مسألة 2: « في طهارة ما بين أصابع الرجل إشكال ، وأمَّا أخمص القدم فإن وصل إلى الأرض يطهر ، وإلّا فلا فاللازم وصول تمام الأجزاء النجسة إلى الأرض فلو كان تمام باطن القدم نجساً ومشى على بعضه لا يطهر الجميع ، بل خصوص ما وصل إلى الأرض ».[1]
صاحب العروه قدس الله نفسه الشریف می فرماید: اگر رطوبتی که نجاست هست آن رطوبت نجاست به ما بین اصابع الرجل رسید، پا را گذاشت در زمینی که فرض بفرمایید آب نجس بود آنجا یا بول بود، این رطوبت بول یا این آب به آن بین الاصابعی که در رجل هست به او رسید. بعد این شخص در مکان نظیف راه می رفت، قهرا آن رطوبتی که ما بین اصابع بود آن هم خشک می شود به مرور زمان، این کف پا که به زمین رسیده است و در زمین طاهر راه رفته است این پاک می شود بلا شبهةٍ علی ما نطقت به الروایات، و اما این طهارت ما بین الاصابع که آن رطوبت نجسه خشک شده است در طهارت آنها اشکال است. بعد در ذیل می فرماید اگر فرض کردیم این گودی که در کف پا هست او هم نجس شده بود، چون که پا را گذاشته بود به آن جایی که بول بود یا آب نجس بود که همه آن باطن القدم نجس شده بود، حتی آن اخمص القدم یعنی آن گودی که در پا هست، بعد که در زمین طاهر راه می رفت زمین زمین صلبه بود سفت بود که به راه رفتن آن گودی به خود زمین مسّ نکرد و لکن رطوبت خشک شد، می فرماید: آن گودی در نجاستش باقی است. آن مقدار از کف پا که به زمین مماسه کرده است عند المشی او پاک می شود، و اما آن مقداری که به زمین نرسیده است او در نجاست باقی می ماند. و من هنا آن اخمص القدم مختص به او نیست، بلکه کسی پایش همه اش نجس شد و لکن بعد با کف پا راه می رفت چون طرف مقدم الرجل را در هوا نگاه می داشت که بعضی از وسواسی ها موقع راه رفتن با کف پا می روند. آن کف پا پاک می شود که به زمین مماسه کرده است، و اما سایر مواردی که به زمین مماسه نکرده اند آنها در نجاستشان باقی می مانند، دقت اگر بفرمایید به عبارت صاحب العروه در آن ما بین الاصابع اشکال است در طهارت آنها به مشی، و لکن در این اخمص القدم و آن موضعی که از بدن به زمین رسید اینجا فتوای جزمی داد که پاک نمی شود، آنجا اشکال اینجا فتوای جزمی، پس معلوم می شود یک نکته ای هست.
عرض می کنم بر اینکه دیروز خدمت شما عرض کردیم، اونی که مرتکز است در اذهان متشرعه به ملاحظه موارد تطهیر المتنجسات بالماء که باید به موضع نجس آب برسد، همان ارتکاز مقتضایش این است در این روایاتی که فرموده است به مشی زمین پاک می کند پا را یا اسفل الخف را آن مناسبت این است که آن زمین به اونی که از باطن الرجل می رسد یعنی مسّ می کند او را، یا آن اسفل الخف آن موضعی را که زمین مسّ می کند از اسفل الخف او را پاک می کند، و اما آن موضعی که مماسه با زمین نکرده است فرقی نیست که راه برود یا نرود، زمین در او دخلی ندارد نه در خشک شدنش نه در ازاله عینش، هیچ مدخلیتی ندارد، عین هم باقی باشد زمین او را ازاله نمی کند همين جور می ماند. روی این ارتکاز پس در آنجایی که انسان راه رفت در زمین صلبه که اخمص القدم نجس بود و آن موضع النجس به زمین مماسه نکرد در همان نجاستش باقی می ماند. به همان مقتضای الحکم و الموضوع که قرینه ای است در باب تطهیر المتنجسات، بدان جهت اگر با کف راه رفت آن طرف مقدم قدم را در فضا نگه می داشت آن مقداری که نجس بود و به زمین مماسه نکرده است در نجاستش باقی می ماند، چون که آن مطهر که مماسه زمین است عند المشی او حاصل نشده است. و اما مسأله آن ما بین الاصابع، شما این را می دانید وقتی که انسان راه می رود زمین اگر سفت بوده باشد بین الاصابع به زمین اصابت نمی کند، ولو پایش را گذاشت اول به آنجایی که آب نجس بود و رطوبت و اجزاء مائیه به بین الاصابع هم رفت یا عین البول و رطوبت مائیة البول به بین الاصابع رفت، و لکن بعد که راه می رود در زمین خشک و پاک آن رطوبت بولیه و اجزاء بولیه ای که بین الاصابع هست آنها ولو خشک می شوند لطول الزمان و به مرور الزمان، و لکن نه مماسه ای با زمین کرده اند نه زمین دخل دارد در خشکیدن آنها و زوال آنها، و اگر زمین زمین رخوه بوده باشد، درست است خاک نرم است پا فرو می رود و آن خاک به آن بین الاصابع هم می رسد ربما و لکن در زوال آن رطوبت مدخلیتی ندارد. این فقط رسیدن است وصول است. وصول اجزاء ترابیه است به آنجا. در زوالش مدخلیتی ندارد. مع ذلک که بین الاصابع مثل آن اخمص القدم است وجه تعبیر به اشکال صحیحه زرارة بن اعین است. بدان جهت بعضی ها گفته اند از صحیحه زرارة[2] بن اعین استفاده می شود آن ما بین الاصابع هم پاک می شود، منتهی لا بالمشی، چون که عرض کردیم نوعا و عادتاً آن اجزاء ارضیه به ما بین الاصابع نمی رسد، و لکن آن ما بین الاصابع پاک می شود بالمسح بالاجزاء الارضیة. وقتی که آن عین النجاسة را ازاله کرد به اجزاء ارضیه از ما بین الاصابع آن پاک می شود بالمسح. برای اینکه در صحیحه زراره بن اعین فرض کرده بود سائل که کسی پایش را روی عذره گذاشت فساخت رجله فیها پایش در عذره فرو رفت، خب قهراً به ما بین اصابع هم می رود، و مجرد رطوبت هم نیست عذره عینیت دارد دیگر، غیر از مائیت اجزاء غیر مائیت در او هست که معلوم است آنها هم می چسبد به بین الاصابع دیگر، عادتاً اینجور است. مع ذلک امام علیه السلام فرمود بر اینکه اونی را که در رجل تو هست او را مسح بکن اگر مسح کردی عیب ندارد. خب معلوم است که مسح به اجزاء ارضیه متصله ممکن نیست. انسان بین الاصابع را عادتاً میسور نیست که آن ما بین الاصابع را به اجزاء ارضیه ای که فعلا متصل بالارض است به آنها مسح بکند، چون که اگر پایش را به زمین بکشد آن بین الاصابع به زمین کشیده نمی شود. این قرینه است بر این که مسح کن؛ یعنی به اجزاء منفصله ارضیه. سنگی را بردار یا آن گل را بردار فرض کن بمال به بین الاصابع به نحوی که آن عذره و آن عین برود، آن وقت پاک می شود. بدان جهت ملتزم شده اند ولو اجزاء ارضیه ی منفصله مطهر نیست که سابقاً هم گفته بودند، انسان اجزاء ارضیه منفصله سنگی را بردارد به پایش بکشد اینجور کف پا پاک نمی شود، و لکن اجزاء منفصله را بردارد و به بین الاصابع بکشد پاک می شود. سرش این است که این مقدار از صحیحه زراره فهمیده می شود که ما بین الاصابع و اجزاء منفصله ارضیه باید مسح بشود. بدان جهت گفته اند که اشکالی هم ندارد پاک می شود.
سابقاً اگر یادتان بوده باشد عرض کردیم این فرمایش دو تا اشکال دارد، اشکال اول حرف سابقی است که سابقاً عرض کردیم این صحیحه زراره اصلا دلالتی ندارد بر اینکه مسح علی الارض مطهر الرجل است اصلا دلالتی به این معنا ندارد، چون که در این صحیحه کما اینکه سابقاً گفتیم اینجور بود که روایت هفتم بود در باب سی و دو از ابواب النجاسات،[3] سندش را که سابقاً خواندیم دیگر تکرار نمی کنیم سند صحیح است «رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ- فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا» پایش فرو رفت. ارباب معرفت می دانند پا وقتی که فرو رفت عذره به ظاهر پا می رسد مثل فرو رفتن در گل یعنی این را هم می گیرد که تمام رجل با آن فرض کنید ظاهر و باطنش آنجاست. «أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ» آیا وضویش را نقض می کند «وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا» غسلش واجب است یا نه؟ «فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا» نشورد مگر اینکه خودش دلش بخواهد این نجس شده بشورد، «وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي». رجلش را مسح کند تا اثر از بین برود، اگر یادتان بوده باشد گفتیم این صحیحه دو تا احتمال دارد، یک احتمال این است که مراد از عذره عذره مأکول اللحم است که ربما عذره استعمال می شود پاک است، بدان جهت امام می فرماید پاک است شستن او لازم نیست، دلش چرکین باشد بشورد عیبی ندارد، و لکن همين جور مسح کند، چون که مکروه است کراهت از بین برود و نمازش را بخواند. این یک احتمال بود. احتمال دوم این بود که این عذره عذره یابسه بوده باشد، چون که فساخت رجله فیها عذره اگر عذره رطبه بوده باشد معلوم است نجس است باید بشورد دیگر و باید سوال کند بر اینکه ،أ ینقض ذلک وضوءه ام لا. بدان جهت این عذره ، عذره یابسه بود که در بعضی روایات دیگر هم هست، بدان جهت کل یابسٍ ذکی پا نشده است و لکن نمی شود آنجور نماز خواند، چون که بدن که حامل عین النجاسة شد سابقاً گفتیم نمی شود نماز خواند، باید آن عین را ازاله کند. از صحیحه علی بن جعفر استفاده کردیم، بدان جهت پاک می کند مسح می کند که این اجزاء یابسه عذره برود، قرینه اش این است که امام نفرمود به زمین مسح کند، کلمه زمین نیست در این روایت، به هرچیزی مسح کند با دستش با کهنه ای با تخته ای با کاغذی، این را ازاله بکند، این هم قرینه بود که این روایت ربطی به مطهریة الارض ندارد تا کسی بگوید که این قرینه است که اجزاء منفصله ارضیه مراد است، اصلا صحبت ارض نیست.
سوال...؟ چرا، چرا، مناسبت کدام مناسبت است؟ و لکنه یمسحها، ضمیر بر می گردد به رجل حتی یذهب اثر الغایت اثر عذره از بین برود. اثر همان اجزاء صغارش که چسبیده به پا.
این حرف بود حرف متینی هم بود که شاید دقت کنید متانتش بیشتر واضح شود، این اولاً.
و ثانیاً اگر قبول کردیم که نه این می گوید که ما بین الاصابع را هم به اجزاء منفصله ارضیه مسح بکن. خب آقا وقتی که اجزاء منفصله ارضیه ما بین الاصابع را پاک کرد به مسح کردن. عرف چه فرقی می بیند ما بین اینکه انسان به اجزاء منفصله ارضیه با سنگی که از زمین برداشته بین الاصابع را مسح کند یا گودی پا را مسح کند، چه فرق دارد ما بین اینها. هیچ اشکالی ندارد، یا جای دیگر پا را مسح کند به اجزاء منفصله. دیگر مختص نمی شود اجزاء منفصله فقط به بین الاصابعی که متیسر نیست آنها را به اجزاء متصله مسح کردن کما ذکرنا، این هذا کله فی هذه المسأله.
مسأله 3: «الظاهر كفاية المسح على الحائطو إن كان لا يخلو عن إشكال».[4]
بعد مرحوم سید قدس الله نفسه الشریف مسأله اخری را می فرماید، می فرماید ظاهراً این است که انسان اگر خف را یعنی اسفل الخف را و اسفل النعل را یا باطن القدم را به جدار مسح کند، که مثلاً فرض بکنید دیوار است به دیوار می مالد کف پا را یا به دیوار اسفل الخف را می مالد، ظاهر این است که پاک می شود به این مسح و ان کان یخلو عن اشکال ولو خالی از اشکال نیست یعنی احتیاط مستحبی می شود نتیجه، نتیجه این است که این ترک بشود و لکن فتوا می دهد که پاک می شود.
وجه اشکال چیست؟ وجه اشکال این است که وقتی که انسان به دیوار می مالد ارض نمی گویند، نمی گویند که مسح بالارض، ارض منصرف از دیوار است او را نمی گیرد، این وجه اشکال این است، اشکال دیگری ندارد.
عرض می کنم اگر ما ملتزم شدیم که مشی علی الارض کما اینکه مطهر است مسح علی الارض هم همين جور مطهر است، چون که در مسح سابقاً ما اشکال کردیم، چونکه دلیل مسح این صحیحه بود که اشکال شد، و آن روایت دیگری که هم بود که آن من حیث السند ضعیف بود روایت خف، بدان جهت در مطهریت مسح ما اشکال کردیم، اگر از او صرف نظر کردیم و گفتیم بر اینکه نه فرقی نیست ما بین المشی والمسح، غرض این است که کف پا یا اسفل الخف مماسه با زمین بکند ملاک این است، اگر از آن اشکال اغماض کردیم فرقی نیست ما بین این مسأله مسح علی الحائط و ما بین مسح علی الارض، چرا؟ برای اینکه سابقاً گفتیم که ارض شامل می شود ارض جعلیه را آن ارضی که جعل شده است اصلی نیست، مثل پلی که مثلا به رودخانه می زنند، اگر انسان روی آن پل راه برود مشی علی الارض است. وقتی که اجزاء جعلیه ارض او را شامل شد مسح به پل کفش يا پایش کرد، چه فرقی دارد ما بین مسح به پل و ما بین مسح به پشت بام هیچ فرقی ندارد، پشت بام ولو پشت بام است زمین نیست، یعنی زمین در مقابل آسمان هست ها، زمین یعنی در مقابل سایر اجزاء ارضیه، این بناست الا انه فرقی نمی کند ما بین بناء جسر که انسان رویش راه می رود یا خف را مسح می کند، یا با پشت بام هیچ فرقی ندارد، و خصوصاً در آن حایط هایی که آن حایط ها حایط هایی هستند که در مزارع معمول است آن ها را از گل درست می کنند. حایطی که گل است، ربما در آن حایط عریض است راه می روند، توجه کردید. مشی علی الارض با مشی بر او در ارتکاز عرفی هیچ فرقی نیست، چون که چه جور انسان بالای تپه راه برود که آن اصلی است بگوییم او مطهر است اما روی این دیوار گلی راه رفتن این مطهر نیست این بعید از اذهان است. احتمال فرق یعنی احتمال عقلایی ها، و الا احتمال آن عقلی که هست، احتمال عقلایی ما بین اینها نیست، بما انه فرق ما بین این حایط و ما بین آن تپه نیست وقتی که آن حایط مطهر شد این حایط هم چون که اجزاء ارضیه فرقی نمی کند ترابش و سنگش، این حایط از سنگ است و از آجر است آن هم تراب است، فرقی ما بین اجزاء ارضیه نیست سابقاً گفتیم، انسان در ارض رمل راه برود در ارضی که ذات الحجاره است راه برود یا مفروش به آجر است راه برود فرقی نمی کند، اینها همه اش را قبول کرده اند، ما بین آنها و ما بین مقام هیچ فرقی نیست ، همین که فرموده است والظاهر این است که مسح بر این حایط مطهر است اشکالی ندارد.
خب کسی بگوید که به حایط ارض صدق نمی کند. خب می گوییم صدق نمی کند، و از آن هم که احتمال فرق نمی دهیم از خارج از او هم صرف نظر کردیم. می گوییم باز مطهر است مسح علی الحایط، چرا؟ چون که دلیل بر مطهریت مسح این صحیحه زراره[5] بود، در این صحیحه زراره که ارض ذکر نشده است، آن مقداری که از این صحیحه زراره خارج است غیر الارض و غیر الاجزاء ارضیه است، آنها خارج، مثل الخشب کاغذ امثال ذلک، مسح به آنها خارج، اما مسح علی الارض و اجزاء ارضیه که ولو منفصل هستند آنها را چرا رفع ید بکنیم؟ از اطلاق چرا رفع ید بکنیم؟ بدان جهت در ما نحن فیه اگر گفتیم ارض هم منصرف است [منصرف اگر بوده باشد ها، چون فرقی نیست ارتکاز عدم الفرق است] اگر منصرف شد و از آن ارتکاز هم رفع ید کردیم، خب این صحیحه اطلاقش می گیرد و شما هم که قبول دارید دلیل مطهریت مسح این صحیحه است. این صحیحه شامل می شود، وقتی که این صحیحه شامل شد أخذ می شود به او کما ذکرنا، می شود ان الارض یطهر بعضها بعضا، ارض یعنی اجزاء ارضیه یطهر بعضها، یعنی بعضش که اجزاء ارضیه است بعض دیگر را نجاستی که حاصل از بعضی از اجزاء ارضیه دیگر است پاک می کند، متصل باشد یا منفصل بوده باشد آن بعض، این مسأله را هم گذشتیم.
مسألة 4: « إذا شك في طهارة الأرض يبنى على طهارتها فتكون مطهِّـرة إلّا إذا كانت الحالة السابقة نجاستها ، وإذا شكَّ في جفافها لا تكون مطهِّرة إلّا مع سبق الجفاف فيستصحب ».[6]
بعد ایشان یک مسأله دیگری را در مقام عنوان می کند، و آن مسأله دیگر این است مسأله همان مبتلا به هست. مبتلا به عام همين جور است خصوصا در روزهای مثلاً بارانی، اگر شک کردیم آیا این زمینی که هست این زمینی که ما بعد از تنجس باطن الرجل او الخف راه رفتیم آیا خودش پاک بود این زمینی که راه رفتیم یا نجس بود؟ ایشان می فرماید اذا شک فی طهارة و نجاستها مشی در او مطهر است، الا اذا کانت الحالة السابقة نجاستها. اگر سابقاً این زمین نجس بود شک می کنیم که نجاستش زایل شده یا نه مشی در او مطهر نیست، و اما زمینی که سابقاً پاک بود در او اگر راه برویم نه پاک می شود، چرا؟ چون که موضوع مطهر تمام می شود. مشی کرده ام در این ارض و شارع هم می گوید که این ارض ارض طاهر است، موضوع مطهر تمام شد، مشی علی الارض ال طاهره موضوع طهارت الرجل و اسفل الخف است موضوع تمام می شود، اگر ندانیم حالت سابقه نداشته باشد، مثل اینکه یک وقتی نجس می شود یک وقت پاک می شود، مثل ایام بارانی دیگر هم نجس می کنند هم پاک می شود. نمی دانیم بله نجس بود پاک شده یا نه پاک بود نجس شده، شک در تقدم و تاخر است که استصحاب دیگر مجرا ندارد. حالت سابقه ندارد. لطریان حالتین متضادتین. فعلا شک دارم پاک است یا نجس، خب خدا طول عمر بدهد قاعده طهارت را، کل شیءٍ طاهره حتی تعلم أنه قذر، زمین هم یکی از آنهاست، مشی کرده اند بر زمینی که شارع هم به کل شیءٍ طاهر می گوید زمین پاک است، موضوع مطهر تمام می شود و حکم می شود به طهارت الخف و باطن الرجل.
و من هنا معلوم شد که فرق است ما بین شک در طهارة الارض که سابقاً در طهارة الارض در اشتراطش ما اشکال کردیم، آن جفاف را شرط دانستیم که ایشان جفاف را هم شرط می داند دو تایش را شرط دانست. اگر انسان راه برود در زمینی که نمی داند خشک است یا تر است، چون که شب تاریک است ظلمانی است با کفش راه می رود، نمی داند که زمین جفاف دارد پاک بکند یا مرطوب است که زمین طاهر مرطوب پاک نمی کند، ایشان می فرماید اگر حالت سابقه اش جفاف بوده باشد این زمین، مشی علی الارض کرده است شارع هم می گوید ارض متصف به جفاف است، مشی علی الارض الجفاف موضوع تطهیر تمام شد، اونی که موضوع در خطابات شرعیه برای مطهر او تمام شد به استصحاب جفاف الارض، و اما اگر حالت السابقه جفاف نبوده باشد، حالت سابقه رطوبت بوده باشد، یا نمی دانیم هم مرطوب شده باران آمده هم خشک شده نمی دانم چه جور است؟ خشک است و مرطوب است کدام یکی است؟ حالتین متضادتین طریان کرده شکی در تقدم و تأخر است در این صورت حکم به طهارت نمی شود، چرا؟ چون که اصالة الجفاف دیگر نداریم در اشیاء، اونی که ما در اشیاء داشتیم اصالة الطهارة بود، آن اصالة الطهارة ای که هست طهارت را عند الشک که حالت سابقه نداشت یا حالتین متضادتین بود آن اصالة الطهارة این را تصحیح می کرد، و اما در جایی که حالت سابقه جفاف یا عدم جفاف محرض نشود هیچکدام که استصحاب بشود، ندانیم زمین تر است یا خشک است اصلی نداریم ما تا اثبات بکنیم موضوع مطهر را، بلکه اصل در ناحیه عدم حدوث مطهر جاری است، آن وقتی که این زمین راه نرفته بودم مشی علی الارض الجاف که مطهر باطن الرجل و اسفل الخف است موجود نشده بود، الان نمی دانم به این راه رفتن در این زمین این موضوع موجود شد یا موجود نشد، استصحاب می گوید نه موجود نشده است خاطر جمع بشو، نفی می شود موضوع مطهر، وقتی که جریان مطهر نفی شد حکمش که طهارة المتنجس است آن هم منتفی می شود.
مسألة 5: « إذا علم وجود عين النجاسة أو المتنجِّس لا بد من العلم بزوالها، وأمـَّا إذا شكَّ في وجودها فالظاهر كفاية المشي وإن لم يعلم بزوالها على فرض الوجود ».[7]
بعد ایشان قدس الله نفسه الشریف یک مسأله اخرایی را می گوید که ظاهراً مسأله خامسه است در عبارت ایشان، و آن مسأله این است که اگر در باطن الرجل یا باطن الخف عین النجاسة بوده باشد، مثل اینکه عین مثلاً عذره چسبیده بود و این در زمین طاهر راه رفت، شک کرد که آیا آن عین نجاستی که به کف پایش چسبیده بود یا به کف کفش به اسفل الخف چسبیده بود زایل شده یا نه ایشان می فرماید حکم به طهارت باطن الرجل و الخف نمی شود، چون که این عین نجسی که بود تا مادامی که عین النجس بود موضع نجاست با زمین مماسه نداشت، سابقاً گفتیم مماسه شرط است، تا مادامی که عین در کف پا یا در ته کفش بوده باشد آن موضع النجس بتلک العین مماسه با زمین نمی کند، بدان جهت وقتی که من شک کردم که آن عین زایل شده یا نه این یعنی شک کرده ام که آن موضع مماسه با زمین کرده یا نکرده؟ عین زایل بشود کرده است زایل نشود نکرده، شک در مماسه یعنی شک در جریان المطهر دارم، اصل این است که آن مشیی که مماسه با ارض است که او مطهر است آن مشیی که مماس بشود موضع النجاسة با زمین اصل این است که محقق نشده است، سابقاً که محقق نشده بودند الان هم محقق نشده است.
ایشان و لکن یک چیز دیگری می گوید می فرماید بر اینکه و اما اگر شک بکند انسان که در باطن الرجل یا اسفل الخف از اول عین النجاسة بود یا نبود، شک در او می کند. درست توجه کنید ارباب تعلیق علی العروة. اگر شک بکند بر اینکه در باطن الرجل یا اسفل الخف از اول عین القذر بود یا نبود به نحوی که اگر بوده باشد این احتمال می دهد که زایل نشده است، اگر بوده باشد، احتمال می دهد نه از اول نیست، ایشان در این صورت می فرماید و الظاهر کفایة المشی ظاهر این است که در طهارت باطن الرجل و اسفل الخف مطلق المشی وقتی که در خارج محقق شد فحص هم لازم نیست کافی است پاک می شود این باطن الرجل یا باطن الخف، چه جور فرمودید این را یا صاحب العروه؟
خب شما فرمودید که آن مشیی که موضع النجاسة مماس با ارض بوده باشد او مطهر است ،این را فرمودید، ما هم قبول کردیم حرف صحیح و متینی است، خب وقتی که ما احتمال دادیم عین نجس از اول بود خب احتمال می دهیم آن موضعی که نجس است از رجل یا کفش مماسه با زمین نکرده، چون که عین نجس آنجا است عین نگذاشته است که به زمین مماسه کند، استصحاب عدم العین که یک وقتی که زیر کفش عین نبود عین نجس یا متنجس -عین النجاسة لازم نیست، یا عین متنجس-، نبود الان هم نیست، این اصل مثبت است، این اثبات نمی کند که موضع نجس مماسه با زمین می شود، آن اصل مثبت که لوازم عقلیه و عادیه است که ادلیه اعتباری ندارد، استصحاب عدم العین یعنی عین النجس یا متنجس در در اسفل کفش یا باطن پا اثبات نمی کند که باطن پا مماسه با زمین کرده است، او مطهر است، و باطن پا نجس بود و اسفل خف نجس بود، بدان جهت وقتی که همين جور شد من شک می کنم، باز شک در جریان المطهر است، شک می کنم که موضع النجاسة من الرجل یا موضع النجاسة من الخف مماسه با زمین کرده است یا مماسه با زمین نکرده است، استصحاب می گوید که نه، آن مشیی که موضع النجس مماسه با زمین پیدا بکند موجود نبوده الان هم موجود نیست، یترتب علی هذا بقاء الرجل او الخف علی نجاستهما، این مسأله هم همين جور است که تعلیقه می خواهد.
مسألة 6: « إذا كان في الظلمة ولا يدري أنَّ ما تحت قدمه أرض أو شيء آخرمن فرش ونحوه لا يكفي المشي عليه فلا بدَّ من العلم بكونه أرضاً ، بل إذا شكَّ في حدوث فرش أو نحوه بعد العلم بعدمه يشكل الحكم بمطهِّـريته أيضاً ».[8]
بعد ایشان مسأله دیگری را در ما نحن فیه ذکر می کند، انسان اگر در جایی راه برود، ظلمت است فرض بفرمایید زیر کفشش هم نجس بود، نمی داند این جایی که راه می رود ارض است یا اونی که راه می رود نه ارض نیست مفروش است، فرش انداخته اند اینجا، نمی فهمد ظلمت است، یا مثل الفرش که حایل است ما بین آن باطن الرجل والخف و ما بین زمین حایل است، در این صورت حکم به طهارت باطن الخف والرجل نمی شود، ایشان اینجا می فرماید حتی در صورتی که سابقاً در این زمین فرشی نبود، این زمین سابقاً زمین بود هیچ فرشی نداشت حصیر نداشت نبات نداشت، الان نمی دانم بر اینکه حصیری انداختند فرشی انداخته اند باز راه برود می گوید در طهارت اشکال است، اینجا باید نوشته بشود در طهارت اشکال باشد در عدم طهارت اشکال نیست که باز نجس است، چرا؟ چون که با آن بیان که استصحاب عدم فرش در این مکان که فرش نینداخته اند یا حصیر نینداخته اند اثبات نمی کند که باطن الرجل یا اسفل الخف مماسه با زمین کرده است، همان اصل مثبت است، چون که این معناست اثبات این معنا نمی شود حکم به مطهریت نمی شود، مسأله شک در فرش که آیا زیر پایش فرش و حصیر است با مسأله شک در این که در زیر پا عین نجس یا عین متنجس است یک مسأله هستند اینها، از یک وادی هستند، حکمشان هم یکی است و در هر دو باید استصحاب عدم جریان مطهر جاری بشود و حکم بشود به بقاء النجاسة.
مسألة 7: « إذا رقع نعله بوصلة طاهرة فتنجَّست تطهر بالمشي، وأما إذا رقعها بوصلة متنجِّسة ففي طهارتها إشكال لما مرَّ من الاقتصار على النجاسة الحاصلة بالمشي على الأرض النجسة ».[9]
مسأله بعدی این است که اگر کفشش را وصله ای بزند رقّع نعله بله همين جور وصله ای زد به آن نعلش یا به کفشش که آن وصله طاهر بود، بعد از اینکه این وصله جزء کفش شد و تابع کفش شد عرفاً کفش نجس شد به واسطه مشی که آن وصله هم نجس شد که رقع نعله بذلک بعد در مکان طاهر که راه می رود کفش پاک می شود آن وصله هم پاک می شود، چون که آن وصله جزو کفش شد، وقتی که جزء کفش شد وطئ مکاناً نظیفاً مکان نظیف را ارض نظیف را مشی کرده است پاک می شود، این یک امر عادی متعارف است که در زمان سابق هم همینطور بود الی ماشاءالله، که این مردم اینجور بودند، مثل این زمان نبود که حالشان خوب بشود هر روز یا هرماهی یک کفشی بپوشند، بدان جهت آنها ترقی می کردند، صحیحه احول می گیرد که رجل وطئ مکانا غیر نظیفٍ ثم وطئ مکاناً نظیفاً شامل می شود که وطئ بشود به جوراب یا به خف، خفّی که وصله دار باشد یا وصله نداشته باشد همه اش را می گیرد، و اما اگر وصله از سابق نجس بود در خارج نجس بود، قبل از اینکه کف کفش بدوزند خودش نجس بود، او را با همان نجاست آمدند دوختند به زیر کفش راه رفت، آن نجاست پاک نمی شود، چرا؟ در عروه اینجور تعلیل می کند برای اینکه سابقاً گفتیم زمین پاک می کند آن نجاستی را از باطن الرجل و باطن الخف که آن نجاست از مشی آمده باشد، از مشی آمده باشد به باطن الرجل و الخف، اینجا این نجاست وصله از مشی علی الارض نیامده است، بلکه به چه چیز آمده است به واسطه اینکه بولی اصابت کرده قطره بولی چیزی اصابت کرده یا به جایی بند شده یا اصابت کرده است چیزی نجس شده است، این تعلیل ایشان صحیح است، و لکن یک تعلیل دیگر باید بگوید، و آن تعلیل دیگر این است که اگر کسی گفت نه، مثل اینکه بعضی ها ملتزم شده بودند که هر نجاستی که در باطن الخف و اسفل الخف و باطن الرجل شد او به واسطه مشی علی الارض الطاهرة پاک می شود، این را اگر کسی بگوید باز در ما نحن فیه باید بگوید اسفل آن خف پاک نمی شود، و الوجه فی ذلک این است، اگر کسی از این روایات اطلاق بفهمد اطلاق این است که خف و باطن الرجل به هر چیزی نجس شد که در حال تنجس باید خف بشود، خف اگر متنجس شد به هرچیزی در حالی که خف است او به مشی علی الارض الطاهرة پاک می شود، این جا در ما نحن فیه خف نجس نشده است، وصله نجس شده است، وصله فقط نجس است، آن وصله هم در حال خف بودن نجس نشده است، سابقاً قطره بولی اصابت کرد در دکان آن مشت نقی پینه دوز به او قطره بولی اصابت کرد یا نجس اخرایی اصابت کرد، در حال خف بودن متنجس نشده است تا بگوییم مشی علی الارض الطاهرة پاک می کند، والحمدلله رب العالمین، الکلام یقع فی مطهریت الشمس انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص127.
[2] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ- وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا- وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص358
[3] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص274.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص128.
[5] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَطِئَ عَلَى عَذِرَةٍ فَسَاخَتْ رِجْلُهُ فِيهَا أَ يَنْقُضُ ذَلِكَ وُضُوءَهُ- وَ هَلْ يَجِبُ عَلَيْهِ غَسْلُهَا فَقَالَ لَا يَغْسِلُهَا إِلَّا أَنْ يَقْذَرَهَا- وَ لَكِنَّهُ يَمْسَحُهَا حَتَّى يَذْهَبَ أَثَرُهَا وَ يُصَلِّي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص358
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص128.
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص128.
[8] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص128.
[9] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص128-129.