درس سیصد و هشتاد و دوم

مطهرات

«الثالث من المطهرات : الشمس‌وهي تطهِّـر الأرض وغيرها من كل ما لا ينقل كالأبنية والحيطان وما يتصل بها من الأبواب والأخشاب والأوتاد والأشجار وما عليها من الأوراق والثمار والخضراوات والنباتات ما لم تقطع وإن بلغ أوان قطعها بل وإن صارت يابسة ما دامت متصلة بالأرض أو الأشجار ، وكذا الظروف المثبَّـتة في الأرض أو الحائط ، وكذا ما على الحائط والأبنية ممـَّا طلي عليها من جص وقير ونحوهما عن نجاسة البول ، بل سائر النجاسات والمتنجسات ، ولا تطهِّـر من المنقولات إلّا الحصر والبواري فإنَّـها تطهِّـرهما أيضاً على الأقوى ، والظاهر أنَّ السفينة والطرَّادة من غير المنقول ، وفي الكاري و‌نحوه إشكال ، وكذا مثل الچلابية والقفة ، ويشترط في تطهيرها أن يكون في المذكورات رطوبة مسرية وأن تجفِّـفُها بالإشراق عليها بلا حجاب عليها كالغيم ونحوه ولا على المذكورات فلو جفَّت بها من دون إشراقها ولو بإشراقها على ما يجاورها أو لم تجف أو كان الجفاف بمعونة الريح لم تطهر . نعم ، الظاهر أنَّ الغيم الرقيق أو الريح اليسير على وجه يستند التجفيف إلى الشمس وإشراقها لا يضرُّ ، وفي كفاية إشراقها على المرآة مع وقوع عكسه على الأرض إشكال ‌».[1]

ادامه بحث گذشته

عرض کردیم صاحب عروه سه شرط ذکر کرده است برای مطهریة الشمس آن متنجساتی را که تقدم ذکرها. امر اول این بود که در متنجس رطوبت مسریه باشد که نتیجه بحث این شد که نه این لزومی ندارد. اونی که معتبر است در تطهیر الشمس تجفیف است و تجفیف موقوف نیست به رطوبت مسریه. ‌اگر عند اصابة الشمس رطوبت غیر مسریه هم باشد که شمس او را خشک خشک بکند. جفف الشمس صدق می کند. اگر رطوبت مسریه هم داشته باشد ‌به مجرد زوال رطوبت مسریه جفاف را نمی دانیم بلکه می دانیم که صدق نمی کند. بدان جهت باید اصل رطوبت زایل بشود بالشمس، و الا ذکرنا احتمال ندارد بر اینکه رطوبت غیر مسریه بول نجس نبوده باشد.

امر ثانی این بود که ما بین آن ضوء الشمس و ما بین آن متنجس حایلی نبوده باشد، و در ناحیه شمس که ابر و غبار نگرفته باشد که مانع از رسیدن شعاع و ضوءش به متنجس است، و در ناحیه متنجس هم باید حاجب نباشد مثل آن حصیری که روی زمین متنجس انداخته اند که آن حصیر حاجب است.

بررسی شرط سوم

شرط ثالث این است که تجفیف اسنادش به شمس استقلالی بوده باشد که بگویند این زمین را آفتاب خشک کرد، اسناد جفاف الارض به غیر الشمس داده نشود، شمس او را خشک کرد.

مناقشه صاحب مدارک و جماعتی بر شرط بودن اين شرط

در این شرط ثالث صاحب المدارک[2] و جماعتی مناقشه کرده اند بلکه منع کرده اند گفته اند این شرطیت نیست، اگر شمس و لو منضما به مجفف آخر زمین را خشک کند آن زمین پاک می شود، مثل اینکه باد تندی می وزد که آن باد تند اگر نبود با آفتاب خشک نمی شد، آفتاب دست به دست داده است با آن باد تند زمین را خشک کرده است، یا پیش آن متنجس آتشی هست آفتاب با حرارت نار دو تایی این را خشک کرده اند، گفته است که این عیب ندارد استقلال در اسناد لازم نیست، به حیثی لازم است که صحیح باشد که اگر آفتاب نبود و نمی تابید به این شیء خشک نمی شد، چه چیز دیگری هم مدخلیت داشته باشد یا نداشته باشد.

این صاحب المدارک و جماعت دیگر به سه وجه استدلال کرده اند که استقلال معتبر نیست در استناد:

وجه اول اطلاق صحیحه زراره است،[3] در صحیحه زراره که امام علیه السلام فرمود اذا جففته الشمس فصل علیه فهو طاهر شمس او را خشک کرده باشد این اطلاق دارد، ‌که شمس به معونه چیز دیگری این را خشک کرده باشد یا مستقلاً خشک کرده باشد، این اطلاق صحیحه می گیرد.

وجه دوم این است که گفته اند اصلاً غالبا آفتاب تنها خشک نمی کند، با آفتاب بادی هست، چون که هوا غالبا باد دارد و آن باد مدخلیت دارد در جفاف الشیء، و بما انه چون که غالباً شمس مستقل در تجفیف نیست اگر بگوییم که شمس باید مستقل در تجفیف بوده باشد این کأنّ حمل بر فرد نادر و بر صورت نادره است صور غالبه را باید خارج کنیم، این هم وجه ثانی.

عمده وجه ثالث است، وجه ثالث صحیحه زراره و حدید بن حکیم[4] است، فرموده اند در این صحیحه خود امام علیه السلام تصدیق کرده است بر اینکه جفاف بالشمس و به غیر الشمس منضم شدند مطهر می شود، صحیحه زراره و حدید بن حکیم روایت دومی بود، قلنا لابی عبدالله علیه السلام السطح یصیبه البول او یبال علیه یصلی فی ذلک المکان؟ فقال ان تصیبه الشمس والریح اگر باد و آفتاب به نجا می خورد، و کان جافاً یعنی به واسطه باد و آفتاب خشک شده اند چون که باد و آفتاب خشک می کنند، و کان جافا فلا بأس بأسی نیست، پس خود امام علیه السلام در این صحیحه تصریح فرموده است بر اینکه انضمام مانعی ندارد، و عمده هم این صحیحه است، به این صحیحه اعتماد کرده اند و استظهار کرده که معونه عیبی ندارد، عبارت عروه را که ذکر کنم یک خرده مطلب حل می شود، ایشان بعد از اینکه می فرماید با آفتاب باید مستقل در تجفیف بشود ذیلش یک استثنایی دارد، این استثناء هم استثناء از استقلال است هم استثناء از شرط ثانی است که حایل نبوده باشد، آنجا فرموده است در ذیل عبارتش نعم آن غیمی که خفیف است این راجع به استثناء از حایل است، ربما دیدید که آفتاب طلوع می کند آفتاب هست در آسمان، یک لکه ابر نازکی که مانع از افتادن ضوءش به زمین نیست لکه ای همين جور ابر خفیفی، آن حایل حساب نمی شود چون که ضوءش به زمین می رسد و می افتد، ولو یک خرده در ضوء خفت حاصل می شود، آن شدتش نیست به واسطه آن غیم، الا انه این لا بأس، پشت سرش می گوید کما اینکه اگر با آفتاب یک باد خفیفی که متعارف است می وزد نوعا در بلاد و اکثر البلاد، آن باد خفیف بوده باشد آن هم ضرری ندارد به حیثی که عرفا استناد می دهند، نمی گویند آن باد خشک کرد می گویند آفتاب خشک کرد، آن باد خفیفی که استناد جفاف الشیء‌ به او صحیح نیست عرفا، عقلا ولو اینجور است او هم دخل دارد، و لکن استنادش به او عرفاً‌ داده نمی شود به شمس داده می شود اینجور ریحی که هست باد انضمامش عیبی ندارد، به این استثنائش کلام صاحب المدارک را دلیل ثانی اش را ابطال کرد، دلیل ثانی اش این بودکه همیشه غالبا با شمس باد هست، اگر بخواهیم که باید شمس مستقل بشود باید موارد غالب را تخصیص بزنیم حمل بر فرد نادر بکنیم، جوابش داده شد اونی که غالباً باد است همین بادی که الان هست که باد خفیف است، اما بادی که کلاه را از سر انسان بیاندازد عبا را ببرد یا غبار را تولید کند اینها یک امری هستند که اینها نادر هستند غالب نیستند، او را می گوییم که آن باد تند خشک می کند خصوصاً در فصل تابستان که باد السموم می گویند بدن را می خشکاند، آنجور بادی با شمس بوده باشد استناد جفاف را به شمس نمی دهند تنها، به او هم استنادش صحیح است او امر غالب نیست.

سوال...؟آقا می گویم آن باد شدید غالب نیست، باد شدید غالب نیست و حمل اذا جففت الشمس اگر بگوییم آنجور بادی نباشد حمل بر فرد نادر لازم نمی آید، اونی که غالبا هست باد خفیف است باد خفیف استناد جفاف به آن باد خفیف داده نمی شود بلکه استنادش به شمس داده می شود که اقول العلل است به او داده می شود به نظر العرف، بدان جهت در ما نحن فیه می گوید که بله باد خفیف انضمامش اشکالی ندارد.

به این عبارت صاحب عروه وجه ثانی و استدلال ثانی صاحب المدارک و جماعت دیگر را ابطال کرد از بین برد.

اما ماند وجه اول که استدلال به صحیحه زراره است. می گوییم اتفاقا ظهور صحیحه زراره اذا جففته الشمس یعنی جفاف مستند به شمس بشود، که در جایی که استناد جفاف به شمس است در این صورت آن سطح پاک می شود یا زمین پاک می شود، آن شیء هایی که انسان اسناد می دهد تارةً آن شیء هایی که اسناد می دهد اسناد متعدده است قابل تکرار است، مثل اینکه می گویم جاءنی زیدٌ، اسناد مجی به زید می دهم، مجی اسنادش قابل تکرار است چون که زید که آمد ممکن است امر هم بیاید خالد هم بیاد، ممکن است نیاید. این جا اگر گفتند جاءنی زیدٌ دلالت ندارد که فقط زید آمده، به انحصار اسناد دلالتی ندارد کلام، بدان جهت می گویند اثبات شیء نفی ما عدا نمی کند، و لکن به خلاف جایی که اسناد قابل تکرار نباشد مثل خشک شدن این مکان، خشک شدن این مکان که شخص الجفاف است، این یا مستند می شود به دو شیء یا مستند می شود به یک شیء، اگر به دو شیء اسناد داده شد تکراری نیست. مجموع یک اسناد است. مجموع جفاف به آن مجموع اسناد داده شده است. اسناد یکی است. بدان جهت می گویند که مجموعهما این کار را کرده است. اگر مجموعهما بوده باشد اسناد به دو شیء داده می شود به مجموع دو شیء، اما اگر یک شیء بوده باشد اسناد مضاف الیه اش یک شیء بوده باشد فقط به او می دهند. در ما نحن فیه امام علیه السلام اسناد جفاف الارض فقط به شمس داده است. فرموده است اذا جففته الشمس شمس او را خشک کند. به مجموع نداده است. این ظاهرش این است که شمس تنها باشد.‌ ظاهر این کلام این است. البته ظهور ظهور اطلاقی است. یعنی ذکر با مع نیست که اذا جففته الشمس مع الریح فقد طهر یا و الریح که واو واو مع بوده باشد به معنای المجموع، اطلاق است و لکن ظهور اطلاقی حجت است دیگر.‌ وقتی که خواستند در این موارد که اسناد قابل تکرار نیست، و لکن می شود آن شئ را به مجموع اسناد داد. آنجا ها اگر خواستند بگویند که این شیء مستند به متعدد است باید عطف بکند، و اما در جایی که عطف نشد تنها ذکر شد و خودش هم که مقام بیان بود که کیفیت تطهیر این ارضی که در آن بول است را بیان می کند. مقتضی الاطلاق عبارت از این است که شمس باید مستقل بشود. بدان جهت ما بودیم و صحیحه زراره عکس این مطلب صاحب المدارک را دلالت دارد.‌ چون که اسناد قابل تکرار نیست. باید یا به یک شخص داده بشود یا به مجموع. به مجموع داده بشود باید ذکر بشود برایش مع یا واوی که به معنای مع است، و بما اینکه این قید ذکر نشده است ظاهر اطلاق همان استقلال است. اونی که می گوید جاءنی زید اما عمرو آمده یا نیامده به این کاری ندارد که اطلاق به این معنا که صاحب المدارک می گوید، آن در اموری است که اسناد قابل تکرار است. آن همین جور است. اینجا از آن مصادیق نیست.

بدان جهت صاحب مدارک[5] که گفته بود عمده وجه ثالث است صاحب مدارک می گوید تقییدش صیححه زراره و حدید بن حکیم است که آنجا امام فرمود بر اینکه اذا اصابته الریح و الشمس و کان جافا فلا بأس آن مع را یا واوی که به معنای مع است بیان فرمود. خب چه حرفی دارید؟ بدان جهت به ظهور اذا جففت هم دیگر نمی توانیم ما تمسک کنیم چون مقید ثابت شد. بدان جهت عمده در مقام این صحیحه دومی است که باید از او جواب بدهیم، چه جوابی بدهیم که شما تصدیق کنید؟ درست توجه کنید ما این حرف را گفتیم این خیلی به درد شما خواهد خورد. گفتیم در جایی که در کلام دو اطلاق بوده باشد و ما لا محاله باید از یکی از اینها رفع ید کنیم. از یکی از اینها نه دو تا معا ها، از یکی باید رفع ید کنیم، و هرکدام از اطلاقها که بخواهیم از آن رفع ید کنیم ما یصلح للتقییدش موجود است، و لکن این جا معیِّن ندارد که کدام یکی را باید رفع ید کنیم. اگر از این اطلاق رفع ید کنیم یک حکمی استفاده می شود از آن اطلاق دیگر رفع ید کنیم این را بگذاریم به اطلاق حکم آخرِ مختلف استفاده می شود که حکم مختلف می شود. در این موارد این خطاب از حیث این دو تا حکم مختلف مجمل می شود. اگر قدر متیقن دارد به قدر متیقن أخذ می شود ندارد مجمل بین المتباینین می شود. این قاعده را داشته باشید. دو تا اطلاق در خطاب بشود که ما لا محاله باید رفع ید کنیم از یکی از آنها، و هرکدام هم ما یصلح للرفع الید عنه هست. اگر معنی معينی نداشته باشد آن کلام مجمل می شود نسبت به آن تقیید الاطلاقین، قدر متیقن دارند أخذ می شود ندارند بر اینکه متباینین می شوند. مثل اجمال بین المتباینین. بدان جهت می گوییم در این صحیحه زراره و حدید بن حکیم در ما نحن فیه دو تا اطلاق است.‌ بگذارید خود روایت را بخوانم. السطح یصیبه البول او یبال علیه یصلی فی ذلک المکان در آن مکان نماز خوانده می شود؟ قال ان کان تصیبه الشمس و الریح و کان جافاً فلا بأس، الا ان یتخذ مبالاً که با آن کار نداریم. بله، ان کان تصیبه الشمس و الریح و کان جافاً فلا بأس، اگر گفتیم این روایت کاری به طهارت زمین ندارد. فقط تجویز صلاة را می کند که صلاة‌ جایز است چون که جاف است در زمین متنجس جاف می شود نماز خواند، و لکن زمین متنجس است ها پاک نشده. این پاکی مکان را نمی گوید. اگر این را گفتیم باید در این اطلاقی که ان کان تصیبه الشمس والریح و کان جافاً فلا بأس به باید یک تقییدی بکنیم، بگوییم فلا بأس به اذا کان اعضاء المصلی جافةً یابسةً که در موثقه عمار بود دیگر، چون که اگر زمین نجس است اعضاء من نجس باشد بدنم نجس می شود ثوبم نجس می شود، طهارت ثوب و بدن شرط است. اگر گفتیم این روایتی که هست این روایت دلالتی به طهارت زمین ندارد فقط تجویز صلاة را می کند باید یک قیدی بزنیم که باید اعضاء مرطوب نباشد، ‌و اگر گفتیم نه از این استفاده طهارت می شود یعنی این اطلاق را حفظ کردیم، یعنی نماز بخوان بأسی نیست به نماز خواندن ولو دست و پایت تر بوده باشد که این اطلاق را نگه داشتیم، لازمه اش این است که زمین پاک بشود دیگر. باید یک قید دیگر بزنیم، چون یک قید را در این روایت بزنیم. آن قید چیست؟ آن قید این است روایت می گیرد آن صورتی را که آفتاب به زمین افتاد و لکن خشک نکرد. یک خرده فرق کرد اما خشک نکرد. بعد آفتاب غروب کرد باد تندی شروع شد خشکاند. خب صاحب مدارک می گوید این نیست. آن می گوید هر دو معاً باشد تطهیر می کند، و اما اگر آفتاب اول بوده باشد بعد باد، به نحوی که شیء مستند می شود به جزء‌ الاخیر من علته که می گویند باد خشکش کرد این را ملتزم نیست.‌ در این روایت ندارد که باد و شمس این دو تا خشک کند. اصابت می کند باد و شمس و کان جافاً ، جاف شد، این دائم می شود که اول شمس افتاد و لکن خشک خشک نکرد، بعد باد تندی آمد خشکش کرد. این روایت را هم می گیرد دیگر. باید این را تقیید بکنیم، بگوییم به نحوی که اصابة الشمس قبل اصابة الریح نبوده باشد، که یعنی در زمان اصابة الریح اصابة الشمس هم باشد، باید اینجور قیدی بزنیم، از این اطلاقی که ان کان تصیبه الشمس و الریح که مطلق است دیگر چه اول ریح باشد بعد شمس چه عکسش باشد چه معاً باشد، یا باید از این اطلاق رفع ید کنیم یا از اطلاق لا بأس ای که هست از او رفع ید کنیم. یکی بر دیگری ترجيحی ندارد چون که هر دو مقید دارد. مقید رفع ید از اطلاق اولی آن موثقه عمار است. مقید این معنا صحیحه اولی زراره است که باید جفاف مستند بشود به شمس، روی این حسابی که هست. روی این حساب چون که رفع ید از احد الاطلاقین هر دو ممکن است و یکی بر دیگری ارجحی ندارد بدان جهت این روایت مجمل می شود.

سوال...؟ باهم؟ اگر که شما فرمودید بر اینکه زید و عمرو آمدند یعنی با هم آمدند؟ این با هم را دلالت نمی کند. آقا عبارتش مجدد می خوانم دیگر. با هم ندارد اینجا نه دست به دست است نه شانه به شانه است هیچکدام نیست، ان کان تصیبه الشمس و الریح، ته خونه نیست که نه آفتاب می خورد نه باد، بلکه یک جایی است که هم باد می خورد و هم آفتاب می خورد، همین مسأله معروف است دیگر می گویند بابا اینجا که ما نشستیم هم باد می خورد هم آفتاب، نه اینکه هر دو معاً می خورند، اینجور نیست، اگر مراد از ریح ریح غیر عادی باشد ها، ولو غیر عادی، این معنایش اینجورنیست.

 بدان جهت در ما نحن فیه دو تا اطلاق است باید یکی از اینها رفع ید بکنیم و یکی بر دیگری مرجحی ندارد.

این علاوه بر آن حرفی است که سابقاً گفتیم در این روایت. در این روایت گفتیم که صحیحه اولی که می گوید بر اینکه اذا جففته الشمس، جفاف مستند به شمس باشد، این صحیحه نمی تواند او را تقید کند، چرا؟ چون که مراد از ریح، ریح متعارف است. ریح متعارف است نه آن ریح نادر، که مثل فرض بفرمایید باد سموم. آن ریح متعارفی که هست آن ریح متعاف دخل دارد در جفاف و لکن مستند به او نمی شود. جفاف مال شمس می شود. امام علیه السلام این را که فرموده است اگر آفتاب و باد می خورد یعنی اینجور باد ضرری ندارد. همان استثنایی که در عبارت عروه بود سابقاً این را گفتیم. خب اگر صاحب مدارک این را قبول نکرد گفت اینها را خودتان در می آید. چه جوری اشاره به این است که آن باد ضرری ندارد؟ این ریح مطلق است ولو باد تند، می گوییم اینجور است و دو تا اطلاق است رفع ید از یکی از اینها باید بشود، چون که باید رفع ید از یکی از اینها بشود مرجحی هم ندارد پس این روایت از کار می افتد. وقتی که افتاد از کار آن ظهور اذا جففته الشمس که بیان کردیم ظهورش عبارت از این است که مستقل در تجفیف بشود آن ظهور مقیدی براش ثابت نشد لذا أخذ به او می شود، برای اینکه ظاهر مادامی که قرینه بر خلافش ثابت نشود حجیت دارد و از حجیت ساقط نمی شود، بدان جهت اینی که در عروه فتوا داده است که باید جفاف بالشمس بوده باشد، یعنی مستقل در اسناد، نعمم الریح الخفیف مثل آن غیم خفیفی که در حایل بود ضرری ندارد ما ذکره فی المتن هو الصحیح، گذشتیم این معنا را.

اقسام سه گانه اجسام در واکنش به نور شمس

بعد صاحب العروه قدس الله نفسه الشریف در ذیل می فرماید، این را می دانیم که بعضی اجسامی هست که ضوء شمس را برمی گرداند منعکس می کند، و بعضی اجسامی هست که حایل می شوند از ضوء الشمس که نفوذ دیگر نمی کند ضوء الشمس، و بعضی اجسامی هست که ضوء الشمس حایل نمی شود از او، جسم است، مثل شیشه در و پنجره، جسم است این زجاج و شیشه و لکن حایل از ضوء الشمس نمی شود. آن جایی که حایل از ضوء شمس بوده باشد گفتیم او نمی شود. باید حایل نباشد، ماند دو شقّ دیگر، یک شقّش این است که ضوء منعکس بشود، شقّ دیگری این است که نه حایل حایل از ضوء نشود مثل شیشه، اتفاقا این شقّ ثانی را در خود متن عروه متعرض نشده است، نمی دانم چرا، در ضمن مسائلش هم متعرض نشده است، یک چیزی هایی را در مسایل گفته است که آنها را نمی گفت مطلب معلوم بود و لکن مثل شیشه در ما نحن فیهی که هست مثل زجاج اصلا در مسائل هم نگفته نمی دانم دیگر چه جور شده است؟

اما این جهتی را که فرموده است منعکس شدن ضوء را این را متعرض شده است،‌ می فرماید ففی جفاف الشیء یعنی شیء متنجس به ضوء شمسی که آن ضوء منعکس شده است، مثل انعکاس از مرآة، آینه ای گذاشته بودند آینه بزرگی شمسی که زد به او منعکس شد ضوءش به اینجایی که نجس است خورد و اینجا را خشک کرد، به نحوی که اگر آن این است نبود و این منعکس نشده بود اینجا خشک نمی شد، استناد به شمس است، می فرماید بر اینکه این موضعی که ضوء به آنها منعکس شده است از مثل المرآة یا سایر اجسام صيقلیه مثل آنهایی که مثلاً فرض بفرمایید هستند دیگر که آنها شفاف هستند شمس منعکس می شود ضوء اش، استیل تازه ای ست یک ورق گذاشتند آنجا آفتاب خورده منعکس می شود مثل آینه و زمین را خشکاند، می فرماید در طهارت این شیء متنجس به این ضوء منعکس اشکال است، به همان اشکال تمام می کند.

وجه اشکالش این است که گفته می شود آفتاب این را خشکاند، دیگر جففته الشمس، و وجه این که اشکال دارد به ذهن می آید که این واسطه شد، توجه کردید.

عرض می کنم مرحوم حکیم در مستمسک [6]اینجور فرموده است: فرموده است ‌در آن روایت ابی بکر حضرمی که فرمود کلما اشرقت علیه الشمس یا در عبارت عروه که فرمود باید شمس باشراقه علی المتنجس که حایل نباشد، باشراقه خشک کند. ایشان فرموده ظاهر معنای اشراق وقوع الضوء علی نفس الشیء‌ است. وقتی که ضوء الشمس بر خود شیء افتاد می گویند که اشرق علیه الشمس و اما در جایی که ضوء منعکس شد و بالانعکاس افتاد به جائی هیچ وقت نمی گویند که اشرق علیه الشمس، اشرقه همان طلع علیه الشمس است منتهی طلع به اشراق اول وقت می گویند و لکن اشرق مطلق است ولو آخر الوقت را هم می گیرد، اشراق وقوع الضوء بنفسه هست، بله بنفس الشیء است، و در ما نحن فیه خود ضوء به نفس متنجس نیفتاده است، ضوء افتاده است به شیء آخر ثم منعکس شده است به شیء متنجس، این مطهر نیست، ایشان اینجور فرموده است، خدا رحمتش کند آن امر ثانی را هم در عبارتش قاطی به این امر کرده است. گفته است ‌و من هنا یظهر الحال در وقوع الشمس بواسطة ‌الزجاج، از شیشه، کأن آن هم همين جور است اشرق صدق نمی کند، اشرق علی المتنجس الشمس صدق نمی کند، بله شمس افتاد اما اشراق صدق نمی کند که طلع علیه الشمس، این معنا صدق نمی کند، اینجور فرموده است. خب ما فعلا قبول می کنیم که اشرق معنایش این است که ضوء شمس باید به نفس شیء بیفتد، این را فعلا قبول می کنیم این معنا را، خب این چه دلیلی می شود؟ اشرق معنایش این است، اما اشراق که معتبر نیست، اشراق در روایت ابی بکر حضرمی بود، ابی بکر حضرمی اعتباری ندارد. افرض معتبر است که کلما اشرق علیه الشمس فهو طاهر، خب اثبات شیء نفی ما عدا که نمی کند، ملتزم می شویم که مطهر متعدد است، یکی اشراق الشمس است که ضوء الشمس بنفسه بیفتد، یکی هم که دیروز می گفتیم جفاف الشمس است تجفیف الشس است که صحیحه زراره می گوید اذا جففته الشمس فهو طاهر، هر دو تا اینها مطهر هستند، هر دو تا مطهر هستند، هرکدام موجود بشود پاک می کند، در آن مسأله انعکاس الضوء اشرق علیه الشمس موجود نشده است، و ما جففته الشمس صادق است موجود شده، خب پاک می کند، با هم که تباین ندارند اینها، ما اشرق علیه الشمس و خشک بشود آن پاک می شود، چون که غالبا هم خشک شدن به اشراق الشمس است، آن دیگری هم می گوید که اذا جففته الشمس فهو طاهر، مطلق و مقید با هم تنافی ندارند، در مقام مطهریت است، دو شیء را شارع مطهر قرار داده، هم تجفیف الشمس را هم اصابته را، چون که غالباً اصابه می شود او مطهر است، با هم تنافی ندارند مفهوم ندارد، قضیه ما اشرق علیه الشمس قضیه حملیه است، فرموده اند که روایت ابی بکر حضرمی سندش معتبر باشد یا نباشد دلیل به این مطلب نمی شود.

خب بفرمایید ببینیم دلیل بر مطلب چیست؟ فرموده اند دلیل به مطلب موثقه عمار[7] است، در موثقه عمار قضیه قضیه شرطیه است، در آن قضیه شرطیه اینجور ذکر شده بود در موثقه عمار: اذا کان الموضع قذراً من بول او غیر ذلک فاصابته الشمس ثم یبس الموضع فالصلاة علی الموضعٍ جایزةٌ، جزاء فالصلاة علی الموضعٍ جایزةٌ است که از او طهارت استفاده می شد ولو اعضاء تر بشود، اذا کان الموضع قذراً من البول او غیر ذلک فاصابته الشمس ثم یبس الموضع، ثم را به معنا فاء گرفتیم ، اینجا هم به معنای فاء می گیریم تا مطلب واضح تر بشود، خشک بشود فالصلاة ‌علی الموضع جایزةٌ صلاة ‌بر موضع جایز است، می گوید که فاصابته الشمس، در شرط اعتبار شده است که اصابه شمس باید بشود، و اصابه شمس آن وقتی می شود که انعکاس نبوده باشد، انعکاس اصابه شمس نیست، اصابه آن وقتی می گویند که شیئی که به او اصابت می کند ضوء الشمس، آن شیء مقابل با عین الشمس بوده باشد مقابل با ضوء الشمس بوده باشد که به او اصابت کند به او برسد، و الا اگر مقابل نباشد به او نمی رسد که، خود این معنای عنوان الاصابه در جایی صدق می کند که متنجس مقابل ضوء الشمس بوده باشد، و در موارد انعکاس آن متنجس مقابل ضوء الشمس نیست، مقابل ضوء الشمس آن آینه است، بدان جهت اصابت صدق نمی کند باید اصابت صدق بکند، دلیل را باید این قرار داد، و چونکه قضیه شرطیه است قضیه شرطیه مفهوم دارد‌، مفهومش این است اگر شمس اصابت نکرد، مثل اینکه منعکس شد، صدق می کند که شمس اصابت نکرد، که ان لم تصبه الشمس و کان رطبا صلاة‌ جایز نیست حتی ییبس تا اینکه خشک بشود، شرطیه ثالثه می شود دیگر، در شرطیه ثالثه همين جور بود که و ان کان غیر الشمس اصابه حتی ییبس فأنه لا یجوز ذلک، یعنی شمس اگر اصابت نداشته باشد صلاة‌ در آنجا جایز نیست داخل او می شود، چون که این قضیه قضیه شرطیه است و مفهوم دارد با اطلاق صحیحه زراره تنافی می افتد، صحیحه زراره می گوید شمس خشک کند چه شمس آنجا مستقیما بیفتد چه مستقیما نیفتد، و لکن این موثقه می گوید که شمس باید مستقیما بیفتد و خشک کند، خب تقیید می کند دیگر، و الا پاک نمی کند، روایت ابی بکر حضرمی نمی گفت که اشراق نباشد پاک نمی شود، قضیه شرطیه نبود قضیه حملیه بود، ولی این قضیه شرطیه است و این مفهوم دارد، اینجور فرموده اند.

خب این باید تصدیق بشود که در اصابه این معنا معتبر است، خب اگر فرض کنید می گویند به سر فلانی سنگی خورد اصابه حجرٌ، ما حجر را انداخته بودیم به آن دیوار که در آن دیوار یک عقربی بود می خواستیم آن عقرب را بزنیم، سنگ خورد به دیوار منعکس شد به سر فلانی افتاد، می گویند اصابه الحجر یا نمی گویند؟ با اینها نمی شود لغت درست کرد که باید مقابله باشد.

بدان جهت در ما نحن فیه همان اشکالی که صاحب العروه گفته است بس است بر ما، احتیاط می شود به او، احتیاط است به او که آن ضوءی که منعکس شده است این کافی نیست، همان اشکال می شود بیشتر از این نمی شود.

سوال...؟نه نخورده مستقیم، کی خورده، مقابله نداشته با رمل، این سنگ مقابله نداشت بدان جهت اگر آن دیوار نبود می رفت، الآن منعکس شده است، می رفت سنگ آن طرف و این این طرف است، فاصابه سهم العدی معنایش این است که سهم العدی مستقیم به او خورده است به او انداخته شده است.

بدان جهت در ما نحن فیه اصابه معنایش این است نمی شود اثبات کرد. بدان جهت همان اشکالی که صاحب عروه گفته است کسی احتیاط بکند به همان اکتفاء می کند. در آن وقتی که با طهارت را می نوشتیم در آن زمان آن جا اینجور نوشتیم که این مختص به صورت انعکاس است این اشکال. و اما در مثل نفوذ از زجاجه نه آن هم مطهر است، از مثل شیشه در ضوء بیفتد او مطهر است. چرا؟ چون که هم عنوان اشرق صدق می کند هم عنوان اصابه صدق می کند هم عنوان این که شمس افتاد، اصابه یعنی افتاد دیگر، اصابت کرد خورد به او، خب آفتاب می خورد به تو دیگر از شیشه می گوید برو کنار دیگر، این آفتاب اصاب یعنی می خورد، همه این عناوین صدق می کند و هیچ مانعیتی و حجابی نیست،‌ مثل آن ابر نیست مثل پارچه و حصیر نیست که محجوب کند ضوء الشمس را بگویند که شمس نیفتاد به این و شمس به حصیر افتاد نه به زمین، این جور نیست عرفا هم صدق می کند، جففته الشمس هم صدق می کند، او مطهر است، سابقاً اینجور نوشته بودیم الان هم جرأت نداریم از او رفع ید کنیم، والله سبحان الله هو العالم.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص129-130.

[2] و ربما ظهر من ذلك أن الجفاف بالريح مطهر كالشمس، و هو مشكل. و حمله العلّامة في المختلف على أن المراد أنها تطهر بهبوب الرياح المزيلة للأجزاء الملامسة للنجاسة الممازجة لها، قال: و ليس مقصود الشيخ ذهاب الرطوبة عن الأجزاء كذهابها بحرارة الشمس. و لا بأس به، صونا لكلام الشيخ عن التنافي.و لو حصل التجفيف بالشمس و الريح معا كان مطهرا، لصدق التجفيف بالشمس، و لأن الغالب تلازم الأمرين؛ سيد محمد بن علی عاملی، مدارک الاحکام، (بيروت، مؤسسة اهل البيت، چ1، ت(ع)، 1411ق)، ج2، ص367.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْبَوْلِ يَكُونُ عَلَى السَّطْحِ- أَوْ فِي الْمَكَانِ الَّذِي يُصَلَّى فِيهِ- فَقَالَ إِذَا جَفَّفَتْهُ الشَّمْسُ فَصَلِّ عَلَيْهِ فَهُوَ طَاهِرٌ؛   شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص451.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ وَ حَدِيدِ بْنِ حَكِيمٍ الْأَزْدِيِّ جَمِيعاً قَالا قُلْنَا لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع السَّطْحُ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ- أَوْ يُبَالُ عَلَيْهِ أَ يُصَلَّى فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ- فَقَالَ إِنْ كَانَ تُصِيبُهُ الشَّمْسُ وَ الرِّيحُ- وَ كَانَ جَافّاً فَلَا بَأْسَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ يُتَّخَذُ مَبَالًا ؛   شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص451.

[5] سيد محمد بن علی عاملی، مدارک الاحکام، (بيروت، مؤسسة اهل البيت، چ1، ت(ع)، 1411ق)، ج2، ص365.

[6] ينشأ من ظهور الإشراق في وقوع نفس الضوء على الأرض، و من احتمال أن يراد به ما يعم الانعكاس. لكن لا مجال لرفع اليد عن الظاهر. و كذا الكلام فيما لو كان الحائل زجاجاً؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص84.

[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.