«الثاني من المطهرات : الأرضوهي تطهِّر باطن القدم والنعل بالمشي عليها أو المسح بها بشرط زوال عين النجاسة إن كانت ، والأحوط الاقتصار على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة دون ما حصل من الخارج ، ويكفي مسمَّى المشي أو المسح ، وإن كان الأحوط المشي خمسة عشر خطوة ، وفي كفايـَّة مجرَّد المماسَّة من دون مسح أو مشي إشكال ، وكذا في مسح التراب عليها ، ولا فرق في الأرض بين التراب والرمل والحجر الأصلي ، بل الظاهر كفاية المفروشة بالحجر ، بل بالآجر والجص والنورة .نعم ، يشكل كفاية المطلي بالقير أو المفروش باللوح من الخشب ممـَّا لا يصدق عليه اسم الأرض ، ولا إشكال في عدم كفاية المشي على الفرش والحصير والبواري وعلى الزرع والنباتات إلّا أن يكون النبات قليلاً بحيث لا يمنع عن صدق المشي على الأرض ، ولا يعتبر أن تكون في القدم أو النعل رطوبة ولا زوال العين بالمسح أو المشي وإن كان أحوط ، ويشترط طهارة الأرض و جفافها . نعم ، الرطوبة الغير المسرية غير مضرة ، ويلحق بباطن القدم والنعل حواشيهما بالمقدار المتعارف ممـَّا يلتزِّق بهما من الطين والتراب حال المشي ، وفي إلحاق ظاهر القدم أو النعل بباطنهما إذا كان يمشي بهما لاعوجاج في رجله وجه قوي ، وإن كان لا يخلو عن إشكال كما أنَّ إلحاق الركبتين واليدين بالنسبة إلى من يمشي عليهما أيضاً مشكل ، وكذا نعل الدابة وكعب عصا الأعرج وخشبة الأقطع ، ولا فرق في النعل بين أقسامها من المصنوع من الجلود والقطن والخشب ونحوها ممَّا هو متعارف ، وفي الجورب إشكال إلّا إذا تعارف لبسه بدلاً عن النعل ، ويكفي في حصول الطهارة زوال عين النجاسة وإن بقي أثرها من اللون والرائحة ، بل وكذا الأجزاء الصغار التي لا تتميز كما في ماء الاستنجاء بالاحجار ، لكن الأحوط اعتبار زوالها كما أنَّ الأحوط زوال الأجزاء الأرضية اللاصقة بالنعل والقدم وإن كان لا يبعد طهارتها أيضاً ».[1]
کلام در مطهریت ارض بود که ثانی المطهرات است. عرض کردیم مشی علی الارض الیابسة مطهر است باطن الرجل را این به حسب الروایات اختلافی در این نیست، بعضی از اصحاب مناقشه کرده اند که آیا طهارت اسفل الخف هم و نعل از این روایات استفاده می شود، یا در استفاده باطل الخف والنعل از آن روایات اشکال هست؟ کلام در این جهت بود که بررسی می کردیم، آیا واقعا این روایات وارده فی المقام دلالت می کنند مشی علی الارض مطهر باطن الرِجل است و مطهر باطن الخفّ و اسفل النعل است، یا اینکه نسبت به خف نعل این روایات دلالتی ندارند، یکی از روایات که مصححه محمد بن معلی بن خنیس[2] بود آن روایت را ذکر کردیم و آن روایت دلالت می کرد که باطن الرِجل به واسطه مشی علی الارض الیابسة پاک می شود، در جایی که متنجس است متنجس شده است اسفل الرجل بالمشی علی الارض القذرة به مشی بر ارض یابسه آن رجل پاک می شود، و در آن روایت یک تعلیلی هم بود که انّ الارض یطهر بعضها بعضا، بعضی ها فرموده اند از این تعلیل ولو روایت در أمُرّ علیها حافیاً است و لکن از این تعلیل استفاده می شود تطهیر الارض مختص به باطن الرجل نیست، بلکه اسفل الخف را هم پاک می کند، ما این تعلیل را گذاشتیم یکجا، چون که این تعلیل در روایات متعدده است یکجا بحث خواهیم کرد که آیا از این تعلیل استفاده می شود این معنا یا استفاده نمی شود؟ این روایت قطع نظر از تعلیلش فقط باطن الرجل را دلالت می کرد که پاک می شود، و اما تعلیل مقتضی اش را بحث خواهیم کرد.
یکی از آن روایاتی که در مقام وارد است و دلالت می کند به مطهریة الارض، منتهی باطن الرِجل را فقط یا حتی الخف را هم بحث می کنیم این صحیحه محمد حلبی است، در صحیحه محمد بن الحلبی که روایت چهارمی[3] است در باب سی و دو از ابواب النجاسات:
کلینی نقل می کند عن محمد اسماعیل ، این محمد بن اسماعیل که از شیوخ کلینی است ثقه است عیبی ندارد، یک وقتی بحث می کنیم انشاء الله که این محمد بن اسماعیلی که از فضل بن شاذان نقل می کند این محمد بن الاسماعیل موثق است عیبی ندارد، و عن محمد بن اسماعیل عن الفضل بن شاذان اینجور روایات در کتاب کلینی الی حد ماشاءالله است که روایاتی که کلینی نقل می کند از محمد بن اسماعیل عن الفضل شاذان، یا تنها ازا ینها نقل می کند و ربما هم تعدد سند است محمد بن یحیی عن احمد بن محمد و محمد بن اسماعیل عن فضل شاذان، دو سند می شود، این الی ماشاءالله کتاب کافی پر است، آنجا دارد که عن فضل شاذان عن صفوان بن یحیی عن اسحاق بن عمار عن محمد الحلبی، «قَالَ: نَزَلْنَا فِي مَكَانٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقٌ قَذِرٌ» یک کوچه ای بود که آن کوچه نجس بود آنجا مثلاً تخلی می کردند، «فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» سلام وارد شدم به امام صادق علیه السلام «فَقَالَ أَيْنَ نَزَلْتُمْ» امام فرمود کجا منزل کرده اید؟ مسافر بودند در مدینه این نزلتم کجا منزل گرفته اید؟ «فَقُلْتُ نَزَلْنَا فِي دَارِ فُلَانٍ» در دار فلانی انجا منزل کرده ایم، «فَقَالَ- إِنَّ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً» امام فرمود بین شما و ما بین مسجد که به مسجد می رویم مسجد المدینه کوچه ای نجسی هست که بول می کردند غائط می کردند، دیدید دیگر در آنهایی که حج مشرف شده اند که خداوند متعال انشاء الله به زودی به عزت تمام راه بیتش برای مومنین بگشاید به قدرت خودش، آنجا به آنهایی که رفته اند انشاء الله بعد از این می بینند که خب آنجا که بله بول و تغوط می کنند آنجا چکار می کنند، فقال این نزلتم فقلت نزلنا فی دار فلانٍ، فقال ان بینکم و بین المسجد زقاقا قذرا کوچه نجسی هست، «أَوْ قُلْنَا لَهُ إِنَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً»، امام فرمود یا ما گفتیم به امام که کوچه نجسی هست، «فَقَالَ لَا بَأْسَ» امام فرمود لابأس بأسی نیست، «الْأَرْضُ تُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً» زمین بعضش بعض دیگر را پاک می کند، یعنی آن نجاستی که از زقاق نجس در رِجل شما یا در خف شما می شود به مشی علی بعض الآخر علی الارض که بعد به ارض یابس می رسید مثل آن روایت معلی بن خنیس الیس ورائکم شیءٌ جاف یعنی ارض جاف نبود، بالمشی به بعض دیگر پاک می کند، ما بوده باشیم و این روایت این روایت دلالت می کند بر اینکه ارض مطهر است هم باطن الرِجل را هم باطن الخُف را، چون که دیگر به مسجد که می رفتند ربما ممکن است پا برهنه بروند از آن زقاق نجس ربما هم با کفش بروند، استفصال امام علیه السلام در جواب نفرمود تفرقه نینداخت، علی الاطلاق فرمود که لا بأس ان الارض تطهر بعضها بعضا، این روایت من حیث الدلالة اطلاق دارد و من حیث سند هم تمام است.
و لکن از این محمد حلبی، ابن ادریس در سرائر از کتاب احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی روایتی را نقل کرده است از همین محمد بن حلبی، منتهی سندش سند آخر است، در آن روایت این جور ذکر شده است در روایت [4]نهمی
«مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ نَوَادِرِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ» به امام صادق علیه السلام عرض کردم «إِنَّ طَرِيقِي إِلَى الْمَسْجِدِ فِي زُقَاقٍ يُبَالُ فِيهِ» طریق من به مسجد از کوچه ایست که در آن بول می شود، «فَرُبَّمَا مَرَرْتُ فِيهِ» ربما مرور می کنم که به مسجد می روم «وَ لَيْسَ عَلَيَّ حِذَاءٌ» بر من کفش نیست یعنی پا برهنه هستم، «فَيَلْصَقُ بِرِجْلِي مِنْ نَدَاوَتِهِ» می چسبد به بدن من از نداوت بول یا از نداوت آن طریق که مبلل به نجاست بول است، «فَقَالَ أَ لَيْسَ تَمْشِي بَعْدَ ذَلِكَ فِي أَرْضٍ يَابِسَةٍ» بعد از این در زمین خشکی راه نمی روی، «قُلْتُ بَلَى» بعد از این زمین خشک است ، «قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً» این زمین بعضش بعضش را تطهیر می کند.
درست توجه کنید، فرموده اند بر این که این دو تا روایت حکایت مواقعه واحده است، این که انّ طریقی الی المسجد همان قضیه نزول در مدینه است که به مسجد که می رفتند در آن زقاقِ قذر بود، این محمد بن حلبی همان قضیه و همان واقعه را نقل می کند که از امام صادق علیه السلام پرسیدند و امام صادق اینجور جواب فرمود، در آن روایت این نبود که من پا برهنه هستم، در آن روایت این بود که می رویم به مسجد آن طریق نجس است، ولی حافیا می رویم با کفش می رویم هر دو تا را می گرفت، سوال و جواب، و لکن در این روایت ثانیه اینجور است که فربما مررت فیه الی المسجد مثلا فلیس علی حذاءٌ، کفش ندارم یعنی پا برهنه هستم، گفته اند در این صورت چون که اینها یک واقعه هستند و یک واقعه را محمد بن حلبی به دو شخص نقل کرده است، نقل کرده است این واقعه را به اسحاق بن عمار که نقل اولی از اسحاق بن عمار است عن صفوان عن اسحاق بن عمار عن محمد حلبی، و دفعه دیگر نقل کرده است این واقعه را به مفضل بن عمر، مفضل بن عمر عن محمد الحلبی، این نقل آن اسحاق بن عمار مطلق است که آن واقعه مطلق بود سوالش از امام، این روایت مفضل بن عمر این است که نه سوال محمد بن حلبی آن نحوی که به من نقل کرد در پا برهنگی بود، که از پا برهنگی از نجاست خود رِجل سوال کرده است که چه جور می شود، خب این دو تا نقل متعارضین می شوند، چون که آن محمد بن حلبی از امام که پرسیده یا مطلق را پرسیده یا این مقید را پرسیده، چون که یک واقعه هستند، در یک واقعه یا آن جور پرسیده یا اینجور پرسیده، اینها متعارضین هستند. چون که متعارضین هستند نمی توانیم تشخیص بدهیم که اونی که سوال کرده است محمد حلبی از امام علیه السلام او کدام یکی بود.
مرحوم حکیم در مستمسک[5] اینجور دارد قبول می کند که ظاهر این دو تا روایتین قضیه واحده است و قضیه واحده را محمد الحلبی تارةً اسحاق بن عمار نقل کرده است و اخری به مفضل بن عمر نقل کرده است، و لکن ما بین اینها تعارض نیست چرا؟ چون که واقعه را که به آن اسحاق بن عمار نقل کرده است مجمل نقل کرده است به تمام خصوصیات نقل نکرده است که سؤال من از پا برهنه بودن بود یا با کفش بود، این به نحو اهمال نقل کرده است، و لکن به مفضل بن عمر که نقل کرده است به طور مبین نقل کرده است تفصیلش را گفته است که اینجور گفتیم فربما مررت فیه و لیس علیّ حذاء که کفشی نداریم، بدان جهت آن می شود کأنه مجمل و مهمل و این دیگری مبین آن مجمل می شود اینجور فرموده است.
خب این را شما می دانید که خب کی می گوید، شاید آن نقل مبینش آن اولی است که مطلق سوال کرده بود و مطلقا امام علیه السلام جواب داده، اگر یک واقعه است دومی متعارض می شود، مجمل و مبین نیست، آن مطلق می گوید این مقید می گوید، این حمل کردن به مجمل و مقید درست نیست.
سوال...؟ اطلاق خودش مبین است دیگر مجمل که نیست، اطلاق خودش بیان است، مجمل معنایش این است در مقام نباشد، سوال؟ متعارضین می شوند دیگر یکی به اطلاقش می گوید که اینجور سوال کرده، این دیگری می گوید در آن واقعه از مقید سوال کرده، می شود متعارضین، مجمل این است که یکی دلالتی نداشته باشد، چون که وحدت واقعه است در واقعه واحده یا مطلق سوال شده یا مقید، اون می گوید که مطلق سوال شده این می گوید نه مقید سوال شده است از امام علیه السلام، متعارضین می شوند.
بدان جهت بعضی ها این جور فرموده اند که از کجا می گویید این دو یک واقعه بوده است؟ نه دو تا واقعه بوده، یک دفعه آن محمد حلبی از امام علیه السلام سوال کرده که به آن مسجد انسان می رود از زقاق نجس مطلقاً چه کفش داشته باشد چه نداشته باشد، چون که قطع و یقین داریم که محمد حلبی همیشه پا برهنه نمی رفت، سوال کرده است یک دفعه از مطلق که از زقاق نجس انسان به مسجد می رود حکمش چیست؟ امام فرموده است که نه پاک می شود وقتی که بعداً به طریق پاک رسید به آن جا راه رفت پاک می شود، چه باطن الرجلش باشد حافیاً چه حذاء و کفش داشته باشد، بعد توجه کردید، چون که بعضاً می شد نادرا که محمد حلبی پا برهنه هم می رفت به جهت اطمینان خاطر که پا برهنه رفتن هم مثل آن کفش رفتن است فرقی ندارد این را به خصوصه سوال کرد از امام، دوباره سوال کرد یابن رسول الله انسان به مسجد می رود دیگر اسم آن را هم نبرد که کجا افتاده ای منزل کی و اینها، دیگر آنها لزومی ندارد، همین معنا که اطمینان پیدا کند که باطن الرِجل مثل باطن الکفش است سوال کرد یابن رسول الله کسی به مسجد می رود طریقش نجس است و کفش ندارد چه جور است؟ امام فرمود وقتی که از طریق یابس گذشت پاک می شود، دوتا واقعه است دو تا سوال است و هیچ اشکالی هم ندارد و با هم متعارضین هم نیستند به هر دو تا أخذ می کنیم، چون که واقعه متعدد است حکم هم انحلالی است، هم باطن الرِجل پاک می شود و هم نمی دانم باطن الرجل و الخف پاک می شود، با هم تنافی ندارند، مطلق و مقید است مثبتین هستند هر دو حکم انحلالی هستند با هم دیگر تنافی ندارند، تقید در سوال سائل است که در یک سوالش تقید کرد به جایی که پا برهنه باشد در یکی تقیید نکرد، امام در هر دو صورت فرمود پاک می شود اینها متعارضین نیستند اینها دو واقعه هستند دوتا روایت هستند دو تا واقعه هستند دو تا سوال جوابش از امام علیه السلام است، ظاهر قضیه این است.
و اما اگر کسی گفت یکی است یک واقعه است به آن اجمال و مبین بودن مطلب حل نمی شود اینها متعارضین می شوند، نقل ها در واقعه واحده با هم متعارض می شوند، در یک نقل این است از مطلق پرسید در یک نقل این است که نه، از پابرهنگی پرسید، متعارضین می شود، خب وقتی که متعارضین می شوند چه می شود؟ هر دو از اعتبار می افتد، چرا؟ برای اینکه ما نمی دانیم اونی را که محمد بن حلبی از امام پرسید کدام یکی از اینها بود؟ هر دو از اعتبار می افتد، اینجور فرموده اند.
پس در ما نحن فیه دو مرحله از بحث است، آیا اینها یک واقعه هستند و یک سوال و جواب از امام علیه السلام شده است این جور است، یا این که این دو تا واقعه است و دو سوال و دو جواب شده است؟ این یک مرحله از بحث یعنی به حسب ظهور این روایتین.
دومی هم این است که اینها بر فرض این که وحدت بود واقعه و سوال جواب بود، آیا متعارضین می شود و هر دو از اعتبار می افتند، یا اینکه اینجور نیست ولو واقعه واحد بوده باشد اینها هر دو از اعتبار نمی افتند، این دو مرحله.
اما المرحلة الاولی اشکالی در این رسید در نظر ما که این یک واقعه است دو تا واقعه نیست، چرا؟ چون که در این روایت یک قرینه ای هست که آن قرینه دلالت می کند این سوال جواب یک سوال و جواب بوده است در یک واقعه، بله اگر این قرینه نبود ظاهرش می گفتیم دو تا دفعه سوال کرده است که ظاهر روایت هم منافات نداشت، و لکن در این روایت یک قرینه ای است قرینه جلیه که او دلالت می کند که این یک سوال و یک جواب است، آن قرینه ذیل این روایت است، در آن نقل اولی دارد بر اینکه «نَزَلْنَا فِي مَكَانٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقٌ قَذِرٌ- فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ أَيْنَ نَزَلْتُمْ- فَقُلْتُ نَزَلْنَا فِي دَارِ فُلَانٍ فَقَالَ- إِنَّ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- أَوْ قُلْنَا لَهُ إِنَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- فَقَالَ لَا بَأْسَ الْأَرْضُ تُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً»، بعد می گوید سوال دیگر کرده «قُلْتُ فَالسِّرْقِينُ الرَّطْبُ أَطَأُ عَلَيْهِ فَقَالَ لَا يَضُرُّكَ مِثْلُهُ».که اینکه با حیوانات سوار می شدم می رفتم تو کوچه ها آن فضولات خر یا اسب یا مثلاً استر و بغل و بقر و امثال ذلک اینها می افتاد، می گوید که قلت و السرقین الرطب أطأ علیه، در این طریقه او را پایم را رویش می گذارم، امام فرمود ولا یضرک مثله، در مثل این ضرر ندارد چون که آنها پاک هستند ولو رطب هم باشند اشکال ندارد، همین در نقل دومی هم همين جور است اگر بنا بود در این که این دومی را از امام پرسید تا اطمینان پیدا کند، دو تا نقل بود دو تا واقعه بود، که آن پابرهنه بودن که پاک می شود باطن الرجل این اطمینان پیدا کند دیگر سوال اخیری را نمی کرد چون که سرقین الرطب حکمش معلوم شد، باز در ذیلش دارد که بعد از اینکه در نقل دومی گفتند «لیس علی حذاءٌ فیلصق برجلی من نداوته» امام فرمود «الیس تمشی بعد ذلک فی ارضٍ یابسة قلت بلی قال فلابأس الی الارض یطهر بعضها بعضا، قلت فأطأ علی الروث الرطب»، روث هما سرگین است، من پایم را گذاشتم روی آن سرگین رطب، او چه جور است؟ «فقال لابأس» اشکالی ندارد.
اگر بنا بود اینها دو واقعه بود این دیگر ذیل معنا نداشت اینجا، چون که حکمش واضح شد، این معلوم می شود که یک واقعه بوده و دو طور به ما نقلش رسیده است، کی این را دو طور کرده است؟ محمد بن حلبی کرده است، یا اینکه مفضل بن عمر و اسحاق بن عمار دو طور کرده اند آنها را ما نمی دانیم الله یعلم، اینها یک واقعه بیشتر نیستند، وقتی که یک واقعه شدند ظاهرش این است ظاهر این قرینه که غفلت شده است از این قرینه، وقتی که یک واقعه شدند اینها تساقط نمی کنند، چرا؟ برای اینکه أخذ می شود به نقل ثانی،که ربما أمرُّ ولیس علیّ حذاءٌ، که پا برهنه هستم، أخذ به او می شود، چون که اونی که از امام سوال شده است و امام جواب فرموده است این بوده باشد که خب أخذ کرده این بود، اگر اولی بوده باشد اولی هم این حکم را دلالت می کند که باطن الرِجل پاک می شود به رفتن علی الارض الیابسة هم خف را دلالت می کند، خف را نمی توانیم أخذ کنیم چون نمی دانیم صادره از امام اوست، به این که باطن الرِجل پاک می شود أخذ می شود.
این را نگویید درست توجه کنید چه می گویم یادتان بماند، این را نگویید که مقرر شده است در باب متعارضین وقتی که متعارضین در مدلول مطابقی از حجیت افتادند یا مثلاً از باب اشتباه حجت بلا حجت از کار افتادند دیگر نمی شود به مدلول التزامی تمسک کرد، مدلول التزامی هم اعتبارش بلکه اصل مدلول التزامی تابع مدلول مطابقی است، بله و الا اگر معتبر نبوده باشد دیگر به آن مدلول التزامی هم اعتباری نیست، و این حرف حرفی است که در موضع خودش ثابت است حرف صحیحی است کبری صحیح است، و لکن در ما نحن فیه صغری ندارد، آن مختص به مدلول التزامی است، ما نحن فیه مدلول تضمنی است نه التزامی، در مدلول تضمنی نه، فرض کنید یکی می گوید که این اناء و این اناء بینتین می گویند نجس است، آن دیگری می گوید نه فقط آن یکی نجس است، در آن اناء به بینه أخذ می کنیم، شاهدین فرض کنید می گویند این دو اناء نجس است، آن دیگری می گوید نه فقط آن یک اناء نجس است، خب در آن اناء أخذ می کنیم چون که متعارضین نیستند توجه کردید، در این اناء دیگری که هست متعارضین هستند، در ما نحن فیه هم همین جور است، نسبت به مطهریة الارض خف را این را امام فرموده، چه صادر روایت اولی بشود چه ثانی بشود، ثانی باشد خصوص این را فرموده، اولی بوده باشد هر دو تا هم این را و هم غیر این را فرموده، و بما اینکه ما نمی دانیم صادر اولی بوده باشد به آن جهت نمی دانیم او قول الامام است، نمی دانیم یعنی تعبداً ها به دلیل الاعتبار، دلیل اعتبار مدلولات تضمنیه را می گیرد در متعارضین، متعارضین اگر یک مدلول تضمنی داشته اند که آن مدلول تضمنی معارض ندارد به او أخذ می کنیم، و من هنا تبعیض کردیم سابقاً در روایات گفتیم این تکه اش معارض دارد لا یوخذ به، آن تکه اش معارض ندارد یوخذ به، پس در ما نحن فیه واقعه یکی است دو تا نیست، ولکن مع ذلک از اعتبار ساقط نمی شوند یوخذ بالثانی، این تمام.
درست توجه کنید چه می گویم هدر نرود، این حرف ها را که ما می گفتیم یؤخذ بالثانی نتیجه اش این می شود فقط دلیل داریم باطن الرجل پاک می شود اما نسبت به خف دلیل نداریم این مبتنی بر این است که روایت ثانی یعنی روایت مفضل بن عمر عن محمد بن حلبی تمام بشود من حیث السند، به نحوی که داخل دلیل الاعتبار بشود، و قد ذکرنا مرارً و لعله مرار شده است آن روایاتی را که ابن ادریس در آخر سرائر که مستطرفات سرائر است از مثل نوادر احمد بن بزنطی نقل می کند مثل روایاتی است که شیخ الطائفه از کتاب بزنطی نقل می کند مثل روایاتی است که شیخ از کتب نقل می کند مثل آنهاست، چه جوری که شیخ باید به آن طرق سند داشته باشد سند معتبر، یعنی ما احراز کنیم کما اینکه خودش هم ذکر کرده است، آن سند ضعیف شد می گوییم که ضعیف است، ابن ادریس که بالاتر از شیخ الطائفه نمی شود، بالاتر از صدوق نمی شود، طریقی را که ابن ادریس در مستطرفات به نوادر احمد بن بزنطی دارد او پیش ما معروف نیست آن کدام طریق است؟ چون که نمی تواند از بزنطی بلا واسطة نقل کند آن نسخه علی الوسائط رسیده به دست او، چون که مع الوسائط رسیده مشایخش را نمی دانیم، بدان جهت این روایت ثانی من حیث السند تمام نیست، ولو مفضل بن عمر را قبول کردیم که ممدوح است عیبی ندارد، ضعیف نیست مثل مفضل بن صالح، اونی که ضعیف است مفضل بن صالح است، مفضل بن عمر توثیق ندارد و لکن ممدوح است حسنه است، ولو این را هم قبول کردیم که آن هم جای کلام است که یک جای دیگر باید بحث کنیم، خود سند ابن ادریس در مستطرفات به نوادر احمد بن بزنطی بر ما مبین نیست، بدان جهت این روایت اعتباری ندارد.
نتیجه اش این می شود که روایتی را که کلینی قدس الله نفسه الشریف به آن سندش که به اسحاق بن عمار می رسد، اسحاق بن عمار از محمد حلبی نقل می کند او معارض ندارد و نقل کلینی تمام است، و بنا به نقل کلینی سوال مطلق بوده جواب هم مطلق بوده بدان جهت این صحیحه مبارکه دلالت می کند بر اینکه ارض مطهر است بالمشی علیها وقتی که یابس شد چه باطن الرِجل را چه بطن الخُفّ والنعل و امثال ذلک را، در خف هم تفصیل نفرمود آن وقتی پابرهنه نیستی آن کفش چه جور کفشی است، هرجور بوده باشد نعل باشد از تخته باشد از چرم باشد، کفش باشد هرجور باشد همه اینها را پاک می کند.
پس یکی از ادله ای که می شود اقامه کرد بر مطهریت الارض علی الاطلاق و خدشه ای هم در سند او نمی شود و در دلالتش هم نمی شود این صحیحه محمد الحلبی است.
در بین روایات دیگری هم هست، و آن روایات دیگر تمسک کرده اند به حکم در مقام، یکی از اینها صحیحه زرارة بن اعین است روایت هفتمی[6] است در این باب
شیخ قدس الله نفسه الشریف در تهذیب و در استبصار تارةً تمام سند را نقل کرده است ، دیگر بدء نمی کند روایت را به اسم کسی که از کتاب او نقل می کند، مشایخش را همه اش را هم ذکر می کند، روایت ششمی[7] از آن روایات است
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ قولویه رضوان الله علیه،عَنْ أَبِيهِ از پدرش که محمد بن قولویه است که همان در باغ ملی مدفون است رضوان الله علیه. این پسر در عراق مدفون است و لکن پدر اینجا مدفون است. پسر اشهر از پدر بود، و لکن پدر هم شخصی جلیل القدری بود، «عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ» پدرش هم از اصحاب سعد بن عبدالله است، «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» این را که گفتم نتیجه حرفم اینجا بود شیخ قدس الله نفسه الشریف -درست یاد بگیرید- شیخ قدس الله نفسه الشریف در تهذیب در موارد متعدده که الان تعدادش یادم نیست نوشته ایم، شیخ قدس الله نفسه الشریف بدء سند کرده است گفته است سعد بن عبدالله یعنی روایت از کتاب سعد بن عبدالله نقل می کند، عن سعد بن عبدالله عن ابی جعفر مثلا ً عن محمد بن الحسین، این ابی جعفر کیست؟ این ابی جعفر احمد بن محمد بن عیسی است، این را از کجا می گوییم؟ از بعضی روایاتی که یک دانه ظاهراً پیدا کردیم که آن هم همین روایت است که می خوانم شیخ خودش تعیین کرده است در این روایت ابی جعفر را، بله سعد بن عبدالله عن ابی جعفر احمد بن محمد خودش به اسمش تصریح کرده است، این محمد بن عیسی عن الحسین بن سعید از حسین بن سعید نقل می کند، علامه قدس الله نفسه الشریف این رجالی که دارد خلاصة الاقوال[8] آنجا بعضی کنیه ها که مبهم است تعیین کرده است، گفته است کلما قال الشیخ قدس الله نفسه الشریف عن سعد بن عبدالله عن ابی جعفر مراد احمد بن محمد بن عیسی است، این مدعاست از علامه این به درد ما نمی خورد حجت نمی شود قول علامه، خب ما از کجا می دانیم به چه دلیل اوست؟ اما دلیلش این است، بعد از اینکه شما بخواهید دلیل پیدا کنید که این دلیلش چیست، چه علامه بگوید چه نگوید احتیاج نداریم، این احمد بن محمد بن عیسی می شود.
در روایت هفتمی[9] دارد که و بالاسناد یعنی به همان اسناد سابقی که همان سعد بن عبدالله عن ابی جعفر عن احمد بن محمد که دوتا هم مکرر می شود، عن الحسین بن سعید و علی بن حدید، حسین بن سعید با علی بن حدید این ها معاصرَین بودند هم طبقه هستند، و عبدالرحمن ابی نجران این سه نفر هم طبقه هستند و لکن علی بن حدید توثیق ندارد، اما این دوتا اجلاء هستند، عن حماد بن عیسی عن حریز بن عبدالله عن زرارة بن اعین به این صحیحه تمسک کرده اند، «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ«، مردی پا گذاشت روی عذره ای که معلوم می شود بر اینکه بله آن عذره هم رطبه بود، «فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا» پایش هم هم رفت در آن عذره، «أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ» این کار وضواش را نقض می کند که عامه ملتزم هستند بعضی عامه، از امام سوال می کند روحی له الفداء، «وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا»،رجل را بشورد یا نه، «فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا»، مگر اینکه خودش دلش نیاید بگوید این نجس شده است «وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي» شستن نمی خواهد همان مسح علی الارض کند مسح کند حتی یذهب اثرها تا اینکه اثرش برود و یصلی نماز بخواند، به این صحیحه تمسک کرده اند و فرموده اند دلالت این صحیحه واضح است بر مطهریة الرِجل.
نخیر، هیچ وضوحی ندارد هیچ ربطی به این ندارد، چرا؟ درست توجه کنید، اگر این عذره را رطبه فرض کردیم که فساخت رجله فیها، خب وقتی که پا رفت فقط باطن پا نجس نمی شود اقلاً این لای انگشتها آن ها سرایت می کند اقلاً آنها هست، آنها که به زمین پاک نمی شوند آنها را باید بشورد، دوماً امام علیه السلام نفرمود که و لکنه یمسحها بالارض حتی یذهب اثرها، صحبت زمین نیست اینجا، نه صحبت آسمان است نه صحبت زمین، و لکنه یمسحها یعنی عذره را، یک دفعه دیگر بخواهند متوجه باشید«قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ» وضویش را نقض می کند «وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا» واجب است، «فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي،» رجل نشورد مگر اینکه اورا نجس بشمارد، و لکنه یمسحها، و لکن رجل را مسح کند یا عذره را مسح کند، به چه چیز؟ حتی یذهب اثرها، این اثرها بر می گردد به عذره، یعنی اثر عذره از بین می رود، به چه چیز مسح بکند؟ به پارچه، پارچه ای را بگیرد رجلش را مسح کند یا پارچه را روی او بکشد اثرش برود، این ربطی به زمین ندارد.
سوال...؟ نیست، امام علیه السلام فرمود سوال کرد ناقض وضوء است یا نه و رجلش را بشورد یانه؟ فرمود ناقض وضوء نیست تمام شد، اما الرجل شستن لازم نیست الا ان یقذرها و لکن یمسحها، آن عذره را یا رجل را مسح می کند حتی یذهب اثر العذره، اثر عذره برود، مسح کند به چه چیز؟ به خرقة و جدار و امثال ذلک، ارض ندارد.
این اولاً، و ثانیاً عرض کردم أرض که ندارد خود این رجس ظاهرش هم بعض الظاهر نجس می شود اگر عذره رطبه بوده باشد، اگر عذره رطبه بوده باشد ظاهر الرجس هم نجس می شود او را باید بشورد.
بدان جهت در این روایت ما یکی از دو کار را باید ملتزم بشویم، یکی اینکه مراد از این عذره در ما نحن فیه عذره یابسه است عذره رطبه نیست، عذره دیگر همين جور است دیگر وقتی هم که خشک شد به مدت پوک می شود دست هاش را که گذاشت رفت تویش، وضویش نقض نمی شود شستن هم نمی خواهد چون که نجس نشده رجلش، فقط آنها را از بدنش عین را برمی دارد نماز می خواند، چون که حمل عین النجاسة فی الصلاة بالبدن مبطل است، کما تقدم فی صحیحة علی بن جعفر، گفتیم حمل عین النجاسة به ثوبی که یتم فیه الصلاة یا به بدن حمل عین النجاسة بالبدن مبطل است، لذا امام علیه السلام می فرماید: این را از بین ببرید. این با ظاهرش هم منافات ندارد، با ظهور روایت می سازد؛ چون که رطوبت فرض نشده است. یا باید این را ملتزم بشویم، یا باید ملتزم بشویم که مراد از این عذره روث است، نه عذره نجسه یعنی عذره انسان یا حیوان غیر مأکول اللحم، او نیست؛ بلکه مراد از عذره ای که هست روث است، و بما اینکه این که روث است نه نقض وضوء می شود نه رِجل نجس می شود، پاک است، الا ان تقذرها دلت نچسبد خودت بشوری عیبی ندارد و لکن رجل نجس نشده است.
این معنای دومی خلاف ظاهر روایت است، یعنی این عذره، عذره ظهورش در روث نیست، الا انه این را باید ملتزم بشویم چون که کسی نمی تواند ملتزم بشود مسح ظاهر الرجل هم که نجس شده است او هم پاک می شود، نمی تواند ملتزم بشود، فساخت رجله فیها هست، بله بعضاً هم عذره استعمال شده است در روث عیبی ندارد، این هم یکی از آن مواردی است که عذره در روث استعمال شده است، آن کدام روایت است؟ که عذره در معنای روث استعمال شده است، عرض می کنم در جلد اول باب چهارده از ابواب نزح الئبر روایت بیست و یکمی[10] است
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى رَجُلٍ أَسْأَلُهُ أَنْ يَسْأَلَ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا ع عَنِ الْبِئْرِ- تَكُونُ فِي الْمَنْزِلِ لِلْوُضُوءِ فَيَقْطُرُ فِيهَا قَطَرَاتٌ مِنْ بَوْلٍ أَوْ دَمٍ- أَوْ يَسْقُطُ فِيهَا شَيْءٌ مِنْ عَذِرَةٍ كَالْبَعْرَةِ وَ نَحْوِهَا» مثل آن فضله ای که از بعیر از شتر است، عذره اطلاق شده است به فضله بعیر، از این استفاده می شود که عذره ربما بما یخرج من الدبر ولو از دبر حیوان باشد ولو حیوان مأکول اللحم به او اطلاق می شود، «مَا الَّذِي يُطَهِّرُهَا حَتَّى يَحِلَّ الْوُضُوءُ مِنْهَا لِلصَّلَاةِ- فَوَقَّعَ ع بِخَطِّهِ فِي كِتَابِي يُنْزَحُ دِلَاءٌ مِنْهَا»این روایت هم از آنهاست، باید یکی از اینها را ملتزم بشویم، و للکلام بقیة.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124-127.
[2] وَ [محمد بن يعقوب ] عَنْهُ (علی بن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخِنْزِيرِ يَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ- فَيَمُرُّ عَلَى الطَّرِيقِ فَيَسِيلُ مِنْهُ الْمَاءُ أَمُرُّ عَلَيْهِ حَافِياً- فَقَالَ أَ لَيْسَ وَرَاءَهُ شَيْءٌ جَافٌّ قُلْتُ بَلَى- قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[3] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ قَالَ: نَزَلْنَا فِي مَكَانٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقٌ قَذِرٌ- فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ أَيْنَ نَزَلْتُمْ- فَقُلْتُ نَزَلْنَا فِي دَارِ فُلَانٍ فَقَالَ- إِنَّ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- أَوْ قُلْنَا لَهُ إِنَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- فَقَالَ لَا بَأْسَ الْأَرْضُ تُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً- قُلْتُ فَالسِّرْقِينُ الرَّطْبُ أَطَأُ عَلَيْهِ فَقَالَ لَا يَضُرُّكَ مِثْلُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ نَوَادِرِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ إِنَّ طَرِيقِي إِلَى الْمَسْجِدِ فِي زُقَاقٍ يُبَالُ فِيهِ- فَرُبَّمَا مَرَرْتُ فِيهِ وَ لَيْسَ عَلَيَّ حِذَاءٌ- فَيَلْصَقُ بِرِجْلِي مِنْ نَدَاوَتِهِ- فَقَالَ أَ لَيْسَ تَمْشِي بَعْدَ ذَلِكَ فِي أَرْضٍ يَابِسَةٍ- قُلْتُ بَلَى قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً- قُلْتُ فَأَطَأُ عَلَى الرَّوْثِ الرَّطْبِ قَالَ لَا بَأْسَ- أَنَا وَ اللَّهِ رُبَّمَا وَطِئْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ أُصَلِّي وَ لَا أَغْسِلُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص459.
[5] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص64.
[6] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ وَ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ أَبِي عِيسَى قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي وَطِئْتُ عَذِرَةً بِخُفِّي- وَ مَسَحْتُهُ حَتَّى لَمْ أَرَ فِيهِ شَيْئاً- مَا تَقُولُ فِي الصَّلَاةِ فِيهِ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[8] ذكر الشيخ و غيره في كثير من الأخبار سعد بن عبد الله عن أبي جعفر و المراد بأبي جعفر هنا هو أحمد بن محمد بن عيسى و يرد أيضا في بعض الأخبار الحسن بن محبوب عن أبي القاسم و المراد به معاوية بن عمار؛ علامه حسن بن يوسف حلی، خلاصة الاقوال، (نجف اشرف، منشورات مطبعة الحيدرية، چ2، ت1381ق)، ص271.
[9] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ- وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا- وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، 458.
[10] شيخ حر عاملی ، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص176.