالی، اینها فرموده اند حرف من نیست ما به باد فنا خواهیم داد انشاء الله، اینها اینجور فرموده اند چه خروج از محل الابتلایی که هست خروج از محل ابتلاء تنجیز علم عدم اجمالی را بهم بزند یا بهم نزند اینجا در ظاهر فعلی اصل مثبت تکلیف است، و بما اینکه در ظاهر فعلی اصل مثبت است، مثبت یعنی مثبت تکلیف، در ظاهر فعلی مثبت تکلیف است، معلوم شده است در بحث اصول مقرر است حتی در شبهه بدویه اگر اصل مثبت تکلیف بوده باشد، با آن اصل مثبت تکلیف نوبت به اصول نافیه نمی رسد، به استصحاب بقاء نجاست این و استصحاب عدم طهارت این باطن که شسته نشده است یعنی استصحاب عدم الغسل اثبات می شود که نجاستش باقی است، احتمال می دهم این ظاهر فعلی شسته نشده است چون که باطن قبلی بود و باطن قبلی شسته نشده است، استصحاب عدم الغسل که استصحاب عدم موضوع است اثبات می کند نجاست ثابت است و باقی است، دیگر شکی در نجاست و طهارت نداریم که رجوع به قاعده طهارت بکنیم، مثل مثلاً مرحوم سید که فرموده است.
سؤال...؟انسان چیزهایی که توقع ندارد می شنود، آقا موضوع نجس محرز شد، شارع حکم کرده است هر متنجسی تا مادامی که شسته نشده است در نجاستش باقی است، بقاء واقعی ها، بدان جهت فرموده است که لا تصل فیه حتی تغسله، مادامی که نشستی نجاستش باقی است و احکام نجاست هم باقی است، در صحیحه زراره[4] گفت اگر علم پیدا کردی به اصابه نجس در او نماز نخوان بشور حتی تکون علی یقین من طهارتک، تا مادامی که نشستی نجاست باقی است، این ظاهر فعلی یک وقتی اصابت نجس شده بود قطعاً، چه ظاهر قبلی باشد چه باطن باشد، اصابت نجس شده بود نمی دانم ظاهر فعلی شد بعد، احتمال می دهم شسته نشده چون که باطن قبلی است شسته نشده، استصحاب عدم الغسل می گوید شسته نشده، یترتب بر اینکه حتی تغسله نیامده یعنی نجس است بالفعل، بعد از علم به نجاست که شارع تعبد کرد که می دانی که این شسته نشده است و نجس است، قاعده طهارت موضوعش از بین می رود، اینها ضعف الاصول است، اصول که این قدر اهمیت دارد در فقه، بدان جهت در ما نحن فیه استصحاب نجاست جاری است.
اینجور هم حاشیه زده اند لابد عروه[5] را دیده اید که ولو ما هم دیدیم عروه ما قدیمی است آنجا هم حاشیه زده اند.
عرض می کنم بر اینکه در مانحن اونی که مرحوم سید فرموده است ظاهر فعلی حکم به طهارت می شود هو الصحیح، چرا؟ برای اینکه این استصحاب نجاستی که در ما نحن فیه گفته اند، این استصحاب نجاست درست نیست، استصحاب نجاست به آن نحوی که گفتیم، چرا؟چون که ما متیقن نداریم که این ظاهر فعلی، -درست توجه کنید ببینید مطلب را چه جور پیدا می کنند، از کجا باید گلوی مطلب را گرفت و اشکال کرد-، این ظاهر فعلی یک زمانی نجس بود ما علم نداریم، ما این ظاهر فعلی یعنی تمامش تمام این ظاهر فعلی سابقاً نجس بود ما به این علم نداریم، چون که جوف فلزی که سابقا نجس بود همه جوف نجس نبود، چون که گفتیم مثل مایعات مضافه نیست که نجاست سرایت کند، آن وقتی که این طلا را ذوب کردند که اول خودش نجس بود بعد در بوته ای گذاشت زرگر این را ذوب کرد این بعض اجزاء قاطی هم شد ظاهر به باطن چون که ظاهرش نجس بود، وقتی که این توی آب نجس آن زنیکه طلاش را ریخته بود آورد پیش زرگر، زرگر هم همين جور طلا را گذاشت تو بوته آب کرد، وقتی که آب کرد، این آب کردن باعث می شود که بعضی این جور ذوبان هم بود که بعضی از ظاهر برود به باطن بعضی از باطن هم بیاد به ظاهر، ولی در این صورت تنجس ظاهره و باطنه گفتیم به معنای اختلاط است، یعنی هم در باطن نجاست است هم در ظاهر نجاست است، نه اینکه همه باطن نجس است و همه ظاهر نجس است، معنای تنجس الجمیع اختلاط بود، وقتی که معنای اختلاط بود این زنکه وقتی که این را شست ظاهرش را آورد شست این بعد مثلاً فرمش خوشش نیامد بعد برد پیش زرگر که دوباره آب کن شکل دیگر درست کن این را قبول نمی کنند مردم این هیئت را که درست کردی، این زرگر دوباره این را آب کرد، این شد ظاهر فعلی بعد از زوال، ظاهر فعلی معنایش این است، این عروه فرمود که تنجس ثانیاً مگر اینکه احتمال بدهیم -درست توجه کنید- از آن اجزاء نجسه ای که در جوف بود چیزی خارج نشده، روی این اساس این ظاهر فعلی یک قسمتش ظاهر قبلی است چون که اجزاء ظاهریه قبلی هم فعلا در ظاهر هست، آنها که یقیناً ظاهرا پاک بود الان هم پاک است چون که سرایت نیست، این در ما نحن فیه اختلاط است، ظاهر همه اش نجس نیست، آن اجزاء ظاهریه قبلی الان هم پاک است در این ظاهر فعلی، اینجور است دیگر، می ماند آن اجزاء دیگر از ظاهر که احتمال می دهیم بلکه یقین داریم که اینها از جوف خارج شده است، چون که عبارت عروه با یقین هم می سازد که بیان می کنم، یقین داریم که اینها از جوف خارج شده است، و لکن احتمال می دهم اجزاءی از جوف است که اصلا ملاقات نجس نکرده در هیچ زمانی، چون که آن وقتی که طلا نجس شد تمام اجزائش که نجس نشد، جوفش که نجس شد تمام جوف که نجس نشد، احتمال می دهم در ما نحن فیه این ظاهر فعلی بعضش که سابقاً نجس بود یقیناً آن بعض پاک شده، سرایتی هم نیست، در آن طهارتش هم یقیناً باقی است، چون که به ذوبان آن طهارت زایل نمی شود، بعضی دیگر این از ظاهر فعلی احتمال می دهم از اول اول نجس نشده، از اول اول نجس نشده، چون که اصلا اصابت با نجس نکرده است، چون که اجزاء باطنیه بعضش نجس بود، بدان جهت صاحب العروه می گوید الا اذا احتمل که در ظاهر فعلی از آن اجزاء نجسه ای که با نجس اصابت کرده، نیست در این ظاهر فعلی، خب اگر این احتمال را بدهیم اینجا استصحاب طهارت است، ما یقین داشتیم که این ظاهر فعلی بعضش نجس بود آن بعض یقیناً پاک شده، بعضی دیگرش هم از اول یقین داشتیم پاک است اصلاً علم به ملاقات نداریم با نجس، الان هم استصحاب می گوید ملاقات نکرده است با نجس، آن بعض دیگر، خب در ما نحن فیه توجه کردید مستصحب ما نجاست سابقی نیست اینجور متیقنی ما نداریم، اینی که می گوید این ظاهر فعلی یک وقتی نجس بود اینجا هم دستش را می گیریم، اگر می گوئید این ظاهر فعلی یعنی اجزاء ظاهریه که در این ظاهر فعلی است اینها نجس بود، خب آنها پاک شده، و اگر می گوئید آن غیر اجزاء ظاهریه ولو علم هم داریم که از داخل خارج شده این یک وقتی نجس بود، ما نه ما این علم را نداریم احتمال می دیم اصلا اینها ملاقات با نجس نکرده از اول، چون که مفروض این است که مثل این ماء مضاف نیست که یک جایش نجس بشود همه جایش نجس بشود، معنایش اختلاط بود، چون که معنایش اختلاط بود در ما نحن فیه متیقن ما در ما نحن فیه طهارت است عدم ملاقات است، نسبت به بعضی از این ظاهر فعلی یقین داریم به طهارت چون که غُسل، نسبت به بعضی دیگر متیقن ما عدم ملاقات با نجاست است که یک وقتی ملاقات با نجس نکرده بود الان هم ملاقات نجس نکرده، استصحاب نجاست کجا بود؟ کی ما می توانیم استصحاب نجاست بکنیم؟ ما یقین نداریم به نجاست، ما یقین داشتیم به نجاست اجزاء ظاهریه و او از بین رفته، اما نسبت به غیر اجزاء ظاهریه از آن ظاهر فعلی یقین به نجاست نداریم، در این ظاهر فعلی از اجزائی که از باطن بوده باشد علم هم داشته باشیم هست علم به نجاستش نداریم، که سابقاً نجس بود ، پس در مانحن فیهی که هست نتیجه این می شود که این پاک است.
ولکن این را بدانید ها، این در صورتی است که خروج از محل الابتلاء علم اجمالی را از تنجیز بیاندازد، و الا اگر از تنجیز نیندازد خارج از محل ابتلاء این استصحاب معارض است، که می گوییم در باطن فعلی، که الان ظاهر فعلی در مقابلش باطن فعلی است، این باطن فعلی یک وقتی ملاقات با نجس نکرده بود، همین جور است دیگر، الان نمی دانیم ملاقات با نجس کرده یا نه؟ استصحاب می گوید نکرده، پس استصحاب می گوید نه ظاهر نجس است نه باطن نجس است، این جور است دیگر، با وجوب اینکه علم اجمالی دارمی یا ظاهر نجس یا باطن نجس است، اینجور است دیگر، علم اجمالی مان اینجور بود که احتمال می دهیم یا ظاهر نجس باشد یا باطن یا هر دو تا، علم به این که هم باطن پاک است هم ظاهر پاک است اینجور نیست، اگر خروج از محل الابتلا علم اجمالی را از تنجیز انداخت این استصحاب طهارت بلا معارض است، بماند تمام کنیم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص120.
[2] ذهب شيخنا الأُستاذ (قدس سره) إلى عدم جريان الأصل فيه بدعوى أنه من الشبهة المصداقية للاستصحاب، و ذلك للشك في أن رفع اليد عن الحالة السابقة حينئذ نقض لليقين بالشك أو أنه من نقض اليقين باليقين، و لا مجال معه للتمسّك بعموم ما دلّ على حرمة نقض اليقين بالشك هذا؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج4، ص87 و ر. ک: ميرزا محمد حسين نائيني، اجود التقرايرات، تقرير: سيد ابو القاسم خويي، ( قم، مطبعه عرفان، چ1، ت1352ش)، ج2، ص 431.
[3] نعم لو احتمل ظهور الباطن بتوسط الاستعمال كان مقتضى الاستصحاب نجاسة ذلك الظاهر المردد بين الأول و الأخير؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص55.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَصَابَ ثَوْبِي دَمُ رُعَافٍ أَوْ غَيْرِهِ- أَوْ شَيْءٌ مِنْ مَنِيٍّ إِلَى أَنْ قَالَ- فَإِنْ ظَنَنْتُ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَهُ وَ لَمْ أَتَيَقَّنْ ذَلِكَ- فَنَظَرْتُ فَلَمْ أَرَ شَيْئاً ثُمَّ صَلَّيْتُ فَرَأَيْتُ فِيهِ- قَالَ تَغْسِلُهُ وَ لَا تُعِيدُ الصَّلَاةَ قُلْتُ لِمَ ذَاكَ قَالَ- لِأَنَّكَ كُنْتَ عَلَى يَقِينٍ مِنْ طَهَارَتِكَ ثُمَّ شَكَكْتَ- فَلَيْسَ يَنْبَغِي لَكَ أَنْ تَنْقُضَ الْيَقِينَ بِالشَّكِّ أَبَداً- قُلْتُ فَهَلْ عَلَيَّ إِنْ شَكَكْتُ فِي أَنَّهُ أَصَابَهُ شَيْءٌ أَنْ أَنْظُرَ فِيهِ- قَالَ لَا وَ لَكِنَّكَ إِنَّمَا تُرِيدُ أَنْ تُذْهِبَ الشَّكَّ- الَّذِي وَقَعَ فِي نَفْسِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص466.
[5] محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص237.