«الثاني من المطهرات : الأرضوهي تطهِّر باطن القدم والنعل بالمشي عليها أو المسح بها بشرط زوال عين النجاسة إن كانت ، والأحوط الاقتصار على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة دون ما حصل من الخارج ، ويكفي مسمَّى المشي أو المسح ، وإن كان الأحوط المشي خمسة عشر خطوة ، وفي كفايـَّة مجرَّد المماسَّة من دون مسح أو مشي إشكال ، وكذا في مسح التراب عليها ، ولا فرق في الأرض بين التراب والرمل والحجر الأصلي ، بل الظاهر كفاية المفروشة بالحجر ، بل بالآجر والجص والنورة .نعم ، يشكل كفاية المطلي بالقير أو المفروش باللوح من الخشب ممـَّا لا يصدق عليه اسم الأرض ، ولا إشكال في عدم كفاية المشي على الفرش والحصير والبواري وعلى الزرع والنباتات إلّا أن يكون النبات قليلاً بحيث لا يمنع عن صدق المشي على الأرض ، ولا يعتبر أن تكون في القدم أو النعل رطوبة ولا زوال العين بالمسح أو المشي وإن كان أحوط ، ويشترط طهارة الأرض و جفافها . نعم ، الرطوبة الغير المسرية غير مضرة ، ويلحق بباطن القدم والنعل حواشيهما بالمقدار المتعارف ممـَّا يلتزِّق بهما من الطين والتراب حال المشي ، وفي إلحاق ظاهر القدم أو النعل بباطنهما إذا كان يمشي بهما لاعوجاج في رجله وجه قوي ، وإن كان لا يخلو عن إشكال كما أنَّ إلحاق الركبتين واليدين بالنسبة إلى من يمشي عليهما أيضاً مشكل ، وكذا نعل الدابة وكعب عصا الأعرج وخشبة الأقطع ، ولا فرق في النعل بين أقسامها من المصنوع من الجلود والقطن والخشب ونحوها ممَّا هو متعارف ، وفي الجورب إشكال إلّا إذا تعارف لبسه بدلاً عن النعل ، ويكفي في حصول الطهارة زوال عين النجاسة وإن بقي أثرها من اللون والرائحة ، بل وكذا الأجزاء الصغار التي لا تتميز كما في ماء الاستنجاء بالاحجار ، لكن الأحوط اعتبار زوالها كما أنَّ الأحوط زوال الأجزاء الأرضية اللاصقة بالنعل والقدم وإن كان لا يبعد طهارتها أيضاً ».[1]
از این روایات یکی صحیحه زراره [2]بود که عرض کردیم در صحیحه زراره دلالتی بر اینکه ارض مطهر است اسفل الرجل را یا اسفل خف را دلالتی نیست، و این عذره ای که در این روایت قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا ین عذره را باید حمل کنیم یا به عذره یابسه یا باید حمل کنیم به روث، ولو خلاف ظاهراست حمل کردن عذره به روث، و لکن متعین است که حمل بکنیم، چون که در روایت قرینه است که امام علیه السلام فرمود مسح می کند آن عذره را از رِجلش به هر چیزی مسح بکند، و این در روث است، مستحب است در مواردی که لباس بدن یا ثوب آلوده به روث شده است، ولو مستحب است و نجس نیست؛ و لکن مستحب است ازاله عین الروث از بدن یا از ثوب، و دلالت می کند بر اینکه این ازاله اش مستحب است صحیحه علی بن رئاب در باب نهم از ابواب النجاسات روایت 16[3] است:
«عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ» صاحب وسائل این روایت را از کتاب قرب الاسناد نقل می کند، در قرب الاسناد نقل کرده است عبدالله بن جعفر الحمیری رضوان الله علیه «عَنْ أَحْمَدَ وَ عَبْدِ اللَّهِ ابْنَيْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى» احمد بن محمد بن عیسی یک برادری دارد که عبدالله بن محمد بن عیسی است، این عبدالله توثیق ندارد، و لکن آن احمدی که هست توثیق دارد احمد بن عیسی جلیل القدر است کما ذکرنا، «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّوْثِ- يُصِيبُ ثَوْبِي وَ هُوَ رَطْبٌ» روث اصابه ثوبم را می کند و تر است. «قَالَ إِنْ لَمْ تَقْذَرْهُ فَصَلِّ فِيهِ»، مثل همان که در صحیحه وارد شده بود که در صحیحه ذکر شده بود که لا یغسلها الا ان یقذرها، اینجا هم همين جور ذکر فرموده است که ان لم تقذره فصل فیه، این معنایش این است که پاک است و اشکالی ندارد، اما ازاله اش مستحب است.
صحیحه علی بن جعفر روایت 21 است[4] در این باب:
عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِي كِتَابِهِ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الثَّوْبِ يَقَعُ فِي مَرْبِطِ الدَّابَّةِ- عَلَى بَوْلِهَا وَ رَوْثِهَا كَيْفَ يَصْنَعُ- قَالَ إِنْ عَلِقَ بِهِ شَيْءٌ فَلْيَغْسِلْهُ وَ إِنْ كَانَ جَافّاً فَلَا بَأْسَ ، ایگر چیزی بچسبد از روث او را بشور، رطب هست ها علی بولها و روثها، که بول همين جور است رطب می شود دیگر و اگر آلوده نشود عیبی ندارد، پس این معنا که مستحب است.
امام علیه السلام در صحیحه زراره[5] فرمود در اینکه لا یغسلها رجلش را نشورد، الا ان یقذرها مگر اینکه قذر حساب کند شیء کثیفی بدش بیاید، در این صورت و لکنه یمسحها حتی یذهب اثرها این معنایش همان استحباب است اگر حمل به روث شد، به هرچیزی مسح بکند ازاله کند عیبی ندارد چون که نجاست نیست، این صحیحه متعین است به یکی از این دو معنا حمل می شود.
از روایاتی که استناد می شود در ما نحن فیه به مطهریت الارض که ارض پاک می کند روایت حفص بن ابی عيسی است که روایت ششمی است در باب 32 [6]از ابواب النجاسات می باشد. این همان جایی است که شیخ تمام سند را ذکر کرده است.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ» شیخ از استادش مفید نقل می کند، «عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ» مفید علیه الرحمه هم از شیخِ خودش ابی القاسم جعفر بن محمد بن قولوی نقل می کند، جعفر بن محمد هم از پدرش محمد بن قولویه نقل می کند «عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ» که پدر جعفر بن محمد بن قولویه از اصحاب سعد بود، نقل می کند از سعد بن عبدالله «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ وَ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ أَبِي عِيسَى» این حفص بن ابی عیسی توثیقی ندارد، ضعف سند این روایت به واسطه این حفص بن ابی عیسی است، و کیف ما کان دلالتش هم این است. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي وَطِئْتُ عَذِرَةً بِخُفِّي»، اگر من پا گذاشتم بر عذره ای با کفشم و آن هم کفشم را آلوده کرد. «وَ مَسَحْتُهُ حَتَّى لَمْ أَرَ فِيهِ شَيْئاً» و آن خف را هم مسح کردم حتی اینکه در او شیئی ندیده ام، «مَا تَقُولُ فِي الصَّلَاةِ فِيهِ» چه چیز می فرمایی در صلاة این خف، «قَالَ لَا بَأْسَ» امام علیه السلام کانّ فرموده باشد که بأسی نیست با این خف نماز بخوان، استدلال شده است بر این که روایت دلالت می کند خصوص خف که رجل نیست ها، خصوص خف که محل کلام بود که آیا به مسح علی الارض پاک می شود یا نه این روایت دلالت می کند پاک می کند.
در این روایت علاوه بر ضعف سند دو اشکال دیگر هست، یکی را دیگران هم نقل کرده اند و آن یکی این است که خف مما لا تتم فیه الصلاة است از چیزهایی است صلاة در او تمام نمی شود، این شخص از طهارت خف نپرسید، این شخص اگر سوال کرده است از امام علیه السلام و امام جواب فرموده است سوال کرده است که ما تقول فی ال صلاة فیه در این خف نماز خواندن را چه جور می بینید؟ امام فرموده است که عیبی ندارد چون که نجس هم بشود عیبی ندارد، بدان جهت این روایت دلالت می کند که در این خفی که متنجس به عذره بود می شود بر اینکه بعد از ازاله عین العذره نماز خواند، به این مقدار دلالت می کند، اما خف به واسطه مسح پاک شده است اصلا به این معنا دلالتی ندارد، این اشکال است.
و من هنا لعل شیخ الطائفه قدس الله نفسه الشریف روایتی از او نقل شده است که شیخ الطائفه که فرموده است خف اگر نجس بوده باشد می شود در او نماز خواند چون که لا تتم فیه الصلاة است، پس این روایت دلالت به طهارت نمی کند.
از این اشکال جواب داده اند، که اونی که در ذهن سائل بود این بودکه این عذره چون که نجس است و خف متنجس شده است از این جهت نمی شود در او نماز خواند، سوال می کند بر اینکه الان که ازاله عین را کرده است آیا این پاک شده است که بشود در آن نماز خواند یا پاک نشده، نظر سائل این است، و جواب امام علیه السلام هم ناظر بر این است که نه پاک شده این محذوری ندارد، به مسح پاک شده است، و الا امام علیه السلام این نفی البأس را به جهت این می فرمود که در خف بأس نیست در او نماز خواندن به جهت این که پاک نشده و لکن لابأس بالصلاة فیه چون که ما لا تتم فیه الصلاة است، اگر این نظر امام علیه السلام بود دیگر احتیاج به ازاله عین نبود، در خف عین نجس هم بوده باشد می شود نماز خواند، چرا؟ چون که سابقاً مسأله اش گذشت، که اگر عین النجاسة در ما لا تتم فیه الصلاة بشود عیبی ندارد می شود نماز خواند، اگر در ما یتم فیه الصلاة عین النجس بوده باشد، چه آن عین ما یتم فیه الصلاة را نجس کند مثل ثوب متنجس چه ثوب را متنجس نکند باید او را ازاله کرد، پس عین النجس در خف هم بوده باشد صلاة عیبی ندارد، پس اینی که سائل می پرسد ان وطئت علی عذرةٍ بخفی و مسحته حتی لم أر فیه شیئاً در ذهن سائل این است که تا مادامی که این عین عذره هست این مانع است نمی شود نجس است، ما تقول فی الصلاة فیه بعد از ازاله، امام علیه السلام می فرماید بعد از ازاله عیبی ندارد، اگر راجع بود این عدم الغسل به صورتی که خف ما لا یتم فیه الصلاة است از این جهت بود باید امام در جواب بفرماید بر اینکه لابأس مسحته او لم تمسحه، باید این جور بفرماید، این که تقریر کرد سائل را علی ما فی ذهنه که خف مادامی که عین دارد نجس است، این که این را تقریر در ذهن او فرمود امام و در جواب هم لا بأس را در خصوص مسح فرمود، این معلوم می شود که لابأس یعنی پاک می شود، به همین مسحی که تو کردی پاک می شود، این جور جواب داده اند.
این جواب جواب تمامی نیست، چرا؟ چون که جوابش را گفتیم، آن در ذهنش این بود که تا مادامی که عذره در این خف است نمی شود نماز خواند او در ذهنش اینجور بود، امام علیه السلام نفی بأس فرمود، نفی بأس فرمود به جهت این که خف ما لا تتم فیه الصلاة است نه اینکه به واسطه مسح پاک شده است، و چرا نفرمود که لا بأس مسحته او لن تمسحه، چون که مسحش ازاله عین مستحب است، ولو صلاة عیبی ندارد ولی چون که ازاله عین النجاسة مستحب است کما تقدم سابقاً گفتیم عیبی ندارد امام نفی بأس فرموده در همان صورت، شاید هم آن سائل هم بر نظرش بوده باشد که عین نجس باشد، نمی شود در آن نماز خواند، نمی شود نمی شود کراهتی، و اما عین اگر زایل شد شک داشت که آیا آن کراهت باز باقی است یا باقی نیست، امام فرمود بر اینکه نه عیبی ندارد کراهت دیگر باقی نیست، این نفی البأس در اینجا به معنای طهارت نیست.
و الشاهد علی هذا این است که سائل فرض نکرده که مسح علی الارض کرده است، درست توجه کنید به روایت، ان وطئت علی عذرةٍ بخفی و مسحته، آن خف را مسح کردم به چی مسح کرد؟ امام استفصال نکرد که به زمین مسح کردی به آسمان مسح کردی به خرقه مسح کردی یا به چیز دیگر، این نقل مربوط به مطهریت الارض نیست، این اشکال ثانی است، اشکال ثانی این است که اصلا این روایت مربوط به مطهریت الارض نیست، این دارد ان وطئت علی عذرة بخفی و مسحته حتی لم أر فیه شیئا، آن خف را مسح کرده ام، اگر راجع به طهارت بود باید امام استفصال می فرمود، می فرمود اگر به زمین مسح کردی فلابأس و اگر به زمین مسح نکردی هنوز نجس است باید بشوری، این که امام علیه السلام علی الاطلاق فرموده باشد که لابأس این دلیل بر این است که این ربطی به طهارت و نجاست ندارد این جواب، این سوال از مانعیت از صلاة است و آن عذره که ازاله اش در خف وجوب شرطیت ندارد چون که ما لا تتم فیه الصلاة است، و لکن چون که مستحب است ازاله او امام علیه السلام فرمود الان نماز خواندن بأسی ندارد، یعنی کراهت با نجاست نیست بلکه با بود العین است، بدان جهت این روایت دلالتی ندارد به مقام این را هم صرف نظر می کنیم.
می ماند از روایات در مقام صحیحه محمد بن عبدالله احول که آنجا دارد که روایت اولی[7] است در این باب
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْأَحْوَلِ» که همان مؤمن الطاق است رضوان الله علیه، که شخصی بود حاضر جواب از مفاخر شیعه بود در حاضر جوابیش، از مفاخر شیعه بود در مقابل عامه، و عامه هم اینها را شیطان الطاق می گفتند و شیعه ها مؤمن الطاق که آنجا دکان صرافی داشت در کوفه، شخص جلیل القدری بود، آنجا دارد که از ابی عبدالله پرسید، (همان قضیه معروفه مال این است، که روزی ابوحنیفه می گذشت گفت فلانی یک مقدار به من پول بده موقعی که برمی گردیم دوباره در آخر الزمان - چون که شیعه ها قائل به رجعت بودند این هم که همين جور بود- و آن وقتی که رجعت شد آن وقت اداء می کنم انشاء الله، او ابوحنیفه اینجور به این گفت، گفت نمی دهم، گفت چرا نمی دهی؟ گفت به جهت اینکه این برگشتن مان حق است اما معلوم نیست تو به صورت انسان برگردی که من بشناسم و پولم را از تو مطالبه بکنم، این همین بود)، «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِي الرَّجُلِ يَطَأُ عَلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي لَيْسَ بِنَظِيفٍ- مردی قدم می گذارد، این صحیحه را درست توجه کنید، فی الرجل یطئ علی الموضع الذی لیس بنظیف مردی پا می گذارد بر موضعی که او نظیف نیست، «ثُمَّ يَطَأُ بَعْدَهُ مَكَاناً نَظِيفاً» بعد از او مکان نظیف را راه می رود قدم می گذارد، «فَقَالَ- لَا بَأْسَ» امام علیه السلام فرمود بأسی نیست «إِذَا كَانَ خَمْسَةَ عَشَرَ ذِرَاعاً أَوْ نَحْوَ ذَلِكَ» اگر پانزده ذراع مثل پانزده ذراع، این صحیحه مطلق است از اینکه حافیا قدم می گذارد بر عذره و بر موضع غیر نظیف یا با خف قدم می گذارد، مطلق است، خودش هم لیس بنظیف یعنی مکانی که نظیف نیست ولو نظیف نیست رطوبت مسریه دارد فقط، عین النجس نیست، فقط بر زمین متنجس است به آب متنجس که نظیف نیست قدم می گذارد که پایش یا کفشش نجس می شود، امام سلام الله علیه می فرماید بأسی نیست بعد ازا ینکه راه رفتی بأسی نیست وقتی که پانزده ذراع شد.
این صحیحه از حیث اینکه سوال مطلق است از حیث خف الرجل و جواب هم مطلق است اشکالی ندارد، و سندش هم تمام است، فقط یک اشکال دارد که آن ساده است حل کردنش، و آن این است که امام علیه السلام در این روایت تحدید فرمود مشی مطهر را به پانزده ذراع یا قریب پانزده ذراع، روی این اساس این تقیید مفتی به نیست در کلام اصحاب ما، احدی به این تحدید فتوا نداده است، و خواهد آمد که آن مشیی که مطهر است، آن مشیی است که عین و اثر را از رجل یا از خف ببرد، محقق است به ازالة العین و رطوبت عین النجاسة، هر وقت رفت پاک می شود، ده قدم باشد، پنج قدم، یا بیست قدم یا سی قدم، این چیزی که هست تحدید ندارد، پس این تحدید چون که معرضٌ عنه است عندالاصحاب این روایت این اشکالش را دارد.
بعضی ها خواسته اند این اشکال را حل کنند، بگویند بر این که این روایت به دو معنا دلالت می کند به دو امر، یکی اینکه مشی علی الارض الیابسة مطهر رجل است و مطهر خف است از نجاست، امر ثانی این است که آن مشی هم محدد است به پانزده ذراع او نحو ذلک، امر دومی معرض عنه است عند الاصحاب رفع ید می کنیم، اما امر اول که مشی علی الارض مطهر است أخذ به او می کنیم، اینجور جواب داده اند.
این را که می بینید که درست نمی شود، چرا؟ چون که در جواب این است که لا بأس اذا کانت خمسة عشر ذراعا، لا بأس مشروط است، یعنی این پاک می شود به پانزده ذراع راه رفتن، خب اگر روایات دیگر نبود فقط این روایت بود دلالت می کرد بر اینکه خف و باطن الرجل به پانزده ذراع راه رفتن پاک می شود، ما بودیم و خود این روایت و روایات دیگر نبود خب این مضمون که مفتی به نیست، یک حکم مشروط است، حکم مشروط دو شیء نیست، حکم مشروط است، امام علیه السلام دو تا حکم نفرموده که یکی را طرح کنیم دیگری را أخذ کنیم، بلکه یک حکم فرموده که این مشی علی الارض خمسة عشر خطوتا یا ذراعا این مطهر است، خب این را که نمی شود أخذ کرد بدان جهت روایت از کار می افتد.
بدان جهت اگر به قرینه سایر روایات، این را حمل کردیم بر امر عادی، چون که عادتاً اینجور است وقتی که رجل انسان یا فرض بکنید خف انسان آلوده شد به پانزده ذراع یا امثال ذلک راه رفتن عادتاً آن اثر می رود از رجل یا از خف، به این حمل کردیم، یا به استحباب حمل کردیم که مستحب است که مشی اینقدر بوده باشد، خب فهو، در مقام جمع ما بین الروایات ملتزم شده ایم، و الا اگر این معنا درست نبوده باشد و ما بوده باشیم و خود این روایت -که محل کلام هم فعلا این است که خود این روایت دلیل می شود فی نفسها یا نمی شود- این روایت فی نفسها دلیل نمی شود، مگر کسی که بگوید من ملتزم می شوم، ملتزم می شوم که مشی علی الارض به این مقدار باشد مطهر است و الا مطهر نیست، مشهور فتوا نداده اند ندهند، مشهور فتوا نداده اند خب نداده اند، به ما چه؟ این روایت صحیحه است، شاید مشهور این را حمل به استحباب کرده اند، وقتی که ما دیدیم حمل به استحباب جا ندارد و حمل به مقتضای امر عادی خلاف ظاهر است، ظاهر این است که این در مقام تشریع مدخلیت دارد ملتزم می شوم، خب کسی ملتزم شد یا حمل به استحباب کرد به قرینه سایر روایات فهو، و الا اگر اینها نباشد از این روایت دو تا حکم استفاده نمی شود که یکی را بگیریم دیگری را طرح کنیم.
سوال...؟ بله او نحو ذلک، آنهایی که حمل به امر عادی کرده اندگفته اند او نحو ذلک قرینه است که خمسة عشر مدخلیتی ندارد، مراد ازالة العین است، ازالة العین نوعا به پانزده شکل کمتر به این حاصل می شود که نحو ذلک هم این است.
این اگر تمام شد به قرینه سایر روایت که سایر روایات مطهریت را مطلق فرموده اند این عیبی ندارد، و الا اگر فی نفسه بود نمی شد این حرف را بگوییم که دو تا حکم است یکی را می گیریم.
سوال...؟ اینجور نیست آقا آن نحو ذلک یعنی قریب به پانزده باشد ازاله بشود یا نشود ندارد.
سوال...؟اشاره نیست، نه اشاره است نه دلالت خواهد آمد انشاء الله، در آن ازالة العین بحث خواهیم کرد، پس علی هذا الاساس این هم یک روایت.
باقی ماند از روایات اونی را که وعده داده بودیم که استدلال شده است به این روایات بر اینکه ارض مطهر است باطن الرجل والخف را، اگر این روایاتی که الان می گویم از این غمض عین بشود ما تا حال اثبات کردیم که در روایات متقدمه مطلقی داریم که آن مطلق دلالت می کند بر مطهریت المشی علی الارض باطن الرجل را و باطن الخف و امثال ذلک را، او چه بود؟ عمده اش آن صحیحه محمد حلبی[8] بود که دیروز خواندیم و گفتیم معارض هم ندارد و دلالتش و اطلاقش تمام است، و اما در خصوص الرجل غیر از این صحیحه آن مصححه معلی بن خنیس[9] بود که دلالت می کرد رجل پاک می شود، اینها اشکالی ندارد، یعنی تا حالا اگر ما چیز دیگری نداشته باشیم فتوا تمام است که الارض یطهر بالمشی باطن الرجل و اسفل الخف را این فتوا دلیلش تمام است.
باقی می ماند بعضی روایاتی که آنها را هم گفته اند دلالت می کند بر مطهریت، از آن روایات یکی این تعلیلی است که در روایات متعدده وارد شده بود که ان الارض یطهر بعضها بعضا، بعضش بعضش را پاک می کند، بعض الارض یعنی آن نجاستی که ناشی از بعض الارض است بعضی زمین دیگر که یابس است و پاک است پاک می کند آن نجاست را که ناشی از بعض الارض است، فرقی نمی کند آن نجاستی که ناشی از بعض الارض است در باطن الرجل بوده باشد یا آن نجاست ناشی از زمین در باطن الخف والنعل بوده باشد، و من هنا سید الحکیم قدس الله نفسه الشریف در مستمسک[10] و دیگران فرموده اند که این تعلیل به اطلاقه یدلّ که خف و نعل و غیر ذلک امثال نعل اینها به واسطه مشی علی الارض پاک است، مقتضای اطلاق تعلیل این است.
این این تعلیل در این روایات سه جهت دارد
یک جهت این است که الارض مطهر.
یک جهت این است که چه چیز را مطهر است؟ آن متنجساتی که زمین او را پاک می کند چه چیزها هستند؟ آن نجاستی که ناشی می شود در اشیاء از زمین که آن متنجسات به زمین پاک می شود، زمین مطهر، آن متنجسات پاک می شود، چه جور زمین پاک می کند که از این تعبیر می شود به کیفیت التطهیر، این تعلیل در مقام کیفیت التطهیر نیست، مثل الماء طهورٌ چه جور گفتیم ناظر به کیفیت تطهیر بالماء نیست، معنایش این است که هر زمینی پاک می کند، و اما چه جور پاک می کند در مقام بیان او نیست، این را از تطبیق این تعلیل به مورد فهمیدیم که به مشی پاک می کند، چون که از امام علیه السلام پرسید که پایم نجس شده است بعد در مکان نظیف رفتم امام فرمود ان الارض یطهر بعضها بعضا، از این مورد و حکمی که در مورد ذکر شده بود بعد علتش ذکر شد معلوم شد که کیفیت تطهیر بالمشی است، بدان جهت خود این تعلیل در مقام کیفیة التطهیر نیست، و اما از ناحیه این که هر زمینی که نجس نبوده باشد مطهر است چه زمین سنگ باشد تراب باشد رمل بوده باشد آنهایی که خواهیم گفت مطلقات، همه اش را می گیرد، یکی هم متنجسات باطن الرجل باشد باطن الخف باشد و باطن النعل باشد، تمسک کرده اند به اطلاق این تعلیل از حیث متنجسات، که این اطلاق اقتضایش این است که خف را هم پاک می کند، این تعلیل ها الا در صحیحه محمد الحلبی در آنهای دیگر در باطن الرجل بود و لکن مقتضای اطلاق تعلیل این است که خف هم پاک می شود.
در این اطلاق تعلیل تا اشکال شده است، اشکال اولی که اشکال متینی است و جوابی هم ندارد، و آن این است که ما به این اطلاق تعلیل نمی توانیم أخذ کنیم، برای اینکه اطلاق تعلیل اقتضاء می کند ثوب انسان هم که متنجس شده است به واسطه مشی علی الارض عربها آن ثوب هایی که می پوشند یا کسی که شلوارش خیلی بلند از روی زمین می کشد رو غائط، این رفت رفت رفت این غائطی که شلوار به واسطه او متنجس شده بود ازاله شد به واسطه راه رفتن، باید بگویم ان الارض یطهر بعضها بعضا دیگر، آن هرچیزی که به واسطه زمین نجس شده است او به واسطه زمین هم پاک می شود، ولو فرض بفرمایید بند تنبانش باشد که طولانی است آویزان است متلوث شده بعد ازاله شده است، باید همه اینها را ملتزم بشویم، این را هم که کسی نمی تواند ملتزم بشود، پس چون که عنوان اطلاق را نمی توانیم ملتزم بشویم و عنوان مقید هم دست ما نیست اینقدر می دانیم که اطلاقش مراد نیست، بدان جهت این اطلاق از حجیت می افتد، علی ما ذکرنا فی محله اگر اطلاق بدانیم از کتاب شارع مراد نیست، و لکن عنوان مقید دست ما نیست که بگوییم قدر متیقن این تقیید خورده بقیه را نمی دانیم، اطلاق مقید هم دست ما نیست، بدان جهت آن اطلاق از حجیت می افتد، این یک اشکال اولی در این تعلیل است که این اشکال اشکال واردی است و حلی ندارد، و من هنا مرحوم حکیم هم در مستمسک این اشکال را قبول می کند الا ان یشکل در این اطلاق تعلیل و تمسک کردن به این اطلاق به اینکه بالعلم علمی دارم بعدم ارادةالاطلاق که اطلاق مرادی نیست، آن همین اشکال را می گوید خدا رحمتش کند.
اشکال دیگری شده است، یکی از محدث کاشانی[11] است که اصل این تعلیل بیان حکم شرعی نیست، یک امر عادی را بیان می کند، آن امر عادی این است که انسان وقتی که راه می رود به رجلش یا فرض کنید به ثوبش به کفشش نجاست اصابت کند وقتی که مشیش را ادامه داد بالاخره آن زایل می شود، ازاله خارجی ها، اونی که چسبیده یا آلوده کرده است کفشش را از بین می رود، ان الارض یطهر بعضها بعضا یعنی اونی که بعضی زمین حادث کرده است در مثل خف و رجل و ثوب او به واسطه بعض دیگرش زایل می شود، ازاله خارجی ها یعنی تکوینی، مراد این است ، این ربطی اصلا به طهارت شرعیه ندارد که این پاک می شود یا نمی شود، کاری با این ها ندارد، محدث کاشانی هم ملتزم است که اشیاء متنجس نمی شوند به واسطه ملاقات با نجسها، در بحث تنجیس متنجس گفتیم که ایشان می گوید فقط عین نجس نجس است، هر وقت عین نجس زایل شد ولو به واسطه فرض کنید چاقویی یا کهنه ای همین عین نجس رفت پاک می شود، خود شیء نجس نمی شود، روی این مسلک است که ملتزم شده است باطن الرجل والخف و امثال ذلک نجس نمی شود، این روایت امر عادی را می گوید، وقتی اینها آلوده شدند به واسطه مشی علی الارض آن آلودگی می رود، این یک امر عادی است ربطی به حکم شرعی ندارد، شاهدش هم صحیحه محمد بن مسلم است که روایت دومی[12] است در این باب
وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ ع من با امام باقر بودم محمد بن مسلم می گوید: إِذْ مَرَّ عَلَى عَذِرَةٍ يَابِسَةٍ- فَوَطِئَ عَلَيْهَا امام علیه السلام مرور کرد بر عذره یابسه و پا گذاشت روی عذره، «فَأَصَابَتْ ثَوْبَهُ » عذره اصابت کرد به ثوبش هم چون که معلوم می شود خیلی آنجا جمع شده بود. «فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ وَطِئْتَ عَلَى عَذِرَةٍ فَأَصَابَتْ ثَوْبَكَ- فَقَالَ أَ لَيْسَ هِيَ يَابِسَةً فَقُلْتُ بَلَى» پا گذاشتی بر عذره به ثوبت اصابت کرد فقال أ لیس هی یابسه، خشک نبود؟ گفت یلی خشک بود. «فَقَالَ لَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً» زمین بعضش بعضش را پاک می کند، این معنایش چیست؟ یعنی آن آلودگی که به ثوب آمده یعنی این عذره چسبیده به ثوب به واسطه مرور کردن، چون که ثوب بلند است آن عذره هم می رود، مراد این معناست این بیان حکم شرعی نیست.
این را که ایشان فرمود این حرف حرف درستی نیست، چرا؟ برای اینکه این روایت این تعلیل هم -این صحیحه را نمیگویم ها-، اینکه در این روایات همه بیان امر عادی است، حکم شرعی بیان نمی شود، این جور نیست، چون که در صحیحه احول داشت که فی الرجل وطئ علی موضع الذی لیس بنظیف، ولو موضعی که تر است متنجس هم هست، لیس بنظیف است دیگر، زمین لیس بنظیف است،پا گذاشت، فقط رطوبت آمد، آن جا امام علیه السلام می فرماید اگر برود بأسی نیست اگر رطوبت به پا چسبیده نجس نشده است پا، رطوبت هر وقت خشک شد تمام می شود، ولو پایش را در هوا نگهدارد مشی نمی خواهد او، خود این روایات شهادت دارد که این مال تنجس الرجل است و تنجس الخف است، این روایات ناظر هستند به بیان این که پاک می شود.
این اشکال دومی که اشکال کاشانی است وجهی ندارد.
می ماند اشکال سومی، اشکال سومی این است که این روایت اصلاً نسبت به خف اطلاق ندارد و نسبت به خف نمی شود تمسک کرد، چرا؟ چون که این روایت دارد که ان الارض یطهر بعض البعضا، خود زمین را که پاک نمی کند زمین، زمین متنجس را پاک می کند، کدام متنجس را پاک می کند این روایت فقط مهمل و نکره دلالت می کند، می فهمیم که بعضی از متنجسات را زمین پاک می کند، آن بعض کدام بعض است نم یدانیم، قدر متیقنش همان باطن الرجل است که مورد نص است و مورد تعلیل است، و بیشتر از آن استفاده نمی شود.
این جوابش از عبارت از این است که اولاً مورد نص هم باطن الرجل است در صحیحه محمد بن حلبی هم اطلاقش خف را هم می گیرد، و ثانیاً نکره نیست، ان الارض یطهر بعض الارض بعضها؛ یعنی آن بعضی که توجه کردید، آن بعضی که نجس کرده است شیء را چه رجل بوده باشد چه خف بوده باشد چه شیء دیگر بوده باشد، آن نجاستی که ناشی از بعض زمین است در اشیاء او زایل می شود به واسطه زمین، منتهی گفتیم به اطلاقش نمی شود أخذ کرد، چون که اطلاقش را نمی شود أخذ کرد، بدان جهت از اعتبار افتاد، نه اینکه این نکره است مقتضایش اطلاق است هرچیزی که نجس بشود به بعض زمین، بعض زمین طاهرا و را پاک می کند، این اطلاق است نکره نیست، بدان جهت این تعلیل دردی را دوا نمی کند.
می ماند در مانحن یک کلمه ای، ولو این را هم بگویم، تمام بکنم، صاحب الوسایل در این باب یک روایتی ذکرده است که صحیحه زراره است و کأنّ استدلال کرده است به او هم به مطهریة الارض باطن الرجل را ، آن روایت دهمی است، در روایت دهمی دارد و قد تقدّم فی حدیث زراره عن ابی جعفر علیه السلام در باب نواقض الوضو نقل کرده است، قال جرت السنة فی الغائط بثلاثة احجارٍ ان یمسح العجان، سنت این است که آن عجان را یعنی موضع النعج به سه حجر مسح می شود، و یجوز ان یمسح رجلین و لا یغسلهما و جایز است رجلینش را هم مسح کند یعنی با زمین رجلینش اگر نجس شد، و غسل نکند نشورد، به این یجوز ان یمسح رجلیه و لا یغسلهما نشورد، به این استدلال کرده است.
این عجیب از ایشان است، این مسح الرجلین در باب وضوء است، یعنی وضوء که می گیرید لا اقل محتملش این است غسل الرجلین لازم نیست که عامه می گویند، بلکه جایز است بر اینکه مسح کند، چرا یجوز فرمود؟ یجوز ان یمسحهما این در مقابل فتوی العامه است که عامه می گویند فقط باید بشورد، امام علیه السلام به جهت اینکه حرف آنها را بشکند فرمود نه، مسح هم جایز است، چون که آیه شریفه به مسح هم دلالت دارد، این منافات ندارد که مسح متعین بشود، این یجوز گفتن مثل لا جناح گفتن است در آیه تقصیر، تقصیر بر مسافر واجب است و لکن خداوند فرموده است لا جناح، منعی نیست، چون که در اذهان مردم این است که عادت کرده بودند به تمام این کم خواندن را اشکال می دانستند، امام می فرماید اشکال ندارد، در ما نحن فیه مسح کردن این ربطی به باب مطهریة الارض ندارد، والحمدلله ربی العالمین.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124-127.
[2] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ- وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا- وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص410.
[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص411.
[5] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْأَحْوَلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِي الرَّجُلِ يَطَأُ عَلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي لَيْسَ بِنَظِيفٍ- ثُمَّ يَطَأُ بَعْدَهُ مَكَاناً نَظِيفاً فَقَالَ- لَا بَأْسَ إِذَا كَانَ خَمْسَةَ عَشَرَ ذِرَاعاً أَوْ نَحْوَ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص457ز
[8] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ قَالَ: نَزَلْنَا فِي مَكَانٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقٌ قَذِرٌ- فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ أَيْنَ نَزَلْتُمْ- فَقُلْتُ نَزَلْنَا فِي دَارِ فُلَانٍ فَقَالَ- إِنَّ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- أَوْ قُلْنَا لَهُ إِنَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- فَقَالَ لَا بَأْسَ الْأَرْضُ تُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً- قُلْتُ فَالسِّرْقِينُ الرَّطْبُ أَطَأُ عَلَيْهِ فَقَالَ لَا يَضُرُّكَ مِثْلُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[9] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[10] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص63.
[11] فيض کاشانی، الوافی، (اصفهان، کتابخانه امير المؤمنين ع ، چ1، ت1406) ج6، ص225.
[12] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ ع إِذْ مَرَّ عَلَى عَذِرَةٍ يَابِسَةٍ- فَوَطِئَ عَلَيْهَا فَأَصَابَتْ ثَوْبَهُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ- قَدْ وَطِئْتَ عَلَى عَذِرَةٍ فَأَصَابَتْ ثَوْبَكَ- فَقَالَ أَ لَيْسَ هِيَ يَابِسَةً فَقُلْتُ بَلَى- فَقَالَ لَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص457.