درس سیصد و شصت و ششم

مطهرات

مسألة 40: « إذا أكل طعاماً نجساً فما يبقى منه بين أسنانه باقٍ على نجاسته‌ويطهر بالمضمضة ، وأما إذا كان الطعام طاهراً فخرج دم من بين أسنانه فإن لم يلاقه لا يتنجس وإن تبلل بالريق الملاقي للدم لأنَّ الريق لا يتنجَّس بذلك الدم وإن لاقاه ففي الحكم بنجاسته إشكال من حيث إنه لاقى النجس في الباطن ،‌ لكن الأحوط الاجتناب عنه لأنَّ القدر المعلوم أنَّ النجس في الباطن لا ينجِّس ما يلاقيه ممـَّا كان في الباطن لا ما دخل إليه من الخارج ، فلو كان في أنفه نقطة دم لا يحكم بتنجُّس باطن أنفه ، ولا بتنجس رطوبته ، بخلاف ما إذا أدخل إصبعه فلاقته فإنَّ الأحوط غسله‌ ».[1]

ادامه بحث گذشته

کلام در این مسأله بود که اگر از لای دندان ها از لثه انسان خونی خارج شد و آن خون اصابت کرد به آب دهان که آب دهنی که به آن بقایای طعام که در حلق هست به آن بقای طعام رسیده است، در این صورت سید فرمود آن طعام متنجس نمی شود، حیث آنکه دم وقتی به ریق رسید ریق خودش متنجس نمی شود، سابقاً گفتیم آن اشیاء باطنیه و رطوبات باطنیه با ملاقات با نجس در باطن متنجس نمی شود، حیث آنکه تنجس استفاده شده است از ادله ای که وارد هست بر غسل اشیائی که اصابت دارند به نجس خارجی، آن اشیاء خارجیه که اصابت دارند به نجس خارجی امر به غسل در آنها وارد است و از اینها استفاده تنجس شده است که شیء طاهر خارجی با ملاقات با آن نجس نجس شده است. و اما نسبت به آن اشیاء باطنیه که در باطن ملاقات کنند با نجس دلیلی بر تنجس نداریم در آنها. پس علی هذا ریق که آب دهن است متنجس نمی شود تا اینکه این طعامی که در حلق است او را نجس بکند، این جای کلام نیست، ولی این جهت را متوجه باشید ها، اگر ریق متغیر بشود به نحوی که دم کثیر است متغیر بشود آن آب دهن را نمی شود خورد چون که اکل الدم است، و لکن آب دهنی که هست آب دهن نجس نمی شود ولو متغیر هم بشود دم نجس است نه آب دهن، و لکن نمی شود خورد چرا؟ چون که اکل دم حرام است، مگر اینکه دم مستهلک بشود دیگر، نه، مستهلک شد و تغیری در آب دهن نیست، آن عیبی ندارد.

و اما بعد فرض می فرماید ایشان که اگر آن دمی که خارج از لثه هست آن دم اصابت به خود آن بقایای طعام بکند، اینجا قدس الله نفسه الشریف می فرماید بر اینکه والاحوط تنجس آن بقایای طعام است، آن ها نجس می شوند احوط می گوید فتوا نمی دهد، احتیاطش احتیاط وجوبی است، محل کلام در صورتی است که خون خورده به آن بقیه طعام در دهان، و لکن آن بقیه طعام را بخورد عین خون زایل شده قبل از خوردن، طعام را که می خورد خون ندارد، و لکن خون رسیده بود به او، و لکن فعلا خون نیست موقع بلعش، می فرماید بر اینکه احوط تنجس است، این همان حرف سابقی است که سابقاً در بحث تنجس الاشیاء گفتیم، ایشان قدس الله نفسه الشریف ملتزم بود که اگر شیء خارجی در باطن ملاقات بکند با نجس باطنی، آن شیء خارجی ولو موقع خارج شدن متلوث نشود و لکن نجس می شود علی الاحتیاط، اینجور فرمود، مثلاً آن کسی که فرض بکنید تزریق ابره می کند سوزن زن است، آن سوزن را که داخل رگ می کند این ملاقات می کند سر سوزن با آن دم در توی رگ، ولو وقتی که می کشد علم داشته باشد که علم پیدا می شود دیگر چونکه در رگ خون زده است، علم داشته باشد که سر سوزن ملاقات با آن عین دم کرده است و لکن موقع خارج کردن عین دم نیست فرمود احتیاط تنجس اوست، وهکذا شیشة الاحتقان، اونی که فرض بکنید در موارد حقنه کردن می رود تو اگر بداند که با غائط ملاقات کرده است موقعی که درمی آورد ولو اجزاء غائط همراهش نیست و لکن فرمود ‌احوط اجتناب است.

آنجاست که ما دو تا حرفی داشتیم، حرف اول ما این بود که می گفتیم اصلا غائط، منی، دم، مادامی که در جوف بدن حی است این از نجاسات است ما اصلا دلیل نداریم، این آن ادله ای که وارد بر نجاسات است در غائط خارجی است در دم خارجی است که از بدن خارج می شود، در آن دم خارجی است در آن بول خارجی است، و اما بول در مثانه، خون در رگ های بدن، یا فرض کنید آن عذره در جوف انسان در آن احشاء و امعاء عین النجس است این را از کجا استفاده کنیم؟ ما باید نجاست را از دلیل استفاده کنیم، دلیلی نداشتیم بر نجاست آنها، ادله مال بول خارجی و دم خارجی اینها بود، این یک حرف بود، حرف ما معنایش این نیست که انسان از لثه اش خون در آمد آن خون را بلع کند، آن خون نجس نیست دلیل نداریم بر نجاست او مادامی که به خارج نیامده است، و لکن اکل الدم حرام است نمی شود او را خورد، و لکن اینکه اینها محکوم به نجاستند و نجسند دلیلی نداریم، این اولی اش.

و ثانیاً‌ اگر فرض کردیم کسی گفت نه اطلاقات بول می گیرد نمی گیرد ها، الثوب یصیبه البول بول خارجی است، افرض اگر کسی گفت نه ما اطلاقات داریم یا قطع به عدم الفرق داریم که فرقی نیست در نجاست اعتباری، شارع مادامی که خارج نشده اعتبار نجاست نکند، کلام در نجاست اعتباری است، خب اینها را غمض عین کردیم و گفتیم فرقی نیست نجس است، گفتیم کدام خطاب گفت شیء خارجی اگر ملاقات کرد با نجس باطنی در باطن، نجس می شود، کدام دلیل گفت این را؟ ادله تنجس مال ملاقات با نجس خارجی است که نجس خارجی را شیء خارجی ملاقات کند نجس می شود، ادله در این است که یصیب الدم ثوب را، یا بدن را، یا بول یصیب الجسد را، یا ثوب را و و و، همه اینها مال جایی است که شیء شیء خارجی باشد و اصابت کند نجس خارجی را نجس می شود، این سوزنی که آن سوزن زن ابره را تزریق می کند به آن رگ انسان اگر موقع خارج کردن دم بوده باشد در آن ابره ای که خارج می کند، خوب دم دم خارجی است اصابت کرده به این شیشه می شود نجس می شود، و اما وقتی که نه نظیف خارج شد که دمی نیست شیشه احتقان پاک و پاکیزه خارج شد فقط یک رطوبتی دارد، دم ندارد غائط ندارد، دلیلی نداریم که ملتزم شویم که اینها نجس می شود، و من هنا گفتیم اینها پاک است و دلیل بر تنجسش هم نداریم، و من هنا یظهر اونی که ایشان قدس الله نفسه الشریف می فرماید اگر در جوف أنف انسان دم بوده باشد دستش را در آن أنف کرد و دست خورد به آن رطوبتی که متصل به آن دم است، می فرماید ید پاک است، چرا؟ برای اینکه این ملاقات کرده است با آن رطوبت باطنی که رطوبت باطنی با ملاقات دم نجس نمی شود، رطوبت انف مثل رطوبت فم است فرقی ندارد مثل ریق است، و اما اگر دستش را به خود آن خون زد، خون اصابت کرد با این دست انسان رطبا، منتهی تا بکشد بیرون خون جدا شد، موقع بیرون آمدن این دستش دیگر خونی نیست، اینجا می فرماید احوط این است که باید او را آب بکشد دستش را، چون که ملاقات کرده است دست که شیء خارجی است این اصبع که شیء خارجی است نسبت به داخل الانف ملاقات کرده است با آن نجس با عین النجس، این مثل شیشه احتقان یا آن ابره تزریق می شود، این هم که گفتیم فرقی ندارد دلیلی بر تنجس نداریم، دم اگر خارج نشود با این اصبع نه اصبع تنجسی ندارد، چون که ادله تنجس المتنجسات مال جایی است که شیء خارجی با نجس خارجی ملاقات کند، نمی خواهیم بگوییم در خارج ملاقات کند ها،‌ این لازم نیست که ‌در خارج ملاقات بکند، فرض بفرمایید ملاقات در جوف است و لکن ملاقی و ملاقا هر دو شیء خارجی است، انسان یک دستش فرض بکنید که نجس است بول اصابت کرده، یک دستش هم که خشک است و پاک است این دو تا را فرض کنید برد در دهنش با رطوبت حلقی که هست فرض بکنید اینها به همدیگر رسیدند اصابت کردند، خب یکی که از اول نجس بود آن دیگری هم نجس می شود، چون که هر دو شیء خارجی است با رطوبت با همدیگر ملاقات کردند ولو در داخل ملاقات کرده اند این موجب تنجس می شود، کلام این است درست توجه کنید موضوع تنجس به حسب خطابات شرعیه طاهر خارجی با نجس خارجی ملاقات بکند سواءٌ ظرف الملاقات در خارج بشود یا ظرف الملاقاتی که هست در باطن بوده باشد، روی این اساس است آنهایی که دندان های مصنوعی دارند چون که این شیء خارجی است رفته در حلق، اگر فرض بفرمایید با دمی که از دهن از لثه خارج می شود یا از جای دیگر زخم است خارج می شود ملاقات بکند نه او نجس نمی شود، ملاقات آن شیء خارجی با آن نجس داخلی موجب تنجس نمی شود، و لکن انسان اگر طعام نجس بخورد با این دندانهای مبارک مصنوعی اینها نجس می شود، باید دندانها را در بیاورد بشورد، سرّش این است که آن طعام نجس شیء خارجی است و این دندان مصنوعی شیء ‌خارجی است، با هم ملاقات کرده اند مع رطوبة ‌المسریة نجس می شود، به خلاف جایی که دم خارج بشود از باطن الحلق و برسد به اینها، عرض کردم اصل آن دم نجس است دلیل نداریم، و لکن اکلش جایز نیست ها اکل دم حرام است هر نحوی بوده باشد، ‌و لکن نجس بودنش دلیل ندارد نجس هم بوده تنجیسش دلیل ندارد، هذا فی هذه المسأله.

تطهير آلات تطهير به تبعيّت

مسألة 41: « آلات التطهير كاليد والظرف الذي يغسل فيه تطهر بالتبع‌، فلا حاجة إلى غسلها ، وفي الظرف لا يجب غسله ثلاث مرات ، بخلاف ما إذا كان نجساً قبل الاستعمال في التطهير فإنـَّه يجب غسله ثلاث مراتٍ كما مرَّ‌ ».[2]

بعد ایشان مرحوم سیدیک مسأله ای می گوید که خیلی مسأله اش مسأله مهمی است و با این مسأله مهم و مختصر این مسایل تطهیر بالماء را تمام می کند که مسأله چهل و یکمی است، ایشان می فرماید آن چیزهایی که آلت تطهیر حساب می شوند در غسل بالماء که آنها آلت الغسل حساب می شوند و آلت التطهیر حساب می شوند، به طهارت مغسول وقتی که مغسول پاک شد آنها بالتبع پاک می شوند، چیزهایی که آلت غسل و تطهیر حساب می شوند در غسل بالماء اگر غسل تمام شد و مغسول پاک شد آنها هم بالتبع پاک می شوند، درست توجه کنید طهارت بالتبع دو قسم است

اقسام طهارت به تبعيّت

قسم اول این است وقتی که مطهر بر شیئی جاری شد و آن شیء پاک شد شارح حکم کرده است که آن شیء دیگر که متنجس بود آن هم پاک می شود ولو بر او مطهر جاری نشده است، مثلاً من باب المثال اگر گفتید عصیر عنبی بعد از غلیان نجس است حتی یذهب ثلثاه و یبقی ثلثه، این عصیر عنبی که جوشید بعد از جوشیدن آن دیگی که در او می جوشد نجس است، آن چوبی که با آن چوب آن کسی که می جوشاند این را به هم می زند او نجس شد، باز این چوب را همين جور می زند تو دیگ تا دو ثلثش برود یک ثلثش باقی بماند، چوب را یک مختصر زد گذاشت آن کنار، بعد وقتی که این عصیر عنبی ثلثینش تمام شد آن چوب به خودی خود پاک شد، این دیگ به خودی خود پاک شد، دیگر دیگ را شستن نمی خواهد، این عصیر عنبی پیش مشهور نجس هستند ها، توجه کردید، و اما پیش ما که گفتیم نجاست نیست فقط حرمة‌الشرب و الاکل است، و اما در خمر همين جور است، در یک کاسه ای که یا دیگ خمری بود، بعد این خمر ماند ماند به علاج یا به غیر علاج خلّ شد، خب خمر همين جور است دیگر وقتی که خلّ بشود می شود پاک، انقلاب از مطهرات است که علی ما سیأتی، از مسلمات است در باب الخمر، خب این دیگش چه جور است؟ وقتی که خمر بود آن دیگش نجس بود آخه، آن دیگ هم به حول قوه خداوندی به خودی خود پاک شده است، این یک تبیعیت است، می بینید ولو مطهر که انقلاب است یا ذهاب الثلثین است بر آن آلت جاری نشده است بر آن آلت تطهیر که آن دیگ بوده باشد یا آن چوب بوده باشد و لکن بالتبع اینها پاک می شوند، این یک قسم از طهارة‌ بالتبعیة است که بدون اینکه مطهر بر متنجس جاری بشود شارع حکم می کند به طهارت آن متنجس.

سوال...؟بله چون پاک شد‌، اینجور می گویند چوب خودش پاک شد، کما اینکه دیگ پاک شد.

یک طهارت بالتبعية ای هست و آن طهارت بالتبعیة این است که آن مطهری که بر مغسول جاری می شود آن مطهر باید به این آلت هم جاری بشود، و لکن این آلت مطهر خاصی دارد، مثل اناء که اگر خودش نجس بود سه دفعه شستن لازم بود به آن بیانی که گذشت در اناء نجس، و لکن وقتی که این اناء آلت تطهیر واقع می شود آن مطهر خاصش لازم نیست، همان آن مطهری که ثوب را پاک کرد، اناءی که در او این ثوب را می شوریم همان مطهر و همان غسل اگر بر این اناء هم جاری شد اناء را هم پاک می کند، اناء پاک بود ثوب متنجس بالبول را گذاشتیم یک دفعه شستیم آبش را انداختیم، خب اناء نجس شد دیگر، چون غساله اول نجس است، غسل دومی که ثوب را پاک می کند اگر آب به این اناء هم رسید توجه کردید، به آن مواضع نجس اناء رسید، ‌همان غسل هم ثوب را پاک می کند هم این اناء را، که این تبعیت تبعیت در کیفیة التطهیر است، نه تبعیت در خصول الطهارة، ‌تطهیر این که احتیاج داشت به طریق خاصی و کیفیت خاصه داشت اناء اگر نجس بشود، نه در این صورت کیفیت تطهیر او تابع کیفیت تطهیر الثوب می شود، این هم یک تبعیت است.

ایشان در مسأله چهل و یک این جور می فرماید: آلات تطهیر کالاناء و الید چون که انسان ثوب را با دستش می شورد دیگر، این آلات تطهیر مثل الإناء و مثل الید این ها تطهر بالتبع، بالتبع پاک می شوند، اگر مرادش تبعیت در قسم ثانی است تبعیت قسم ثانی که در کیفیت بود، غسل می شود این آلات هم و لکن غسل خاصش را نمی خواهد، اناء را سه دفعه شستن دیگر نمی خواهد، بلکه همان شستنی که ثوب را پاک می کند اگر همان شستن به اناء هم برسد اناء را هم پاک می کند به دست ها برسد دست ها را هم پاک می کند، کما اینکه معلوم است آن زنهای متدینی که آشنا به مسایل بودند وقتی که ثوب متنجس را گذاشت دفعه دوم در اناء که به آب قلیل می شست به آب قلیل بود آن زمان ابتلاء تام در آب قلیل بود، او را می گذاشت دست هایش هم که نجس است دیگر چون که دفعه اول غسل کرده، یا دستهایش را در بیرون آب می کشید دوباره می اورد یا دستهاش را روی همان ثوب می گذاشت به دخترش می گفت آب بریز، آن آب می ریخت هم به دست هایش که به یک غسل غسل بشود هم ثوب غسل بشود هم یدین هم اناء، که وقتی که اناء را لبریز کرد ثوب را درمی اورد فشار می داد هم دستهاش پاک شده است غسل شده است جری الماء هم به دست ها و هم، که اینجا هم که آب را برگرداند اناء هم پاک می شود چون که یک دفعه غسل می خواهد چون که تابع طهارت ثوب است، اگر ایشان تبعیت به این معنا را بفرماید، بله این را می شود استفاده کرد از آن صحیحه محمد بن مسلم که اغسله فی المرکن مرتین و ان غسلته فی ماءٍ جاری فمرة واحدة، که گفتیم مرکن خصوصیتی ندارد به قرینه ذکر ان غسلته فی ماء جاری فمرة، یعنی ثوب متنجس به بول را به ماء قلیل در هر نحو شستیم به ماء قلیل آن ثوب پاک می شود به دو دفعه شستن، لازمه اش این است که إنائش هم پاک بشود دستهاش هم پاک بشود، این همين جور است دست ها هم به یک دفعه شستن پاک می شود، اناء هم که سه دفعه لازم بود اینجا به یک دفعه شستن پاک می شود، این را اگر بفرماید این درست است، در ذیل که می فرماید پس إنایی که ثوب متنجس به بول دارد در او شسته ایم او را یا متنجس آخر را شسته ایم یا سه دفعه شستن دیگر نمی خواهد این مؤید این است که این تبعیت را می گوید.

و اما تبعیتی را بگوید که در آن مثل خمر است انقلاب الخمر خلّا، آن تبعیت را بگوید که آلات الغسل آن جور پاک می شوند، به این دلیل نداریم، فرض بفرمایید آن زن اول ثوب متنجس بالبول را به مرکنی گذاشت یک دفعه شست، بعد از آن مرکن در آورد گفت به دلم نمی چسبد در اون مرکن دیگر بشورم دومی را، به یک مرکن دومی گذاشت، آب مرکن اولی را هم ریخت، ثوب را به مرکن دومی گذاشت و دو دفعه شست، خب ثوب که پاک شد مرکن دومی پاک شد، ملتزم بشویم که مرکن اولی هم به خودی خود پاک شد دیگر آن شستن نمی خواهد، نه، او را سه دفعه شستن می خواهد، آنجایی که ثوب در او طهارت پیدا می کرد در همان مرکن اولی آنجا یک دفعه شستن کافی بود، و اما وقتی که ثوب طهارتش در آن مرکن نشد او علی القاعده است که الاناء یکون قذراً کیف یغسل و کم مرةٍ یغسل دلیل بر تبعیت نداریم اینجور تبعیتی بدان، جهت تبعیت به معنای تبعیت در کیفیت الغسل که اگر این جاری شسته بشود پاک می شود این را قبول داریم، و اما تبعیت به آن معنای تبعیت در موارد انقلاب و امثال ذلک به آن ما دلیلی نداریم، توجه بفرمایید آن شخصی که ثوب متنجس به بول را می شست، اول این آستین هایش را هم بالا زده بود در غسله اولی این دست هایش را تا اینجا برد داخل آن آبی که نجس شده بود، غسله اولی نجس است دیگر، و لکن در دفعه دوم دست هایش را که برد تا این زند برد تا آنجا نبرد، خب ثوب پاک شد دیگر، دست ها هم پاک شد، ملتزم بشویم که از زند به بالا خود به خود پاک شده است این را ما دلیل نداریم، این تبعیت به این معنا را دلیل نداریم، یا ظرف را درست توجه کنید دفعه اول که می شست آب را در دفعه اول خیلی ریخت آن آب نجس تا لبه ظرف آمد، دفعه دوم که او را خالی کرد ثوب را گذاشت می شست آب را کم ریخت، یک مقدار از آن ظرف که سابقاً‌ نجس شده بود آب نرسید به آنجا، بگوییم خب آنجا هم پاک می شود، وقتی که ثوب پاک شد آن پایین اناء که پاک شد آن هم به خودی خود پاک می شود مثل مسأله انقلاب، اینها را ما دلیل نداریم، آنها مدلول التزامی نیستند، آن مقدار که مدلول التزامی است این است که اگر آن غسلی که این شیء هم با آن متنجسی که به غسل پاک خواهد شد با او شسته بشود پاک می شود، این مقدار تبعیت را دلیل داریم از صحیحه محمد بن مسلم [3]استفاده می شود و اما الازید فلا، بر این تمام کلامنا فی المقام بود.

مطهر دوم: زمين

«الثاني من المطهرات : الأرض‌وهي تطهِّر باطن القدم والنعل بالمشي عليها أو المسح بها بشرط زوال عين النجاسة إن كانت ، والأحوط الاقتصار‌ على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة دون ما حصل من الخارج ،‌ ويكفي مسمَّى المشي أو المسح ، وإن كان الأحوط المشي خمسة عشر خطوة ، وفي كفايـَّة مجرَّد المماسَّة من دون مسح أو مشي إشكال ، وكذا في مسح التراب عليها ، ولا فرق في الأرض بين التراب والرمل والحجر الأصلي ، بل الظاهر كفاية المفروشة بالحجر ، بل بالآجر والجص والنورة .نعم ، يشكل كفاية المطلي بالقير أو المفروش باللوح من الخشب ممـَّا لا يصدق عليه اسم الأرض ، ولا إشكال في عدم كفاية المشي على الفرش والحصير والبواري وعلى الزرع والنباتات إلّا أن يكون النبات قليلاً بحيث لا يمنع عن صدق المشي على الأرض ، ولا يعتبر أن‌ ‌تكون في القدم أو النعل رطوبة ولا زوال العين بالمسح أو المشي وإن كان أحوط ، ويشترط طهارة الأرض و جفافها . نعم ، الرطوبة الغير المسرية غير مضرة ، ويلحق بباطن القدم والنعل حواشيهما بالمقدار المتعارف ممـَّا يلتزِّق بهما من الطين والتراب حال المشي ، وفي إلحاق ظاهر القدم أو النعل بباطنهما إذا كان يمشي بهما لاعوجاج في رجله وجه قوي ، وإن كان لا يخلو عن إشكال كما أنَّ إلحاق الركبتين واليدين بالنسبة إلى من يمشي عليهما أيضاً مشكل ، وكذا نعل الدابة وكعب عصا الأعرج وخشبة الأقطع ، ولا فرق في النعل بين أقسامها من المصنوع من الجلود والقطن والخشب ونحوها ممَّا هو‌ متعارف ، وفي الجورب إشكال إلّا إذا تعارف لبسه بدلاً عن النعل ، ويكفي في حصول الطهارة زوال عين النجاسة وإن بقي أثرها من اللون والرائحة ، بل وكذا الأجزاء الصغار التي لا تتميز كما في ماء الاستنجاء بالاحجار ، لكن الأحوط اعتبار زوالها كما أنَّ الأحوط زوال الأجزاء الأرضية اللاصقة بالنعل والقدم وإن كان لا يبعد طهارتها أيضاً ».[4]

رسیدیم به مطهر الثانی که الارض است این را شروع کنیم بماند، این جور گفته اند زمینی که هست زمین فرقی نمی کند خاکش سنگش شنش هر چیزی که زمین به او اطلاق بشود آن زمین پاک می کند باطن الرجل را، یعنی آن باطن الرجل را که مماسه با زمین دارد، اگر این باطن الرجل متنجس است نه هر متنجسی ها، متنجس به خود زمین بشود بعدا خواهیم گفت، اگر این باطن الرجل متنجس بشود به زمین بالمشی علی الزمین یا به مسح این باطن الرجل بر زمین پاک می شود، ‌وقتی که آن اثر رفت رطوبت رفت رطوبت نجس پاک می شود، یکی هم آن باطن الخف را گفته اند، خف اختصاص ندارد به کفش نعل هم همين جور است، نعل بگویند خف بگویند مراد آن چیزی است که انسان می پوشد، نه مثل جوراب ها‌، جوراب محل کلام است، اونی که به او عرفا کفش و نعل و امثال اینها اطلاق می شود، مثلاً فرض کنید مثل آن قبقاب که نعل تخته ای است درست می کنند و می پوشند مرسوم است ما بین زنها، اینها هم همين جور است اگر متنجس شد به مشی و مسح علی الارض پاک می شود، مشهور ملتزم به این هستند جماعتی هم ادعای اجماع کرده اند.

یک مطلب بر ما واضح است و آن این است که طهارت رجل یعنی باطن الرجل بالمشی علی الارض متنجس بشود پاک می شود این از مسلمات است، این خلافی ما بین اصحاب در این نیست، و انما بعضی ها در باطن الخف و النعل و نحوهما مناقشه کردند، آن هم مناقشه ای که نه اینکه فتوا بر خلاف بدهند، مناقشه کرده اند که دلالت روایات بر اینکه زمین مطهر اینها هم هست دلالت روایات یعنی روایاتی که من حیث السند معتبر است دلالت این روایات بر طهارت این باطن الخف تمام نیست، و بدان جهت ما روایات در مقام را باید بررسی بکنیم و ببینیم آیا این روایات وارده در مقام دلالتشان به امرین است یعنی اختصاصی به رجل ندارد باطن الرجل بلکه در خف هم همين جور است، دلالت روایات تمام است یا نه؟ بدان جهت عمده ملاحظه روایات است، این روایات را وسایل در جلد دوم در باب سی و دو از ابواب النجاسات نقل کرده است. یکی از این روایات مصححه معلی بن خنیس است، که روایت سومی[5] است در این باب:

مصححه معلی بن خنيس

کلینی نقل می کند عن علی بن ابراهیم عن ابیه از پدرش عن ابن ابی عمیر عن جمیل بن دراج که اینها همه شان اجلاء هستند عن معلی بن خنیس که شخص جلیلی است کما سنبین، «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخِنْزِيرِ يَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ» خوک از آب خارج می شود، «فَيَمُرُّ عَلَى الطَّرِيقِ» راهی را که راه است ما هم باید آنجا بروید آنجا مرور می کند، «فَيَسِيلُ مِنْهُ الْمَاءُ» ماء از بدنش می ریزد بر آن زمین دیگر، مائش نجس است چون که نجس العین است خنزیر، «أَمُرُّ عَلَيْهِ حَافِياً» ، مرور می کنم بر آن طریقی که آب از بدن خنزیر ریخته شده است آنجا حافیاً‌ می روم این چه جور است؟ «فَقَالَ أَ لَيْسَ وَرَاءَهُ شَيْ‌ءٌ جَافٌّ»، تو این راه را که می روی پشت سر این راهی که مبلله است به آبی که از بدن خنزیر ریخته دیگر راه دیگر نیست که آنجا هم باید بروی و لکن آنجا خشک است؟ یعنی خنزیر یک مقدار رفت رفت طرف کوه، و لکن من کوه نمی روم باید مستقیم برود که ورای این طریق مبلل ارض جافی هست، «قُلْتُ بَلَى» بله هست، «قَالَ فَلَا بَأْسَ» بأسی نیست، «إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً» زمین بعضش بعضش را تطهیر می کند. خواهیم گفت توضیح این معنا را، یعنی آن نجاستی که ناشی از زمین است نجاست رجل تو ناشی از زمین است از این راه رفتن است، آن نجاستی که ناشی می شود از بعض الارض بعض دیگر ارض آن نجاست را تطهیر می کند، یعنی آن وقتی که به زمین خشک رفتی پاک می شود.

این روایت مختص است صدرش سوالش به رِجل حافی، اینجور است که امرُّ علی الطریق حافیاً رِجل را می گوید خفّ نمی گیرد، و لکن گفته شده است اطلاق تعلیل خفّ را هم می گیرد، برای اینکه در خفّ هم نجاست او ناشی از بعض زمین است ‌و آن بعض دیگر از زمین او را پاک می کند، این تعلیل درست است این استظهار یا درست نیست امروز کاری نداریم انشاء الله بعد، فعلا کلام ما در سند این حدیث است که در سندش معلی بن خنیس وارد است.

بررسی وثاقت معلی بن خنيس

 این معلی بن خنیسی که هست یک وقتی هم وعده داده بودیم که در او تکلم کنیم. این معلی بن خنیس از اصحاب امام صادق سلام الله علیه است، نه فقط اصحاب بود بلکه مولیست برای امام صادق علیه السلام و خودش هم قوّام به امر امام صادق علیه السلام هست که به بچه هاش برسد به خانه اش برسد پول هاش دست او بود، اینجور بود، یک شخصی بود بر این که این کأنّ مورد اطمینان امام صادق علیه السلام بود، چرا؟ می گوییم وجهش را، این شخص را نجاشی[6] قدس الله نفسه الشریف تضعیف کرده است، گفته است معلی بن خنیسی که هست البزاز الکوفی این بزاز کوفی جدا ضعیف است، آن ابن غضائری که علامه از او نقل می کند که سابقاً در کتاب ابن غضائری اشکال کردیم که آن ابن غضائری معروف نیست، این معلوم نیست این ابن غضائری کیست که کتاب او را نقل می کند علامه، بله، قول نجاشی کافی ست، و لکن در مقابل قول نجاشی قول شیخ[7] است که فرموده از سفرای مقربین بود سفیر امام صادق علیه السلام بود و شخص جلیل القدری بود، بله شیخ همین جور فرموده است، عمده اینها نیست، عمده روایاتی است که کشی[8] قدس الله نفسه الشریف در [رجال] کشی از امام علیه السلام نقل کرده است، روایاتی که بعضی ها من حیث السند صحیح هستند دلالت می کنند چون که این شخص را کشت داود بن علی، این ظاهراً کشته شدنش هم به واسطه امام صادق علیه السلام بود کما اینکه از روایات ظاهر می شود، ولو ابن غضائری می گوید کشته شدن این به جهت این بود که با نفس ذکیّه ارتباط داشت به جهت او بود، اونی که از روایات ظاهر می شود به جهت امام صادق علیه السلام بود و تقرب به امام بود که این را داود بن علی کشت امام علیه السلام هم نفرین کرد او را، در روایات شهادت داده شده است که امام شهادت داده است که این شخص داخل بهشت شده است، خب معلوم است شخصی اگر کذاب بشد مبدع باشد در دین بدعت کند حدیث جعل کند که این داخل الجنة نمی شود، این معلوم می شود شخص ثقه ای بوده است روایاتی هم که نقل کرده علی ما هو بالمتعارف بود، و بعضی روایات وارد شده است که من حیث السند هم تمام است از آنها ضعیف بودن استفاده نمی شود، این اعتقادش اوایل خطائی بود اعتقاد خطایی داشت که بعد تصحیح کرد، و الظاهر والله العالم منشأ تضعیف نجاشی این شخص را آن روایاتی است که از آنها خطاء در اعتقاد در اوایل امر استفاده می شود، او منافات ندارد با اینکه شخص ثقه بوده باشد، در آخر هم آن خطاء جبران شده باشد و داخل جنت هم شده باشد، بدان جهت خود این شخص شخص جلیل القدری است لا بأس بهی هست، بدان جهت تعقیب مصححه کردیم، بعضی ها تعبیر حسنه کردند مثل مرحوم حکیم، نه این شخصی است ثقه است روایات دلالتش بر جلالت قدرش واضح است.

یک کلمه ای بگویم یادتان بوده باشد، این حرف را در باره خود معلی بن خنیس گفتیم، شما توهم نکنید اونی که بعضیها توهم کرده اند، صاحب الوسایل در وسایل که کتاب صلوات مندوبات است در آن باب یک بابی دارد که اعمال مستحبی در نوروز که اعمال مستحبه دارد در آن باب روایاتی را که سه روایت است نقل کرده است، یکی از آن روایاتی که هست روایت شیخ طوسی است در مصباح المتهجد، شیخ طوسی قدس الله نفسه الشریف از معلی بن خنیس که فرموده است همان روز را روزه بگیر نماز بخوان غسل کن کذا بکن، شیخ قدس الله نفسه الشریف گفته اند سندش به معلی بن خنیس تمام است، چرا سندش تمام است؟ چون که ایشان در کتاب فهرستش[9] اینجور فرموده است معلی بن عثمان ابو عثمان الاحول،[10] این شخص جلیل القدری است ها، این معلی بن عثمان که ابو عثمان احول می گویند این شخص جلیل القدری است شخص ثقه است توثیق کرده است این را نجاشی غیر نجاشی، شخص جلیل القدری است، آن جا اینجور دارد عنوان معلی بن عثمان ابو عثمان الاحول عن معلی بن الخنیس له کتابٌ، برای این ابوعثمان احول کتابی هست، ظاهرش این است دیگر، اخبرنا به جماعةٌ‌ عن محمد بن علی بن حسین، جماعتی به ما نقل کردند آن کتاب را از صدوق علیه الرحمة که محمد بن علی بن حسین است، عن محمد بن الحسن الولید که استاد صدوق است رضوان الله علیه، عن محمد بن حسن الصفار عن احمد، احمد بن محمد بن عیسی است عن صفوان صفوان ابن یحیی است، عن معلی بن عثمان عن معلی بن خنیس، این معلوم می شود که آن کتاب کتاب معلی بن خنیس است، چون که معلی بن عثمان همه او را از معلی بن خنیس نقل کرده است، معلوم می شود کتاب کتاب اوست، منتهی او گفته این نوشته، کتاب مال او می شود، معلی بن خنیس کتابی دارد و طریق شیخ هم با آن کتاب صحیح است، پس اینکه در مصباح المتهجد می گوید که روی المعلی بن خنیس عن ابی عبدالله علیه السلام اعمال نوروز را شیخ این روایت را به این سند نقل می کند از معلی بن خنیس، پس این روایت روایت صحیحه است نوروز شرعیتش و اعمالش، منتهی این نوروز است یا سابقا نوروز دیگر بود جاش عوض شده او را کاری نداریم، این ثابت می شود مشروعیتش.

ولی این توهم توهم بیجاست یک کلمه بگویم تمام بکنم، و آن این است بله، این کتاب داشت سند شیخ هم به آن کتاب صحیح است اما اینی را که در مصباح المتهجد شیخ نقل کرده از کتاب معلی بن خنیس نقل کرده این را ما راه نداریم، شیخ فقط در تهذیبین گفته هرکسی را که من در سند اول ذکر می کنم روایت را از کتاب او أخذ کرده ام، این مال تهذیب و استبصار است نه مصباح المتهجد، در مصباح المتهجد که گفته است معلی بن خنیس عن الصادق علیه السلام این روایت را از کتاب معلی بن خنیس أخذ کرده این معلوم نیست، شاید از کتاب شخص دیگر أخذ کرده آن شخص دیگر هم مرسلا نقل کرده، در معلی بن خنیس، یا به طریق ضعیفی از معلی بن خنیس ذکر کرده است، بدان جهت این روایت که در مصباح نقل کرده است شیخ قدس الله نفسه الشریف این به توثیق معلی بن خنیس و به تصحیح او تمام نمی شود، آن روایت روایت ضعیفه است و با آن روایت ضعیف چیزی را نمی شود شرعاً‌ اثبات کرد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الثَّوْبِ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ- قَالَ اغْسِلْهُ فِي الْمَرْكَنِ مَرَّتَيْنِ- فَإِنْ غَسَلْتَهُ فِي مَاءٍ جَارٍ فَمَرَّةً وَاحِدَةً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص397.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124-127.

[5] وَ [محمد  بن يعقوب] عَنْهُ (علی ابن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخِنْزِيرِ يَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ- فَيَمُرُّ عَلَى الطَّرِيقِ فَيَسِيلُ مِنْهُ الْمَاءُ أَمُرُّ عَلَيْهِ حَافِياً- فَقَالَ أَ لَيْسَ وَرَاءَهُ شَيْ‌ءٌ جَافٌّ قُلْتُ بَلَى- قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، 458.

[6] معلى بن خنيس أبو عبد الله‌مولى الصادق جعفر بن محمد عليه السلام و من قبله كان مولى بني أسد، كوفي، بزاز، ضعيف جدا، لا يعول عليه. له كتاب يرويه جماعة. قال سعد: هو من غني و ابن أخيه (أخته) عبد الحميد بن أبي الديلم. أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان قال: حدثنا علي بن حاتم قال: حدثنا محمد بن عبد الله بن جعفر، عن أبيه، عن أيوب بن .. عن صفوان بن يحيى، عن أبي عثمان معلى بن زيد الأحول، عن معلى بن خنيس بكتابه؛ احمد بن علی نجاشی، رجال نجاشی، ( دفتر انتشارات اسلامی، چ...، ت1407ق)، ص417، ش1114.

[7] و قال الشيخ أبو جعفر الطوسي في كتاب الغيبة بغير أسناد إنه كان من قوام أبي عبد الله عليه السلام و كان محمودا عنده و مضى على منهاجه و هذا يقتضي وصفه بالعدالة؛ علامه حسن بن يوسف حلی، خلاصة الاقوال، (نجف اشرف، منشورات مطبعة الحيدرية، چ2، ت1381ق)، ص259، ب5، ش2.

[8] محمد بن عمر بن عبد العزيز کشی، اختيار معرفة الرجال، ( مشهدف مؤسسه نشر دانشگاه مشهد، چ1، ت.1490ق)، ص376

[9] آن چه در فهرست شيخ آمده است در اين رابطه آمده است اين عبارت است: معلى بن خنيس يكنى أبا [أبو عثمان الأحول‌ [عن المعلى بن خنيس له كتاب، أخبرنا به جماعة عن أبي جعفر بن بابويه عن ابن الوليد عن الصفار عن أحمد بن محمد عن أبيه عن صفوان عنه [عن المعلى أبي عثمان عن المعلى بن خنيس؛ محمد بن الحسن طوسی، الفهرست، (نجف اشرف، مکتبة الرضوية، چ1، ت......)، ص165، ش721.

[10] در رجال نجاشی در باره ابو عثمان الاحول اين عبارات آمده است: معلى بن عثمان أبو عثمان‌و قيل ابن زيد الأحول، كوفي، ثقة، روى عن أبي عبد الله عليه السلام. له كتاب. أخبرنا أحمد بن محمد قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعيد قال: حدثنا أحمد بن يوسف بن يعقوب الجعفي قال: حدثنا بكر بن جناح قال: حدثنا محمد بن زياد، عن معلى؛ احمد بن علی نجاشی، رجال نجاشی، ( دفتر انتشارات اسلامی، چ...، ت1407ق)، ص417، ش1115.