«الثاني من المطهرات : الأرضوهي تطهِّر باطن القدم والنعل بالمشي عليها أو المسح بها بشرط زوال عين النجاسة إن كانت ، والأحوط الاقتصار على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة دون ما حصل من الخارج ، ويكفي مسمَّى المشي أو المسح ، وإن كان الأحوط المشي خمسة عشر خطوة ، وفي كفايـَّة مجرَّد المماسَّة من دون مسح أو مشي إشكال ، وكذا في مسح التراب عليها ، ولا فرق في الأرض بين التراب والرمل والحجر الأصلي ، بل الظاهر كفاية المفروشة بالحجر ، بل بالآجر والجص والنورة .نعم ، يشكل كفاية المطلي بالقير أو المفروش باللوح من الخشب ممـَّا لا يصدق عليه اسم الأرض ، ولا إشكال في عدم كفاية المشي على الفرش والحصير والبواري وعلى الزرع والنباتات إلّا أن يكون النبات قليلاً بحيث لا يمنع عن صدق المشي على الأرض ، ولا يعتبر أن تكون في القدم أو النعل رطوبة ولا زوال العين بالمسح أو المشي وإن كان أحوط ، ويشترط طهارة الأرض و جفافها . نعم ، الرطوبة الغير المسرية غير مضرة ، ويلحق بباطن القدم والنعل حواشيهما بالمقدار المتعارف ممـَّا يلتزِّق بهما من الطين والتراب حال المشي ، وفي إلحاق ظاهر القدم أو النعل بباطنهما إذا كان يمشي بهما لاعوجاج في رجله وجه قوي ، وإن كان لا يخلو عن إشكال كما أنَّ إلحاق الركبتين واليدين بالنسبة إلى من يمشي عليهما أيضاً مشكل ، وكذا نعل الدابة وكعب عصا الأعرج وخشبة الأقطع ، ولا فرق في النعل بين أقسامها من المصنوع من الجلود والقطن والخشب ونحوها ممَّا هو متعارف ، وفي الجورب إشكال إلّا إذا تعارف لبسه بدلاً عن النعل ، ويكفي في حصول الطهارة زوال عين النجاسة وإن بقي أثرها من اللون والرائحة ، بل وكذا الأجزاء الصغار التي لا تتميز كما في ماء الاستنجاء بالاحجار ، لكن الأحوط اعتبار زوالها كما أنَّ الأحوط زوال الأجزاء الأرضية اللاصقة بالنعل والقدم وإن كان لا يبعد طهارتها أيضاً ».[1]
عرض کردیم ارضی که انسان مشی می کند در او که اسفل الرجلش نجس شده است، یا مسح می کند بنا بر اینکه مسح علی الارض هم کالمشی علی الارض مطهر بوده باشد. در مسح یا مشی بالارض تارةً ارض اجزائش اجزاء اصلیه است. در اجزاء اصلیه فرقی نمی کند زمین زمین ترابی باشد یا زمین رملی بوده باشد یا حجری بوده باشد. این لا اشکال فیه است؛ یعنی متیقن است از اخبار، کلام در این صورت ثانیه این بود که اجزاء اجزاء ارضیه است. سنگ است حصی است رمل است؛ و لکن از جایی به اینجا نقل داده اند و طریق را فرش کرده اند بالحجارة به این حجاره ای که جاهای دیگر جمع کرده اند، یا اینکه معمول است این حصیهایی که هست رمل های درشت که سنگریزه هستند اینها را جمع کرده اند و به طریق ریخته اند، که وقتی که بارش می آید یا برف می آید گل نشود طریق، که معمول است. انسان که رجلش متنجس بود بالارض روی اینها راه می رود گفتیم این هم مشی علی الارض است. احتیاجی به اصل عملی نداریم. اونی که در عنوان روایات مشی علی الارض این را هم می گیرد، و دعوای اینکه این مشی علی الارض منصرف است به آن متعارف که اجزاء ارضیه اصلی باشند، گفتیم همين جور دعوای انصراف هیچ وجه ندارد؛ چون که متعارف است حتی در آن زمان که داخل البلاد طرق را همين جور حصی می ریختند این سنگ ریزه ها را می ریختند و هکذا بعضاً رمل می ریختند. این یک امر متعارفی است شما اگر بخواهید یقین کنید که اینی که می گویم صحیح است و در آن زمان هم آنجور بوده است ملاحظه بفرمایید موثقه عمار را، این موثقه عمار شاهد بر این است که این امر متعارفی بوده است حتی ذلک الزمان، موثقه عمار روایت هشتمی[2] است در باب سی و دو از ابواب النجاسات:
و به اسناد شیخ عن محمد بن احمد بن یحیی عن احمد بن الحسن که احمد بن حسن بن علی ابن الفضال است. عن عمرو بن سعید عمرو بن سعید مدائنی است. عن مصدق بن صدقه عن عمار بن موسی، افراد سند فطحی هستند موثقات همه شان ثقه هستند. عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ مردی وضوء می گیرد. «وَ يَمْشِي حَافِياً وَ رِجْلُهُ رَطْبَةٌ» بعد از وضوء هم پا برهنه می رود، و رجله رطبة پایش هم که خیس است، این کأن سوالش این است که وقتی که پاک تر است گلی می شود اینجور اینطور بروم به مسجد یا به خانه یا جایی بروم اشکالی دارد یا نه؟ ظاهرا از این سوال می کند. «قَالَ إِنْ كَانَتْ أَرْضُكُمْ مُبَلَّطَةً أَجْزَأَكُمُ الْمَشْيُ عَلَيْهَا»، اگر زمین مبلط بوده باشد مبلط همان حصی ها است آن سنگ ریزه هاست که بریزد، اگر اینجور باشد عیبی ندارد که چیزی به مثلا به پایت نمی چسبد، «فَقَالَ أَمَّا نَحْنُ فَيَجُوزُ لَنَا ذَلِكَ»، راه رفتن در بلاد ما جایز است، «لِأَنَّ أَرْضَنَا مُبَلَّطَةٌ يَعْنِي مَفْرُوشَةً بِالْحَصَى» زمین ما مبلط است؛ يعنی مفروش به حصی است. این شاهد قطعی است که دعوای انصراف وجهی ندارد و اجزاء ارضیه از جایی به جای دیگر منتقل بشود این امر متعارفی بوده است مشی در آنها مطهر است.
انما الکلام در آن صورت است که اجزاء اصلیه منفصل عن الارض بشوند؛ مثل اونی که دیروز می گفتم، فرض بفرمایید این مسأله مسأله خیلی مبتلا به است. این منفصل عن الارض است؛ مثل این طبقه بالا که پشت بامش را موزاییک کرده اند. موزاییک از اجزاء ارضیه است چون که سنگ است، و لکن منفصل از ارض است، یا فرض بفرمایید خاکی را مثل آن خاک تیمم در کهنه ای در پارچه ای ریخته اند. انسان مسح به او می کند مشی می کند در این اجزاء ارضیه که منفصل هستند. بعضی ها اشکال فرموده اند کما اینکه عرض کردیم که این هم مطهریتش محل کلام است، چرا؟ برای اینکه اونی که مشی علی الارض است ظاهرش ارض فعلی است. وقتی که شیء منفصل از زمین شد مثل اینکه در پارچه ریختند آن تراب را، ارض فعلی به او صدق نمی کند. صدق نمی کند که ارض فعلی است؛ بلکه کان ارضاً و کان من اجزاء الارض.
عرض می کنم بر اینکه الظاهر والله العالم این فرقی ندارد؛ چون که اگر فرض کنید پلی بوده باشد پلی که متعارف است در بلاد زمان های قدیم، پل درست کرده بودند برای رودخانه یا برای نهر، پل درست کرده بودند پل را که شن می ریزند حصی می ریزند این مشی علی الارض مشی آنها را هم می گیرد. آنها هم اگر رجل به واسطه مشی در آنها تنجس پیدا کرد به واسطه مشی بعدی به بعض دیگر پاک می شود. و احتمال الفرق بین آن شنی که روی پل است و ما بین آن خاک و سنگی که فرض کنید به آن طبقه دوم است نیست، کما اینکه آنجا متصل به زمین بوده باشد مطهر به او می شود برای رجل و باطن الخف آن جا هم مطهر می شود، بدان جهت این معنا اشکالی ندارد، خصوصاً به مغروثیت سجود علی الارض، که در اذهان مردم سجود باید علی الارض بشود جبهه باید علی الارض وضع بشود، به قرینه روایاتی که در آنها وارد شده است فرقی نمی کند ارض متصل به ارض باشد، یا انسان سبحه ای از تربت أخذ کند به او وضع جبهه کند یا سنگ دیگه ای را که از خود روایت استفاده می شود، این سجود علی الارض است «جعلت لی الارض مسجداً و طهورا»، او چه جوری که همين جور مسجد هست این ارض همين جور هم طهور است مطهر است. فرقی نمی کند، بدان جهت اینجور مشی در اینها یا مسح در اینها که مسح مطهر بوده باشد اشکالی ندارد و ظاهر عبارت عروه هم همین است. عبارت عروه همین است که مسح التراب علی الرجل را اشکال کرد و اما مسح الرجل بالتراب که به تراب بکشد منتهی تراب منفصل از زمین است. این را اشکال نفرمود.
سوال...؟عرض می کنم صلاح است. من فهمیدم دیگر اینقدر حسن ظن داشته باشید. روایت وقتی که شن های روی پل شامل شد و اهل العرف فرق ما بین آن مورد و مورد دیگر را نداد؛ یعنی اطمینان به عدم الفرق، به حکم مورد ثانی تعدی می شود. عرض می کنم عند العرف این روایات آن شن هایی که ریخته می شود روی پل آنها را می گیرد. این مشی علی الارض است. احتمال اینکه شن روی پل ریخته بشود یا پشت بام ریخته بشود فرق داشته باشد احتمال فرقی نیست. چون که احتمال فرقی نیست از آن تعدی به دیگری می شود، خصوصا به ملاحظه ما ورد فی اعتبار السجود؛ یعنی وضع الجبهة علی الارض که جعلت لی الارض مسجدا و طهورا، این طهوریتش هم به آن نحو است، بدان جهت در باب تیمم هم همین طور است تراب را می گیرند. ولو آیه مبارکه فرموده است: «فتیمموا صعیدا طیبا»، سعید وجه الارض است؛ و لکن آن خاکی که گرفته می شود در پارچه نگه داشته می شود به او تیمم می شود وقتی که سجود بر او سجود علی الارض شد همين جور شد این طهور بودن هم همين جور می شود، عمده همان احتمال فرق است این را من به عنوان مؤید ذکر می کنم، و الا این اگر تنها بود نمی گفتیم. می گفتیم در سجود دلیل داریم که انفصالش مضر به تیمم و سجده نیست؛ و لکن این جا دلیل نداریم. این مؤید تنهاست؛ و لکن عمده اونی است که این روایت می گیرد و هم روایات باب مواردی را می گیرد که احتمال فرق ما بین آن موارد و این موارد نیست.
تا حال کلام صاحب العروه در مشی علی الارض بود. مشی علی الارض و هکذا اجزاء الارضیه ولو آن اجزاء کان ارضاً که سابقا اجزاء ارضیه بودند، فعلا آن رو پل ریخته شده است فرض بفرمایید، و اما جاهایی که انسان مشی علی الارض می کند و لکن وجه الارض مفروش است به چیزی که اجزاء ارضیه نیست. مشی علی الارض می کند؛ و لکن در وجه الارض چیزی است که او از اجزاء ارضیه نیست؛ مثل زمینی که فرض بفرمایید مطلیّ بالقیر است، مثل اسفالتهای معمولی، خصوصا در آن مواردی که هنوز تازه است که قیرها نرفته اند آن انسان مشی علی الارض می کند؛ و لکن ارض لاصق است بر او اجزاء غیر ارضیه، چون که قیر از اجزاء ارضیه نیست. قیر مثل آب موجود فی الارض است، چه موجود علی الارض بشود مثل انسان فرض کنید انسان، نبات، حیوانات، یا موجود بشود فی بطن الارض. این ماء موجود فی الارض است. قیر هم موجود فی بطن الارض است، بدان جهت می گویند فلان مملکتی که هست فلان ده هزار کیلومتر طول و عرضش است؛ و لکن زمینش دو هزار کیلومتر است بقیش آب است. آن آب غیر زمین است. آب چیزی است که مخلوق فی الارض است. خلق شده است در زمین یا از آسمان آمده. نمی خواهیم این را بگویم آنجا خلق شده یعنی ابداع شده ولو از آسمان بیاید، فاسکناه فی الارض بوده باشد کما اینکه فرموده است، ولکن فرض بفرمایید آن آب را اجزاء ارضیه نمی گویند؛ بلکه موجود فی الارض می گویند. معادن هم همين جور است. معادنی که مثل طلا بوده باشد نقره بوده باشد زبرجد بوده باشد قیر بوده باشد. اینها به نظر عرف اجزاء ارضیه نیست. مخلوق فی الارض هستند. موجود فی الارض هستند. زمین اینجور است. زمین اینجور است مطلی بالقیر است. ایشان می فرماید فی کفایت المشی بر ارضی که مطلی بالقیر است یا مفروش باللوح من الخشب است، در بعضی جاها همين جور است عوض آجر زمین را با تخته فرش می کنند. این مفروش باللوح من الخشب است. می بینید که روی زمین راه می رود و لکن وجه الارض غیر اجزاء ارضیه است لوح من الخشب اینها محل اشکال است، خب محل اشکال بودن چرا محل الاشکال است؟ سرش عبارت از این است که ان الارض یطهر بعضها بعضا، زمین بعضش بعضش را تطهیر می کند. این لوح من الخشب یا قیر زمین نیست، ولو عرفا می گویند این روی زمین یک مسامحه ایست که اگر بگویی از او بپرسی یعنی پایش را روی اجزاء ارضیه می گذارد می گوید نه رو تخته می گذارد روی قیر می گذارد این اجزاء ارضیه نیست، بما انه در ما نحن فیه ظاهر روایات این است یعنی ظاهر آن تعلیل که در روایات بود که ارض مطهر است و اینها خارج از اجزاء ارضیه هستند بدان جهت در این ها اینجور می فرماید، می فرماید نعم یشکل کفایة المطلی بالقیر او المفروش باللوح من الخشب مما لا یصدق علیه اسم الارض اونی که به آن ارض و اجزاء ارضیه صدق نمی کند در مشی در آنها اشکال است.
بعد می فرماید که ایشان یک قسم را بلا اشکال کافی می داند، بر اجزاء اصلیه مشی بکند یا اجزاء ارضیه باشند؛ و لکن اجزاء اجزاء الارض بشوند که گفتیم مثل آن فرض کنید سقف موزائیکی یا آن سنگ هایی که ریخته بودند به مکان دیگر، این لا اشکال فی کفایة، یک قسمش را اشکال می کند در کفایتش؛ مثل این مشی علی الارضی که المطلی بالقیر است. یک قسم را هم نفی اشکال می کند از عدم کفایتش، می گوید عدم کفایتش اشکالی ندارد، مثل اینکه انسان روی فرش راه برود پایش نجس شده بود الان می آید روی فرش طاهر راه می رود، یا روی حصیر راه می رود که در راه انداخته اند، روی بوریا راه می رود، یا روی علف راه می رود زرع است و زراعت است توجه کردید زد به آن زرع و زراعت از آن طرف خارج شد که روی زراعت رفت، در این صور می فرماید لا اشکال که اینها مطهر نیستند؛ چرا در آن ها ایشان اشکال کرد و در اینها نفی اشکال را کرد و گفت در اینها عدم الاجزاء اشکال ندارد؛ چون که اینها منفصل عن الارض هستند، حصیر یا فرض کنید فرش اینها منفصل عن الارض هستند، در آن قیر و هکذا مفروش باللوح چون که آنها اتصال به وجه الارض دارند ممکن است کسی بگوید که مشی در آنها مشی علی الارض است، و اما کسی رو فرش راه برود به او نمی گویند که این مشی در ارض می کند یعنی روی اجزاء ارضیه مشی می کند، این معنا کأنه جای دارد که آنجا کسی این حرف ر ابگوید.
و لکن این فرقشان در مثل فرش و حصیر همین جور است اما اگر ارض النبات بشود، ارضی بشود که گیاه دارد، و گیاهش هم خیلی است ها، انسان پایش را روی گیاه می گذارد اصلا خاک دیده نمی شود، اگر بنا بوده باشد الارض المطلی بالقیر مشی علی الارض بوده باشد احتمالاً این ارضی که در او نبات است با او فرقی ندارد، این فرقی که ایشان گذاشته ما بین مطلیّ بالقیر والمشی فی البقیة، این در فرش و حصیر درست است اما زمینی که نبات دارد روی نبات یا روی علف راه می رود این فرق گذاشتن ما بین او و ما بین این محل کلام است، بله، این که می گوید در ارض نبات برود کافی نیست این در صورتی است که نبات نبات معتدبهی باشد، نه اونی که نوعا همين جور است کوچه هایی که خاک است یک علفی تک و توک می روید در آنجا، آنجا مشی بر آنها که وجه الارض دیده می شود تراب دیده می شود، این علف مغطی نکرده تغطیه نکرده است تراب و وجه الارض را مشی در آنها عیبی ندارد، بدان جهت استثناء دارد در عبارتش می فرماید بر اینکه نعم یشکل کفایة المطلی بالقیر او مفروش باللوح من الخشب مما لا یصدق علیه اسم الارض و لا اشکال فی عدم کفایة المشی علی الفرش و الحصیر والبواری و علی الزرع و النباتات الا، الا استثناء از این زر و نباتات است، الا ان یکون النبات مما لا یمنع عن صدق المشی علی الارض، تازه روئیده که هنوز خاک را نپوشونده است رویش انسان برود عیبی ندارد یا تک و توک بوده باشد، این حاصل فرمایش ایشان است.
بعد از اینکه اینها را در عروه فرمود خدا رحمتش کند چهار امر را متذکر می شود، و می فرماید این چهار تا امر دو تایش شرط نیست در تطهیر ارض اسفل الرجل و باطن الخف را.
یکی از آن دو تا امر این است موقعی که پایش نجس شده است، و می خواهد روی زمین طاهر راه برود تا پاک بشود بودن رطوبت در پا معتبر نیست که پایش مرطوب بوده باشد بعد با پای مرطوب روی ارض طاهر برود تا خف بشود، نه رطوبت مسریه معتبر است نه رطوبت غیر مسریه، اصلا اگر پا خشک خشک بشود مثل اینکه فرض کنید از کوچه ای که تر بود و نجس بود آمد پاهاش تر شد وقتی که آن کوچه را تمام کرد نشست آنجا خسته شد یک چپق هم بکشیم اینجا بعد برویم، پاهایش خشک شد بعد در ارض طاهر بقیه را بقیه را رفت، پاهایش پاک می شود، بودن رطوبت مسریه عند المشی در ارض طاهره که مطهر است معتبر نیست، این یک امر.
امر دومی هم که معتبر نیست امر دوم این است که اگر موقع مشی علی الارض عین النجاسة به رجلش یا به خفش چسبیده است لازم نیست که آن عین به مشی علی الارض الطاهرة زایل بشود؛ بلکه به مشی لازم نیست اصلا زایل بشود؛ بلکه او را با یک تخته ای پیدا کرد رد کرد از کف پایش یا از کفش گفت اقلا این برود چسبیده به پایمان، بعد رجلی یا خفی که عین را ندارد رفت پاک می شود، مسمای مشی محقق شد عرفا پاک می شود، چرا رطوبت معتبر نیست؟ برای اینکه اطلاق بعضی روایت می گیرد، اطلاق بعضی روایات شامل می شود بر آن صورتی که مشی می کند علی الارض الطاهره رطوبتی نبوده باشد، از آن بعضی روایات یکی را می گویم که این یکی را کسی نمی تواند خدشه کند، صحیحه احول است فی الرجل یطأ علی الموضع الذی لیس بنظیف مردی پا می گذارد به آن موضعی که نظیف نیست، نظیف نیست یعنی رطوبت مسریه باید بشود که اینها را نجس بکند، ثم یطأ بعده مکاناً نظیفا، ثم یطأ شامل می شود آن صورتی را که در وسط نشست و رطوبتش در آن طریق تمام شد آن صورت را هم می گیرد ثم یطئ بعده مکاناً نظیفاً می گیرد او را، چون که اطلاق روایت هر دو صورت را می گیرد پس این رطوبت معتبر نیست، و کذلک عین النجاسة اگر در رِجل و خف بوده باشد، آن هم باید بالمشی زایل بشود این هم معتبر نیست چرا؟ باز اطلاق روایت است کدام روایت ؟ صحیحه محمد حلبی[3] «نَزَلْنَا فِي مَكَانٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقٌ قَذِرٌ- فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ أَيْنَ نَزَلْتُمْ- فَقُلْتُ نَزَلْنَا فِي دَارِ فُلَانٍ فَقَالَ- إِنَّ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- أَوْ قُلْنَا لَهُ إِنَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ زُقَاقاً قَذِراً- فَقَالَ لَا بَأْسَ الْأَرْضُ تُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً». ، این تعلیل قرینه است که بعد زقاق قذر به ارض طاهر راه رفته است یطهر بعضها بعضا، آن بعض طاهر تطهیر می کند، تفصیل هم نفرمود در لا بأس که عین اگر در آن زقاق قذر چسبیده باشد او را دست نزنید ها که او باید به ر فتن زایل بشود، نه مطلق فرمود، فرمود زقاق قذر که از او گذشتید به ارض طاهر که رسیدید و رفتید پاک می شود، چه عین را به این رفتن ازاله کنید اگر عین چسبیده باشد چه به این رفتن ازاله نکنید همان را که در زقاق قذر که چسبید بابا این چسبید به پای من باید چوبی ردش کرد، آنجا هم اطلاق بأس همه اش را می گیرد، بدان جهت هیچکدام از این دو امر شرطیتی ندارد.
انما الکلام در آن دو امری است که شرط می گوید او را، درست توجه کنید.
یکی از دو امری که می فرماید شرط است آن راهی را که می رفتند در او مشی در او یا آن زمینی که مسح رجل یا خف در او مطهر است می فرماید آن زمین باید پاک بشود متنجس نشود.
شرط دومی این است که آن زمینی که طاهر است و مطهر باید بشود باید خشک بوده باشد، یعنی رطوبت مسریه نداشته باشد، مثل آن ایامی که مثلا باران می آید انسان راه برود، پابرهنه برود پایش مثلا مرطوب می شود رطوبت به پا سرایت می کند نه خشک بشود، اینجور رطوبت مسریه ای نداشته باشد، آنکه پایش سردی احساس می کند آن عیبی ندارد، رطوبت خودش سرایت به پا بکند نباید این جور باشد باید خشک بشود.
چرا این طهارت معتبر است در ارض، چرا معتبر است که ارض طاهر بوده باشد؟ گفتند بر اینکه در ذهن همين جور است مرتکز است در اذهان مردم که فاقد الشئ لا یعطی الشئ زمین اگر خودش نجس باشد دیگر پاک نمی کند چیزی را، بله این منصرف است به این معنا که اینجور باید بوده باشد.
آن وقت صاحب الحدائق[4] رسیده توپیده است به علماء طعنه زده است به علماء. یک طعنه هایی گفته است که ملاحظه بکنید کلام ایشان را که انسان جرأت نمی کند حکایت کند، بله عرض می کنم ایشان فرموده است بر اینکه ما دلیل حسابی داریم نمی دانم چرا فقها غفلت از این کرده اند و به آن حرف بی خود چسبیده اند که فاقد شئ لایعطی الشئ، به آنها چسبیده اند، دلیل حسابی چیست بگو یا صاحب الحدائق بفهمیم؟ گفته اند در روایت فرمود رسول الله (ص) «جعلت لی الارض مسجدا و طهورا»، زمین برای من مسجد و طهور قرار داده شد. «طهور الطاهر فی نفسه المطهر لغیره»، آن وقتی طهور می شود زمین که فی نفسه طاهر بوده باشد و مطهر بوده باشد. خب مطهریت زمین هم یکی در اینجاست یکی در باب تعفیر الاناء من ولوغ الکلب است. یکی هم مسأله تیمم است. بله این اینهاست دیگر، غیر از اینها که ما مواردی را نداریم. پس بدان جهت در ما نحن فیه الطاهر فی نفسه المطهر لغیره، ایشان اینجور فرموده است.
عرض می کنم بر اینکه اما اینی که ایشان فرموده اند حق این است که غفلت از خود ایشان است نه فقهاء دیگر، لما ذکرنا سابقا معنای الطهور الطاهر فی نفسه نیست، الطهور ما یتطهر به است مثل الوقود ما یتوقد به، طهور ما یتطهر با او طهارت برای متنجس حاصل می شود، خودش پاک باشد یا نجس بوده باشد هیچ در معنایش نیست الطاهر فی النفسه، چه جوری که فرض بفرمایید در آن ترابِ ولوغ الکلب گفتیم که اگر آن جهتی نبود که بعد ذکر کردیم اگر آن نبود می گفتیم که نه تراب نجس باشد یا طاهر اناء یغسل والتراب اول مرة اطلاق دارد ولو تراب نجس بوده باشد. پس در معنای طهور طاهر فی نفسه نخوابیده است طهور یعنی پاک کننده. وقتی دلیل دلالت کرد زمین نجس هم که جاف است خشک است در آنجا راه بروی باز رجلت پاک می شود خب زمین می شود طهور ولو متنجس بوده باشد، هیچ منافاتی هم ندارد، بدان جهت از این قوله صلی الله علیه و آله جعلت لی الارض مسجدا و طهورا الطاهر فی نفسه استفاده نمی شود، معنای طهور ما یتطهر به است، بله در ماء گفتیم چون که ماء اگر خودش نجس بوده باشد نمی تواند چیز دیگر را پاک بکند، آنجا گفتیم که بله آن هم از ادله استفاده شده است، از ادله ای که امام فرمود مائی که وقع فیه القذر یهریقهما و یتیمم،[5] یا در موثقه عمار [6]فرمود و یغسل کل ما اصابه ذلک الماء یعنی ماء قذر، که از استفاده می شد که آن لباس های نجس را که با آن آب نجس شسته پاک نمی کند، این در آب همين جور است مرتکز از اذهان متشرعه همین است آب که نجس شد او نمی تواند مطهر بشود، این ارتکاز هم ناشی است از ادله شرعیه و درست است، و لکن کلام در تراب است که آیا در تراب هم یک ادله شرعیه ای داریم یا نداریم؟ نه آن فرمایشی که صاحب حدائق می گوید او تمام است نه فاقد الشئ لا یعطی الشئ آن دلیل و آیه و روایت می شود، توجه کردید، این تطهیر شیء تابع دلیلش است اگر دلیلش می گفت که اغسل الإناء بالتراب اول مرة تصریح می کرد که ولو کان التراب نجسا هیچ منافات با فاقد الشیء لا یعطی الشیء نبود، پس اینها دلیل نمی شود، بدان جهت در ذهن ما عبارت از این است که طهارت در تراب معتبر نیست.
و لکن مع ذلک فرموده اند در بین یک روایت صحیحه ای هست و از آن روایت صحیحه استفاده می شود که ارضی که انسان در آنجا راه می رود باید پاک باشد تراب باید پاک بشود حجر باید پاک بشود، روایت صحیحه را بگویید ما هم بشنویم، فرموده اند صحیحه احول،[7] درست توجه کنید چه جور تقریب می کنم استدلال را، در صحیحه احول این است که که «قَالَ: فِي الرَّجُلِ يَطَأُ عَلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي لَيْسَ بِنَظِيفٍ» این مرد قدم گذاشت به موضعی که نظیف نیست پاک نیست. «ثُمَّ يَطَأُ بَعْدَهُ مَكَاناً نَظِيفاً » بعد از آن مکان نظیف را راه رفت. «فَقَالَ لَا بَأْسَ بأسی نیست إِذَا كَانَ خَمْسَةَ عَشَرَ ذِرَاعاً أَوْ نَحْوَ ذَلِكَ اذا کان». سائل در این سوال فرض کرد که پایش نجس شد به مکان نجس ثم در مکان طاهر راه رفت امام علیه السلام فرمود لا بأس، به این روایت استدلال شده است، خب اول ما اول که در ذهن همه می آید این است که خب این را سائل فرض کرد در جواب امام علیه السلام فرض نکرد که اذا کان نظیفاً، سائل خودش فرض کرد، قید مأخوذ در سوال سائل مفهوم ندارد دلالتی ندارد، قید باید در کلام امام باشد، و الا سائل فرض کرده کسی در نجس راه رفته بعد در طاهر راه رفته امام فرمود پاک شد، یک کسی هم بپرسد در نجس راه رفته بود بعد در نجس خشک راه رفته بود آنجا هم می فرماید لا بأس، این با همدیگر تنافی ندارند، چه جور این روایت دلالت می کند بر اینکه تراب باید پاک بشود، درست گوش کنید بگویم ایشان چه می فرماید؟
ایشان غرضش این است این مستدل می فرماید حقیقت کلامش این است می فرماید سائل که فرض کرد فی الرجل یطأ علی الموضع الذی لیس بنظیف ثم یطأ بعده مکاناً نظیفاً، چرا این سائل فرض کرد که ثم یطأ بعده مکانا نظیفا؟ در ذهن سائل این بود که بعد هم اگر در مکان غیر نظیف راه برود پاک نمی شود آن احتیاج به سوال نیست، درست توجه کنید تقریب را، سائل که احول است این محمد عبدالله احول رضوان الله علیه که سوال می کند این در ذهنش این بود مرتکزش وقتی که در نجس راه رفت و رجلش نجس شد بعد در نجس راه برود پاک نمی شود این مفروغ عنه بود دیگر، سوالش این بود شکش در این بود که اگر بعد در مکان نظیف راه برود پاک می شود یا نمی شود باید بشورد؟ که سئلت فی الرجل یطأ الموضع الذی لیس بنظیف ثم یطأ بعده مکاناً نظیفا، امام علیه السلام فرمود لا بأس، این لا بأس یعنی اینی که تو فرض کردی که مرتکزش این بود که نجس پاک نمی کند و زمین پاک را پرسیدی که این پاک می کند یا نه، امام فرمود بله این پاک می کند، این درحقیقت تقریر سائل است علی ما فی ارتکازه که اگر نجس بوده باشد پاک نمی شود و اما طاهر بوده باشد پاک می شود، این یک وجه استدلال، وجه استدلال را متوجه باشید به این سادگی نیست.
امر ثانی عبارت از این است ایشان می فرماید در این روایت مبارکه امام علیه السلام لا بأس را معلق کرد به شرط، یعنی لا بأس اذا کان خمسة عشر ذراعاً او نحو ذلک، سابقاً این خمسة عشر ذراعاً را گفتیم این خصوصیتی ندارد به قرینه أو نحو ذلک، این تعلیق در حقیقت این است که لا بأس اذا زالت العین، که آن عینی که در رجل فرض شده است در آن مکان نظیف وقتی که آن به واسطه او زایل شد عینش رفت، یعنی لا بأس اذا زالت آن عین القذر، عین قذر به چه چیز برود؟ به ارضٍ طاهرهة چون که فرض کرده ثم یطئ مکاناً نظیفاً، امام علیه السلام می فرماید آن وطئ در مکان نظیف اگر جوری باشد که آن عین را زایل بکند پاک می شود. مفهوم این قضیه شرطیه این است انسان از کوچه نجس آمد، عین نجس هم چسبید به رجلش بعد آمد به کوچه پاک و مطهر که باران خورده است خشک خشک است رسید آنجا، یک خرده راه رفت هنوز این عین در پایش نرفته است. بعد از او باز رسید به کوچه نجسی که خشک خشک است. خب کوچه نجس است و لکن عین آنجا از پایش رفت. مفهوم قضیه شرطیه این است که این کافی نیست. مفهوم قضیه شرطیه این است که عین باید زایل بشود عند المشی در آن ارض طاهره ای که فرض کردیم، یعنی اگر شما در مکان نظیف رفتید و لکن عین زایل نشد الا به مشی در مکان نجس نه این پاک نمی شود، این معنایش این است دیگر، وقتی که این وطئ فی ارض نجسه فی ما بعد مطهر نشد جایی که طریق همه اش نجس است و لکن مثل این خشک است او هم به طریق اولی مطهر نمی شود.
پس وجه ثانی بر این که صحیحه دلالت می کند بر اینکه شرط است که زمین پاک بشود تعلیق کرده است امام علیه السلام ازاله عین را به مشی در ارض طاهره به اینکه باید مزیل عین بشود مشی در ارض طاهره، اطلاق این شرطیت اقتضاء می کند اگر اول در راه نجس راه رفت بعد در ارض طاهر راه رفت، و لکن ارض طاهره کم بود ازاله عین نشد بعد به ارض نجس یابس رسید آن جا ازاله عین شد این فایده ندارد، مدلول این روایت این است، وقتی که مدلول این روایت این شد این دلالت می کند به اعتبار الطهارة در آن مکانی که مشی می کند، توجه بفرمایید ببینید این دو وجه از استدلال صحیح است یا ناتمام.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124-127.
[2] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ وَ يَمْشِي حَافِياً وَ رِجْلُهُ رَطْبَةٌ- قَالَ إِنْ كَانَتْ أَرْضُكُمْ مُبَلَّطَةً أَجْزَأَكُمُ الْمَشْيُ عَلَيْهَا- فَقَالَ أَمَّا نَحْنُ فَيَجُوزُ لَنَا ذَلِكَ- لِأَنَّ أَرْضَنَا مُبَلَّطَةٌ يَعْنِي مَفْرُوشَةً بِالْحَصَى؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص459.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.
[4] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص457.
[5] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ مَعَهُ إِنَاءَانِ فِيهِمَا مَاءٌ وَقَعَ فِي أَحَدِهِمَا قَذَرٌ- لَا يَدْرِي أَيُّهُمَا هُوَ وَ لَيْسَ يَقْدِرُ عَلَى مَاءٍ غَيْرِهِ- قَالَ يُهَرِيقُهُمَا جَمِيعاً وَ يَتَيَمَّمُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص151.
[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص459.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْأَحْوَلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِي الرَّجُلِ يَطَأُ عَلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي لَيْسَ بِنَظِيفٍ- ثُمَّ يَطَأُ بَعْدَهُ مَكَاناً نَظِيفاً فَقَالَ- لَا بَأْسَ إِذَا كَانَ خَمْسَةَ عَشَرَ ذِرَاعاً أَوْ نَحْوَ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص457