«الثالث من المطهرات : الشمس وهي تطهِّـر الأرض وغيرها من كل ما لا ينقل كالأبنية والحيطان وما يتصل بها من الأبواب والأخشاب والأوتاد والأشجار وما عليها من الأوراق والثمار والخضراوات والنباتات ما لم تقطع وإن بلغ أوان قطعها بل وإن صارت يابسة ما دامت متصلة بالأرض أو الأشجار ، وكذا الظروف المثبَّـتة في الأرض أو الحائط ، وكذا ما على الحائط والأبنية ممـَّا طلي عليها من جص وقير ونحوهما عن نجاسة البول ، بل سائر النجاسات والمتنجسات ، ولا تطهِّـر من المنقولات إلّا الحصر والبواري فإنَّـها تطهِّـرهما أيضاً على الأقوى ، والظاهر أنَّ السفينة والطرَّادة من غير المنقول ، وفي الكاري ونحوه إشكال ، وكذا مثل الچلابية والقفة ، ويشترط في تطهيرها أن يكون في المذكورات رطوبة مسرية وأن تجفِّـفُها بالإشراق عليها بلا حجاب عليها كالغيم ونحوه ولا على المذكورات فلو جفَّت بها من دون إشراقها ولو بإشراقها على ما يجاورها أو لم تجف أو كان الجفاف بمعونة الريح لم تطهر . نعم ، الظاهر أنَّ الغيم الرقيق أو الريح اليسير على وجه يستند التجفيف إلى الشمس وإشراقها لا يضرُّ ، وفي كفاية إشراقها على المرآة مع وقوع عكسه على الأرض إشكال ».[1]
کلام در متنجساتی بود که آن متنجسات بجفافها بالشمس پاک می شوند و حاجتی الی غسلها بالماء نیست، و آن متنجسات را صاحب العروه بیان کرد در متن العروة.
و عرض کردیم برای این مطلبی که ایشان ذکر کرده است و لعل مشهور هم همین جور می گویند تمسک به روایت ابی بکر حضرمی[2] تمام نیست لما تقدم، بدان جهت ما باقی ماند سایر الروایات، که آیا از این روایاتی که معتبر هستند و قد تقدم ذکرها استفاده می شود که کدام شیء متنجس به جفاف الشمس پاک می شود، آیا همین مطلبی که ایشان در عروه فرموده است استفاده می شود، یا فی البین اختلافی هست خصوصیت هایی فرق می کند.
عرض می کنم بحث بحث مهمی است اونی که وارد شده است در روایات از متنجسی که بجفافها بالشمس پاک می شود چهار چیز است: یکی عنوان السطح است. دیگری عنوان المکان است که این دو تا در صحیحه اولی زراره[3] وارد شده بود. امر ثالث که ذکر شده است السطح و المکان و الارض، در آن صحیحه دوم زراره[4] ارض و سطح ذکر شده بودند این ارض هم سه. در موثقه عمار موضع ذکر شده بود از سطح و المکان و الارض و الموضع این چهار شیء ذکر شده است، اینها را یکی یکی حساب می کنیم:
اما السطح می دانید بر اینکه آن سطحی که هست آن سطح مختلف است. تارةً و شاید نوعاً در زمان صدور الروایات آن وجه السطح این از اجزاء ارضیه بود، یعنی تراب بود دیگر گل کاری می کردند، منتهی گل را به تنهایی نمی شود بر آن سطح مصرف کرد لابد تبنی که همان کاه گل است همين جور می زدند وقتی که این را فرض کنید کاه گل کردند بولی که می کند کما اینکه ترابش نجس می شود آن خاک و اجزاء کاه هم نجس می شود. وقتی که اینجور شد امام علیه السلام وقتی که نفی بأس فرمود عن الصلاة علی السطح بلکه فرمود و هو طاهر معلوم می شودکه آن اجزاء تبنیه یعنی آن کاهها آنها هم پاک شده است، وقتی که آن کاه ها پاک شد دیگر احتمال فرقی نیست که آن کاه ها در پشت بام بوده باشد یا فرض بفرمایید کف آن بیت را انسان کاه گل بکند که سابقاً می کردند دیوارهایش را هم می کردند. الان هم در قری و اینها دیوار ها بعضاً اگر اکثراً هم نباشد همان کاه گل است سفید کاری هم نمی کنند. خب ما بین آن سطح و ما بین این دیوار و ما بین این کف فرقی نیست. این احتمال فرق نیست. ربما سطحی که برای غرفه درست می کردند که الان هم هست. سقف از خشب است الواح الخشب است، که الواح الخشب را به همدیگر می چسبانند این می شود سطح. بله سقفش سقف چوبی است سطحش هم همان چوب است، منتهی یک جوری می چینند که دیگر باران و اینها داخل نیاید، با قیری چیزی اینها را به همدیگر متصل می کنند این می شود الواح الخشب، سطح سطح معمولی است این که درست می کردند خصوصا زمان سابق که این وسایل فعلی نبود، امام علیه السلام در آن صحیحه زراره نپرسید که سطح چه جور است وجه این سطح چه چیز دارد تخته دارد کاه گل است، توجه کردید، اینها را نپرسید، یا اینکه فرض کنید، الان هم همين جور است مرسوم در بعضی پشت بام ها، همان هم چه جور آجر فرش می کنند، آجر فرش می کنند و هیچ رطوبتی آبی چیزی هم نمی رود خیلی هم خوب می شود، وجه سطح چه جوری که زمین را فرض بفرمایید همین جور است که با آجر مفروش می کنند خود آن سطح را هم همین جور مفروش می کنند، هیچ استفصالی در این روایات نیست و همه اینها امری است متعارف. من هنا الواح خشب را که متصل بالارض هستند منتهی سطح که می شود متصل بالارض حساب می شوند. الواح الخشب که متصل بالارض بشوند یا داخل فی الحائط بشوند آنها محکوم هستند به طهارت. آن وقتی که کاه گل وقتی که آن کاه هاش هم پاک شد دیگر تعدی می شود به اونی که مثل کاه گل است. کاه گل نبوده باشد و لکن شیء دیگری که از اجزاء ارضیه است بله به او قاطی کرده اند چیزی را که از اجزاء ارضیه نیست؛ بله آنها را هم می گیرد هرچه بوده باشد، خصوصاً در جایی که خود لسان بعضی روایات شامل بشود، مثل اینکه زمینی هست و لکن علف دارد علفش هم کم است به نحوی که صدق می کند الارض اصابه البول، چه جور موی سر خفیف بشود تابع سر می شود. سر را بشویند آنها را هم بشور، سر نجس شده یعنی آنها هم نجس شده است. علف هم همین جور است در وجه الارض. آن را هم خود روایت ارض هم می گیرد، مکان هم می گیرد، موضع هم می گیرد. بدان جهت اگر او نجس شد پاک می شود، بلکه مثل زمین چمن که اصلا مفروش به نبات خفیف است، زمین چمن هایی که درست می کنند رویش مسابقات می دهند که معلوم است دیگر، آنها هم همین جور است فرقی ما بین این نبات خفیف و کاه گل هایی که مخلوط به این است و آنها نیست، بدان جهت اینها همه شان می شود از روایات استفاده کرد.
ثم، سطحی که گفته شده است از روایات ولو مراد آن سطحی است که کبیر است به حیثی که می شود در او نماز خواند، و لکن فرقی نمی کند آن سطحی که خیلی مثلاً کوچک است ضیق است به نحوی که مثل گربه می تواند آنجا بنشیند، مثل سطحی که برای راه پله های پشت بام در زمان سابق می زدند که غیر از گربه کس دیگر جایش نمی شود آنجا، آنها هم همین جور است صغر و کبر مدخلیت ندارد، به حسب متفاهم عرفی وقتی که سطح کبیر طاهر شد به واسطه اصابه شمس سطح صغیر هم همين جور است، آن نباتاتی که تابع ارض هستند آنها پاک شد دیگر احتمال فرق ما بین آنها و ما بین نباتی که مثلاً فرض کنید زرع فی الارض است، فرقی ما بین زرع و اشجار علی الارض و اوراق الاشجار اینها دیگر فهمیده نمی شود. معلوم می شود که اونی که تابع علی الارض است اشجار هم تابع ارض است عرفاً، ارض ذات شجر، بله آنها همين جور می شود استفاده کرد. ارض هم صدق نکند عرض کردم به آنهایی که نبات نبات خفیف بوده باشد عنوان الموضع و المکان القذر صدق می کند که می شود رویش نشست و رویش نماز خواند. این ها اشکالی ندارد. یا فرض بفرمایید عن الموضع یکون فی البیت موضع قذری که سابقا موزاییک و اینها نبوده است، آن کفها را فرض بفرمایید همانجور سفید می کردند مثل دیوار، حتی بعضی ها یک خاکی هم قاطی می کردند نوعا که صرف جویی بشود که خاک گچ می گفتند آنها همين جور است، گچ هم همین جور است، اگر آن موضع پاک شد این گچ در دیوار هم بشود کما ذکرنا پاک می شود، اینهایی که ایشان فرموده است همه اش درست است.
دو جا ما یک حرفی داریم، دیروز گفتیم چون که سطح وقتی که خشب شد میخ می زنند به او، میخ می زنند میخ هم از آهن است همین جور است، آن میخی که در پشت بام است پاک شد در دیوار هم بشود آن هم پاک می شود، دیگر فرقی نیست، نگویید میخی که به چوب کوبیده اند آن دیگر، پیدا نیست، میخی که به دیوار می زنند بعضش رفته توی دیوار بعضش در بیرون است، نه، میخی که به سطح می زنند آن هم همین جور است، وقتی که مدتی طول کشید تخته ها یک مقدار آنها را پوساند میخ می آید بیرون مثل همان میخ درون دیوار می شود در بعضی جاها، غرض این است که بعد از اینی که آن ها داخل این روایات شد اینها حکمش صاف است، دو جا حرف است:
یکی مسأله ظروف است. الظروف المثبتة علی الارض که آن ها را هم فرمود به اصابة الشمس و به اشراق الشمس آنها پاک می شود. دیروز عرض کردیم که این موضع، مکان، ارض، سطح، اینها را نمی گیرد. توابع اینها هم نیست. دیگی که فرض بکنید در آن هتل در بناء جا داده اند از آن دیگ های بزرگ و امثال اینها نجس شد، آفتاب تابید در او مع الرطب خشک کرد پاک بشود دلیل نداریم، بلکه اطلاق روایات که «اغْسِلِ الْإِنَاءَ الَّذِي تُصِيبُ فِيهِ الْجُرَذَ مَيِّتاً سَبْعَ مَرَّاتٍ». روایات دیگر هست عن سألته عن الإناء یشرب منه الخنزیر ولو اناء اناء مثبت علی الارض بوده باشد یغسل سبع مرات، تمسک به آن اطلاقات می شود، ظروف را ما نمی توانیم حکم بکنیم، این یک جهت.
یک جهت دیگر این است که ایشان در عروه فرمود اشجار و آن نباتاتی که در أرض است اینها به واسطه اشراق الشمس پاک می شوند. این یک نکته که می گویم در ذهنتان باشد. دلیل چیست که این اشجار نجس شده است اصلا؟ دلیل چیست، وقتی که کسی بچه بول کرد و شجره ایستاد و نزدیک شجر بول کرد، شجر نجس می شوند دلیلش چیست؟ بول نجس است. مادامی که بول خشک نشده است دست بزنی که بول منتقل به دست می شود نجس است آن عین بول پاک نمی شود، اما خود شجر نجس شده است به نحوی که بول زایل شد خشکید رفت آنجا نجس است آن شجر نجس است. این دلیلش چیست؟ این را سابقاً در بدن حیوان گفتیم. کسی فرض کنید بچه ای شاشید تو خانه روی آن گوسفند، خب آن که شاشید بله همين جور است نجس است مادامی که رطب است چون بول است وقتی اما خشک شد رفت نجس است بدن حیوان به چه دلیل؟ دلیلی نداریم، سابقاً گفتیم اگر یادتان باشد مطلق دلیل ما نسبت که جمیع الاشیاء موثقه عمار بود که و یغسل کل ما اصابه ذلک الماء، آنجا این حرف را گفتیم، گفتیم اولاً این می گیرد فقط آن مواردی که شیء قابل غسل بوده باشد لذا مثل مایعات را نمی گیرد، اگر آب نجس به مایع افتاد نجس می شود این را باید از دلیل دیگر فهمید از این موثقه نمی شود فهمید، چون که غسل نمی شود آنجا، آن موضعی که قابل غسل است تنجس در آنجا معلوم می شود، و من هنا گفتیم بدن حیوانات هم فهمیده نمی شود. چرا؟ چون که بدن حیوانات عقلاً قابل غسل است و لکن عرفا اینها را غسل نمی کنند. فرض کنید گربه موش خورده گربه خانه را بیاوریم دهنش را آب بکشیم چون که دهنش را این طرف و آن طرف می زند اینجور نیست. سیره متشرعه هم بر این است از اول، چون که همين جور است اغسل کل ما اصابه گفتیم آن را نمی گیرد، چیزی که عرفاً قابل غسل است او را می گیرد، اشجار هم همين جور است، چه فرقی دارد ما بین حیوانی که به آن حیوان شاشید بچه یا فرض کنید به آن تنه درختی که هست به او شاشید، هیچ فرقی در نظر عرف نیست، بیا خشک شده ها، بیا شلنگ را بیاور آفتابه را بیاور یا چیز دیگر را بیار آب بکشیم عرفا اینجور نیست. بدان جهت ما در مثل اشجار و نباتاتی که خفیف نیستند ارض حساب نمی شوند که شستن زمین شستن آنهاست، مثل آن زراعت و امثال ذلک که یک متری زراعت است آمده بالا نجس شده است این را باید آب کشید، تا مادامی که عین نجس و رطوبت نجس هست آن رطوبت نجس است مثل بدن حیوان، اما وقتی که خشک شد این نجس است شمس پاکش می کند اصلا دلیل بر نجاستش نداریم، این را بگیرید حفظ کنید.
سوال...؟ عرض می کنم بر اینکه درختی خشک شده تمام شده است و دیده اند هم که یک وقتی بول اصابت کرده درخت را می شورند این را نوع متشرعه و این نوع العرف نمی کنند این را، منتهی یک وقتی یک کسی تقلید کرده است از صاحب رساله نگاه کرده است و گفته است باید به جفاف الشمس بشود، می گوید شمس نشده آب می کشد آن ها حساب نیست، ممکن است یک کسی هم پیدا بشود دهن گربه را هم آب بکشد که موش خورده، آنها ملاک نیست.
پس علی هذا الاساس در این دو جهت ما تأمل داریم یکی مسأله ظروف که آنها نجس می شوند تطهیرش به جفاف الشمس محرز نیست دلیل ندارد. دیگری هم مثل اشجار و امثال ذلک اینها مثل بدن حیوانات هستند.
سوال؟ چرا موضع حاجت نیست ؟ این سنبلها را درو می کنند گندم می کنند گندمش اینها را می شورند اگر سگ شاشیده رویش، چه می شود.
غرض الحاصل گذشتیم ، از ما اشاره و از دیگران تأمل و درایه.
بعد ایشان قدس الله نفسه الشریف متعرض می شود در عروه به جهت ثالثه:
جهت ثالثه آن جهتی است که آیا زمین را که شمس تجفیف کند پاک می کند یا مطلق المکان و مطلق السطح را، از خصوص نجاست بولی است یا مختص به نجاست بولی نیست، چون که در بعضی کلمات فقط نجاست بولی ذکر شده است، و در بعضی روایات هم در سوال نجاست بولی ذکر شده است، و لکن این دیگر جای تأمل و تطویل کلام نیست. یک کلمه کافی است خب در اینجا بیشترش لازم نیست، و آن این است که بول ولو در بعضی روایات که گفته شده است غیر بول نیست و لکن تعدی می شود به کل نجاستی که رطوبت مسریه دارد و به آن رطوبت مسریه شیء را نجس کرده است. شمس او را پاک می کند. چرا؟ چون که در موثقه عمار ساباتی موضع القذر داشت موضعی که نجس است. هر جور باشد هم نجس هم متنجس حتی آن موضعی که آب متنجس به او اصابت کرده موضع را نجس کرده او را هم می گیرد. عین نجس لازم نیست. هر موضعی که نجس شده است به منجسی اعم از اینکه منجس عین نجس بوده باشد که برطوبتها او را نجس کرده است، یا متنجس بوده باشد که متنجس با رطوبت مسریه شیء را نجس کرده است که سابقاً در تنجیس متنجس تمسک می کردیم، همه اینها را می گیرد، و در صحیحه محمد بن اسماعیل بن بزیع هم دارد که عن الارض والسطح یصیبه البول و ما اشبهه اونی که شبیه بول است، شبیه بول چیست؟ آن نجاساتی است که آنها رطوبت مسریه دارند، که رطوبت مسریه شان به زمین اصابت می کند به موضع اصابت می کند و موضع را آلوده می کند، اینها محل کلام نیست.
بعد مرحوم سید قدس الله نفسه الشریف می فرماید ولا یطهر الشمس از منقولات از متنجسات منقوله الا الحصر و البواری علی الاقوی مگر حصیر و باریه را ، باریه همان حصیر است منتهی از نی درست می کنند از نی های خفیف، و لکن حصیری که هست حصیر از علف هم درست می شود، این باریه و حصیری که هست اینها اگر متنجس شدند اینها علی الاقوی به جفاف الشمس پاک می شوند، خب اینها هم منقولات است، دلیل چیست؟ دلیل یکی همان روایت ابی بکر حضرمی بود، که روایت ابی بکر حضرمی گفت کلما اشرقت علیه الشمس، دیروز هم گفتیم که از ما اشرقت علیه الشمس از این صله که اشرقت است استفاده نمی شود که آن "ما" ثابت علی الارض باشد که قابل نقل نباشد، دیروز گذشت، این عمومش می گیرد.
خب شما می گفتید که عمومش را نمی شود أخذ کرد؟
گفتیم اجماع و ضرورت خارج می کند اما حصیر و بواری تحتش میماند، چون که در حصر و بواری اجماع و ضرورتی که سهلش نیست بلکه عکسش است، مشهور از علماء ملتزم شده اند که حصیر و بواری به جفاف الشمس پاک می شود عموم می گیرد.
و لکن عمده این است که گفتیم روایت ابوبکر حضرمی، به آن اشکالاتی که گفتیم نمی تواند در ما نحن فیه مدرک بشود سندش ضعیف است دلالتش هم خدشه دارد به آن بیانی که گفته است،.
کلام در وجه ثانی است، سه وجه گفته شده است در طهارت حصیر و بواری به جفاف الشمس وجه اولش روایت ابی بکر حضرمی بود، وجه دوم صحیحه علی بن جعفر است کان صاحب وسایل هم از این صحیحه فهمیده است که شمس حصیر و باریه نجسه را به خشک کردن پاک می کند، بدان جهت در این باب اینجور گفته است باب بیست و نه، ان الشمس اذا جففت الارض والسطح و البواری من البول و شبهه تطهرها، بواری را ذکر کرده است که حصیر و بواری یک فرقی مّائی دارند هر یکی آن دیگری را هم می گیرد، دلیل این را صحیحه علی بن جعفر قرار داده است که روایت سومی[5] است در باب بیست و نهم:
و باسناد شیخ عن محمد بن احمد بن یحیی عن العمرکی البوفکی نیشابوری رضی الله عنه است، عن علی بن جعفر عن اخیه موسی بن جعفر روایت من حیث السند صحیحه است، «فی حَدِيثٍ قَالَ:» از برادرم پرسیدم «سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوَارِيِّ يُصِيبُهَا الْبَوْلُ- هَلْ تَصْلُحُ الصَّلَاةُ عَلَيْهَا- إِذَا جَفَّتْ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُغْسَلَ در روی این بواری صحیح است یا نه اگر خشک شد بدون اینکه بشورند. «قَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ» ، اگر خشک شد نماز بخوان اشکالی ندارد، به این در این روایت شمس ذکر نشده است که اذا جفّت بالشمس بلکه اذا جفت مطلق است، مع ذلک گفته اند این روایت دلالت می کند که تجفیف الشمس باریه را پاک می کند، به چه بیان؟ گفته اند در این روایت دارد بر این که هل تصلح الصلاة علیها نه الصلاة فیها، الصلاة علیها، اذا جفت من غیر ان تغسل الصلاة علیها یعنی السجود علیها که انسان سجود بکند وضع جبهه بکند بر این حصیر که خشک شده است، امام علیه السلام فرمود عیبی ندارد، طهارت مسجد الجبهة شرط است در سجود در صحت سجود یا در صحت صلاة که موکول به محلش است، وقتی که شرط شد پس باید ملتزم بشویم که این حصیری که هست پاک شده که امام فرمود که می توانی سجده کنی، و بما اینکه صحیحه زراره گفته است صحیحه اولی زراره که اذا جففت الشمس فلا بأس مفهومش این است که اگر شمس خشک نکند پاک نمی شود ، اینجور بود دیگر، مفهومش این است، آن مفهوم او این را تقیید می کند که اذا جففت یعنی اذا جففت الشمس، نتیجه این می شود حصیر را و باریه اگر شمس خشک کند پاک می شود، این وجه الاستدلال، که منضم شده است به این روایت یک مقدمه خارجیه که طهارت در مسجد الجبهة شرط است، چون که طهارت در مسجد الجبهة شرط است پس این روایت را باید به این معنا حمل بکنیم که به شمس این را پاک کرده است.
عرض می کنم بر اینکه اولا سابقا ما گفتیم که طهارت در مسجد الجبهة شرط بوده باشد دلیل ندارد، چرا؟ بلکه اگر صحیحه حسن بن محبوب که عن الجص یوقد علیه العذرة و عظام الموتی، دلالتی داشته باشد که مسجد الجبهة باید پاک بشود معارض دارد، معارضش همین موثقه عمار است که آن روز خدمت شما عرض کردم و أن کان رجلک رطبةً و جبهتک رطبةً او غیر ذلک منک ما یصیب موضع القذر فلا تصل علی ذلک الموضع حتی ییبس آن ما یصیب، معنایش این بود اگر طهارت در مسجد الجبهة شرط است جبهه را نباید ذکر کند، چون که جبهه خشک بشود یا تر بشود نماز باطل است چون که زمین نجس است، این که فرمود ان کان رجلک رطبةً و جبهتک رطبةً او غیر ذلک جبهه را لاحق به رجل و غیر الرجل کرد از سایر اجزاء این دلیل بر این است که موضع السجود طهارتش معتبر نیست شرط نیست، بدان جهت اولاً اینکه طهارت در مسجد الجبهة شرط است نه شرط نیست، این صحیحه می گوید حصیر نجس است، خب خشک شده است نماز بخوان، حصیر خشک شده است نماز بخوان، نماز بخوان این چه دلالت دارد که حصیر پاک می شود.
نگویید توجه کردید، نگویید شما سابقاً گفتید بر اینکه در صحیحه زراره یک اطلاقی هست، وقتی که سطح خشک شد نماز بخوان چه دستت تر باشد سرت تر باشد جبینت تر باشد یا نه، اطلاق گفتیم آخه، و از آن اطلاق استفاده کردیم که پس سطح پاک شده است، بدان جهت گفتیم که طاهر هم نبود خود صل علیه خودش دلالت می کرد بر اینکه پاک شده است، اون حرف را اینجا چرا نمی گویید که عن البواری یصیبها البول هل تصلح الصلاة علیها اذا جفت من غیر ان تغسل، امام فرمود لا بأس به، لابأس اطلاق دارد دست و پایت تر باشد یا خشک باشد از این استفاده مطهریت بشود.
این حرف جاش فقط صحیحه زراره بود، اما اینجا این حرف نمی آید، چرا؟ چون که در این روایت دو تا اطلاق است که از یکی از آن ها باید صرف نظر بکنیم، یکی از آن اطلاقها این است که اذا جفت جف بهی ذکر نشده است، این حمل کرده اند تقیید کرده اند به جف بالشمس، و الا اذا جفت فلا بأس، دیگر این است که این اطلاق دارد دست و پا باشد یا خشک بوده باشد، این اطلاق دارد. یکی از این دو تا اطلاق را باید رفع ید کنیم. درست توجه کنید چه می گویم. این روایت این صحیحه دو تا اطلاق دارد: یکی این است که زمین اگر خشک شد می توانی رویش نماز بخوانی، خشک شود به شمس یا غیر الشمس. این یک اطلاق. یک اطلاق دارد بعد از اینکه خشک شد می توانی نماز بخوانی دست و پایت تر باشد رطوبت مسریه داشته باشد یا خشک بوده باشد، هیچکدام از اینها ضرری ندارد. از یکی از این اطلاق ها باید رفع ید کنیم. اگر این اطلاق دومی را حفظ کردیم ولو دست و پا تر باشد باید از اطلاق جفت رفع ید کنیم بگوییم یعنی اذا جفت الشمس تقیید به شمس بکنیم، و اگر به اطلاق ثانی تحفظ کردیم یعنی گفتیم دست و پا تر باشد یا خشک باشد باید از اطلاق جف رفع ید کنیم. اگر اطلاق جف را حفظ کردیم باید این اطلاق دومی را تقیید کنیم که باید دست و پایت خشک باشد، چون که طهارت بدن شرط است در صلاة قاعده تنجیس متنجس می گوید دست و پات تر باشد نمی توانی نماز بخوانی، بخاطر قاعده تنجیس المتنجس. مقید این روایت یا قاعده تنجیس المتنجس است یا آن صحیحه زراره است که اذا جفت الشمس، یکی بر دیگری ترجیحی ندارد. می توانیم این روایت را اطلاق اولیش را تقیید کنیم که صاحب الوسایل تقیید کرده اذا جفته الشمس، می توانیم به اطلاق آن جفت را حفظ کنیم و بگوییم بر اینکه باید دست و پا خشک بشود موقع نماز خواندن، حصیر که خشک است دست و پا هم باید خشک بشود. چرا؟ مقیدش چیست؟در قاعده تنجیس متنجس و شرطیت طهارت بدن مصلی در صلاة، هیچ کدام ترجیحی ندارد. یکی از اطلاقین باید تقیید بخورد. وقتی اینجور شد روایت از این حیث مجمل می شود. این دلالت به طهارت حصیر بالشمس نمی شود، ولو قبول کردیم که طهارت در مسجد الجبهة شرط است. این را قبول کردیم باز این روایت دلیل نمی شود، چون که می شود یکی از اطلاقین را رفع ید کرد.
یک اشکال ثانی دارد این روایت، و آن اشکال ثانی -درست توجه کنید به این اشکال ثانی- قبول کردیم که طهارت در مسجد الجبهة شرط است ، قبول کردیم، و این روایت می گوید وقتی که حصیر خشک شد به او سجده بکنیم، اما این روایت که می گوید وقتی که خشک به او سجده بکن این یعنی سجده را روی این حصیر بکند، این معنا ظهور است اطلاق نیست، سابقاً گفتیم فرق است ما بین صلی فیه و صلی علیه، صلی علیه یعنی رویش سجده کند، بله همين جور است الان هم می گوییم صلی علیه ظهورش این است که رویش سجده کند، اما دلالتش این که موضع الجبهه را هم روی این حصیر بگذارد این بالاطلاق است، چون که سجده به اعضاء سبعه می شود هفت عضو باید در سجده به زمین گذاشته شود، این روایت که می گوید صلی علیه یعنی سجده می کند روی این حصیر، و لکن در سجده موضع الجبهة را هم رو این حصیر می گذارد توجه کردید این بالاطلاق است، وقتی که بالاطلاق شد اگر ما گفتیم صحیحه حسن بن محبوب معارض ندارد دلالت می کند که مسجد الجبهة باید پاک بشود او تقیید می کند، می گوید که صلی علیه و لکن یضع جبهته علی غیر الحصیر علی غیر الباریة، این تقیید را می کند، درست توجه کنید فرق ما بین صلی فیه و صلی علیه این است، اصل صلی فیه سجود در آن مکان را بالاطلاق می گیرد، انسان فرض کنید شروع کرده نماز را در عتبه در، وقتی که به سجده رسید آمد جلوتر در مسجد سجده کرد، وقتی که بگویند صلی فی العتبه این صحیح است، درست است ولو سجده اش را نکرده، بله مطلق باشد سجده را هم می گیرد، قیدی نداشته باشد سجده را هم می گیرد، و لکن صلی علیه خود ظهورش سجود است، یعنی سجد علیه، و لکن نسبت به وضع موضع الجبهة اطلاق است، چه جوری که صلا فیه نسبت به سجود اطلاق بود، این هم نسبت به وضع موضع الجبهة اطلاق است،چون که اطلاق شد صحیحه حسن بن محبوب اگر دلالت کرد به طهارت مسجد الجبهة می گوید که نه جبهه اش را روی این باریه نگذارد، روی چیز دیگر بگذارد، باز همان کبری برمی گردد، اگر ما دیدیم که شرط است طهارت در موضع السجود یعنی موضع الجبهة باز باید به این روایت یکی از دو تقیید را بزنیم، یا باید اذا جفت را علی اطلاقه نگه بداریم و این یسجد علیه را تقیید بکنیم که نه جبهه اش را به غیر این حصیر بگذارد، این تقیید را بکنیم، اگر این اطلاق دومی را نگه داشتیم که بگوییم بر این حصیر هم وضع جبهه بکند باید اذا جفت را تقید کنیم اذا جفت بالشمس، چون که فرض این است معتبر است طهارت در موضع السجود، یکی از تقیدین را در این روایت باید بکنیم، پس این روایت می شود مجمل از این حیث، از این روایت نمی شود استفاده کرد که حصیر متنجس به جفاف بالشمس پاک می شود، چرا؟ ممکن است آن جهت وضع علی الجبهه اش که یسجد علیه است او تقیید بخورد، ممکن است او تقیید بخورد، بنا بر اینکه طهارت در مسجد الجبهة شرط باشد، کل ما دار الامر که از یکی از اطلاقین رفع ید کنیم مرجح می خواهد معین می خواهد که از این اطلاق رفع ید کن، در این روایت دو تا اطلاق است یکی اطلاق وضع الجبهة بر حصیر یکی هم اذا جفت ولو به غیر الشمس، از یکی از اینها باید رفع ید کنیم بناءً علی شرطیة طهارة المسجد، معین ندارد روایت می شود مجمل، وقتی که روایت مجمل شد از این حیث دلیل بر مطلب نمی شود، این یک مطلب.
روایت دیگری هم در مقام ذکر شد کرده اند که آن هم صحیحه علی بن جعفر[6] و روایت دومی است در باب سی. فقط متنش را می خوانم: قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوَارِيِّ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ- أَ يُصَلَّى عَلَيْهِ قَالَ إِذَا يَبِسَتْ فَلَا بَأْسَ ، حال معلوم شد که اینجا دو تا اطلاق است از یکی از اینها باید رفع ید بشود توضیح بیشتر انشاء الله فردا.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص129-130.
[2] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص453.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْبَوْلِ يَكُونُ عَلَى السَّطْحِ- أَوْ فِي الْمَكَانِ الَّذِي يُصَلَّى فِيهِ- فَقَالَ إِذَا جَفَّفَتْهُ الشَّمْسُ فَصَلِّ عَلَيْهِ فَهُوَ طَاهِرٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص451.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ وَ حَدِيدِ بْنِ حَكِيمٍ الْأَزْدِيِّ جَمِيعاً قَالا قُلْنَا لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع السَّطْحُ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ- أَوْ يُبَالُ عَلَيْهِ أَ يُصَلَّى فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ- فَقَالَ إِنْ كَانَ تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ الرِّيحُ- وَ كَانَ جَافّاً فَلَا بَأْسَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ يُتَّخَذُ مَبَالًا ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص451.
[5] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوَارِيِّ يُصِيبُهَا الْبَوْلُ- هَلْ تَصْلُحُ الصَّلَاةُ عَلَيْهَا- إِذَا جَفَّتْ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُغْسَلَ قَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.
[6] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ وَ أَبِي قَتَادَةَ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوَارِيِّ يُبَلُّ قَصَبُهَا بِمَاءٍ قَذِرٍ- أَ يُصَلَّى عَلَيْهِ قَالَ إِذَا يَبِسَتْ فَلَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص454.