درس سیصد و هفتاد و ششم

مطهرات

«الثالث من المطهرات : الشمس‌وهي تطهِّـر الأرض وغيرها من كل ما لا ينقل كالأبنية والحيطان وما يتصل بها من الأبواب والأخشاب والأوتاد والأشجار وما عليها من الأوراق والثمار والخضراوات والنباتات ما لم تقطع وإن بلغ أوان قطعها بل وإن صارت يابسة ما دامت متصلة بالأرض أو الأشجار ، وكذا الظروف المثبَّـتة في الأرض أو الحائط ، وكذا ما على الحائط والأبنية ممـَّا طلي عليها من جص وقير ونحوهما عن نجاسة البول ، بل سائر النجاسات والمتنجسات ، ولا تطهِّـر من المنقولات إلّا الحصر والبواري فإنَّـها تطهِّـرهما أيضاً على الأقوى ، والظاهر أنَّ السفينة والطرَّادة من غير المنقول ، وفي الكاري و‌نحوه إشكال ، وكذا مثل الچلابية والقفة ، ويشترط في تطهيرها أن يكون في المذكورات رطوبة مسرية وأن تجفِّـفُها بالإشراق عليها بلا حجاب عليها كالغيم ونحوه ولا على المذكورات فلو جفَّت بها من دون إشراقها ولو بإشراقها على ما يجاورها أو لم تجف أو كان الجفاف بمعونة الريح لم تطهر . نعم ، الظاهر أنَّ الغيم الرقيق أو الريح اليسير على وجه يستند التجفيف إلى الشمس وإشراقها لا يضرُّ ، وفي كفاية إشراقها على المرآة مع وقوع عكسه على الأرض إشكال ‌».[1]

ادامه بحث در استدلال به ديدگاه مطهر بودن شمس

کلام در روایاتی بود که به آن روایات استدلال شده است به مطهریة الشمس، یکی از این روایات که می شود گفت عمده از آن روایات است موثقه عمار ساباطی است در باب 29 از ابواب النجاسات روایت چهارمی[2] است:

موثقه عمار

و باسناد الشیخ عن محمد بن احمد بن یحیی الاشعری صاحب کتاب نوادر الحکمه که سندش به او صحیح است. و عنه یعنی باسناده عن محمد بن احمد بن یحیی عن احمد بن الحسن یعنی احمد بن الحسن بن علی بن الفضال است، که فطحی است و لکن از ثقات است. عن عمرو بن سعید بن مدائنی است که این هم اگر فطحی باشد از ثقات است جای شبهه نیست. عن مصدق بن صدقه ثقه است و لکن فطحی است عن عمار ساباطی که فطحی است، سند فطحیات هستند و لکن ثقه هستند. «فی حدیثٍ سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ يَكُونُ فِي الْبَيْتِ أَوْ غَيْرِهِ- » سوال شد امام صادق سلام الله علیه، روایت عن ابی عبدالله علیه السلام است، سئل عن الموضع القذر یکون فی البیت در بیت می شود، او غیره یا در غیر البیت فرقی نمی کند. «فَلَا تُصِيبُهُ الشَّمْسُ» شمس او را اصابت به او نمی کند آفتاب گیر نیست، ولکنه قد یبس خشک شده است. «وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- قَالَ لَا يُصَلَّى عَلَيْهِ» امام فرمود که آنجا نماز خوانده نمی شود یعنی به آنجا سجده نمی شود. «وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ» نشان بگذار به آن موضع قذر حتی تغسله حتی اینکه بشوری آن موضع قذر هم شسته بشود. و اعلم موضعه حتی تغسله نشان بگذار تا شسته بشود. این یک سوال بود. یک سوال کرد و جوابش را شنید، که آیا نماز خوانده می شود در موضع قذری که یابس هست امام علیه السلام نهی فرمود. نهیش نهی کراهتی است یا نهی منعی است که نمی شود این با او فعلا کار نداریم. «وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ» سوال دومی شد از امام صادق علیه السلام آیا شمس زمین را یعنی زمین قذر را پاک می کند یا نه؟ امام علیه السلام در جواب سه تا قضیه شرطیه بیان فرموده است که گفته شده است و خواهیم گفت یکی از این احدی القضایا الثلاث ‌دلالت می کند که شمس مطهر است زمین نجس را وقتی که خشک کرد پاک می شود، آن سه تا قضیه شرطیه را شروع می کنند. «قَالَ إِذَا كَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ» این که ما گفتیم این موثقه عمده در باب است چون که در این موثقه اختصاص به قذارت بولی نیست. تمام قذارات را شامل می شود، به خلاف آن صحیحتین اولتین که آن ها مال نجاست بولی بود، بدان جهت این روایت اهم در باب است. قال علیه السلام اذا کان الموضع قذراً اگر جایی نجس بوده باشد من البول او غیر ذلک از بول یا از غیر البول، فاصابه الشمس شمس به او اصابت بکند، ثم یبس الموضع بعد آن موضع خشک بشود، این ثم معنایش تراخی نیست. خواهیم گفت این دعواست دلیلش را بعد خواهیم گفت. ثم معنایش این است که به این آفتاب افتادن به او مترتب بشود خشک شدن محل، محل خشک بشود، مثل آن «ثم» ای که در بعضی آیات مبارکه است ثم لا تجدوا لکم وکیلا یعنی وقتی عذاب آمد بر او مترتب می شود که دگر ناجی از آن عذاب پیدا نمی کنید برای خودت، نه اینکه آنجا ثم تراخی است بلکه به معنای ترتیب است، وقتی که عذاب از ناحیه خداوند آمد بر او مترتب می شود که گیج می شوید کسی را پیدا نمی کنید که به دردتان بخورد، این ثم هم مثل اوست ،‌این دعواست این دلیلش را بعد خواهیم گفت، این جور ادعا می کنیم،  ثم یبس ذلک الموضع به این اشراق شمس آن زمین خشک بشود فالصلاة علی ذلک الموضع جایزةٌ، صلاة بر آن موضع جایز است، به همان بیانی که دیروز گفتیم دستت تر باشد پات تر باشد جبینت تر باشد آن مکان رطوبت دیگری به او بیفتد، علی کل تقدیرٍ صلاة جائز است، که از این استفاده می شود مطهریة الشمس، وقتی که صلاة علی کل تقدیرٍ جایز شد کما ذکرنا در آن صحیحه اولی زراره[3] از او استفاده می شود مطهریت شمس، و یک قرینه دیگری هم در ما نحن فیه دارد که مراد این مطهریة الشمس را می گوید، چون که سائل سوال کرد در این سوال ثانی و عن الشمس هل تُطهّر الارض، امام علیه السلام ظاهرش این است که به او جواب می دهد که از این معنا استفاده می شود بر اینکه این زمین پاک شده است، و الا به او جواب داده نمی شود  که لا و نعم که پاک می کند یا نمی کند، این یک قضیه شرطیه است.

قضیه شرطیه ثانیه این است که شمس به موضع قذر اصابت کرده است و لکن نخشکانده است آن زمین را و زمین در تری باقی است ولو کم شده باشد، بعد آن زمین خشک شده است. امام علیه السلام می فرماید که در آن زمین تا مادامی که خشک نشده است رطب هست نمی شود نماز خواند، چون که نجس است شمس نخشکانده است، و اگر خشک شد دست و پا اگر تر بشود باز نمی شود نماز خواند، چون که بدن نجس می شود چون موضع در نجاست باقی است. دست و پا خشک بشود عیبی ندارد، این هم مفاد شرطیه ثانیه است.

بعد فرمود‌ و ان اصابته الشمس، اگر شمس اصابت کرد به آن موضع قذر، و لم ییبس الموضع موضع خشک نشد به اصابة الشمس مثل فرض اولی، و لم ییبس الموضع القذر کان رطباً و رطب باقی ماند فلا یجوز الصلاة حتی ییبس، صلاة جایز نیست تا اینکه زمین خشک بشود. بعد از خشک شدن هم دست و پا باید خشک بشود، بدان جهت می فرماید ‌و ان اصابته الشمس اگر شمس به او اصابت کرد. «وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ»، آنجایی که اصابت به آن زمین نجس می کند اگر تر بوده باشد، «فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ» بر آن موضع نماز نخواند حتی ییبس حتی اینکه آن ما یصیب خشک بشود، یعنی عضو خشک بشود، و الا زمین خشک شود فرض این است، آن ما یصیب اینی که بعضی ها فرموده اند که اگر این حتی ییبس فاعلش اعضاء بوده باشد باید فعل را مونث بیاورد چون که اعضاء مونث هستند این حرف حرف درستی نیست. حتی ییبس یعنی ما یصیبی که ذکر شده است ما یصیب ذلک الموضع آن مایصیب خشک بشود، و ان کانت رجلةک رطبةً و جبهتک رطبةً و غیر ذلک منک ما یصیب ذلک الموضع القذر فلا تصل علی ذلک الموضع حتی ییبس، یعنی ما یصیب خشک بشود، و الا اگر زمین خشک نشده باشد نمی شود نماز خواند اعضاء تر باشد یا خشک بوده باشد، چون که بدن نجس می شود این مال اعضاء است، که اعضاء وقتی که خشک شد آن وقت می شود در آن زمین خشک نماز خواند، این جمله شرطیه این هم یک حکم.

حکم دیگری به شرطیه دیگر بیان می فرماید و او این است اصلا زمین خشک شده است و لکن شمس اصلا خشک نکرده ، اصلاً‌ شمس آنجا نیفتاده چیز دیگری خشک کرده است زمین نجس را ، که این همان تکرار سوال اولی است که فرمود‌ عن البیت یکون نجس قذراً لا تصیبه الشمس و لکنه قد یبس تکرار همان سوال و جواب فرض اولی ست ، و ان کان غیر الشمس اصابه، اگر بر زمین آفتاب نیفتاده غیر آفتاب او را افتاده است و خشک کرده است، بادی چیز دیگری آتشی، فانه لا یجوز ذلک به درستی که این صلاة در آن موضع جایز نیست، ذلک یعنی صلاة در موضع که از او سوال شده بود، این صلاة در آن موضع جایز نیست، این سه تا قضیه شرطیه است.

آنهایی که استدلال کرده اند که ما هم یکی از آنها هستیم خدا قبول بکند مداعایمان این است که روایت موثقه عمار سه تا حکم را بیان فرموده است، ولو صورةً چهار قضیه شرطیه است، الا انه چون که و ان کانت رجلک رطبةً که تقیید بر آن شرطیه ثانی حساب می شود سه تا قضیه شرطیه است سه تا حکم مختلف دارد، اگر زمین نجس خشک بشود به غیر الشمس اصلا شمس نیفتاده باشد لا یجوز الصلاة علیه در نجاستش باقی است، اگر زمین نجس و موضع نجس را شمس خشکانده باشد فقط یکون طاهراً فتجوز الصلاة فیه، به هر نحوی رطب باشد یا نباشد، و اما شمس افتاده باشد و لکن شمس زورش نرسد و خشک نکند، آنجا بعد از خشک شدن اعضاء هم خشک بشود می شود نماز خواند، بدان جهت سابقاً‌ میگفتیم که موثقه دلالت می کند که طهارت در مسجد الجبهة معتبر نیست، اگر یادتان بوده باشد، که این شرطیه که زمین نجس بوده باشد و لکن شمس افتاده و لکن زمین خشک است اعضاء هم خشک است صلاة ‌علیه جایز است گفتیم دلالت می کند که طهارت در مسجد الجبهة معتبر نیست، این سه تا قضیه شرطیه است، این مدعای ماست.

و لکن این مدعا را از اشکال کردن کمرش را خواسته اند بشکانند، به چه چیز؟ که ادعا کرده اند در ما نحن فیه قضیه سه تا قضیه شرطیه که سه تا حکم مختلف دارند در این روایت ذکر نشده است، گفته اند بر اینکه درست توجه کنید، این که دارد و ان کان غیر الشمس اصابه، این إن شرطیه نیست بلکه این إن وصلیه است، فلا یجوز ذلک هم چون که ذلک اسم اشاره است تکرار جزای سابقی است، این که فرمود ‌و ان کانت رجلة رطبةً جبهتک رطبةً و غیر ذلک منک ما یصیب ذلک الموضع القذر فلا تصل علی ذلک الموضع القذر حتی ییبس، بر آن موضع قذر نماز نخوان حتی اینکه اعضایت خشک بشود، و ان کان این ان وصلیه است این را تعمیم می دهد، یعنی در آن موضع با رطوبت اعضاء نماز نخوان و ان کان، و گفته اند‌این غیر الشمس نیست عین الشمس است، برای اینکه شیخ بهایی در حبل المتین[4] و هکذا محدث کاشانی[5] گفته اند ما نسخه مصححه ای پیدا کردیم که در آن نسخه مصححه عین الشمس است نه غیر الشمس، امام علیه السلام می فرماید بر اینکه اگر عین شمس هم اینجا را خشک بکند اگر رجلت و جبهه ات تر باشد نمی شود نماز خواند اینجا، و ان کان رجلک رطبةً اگر رجلت رطب بوده باشد و جبهتک رطبةً جبه ات رطب بوده و غیر ذلک منک غیر اینها هم که یصیب ذلک الموضع القذر رطب بوده است فلا تصل علی ذلک الموضع در آن موضع نماز نخوان حتی ییبس حتی اینکه خشک بشود، و ان کان عین الشمس اصابه ولو عین شمس این را اصابت کند حتی ییبس حتی اینکه خشک بشود زمین، زمین اگر شمس هم خشک کرده است نکن، فانه لایجوز ذلک آن صلاة بر او که گفتیم جایز نیست، کأنّ اینها اینجور فرموده اند‌ و ان کان رجلة رطبةً قید به کلا الشرطیتین الاولتین است، آخه در اول اینجور گفت اذا کان الموضع قذراً من البول ‌او غیر ذلک فاصابه الشمس ثم یبس الموضع فالصلاة‌ علی الموضع جایزةٌ، به اطلاقش تمسک کردیم آخر، رجل رطب باشد نباشد تری دیگر به آن زمین برسد یا نرسد، اینها ادعا می کنند و ان کانتی که بعد می آید به این هم قید است، بعد که در شرطیه دومی آمد که و ان اصابته الشمس و لم ییبس الموضع القذر و کان رطبا فلا یجوز الموضع فی حتی ییبس خشک بشود بخوان، که نجس است آخر، اینجا قید زدیم که رجل و اینهایت باید خشک بشود، اینها گفته اند نه، این قید بر هر دو تاست، هم آنجایی که زمین خشک بکند، توجه کردید، زمین خشک بکند، هم در آنجا باید رجل رطب نباشد، هم آنجایی که شمس اصابت کرده و لکن خشک نشده است بعد خودش خشک شده است باز آنجا هم باید رجل رطب نبوده باشد جبهه رطب نبوده باشد، کانّ این روایت صریح در این است که شمس از مطهرات نیست، ‌چون که إن وصلیه گفته و إن اصابه الشمس حتی ییبس حتی موضع خشک بشود باز نمی شود با رجل رطب در اینجا نماز خواند، این روایت صریح است در این که شمس از مطهرات نیست بنابراین، اگر بنا بشود إن وصلیه بشود و عین الشمس بوده باشد، روایت صریح است، ظهور هم نیست ها، اصلا ممکن نیست الا اینکه ملتزم بشویم که شمسی که هست تجفیفش مورد العفو است چه خودش مستقلاً خشک کند یا نه ابتداءً افتاده است و لکن بعد خشک شدنش به شمس نشده است، در این صورت نجاست زمین در مسجد معفو عنه است بدان جهت شمس از مطهرات نیست، بله آنجایی که اصلا شمس اصابت نکرده به موضع خشک هم بشود نه عفو نیست آنجا و نمی شود نماز خواند، اینها اینجور فرموده اند، خب کمر حرف ما شکست دیگر، بنابراین تقریب اگر این إن وصلیه بوده باشد، کأنّ این روایت یک حکم بیشتر نمی گوید، و آن این است که زمینی که شمس به زمین قذر و ارض القذر و موضع القذر اگر شمس انجا اصابت کرده و بعد خشک شده است چه به خود آن شمس چه بعد به چیز دیگر به هوا خشک شده است، آن جا زمین تا مادامی که خشک است دست و پای مصلی و اعضای مصلی خشک بشود می تواند نماز بخواند و سجده کند، و الا اگر زمین خشک نباشد یا دست و پای مصلی خشک نبوده باشد جبهه و ما یصیب خشک نبوده باشد نمی تواند نماز بخواند، این مسأله عفو استفاده می شود.

استدلال بر ديدگاه توقف

وجه این که محدث کاشانی[6] و دیگران فرض بفرمایید مثل صاحب الحدائق[7] و صاحب المدارک[8] که آن ها توقف کرده اند، گفته اند در این روایت این معنا که إن وصلیه اگر یقینی نباشد محتمل است، آن نسخه هم یقینی نباشد لا اقل من المحتمل است که نسخه آنجور باشد، آنجور که اگر محتمل شد نتیجه اش توقف می شود دیگر به واسطه آن روایت معارض هم که در مسأله است می آید که با صحیحتین اولتین معارض است، خب این حرف.

ملاحظه بر استدلال ديدگاه توقف

خب ما چه حرفی داریم در مقابل او، چون که ما اول ادعا کردیم سه قضیه ای شرطیه است. دلیل ما بر این که این إن وصلیه نیست و این نسخه ای که موثوقٌ‌ بها می گویید اگر نسخه بود آن نسخه غلط بود، عین نبود. آنی که در اینجا هست یعنی غیر این صحیحه است. مدعا این است که وقتی که إن وصلیه نشد این هم غیر شد می شود سه تا قضیه شرطیه. چرا؟ یک قاعده ای می گویم در ذهنتان باشد. همیشه إن که از ادات جمله شرطیه است به جمله ای داخل بشود در خطاب الشارع یا در خطاب هر متکلمی فرقی نمی کند حقیقت شرعیه ندارد. إن شرطیه و ادات الشرط اگر به جمله ای داخل بشود که در آن جمله چیزی ذکر شده است که یصلح لکونه جزائاً صالح است که جزای آن شرط بشود ظاهر آن این است که ادات شرط است. سایر ادات شرط هم همين جور است دیگر، چون که آنها وصلیه ندارند إن را گفتیم، ولو استعمال می شود وصلیةً این درست است، و لکن در جایی که در خطاب جمله ای ذکر بشود که إن به او داخل شده است و بعد در کلام جمله ای که یصلح جزائاً ذکر شده است ظاهر آن جمله جمله شرطیه است، حمل او به این که إن وصلیه است درست نیست، اولاً این قاعده است، رو این حساب، در ما نحن فیه اگر ما دلیل دیگری نداشتیم ظاهرش این است که این جمله شرطیه است، و ان کان غیر الشمس، اگر غیر بود ها، و ان کان غیر الشمس اصابه حتی ییبس اگر غیر الشمس اصابت کرد حتی اینکه خشک شد، فانه لا یجوز ذلک، این هم ما یصلح للجزاء، این صلاة در آن موضع جایز نیست، ظاهرش اگر کلمه غیر بود عین نبود جمله شرطیه مستقله است، عین باشد آن قرینه خاصه بر خلاف می شود به آن نحوی که گفتیم.

و اما این نسخه غیر است، عین نیست که آنها گفته اند. آن نسخه اگر بوده باشد اشتباه است. این قرینه اش عبارت از این است اولاً در این روایت اگر عین بوده باشد باید این جور بگوید و ان کان عین الشمس اصابته حتی ییبس، اصابت را باید مونث بگوید، و ان کان غیر الشمس اصابته، چون که فعل مستند به ضمیر است نه به اسم ظاهر که بگوییم شمس مونث ظاهری است ذو الوجهین جایز است، اینجا فعل فاعلش ضمیر است و ان کان غیر الشمس اصابته، این اصابه فعل مستند ضمیری است که به شمس برمی گردد. باید اصابته بگوید. این اصابه مذکر است این معلوم می شود که عین نیست. این یکی، اما حرف دومی، اصلاً عین شمس اصابت به جایی نمی کند. عین شمس همان قرص شمس است. شما می بینید می شود گفت که زیدٌ‌ جالسٌ فی الشمس ببین بیچاره دیوانه است در آفتاب نشسته است. نمی گویند زیدٌ جالسٌ فی عین الشمس، عین را اگر بگویند غلط است. زیدٌ جالسٌ فی شمس ربما گفته می شود و اراده می شود ضوء و شعاعش، او می افتد به اشیاء او به موضع می افتد، و اما عین الشمس که عبارت از قرص الشمس است او به جایی نمی افتد و جایی هم کسی هم آنجا نمی نشیند. این اگر و ان کان عین الشمس اصابته بوده باشد این غلط می شود استعمالش ، چرا؟ چون که عین الشمس به جایی نمی افتد.

سوال...؟عرض می کنم آقا شیخنا آن تاکید می شود تاکید معنوی، تاکید معنوی در جایی صحیح است که احتمال بدهیم که رأیت زیداً که متکلم می گوید رأیت زیداً‌ سامع خیال بکند که خود زید را ندیده است زید دیده نمی شود این نامه اش را دیده یا نوکرش را دیده است یا مثلا آن کاتبش را دیده است، می گوید رأیت زیداً بعینه، در جایی که احتمال بوده باشد که مراد از زید آن مناسب با زید است خود زید نیست، بعینه می گویند، و اما در شمس معلوم است که عینش نمی افتد، کسی اگر فرض بفرمایید بگوید رأیت شمساً رأیت شمساً بعینه عینش را دیدم این صحیح است چون که ممکن است رأیت شمساً یعنی نورش را دیده، آن جا عیبی ندارد، و اما در جایی اصابت عین اصابت نمی کند، اونی که اصابت می کند ضوء است و آن جای تاکید معنوی نیست چون که اشتباه نمی شود، اینها را بگذریم.

این روایت را کما اینکه خواهیم گفت ، این روایت را فقط شیخ نقل کرده، کلینی قدس الله نفسه الشریف و صدوق و دیگران نقل نشده است، این روایت مأخوذ از تهذیب است، خود شیخ اول روایتی که به او استدلال کرده است بر مطهریة الشمس خود این روایت است دیگران این روایت را از شیخ أخذ کرده اند، اول روایتی را که ذکر می کند در آن جلد اول تهذیب[9] یا در آن جلد دوم که در باب ما یجوز الصلاة‌ فیه و ما لا تجوز، اول روایتی را که ذکر می کند در مطهریة الشمسی که هست این روایت را ذکر می کند و به این استدلال کرده است، اگر کلمه عین بوده باشد این صریح در عدم التطهیر است، این محتمل نیست که آن امر واضح بر شیخ مخفی بماند، اینها قرینه است، و دیگران هم که نقل کرده اند این را فقط حبل المتین شیخ بهایی در حبل المتین و محدث کاشانی در یک نسخه ای دیده است، و نسخه هایی که در ید ماست و دیگران است همان غیر الشمس است این دلیل بر این است که سه تا جمله شرطیه است بدان جهت این هم غیر است سه تا جمله شرطیه.

اشکال

فقط یک اشکال هست، آن اشکال اگر حل شد و او را شما حل کردید هضم کردید مطلب تمام است، و آن مطلب آن دعوای اولی است که من گفتم که در جمله شرطیه اولی اذا کان الموضع قذرا من البول او غیر الذلک فاصابته ‌الشمس ثم ییبس الموضع فالصلاة علی الموضع جائزةٌ، اگر اینجور بود که فاصابته الشمس فیبس الموضع فاء بود، می گفتیم آن جمله شرطیه مال جایی است که شمس تطهیر بکند، اما ثم گفته است، ثم این است که بعد خشک شده است، بعد خشک شده است ظاهرش این است که به ماندن خشک شده یا به ریحی به چیزی، لا اقل اطلاق دارد، این که شمس خشک کرده در این روایت ذکر نشده است،‌چون که در این روایت ذکر نشده است این همان تکرار جمله شرطیه ثانیه می شود، که شمس افتاده بعد خودش خشک شده، این همان عین اوست، عین اوست بدان جهت مثل مرحوم حکیم و دیگران که رسیده اند به اینجا، دست و پایشان سست شده که این موثقه فقط دو تا جمله شرطیه را می گوید، شمس افتاده بعد خشک شده است، آنجا بله اگر دست و پا خشک شد زمین خشک شد می شود نماز خواند، و اما اگر غیر الشمس افتاده است خشک شده است نمی شود نماز خواند، دو تا جمله شرطیه است، چه جور ما ثم را به معنای فاء گرفتیم؟ دعوای اولی این بود که مدعا مبتنی بر آن است، ما قرینه داریم که اینجا ثم مثل آن ثم ای است که در آن آیه مبارکه است، ثم لا تجدوا لکم وکیلا، چرا؟ چون که بعید است امام علیه السلام که متعرض اقسام آن زمین متنجس که هست این قسم واضحش را بیان نکند، خصوصاً که سائل هم سوال کرده هل تطهر الشمس الارض ام لا، بعید است امام علیه السلام بنابراین گفته اینها که دو تا قضیه شرطیه بشود، اصل این که شمس خشک کرده است زمین را به افتادن آفتاب، و به تابیدن آفتاب به زمین بر او مترتب شده است خشکیدنش خشک مثل قوطی کبریت شده است خشک شده است، این را امام اصلا متعرض نشده، که ‌اصلا حکم این چیست؟ این محتمل نیست،‌ با وجود این که سوال سائل این است، اینجور روایات را باید بررسی کنید که مناسبت داشته باشد با مقام، سائل سوال کرده هل الشمس تطهر الارض، در ذهن سائل هم بود که اگر فرض بفرمایید شمس نیفتد نمی شود در او نماز خواند، او را فهمید جوابش را، بعد در شمس در ذهنش این بود که شاید شمس مطهر است، آفتاب می افتاد خشک می کرد می شود نماز خواند، آن بیت اول گفت خشک شده است شمس نمی افتد آنجا، حکم او را فهمید، بعد احتمال می دهد بر اینکه این شمسی که هست این شمس اینجا افتاده مطهر الارض است می شود دیگر نماز خواند، زمین را خشک کرده، امام علیه السلام حکم این را اصلا متعرض نشده رفته جای دیگر که شمس اگر خورد بعد خودش خشک شد می شود نماز خواند با دو شرط، یکی اینکه خود زمین خشک بشود دوم اینکه دست و پا هم خشک بشود، شمس اصلا نیفتاد نمی شود نماز خواند، فقط این را فرموده، اونی را که اصل مبتلابه سائل و منظور سائل بود او را اصلا بیان نفرموده است، آیا این محتمل است؟ بدان جهت این جمله قضایای شرطیه ثلاث است، قضیه شرطیه اولی مطلقه است و ان کانت رجلک رطبةً او جبهتک رطبةً این قید بر شرطیه ثانیه است تقیید بر شرطیه ثانیه است، و آنوقت در شرطیه ثالثه هم فرموده است که غیر الشمس اگر اصابت کرد نمی شود آنجا نماز خواند، بدان جهت دلالت موثقه بر اینکه شمس از مطهرات موضع القذر است، موضع قذر را از بیت یا فرض کنید از غیر البیت پشت بام هرچه بوده باشد، موضع القذر دیگر هرجا شد مکان القذر، او را پاک می کند دلالت موثقه واضح است و جای شبهه نیست، بدان جهت این را یکی از ادله مطهریت الارض می دانیم این موثقه را کما ذکرنا.

سوال...؟ بله می شود چون که گفتیم او قید به شرطیه ثانیه است، صدر قید ندارد آقا، یک دفعه دیگر می خوانم، و سئلته عن الشمس هل تطهر الارض قال اذا کان الموضع قذراً من البول او غیر ذلک فاصابه الشمس ثم یبس الموضع فالصلاة علی الذلک الموضع جائزةٌ، این قیدی ندارد، بعد قضیه شرطیه ثانیه است که و أن اصابته الشمس و لم ییبس الموضع موضع را نخشکاند، ولم ییبس یعنی نخشکاند به قرینه مقابله و کان رطباً‌ فلا یجوز الصلاة حتی ییبس حتی اینکه خشک بشود، در این صورت که خشک شده است به غیر الشمس، و ان کانت رجلک رطبةً و جبهتک رطبةً او غیر ذلک منک ما یصیب ذلک الموضع القذر فلا تصل علی ذلک الموضع به آن موضع نماز نخوان، حتی ییبس، و ان کان غیر الشمس حتی ییبس آن عیبی ندارد، بناءً علی ما ذکرنا این حرفها صحیح است و دلیل می شود.

اشکال

یک اشکالی هم باقی ماند دلم نیامد این را بگذرم و نگویم، خب کسی اگر ادعا کند سه تا قضیه شرطیه، خیله خب قبول کردیم، این هم غیر الشمس است، این هم إن وصلیه نیست، یعنی سه تا قضیه شرطیه، شما قبول دارید که و ان اصابته ‌الشمس ولم ییبس الموضع یک قضیه شرطیه است اولی یک قضیه شرطیه دیگر،‌ و ان کان رجلک رطبةً قید است، این را که قبول دارید، این خب مثل آن دو قیدی می شودکه عقیب الجملتین آمده است، چه جوری که قید است بر جمله اخیره محتمل است قید جمله اولی هم باشد، شما چرا می گویید که قید نیست؟ پس در آن جمله اولی هم که فان کان اصابته الشمس ثم ییبس فالصلاة علی ذبک الموضع جایزةٌ آن هم قید دارد، آن هم قید دارد بر اینکه، و ان کان رجلک رطبةً او جبهتک رطبةً لا تجوز الصلاة فیه حتی ییبس، خوئب چی می گوئید، این دو تا حکم گفته شده است ‌بعد این قضیه شرطیه ذکر شده است.‌

می گوییم که اولاً‌ اونی که گفته شده اند در قید بین الجملتین است، این قید نیست تشقیق در جمله ثانیه است، در جمله ثانیه که فرض کرد نجس است او سوال کرد عن الشمس هل تطهر الارض باید بگوید لا تطهره و لکن یصلی فیه اذا کان یابساً تمام شد رفت، اینی که عن الشمس هل تطهر الارض در جواب او شرطیه اولی را فرموده است و قیدی هم در اولی ذکر نکرده است، این ظاهرش همین است که این قید فقط بر اخیره است آن در بحث قید بعد الجملتین آنجا یک بحثی هست که این موارد را ما ملتزم نیستیم، که جمله تمام شده است ظهورش تمام شده است بعد قید به جمله اخرایی هست که ظهور جمله ثانیه را قید می کند و اما ظهور جمله اولی را قید تقیید نمی کند، این هم جوابش همین است.

روايت ابی بکر حضرمی

 بعد تمسک شده است در مقام به روایت دیگری، که آن روایت دیگر روایت ابی بکر حضرمی است، روایت ابی بکر حضرمی دو تا روایت صاحب وسایل نقل کرده است، روایت پنجمی[10] است:

باسناده عن احمد بن محمد عن علی بن حکم عن عثمان بن عبدالله عن ابی بکر حضرمی، عن ابی جعفر علیه السلام  قال یا ابابکر ما اشرقت علیه الشمس فقد طهر، این یک روایت است، و بهذا الاسناد عن ابی جعفر، آن ما اشرقت اطلاق بود، این عموم است، کل ما اشرقت علیه الشمس فهو طاهرٌ، این درست توجه کنید، این عثمان بن عبدالله نیست اشتباه است عثمان بن عبدالملک است ، عن علی بن حکم عن عثمان بن عبد الملک، در این روایت من حیث السند کلام طویلی هست که انشاء الله فردا متعرض می شویم، درست توجه کنید، سند را تا ببینیم، فردا یعنی فردای شنبه انشاء الله.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص129-130.

[2]  وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ ( محمد بن يحيی ) عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ يَكُونُ فِي الْبَيْتِ أَوْ غَيْرِهِ- فَلَا تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- قَالَ لَا يُصَلَّى عَلَيْهِ وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ - وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ- قَالَ إِذَا كَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ- فَأَصَابَتْهُ الشَّمْسُ ثُمَّ يَبِسَ الْمَوْضِعُ- فَالصَّلَاةُ عَلَى الْمَوْضِعِ جَائِزَةٌ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ يَيْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ- وَ كَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَيْهِ حَتَّى يَيْبَسَ- وَ إِنْ كَانَتْ رِجْلُكَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُكَ رَطْبَةً- أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنْكَ مَا يُصِيبُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ- فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِكَ الْمَوْضِعِ حَتَّى يَيْبَسَ وَ إِنْ كَانَ غَيْرُ الشَّمْسِ أَصَابَهُ حَتَّى يَبِسَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.

[3]   مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْبَوْلِ يَكُونُ عَلَى السَّطْحِ- أَوْ فِي الْمَكَانِ الَّذِي يُصَلَّى فِيهِ- فَقَالَ إِذَا جَفَّفَتْهُ الشَّمْسُ فَصَلِّ عَلَيْهِ فَهُوَ طَاهِرٌ؛   شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص451.

[4] و ربّما يوجد في بعض نسخ التّهذيب بدل عين الشّمس بالعين المهملة و النّون غير الشّمس بالعين المعجمة و الرّاء و الصّحيح الموجود في النّسخ الموثوق بها على هو الأوّل و لعلّ مبنى كلام العلامة طاب ثراه على هو الثّاني؛ بهاء الدين محمد بن حسين عاملی، حبل المتين، (قم، کتابخانه بصيرتی، چ1، ت...)، ص126.

[5] في النسخ الموثوق بها هكذا و إن كان عين الشمس أصابته بالعين المهملة و النون بأن يكون حرف الشرط للوصل و على هذا فهو نص فيما قلناه من عدم تطهير الشمس للأرض و ربما يوجد في بعض نسخ التهذيب غير الشمس أصابه بالغين المعجمة و الراء و كأنه تصحيف؛ فيض کاشانی، الوافی، (اصفهان، کتابخانه امير المؤمنين ع ، چ1، ت1406) ج6، ص232.

[6] في النسخ الموثوق بها هكذا و إن كان عين الشمس أصابته بالعين المهملة و النون بأن يكون حرف الشرط للوصل و على هذا فهو نص فيما قلناه من عدم تطهير الشمس للأرض و ربما يوجد في بعض نسخ التهذيب غير الشمس أصابه بالغين المعجمة و الراء و كأنه تصحيف و البلاط كسحاب يقال للأرض المستوية‌الوافي، ج‌6، ص: 233‌و الملساء و الحجارة التي تفرش في الدار و كل أرض فرشت بها أو بالآجر‌؛ ؛ محمد محسن فيض کاشانی، الوافی، (اصفهان، کتابخانه امير المؤمنين ع ، چ1، ت1406) ج6، ص232.

[7]  إلا ان‌جملة من المحدثين نقلوا عن بعض نسخ التهذيب بدل «عين الشمس» بالعين المهملة و النون «غير الشمس» بالغين المعجمة و الراء أخيرا و حينئذ يسقط الاستدلال به على بقاء النجاسة؛ شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج5، ص446.

[8] سيد محمد بن علی عاملی، مدارک الاحکام، (بيروت، مؤسسة اهل البيت، چ1، ت(ع)، 1411ق)، ج2، ص364

[9] ؛  محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص273 و ج2، 372.

[10] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع‌ قَالَ: يَا أَبَا بَكْرٍ مَا أَشْرَقَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ فَقَدْ طَهُرَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452-453.