درس سیصد و هفتاد و دوم

مطهرات

«الثاني من المطهرات: الأرض‌وهي تطهِّر باطن القدم والنعل بالمشي عليها أو المسح بها بشرط زوال عين النجاسة إن كانت ، والأحوط الاقتصار‌ على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة دون ما حصل من الخارج ،‌ ويكفي مسمَّى المشي أو المسح ، وإن كان الأحوط المشي خمسة عشر خطوة ، وفي كفايـَّة مجرَّد المماسَّة من دون مسح أو مشي إشكال ، وكذا في مسح التراب عليها ، ولا فرق في الأرض بين التراب والرمل والحجر الأصلي ، بل الظاهر كفاية المفروشة بالحجر ، بل بالآجر والجص والنورة .نعم ، يشكل كفاية المطلي بالقير أو المفروش باللوح من الخشب ممـَّا لا يصدق عليه اسم الأرض ، ولا إشكال في عدم كفاية المشي على الفرش والحصير والبواري وعلى الزرع والنباتات إلّا أن يكون النبات قليلاً بحيث لا يمنع عن صدق المشي على الأرض ، ولا يعتبر أن‌ ‌تكون في القدم أو النعل رطوبة ولا زوال العين بالمسح أو المشي وإن كان أحوط ، ويشترط طهارة الأرض و جفافها . نعم ، الرطوبة الغير المسرية غير مضرة ، ويلحق بباطن القدم والنعل حواشيهما بالمقدار المتعارف ممـَّا يلتزِّق بهما من الطين والتراب حال المشي ، وفي إلحاق ظاهر القدم أو النعل بباطنهما إذا كان يمشي بهما لاعوجاج في رجله وجه قوي ، وإن كان لا يخلو عن إشكال كما أنَّ إلحاق الركبتين واليدين بالنسبة إلى من يمشي عليهما أيضاً مشكل ، وكذا نعل الدابة وكعب عصا الأعرج وخشبة الأقطع ، ولا فرق في النعل بين أقسامها من المصنوع من الجلود والقطن والخشب ونحوها ممَّا هو‌ متعارف ، وفي الجورب إشكال إلّا إذا تعارف لبسه بدلاً عن النعل ، ويكفي في حصول الطهارة زوال عين النجاسة وإن بقي أثرها من اللون والرائحة ، بل وكذا الأجزاء الصغار التي لا تتميز كما في ماء الاستنجاء بالاحجار ، لكن الأحوط اعتبار زوالها كما أنَّ الأحوط زوال الأجزاء الأرضية اللاصقة بالنعل والقدم وإن كان لا يبعد طهارتها أيضاً ».[1]

ادامه بحث گذشته

کلام در این شرطی بود که صاحب عروه فرمود‌ معتبر است در مطهریة الارض بر اینکه آن عرضی که یمشی علیها او یمسح بها، ارض طاهره بوده باشد متنجس نشود. کلام در دلیل این اشتراط بود. بعد از اینکه بیان کردیم ارض طهور است «جعلت لی الارض مسجدا و طهورا». طهور معنایش ما یتطهر به است. آن ما یتطهر به ممکن است مطلق الارض باشد. سواء کان متنجسا او طاهراً، در معنای طهور الطاهر فی نفسه نخوابیده است. این که طهور باید خودش پاک بوده باشد این در ماء از روایات استفاده شده است، ماء اگر قذر شد لایتوضأ به و لا یغسل به الثیاب، و اما غیر الماء از مطهرات دیگر که منها الارض است دلیل بر اینکه باید خودش پاک بشود نداریم،‌ طهور ما یتطهر به است.‌

یک نکته از دیروز مانده بود، یک پله آمدیم پایین گفتیم طهور معنایش الطاهر فی نفسه و المطهر لغیره است، قبول کردیم حرف صاحب الحدائق[2] را، و لکن مقتضای این این است که ارض فی نفسه طاهر بوده باشد. طهور است یعنی فی نفسه طاهر و مطهر است؛ و لکن در حال مطهریت هم باید پاک باشد، این در معنای طهور نیست.

ديدگاه مرحوم حکيم در مستمسک

 مرحوم حکیم در مستمسک[3] یک عبارتی دارد مراد ایشان این است که بیان می کنم. -خدا رحمتش کند- اگر قبول کردیم بر اینکه طهور معنایش الطاهر فی نفسه والمطهر لغیره است خب ملتزم می شویم که زمین هم الطاهر فی نفسه هست چون که زمین از اعیان نجسه که نیست، الطاهر فی نفسها است والمطهر لغیرها هست؛ و لکن اين که در حال مطهریت باید پاک بوده باشد این در معنای طهور نیست. آن در عبارت ایشان است که آن ثانی که مطهریت است تقید به اول نمی شود؛ یعنی الطاهر نمی شود، که یعنی درحال مطهریت هم باید طاهر باشد به این معنا دلالت نمی کند، و خوب می گوید خدا رحمتش کند.

علی هذا الاساس می ماند همان مناسبت مرتکز در اذهان که شیء‌ نجس شیء نجس را پاک نمی کند، گفتیم این مرتکز در ماء است، و اما آن قاعده الفاقد للشیء لا یعطیه این معنا درست نیست کما ذکرنا.

ملاحظه بر دلالت صحيحه احول در ما نحن فيه

باقی ماند این صحیحه احول، در صحیحه احول[4] فرموده بودند دلالتی هست در این که ارضی که مطهر است اسفل الرجل و باطن الخف را باید پاک باشد، چرا؟ به آن بیان که سائل فرض کرد عن الرجل یطئ موضع غیرنظیف را موضع قذر را غیر نظیف را، ثم یطئ مکاناً‌ نظیفاً، در ذهنش این بود که اگر مکان دومی نظیف نباشد پاک نمی کند، امام علیه السلام که لابأس فرمود تقریر فرمود این را.

عرض می کنیم این وجه درست نیست، چرا؟ برای اینکه آنقدری که ما علم داریم در ذهن سائل این بود که مکان دومی که ثم یطأ مکاناً نظیفا است مکان دومی اگر مثل مکان اول بشود رجل پاک نمی شود. آن مکان دومی مثل موضع اول باشد که یطأ اولا آنجا را پاک نمی شود، چون که او منجس رجل است، چون که منجس رجل است باید در آن موضع رطوبت مسریه فرض بشود، و الا اگر یابس بوده باشد رجل هم یابس بوده باشد رطوبت مسریه نباشد کل یابسٍ ذکی، رجل نجس نمی شود ولو مکان غیر نظیف است. پس این معلوم می شود آن مکان را که غیر نظیف فرض کرده است غیر نظیفی فرض کرده است که رطوبت مسریه در بین است، ظاهرش در زمین است در رجل هم باشد فرقی نمی کند، و لکن ظاهرش این است که رطوبت مسریه در آن زمین فرض کرده که یطئ مکاناً غیر نظیف آن مکان مکانی است که رطوبت مسریه دارد یا در رجل رطوبت مسریه است. خب این را می داند که آن مکان دومی هم مثل مکان اول بوده باشد کیفیتش این رجل پاک نمی شود. این منجس رجل است اگر پاک بشود، چه جور پاک می کند؟ این که فرض کرده است مکان دومی را نظیف این ممکن است مبتلا شده باشد به این. این سوال سوال فرضی نیست که یاد بگیرد مسأله را اگر در بعد شد. ممکن است نه واقع شده باشد این واقعه برای خودش يا برای آن مرد فرقی نمی کند؛ چون که ربما بر خودش واقع می شود اسمش را نمی برد. به عنوان رجل سوال می کند. این مبتلا شده است خودش یا دیگری مکانی که قذر است و در آنجا رطوبت مسریه است. اول آنجا راه رفته، سپس هم در زمین پاک راه رفته است. ‌اونی که به او مبتلا شده است همین است. این را از امام سوال می کند که یابن رسول الله روحی لک الفداء چه می گویید کسی که مکان غیر نظیف را که رطوبت مسریه دارد او را قدم گذاشته است بعد هم رفته است به مکان نظیف، این پاک می شود یا نمی شود؟ این به آن مبتلا شده، امام هم می فرماید: بله پاک می شود.

 این چه دلالتی می کند؟ یعنی در آن صورتی که طهارت الارض معتبر نباشد، اصل طهارة‌ الارض در ارض مطهر معتبر نیست، حکم واقعی این بوده باشد، مع ذلک امام علیه السلام در جواب این سوال این سائل بفرماید لا بأس، با هم تنافی ندارد. این سائل سوال کرده است که ما اول به موضعی که نجاست نجس است و نجاست مسریه دارد قدم گذاشتیم بعد هم به مکان نظیف قدم گذاشتیم. امام علیه السلام می فرماید: بله رجلت پاک شد. خودش هم تصریح می فرماید که طهارت زمینی که یعنی یبوست شرط است که باید جفاف داشته باشد اما خودش طاهر بوده باشد این شرط نیست. با تصریحش هم منافات ندارد. علی کل تقدیرٍ وقتی که لا بأس صحیح است چه اشتراط طهارت در ارض طاهر باشد چه نبوده باشد،‌لا بأس دلالتی ندارد.

حکم تعلیق از اینجا معلوم شد، فرض سائل این است که اول در موضع نجس راه رفته بعد هم در موضع طاهر، اما بعد از موضع طاهر در موضع نجس راه رفته این فرض سائل نیست. اونی که به او مبتلا شده بود این بود که اول در موضع نجس قدم گذاشته است بعد هم در موضع طاهر راه رفته است، این فرض سائل است. خودش هم مبتلا به او شده بود. امام علیه السلام می فرماید اگر این ازاله عین شده است از این قدم عیبی ندارد؛ چون که خمسة عشر ذراعاً کنایه از این ازاله عین بود دیگر. اگر ازاله عین شده رجلش پاک است، اما این که آنجا به ارض طاهر ازاله عین نشود بعد دوباره به ارض نجس یابسی و جافی قدم بگذارد آنجا ازاله عین بشود این مربوط به سوال سائل نیست. بدان جهت در ما نحن فیه این صحیحه احول هیچ دلالتی ندارد منشأش این است حرف اول را زدیم. حرف اول این بود که این توی ذهنش این بود که ارضی که می رود دوباره او را او باید پاک باشد، چون که مرتکزش این بود بدان جهت اینجور سوال کرد، و امام علیه السلام قرّر بالجواب مرتکزش را. این را منع کردیم. فقط ملتزم شدیم این قدر می دانیم که مرتکزش این است موضع دومی که قدم می گذارد نباید مثل موضع اول باشد که نجس رطوبت مسریه داشته باشد، و بما اینکه قضیه واقعه و مبتلابه خودش این بود که اول به همان جور زمین پا گذاشته بود بعد به زمین پاک پا گذاشته بود. از امام علیه السلام حکم این را می گوید که مبتلا شدیم به این حکمش چیست؟ توجه کردید، یا بعد از این اگر مبتلا شدیم حکمش چه می شود. این دفعه گذشته، شسته ایم رجلمان را، دفعه دیگر چه کار بکنیم؟ امام می فرماید عیبی ندارد اگر ازاله عین شده است با آن مشی در ارض طاهری که تو فرض کردی بله در آنجا بأسی ندارد، این به آن جهت در روایت شریفه هیچ دلالتی بر طهارة الارض نیست، بدان جهت ما گفتیم که فی اشتراط طهارت الارض که ارض مطهر باید پاک بشود فی الاشتراط تأمل، سرش این است که دلیل نداریم.

سوال...؟ اصلا دوباره روایت را بخوانیم، شیخنا وقت کم است مطلب خیلی است، فی الرجل یطأ علی الموضع الذی لیس بنظیفٍ ثم یطأ بعده مکاناً نظیفا. ممکن است این در خارج واقع شده. کسی اول به آن مکان غیر نظیف که رطوبت مسریه دارد قدم گذاشته بعد هم به مکان پاک آمده از امام سوال می کند که حکم رجل این چیست؟ ‌این قدر می دانیم که خودش در ذهنش این بود که اگر آن مکان دومی هم مثل مکان اولی بوده باشد یعنی نجس با رطوبت مسریه باشد پاک نمی شود. آن احتمالش هم نیست این قطعا در ذهن ما هم هست هر کسی باشد بگوئی ارض نجس اگر رطوبت مسریه دارد پا را نجس می کند. خب می گوید فرقی ندارد آن ارض با این ارض، انما الکلام اینی که این را می داند این در ذهنش بوده است بله معلوم هم بوده جای سوال هم نبوده است، و لکن اونی که وقع برای او و ابتلی به این است بعد از این ارض در ارض طاهری راه رفته از امام حکمش را می پرسد، این گذشتیم این را.

بررسی اشتراط جاف بودن ارض

بعد شرط ثانی را می فرماید صاحب العروه، شرط ثانی این است که آن زمینی که در او قدم می گذارد که پاک بشود، خودش هم جاف بوده باشد خشک بوده باشد. این زمین باید جاف بوده باشد، می فرماید مراد از جفاف این است که رطوبت مسریه نداشته باشد، یعنی پایش اگر اول نجس شده خشک شده پا را که به این زمین می گذارد در این زمین رطوبت مسریه است کف پایش تر می شود. اگر این جور بوده باشد آن زمین دوم را نجس می کند، چون که رطوبت مسریه است در زمین رجلش هم نجس است زمین را نجس می کند. باید رطوبت مسریه نداشته باشد، اما نداوتی که به باطن الرجل خنکی می دهد اما رطوبت نمی دهد رطوبت نیست آن عیبی ندارد. اینجور فرموده اند ‌ولو ما قبول نداریم الان هم می گویم چرا قبول نداریم، فرموده اند که فرق است ما بین جفاف و یبوست. یبوست و یابس به آن چیزی می گویند که خشک خشک بوده باشد که اصلا تری در او نیست،‌ و اما جفاف به آنجا می گویند که آن فرض بفرمایید جفاف الثوب جفاف الارض و امثال ذلک این است که رطوبت مسریه نداشته باشد، بدان جهت گفته اند امام علیه السلام در آن روایت معلی بن خنیس،[5] در آن روایت معلی بن خنیس امام علیه السلام اینجور فرمود ‌الیس ورائه شیءٌ جاف بعد از این یک شیء جاف یعنی زمین جاف، جوفی نیست، آنجا جفاف را فرمود، و لکن در آن صحیحه محمد حلبی که ما گفتیم صحیحه نیست ابن ادریس[6] سند ندارد و در سندش مفضل بن عمر است که توثیقی ندارد، آنجا دارد که الیس تمشی بعد ذلک فی ارضٍ یابسة در ارض یابسه می رود، مرحوم حکیم[7] گفته است که آن اطلاق روایت که جفاف را گفته در روایت معلی بن خنیس آن اطلاق تقیید می شود به این یبوستی که در این روایت گفته، چون که یبوست اخص است از جفاف که باید یبوست معتبر بوده باشد، و لکن فرقی ما بین جفاف و یبوست اینجور است ما این را نفهمیدیم تا امروز که وجهش چیست؟‌ وجه این که نفهمیدیم نه اینکه هیچ اطلاعی نداریم روایات را نگاه کردیم شما هم روایاتی که در تجفیف شمس است که شمس یکی از مطهرات است آنها را نگاه بکنید می بینید که نه در بعضی ها تعبیر کرده است ما جففته شمس در بعضی ها ما یبَّسته الشمس این فرقی نمی کند معنایشان یکی است، آن عرفا وقتی که ثوب را انداختند روی طناب خشک شد یک خرده تریش مانده ها اما دست سرد می شود تر نمی شود، می گوید بر اینکه خشک شده است اما یک مختصر تری دارد. این جا جفاف صدق می کند، بله شجر یابس معنایش این است خشک است نه اینکه هیچ رطوبتی در آن نیست، این نیست، شجرٌ یابس اطلاق می کنند که درخت خشکیده هنوز یک خرده تری دارد اما خشکیده دیگر، برگی نمی دهد بهار شد بیست روز هم از بهار گذشت این تکان نخورد این خشکیده است، می گویند من شجرٌ یابس ولو شاخه اش یک خرده کج می شود، علی هذا الاساس این فرق درستی نیست جفاف با یبوست فرقی ندارد، و لکن آن روایت محمد الحلبی فرق هم درست بوده باشد آن روایت صحیح نیست سندش ضعیف است نمی شود به او عمل کرد، اما روایت معلی بن خنیس تمام است وجهی ندارد در اشکال در روایت معلی بن خنیس یا حسنه است یا مصححه علی ما ذکرنا، بدان جهت این دلالت می کند بر اینکه انسان وقتی که رفت در زمینی که پایش نجس شد باید بعده در ارضی برود که جاف بوده باشد، الیس ورائه شیءٌ جاف شیء جافی نیست اطلاق هم دارد که آن شیء‌ جاف متنجس بشود یا بله طاهر بشود فرقی نمی کند، بدان جهت هم اشتراط طهارة الارض را معنی می کند و هم اثبات جفاف را م یکند، اینی که اشکال کرده اند در معلی بن خنیس آن مستشقل هم عدول کرده است آن حرف نیست، معلی بن خنیس تمام است، بدان جهت این اشتراط جفاف هم تمام است اشکالی ندارد.

عدم اضرار رطوبت غير مسريه در تطهير به و سيله ارض

بعد از اینها که ردشدیم، صاحب العروه قدس الله نفسه الشریف اینجور می فرماید بعد از اینکه این شرط ها تمام شد، که نعم الرطوبة ‌الغیر المسریه غیر مضرةٍ که گفتیم که جفاف بیشتر از این دلالت ندارد. فرموده است و یلحق بباطن القدم والنعل حواشیهما بالمقدار المتعارف. این را شما می دانید که زمان سابق که راه ها بود راه ها اکثرشان ترابی بود، ترابی بود وقتی که راه ها اکثرش ترابی بود انسان که در خاک راه می رود خب انسان ثقل دارد، ولو ضعیف هم بوده باشد باز ثقلی دارد. پا یک خرده فشار می آورد به آن خاک. آن خاکی که هست به آن اطراف باطن الرجل لا محاله می رسد. اگر زمین نجس بوده باشد و رطوبت مسریه داشته باشد آن زمین یا پا رطوبت مسریه داشته باشد این اطراف الرجل هم نجس می شوند. وقتی که انسان در ارض جاف راه می رود آن هم همین جور است باز آن اطرافی که به زمین فشار آمده بود در آن ها مماسه با ارض نجس کرده بود آنها دوباره مماسه با ارض طاهر می کند، اینکه می گوییم اسفل الرجل و اسفل الخف پاک می شود اسفل دقی نیست. آن حواشی هم توابع است، یعنی آنها هم همين جور هستند به واسطه مشی علی الارض پاک می شوند. این فرمایش ایشان است. می فرماید ‌به مقدار متعارف و یلحق بباطن القدم والنعل حواشیهما اطراف قدم و نعل، بالمقدار المتعارف مما یلتزق بهما من الطین والتراب حال المشی که موقع رفتن عادتا می چسبد به آنها تین و تراب حال المشی، خب دلیلش را هم که گفتیم که روایات که می گوید مشی مطهر است معنایش این است که همین ها هم پاک شده است، و لکن چرا مقدار متعارف بوده باشد درست توجه کنید، زمین ها دو جور است، یک زمین هایی هست که آنها صلبه هستند محکم هست خاکشان،‌ همه تان دیده اید دیگر یک خاکهایی هستند که محکم است آنقدر رفت و آمد کرده اند آنقدر آب پاشیده اند که نه آنجا که انسان قدم می گذارد خاک اصلا به اطراف نمی رسد یا به قلیلی من الاطراف می رسد. خب این راه است می رود چوپان است می رود، یک وقت زمینی هست که خاکش نرم است یا شن است پا را که گذاشت تا این ساقش می رود در خاک، و زمین هم فرض کنید نجس است نرم است توجه کردید، ‌خب هر دو متعارف هستند، اگر بنا بوده باشد متعارف را این مشی پاک بکند اینها هر دو متعارف است. متعارف در اراضی رخوه، چون که در روایات نداشت که ارض صلبه مطهر است، مطلق الارض مطهر است، رجل را. باطن الرجل هم در روایت نبود باطن الخف هم نبود. مقتضایش این است که همه شان پاک می شوند دیگر. پس کأن صاحب العروه قدس الله نفسه الشریف فرض کرده است ارض الصلبة را ارض الرخوة را رها کرده است، چرا این کار را کرده است؟ به ذهن می آید که وجه اینکه این کار را کرده است چون که در موارد تنجس الرجل رطوبت مسریه فرض شده در زمین در روایات گفتیم، زمین اگر رطوبت مسریه داشته باشد آب سفت می کند زمین را، توجه کردید، ‌ولو خاکش هم نرم است آب بپاشند آب سفتش می کند به نحوی که متعارفاً قدم گذاشت دیگر فرو نمی رود، کأن نظرشان بر این است.

عرض می کنم این خودش جای تأمل است که دیگر پا نرود خصوصا که گل بوده باشد آب خیلی باشد خیلی می رود. خود انسان نصف بدنش هم نرود اقلا نصف پا می رود. توجه کردید. ‌اولا این خودش تأمل است. ثانیاً این علماء قدس الله اسرارهم یعنی این جماعت تمسک کرده اند به صحیحه زرارة[8] ‌بن اعین، در صحیحه زرارة بن اعین آنجا داشت که رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ‌ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا رجلش توی عذره رفت این تا کجا می رسد؟ امام علیه السلام نفرمود که آیا فقط آن اطراف متعارف تا آنجا رفته است؟ که عادتاً هم ممکن نیست فقط اطراف آن، فساخت یعنی فرو رفت، این را از مطهرات شمرده اند پس این صحیحه چه جور شد؟ بدان جهت سابقاً ما گفتیم یا باید ملتزم بشویم که ظاهر الرجل هم به مسح پاک می شود، یا به مشی پاک می شود در آن روایات دیگر، در آن روایات دیگر یک خصوصیتی هست می گویم این روایت یا به مسح پاک می شود ظاهر الرجل هم، یا باید روایت را طرحکنیم چون که این روایت نمی شود به مضمونش أخذ کرد، و اما در روایات مشی ممکن است این حرف گفته بشود که فرض در آنها این است که رجل فرو نمی رود، آن مقدار متیقنش آن مقدار متعارف از اطراف است بیشتر از او نیست چون که رطوبت مسریه فرض شده، و کیف ما کان آن هم تأمل دارد کما ذکرنا. بدان جهت اقتصار بر این اطراف به قدر متعارف اقتصارش احوط است، و الا نمی شود فتوا داد که آن دیگری ها را پاک نمی کند، احوط اقتصار است بر مقدار متعارف از اطراف که آن مقدار متعارف از اطراف آنها پاک می شود.

این را شما می دانید که اشخاص مختلف هستند هست در خارج متعارف خیلی هست ما که خیلی دیدیم در عمرمان. پاشان چپکی است آن کف پا رو آمده، ظاهر پا رفته لاعوجاج فی رجله که می دانید اینها راه می روند اینها که راه می روند چه جور راه می روند. ظاهر رجلشان می خورد به زمین باطن رجلشان در هواست همه اش یا بعضش، این ها چه جور؟ اینها اگر رجلش ظاهر رجلش نجس شد، نه عیبی ندارد. این ظاهر رجل این مثل باطن رجل دیگران است. چرا؟ چون که صحیحه احول اینجور دارد که فی الرجل فی الرجل یطأ فی الموضع الذی لیس بنظیف موضعی را که نظیف نیست ثم یطئ بعده مکانا آخر، وطئ المکان مشی علی الارض و المکان صدق می کند آن هم راه می رود دیگر، این اطلاق دارد که آن رجُل که راه می رود چه جور پایش کج بود یا نبود این صحبت ها در روایات نبود، امر متعارف هم هست ها، امر متعارف است خصوصا فرض بفرمایید در زمان سابقی که این جراحی ها و این آلات فعلی نبود بدان جهت شلل خیلی بود کلل در اطفال که رشد می کرد همين جور راه می رفت دیگر پایش کج است، لازم نیست که بشکند پا اینجور تا بعد اینجور بشود عرضی بشود، به واسطه شلل همين جور بوده هیچ استفصالی نفرمود اطلاق می گیرد. بدان جهت این عبارت مرحوم سید در عروه جای خدشه نیست که می فرماید بر اینکه و فی الحاق ظاهر القدم او النعل بباطنهما اذا کان یمشی بهما یعنی به آن ظاهر القدم وظاهر النعل لاعوجاج فی رجله وجهٌ قویٌ، وجه قوی همان اطلاق است و ان کان یخلوا ان الاشکال، لا یخلو من اشکال اشکال منشأش همان دعوای انصراف است که نه راه رفتن متعارفی شخص متعارف بود، که انصراف هم وجه ندارد.

تطهير رکبتين و يدين شلل که با آنها راه می رود

و اما کسانی که با پا راه نمی روند فقط با رکبتین و یدین راه می روند. آنهایی که از کمر فرض بفرمایید شلل دارند نمی توانند راه بروند، دیده اید دیگر با آن دست و دو زانو راه می روند خودش را جرّ علی الارض می کند، این چه جور اگر به زمین متنجسی رسید رطوبت مسریه داشت نجس شد به ارض طاهره پاک می شود؟ نه نمی شود چرا؟ چون که آنی که در روایات ذکر شده بود، وطئ علی الارض بود و مشی علی الارض بود اینها بود، وطئ علی الارض و مشی علی الارض صدق نمی کند به این جور حرکت در زمین، چرا صدق نمی کند؟ شاهد چیست؟‌این هم رفتن است، منتهی اینجور می رود هرکسی یک جور می رود این هم همين جور می رود، شاهدش چیست؟ شاهدش این است که همه بچه دارند، وقتی که بچه یک خرده رشد می کند که حرکت م یکند با دست و پا راه می رود دیگر، سوال بکنند از مادرش که انشاء الله پسرت راه می رود؟ می گوید نه راه نمی رود و لکن با دست و پا حرکت می کند، راه نمی رود معنایش این است که انصراف راه می رود به آن مشی مستقیم یعنی مع الرجلین است، این ظهورش و انصرافش به اوست وطئ علی الارض و مشی علی الارض اینها را صدق نمی کند.

تطهير کعب عصا و نعل دابه به وسيله ارض

 باقی ماند چه چیز؟ باقی ماند عصای آن پیرمرد ها که بعضی نجس شده است، می فرماید بر اینکه و کذا نعل الدابة با اسب می رود که نعلش خود بدن حیوان که نجس نمی شود گفتیم، اما آن نعلی که هست در زمین نجس نجس می شود، و فی الحاق الرکبتین و الیدین بالنسبة الی من یمشی علیهما مشکلٌ، که مشکلٌ درست است اشکال دارد نمی شود، و کذا بالنعل الدابة وکعب عصا الاعرج و خشبة الاقطع آن کسی که با خشبه راه می رود پایش مثلا نیست، یک پایش نیست یا دوتاش نیست با دو تا خشبه می رود اینها هم پاک نمی شوند، سرش این است که آن دلیلی نداریم که آن کعب العصا آن مثلاً فرض بفرمایید خشبة‌ الاقطع اینها داخل نیست، اونی که بود عن رجل وطئ، وطئ یعنی یمشی، یمشی این ربطی به عصا و نعل دابه و اینها ندارد که مرد خودش وطئ پا می گذارد یمشی می رود در ارض نجسه، نه اینکه اسبش در ارض نجسه راه می رود، اینها خارج از مدلول روایات است، فقط اونی که حربه است در ید کسی که می گوید همه اینها پاک می شود اطلاق تعلیل است، ان الارض یطهر بعضها بعضا، زمین یعنی نجاستی که ناشی از زمین است، بعضی زمینی که از او نجاست ناشی می شود بعضی زمین دیگر آن نجاست را پاک می کند، آن نجاست در کعب نیزه باشد در کعب عصا بوده باشد در خشبة الاقطع بوده باشد در نعال بوده باشد در پا بوده باشد و و و، این اگر کسی به این اطلاق تعلیل ملتزم شد، بر اینها همه اش را می گیرد کما اینکه مثل شهید ثانی و دیگران ملتزم هستند همه را داخل تعلیل گرفته اند که کعب عصا کعب نیزه خشبة الاقطع اینها را دارند، این تعلیل اشکالش این است که سابقاً گفتیم اطلاق ندارد، این تعلیل فقط می گوید که ارض مطهر است، ام آن نجاستی که از زمین ناشی می شود آن به چه چیز ناشی می شود به خف به کف، در مقام بیان آنها نیست، آن نجاستی که از زمین ناشی می شود برای اشیاء این زمین طهور است، اما کِی طهور است و آن شیء کدام شیء بوده باشد، در مقام تعیین اینها نیست، بدان جهت تعیین اینها از روایات شد که کیفیت تطهیر بالمشی او المسح است، اونی که متنجس است نعل است و خف است و امثال ذلک است باطن الرجل است، اگر کسی گفت بله درست توجه کنید این یک کلمه را، اگر کسی گفت بله این روایت از ناحیه کیفیة التطهیر اطلاق ندارد که چه جور پاک می کند، اما کدام زمین پاک می کند و چه چیزها را پاک می کند اطلاق دارد، بدان جهت هر زمینی می گوییم ان الارض یطهر بعضها بعضا، هر زمینی بعض او بعضی دیگر که از او نجاست ناشی شده است را پاک می کند، بدان جهت ما گفتیم فرقی نیست ارض رملیه باشد حجریه باشد، بعض آن زمین نجاستی که ناشی از بعضی دیگر است او را پاک می کند، نجاست ناشی از بعض زمین در هر چه بوده باشد اطلاق دارد، در رجل باشد در خف بوده باشد، از حیث متتنجس اطلاق دارد این روایت، از حیث کیفیت تطهیر آن متنجس بالارض اطلاق ندارد، اما از ناحیه مطهِّر و از ناحیه مطهَّر که اسمش متنجس است از این دو تا ناحیه مطلق است، کیفیت التطهیر را در مقام بیان نیست، اگر کسی این را گفت می گویم خدا رحمت کند والدینت را خوب حرفی زدی، اما این این یک لازمه دارد، لازمه اش این است که کسی عبایش طولانی است متعارف است عبا می خورد به زمینی که قذر است بعد هم می خورد به زمین پاک توجه کردید‌ باید ملتزم بشوید پاک شد،‌ آن ثوب فرض کنید آن زن ها که همين جور کشیده می شود در زمین اینها نجس شد به زمین کشیده شد پاک می شود ملتزم می شوید؟ چی می گویند آنها؟‌ می گوید این قابل الالتزام نیست، وقتی که قابل الالتزام نیست اینها هم قابل الالتزام نیستند، اگر مطلق است همه را باید ملتزم بشویم، اگر مطلق نیست هیچکدام را نمی شود ملتزم شد، بدان جهت در تطهیر این ها اشکال هست نمی گوییم این اطلاق ندارد از حیث متنجس جزماً‌ و لکن در تطهیر این خشبة ‌الاقطع و عصا و کعب نیزه و امثال ذلک اینها اشکال دارد، وجه اشکالش هم این است که اطلاق ندارد تعلیل یا به اطلاقش نمی شود ملتزم شد آن وقت اطلاق از کار می افتد چون که نمی شود ملتزم شد به آن اطلاق، مقید هم که ندارد از خارج، به اطلاق نمی شود ملتزم شد از کار می افتد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124-127.

[2] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص547.

[3] محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص69.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْأَحْوَلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِي الرَّجُلِ يَطَأُ عَلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي لَيْسَ بِنَظِيفٍ- ثُمَّ يَطَأُ بَعْدَهُ مَكَاناً نَظِيفاً فَقَالَ- لَا بَأْسَ إِذَا كَانَ خَمْسَةَ عَشَرَ ذِرَاعاً أَوْ نَحْوَ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص457

[5] وَ [محمد بن يعقوب ] عَنْهُ (علی بن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخِنْزِيرِ يَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ- فَيَمُرُّ عَلَى الطَّرِيقِ فَيَسِيلُ مِنْهُ الْمَاءُ أَمُرُّ عَلَيْهِ حَافِياً- فَقَالَ أَ لَيْسَ وَرَاءَهُ شَيْ‌ءٌ جَافٌّ قُلْتُ بَلَى- قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.

[6]  مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ نَوَادِرِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ إِنَّ طَرِيقِي إِلَى الْمَسْجِدِ فِي زُقَاقٍ يُبَالُ فِيهِ- فَرُبَّمَا مَرَرْتُ فِيهِ وَ لَيْسَ عَلَيَّ حِذَاءٌ- فَيَلْصَقُ بِرِجْلِي مِنْ نَدَاوَتِهِ- فَقَالَ أَ لَيْسَ تَمْشِي بَعْدَ ذَلِكَ فِي أَرْضٍ يَابِسَةٍ- قُلْتُ بَلَى قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً- قُلْتُ فَأَطَأُ عَلَى الرَّوْثِ الرَّطْبِ قَالَ لَا بَأْسَ- أَنَا وَ اللَّهِ رُبَّمَا وَطِئْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ أُصَلِّي وَ لَا أَغْسِلُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص459.

[7] ؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص70.

[8] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ‌ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ- وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا- وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي.؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.