مسألة 31: « الذهب المذاب ونحوه من الفلزات إذا صُبَّ في الماء النجس أو كان متنجساً فاُذيب ينجس ظاهره وباطنه ولا يقبل التطهير إلّا ظاهره ، فإذا اُذيب ثانياً بعد تطهير ظاهره تنجَّس ظاهره ثانياً. نعم ، لو احتمل عدم وصول النجاسة إلى جميع أجزائه وأن ما ظهر منه بعد الذوبان الأجزاء الطاهرة يحكم بطهارته ، وعلى أي حال بعد تطهير ظاهره لا مانع من استعماله وإن كان مثل القدر من الصفر ».[1]
در این فلز مذاب صاحب العروة چهار صورت را ذکر کرد، در سه صورت از این چهار صورت حکم کرد به تنجس به باطن و ظاهر، در یک صورت حکم فرمود به طهارة الظاهر.
صورت اولی و ثانیه این بود آب اگر متنجس بشود و فلز مذاب را در آن آب متنجس طوری بریزیم که آن اولِ آن فلز مذاب که به آب متنجس رسید و منجمد شد آن ثانیاً فلز مذاب روی او ریخته می شود، به حیثی که آن ظاهری که نجس شد اولاً آن ظاهر به جوف می رود لایه ای رویش می آید، آن ظاهرِ آن ثانی که نجس شد باز طوری می ریزیم فلز مذاب را که آن ظاهر آن ثانی هم جوف می شود لایه ای رویش می آید که در حقیقت این صب تمام شد می دانیم هم باطن فلز نجس است یعنی جوفش و هم ظاهرش، مراد هم عرض کردیم از تنجس الظاهر و الباطن اختلاط است؛ یعنی هم ظاهرش نجس است که به آب نجس ملاقات کرده است هم بعض الباطن نجس است چون که بعض ما فی الجوف به آب متنجس ملاقات کرده است، این یک صورت.
صورت ثانیه این بود که فلز غیر المذاب بود و به آب نجس انداخته شد یا نجس دیگری ظاهرش را نجس کرد، بعد این فلز متنجس الظاهر او را در بوته ای ذوب کردیم به نحوی که بعض از اجزاء ظاهریه به جوف رفت و بعضی از اجزاء باطنیه به ظاهر آمد، در این صورت هم هم باطن این فلز نجس است چون که بعض الظاهرش نجس بود رفته به جوف، و هم بعض الظاهر که سابقاً نجس بود هنوز در ظاهر باقی مانده است.
در این دو صورت حکم می شود به تنجس الظاهر و الباطن.
صورت ثالث آنجایی است که این فلزی که هم ظاهرش نجس بود یعنی به معنای اختلاط هم باطنش نجس بود به معن الاختلاط ظاهرش را آب کشیدیم، بعد از اینکه ظاهرش را آب کشیدیم نجاست در باطنش مانده است چونکه باطن قابل نفوذ ماء نیست، ذوب کردیم ثانیاً، به نحوی که می دانیم از آن اجزاء نجسه که در جوف بود این به خارج آمد، در این صورت تنجس ظاهره ثانیاً یعنی ظاهرش هم نجاست پیدا کرده، نه تمام ظاهر بلکه بعض الظاهر، چون که فلزی که ذوب می شود مایع مذاب حساب نمی شود. بدان جهت اگر یک جای فلز نجس بود صد سال هم در بوته ای او را آب بکنیم همان یک جایش نجس است به جاهای دیگر سرایت نمی کند؛ چون که رطوبت مسریه نیست. بدان جهت در ما نحن فیه وقتی که ظاهرش را آب کشیده بودیم ثانیاً ذوب کردیم می دانیم که از آن اجزاء نجسه که در باطن بود به ظاهر آمد.
در این سه صورت حکم می شود به نجاست ظاهر این فلز کما ذکر.
در یک صورت حکم می شود به طهارت ظاهر، آن جایی است که فلزی را که ظاهرش را آب کشیده بودیم هم ظاهرش نجس بود هم جوفش ظاهرش را آب کشیدیم دوباره آبش کردیم، و لکن احتمال می دهیم آن اجزاء نجسه ای که در باطن بود از آن اجزاء نجسه به بیرون اصلا نیامده است، اگر از باطن و جوف چیزی به ظاهر آمده است اجزاء طاهره است، در این صورت حکم می شود به طهارة الظاهر کما ذکرنا، دلیلش را هم گفتیم که همان استصحاب طهارت ظاهر است و آن تقریبش را هم بیان کردیم.
بعد از این که چهار قسم را می گوید می گوید و کیف ما کان و علی ای حالٍ و لو این اقسام اربعه در این اقسام اربعه اگر ظاهر الجسم تطهیر بشود شسته بشود استعمالش مانعی ندارد، حتی فی مثل القدر من الصفر، حتی مثل آن دیگ هایی که از مس می شود یا مثل المس که نوعا از مس می شود، این چرا این حتی را می گوید؟ برای اینکه این ظروف مسی که خصوصا این دیگ و امثال ذلک در خود دیگ و امثال دیگی که عرض می کنم طبخ در آنها می شود اینها به مرور زمان استهلاک پیدا می کنند، یعنی سائیده می شود آن جوفشان، قهراً وقتی که سائیده شد اونی که اول که این دیگ را از بازار خریدیم یا آوردیم شروع کردیم به پختن غذا آن ظاهر مستهلک می شود از بین می رود جوف ظاهر می شود، بدان جهت است که بعد از سالها مثل دیگ می بینید که تهش سوراخ می شود، این به جهت چیست؟ این به جهت این است که فلز سائیده شده مستهلک شده است مثل تایر ماشین، آنوقت می بینید که جوفش ظاهر شده است، منتهی استهلاک در این استهلاک بطئ است، علی هذا این دیگ را اگر ظاهرش را آب کشیدیم که هم ظاهرش نجس بود هم جوفش این را می شود استعمال کرد ایشان اینجور می گوید.
دیده اید بعضی ها اشکال فرموده اند که نه اینجور نیست، اگر ما احتمال دادیم که جوفی که نجس بود ظاهر شده است احتمال دادیم خب سائیده شده است در این صورت نمی شود او را استعمال کرد، چرا؟ لاستصحاب النجاسة چون که استصحاب نجاست پیدا می شود، چرا؟ برای اینکه وقتی که یک مقداری از این ته دیگ سائیده شد دست می گذاریم روی آن ظاهر فعلی، می گوییم این ظاهر فعلی یک وقتی نجس بود بلا شبهةٍ آن وقتی که نشسته بودیم دیگ را که هم ظاهرش نجس بود هم باطنش نجس بود، یک وقتی بود این ظاهر فعلی که الان ظاهر است یک وقتی این نجس بود یقیناً انسان قسم حضرت عباسی هم می تواند بخورد، احتمال می دهد که همین ظاهر در نجاست سابقی باقی بماند، برای اینکه اونی که شسته شده بود او مستهلک شده بود غیر این است احتمال استهلاک می دهد، احتمال می دهد اونی که شسته شد و به واسطه شستن پاک شد اونی بود که مستهلک شده است، اصلا شسته نشده است اینی که فعلا ظاهر است، بدان جهت استصحاب نجاست می شود، منتهی نمی دانیم این ظاهر فعلی که استصحاب کردیم نجاست این ظاهر فعلی را نمی دانیم منشأ شک این است که این ظاهر فعلی ما فی الجوف است که در نجس بوده باشد، یا نه همان ظاهر قبلی است که مغسول بوده باشد، ولو مردد بوده باشد ظاهر فعلی ما بین المغسول و ما بین جزء الداخل این استصحاب جاری می شود، بدان جهت نمی شود این قِدر را را استعمال کرد، با این احتمال که با جوف ظاهر شده است الا بعد غسله و تطهیره ثانیا، این حاصل اشکالی است که گفته اند.
ولکن از ما ذکرنا معلوم شد که این اشکال وجهی ندارد، چرا؟ برای اینکه فرض این است در سابق هم جوف این دیگ نجس بود هم ظاهرش نجس بود نجاست نجاست اختلاطی بود نه سرایتی که تمام باطن و جوف نجس بوده باشد، این ممکن نیست در فلزات، عرض کردم که فلزات ولو ذوب بشود ذوب رطوبت مسریه حساب نمی شود، علی هذا الاساس در این ظاهر فعلی که دیگ ظاهر فعلی دارد استصحاب طهارت دارد، و آن استصحاب طهارت این است که یک وقتی بر اینکه این ظاهر فعلی که مرکب است از ظاهر قبلی و احتمال می دهیم از آن اجزاء داخلیه، یک وقتی بود این ظاهر فعلی که از ظاهر قبلی هست این قطعاً پاک است، چون که موضع ها مختلف است یک قسمتش مغسول است و پاک است، آن یک قسمت دیگری که احتمال می دهیم از جوف است و خارج شده است اصل این است که این از اول نجس نشده بود، هیچ زمانی از زمان نوح الی یومنا هذا آن مقداری که از جوف ظاهر شده است اصلا نجس نشده بود، چون که همانجور احتمالش را هم م یدهیم که اصلا آن مقداری که نجس شده بود از اجزاء باطنیه هنوز آنها ظاهر نشده اند، بدان جهت در ما نحن فیه جایز است استعمال این مثل القدری که از صفر است ولو احتمال بدهیم که ظاهر قبلی مغسول مستهلک شده است بعضش دیگر، بعض دیگر از آن ظاهری است که ظاهر فعلی جوف قبلی است که نجس است و خارج شده، نه استصحاب می گوید اونی که خارج شده است اصلا نجس نشده است هیچ زمانی کما ذکرنا.
از این بیانی که عرض کردیم می بینید که ما در این مسأله فرمایشاتی که در عروه فرموده تعلیله نداریم، حرفی که ایشان فرموده است به این میزان علمی تمام است.
مسألة 32: « الحلي الذي يصوغه الكافر إذا لم يعلم ملاقاته له مع الرطوبة يحكم بطهارته، ومع العلم بها يجب غسله ويطهر ظاهره وإن بقي باطنه على النجاسة إذا كان متنجساً قبل الإذابة ».[2]
از اینجا معلوم می شود حال فی المسئلة الآتیه ، مسأله آتیه این است که زرگری که آن زرگر کافر است ذهبی که درست می کند یعنی ریخته گری می کند ذهب را پاک می کند و طلای مشکل می سازد اگر احتمال بدهیم که اصلا به رطوبت ملاقات نکرده است آن کافر این طلا را، فرقی نمی کند مطلق کافر را نجس بدانید شما یا فقط غیر اهل کتاب را نجس بدانید، مراد کافر نجس است ، ایشان چون که مطلق الکافر را نجس می دانند مطلق کافر را ذکر کرده اند، اگر ندانیم احتمال بدهیم با این طلایی که زرگر کافر این را درست کرده است مباشرت به رطوبت مسریه نکرده است اصلا، دستش خشک بود طلا را انداخته بود در بوته آن را هم آب کرد بعد آن را با آلت بر می دارند می ریزند روی آن قالبی که ریخته گری می شود، هیچ رطوبت مسریه ای که نرسیده است به این طلا، خب محکوم به طهارت است، کل شیءٌ طاهر و استصحاب عدم ملاقات با نجس اینها جاری می شود، و اما اگر بدانید که کافر با رطوبت مسریه مباشرت کرده است با این طلا، قبل از ذوبان قبل از اینکه ریخته گری بکند تمام این را ظاهرش را نجس کرده است این طلا را، چون که کافر است، بعد این را که آب کرده است قطعا همان مسأله می شود تنجّسَ ظاهره و باطنه بعض ظاهر می رود به باطن هم باطن نجس می شود هم ظاهر، بعد می گوید وقتی که شخصی این را گرفت و ظاهرش را شست می تواند استعمال بکند.
عرض می کنم بر اینکه شستن نمی خواهد برای اینکه آن که این را گرفت می داند ظاهرش یا باطنش نجس است استعمال کردن آن چه می شود، اگر دستش به رطوبت خورده به ظاهرِ این طلا که می داند نجس است بله باید دستش را بشورد این در این صورت لازم است، و اما برای جواز لبس فی الصلاة و امثال ذلک تطهیر لزومی ندارد چون که ما لا تتم فیه الصلاة است، کما ذکرنا سابقاً ما لا تتم فیه الصلاة لازم نیست بر اینکه پاک بوده باشد، در این مواردی که هست در این موارد معنایش این است که اگر بخواهد به رطوبت مسریه مباشرت کند با ظاهر این طلا باید این طلا ظاهرش را آب بکشد و الا دستش نجس می شود، مرادش باید این باشد، این را هم گذشتیم.
مسألة 33: « النبات المتنجس يطهر بالغمس في الكثير، بل والغسل بالقليل إذا علم جريان الماء عليه بوصف الإطلاق ، وكذا قطعه الملح . نعم ، لو صنع النبات من السكر المتنجس أو انجمد الملح بعد تنجُّسه مائعاً لا يكون حينئذ قابلاً للتطهير».[3]
بعد می رسیم به این مسأله ای که ایشان می فرماید درست توجه کنید، می فرماید: النبات المتنجس یطهر بالغمس فی الکثیر، نباتی که ظاهرش نجس است نبات همان نباتهایی که معمولی است که می فروشند، ظاهرش نجس شده است فرض بکنید آب نجس خورده یا بچه دستش نجس بوده به این نبات زده است که مادرش از بازار آورده بود یا یک کار دیگری کرده است که ظاهرش نجس شده است، النبات المتنجس یطهر بالغمس فی الکثیر وقتی که با آب کر یا زیر لوله گرفتید این پاک می شود، بل و الغسل بالقلیل با آب آفتابه با آب کاسه هم بشورید آب بریزید ظاهرش پاک می شود به شستن، ایشان یک قیدی می زند در تطهیر بالقلیل و آن تطهیر فی الکثیر قید نمی خواهد، اما این قید در تطهیر بالقلیل است، و الغسل بالقلیل هم عیبی ندارد اذا عُلم جریان الماء علیه به وصف الاطلاق، این می دانید که این نبات است آب بخورد یک خرده مکث کند شربت می شود آب، شربت مضاف است ماء مطلق نیست، باید غسل به ماء مطلق بشود، آن وقتی که آب جریان می کند از مکان متنجس رد می شود باید ماء جاری بوده باشد، بدان جهت اگر این نبات را توی کر برد کر که مضاف نمی شود، به واسطه این که برد به مجرد بردن در کر پاک می شود، جریان معتبر نیست آنجا، و لکن در ماء قلیل جریان معتبر است باید ماء قلیل جاری بشود به جریان ربما مضاف می شود، به جریان از موضع النجس قبل از اینکه از موضع نجس آب جاری بشود به وصف الاطلاق آب شربت می شود، آن وقت می فرماید پاک نمی شود بدان جهت اذا علم جریان الماء علیه به وصف الاطلاق انسان بداند که ماء به وصف الاطلاق بر این متنجس جاری شده است، شما باید بنویسید که علم معتبر نیست اگر احتمال داد بر اینکه آب به وصف الاطلاق جاری شده است کافی است، اگر فرض کنید این نبات را با آب قلیل شست احتمال داد بر اینکه حین جریان ماء قلیل در این متنجس مطلق بود، بعد آن مقداری که متخلّف شده است در نبات به واسطه ماندن شربت شده است این معنا کافی است، چرا؟ چون که استصحاب اطلاق در ما نحن فیه اطلاق حالت سابقه دارد، اونی که جری بر این متنجس سابقاً اینی که جری یقیناً ماء بود، نمی دانیم در حال جریان آن مائیتش باقی مانده بود، ماء بودنش یعنی ماء مطلق بودن باقی مانده بود یا نه؟ بله استصحاب می گوید که ماء بود، این متنجس شسته شده است بلا شبهةٍ و شارع می گوید مغسول به ماء بود، آنوقت مغسول به ماء بود موضوع طهارت تمام می شود دیگر، چون که شارع حکم کرده است هر متنجسی که به آب شسته شد پاک می شود، این متنجس شسته شده است نمی دانیم با شربت یا با آب مطلق شارع می گوید نه با آب مطلق شسته شده است، وقتی که اینجور تعبد استصحاب شد باید اینجا تعلیقه بشود که اذا لم یعلم اضافته قبل تمام الجریان علی الموضع النجس، اذا لم یعلم باید گفته بشود عکسش، و الا اگر شک بشود استصحاب جاری است.
بعد ایشان می فرماید بر اینکه و کذا قطعة الملح قطعه نمک هم اگر این نمک های سنگ نجس شد ظاهرش آن هم همين جور است، می فرماید بر اینکه نعم لو صنع النبات من السکر النجس، شکری که همه اش نجس بود یعنی یک مقدارش نجس بود این را آب کردند همه اش نجس شد دیگر به واسطه رطوبت مسریه که آب ریختند آب کردند همه اش نجس شد بعد این را نبات کردند، یا ملحی همه اش نجس بود توی آب بود بعد انجمد الملح بعد التنجسه بعد از تنجس خشک شده منجمد شد، در این صورت بعد تنجس مایعاً لا یکون قابل التطهیر تطهیر این ماند به روز قیامت دیگر نمی شود تطهیر کرد، سرش چیست؟ سرش این است که این تا اعماقش نجس است همه اش، اگر این را تو آب کر بیاندازیم آب کر بیاندازیم باید آب کر نفوذ کند به اعماقش به همه برسد، خب اگر به همه برسد دیگر جناب نبات نمی ماند مستهلک می شود در ماء کر، دیگر موضوع منتفی می شود این طهارت بالاستهلاک است لا بالغسل، و اما اگر مستهلک نشود این در آب آب به تمام اعماقش نفوذ نمی کند، وصول الماء به تمام اعماقش موقوف است بر استهلاک و بعد الاستهلاک فلا متنجس، به غسل نشده استهلاک است او، و اگر استهلاک نشود تا مادامی که نشود نفوذ ماء مطلق به جوف نمی شود، بلکه جوفش شسته بشود بعد آن ماء برسد که عرفا غسل صدق کند نمی شود، خب از اینجا معلوم است که اگر فرض کنید نبات خیلی زیاد بود، این را در کر انداختیم خیلی زیاد بود و لکن به استهلاک جناب ماء را مضاف کرد، در این صورت همه اش نجس می شود آب کر هم نجس می شود، بما تقدم فی بحث المضاف که اگر عین نجسی به آن اصابت کند یا متنجس که در ما نحن فیه عین متنجس همان نظیر عین النجس است که این متنجس اگر بخواهد طاهر بشود باید مستهلک بشود، این به واسطه این متنجس اگر خود آب کر مضاف شد همه اش نجس می شود، چون که آب مضاف ملاقات می کند با متنجسی که بالفعل موجود است مستهلک نشده، فرض بکنید آن متنجس نبات یا آن ملح بدان جهت این مضاف نجس می شود، این هم این مسأله ای است که ایشان می فرماید.
مسألة 34: « الكوز الذي صُنع من طين نجسأو كان مصنوعاً للكافر يطهر ظاهره بالقليل وباطنه أيضاً إذا وُضع في الكثير فنفذ الماء في أعماقه ».[4]
بعد می فرماید مسأله کوزی که از تین متنجس ساخته شده است ایشان می فرماید این کوزه هایی که از طین متنجس ساخته شده است ، این ها در کر که انسان در آب کر بگذارد به نحوی که ماء طاهر نفوذ کند به باطنش به جوفش کوز نجس به مجرد این نفوذ پاک می شود، و اما اگر در کوزه ای که فقط ظاهرش نجس است ظاهرش را هم به آب کر هم به آب قلیل می شود تطهیر کرد.
اگر یادتان بوده باشد سابقاً گفتیم اگر از طین متنجس ساخته بوده باشد که خشک شده است هو آب قلیل هم می شود پاک کرد، وقتی که آب قلیل را به ظاهر و به داخل ریختیم صبر کردیم به نحوی که ماء طاهر نفوذ کرد منتهی داخلش را باید سه دفعه شست چون که اناء است کوز است ، و لکن ظاهرش یک دفعه شستن می خواهد، موثقه عمار[5]که می گفت اناء متنجس را سه دفعه بشور آن باطنش را می گفت کما سیأتی انشاء الله، آن جایی که ظاهرش متنجس است مثل سایر المتنجسات است به یک دفعه شستن پاک می شود، بدان جهت در ما نحن فیه وقتی که به ظاهرش و باطنش آب ریختیم به نحوی که آب طاهر در این غسل به ماء القلیل نفوذ کرد به جوف محکوم به طهارت می شود، منتهی یک خرده سختی دارد تطهیرش به ماء القلیل کما ذکرنا، باید تجفیف بشود خشک بشود یک دفعه که انسان شست باطنش را آن مقدار باید بگذارد که خشک بشود، یعنی رطوبت آن مائیه از بین برود از جوف بعد ثانیا بشورد.
مسألة 35: « اليد الدسمة إذا تنجَّست تطهر في الكثير والقليلإذا لم يكن لدسومتها جرم ، وإلّا فلا بدَّ من إزالته أولاً، كذا اللحم الدسم والألية فهذا المقدار من الدسومة لا يمنع من وصول الماء ».[6]
بعد ایشان می فرماید: الید الدسمة آن دستی که چرب شده است اذا تنجس تطهر فی الکثیر والقلیل، پاک می شود هم در ماء کثیر و قلیل، اذا لم یکن لدسومتها جرم وقتی که چربیش جرم نداشته باشد؛ یعنی دست است و لکن چرب است به نحوی که چربی عرض دست حساب می شود خودش عینیت و ماهیت ندارد. چربی، چون که عینیت ندارد، در این صورت وقتی که انسان دست را در آب کثیر و آب قلیل شست پاک می شود غسل الید صدق می کند، و اما اگر عینیت داشته باشد به نحوی که ما بین الماء و ما بین الید موجود دیگری است به نظر عرف، موجود دیگری است که چرب است. بدان جهت در ما نحن فیه عینیت چون که دارد کاملا که عینیتش نرفته است قابل تطهیر نیست، چون که آب به دست نمی رسد به بشره، دقت عقلیه معتبر نیست ها، به حساب عقل آنجاهایی که دست چرب بوده باشد باز دست عرض نیست بالدقة العقلیه همان چربی بجوهریته باقی است منتهی مثلاً وجودش وجود ضعیفی است، اینها حساب نمی شود اینها درست است حسابش، و لکن به نظر العرف وقتی که گفت بابا روغن رفته اما دستم هنوز چرب است، اینجور اگر بوده باشد به ماء قلیل و ماء کثیر شسته نشود عیبی ندارد نفتی بشود هم همين جور است، یا مثلا فرض بکنید روغن های دیگری که به دست می مالند به نحوی که عینیت ندارد دیگر، و لکن می بیند که دست نرم و چرب است این عیبی ندارد متنجس شد به واسطه شستن پاک می شود.
مسألة 36: « الظروف الكبار التي لا يمكن نقلها كالحبِّ المثبَّت في الأرض ونحوه إذا تنجَّست يمكن تطهيرها بوجوه ، أحدها : أن تُملأ ماءً ثُمَّ تُفرغ ثلاث مرات ، الثاني : أن يُجعل فيها الماء ثُمَّ يُدار إلى أطرافها بإعانة اليد أو غيرها ثُمَّ يخرج منها ماء الغسالة ثلاث مرات ، الثالث : أن يُدار الماء إلى أطرافها مبتدئاً بالأسفل إلى الأعلى ثُمَّ يُخرج الغسالة المجتمعة ثلاث مرات ، الرابع : أن يُدار كذلك لكن من أعلاها إلى الأسفل ثُمَّ يُخرج ثلاث مرات ، لا يشكل بأن الابتداء من أعلاها يوجب اجتماع الغسالة في أسفلها قبل أن يغسل ومع اجتماعها لا يمكن إدارة الماء في أسفلها و ذلك لأن المجموع يُعدُّ غسلاً واحداً فالماء الذي ينزل من الأعلى يغسل كلَّما جرى عليه إلى الأسفل ، وبعد الاجتماع يُعدُّ المجموع غسالة ، ولا يلزم تطهير آلة إخراج الغسالة كلَّ مرَّة ، وإن كان أحوط ، ويلزم المبادرة إلى إخراجها عرفاً في كلِّ غسلة لكن لا يضر الفصل بين الغسلات الثلاث ، والقطرات التي تقطر من الغسالة فيها لا بأس بها ، وهذه الوجوه تجري في الظروف الغير المثبـَّتة أيضاً وتزيد بإمكان غمسها في الكر أيضاً ، وممَّا ذكرنا يظهر حال تطهير الحوض أيضاً بالماء القليل ».[7]
رسیدیم به این مسأله ای که ایشان شروع می فرماید، می فرماید در تطهیر الإناء ایشان می فرماید در تطهیر الإناء تارةً إناء اناء صغیری است و آن اناء را می شود سه دفعه داخلش را شست به همان نحوی که در موثقه عمار است،[8] و اخری اناء کبیر می شود که این را با آن جوری که یک خرده بریز حرکت بده آبش را بریز بیرون این نمی شود، خصوصا آن عناهایی که مثبت علی الارض هستند، آن اناءهایی که نصب بر زمین شده اند مثل بعضی آن مطعم هاکه دیگ ها را بنا می کنند، دیگ نجس شده است و لکن بنایی شده است، او را چه جور بشورند؟ ایشان شروع می کند به تطهیر دیگ و این جور ظروف می فرماید ظروف کبار و آن ظروفی که مثبت هستند اینها به چهار نحو تطهیر می شوند، البته به ماء قلیل ها، ماء قلیلی که باید سه دفعه شسته بشود، یا آن جاهایی که کسی گفت اناء نجس است بالخمر باید با آب کثیر هم سه دفعه شست اگر کلام آنجا هم جاری می شود، ایشان می فرماید این جور ظروف را چهار جور می شود تطهیر کرد
وجه اول عبارت از این است که این ظرف را لبریز کنند از آب وقتی که لبریز از آب کردند بعد آن آب را بریزند و خالی کنند بیرون، بعد ثانیاً لبریز کنند به آب طاهر دیگر این را هم بعد با کاسه ای با چیز دیگری بریزند بیرون، بعد ثالثاً لبریز بکنند و بریزند پاک می شود، این یک وجه اول.
وجه دوم این است که به داخلش یک خرده آب می ریزند آب طاهر می ریزند، انسان با دستش یا با حالت دیگر این آب ها را که به دیگ ریخته است به تمام اطراف دیگ می رساند ولو به زدن آب به اطراف دیگ که مرسوم است دیگر آب به تمام اطراف دیگ می رساند، بعد این غساله را بیرون می ریزد ثانیا هم این کار را تکرار می کند، ثالثاً هم که تکرار کرد آن وقت این دیگ پاک می شود.
وجه ثالث چیست؟ وجه ثالث این است که شروع کند از اسفل الاناء، از اسفل حبه مثلا یا از اسفل دیگی که الان فرض کنید دهنش بله ضیق ندارد گشاد است، مثل بعضی از دیگ هایی که بنایی می کنند، از اسفلش شروع کند به آب کشیدن اول تهش را ، آب بکشد بعد ببرد یواش یواش به اطراف، اطراف را از اسفل شروع کند تا برسد به اعلایش آب بریزد آن یک دفعه شد، آن غساله اش را می ریزد، دفعه دوم هم همینکار را، دفعه سوم هم این کار را تکرار می کند.
وجه رابع این است که عکس این را می کند از اعلی شروع می کند به آب ریختن به اطراف تا برسد به اسفلش، این چهار قسم.
این شق چهارم را اشکال کرده اند که این نمی شود، درست توجه کنید تا هم مطلب ایشان معلوم بشود هم آن هایی که می گویند نمی شود مطلبشان معلوم شود، بعضی ها اشکال کرده اند که این از پایین شروع کردن ریختن باید بشود، از بالا شروع کند به اطراف بریزد این پاک نمی شود، چرا؟ برای اینکه اول اگر به آن اسفلش که ته است به ته اناء آب بریزد ته اول شسته می شود، بعد که می آید به بالا به اطراف آب می ریزد این غساله اطراف جمع می شود در اسفل بعد از غسل الاسفل، بعد از اینکه اسفل شسته شده است غساله جمع می شود از اطراف در اسفل، این محذوری نارد، و اما اگر شروع کند از اعلی بشورد آب را بریزد این غساله از اعلی شستن جمع می شود در اسفل قبل از اینکه اسفل غسل بشود، اسفل دیگر غسل نمی شود، این غساله در او جمع می شود و غسل الاسفل محقق نمی شود، این حاصل فرقی است که گفته شده است.
ایشان جواب می گوید در متن عروه به همین اشکال متذکر می شود، شاید هم اشکال از خودشان بوده در بادی نظر، الله اعلم، می گوید که نه فرقی نمی کند، کما اینکه در وجه ثالث اسفل شسته می شود در وجه رابع هم اسفل شسته می شود، چرا؟ برای اینکه وقتی که اناء را از اینجا آب ریخت از این بالا این آب می آید پایین آخر، ایشان می فرماید این آب تا هرجا که رسیده و جاری شده است شسته شده است غسل است، یک غسل حساب می شود، این آبی که از بالا می ریزد به هرجا که جاری می شود آنجا غسل می شود، از آن مواردی هم که این آب جاری می شود یک مقداری از اسفل است، از اسفل جاری می شود که می آید توجه کردید، از آن طرف هم همين جور می آید از آن طرف هم همين جور می آید آب می آید دیگر، به این آمدن آن اول وصول آب به آن افسل که از افسل جاری می شود آن غسل اسفل است، وقتی که غسل اسفل شد بدان جهت فرقی نمی کند وجه الثالث با وجه الرابع.
دیده اید عروه [9]را بعضی ها اشکال کرده اند که نه وجه رابع درست است نه وجه ثالث، اسفل باید تجفیف بشود تجفیف یعنی آبش برداشته بشود، به آن اسفل دوباره آب ریخته بشود به خود آن اسفل، چرا؟ برای اینکه می گویند این آبی که از بالا می آید به اسفل در اسفل جمع می شود یا اول که به اسفل به خود اسفل آب می ریزیم آب ولو در اسفل جاری می شود و لکن در بعض اسفل، در تمام اجزاء اسفل جاری نمی شود، چون که راهی ندارد که جاری بشود، آب را وقتی که ریختید اگر آن وسطش گود بوده باشد می رود آنجا وا می ایستد ، آنجا که شسته نشده آنجا که جری علیه الماء نشده است، اگر گودی نداشته باشد هم سطح بشود اسفل آب می رود توجه کردید، آب می رود یک خرده و لکن وقتی که یک خرده رفت بر می گردد، اینجور نیست که به تمام اسفل جاری بشود، چون که به تمام اسفل جاری نمی شود ممکن است به تمامش برود برگردد از آن طرف اناء برگردد و لکن این امری است اتفاقی، نوعا به تمام اسفل جاری نمی شود آب، خصوصاً در جایی که از بالا آب را بریزید به تمام اسفل جاری نمی شود، بدان جهت حاشیه زده اند در کلا التقدیرین چه به وجه ثالث شسته بشود چه به وجه رابع شسته شود باید او را تجفیف کند، تجفیف معنایش این است که آب را بردارند دوباره آب بریزد به اسفل.
شما می بینید که الاشکال الاشکال دوباره آب ریختیم باز این دوباره آب ریختن به همه اش جاری نمی شود، باز به تمام اسفل جاری نمی شود، آب ریختن ثانی مثل آب ریختن اول، تأمل بفرمایید ببینیم چه می شود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص120.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص120.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص121.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص121.
[5] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى (عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى) عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْكُوزِ وَ الْإِنَاءِ يَكُونُ قَذِراً كَيْفَ يُغْسَلُ- وَ كَمْ مَرَّةً يُغْسَلُ قَالَ يُغْسَلُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ- يُصَبُّ فِيهِ الْمَاءُ فَيُحَرَّكُ فِيهِ ثُمَّ يُفْرَغُ مِنْهُ- ثُمَّ يُصَبُّ فِيهِ مَاءٌ آخَرُ فَيُحَرَّكُ فِيهِ- ثُمَّ يُفْرَغُ ذَلِكَ الْمَاءُ ثُمَّ يُصَبُّ فِيهِ مَاءٌ آخَرُ- فَيُحَرَّكُ فِيهِ ثُمَّ يُفْرَغُ مِنْهُ وَ قَدْ طَهُرَ إِلَى أَنْ قَالَ وَ قَالَ- اغْسِلِ الْإِنَاءَ الَّذِي تُصِيبُ فِيهِ الْجُرَذَ مَيِّتاً سَبْعَ مَرَّاتٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص497.
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص121.
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص121-122..
[8] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى (عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى) عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْكُوزِ وَ الْإِنَاءِ يَكُونُ قَذِراً كَيْفَ يُغْسَلُ- وَ كَمْ مَرَّةً يُغْسَلُ قَالَ يُغْسَلُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ- يُصَبُّ فِيهِ الْمَاءُ فَيُحَرَّكُ فِيهِ ثُمَّ يُفْرَغُ مِنْهُ- ثُمَّ يُصَبُّ فِيهِ مَاءٌ آخَرُ فَيُحَرَّكُ فِيهِ- ثُمَّ يُفْرَغُ ذَلِكَ الْمَاءُ ثُمَّ يُصَبُّ فِيهِ مَاءٌ آخَرُ- فَيُحَرَّكُ فِيهِ ثُمَّ يُفْرَغُ مِنْهُ وَ قَدْ طَهُرَ إِلَى أَنْ قَالَ وَ قَالَ- اغْسِلِ الْإِنَاءَ الَّذِي تُصِيبُ فِيهِ الْجُرَذَ مَيِّتاً سَبْعَ مَرَّاتٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص497.
[9] ر. ک: محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص240-241.