درس سیصد و هفتاد و سوم

مطهرات

«الثاني من المطهرات : الأرض‌وهي تطهِّر باطن القدم والنعل بالمشي عليها أو المسح بها بشرط زوال عين النجاسة إن كانت ، والأحوط الاقتصار‌ على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة دون ما حصل من الخارج ،‌ ويكفي مسمَّى المشي أو المسح ، وإن كان الأحوط المشي خمسة عشر خطوة ، وفي كفايـَّة مجرَّد المماسَّة من دون مسح أو مشي إشكال ، وكذا في مسح التراب عليها ، ولا فرق في الأرض بين التراب والرمل والحجر الأصلي ، بل الظاهر كفاية المفروشة بالحجر ، بل بالآجر والجص والنورة .نعم ، يشكل كفاية المطلي بالقير أو المفروش باللوح من الخشب ممـَّا لا يصدق عليه اسم الأرض ، ولا إشكال في عدم كفاية المشي على الفرش والحصير والبواري وعلى الزرع والنباتات إلّا أن يكون النبات قليلاً بحيث لا يمنع عن صدق المشي على الأرض ، ولا يعتبر أن‌ ‌تكون في القدم أو النعل رطوبة ولا زوال العين بالمسح أو المشي وإن كان أحوط ، ويشترط طهارة الأرض و جفافها . نعم ، الرطوبة الغير المسرية غير مضرة ، ويلحق بباطن القدم والنعل حواشيهما بالمقدار المتعارف ممـَّا يلتزِّق بهما من الطين والتراب حال المشي ، وفي إلحاق ظاهر القدم أو النعل بباطنهما إذا كان يمشي بهما لاعوجاج في رجله وجه قوي ، وإن كان لا يخلو عن إشكال كما أنَّ إلحاق الركبتين واليدين بالنسبة إلى من يمشي عليهما أيضاً مشكل ، وكذا نعل الدابة وكعب عصا الأعرج وخشبة الأقطع ، ولا فرق في النعل بين أقسامها من المصنوع من الجلود والقطن والخشب ونحوها ممَّا هو‌ متعارف ، وفي الجورب إشكال إلّا إذا تعارف لبسه بدلاً عن النعل ، ويكفي في حصول الطهارة زوال عين النجاسة وإن بقي أثرها من اللون والرائحة ، بل وكذا الأجزاء الصغار التي لا تتميز كما في ماء الاستنجاء بالاحجار ، لكن الأحوط اعتبار زوالها كما أنَّ الأحوط زوال الأجزاء الأرضية اللاصقة بالنعل والقدم وإن كان لا يبعد طهارتها أيضاً ».[1]

عدم تفاوت ميان اقسام نعل و خف در تطهير

کلام ما در مطهریت الارض بود، اموری را مرحوم سید یزدی بیان فرمود، از آن امور چهار امر باقی مانده است:

یکی از آن چهار امر این است ‌می فرماید: فرقی نیست در خف و نعل که مشی علی الارض او المسح بالارض مطهر اوست ما بین اینکه مصنوع بشود از جلد یا از قطن یا از خشب مما هو متعارفٌ و غیر اینها از چیزهایی که متعارف است که خف درست می کنند نعل درست می کنند، این امر اول است.

ملاحظه بر عبارت صاحب عروه(ره)

 در این عبارت ایشان جای تأمل است، این که می فرماید فرقی نیست مصنوع از جلد بشود یا از قطن بشود یا از خشب بشود یا از غیر اینها مما هو متعارف، مراد از مما هو متعارف چیست؟‌ آیا متعارف در زمان صدور الاخبار است یعنی آن چیزهایی که متعارف بود در زمان صدور اخبار از ائمه علیه السلام نعل و خف را از آنها درست می کردند حکم مختص به آنهاست، این مرادش است، یا مرادش احتمال ثانی است که ظاهرا هم این احتمال ثانی مرادش است، که هر چیزی که خف از او متعارف بشود درست بشود ولو فی زماننا هذا، ولو در زمان صدور اخبار متعارف نبود صنع خف و نعل از این شیء،‌ و لکن فی زماننا متعارف است.

اگر مرادش امر اول بوده باشد یعنی تعارف در زمان ائمه مرادش بوده باشد این دو تا اشکال دارد: اشکال اولی این است که لازمه این مطلب این است که آن چیزهایی که فی زماننا متعارف است نعل را از او درست می کنند و خف را از او درست می کنند، مثل ماده پلاستیک که معروف است فی عصرنا، و لکن در زمان ائمه و زمان صدور الاخبار متعارف نبود، لازمه اش این است که باید بگوییم ارض مطهر این نیست، که آن نعلی که از پلاستیک است یا کفشی که از پلاستیک است، این یک اشکال.

اشکال دومی این است یا سید و یا یزدی رحمة الله علیک متعارف بودن در زمان صدور اخبار چه مدخلیتی دارد؟ باید اگر مراد زمان صدور اخبار بود، باید خفی بوده باشد و نعلی بوده باشد که محتمل بود ‌یعنی واقع می شد صنع بر نعال و خف از او ولو نادراً ولو فی الصور النادرة، متعارف نبود و لکن بعضی ها نادراً آنها درست می کردند خف را و نعل را از او و لکن متعارف نبود، خب آن هم داخل اخبار است، چرا؟ تعارف بودن در زمان صدور اخبار ملاک نیست، ولو در زمان صدور اخبار تعارف نداشته باشد، و لکن نادراً واقع می شد صنع می شد آنها را هم می گیرد این روایات، چرا؟ یک چیزی می گویم یادتان باشد یادگار از من، اونی که ما نمی توانیم به او ملتزم بشویم او تقیید مطلقات و اختصاص مطلقات است به افراد نادره و به صور نادره، این ممکن نیست این خلاف رویه تکلم است، قبیح است متکلم مطلقی را بگوید یک فرد نادری که قد یتفق مرادش او بوده باشد و قرینه ای هم بر این تقیید ذکر نکند در کلام، این بله خلاف ظاهر است خلاف رویه تکلم است، و بدان جهت اخبار را هم خطاباتی که مطلقاتی که از ائمه صادر شده یا در قرآن مجید است نمی شود به این معنا حمل کرد، ‌اما مطلق فرد نادرش را هم شامل بشود ‌چه جوری که افراد غالبه و متعارفه را شامل است فرد نادرش راهم شامل باشد، این را ما ملتزم می شویم و باید ملتزم بشویم، در جایی که قرینه ای نباشد قرینه خاصه که این فرد نادر مراد نیست یا انصرافی در بین نبوده باشد ‌که موجب بشود که لفظ منصرف بشود به آن افراد متعارفه اش، ‌انصرافی در لفظ نبوده باشد مثل انصراف در لفظ حیوان که منصرف است به غیر الانسان، انصرافی نبوده باشد قرینه ای نبوده باشد، مجرد ندرت موجب نمی شود رفع ید از اطلاق کرد، فرض بفرمایید عبدی که 150 سال عمر کرده باشد این خیلی نادر است، شاید در صد سال یا در دویست سال یا در هزار سال یک دفعه اتفاق بیفتد، خب اعتق رقبة می گوییم اطلاقش او را هم می گیرد، صناعت فقهی همین است، مجرد الغلبة و ندرت موجب نمی شود بر اینکه بگوییم لفظ آن نادر را نمی گیرد و مختص به غالب است، یا باید قرینه ای باشد یا فرض کنید انصرافی بوده باشد، علی هذا الاساسی که هست بدان جهت در این صحیحه احول می گوید که عمده دلیل در باب مطهریة الارض یکی صحیحه احول بود که روایت اولی بود در باب سی و نه، که عن فی الرجل یطئ علی الموضع الذی لیس بنظیف، مردی قدم می گذارد به موضعی که پاک نیست آلوده است، ثم یطأ بعده مکاناً نظیفاً وطأ علی الارض یعنی آن زمین را پا می گذارد، چه با کفش چه بدون کفش، چه با آن کفش و نعلی که متعارف است یا فرض کنید غیر متعارف است امر اتفاقی است کفش را از او درست کردن، اطلاق هر دو تا را می گیرد، یکی هم صحیحه محمد الحلبی[2] بود که نزلنا فی مکان بیننا و بین المسجد آن هم همين جور است فرقی نمی کند، منتهی آن صورت حافیا است نعل را نمی گیرد. پس علی هذا الاساس اگر مراد مما هو متعارف متعارف فی ذلک الزمان بوده باشد، اولا تعارف فی ذلک الزمان لازم نیست. ثانیا این است که لازمه اش این است که آنهایی فی زماننا متعارف است و سابقاً‌ هیچ نبود، نه اینکه امر اتفاقی بود بلکه اصلا نبود مثل ماده پلاستیک آنها ملتزم بشویم که مطهر نیست.‌

 و اگر مراد ایشان مما هو متعارف ولو مما هو متعارف فعلا فی زماننا باشد، این جا یک اشکال وارد است. دو تا اشکال وارد نیست. یک اشکال وارد است. آن اشکال را می شود دو تا کرد ها، توجه کردید؛ ‌ولکن روی هم رفته یک اشکال حساب می کنیم. آن اشکال چیست؟ آن اشکال این است که می گوییم سید یزدی در این روایات اونی که امام علیه السلام در خطابی بفرماید قضیه کلیه را که به عنوان قضیه حقیقیه المشی علی الارض یطهر باطن الرجل او الخف اینجور روایتی که ما نداریم، روایات ما در جواب سوال سائلین است، که عمده اش دو تا روایت بود دیگر، یکی همان صحیحه احول[3] بود، که رجل یطأ علی الموضع الذی لیس بنظیف ثم یطأ بعده مکاناً نظیفا، این ظاهرش هم این است که قضیه ای است که آن زمان اتفاق می افتاد مردی روی زمین نجس راه می رفت بعد وارد می شد به زمین پاک آنجا راه می رفت، با کفش یا پابرهنه. خب آن زمانی که این سائل سوال کرد امام علیه السلام هم به آن سوال این گفت لا بأس بعد از اینکه به آن زمین پاک رفت بأسی ندارد. خب این ماده پلاستیکی را نمی گیرد قضیه حقیقیه نیست دیگر، اونی که در آن زمان واقع می شد سائل از او سوال کرده است و امام علیه السلام هم به او جواب فرموده است، اما این خفی که فعلا مرسوم است آن زمان نبود وطئ الارض به او نبود او حکمش چیست؟ ‌این روایت او را نمی گیرد، بدان جهت در ما نحن فیه این که در بعضی کلمات فرموده اند این قضیه قضیه حقیقیه نیست معنایش این است، ولو اینجا نفرموده اند در جورب فرموده اند؛ و لکن هر دو مسأله یکی است؛ یعنی قضیه کلیه ابتداءً‌ از امام علیه السلام ذکر نشده است، یا در قرآن مثل احل الله البیع بیع در هر زمانی یا الخمر حرام خمر در هر زمانی و هر قسمی ، این روایات در جواب سؤال سائلین وارد شده است و به آن سؤال سائلین جواب فرموده است. سائل اونی که پرسیده است از اونی که آن زمان واقع شده یا واقع می شده از او سوال کرده یا قضیه واقعه محققه بود، یا آن واقعه فرضیه بود در آن زمان، این زمان را نمی گیرد. بدان جهت ما اگر بخواهیم حکم را به این زمان تسری بدهیم باید بگوئیم اطمینان داریم که فرقی نیست، ما بین فرض بفرمایید آن کفشی که در این زمان درست می کنند و در زمان سابق نبود، و ما بین آن کفشی که آن زمان بود، خصوصیتی ندارند اینها. باید اطمینان به عدم فرق داشته باشیم. وقتی که یا سید باید اطمینان به عدم فرق داشته باشیم که داریم هم، او فرقی نمی کند متعارف باشد یا غیر متعارف، در این زمان متعارف باشد یا نباشد، بعد از اینکه بنا شد اطمینان به عدم الفرق شد اطمینان به عدم الفرق وجدانا هست. چون که کفش یک خصوصیتی ندارد. همان لباس پاست. بدان جهت از هر چه درست بشود، روایات وقتی که آن کفش در آن زمان را گرفت تعدی می کنیم به اونی که لباس پاست در این زمان، در این زمان هم متعارف باشد یا غیر متعارف باشد، بعد از اینکه طوری باشد که کفش باشد، نعل بوده باشد، نعل صدق کند، نعل بوده باشد. هیچ فرقی نمی کند که متعارف بشود یا نشود. الان یک نعلی است که فقط بعض اشخاص نادرا می پوشند، آن ها هم همين جور است حکمش یعنی برای ماده ای درست شده است که فقط اتفاقی است از آن ماده، خیلی گران بهاست، آن ها هم همين جور است فرقی نمی کند.

بدان جهت این قیدی که ایشان در عبارت عروه زده است لا یمکننا المساعدة علیه. لا فرق ما بین آن اقسام الخوف و النعل که مصنوع از جلد بشود یا قطن بشود متعارف بوده باشد یا غیر متعارف بوده باشد بعد از صدق کونه خفاً‌ و نعلاً بالمشی باطن او پاک می شود، این امر اول.

مشکل بودن تطهير جوراب به وسيله مشی علی الارض

امر ثانی که در مقام ذکرمی کنیم امر ثانی آن مطلبی است که ایشان فرموده است، پشت سر این فرمایش اول فرموده است ‌مشی علی الارض مطهر جوراب بوده باشد اشکال دارد الا ان یتعارف لبسه، مگراینکه لبس او و پوشیدن او متعارف بوده باشد،‌ یعنی اگر تعارف پیدا بکند پوشیدن جوراب که جوراب را بپوشد آن وقت مشی علی الارض مطهر او می شود، با جوراب می رفت به زمینی که آلوده بود جورابش آلوده شد توجه کردید، جوراب الوده شد نه رجل، اسفل الجوراب آلوده شد بعد هم که مسح کرد علی الارض طاهره اگر متعارف بوده باشد پاک می شود.

ملاحظه بر کلام صاحب عروه (ره)

عرض می کنم اینجاست که فرموده اند متعارف در آن زمان یا در این زمان که آن حرفهایی که گفتم آن جایش آنجاست، اما جوراب جای این حرف ها نیست. چرا؟ ما باید ملتزم بشویم که زمین جوراب را هم پاک می کند. و الوجه فی ذلک این است کما اینکه عرض کردیم این روایاتی که هست این روایات ولو قبول داریم که قضیه خارجیه هستند؛ یعنی در آن زمان اینی که به پا می پوشیدند و با او راه می رفتند سوال از او می شود، منتهی به پا پوشیدن و راه رفتن به او متعارف بوده باشد یا نادر بوده باشد، اینها دخلی ندارد؛ و لکن ما قرینه قطعیه ای داریم که لبس جوراب در زمان صدور ائمه علیه السلام امر متعارفی بود، مثل پوشیدن کفش به پای برهنه چه جور متعارف بود آن زمان، پوشیدن جوراب هم متعارف بود. اینجور نیست که تازه اینجور شده است. خب کسی بگوید از کجا می گویی این حرف را دلیلت چیست؟ می گویم دلیلم آن روایاتی است که موثقه و صحیحه بود که آن روایات دلالت می کرد در صلاة در مالا تتم فیه در آن چیزی که نجس است و صلاة در او تمام نمی شود آن عیبی ندارد لا بأس بالصلاة‌ فیه. یادتان افتاد، در آن روایات ذکر شده بود کالجوراب. آن روایات که همان یکی هم صحیحه یا موثقه زراره[4] و غیر اینها بود که از مواردی که ذکر شده بود یکی جوراب بود که در تمام آن روایات ذکر شده بود. ‌از آن روایات دیگر راه خدشه را بستم. کسی خدشه نکند که از کجا می گویی این متعارف بود؟ از آن روایات استفاده می شود که در زمان صدور اخبار از ائمه سلام الله علیهم لبس جوراب متعارف بود. وقتی که لبسش که متعارف بود بدل عن النعل لازم نیست همین را می گویم، وقتی که متعارف بود این را می دانید که انسان وقتی که جوراب پوشید اتفاقا اینجور می شود که با جوراب ولو از این طرف خانه به آن طرف خانه در حیاط می رود اتفاقا، الان هم اینجور است، بله یک طرفش نجس بود خصوصاً‌ آنها، در آن زمان عرب ها، الان هم همين جور است، عرض می کنم بر اینکه لبس جورابی که هست متعارف بود این هم متعارف بود کسی همان جوراب را پوشیده از این طرف حیاط آن طرف می رفت که آن جا هم مثلاً فرض کنید بچه فلان کار کرده بود یا نجاست دیگری، عنوان نعل نیست، صحیحه احول[5] می گیرد این را، فی الرجل یطأ علی الموضع الذی لیس بنظیف، نمی گیرد این را؟ یطئ یعنی قدم می گذارد، فی الرجل یطأ علی الموضع الذی لیس بنظیف مردی قدم می گذارد به آن موضعی که نظیف نیست ثم یطئ بعده مکاناً نظیفاً، وقتی که احتمال دخول در این روایات شد اطلاق شاملش می شود، وقتی که اطلاق شاملش می شود متعارف بشود لبسش بدل عن النعل یا متعارف نیست اتفاقی است اتفاقا اینجور می شود که می دود مثلا جیغ کشید بچه از این طرف دوید به آن طرف پایش را هم گذاشت، یک امر اتفاقی است، یعنی کثیرا اتفاق می افتد ها منتهی ما فرض می کنیم فرض نادر است. در ما نحن فیه این صحیحه این را بدان جهت می گیرد. کتبنا فی طهارة‌ الجورب مثل النعل لا اشکال فیه در این که این روایت می گیرد و زمین مطهر اوست، این هم امر ثانی.

عدم اشتراط ازاله رنگ بو و برخی اجزاء صغار نجاست در تطهير بالمشی

بعد امر ثالثی را ایشان ذکر می فرماید درست توجه کنید، خب این را شما می دانید انسان وقتی که پایش را گذاشت روی عذره ای که آن عذره هم رطوبتی داشت و پایش را آلوده کرد یک خرده راه رفت در زمینی که پاک است، بعد به پایش که نگاه می کند می بیند دیگر از آن عذره و اینها خبری نیست، و لکن بو می کند می بیند بو می آید. ایشان می فرماید ملاک در مطهریة الارض ازالة‌ العین است. عین اگر از زایل بشود از باطن الرجل به نحوی که بعد از مشی دیگر عینی ندارد، ولو بوداشته باشد رایحه داشته باشد اینها ضرری ندارد. معتبر نیست در حصیل الطهارة لباطن الخف والرجل زوال الاثر. زوال الاثر این است که مثلاً آن رایحه یا مثلاً اینها منتفی شده باشد.

بعد ایشان می فرماید درست توجه کنید، این را هم داخل امر ثالث می کنیم، ایشان می فرماید:‌ بلکه آن اجزاء صغار از عذره که در پا می ماند عادتاً، آن اجزاء صغار از عذره که به غیر آب نمی رود و لکن آن اجزاء صغار دیده نمی شود در پا لا تتمیز است. آن اجزاء صغاری که از عین النجس هست و لکن لا تتمیز که آنها تمیُّز ندارند که آنها را نمی شود تشخیص داد، و لکن این بو که می آید معلوم است دیگر کهآنها مانده است از کجا می آید. چرا از سرش نمی آید از پایش می آید، معلوم است اجزاء صغار خصوصاً که انتقال عرض از معروضی به معروض آخر محال است در ذهن همه دیگر جا افتاده است که کلیت هم ندارد. توجه کردید؛ یعنی انتقالش درست است ها؛ و لکن کلیت ندارد این جهت حدوث اثر، وقتی که این نحو شد ایشان می فرماید اجزاء صغاری که بقائش لا تتمیز عیبی ندارد، ولو احوط این است احوط استحبابی می شود که آن اجزاء صغار ازاله بشود.

اینی که ایشان می فرماید ما باید قبول کنیم چاره ای نداریم، ‌چون که بو وقتی که آمد معلوم می شود از اجزاء صغار وارد می شود باقی مانده است، چون که آن تاثر بالخاصیة جاش در پا نیست. در آب گفتیم این را یادتان باشد که میته افتاده آب را متعفن می کند این انتقال عرض نیست بلکه تأثر الماء است ‌بالخاصیة، الا انه در پا اینطور نیست دیگر. در پا و کفش اینجور نیست. این همين جور است اجزاء صغار مانده و لکن دیده نمی شود چیزی نیست، و لکن عقل می گوید عقل هرکسی به هر کسی هم بگویی باور می کند که این بو از کجا می آید، نیست دیده نمی شود، این را باید ملتزم بشویم که این عیبی ندارد پا پاک شده است. برو نمازت را بخوان. چرا؟ برای اینکه اگر در مطهریة الارض معتبر بوده باشد باید آن جوربوده باشد که زایل بشود حتی اجزاء لاتتمیز به نحوی که مثل شستن با آب بوده باشد. این بوده باشد این را باید ائمه علیهم السلام بگویند، خصوصاً در آن صحیحه محمد بن حلبی[6] که حافی هم بود که آنجا باید بگویند که پايت را آنقدر بکش به زمین که پوستش در برود، ‌چون که آنوقت این اجزاء صغار ازاله می شود که جلده پا جدا بشود، چون که آب نیست. اینکه ائمه علیهم السلام نفرمودند و جای این هم نبود که این را بفرمایند، این معلوم می شود که ازاله در ما نحن فیه مثل ازاله به احجار الاستنجاء است که رحمة‌الله علیه ذکر می کند در عروه، چه جوری که در باب تخلی می آید در باب استنجاء آن موضع الغائط که به احجار استنجاء می شود و یجزیک من الاستنجاء ثلاثة احجار او قلع می کند نجاست را، و لکن اجزاء صغار را قلع نمی کند، چون که اجزاء صغار لا محالة می مانند چه جور آنجا آن مقعد طاهر است می رود نمازش را می خواند بعد از استنجاء با حضور قلب، پا هم همين جور است در ما نحن فیه، و الا مختص می شد به تطهیر بالماء، چون که محتمل نیست که بگوید پایت را آنقدر بکش که پايت بر پوستش در برود. این که محتمل نبود این معنا. لا محاله این می شود که اجزاء صغار عیبی ندارد. بدان جهت ایشان هم که دارد و ان کان الاحوط الازالة احوط یعنی این است که انسان آب بکشد و الا جای دیگری ندارد، چون که اجزاء صغار عادتاً‌ نمی رود، این امر ثالث بود که قبول کردیم.

تطهير اجزاء ارضیه چسپيده به نعل و امثال متنجس بالمشی به ارض نجس، به وسيله مشی به ارض پاک

امر رابع که در ما نحن فیه ذکر می فرماید درست توجه کنید: انسان که می دانید همه مبتلا شده اند که پا برهنه راه می رود یا با کفش راه می روند، اجزاء ارضیه به آن کفش و پا می چسبد، ولو هر دو خشک بوده باشد زمین هم خشک بوده باشد پا هم خشک بوده باشد، کفش هم خشک است زیرش زمین هم خشک است، و لکن این که پا می گذارد بر می دارد زیر کفش یا باطن القدم بعض اجزاء ارضیه را برمیدارد، خصوصا‌ فرض بفرمایید مثل آن کاغذ ریزه یا مثلا فرض بفرمایید خرده های علف خشک و امثال ذلک اینها می چسبد به رجل، وقتی که انسان از زمین پاک آمد به زمین نجس، که در زمین پاک اینها چسبیده بود به زمین نجسه آمد . -می خواهید عروه بفهمید عبارتش چه می فرماید گوش کنید-. وقتی که انسان از زمین طاهر که اجزاء ارضیه را زیر پا یا زیر کفش برداشته است آمده به زمین نجس آن اجزاء ارضیه که در پا هستند آنها نجس می شوند. آن علفی که خشک است علفی که چسبیده بود به پا او چه می شود؟ ‌او متنجس می شود دیگر، ولو زیرش که بشره است نجس نشود چون که حایل است و لکن خودش نجس می شود. خب بعد آمد بعد از این زمین نجس در زمین طاهر هم راه رفت، و لکن الان که به پایش نگاه می کند می بیند که همان علف که آنجا چسبیده بود الان هم هست، که نجس شده بود. ایشان فتوا می دهد آن هم پاک شده است، برو نمازت را بخوان ولو آن چسبیده باشد به کفشت او هم پاک شده، آن متنجس آن یُری است ها، مثل اجزاء لا یری نیست. در این صورت این اجزاء یری هستند و لکن اجزایی بودند اشیایی بودند اجزاء ارضیه چسبیده به پا که طاهر بودند، بعد به واسطه مشی فی الارض النجسة نجس شده اند بعد هم در ارض طاهر راه رفته اند که ایشان میفرماید خدا رحمتش کند که آنها هم پاک شده است. احتیاج به شستن ندارد. با وجود اینکه آنها که باطن الرجل نیستند آنها فرض کنید خاشاک هست خرده کاغذ است آن هم پاک شده است. چرا؟ دلیلش چیست؟ دلیلش همان حرفی است که الان اشاره کردم، این امر عادی غالبی است و اتفاق می افتد عادتاً‌. اگر بنا بود که زمین مطهر آن ها نبوده باشد آنهایی که به باطن الرجل و الخف می چسبند مطهر آنها نبوده باشد، فقط بشره بشره را پاک بکنند یا همان کف پا سطح آن باطنی کفش را پاک کند نه چیز دیگر را باید ائمه علیهم السلام در این روایات ذکر کنند، فی الرجل یطأ علی مکان غیر نظیف بعد یطأ مکاناً نظیفاً امام علیه السلام تقیید بفرماید که این لا بأس در صورتی که در پایش چیزی چسبیده نباشد که به مکان النجس نجس شده است، آن وقت باید لابأس را تقیید بفرماید، جای تقیید است، این که امام علیه السلام -یاد بگیرید چه جور استظهار می شود از این روایات و چه جور استظهار می شود- وقتی که امام علیه السلام روحی لک الفداء به این نکته متنبه نکرد سائل را همین جور گذاشت و علی الاطلاق لا بأس فرمود امام علیه السلام، از این اطلاق در این فرمایش ایشان معلوم می شود که این مشی علی الارض یا اگر مسح بالارض را گفتیم که مثل مشی است، آن کما اینکه باطن الرجل و باطن الخف را پاک می کند، آن اجزاء ارضیه ای که لاصق بالخف و الخف است و لکن متمیز است آنها را هم پاک می کند.‌

 سوال...؟ عیبی ندارد، فرقی ندارد، داشته باشند هر چه داشت، گذشت این، دیگر بر چه می گفتیم سر که را می تراشیدیم؟ گفتیم ه از هرچه مصنوع بشود هرجور بشود او را پاک می کند آهن داشته باشد میخ داشته باشد نعل داشته باشد هرچه بوده باشد.

عدم تطهير داخل متنجس بالمشی کفش به وسيله مشی به زمين پاک

مسألة 1: « إذا سرت النجاسة إلى داخل النعل لا تطهر بالمشي ، ‌بل في طهارة باطن جلدها إذا نفذت فيه إشكال ، وإن قيل بطهارته بالتبع‌ ».[7]

بعد ایشان در مقام مسأله اولی را ذکر می فرماید، و آن مسأله اولی عبارت از این است که انسان در مکان نجسی راه رفت، بله فرض کنید کفشش هم فرض بفرمایید از آن کفش هایی بود که مکان نجس هم خیلی بود راه رفت، نجاست یعنی رطوبت نجاست سرایت کرد به داخل کفش، آن سطح داخلی زیر کفش او هم خیس شد مثل آن فرض بفرمایید که خیلی کفش ها اینجور است دیگر، یعنی آن زمان اینجور بود، الانش را نمی دانم، شاید در این زمان اینجور نباشد، که راه رفت فرض کنید خصوصا در فصل زمستان و اینها که زمین مرطوب بود و مفصل راه رفت خیس شد، این نجاست سرایت به داخل کفش کرد، بعد هم در مکان نظیف خشکی راه رفت، ‌وقتی که در مکان نظیف خشکی راه رفت ایشان می فرماید آن باطن خف آن پاک می شود او اشکالی ندارد، وقتی که ازاله نجاست شد آن پاک می شود، و اما داخل الخف ولو خشک هم شده باشد نه او پاک نمی شود او در نجاستش باقی است. والوجه فی ذلک این است که در ما نحن فیه اونی که مرتکز است در اذهان متشرعه -انصراف را می خواهی جایش اینجاست- اونی که مرتکز است در اذهان متشرعه در تتبع در مواردی که متنجسات را با آب پاک می کنند مرتکز در اذهان این است که آیا باید آب به آن موضع متنجس برسد تا آنجا را پاک بکند، این در اذهان هست، و الا دست هم متنجس بود در آب بردم و لکن به این دست هم قیر چسبیده بود قیر نگذاشت آب برسد به زیرش که متنجس است، عرف نمی گوید زیرش پاک شده. می گوید آب نرسیده آنجا. یا دستم نجس بود فقط تا انگشتهایم بردم تو آب همه کف پاک شده عرف می گوید نه. مرتکز این است. چون که در خود لسان ادله هست که غسل باید بشود موضع نجس و تا مادامی که آب نرسیده است به موضع النجس غسل نمی شود. این در اذهان متشرعه است که مطهر باید برسد به موضع نجس. این قرینه عرفیه در سایر مطهرات هم هست. در ارض هم هست. ارض متنجسی را پاک می کند که آن متنجس به زمین برسد یعنی مماسه داشته باشد. اونی که به مماسه دارد آن همان کف پایینی است، و اما کف داخل پا ولو خشک شده است. ‌زمین مدخلیت ندارد مثل اینکه می گذاشتیم باد خشک می کرد یا خودش خشک می شد زمین مدخلیت ندارد در خشکیدن او و در ازاله عین از او،‌ هیچ مدخلیتی ندارد. بدان جهت آن باطن الرجل رطوبتش که به او سرایت کرده است مثل عین النجاستی است که از زمین به ظاهر الرجل یا به ظاهر کفش پریده است، چه جور از آن غائطی که در زمین بود پرید به ظاهر الرجل یا به ظاهر الخف این یک فرسخ هم بروی پاک نمی شود ظاهر چونکه زمین نمی رسد به ظاهر الرجل به ظاهر الخف نمی رسد، زمین مدخلیت ندارد، کفش را بگذاری آنجا یا با او راه بروی هیچ فرقی نمی کند، چه جوری که مرتکز در اذهان این است چون که زمین مماسه ندارد با ظاهر الخف یا ظاهر الرجل او را پاک نمی کند وقتی که رطوبت سرایت به داخل کرد آن رطوبت داخله که سرایت شده است از داخل، او مثل آن نجسی است که پریده است روی پا یا روی کفش هیچ فرقی ندارد، زمین مدخلیت ندارد در طهارت آن، و این هم ارتکاز مستفاد است از آن موارد تطهیر بالماء که بالاترین مطهرات است، مادامی که آب نرسد غسل محقق نمی شود و مطهر نمی شود، مطهر باید به موضع متنجس برسد، علی هذا الاساس آن باطن در نجاستش می ماند، بلکه اگر رطوبت به باطن کفش سرایت نکرد ‌ولکن به جوف آن تخته کفش رفت، همين جور گاهی اتفاق می افتد دیگر، چرم است رطوبت نفوذ کرده است به چرم، وقتی که در زمین طاهر راه می رود فقط سطح ظاهر کفش پاک می شود و اما آن جوفش که رطوبت نجس به او سرایت کرده است او در نجاستش باقی می ماند، سابقاً در تطهیر بالماء گفتیم اگر جوف متنجس بشود آن وقتی پاک می شود که آب طاهر نفوذ کند، و بما اینکه این نفوذ دیگر در زمین امر غیر معقولی هست زمین مماسه نمی کند الا بالسطح بدان جهت آن جوف در نجاستش باقی می ماند مطهر نیست، و مستفاد از روایت هم این است که اونی که وطئ می کند در زمین طاهر او پاک شده است به مناسبت حکم و موضوع کما ذکرنا یعنی اونی که مماسه با زمین دارد بالمشی او پاک می شود، و اما اگر نجاست روی پا بوده باشد یا روی کفش بوده باشد که زمین هیچ مدخلیت ندارد در طهارت او مماسه ای با او ندارد، او در نجاستش باقی است و الله سبحانه هو العالم، والحمدلله رب العالمین.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص124-127.

[2] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.

[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص457.

[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص458.

[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص457.

[6] حافيا در روايت معلی بن خنيس آمده است: وَ عَنْهُ (علی ابن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخِنْزِيرِ يَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ- فَيَمُرُّ عَلَى الطَّرِيقِ فَيَسِيلُ مِنْهُ الْمَاءُ أَمُرُّ عَلَيْهِ حَافِياً- فَقَالَ أَ لَيْسَ وَرَاءَهُ شَيْ‌ءٌ جَافٌّ قُلْتُ بَلَى- قَالَ فَلَا بَأْسَ إِنَّ الْأَرْضَ يُطَهِّرُ بَعْضُهَا بَعْضاً؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، 458.

[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص127.