«الثالث من المطهرات : الشمسوهي تطهِّـر الأرض وغيرها من كل ما لا ينقل كالأبنية والحيطان وما يتصل بها من الأبواب والأخشاب والأوتاد والأشجار وما عليها من الأوراق والثمار والخضراوات والنباتات ما لم تقطع وإن بلغ أوان قطعها بل وإن صارت يابسة ما دامت متصلة بالأرض أو الأشجار ، وكذا الظروف المثبَّـتة في الأرض أو الحائط ، وكذا ما على الحائط والأبنية ممـَّا طلي عليها من جص وقير ونحوهما عن نجاسة البول ، بل سائر النجاسات والمتنجسات ، ولا تطهِّـر من المنقولات إلّا الحصر والبواري فإنَّـها تطهِّـرهما أيضاً على الأقوى ، والظاهر أنَّ السفينة والطرَّادة من غير المنقول ، وفي الكاري ونحوه إشكال ، وكذا مثل الچلابية والقفة ، ويشترط في تطهيرها أن يكون في المذكورات رطوبة مسرية وأن تجفِّـفُها بالإشراق عليها بلا حجاب عليها كالغيم ونحوه ولا على المذكورات فلو جفَّت بها من دون إشراقها ولو بإشراقها على ما يجاورها أو لم تجف أو كان الجفاف بمعونة الريح لم تطهر . نعم ، الظاهر أنَّ الغيم الرقيق أو الريح اليسير على وجه يستند التجفيف إلى الشمس وإشراقها لا يضرُّ ، وفي كفاية إشراقها على المرآة مع وقوع عكسه على الأرض إشكال ».[1]
كلام در مطهرية الشمس است، كلام واقع مي شود فى جهات اربع:
جهت اولى اين است كه آيا شمس ولو بعض متنجسات را كالماء مطهر است و آن بعض متنجس به تجفيف الشمس طاهر مي شود، مثل طهارت ساير المتنجسات بغسلها بالماء؟ يا اينكه تطهير در باب شمس نيست فقط عفو است، يعنى آن موضعى كه متنجس است اگر به شمس آن موضع خشك بشود و شمس آنجا را بخشكاند انسان مىتواند در آنجا نماز بخواند و به آن موضع سجده بكند. آن موضعى كه نجس است، و لكن چونكه به شمس تجفيف شده است مي شود به آن موضع سجده كرد، شارع عفو كرده است از نجاست موضع سجود فى هذا الفرض، ثابت در باب شمس فقط عفو است، اين يك جهت است.
جهت ثانيه بحث در اين است که آيا بنا بر اينكه شمس از مطهرات است، تطهير شمس بعض المتنجسات را مختص به ارض و نحو الارض است كه زمين و مثل زمين را، مثل بناء و پشت بام، آنها را پاك مىكند، يا اينكه اين تطهير مختص نيست بالارض و نحوها، بلكه كل ما ينقل، هر متنجسى كه قابل نقل و تحویل نبوده باشد از موضعى به موضع آخر عرفا، و حتى بعضى از منقولات، تمام غير منقول و بعضى از منقولات، تمام آنها را هم تطهير مىكند، بعد از اینکه اين معنى ديگر جاى بحث نيست متسالم عليه است كه تمام منقولات را تطهير نمىكند شمس، آنى كه عموم را گفته است. عموم را در ما لا ينقل و بعض منقولات گفته است، آيا مختص بالارض و نحوها است يا همه اينها را تطهير مىكند، اين جهت ثانيه.
جهت ثالثه اين است، اين ارض يا غير الارض را كه اين شمس تطهير مىكند فقط از نجاست بولى تطهير مىكند، يا ساير نجاسات هم كه مثل البول جرمومتش و عينش در زمين نمىماند بعد از خشكيدن، ساير نجسهايى كه جرمومت آنها و عين اعيان آنها در زمين نمىماند بعد از خشكيدن زمين، ولو اين بالعرض عين نماند، مثل اينكه اول در زمين غايط بود غايط را برداشتند، رطوبتش هست در زمين و زمين مرطوب است به رطوبت غايط، وقتى كه شمس خشك كرد مثل البول ديگر جرمومت نمىماند عين نمىماند در زمين، حكم مختص است فقط به نجاست بولى يا ساير نجاسات هم كه آنها مثل البول جرمومت و عينيت نداشته باشند مثل ماء متنجس، يا داشته باشند ولكن آن جرمومت و عين نمىماند، چونكه قبل اصابت الشمس يا قبل تجفيف الشمس آن عين را برداشتهاند ازاله كردهاند، اين هم جهت ثالثه است.
جهت رابعه در مقام اين است على فرض كه شمس مطهر شد بعض متنجسات را يا كلها را از بول يا از ساير نجاسات هم، شرايط تطهيرش؟
اين چهار جهت بحث در او واقع مي شود، مرحوم صاحب العروه در امر الثالث اين چهار جهت همهاش را متعرض شده است، هم تطهير بالشمس را، هم آنى را كه بالشمس پاك مي شود، و هم از كدام نجاسات پاك مىكند شمس، و هم اين شرايط تطهير، همه را در اين امر ثالث در عروه متعرض شده است.
كلام فعلا در جهت اولى است، كه آيا شمس از مطهرات است كما عليه المشهور مشهور ملتزم شدهاند قديما و حديثا، يا اينكه فقد ثابت در باب الشمس عفو است عن الصلاة و السجود على الموضع النجس كه جففته الشمس، پاك نشده است ولكن مي شود به او سجده كرد و در آن موضع نماز خواند، در مقابل مشهور اين عفو را جماعتى ملتزم شدهاند، از قدماء نقل شده است از ابن الجنيد[2] و هكذا از قطب راوندى قدس الله سره و ابن حمزه در وسيله،[3] اينها ملتزم شد هاند آنى كه در باب التطهير است فقط عفو است، عبارت قطب راوندى[4] اين است على ما حكى، ايشان فرموده است الارض و البارية و الحُصُر، اذا جففته الشمس اينها پاك نمي شوند، ولكن يجوز الصلاة و السجود عليها لثبوت العفو، خودش هم تخصيص داده است من نجاسة البول، آنوقتى كه زمين و حصر و بوارى به بول متنجس بشوند، اين از متقدمين.
محقق[5] قدس الله نفسه الشريف اين قول را كه از قطب راوندى در معتبر نقل كرده است و قال هو جيّدٌ، اين معنايش اين است كه اختيار كرده است استجوده المحقق فى المعتبر، كه محقق لسان متقدمين است قدس الله نفسه الشريف ايشان اينجور فرموده است، و نقل شده است اين معنى و اختيار كرده است و اصرار كرده است به اين عفو محدث كاشانى قدس الله سره از متأخرين، و توقف فيه كه آيا عفو است يا طهارت، توقف فيه صاحب المدارك[6] و صاحب الحدائق قدس الله سرهما[7]، با وجود اينكه شيخشان مقدس اردبيلى اختيار كرده است تطهير بالشمس را، تلميذها توقف كردهاند، اين اقوال در مسأله است.
منشاء اختلاف الاقوال يعنى اختلاف القولين كه تطهير است يا عفو است، اين ملاحظه روايات باب است كه بعضىها گفتهاند از ملاحظه روايات عفو ثابت مي شود مثل محدث كاشانى قدس الله سره و غير از عفو چيز ديگرى استفاده نمي شود، بلكه فرمايش ايشان اين است كه روايات غير العفو را نفی مىكنند مىگويند عفو است و تطهير نيست، مطلب محدث كاشانى اين است، و بعضىها كه مشهور است ملتزم شدهاند كه از اين رواياتى كه هست تطهير استفاده مي شود، بدان جهت علينا ملاحظه روايات را بكنيم، عمده همانهاست كه ببينيم از آنها چه استفاده مي شود؟ هر چه استفاده شد نلتزم به، مشهور ملتزم بشود يا نشوند، كسى او را بگويد يا نگويد، اگر نگويد لا محالة به احتياط مىگذريم كه مخالفت اينجورى نشود.
از آن رواياتى كه استدلال شده است بر قول مشهور كه شمس تطهير مىكند آنى را كه اشرقت عليه و جففته او را پاك مىكند به اين صحيحه زراره[8] كه در باب 29 از ابواب النجاسات اولين روايت است ذكر شده است، يك چيزى بگويم توى ذهنتان بماند، ربما مؤيد مي شود انشاء الله براى شما در مقام استنباط:
صاحب وسائل قدس الله نفسه الشريف كلينى قدس الله نفسه الشريف هم همين جور است، آن بابى كه براى آن باب روايات را ذكر مىكنند، اول آن روايتى را ذكر مىكنند كه دلالت و سندش تمام است، يعنى اظهر ما فى الباب و اتم ما فى الباب است، بدان جهت صحيحه زراره را صاحب وسائل كه اول ذكر مىكند به نظر ايشان اتم ما فى الباب است، يعنى نظر ايشان هم خواهيم گفت كه مصيب است همين جور هم هست، آن صحيحه اين است، روايت اولي ست در باب 29:
محمد ابن على ابن الحسين كه صدوق است باسناده الی زراره، سند مرحوم صدوق به زراره كما اينكه خودش در مشيخه من لا يحضره الفقيه در جلد رابعش[9] در آخرش گفته سندش را به زراره، سند سند صحيحى است، روايت من حيث السند صحيحه است، زراره هم مىگويد: «قال سألت ابا جعفر عليه السلام» سؤال كردم از امام باقر عليه السلام «عن البول يكون على السطح»، بول در سطح موجود است، كما اينكه در سطح بچه را يا غير بچه را مىگذاشتند و بول مىكرد. «او فى المكان الذى يصلى فيه» يا بول در مكانى مي شود كه در آن مكان نماز خوانده مي شود. «قال اذا جففته الشمس فصل عليه» درست به اين نكات متوجه بشويد، سائل سؤال مىكند «عن المكان الذى يصلى فيه»، او به فی ذكر كرد سائل، امام عليه السلام در جواب فرمود روحى له الفداء، اذا جففته الشمس، فصل عليه به على ذكر كرد، فى را مبدل به على كرد، كه خواهيم گفت ظهور صلى عليه أى سجد عليه، صلّى فيه اين ظهور را ندارد، آنجا نماز خواند ولی ممكن است سجود را روى چيز ديگر بكند، اما صلى عليه ظاهرش اين است كه سجودش را هم آنجا كرد، اذا جففته الشمس فصلى عليه رويش نماز بخوان، «فهو طاهر» آن سطح پاك است. «اذا جففته الشمس فصلى عليه فهو طاهر» او پاك است، مىبينيد اين روايتى كه هست به حسب ظاهر خود صاحب حدائق[10] مىگويد كه ظهور اين روايت كه تجفيف الشمس آن مكان را پاك مىكند، جفاف آن سطح بواسطه شمس موجب طهارت اوست اين در اين كلامى نيست، فاذا جففته الشمس فصل عليه، فهو طاهر هم نبود تمام بودها، مثل آنى كه فرمودهاند فهو طاهر اصل است، نه اصل نيست. «اذا جففته الشمس فصل عليه» اگر فهو طاهر نبود تمام بود، چرا تمام بود؟ براى اينكه اطلاق داشت اگر شمس او را خشك كرده است رويش نماز بخوان، چه آن وقتى كه نماز مىخوانى دست و پاى تو خشك بوده باشد يا تر بوده باشد وضوء گرفتى دستهایت همهاش تر است جبهه تر است، خيلى اتفاقى است ديگر، آن زمان اينجور نيست مستحب هم هست در باب صلاة وضوء را با حوله و اينها پاك نكنند، اين اطلاق دارد كه وقتى كه شمس آنجا را خشك كرد آنجا نماز بخوان چه اعضايت خشك بشود چه پاك بشود، اطلاق دارد، چه آنجايى كه بول اصابت كرده خشك شده بود، جففته الشمس آب پاكى آنجا ريخته باشد که فعلا خیس باشد حال الصلاة يا نباشد، اطلاق دارد، اين روايت خودش قطع نظر از فهو طاهر دلالت مىكند به طهارت و نفى مىكند عفو را، چونكه عفو را قطب راوندى قدس الله نفسه الشريف[11] و محدث كاشانى[12] و ديگران كه ملتزم شدهاند گفتهاند وقتى كه خشك است زمين و اعضاء خشك است مي شود به آنجا نماز خواند و سجده كرد، تصريح كردهاند، حتى قطب راوندى دارد كه اگر اعضاء رطب شد، -اعضاء رطب شد را دارد-، آن يكى هم مثل اين است، يا رطوبت طاهر به آن موضع رسيد در حال رطوبت نمي شود نماز خواند، چونكه نجس است بدن را نجس مىكند جبهه را نجس مىكند پا را نجس مىكند، طهارت بدن شرط است، اينها فقط عفو را گفتهاند در صورتى كه زمين خشك بوده باشد و اعضاء مصلى خشك بوده باشد بعدا، ببينيد چه جور تقريب كردم، على هذا الاصل اگر فهو طاهر هم نفرموده بود امام عليه السلام، خود اين كلامش كه ابتدائا فرمود اذا جففته الشمس فصل عليه اطلاقش اقتضاء مىكرد كه مىگيرد صورتى را كه آن مكان ثانيا به رطوبت طاهره مرطوب بشود، يا اعضاء رطوبت مسريه داشته باشند، آن را هم اطلاق مىگيرد، و اين معنى نمىشود الا بطهارة الموضع، چونكه طهارة اعضاء شرط است در صلاة، پس اينكه امام عليه السلام لا بأس را در اين صحيحه تقييد نفرموده است دلالت مىكند بر حصیل طهارت، خوب، فهو طاهرٌ هم كه ديگر به قول او ديگر نور على نور است، فهو طاهر اين زمين يعنى اين موضع پاك است.
اينكه محدث كاشانى قدس الله نفسه الشريف مناقشه كرده است آنهايى كه ملتزم به عفو شدهاند بعضى از آنها مثل صاحب حدائق[13] قبول دارند كه اينجور ظهور در طهارت دارت، منتهى توقف در مسأله كردهاند يا ملتزم به عفو شدهاند روى جهت ديگرى كه معارض هست در بين، گفتهاند معارض دارد، بخاطر جمع مابين الادله آنجور كردهاند، ولكن محدث كاشانى[14] قدس الله نفسه الشريف گفته اين طاهر به معناى لغوى است، اين فهو طاهرٌ این مثل کل يابس ذكى است، كل يابس ذكى است طاهر است يعنى نجس نمىكند، اذا جففته الشمس فهو طاهر يعنى اين ديگر بدن را نجس مىكند، كه على ذلك هم قرينه مي شود كه صلاة در حال جفاف الارض است، رطوبت ديگر ريخته نشده است و اعضاء مرطوب نيست، هم قرينه بر تقييد مي شود و آن اطلاق ما مي رود، و هم فهو طاهر اين طهارتى كه گفته شدهاند و مأنوس است فعلا در اذهان متشرعه فى مثل زماننا هست که معنايش اين است كه منفعل نيست نجس نيست شيئى را نجس نمىكند، اين به معناى طاهر نيست بلکه به معناى لغوى است، اين را فرمودهاند، ولكن فرمودهاند ديگر هر چيزى كه فرمودهاند انسان نبايد تصديق بكند بگويد شخص جليل القدر است، اين طاهر معنايش همان معنای عند المتشرعه است.
يك چيزى بگويم توى ذهنتان بوده باشد، لفظ طاهر اگر در ثوب و بدن يا در مكان و امثال ذلك در بحث صلاة در روايات واقع بشود ظهورش در آن زمان ائمه سلام الله عليهم هم، ظهورش همان طهارت معتبره در صلاة بود، آن طهارتى كه معتبر در صلاة است آن طهارت خاص است، ولو اگر بگوئیم که لفظ طاهر ظهور نداشته باشد در آن زمان، -که درست نيست چونكه در زمان صادقين سلام الله عليهم قطعا اين لفظ طاهر، الخمر نجس و الخل طاهر و امثال ذلك ظهور در طهارت عند المتشرعه بود- الا انه اگر كسى اين را هم قبول نكرد، گفت اینکه در زمان ائمه لفظ طاهر اينجور بود در زمان صادقين سلام الله عليهم اين معنى بر ما ثابت نشده است، اين را هم اگر كسى اطلاقش را خدشه بكند اين را ديگر نمىتواند اينقدر بى انصافى بكند كه صلاة اگر در خطاب ذكر شد، ثوب مصلى ذكر شد طهارت براى او فرض شد، يا براى مكانى فرض شد که آنجا نماز مىخواند اين ظهور در طهارت شرعيه دارد كه فعلا در اذهان متشرعه است، اين جاى خدشه و اينها نيست، هر كس بگويد بايد انكار كرد كه اين فقط دعواى جزاف است.
بدين جهت اين صحيحه من حيث السند و من حيث الدلاله تمام است، دلالت مىكند كه شمس مطهر است.
ولكن قصورى كه در صحيحه هست لابد متوجه شديد يك قصور هست، و آن اين است كه اين مختص است به سطح يا آن جائی كه مكان بوده باشد زمين بوده باشد، مكان زمين مي شود ديگر، ارض و بناء است كه متنجس به بول است، غير الارض و غير البناء ساير المتنجسات را ولو به بول متنجس بشوند، يا ارض و سطح به غير البول مثلا به غايط متنجس بشود اين صحيحه آنها را نمىگيرد، بدان جهت اين اگر بخواهيم در جهت ثانيه بگوئيم كل ما لا ينقل آن زور مىخواهد، بايد از جاى ديگر اين زور تحصيل بشود، و الا اين روايت آن زور را ندارد.
روايت دومى صحيحه زراره و حديد ابن حكيم العضدى رضوان الله عليهما است روايت دومى[15] است در اين باب:
محمد ابن يعقوب، كلينى نقل كرده است، عن محمد ابن يحيى، محمد ابن يحيى العطار است، عن احمد ابن محمد احمد ابن محمد ابن عيسى است، تتبعى كه ما كرديم كل ما يقال محمد ابن يحيى عن احمد ابن محمد قرينهاى بر خلاف نباشد احمد ابن محمد ابن عيسى است، خالد هم بود عيبى نداشت آنهم موثقه است، ولكن اين عيسى است، عن حماد، حماد ابن عيسى است. «عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ وَ حَدِيدِ بْنِ حَكِيمٍ الْأَزْدِيِّ جَمِيعاً قَالا قُلْنَا لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع السَّطْحُ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ- أَوْ يُبَالُ عَلَيْهِ أَ يُصَلَّى فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ- فَقَالَ إِنْ كَانَ تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ الرِّيحُ- وَ كَانَ جَافّاً فَلَا بَأْسَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ يُتَّخَذُ مَبَالًا»،پشت بام بول به او اصابت مىكند. او يبال عليه يا اصلا مىرود آنجا اين كار را مىكند، يصلى فى ذلك المكان، در آن مكان نماز خوانده مىشود؟ قال ان كان تصيبه الشمس و الريح و كان جافا فلا بأس به، یک بار دیگر می خوانم ان كان تصيبه الشمس اگر به آن مكان شمس اصابت مىكند و الريح باد اصابت مىكند، باد هم مىخشكاند، و كان جافا و آن مكان هم جاف بود، خشك بود، ظاهرش واو و کان جافا واو حاليه است؛ يعنى و كان جافا در حالى كه اصابت شمس مىكرد خشك بود، اين خلاف ظاهر است چون كه بايد شمس خشك كند او را، و كان جافا ظاهرش اين است كه در حال صلاة جاف بوده باشد، و كان جافا در حال صلاة جاف بوده باشد فلا بأس به، بأسی نيست بِهِ. بِهِ را خواهيم گفت كه ضمير به كجا برمىگردد اگر پيدا بكنيد خودتان، الاّ ان يُتخذ مبالا مگر اين كه آن سطح را مبال أخذ بكنند مگر اين كه آنجا نماز خواندن و سجود كردن جايز نيست، يا مكروه است؛ مثلا اگر تطهير هم بشود مبال بوده باشد مكروه است، اين صحيحه، وجه استدلال چيست؟
وجه استدلال اين است كه گفتهاند در ذهن زراره و حديد ابن حكيم اين بود كه در مكانى كه متنجس هست به بول سطحى كه متنجس به بول لعلّ آنجا نمىشود نماز خواند، چون كه متنجس است ولو خشك بشود، چون كه روى بول كه نماز نمىخواند، آنقدر را زراره خودش مىدانست زراره نمىشد اگر ندانست اين را كه عين بول هست همين جا ايستاده است پنج سانتى متر هم بول است آنجا روى آن بول نماز بخواند. اين را كه مىدانست نمىشود، پس فرض زراره در صورتى است كه آن بول خشكيده است كه بر لباسش نجاست نمىآورد كه ساير شرايط در ثوب مصلى و بدن مصلى آن شرايط مختل نمىشود، خشك است، آیا مىشود آنجا نماز خواند يا اين كه متنجس است نمىشود نماز خواند، امام عليه السلام در مقام جواب اين كه در مكان متنجس خشك بشود مىشود نماز خواند اين را ذكر نمىكند، بلکه در جواب مىفرمايد: بر اين كه اين موضعى كه شما فرض كردهايد اگر شمس بخشكاند آن موضع را، آن موضع لا بأس به. ضمير به خود موضع برمىگردد، لا بأس به يعنى موضع لا بأس به يعنى پاك است، نه اين كه صلاة فى ذلك الموضع لا بأس به، به صلاة برنمىگردد، اگر به صلاة فى ذلك الموضع برمىگشت بله طهارت استفاده نمىشد. درست توجه کنید یک دفعه دیگر می خوانم. قلنا لابى عبد الله عليه السلام السطح يصيبه البول او يبال عليه يصلى فى ذلك المكان بعد جفافه، مرادشان اين است که بعد از خشك شدن مىشود نماز خواند يا نه؟ امام عليه السلام در خشك شدن تفصيل مىدهد مىفرمايد اگر شمس بخشكاند عيبى ندارد نماز بخوان، يعنى عيب ندارد به آن موضع، آن موضع عيب ندارد لا بأس به مثل ماء الاستنجاء لا بأس به است، يعنى پاك است، اين امام عليه السلام در جواب فرمود ان كان تصيبه الشمس و الريح و كان جافا فلا بأس به، و کان جافا يعنى از آن رطوبت بولى جاف بوده باشد فلا بأس به، به آن مكان بأس نيست، يعنى پاك شده است به تطهير الشمس.
سؤال...؟ عرض مىكنم اشكالش اين است كه ما چند سال زحمت كشيدهايم اصول خوانديم، و در اصول گفتيم كه ظواهر حجت است، اين فلا بأس به ضمير مذكر است و سؤال از موضع است.
سؤال...؟ چه اشکال دارد به صلاة برگردد؟! خلاف ظاهر معنايش اين است، ظاهر معنايش اين است كه فلا بأس به يعنى به آن موضع بأسی نيست، خلاف ظاهر معنايش اين است، نه اين كه مىگوييم غلط است لا بأس به مىگفت به صلاة برگردد كه شما بفرماييد نه مىشود تصحيح كرد، از آن توجيهات مطول يا حاشيههاى نموذج، بله آنها درست غلط نيست ولكن خلاف ظهور است، فلا بأس به سؤال از آن سطح است، سؤال از سطح مىكنند كه يصيبه البول او يبال عليه بول مىشود يصلى فى ذلك المكان بعد جفافه، گفتيم مرادش است بعد امام عليه السلام که مىفرمايد ان كان تصيبه الشمس، ان كان ضميرش به كجا برمىگردد؟ به موضع ديگر، ان كان تصيبه الشمس الريح و كان ضميرش به كجا برمىگردد به همان موضع، فلا بأس به اين ضميرها اين هم كه بِهِ هست ظاهرش عبارت از اين است كه به آن موضعى بأسى نيست يعنى پاك است.
درست توجه كنيد، عمده وجه الاستدلال اين است كه ضمير لا بأس به در اين صحيحه به صلاة برنمىگردد، ظاهر صحيحه مثل آن ضماير قبلى همهاش اين ظاهر ضمير برمىگردد به موضع، ظاهر لا بأس به شيئى كه چیزی به او اصابت كرده است ظاهرش اين است كه او ديگر نجس نيست، مثل لا بأس بماء الاستنجاء، و هكذا لا بأس مثلا بروث الحمار، لا بأس يعنى اينها پاك هستند، امام عليه السلام مىفرمايد بر اين كه اگر شمس اصابت بكند و الريح و كان جافا يعنى خشك بشود، یعنی به اصابت شمس و ريح خشك بشود و كان جافا آنوقت فلا بأس به، به آن موضع بأسی نيست و پاك است، اين را مىدانيد، يعنى خواهند گفت و ما هم ملتزم خواهيم شد به آن نحوى كه خواهيم گفت جفاف بايد مستند به شمس بشود شمس بايد خشك كند، ولكن در اين روايت امام عليه السلام و الريح باد را هم علاوه كرده است، اين چه جور مىشود خلاف فتوى المشهور مىشود؟ نه نترسيد، چرا نترسيد؟ براى اينكه امام عليه السلام اين ریح را ذكر كرد به جهت اينكه مورد وسوسه نشود، غالبا همينجور است كه در موارد اصابة الشمس هوا هم دخل دارد، هوا دخل دارد و الا جايى كه آنجا هوا نخورد آنجا دير خشك مي شود، هوا دخل دارد، امام عليه السلام مىخواهد بفرمايد كه دخل اين هوا در خشكيدن زمين ضررى ندارد، اين دو جور مي شود دخالت، دخالت يك وقت ضعيف مي شود به حيث كه اهل العرف مستند مىكند جفاف را به شمس مىگويد كه شمس اين را خشكاند، بابا یک چند دقيقه مىگذشت يك نسيمى مىآمد اين خشكاند آفتاب خشكاند. يك وقت دخلش دخل عظيمى مي شود. پشت بام است و باد عظيمى مىوزد آفتاب هم كه افتاده است خشك شد. اينجا هر دو خشك كردهاند معا خشكانده اند اين را. غايت الامر اين روايت اطلاق دارد. اين روايت مىگويد اگر شمس خشكاند با باد، چه به نحوى بوده باشد كه خشكاندن مستند به شمس تنها بشود دخالت او ضعيف بشود، كه اين عيبى ندارد در مطهريت بنا بر مسلك مشهور، چه دخالتش دخالتى بوده باشد مثل دخالت شمس كه دو تا معا خشكانده باشند، در آنصورت هم فلا بأس، آن موضع پاك مي شود، غايت الامر اين صحيحه اطلاق دارد، از اين اطلاق رفع يد مي شود هم به صحيحه سابقه كه اذا جففته الشمس كه او داشت بر اينكه شمس بايد بخشكاند نه مجموع اينها بخشكاند، شمس بايد بخشكاند، ظهور در استقلال دارد وجهش را خواهيم گفتها. اين را از اصول مسلمه قبول كنيد از من كه آن صحيحه معنايش اين است كه شمس بخشكاند، به آن صحيحه و موثقه عمارى [16]كه انشاء الله مىرسيم به قرينه آنها آنجاهايى كه دخالت باد مثل دخالت شمس بوده باشد رفع يد مىكنيم از اطلاقش، تقييد مىكنيم، اذا اصابت الشمس و الريح و كان جافا، يعنى كان جافا باصابة الشمس بنحوى كه دخالت ريح ضعيف بوده باشد، اين تقييد را مىكنيم به بركت روايات ديگر كه موثقه و صحيحه است همان معنى ثابت مي شود، عند المشهور وجه استدلال به اين روايت اين است كه عمده ضمير لا بأس به است و ظهور لا بأس است، لا بأس به يعنى لا بأس بذلك الموضع، وقتى كه لا بأس بذلك الموضع گفته شد، يعنى اين پاك مي شود.
در مقابل اين استدلالِ مشهور بعضی اشكال كردهاند، گفتهاند كه نه، اين روايت مىگويد كه لا بأس بالصلاة، چه جورى كه ايشان مىفرمود، لا بأس بالصلاة فیه كه انسان در آنجا نماز بخواند عيب ندارد، اين هم دلالت به طهارت نمىكند كه اين پاك است، لا بأس به یعنی اين عيبى ندارد نماز بخوان.
خوب اين معلوم شد ولو بعضىها قبول كردند اين حرف را فرمودند هر دو تا را محتمل است، ولكن نه، نمي شود قبول كرد. اين روايت ظاهر در تطهير است. چرا؟ براى اينكه اگر بنا بوده باشد لا بأس كسى قبول كند، لا بأس بهِ ضمير برمى گردد به مكان و لا بأسَ هم ظهور در طهارت دارد، كما فى سائر الاشياء كه اگر به عينى كه اصابه الشىء گفتند لا بأس بهِ ظهور در طهارت او دارد، اگر كسى اين حرف را قبول كرد كه بايد قبول بكند ظهور روايت اين است که ضمير برمى گردد به آن سطح و لا بأس هم ظهور در طهارت دارد، اين دليل مي شود بر اينكه اين پاك است.
يك چيز ديگر هم مىگوئيم، خواهيم گفت انسان در مكان نجس نماز بخواند كه خشك شدهها، ولو شمس خشك نكرده، خواهيم گفت بر اينكه اگر زمين خشك بوده باشد منتهى سجده را به موضع طاهر مىكند. در آن مكان نجسِ يابس نماز خواندن اشكالى ندارد. اگر امام عليه السلام در روايت لا بأس بالصلاة را مىفرمود ديگر ان كانت تصيبه الشمس را ذكر كردن معنى نداشت. شمس اصابت بكند يا نكند اگر زمين جاف بوده باشد کافی است. انسان سؤال از الصلاة فيه شده است. نه سؤال از الصلاة عليه شده است. در راوى سؤال كردند قلنا لابى عبد الله عليه السلام عن السطح يصيبه البول او يبال عليه يصلى فى ذلك المكان، در آن مكان مي شود نماز خواند، امام عليه السلام در جواب فرمود لا بأس به، يعنى لا بأس ان يصلى فيه، در آن مكان مي شود نماز خواند، اما سجدهاش را به آن موضع طاهر بكند به آن دليلى كه دلالت مىكند به طهارت موضع السجود، پس وقتى كه لا بأس به اگر مراد اين بوده باشد كه عيبى ندارد نماز خواندن در اين مكان، اين ذكر ان كان تصيبه الشمس معنى ندارد، اين ان كان تصيبه الشمس اصابه شمس معنى ندارد قيد بشود، بلکه به هر چيز خشك بشود، هر چيز خدا خلق كرده هر مخلوقى اين را خشك كرد ولو طول زمان عيبى ندارد.
سوال..؟ بدان جهت سؤال از شمس نيست شيخنا، عن السطح يصيبه البول بال عليه، يصلى فى ذلك المكان، كه آنهم گفتيم اذا كان جافا، شمس نيست، قال ان كان تصيب الشمس و الريح و جافا فلا بأس، اصابه شمس قيدش معنى ندارد.
مگر اللهم بگويد كه غالبا جفاف بالشمس مي شود، از باب تجفيف بالشمس و الریح غالبا او را ذكر كرده، مگر كسى اين را بگويد، كه اين خلاف اين است كه ان كان تصيبه اين شرط دخالت در حكم دارد، ظاهر كلام اين است كه شرط دخالت در حكم دارد و ظاهر حكم هم اين است كه لا بأس به بر مي گردد به نفع البأس از موضع و نفى البأس از موضع ظهورش همان طهارت آن موضع است، اينكه بعضىها تردد فرمودهاند که بله اين روايت متردد است دو تا امر بوده باشد، نه، به اين بيانى كه گفتيم ظهور قشنگى دارد، البته مثل آن صحيحه اولى نمي شود، او اظهر ما فى الباب است، بدان جهت اين روايت صحيحه هم ظهور دارد، از اطلاقش غایة الامر رفع يد مىكنيم به آن صحيحه متقدمه و موثقه عمار، كدام موثقه عمار؟ همان موثقه عمارى كه خيلىها را به زحمت انداخته و خيلىها را هم راحت كرده است، روايت چهارمى است در اين باب ملاحظه كنيد، فردا داستانش را بيان كنيم انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص129-130.
[2] جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر، (قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام، چ1، ت1407)، ج1، ص445-446.
[3] و إن كانت يابسة و جففها الشمس جاز الوقوف عليه و السجود إذا كانت الجبهة يابسة و إن جففها غير الشمس جاز الوقوف عليه دون السجود-؛ محمد بن علی ابن حمزه طوسی، الوسیلة، (قم، کتابخانه آية الله مرعشی(ره)، چ1، ت1408ق)، ص79.
[4] قال قطب الدين: الأرض و البارية و الحصير هذه الثلاثة فحسب إذا أصابها البول فجففتها الشمس فحكمها حكم الطاهر في جواز السجود عليها ما لم تصر رطبة أو لم يكن الجبين رطبا؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص483.
[5] الشمس إذا جففت البول من الأرض و البواري و الحصير جازت الصلاة عليه و طهر و هو اختيار الشيخين في المقنعة و المبسوط و الخلاف. و قال ابن الجنيد الأحوط تجنبها الا أن يكون ما يلاقيها من الأعضاء يابسا و قيل لا يطهر و يجوز الصلاة عليها، و به قال الراوندي منا، و صاحب الوسيلة، و هو جيد؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر، (قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام، چ1، ت1407)، ج1، ص445-446.
[6] و بالجملة: فالمسألة محل توقف؛ سيد محمد بن علی عاملی، مدارک الاحکام، (بيروت، مؤسسة اهل البيت، چ1، ت(ع)، 1411ق)، ج2، ص363.
[7] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص437.
[8] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْبَوْلِ يَكُونُ عَلَى السَّطْحِ- أَوْ فِي الْمَكَانِ الَّذِي يُصَلَّى فِيهِ- فَقَالَ إِذَا جَفَّفَتْهُ الشَّمْسُ فَصَلِّ عَلَيْهِ فَهُوَ طَاهِرٌ؛ شيخ حر عاملی وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص451.
[9] محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج4،ص425.
[10] و ظاهرها الحكم بالطهارة كما هو المشهور؛ شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص438.
[11] قال قطب الدين: الأرض و البارية و الحصير هذه الثلاثة فحسب إذا أصابها البول فجففتها الشمس فحكمها حكم الطاهر في جواز السجود عليها ما لم تصر رطبة أو لم يكن الجبين رطبا؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص483.
[12] كان الطهارة في الخبرين بمعناها اللغوي أعني عدم سراية القذر كقوله ع كل يابس زكي ليوافقا الأخبار السابقة؛ محمد محسن فيض کاشانی، الوافی، (اصفهان، کتابخانه امير المؤمنين ع ، چ1، ت1406) ج6، ص234.
[13] و ظاهرها الحكم بالطهارة كما هو المشهور؛ شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص438.
[14] محمد محسن فيض کاشانی، الوافی، (اصفهان، کتابخانه امير المؤمنين ع ، چ1، ت1406) ج6، ص234.
[15] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ وَ حَدِيدِ بْنِ حَكِيمٍ الْأَزْدِيِّ جَمِيعاً قَالا قُلْنَا لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع السَّطْحُ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ- أَوْ يُبَالُ عَلَيْهِ أَ يُصَلَّى فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ- فَقَالَ إِنْ كَانَ تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ الرِّيحُ- وَ كَانَ جَافّاً فَلَا بَأْسَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ يُتَّخَذُ مَبَالًا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص451.
[16] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.