درس سیصد و هشتاد و سوم

مطهرات

مسألة 1: « كما تطهِّـر ظاهر الأرض كذلك باطنها‌المتَّصل بالظاهر النجس بإشراقها عليه وجفافه بذلك ، بخلاف ما إذا كان الباطن فقط نجساً أو لم يكن متَّصلاً بالظاهر بأن يكون بينهما فصل بهواء أو بمقدار طاهر أو لم يجف أو جفَّ بغير الإشراق على الظاهر أو كان فصل بين تجفيفها للظاهر وتجفيفها للباطن كأن يكون أحدهما في يوم والآخر في يوم آخر فإنـَّه لا يطهر في هذه الصور‌ ».[1]

پاک شدن باطن ارض متنجس به تبع ظاهر آن به وسيله شمس

صاحب عروه قدس الله سره در مطهریة الشمس بعد از این که جهات اربعه را بحث کرد متعرض می شود به فروع، و این فروع را در هفت مسأله بیان می کند.

مسأله اولی این است: می فرماید زمین و سطح یا موضعی که متنجس هست و آفتاب آن زمین و موضع را خشک می کند، و در مطهریت شمس معتبر بود که اصابت کند ضوء الشمس به آن نفس المتنجس. بعد از اینکه این معنا معتبر بود، اگر شمس این وجه الارض را یا وجه السطح را که متنجس بود و مرطوب بود خشک کرد، این وجه پاک می شود بلا اشکال. و اما آن باطن که نجاست به او رسیده است بولی که نفوذ کرده است به جوف السطح یا به جوف الارض، او را که شمس خشک می کند اشراق و اصابت به خود جوف نمی کند، بلکه به اشراق بر ظاهر آن باطن خشک می شود. می فرماید آن باطن هم به تبع پاک می شود. قهراً نتیجه این می شود اونی که معتبر است در آن اشیائی که جوف دار هستند و نجاست به جوف آنها نفوذ می کند معتبر است در طهارت آنها که شمس به وجه ظاهر اصابت کند. اگر به وجه ظاهر اصابت کرد و همان آفتاب باطن را هم خشکاند آن باطن هم پاک می شود، خلافاً لجماعتی که ملتزم شده اند آن مقداری که پاک می شود به اصابة الشمس و به اشراق الشمس خود وجه الارض است وجه الشیء است. آن وجه ظاهر. و اما الباطن که به طهارت او بالتبع آن هم پاک می شود در او دلیلی نداریم کأنّ، اونی که یصلی علیه وجه الارض است و وجه السطح است و وجه الموضع است و وجه المکان است. این عناوینی که در ادله وارد شده بود، از این روایات استفاده می شود این وجهی که یصلی علیه پاک است، و اما جوف هم پاک شده است این معنا کأنّ از روایات استفاده نمی شود.

این حرف را ولو جماعتی گفته اند، جماعتی هم جماعت معتدٌ به است از فقهاء، الا انه مع ذلک لا یمکننا المساعدة علیه که شمس اگر آن ظاهر را پاک کرد باطن را هم بالتبع پاک می کند، والوجه فی ذلک این است که دلالت می کند به این طهارت بالتبع که باطن هم پاک می شود صحیحه زراره. آن صحیحه زراره ای[2] که عرض کردیم دلالتش اوضح ما فی الباب است من حیث الدلالة که روایت اولی بود، «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْبَوْلِ يَكُونُ عَلَى السَّطْحِ» بول موجود می شود می شود در سطح «أَوْ فِي الْمَكَانِ الَّذِي يُصَلَّى فِيهِ» یا در مکانی که آنجا نماز خوانده می شود.‌ «فَقَالَ إِذَا جَفَّفَتْهُ الشَّمْسُ فَصَلِّ عَلَيْهِ» اگر شمس خشکاند در آن سطح و مکان نماز بخوان. «فَهُوَ طَاهِرٌ» خود آن مکان طاهر است، اذا جففته ضمیرش برمی گردد ظاهرش این است که به همان موضع که یصلی فیه، به بول هم برگشت ضرری نمی رساند ها که عمده در ضمیر فهو طاهر است، اذا جففته الشمس اگر آن مکان و سطح را زمین خشکاند، فصل علیه در آن مکان نماز بخوان. فهو طاهر یعنی آن مکان پاک است. ظاهر فهو طاهر یعنی آن مکان پاک است. نفرمود که فظاهر ذلک المکان طاهر. فهو طاهر یعنی آن مکان پاک است. این دلالت می کند بظهوره که تمام ضمائر به موضع برمی گردد به مکان بر می گردد و لااقل ضمیر فهو به آن مکان بر می گردد. این دلالت می کند که در آن مکان نجاست نیست. این به این می شود که باطنش هم باید پاک بشود. آن موضعی که نجس شده بود از سطح آن موضع پاک است. این ظاهرش این است چون که سطح مفروض این نیست که همه اش نجس است یا مکان همه اش متنجس است، بلکه متفاهم عرفی این هست که آن مکان پاک است، یعنی آن موضعی که نجس بود پاک شده است. این ظهور عرفی است. بدان جهت آن باطن را هم می گیرد و آن باطن هم شامل می شود.

سوال...؟ حکم است او ، حکم که قید به موضوع نمی شود، فهو یعنی آن مکان نه فوجهه وجه آن مکان، آقا گوش کن معطل نکن، فهو طاهر ضمیرش بر می گردد به مکان، و مکانی که در او بول بود فهو طاهر آن مکان پاک است، وقتی که آن مکان پاک شد آن باطنش هم پاک می شود، نفرمود فوجهه طاهرٌ فوجهه الذی یصلی علیه طاهرٌ بلکه فرمود فهو طاهر یعنی آن مکانی که بول در او بود او پاک شده است.

عرض می کنم بر اینکه این صحیحه ظاهرش این است، و ظهورش قابل خدشه نیست.

صاحب عروه قدس الله نفسه الشریف برای اینکه باطن پاک بشود قیودی را ذکر می کند. می گوید باطن که متنجس شده است ولو عند تنجس الظاهر نجس شده است، باید ما بین آن باطن که نجس شده است و ما بین ظاهر فصل هوا نبوده باشد. یعنی خالی نباشد، فضای خالی ما بین آن باطن و ظاهر نباشد، مثل آن سقف هایی که دو لایه می شوند، ما بین سقف اول و سقف پایینی خالی می شود که ربما آنجا چیزهایی را می گذارند که خشک بشود، مثل تتن و امثال ذلک، اینجا اگر آن سطح لای اولش نجس شد حتی نجاست از آنجا مثلاً قطره قطره آن بول اصابت به لای دوم کرد هر دو مرطوب بودند، شمسی که حرارت زیادی داشت طلوع کرد و اصابت به آن مکان کرد هر دو را خشک کرد. آن پایینی در نجاستش باقی است. باید فصل الهوا نباشد. و السرّ فی ذلک این است اگر ما بین آن وجه السطح و ما بین آن پایین فصل هوایی بوده باشد عرفاً‌ دو مکان و دو موضع شمرده می شود، که احد الموضعین اصابته الشمس و جففته و لکن موضع آخر لم یصیبه الشمس و لکن جففته ایضا، چونکه دو موضع حساب می شود به حسب نظر عرف بدان جهت باید فصل هوا نباشد، و کذلک اگر ما بین آن وجه الارض و ما بین باطن متنجس فصل هوا نیست و لکن اونی که متوسط است ما بین دو تا نجس شیء طاهر است جزء طاهر است، فرض بفرمایید سطح نجس بود بعد فرض کنید یک لایه ای ریختند برایش طاهر، بعد هم فرض بفرمایید لایه دیگری که گذاشتند آن لایه اخیری و پایینی هم که قبلا نجس بود. شمس طلوع کرد. هر دو تا را خشکاند، آن لایه پایینی باز در نجاستش باقی است.

ظهر مما تقدم وجه ذلک برای اینکه اگر ما بین دو تا نجس یعنی ما بین نجاست و متنجس فصل طاهری بوده باشد تخلل طاهری بوده باشد در جوف، دو موضع حساب می شود به نظر العرف، به یکی شمس اصابت کرده است و به دیگری شمس اصابت نکرده است. بدان جهت می فرماید بر اینکه عین عبارتش را بخوانیم که ببینیم چیست، کما تطهر ظاهر الارض کذلک باطنها المتصل بالظاهر النجس باشراقها علی الظاهر و جفاف آن ظاهر و باطن بذلک، به خلاف ما اذا کان الباطن فقط نجسا، به خلاف آنجایی که فقط باطن نجس بوده باشد ظاهر نجس نیست، همان مثالی که عرض کردم اول کف نجس بود بعد آمدند یک لایه دیگری روش ریختند مثلاً کاه گل کردند یک خرده خاک ریختند که پاک بود، که ظاهر نشد فقط باطن در نجاست ماند. آن باطن ولو خیس بوده باشد و به جفاف الشمس خشک بشود پاک نمی شود. و الوجه فی ذلک که او موضع آخر حساب می شود که موضع نجس است و به آن موضع نجس لم یصب الشمس شمس اصابت نکرده است، به نفس آن موضع شمس اصابت نکرده است، او لم یکن متصلاً بالظاهر یا اینکه آن باطن متصل به ظاهر نبود، بان یکون بینهما فصلٌ‌ بمقدارٍ به مقداری فاصله بشود، بهواء اینکه خالی بشود که مثالش را گفتم، او بمقدار طاهرٍ در وسط به مقدار طاهر بود، او لم یجف یا اینکه اصلا باطن خشک نشد متصل بود هیچ فاصله ای هم نیست هم ظاهر نجس بود هم باطن، و لکن شمس وقتی که اصابت کرد فقط ظاهر را خشک کرد باطن را نتوانست خشک بکند. بدان جهت آن در نجاستش می ماند چون که خشک نشده شمس اصلا او را خشک نکرده است، او لم یجف یا اینکه خشک نشده باشد او جف بغیر الاشراق، توی خود اتاق آتش کرده بودند این آتش خشکاند این لایه باطنی را، شمس نخشکاند. آن در نجاستش باقی می ماند. او لم یجف او جف بغیر الاشراق علی الظاهر بدون اشراق بر ظاهر این باطن خشک شد به شیء دیگری، یا ظاهر آن وقتی که خشک شده بود باطن خیس بود، بعد باطن هم به چیز دیگر خشک شد در نجاست می ماند، یا باطن نجس به ظاهر نجس متصل است و هر دو تا را شمس خشکانده است، و لکن ما بین خشکاندن ظاهر و خشکاندن باطن فصل طویلی شده است، مثلاً‌ در آن روز هایی که شمس خیلی قوت ندارد حرارت ندارد. این روز که طلوع کرد ظاهر را خشکاند، ‌اون باطن در رطوبتش باقی مانده بود رطوبت نجسه، شب هم همين جور بود، فردا که آفتاب طلوع کرد فردا خشکاند به اصابت به ظاهر آن باطن را خشکاند، که هر دو را شمس خشکانده است به اشراق علی الظاهر، و لکن ما بین جفاف الباطن و جفاف الظاهر فصل طویلی واقع شده است، چون که فصل مختصر لا محاله باید واقع شود، چون که این ممکن نیست که ظاهر و باطن هر دو در یک آن عقلی خشک بشوند، چون که شیئاً‌ فشیئاً ظاهر خشک می شود. حرارت به جوفش می رسد جوف را هم می خشکاند، فصل طویل باشد مثل امروز و فردا اینجور باشد. والوجه فی ذلک که در این صورت آن باطن پاک نمی شود، چون که امروز که شمس به ظاهر افتاد و ظاهر مرطوب بود آن باطن را نخشکاند، فردا که شمس به ظاهر بیفتد ظاهر یابس است نجس نیست پاک است، فقط باطن نجس است موضع باطن فقط نجس است، و به آن موضع هم شمس اصابت نکرده است، مفروض این است که لایه طاهر فاصله شده است، مثل همان فرض اولی می ماند که فقط باطن نجس بود ظاهر پاک بود، به اشراقش هم علی الظاهر باطن پاک نمی شود، این بعینه او می شود.

اینی که در این مسأله فرموده است که مسأله اولی است تمام اونی که ذکر فرموده است صاف است.

مرطوب نمودن زمين خشک به آب و امثالش در تطهير بالشمس

مسألة 2: « إذا كانت الأرض أو نحوها جافَّة و اُريد تطهيرها بالشَّمس يُصبُّ عليها الماء الطاهر ‌أو النجس أو غيره ممَّا يورث الرطوبة فيها حتى تُجفِّـفها ‌».[3]

بعد ایشان متعرض این مسأله می شود که اگر ارض یا سطح یا موضعی که می خواهیم متنجس است با آفتاب پاک بشود اگر خودش جاف بوده باشد، چون که دیشب که آن بچه مثلا بول کرده بود تا صبح خشکیده است آنجا، بخواهیم اگر آن موضع را به شمس تطهير کنیم، باید به آن موضع آب بریزیم تا آن موضع از صورت جفاف خارج بشود، ولو آن آب ریختنی که غسل نباشد ها. آن آب بپاشید که رطوبت پیدا کند و آن موضع از صورت جاف بودن خارج بشود. بعد وقتی که آفتاب طلوع کرد و آن موضع را اذا جففته الشمس فهو طاهر می گیرد. وقتی که آن موضع را شمس خشکاند می گیرد. اگر در صحیحه زراره[4] هم بگویید که نه این را نمی گیرد مال بول است. نگیرد موثقه عمار می گیرد. برای اینکه در موثقه عمار[5] بود که اذا کان الموضع قذراً فاصابته الشمس و جففته، آن وقتی که آب ریختیم موضع قذر است کان الموضع قذراً فاصابته الشمس ثم یبس که فیبس بود معنایش، که دلالت می کند بر اینکه پاک شده است. علاوه بر این صحیحه محمد بن اسماعیل بن بزیع[6] هم به این معنا دلالت می کند علی ما ذکرنا، که مدلول صحیحه را گفتیم این است: « «سَأَلْتُهُ عَنِ الْأَرْضِ وَ السَّطْحِ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ وَ مَا أَشْبَهَهُ- هَلْ تُطَهِّرُهُ الشَّمْسُ مِنْ غَيْرِ مَاءٍ» آن زمین و سطح را شمس پاک می کند بدون آب. «قَالَ كَيْفَ يَطَّهَّرُ مِنْ غَيْرِ مَاءٍ»، چه جور بدون آب پاک می شود. سابقاً‌ حمل کردیم این روایت را جمعاً‌ ما بین جففت الشمس و ما بین این روایت به آن صورتی که گفتیم صحیحه زراره صحیح است ظاهر در این معناست؛ بلکه می شود گفت صریح است که اگر خود بول را خشکاند پاک می شود. پس او در آن صورتی است که بول رطوبت دارد در آن سطح مرطوب است. و این روایت مطلقه است که نه آن ضمیر خودش مرطوب باشد یا نباشد، به اصابه بول و ما اشبهه آن رطوبت بوده باشد در ارض یا نباشد. آن چون که صریح در این معنا بود لا اقل ظاهر در این معنا بود که خود آن زمین را بخشکاند از رطوبت بولی پاک می کند خب آن اخص بود، این را تقیید می کند. این حمل می شد به آنجایی که عند اصابة الشمس خشک بوده باشد که باید آب ریخت. بدان جهت آب می ریزند پاک می شود دیگر، این پر واضح است.

دو نکته در ما نحن فيه

و لکن دو نکته ای هست این دو نکته را ملتفت باشید:

نکته نخست

نکته اولی: سابقاً ما منکر شدیم که در تطهیر الشمس شرط است رطوبت مسریه عند الاصابة، بلکه ذکرنا اگر عند الاصابة مطلق الرطوبة بود ولو غیر مسریه به تجفیف الشمس پاک می شود. بعضی ها خواسته اند بگویند از این صحیحه استفاده رطوبت مسریه می شود، چونکه امام علیه السلام می فرماید بر اینکه آب بریز. آب رطوبت مسریه است دیگر. پس معلوم می شود در تطهیر فرمود‌ کیف یطهر بغیر ماءٍ چه جور پاک می شود اگر آب نباشد یعنی رطوبت مسریه نباشد، این معنایش این می شود کأنه او است دلالت می کند بر اینکه باید رطوبت مسریه بوده باشد تا شمس او را پاک کند.

این استدلال موهون است، والوجه فی ذلک این است که بعد از اینکه گفتیم معنای جففت و معنای جفاف ازاله مطلق الرطوبة است، این صحیحه حمل شد به آن موردی که اصل رطوبت در زمین نیست. در آن صورت می فرماید امام روحی له الفداء آب بریز که اصل زمین خشک خشک است. در این صورت فرمود آب بریز، خب در این صورت باید آب ریخت دیگر. رطوبت غیر مسریه را که نمی شود ریخت. رطوبت غیر مسریه چیزی نیست که بریزیم به سطح. باید آب بریزیم، موقع آب ریختن چه زمین زمین شنزار بود که فوری رفت به باطن الجوف و رطوبتش رطوبت غیر مسریه شد یا نه مسریه ماند، اطلاق دارد، اگر اطلاق هم نداشته باشد که آب بریز باز زمین سفت هم باشد آب بریز دلالتی ندارد، چون که رطوبت غیر مسریه را نمی شود ایجاد کرد الا به صب الماء که ماء باید ریخته شود. رطوبت مسریه یا غیر مسریه ایجادش در شیء جاف که خشک خشک است به ریختن آب می شود لا محاله، این نکته اولی.

نکته دوم

نکته دیگری که در ما نحن فیه باید بگوییم صاحب عروه در عبارتش دارد وقتی که زمین متنجس شد خواستید او را تطهیر بکنید او را آب بریزید، بلا فرقٍ ما بین این که آن آبی که می ریزید طاهر بوده باشد یا نجس بوده باشد. این ها پر واضحند، برای اینکه آب پاک باشد یا نجس باشد زمین می شود زمین مرطوب، «اذا جففته الشمس» در صحیحه زراره می گیرد، یا صحیحه زراره هم نگیرد موثقه عمار که «اذا کان موضع قذراً فاصابته الشمس ثم یبس» یعنی «فیبس» می گیرد. بدان جهت او پاک می شود، بدان جهت آب پاک بشود یا نجس بشود فرقی نمی کند.

بعد دنباله اش دارد که أو غیره، لازم نیست انسان آب بریزد بلکه چیزی بریزد که رطوبت در زمین ایجاد کند ولو آب نبوده باشد. این جاست که توهم شده است که این منافی با صحیحه محمد بن بزیع است. در صحیحه محمد بن بزیع در صورتی که زمین خشک بوده باشد فرمود آب بریز. اگر غیر آب هم جایز بود می فرمود چیزی بریز آب یا غیر آب بریز.

این دو تا جواب دارد: جواب اول این است که اولا غیر آب را نمی ریزند شیر را بیاورند بریزند اینجا که نمی کنند، اونی که مورث طهارت است او غالبا آب است که بلاش است یعنی مفت است قیمتی ندارد، و اما بیاید شیری که از حیوان دوشیده زنکه بریزد اینجا، خودش چه بخورد؟ اینجور که نمی شود، این یک جواب است.

جواب دومی این است که امام علیه السلام در فرض جفاف فرمود، در فرضی که موضع القذر جاف است فرمود آب بریز، بعد از اینکه به این موضع شیر ریخته شد می شود الموضع القذر در موثقه عمار که موضع قذر است اصابته الشمس فیبس، اصلا این مورد صحیحه محمد بن اسماعیل خارج می شود. اگر شیر را ریخت از مورد دلالت صحیحه محمد بن اسماعیل خارج می شود، چون که مورد صحیحه محمد بن اسماعیل آنجایی است که زمین خشک بوده باشد قطع نظر از این آب ریختن، مفروض این است که آنجا زمین تر است چون که شیر ریخته شده است، و شیر هم رطب است موضع هم رطب است ثم یبس می شود فیطهر می شود، فلا اشکال، پس این مسأله هم اشکالی ندارد و جای تعلیقه نیست.

سوال...؟ من آنها را که گفتم خودم قبلا شیخنا، آنها را خودم که گفتم. چیز دیگری دارید بگوئید. عرض می کنم در صورتی که شیر ریخته شد روایت صحیحه محمد بن اسماعیل نمی گیرد. شیر که ریخته شد موثقه عمار می گیرد اذا کان الموضع قذراً فاصابته الشمس فیبس این می گیرد، موضع قذر بود آفتاب که افتاد فیبس خشک شد.

سوال...؟ اصلا در روایت موثقه عمار صحبت آب نبود، علی هذا الاساس موثقه عماری که هست می گیرد. بعد از اینکه غیر الماء ریخته شد فیبس می شود و محکوم به طهارت می شود، و از مورد صحیحه محمد بن اسماعیل خارج می شود. صحیحه محمد بن اسماعیل موردش جایی است که خشک بوده باشد شئ، بعد از این که شیر ریخته شد خشک نیست، این دو تا جواب را دادیم.

الحاق خرمن به غير منقولات از جانب بعض علما

مسألة 3: « ألحقَ بعضُ العلماء البيدرَ الكبيرَ بغيرِ المنقولات‌ وهو مشكل ».[7]

بعد ایشان میفرماید ‌الحق بعض العلماء بغیر المنقولات البیدر الکبیر، الحاق کرده است بعضی علما به غیر المنقولات بیدر کبیر را. آن خرمنی که خیلی بزرگ است جمع کرده اند خرمن مفصلی است. اتفاقا سگ یا غیر سگ هم رفته بودند آن بالا یک کارهایی کرده اند این خرمن نجس شده است. خب این را چه جور تطهیر بکنیم؟ نه الکلام الکلام، وقتی که بول را و آن رطوبت نجاست را شمس جففت این همه اش پاک می شود، الحق بعض العلماء بغیر المنقولات البیدر الکبیر.

ایشان می فرماید در عروه و هو مشکلٌ این مشکل است. چرا؟ وجه اشکال این است اونی که در روایات عنوان حکم بود که حکم شد که پاک می شود. عنوان مکان بود عنوان ارض بود عنوان سطح بود عنوان موضع بود. اینها بودند، به آن خرمن هیچکدام از اینها صدق نمی کند، بله اگر آن روایتی که وارد شده بود روایت ابی بکر حضرمی[8] کلما اشرقت علیه الشمس فهو طاهر، اگر او معتبر بود او شامل می شد، چون که خرمن هم از کل ما اشرقت علیه الشمس است، و لکن بما انه آن روایت من حیث السند ضعیف بود که در سندش عثمان بن عبدالملک الحضرمی بود بدان جهت نمی شود به آن روایت اعتماد کرد، این می شود مشکل.‌

 یک خرده از صاحب عروه انسان دلگیر می شود، شما که به روایت ابی بکر عمل کردید، اگر بنا بشود به روایت ابی بکر عمل بکنید؛ - چون که از بعض فتاوایش ظاهر می شد که عنوان اشراق را معتبر دانست، عنوان اشراق در روایت ابی بکر حضرمی بود.- بعد از اینکه به آن روایت عمل کردید دیگر جای اشکال نمی ماند، و لکن آن کسی که عمل نمی کند او باید اشکال بکند که هیچ یکی از این عناوین المکان و السطح پشت بام، و موضع نیست.

این یک کلمه را هم بگویم داشته باشید موضع ولو در موثقه عمار وارد است در موثقه عمار عنوان موضع وارد است، الا انه محتمل است به این موضع هم اطلاق نداشته باشد که سر خرمن را هم بگیرد که آنجا هم موضع است، خصوصا آن خرمن بزرگی که در سر آن خرمن انسان می تواند نماز بخواند. این وجهش را عرض کردم دیگر، کسی اگر روایت ابی بکر را معتبر نداند ممکن است به این اطلاق موضع تمسک کند، که سوال کرد از امام علیه السلام بعد از سوالش امام فرمود اذا کان الموضع قذراً من البول او غیر ذلک که یکی همان مفروض در کلام است فاصابه الشمس فیبس الموضع فالصلاة فی ذلک الموضع جایزةٌ خصوصا هم که خرمنی بوده باشد که هنوز کوبیده نشده است همين جور است سفت است روش هم می شود نماز خواند استقرار بهم نمی خورد.

این را داشته باشید که به این هم نمی شود تمسک کرد چون که این را نگفته بودم که موضع مناسب پیدا کنیم موضع مناسبش اینجاست، این اذا کان الموضع این بیشتر از موضعٌ من الارض فهمیده نمی شود چون که این مسبوق به سوال است، قبلا از امام پرسید که و عن الشمس هل تطهر الارض شمس زمین را پاک می کند. امام فرمود ‌اذا کان الموضع قذراً، ظهور هم اگر نداشته باشد لااقل مجمل می شود که اذا کان الموضع یعنی موضع الارض، موضع من الارض قذرا، بدان جهت نمی شود به اطلاق تمسک کرد.

می دانید چه می ماند ؟ خب دست ما خالی ماند و لکن خدا مأایوس نمی کند. یک چیزی بگویم برای شما، ممکن است کسی ادعا کند که سیره متشرعه است اینکه اینجور خرمن را نمی شورند، بله اگر دسته هایی بود که درو کرده است می برند آن منقول است او نجس بشود، اتفاقاً گذاشت یک خرده استراحت کند جناب کلب رسید یک کاری کرد، او را بله می شورد یا اینها را کنار می گذارد، و اما در جایی که خرمن به این بزرگی است که همين جور است که شب ها و اینها، خصوصا در آن دهاتی که سگ ها و اینها خیلی است. در این جا خرمن را بیاوریم ‌آب بکشیم اینها مثل اینکه سیره متشرعه این نیست. بدان جهت در اینجاها ملتزم می شویم به اونی که در ارض است، غایة الامر همین کار را می کنند که آب می پاشند که شمس خشک کند. بدان جهت چون که غسل خرمن خلاف سیره متشرعه است بعید نیست که آنهایی که گفته اند مدرکشان همین بوده باشد، که اونی که ما در نباتات می گفتیم اصلا در اجسام می گفتیم نجس نمی شود اینها مشهور می گویند حیوان نجس می شود زوال العین پاک است. اشجار نجس می شود و لکن شمس پاکش می کند، این خرمن هم همين جور مثل الاشجار است فرقی ما بین آن اشجار علی الارض و این خرمن کبیری که است این فرق در اذهان متشرعه بعید است. شاید وجهش این بوده باشد، این را هم که گذشتیم.

حکم اجزاء ارضيه در فرض بودن در زمين و بر داشتن آن

مسألة 4: « الحصى والتراب والطين والأحجار ونحوها ما دامت واقعة على الأرض هي في حكمها ‌، وإن اُخذت منها لحقت بالمنقولات ، وإن اُعيدت عاد حكمها ، وكذا المسمار الثابت في الأرض أو البناء ما دام ثابتاً يلحقه الحكم وإذا قلع يلحقه حكم المنقول وإذا أثبت ثانياً يعود حكمه الأول ، وهكذا فيما يشبه ذلك ‌».[9]

بعد رسیدیم به مسأله چهار، و آن مسأله این است که ایشان می فرماید اجزاء ارضیه مثل سنگ تکه آجر و تکه گل که در زمین است اینها مادامی که در زمین هستند حکم زمین را دارند؛ یعنی اگر نجس بشوند آفتاب اصابت کند پاک می شود؛ اما وقتی که فرض بفرمایید از زمین برداشته شد مثل اینکه یک سنگی بود رنگش خوب بود او را برداشتند از زمین، آن مادر بچه گذاشت به طاقچه اتاق فرض کنید سنگ مثلا خوشی بود، آن بچه هم که دستش نجس بود بولی بود آمد زد به او، اتفاقا به آن اتاق هم آفتاب می خورد. آفتاب هم افتاد روی سنگ خشک کرد پاک نمی شود، مادامی که در زمین هستند نجس بشوند صدق می کند اذا کان موضعٌ من الارض قذراً، و لکن وقتی که برداشته شد از زمین روی طاقچه گذاشته شد یا روی میز گذاشته شد‌ اذا کان موضعٌ من الارض خارج می شود، بله، اگر آن مادر هوش حسابی داشته باشد آن سنگ را بردارد بیاندازد روی زمین مثل اینکه اول بود. بعد روی زمین وقتی که افتاد خشک بشود پاک می شود به اشراق الشمس. چرا؟ چون که وقتی که عود به زمین کرد باز از اجزاء ارضیه است و داخل موضع می شود. وقتی که اشراق شمس به او می شود اشراق می شود شمس بر موضع قذر من الارض، و او را پاک می کند. ایشان اینجور می فرماید: «الحصی و التراب» آن سنگ های ریز و تراب «و الطین و الاحجار و نحوها مادامت واقعةً‌ علی الارض هی فی حکم الارض و اذا أخذت من الارض لحقت بالمنقولات»، یعنی حکم الارض شامل نمی شود. «و ان اعیدت» که از طاقچه برگرداندند انداخت روی زمین. «عاد حکمها، و کذا المسمار الثابت فی الارض» چون که سطح اگر چوبی بشود مسمار می زنند آن مسمارش هم پاک می شود. وقتی که مسمار را از سطح کندند او دیگر تابع موضع من السطح نیست. وقتی دوباره آوردند زدند کوبیدند به همانجایش یا به جای دیگر باز همان حکم برمی گردد. «و کذا المسمار الثابت فی الارض او البناء مادام ثابتا یلحق الحکم» حکم ارض لاحق می شود. «و اذا قلع یلحقه حکم المنقول» مسمار اگر قلع شد کنده شد حکم منقول بر او جاری می شود، و اذا اثبت ثانیاً ثانیا اگر صار ثابتاً‌ شد یعود حکمه الاول که به اشراق الشمس پاک می شود، و هکذا ما یشبه ذلک، تکه ای تخته که می کوبند عوض مسمار و نحو ذلک آنها همين جور هستند.

اشتراط زوال عين نجاست در تطهير باشمس

مسألة 5: «يشـترط في التطهـير بالشـمس زوال عيـن النجاسة‌إن كان لها عين‌».[10]

بعد ایشان در ما نحن فیه یک مسأله خامسه می گویند که عنوانش را بگویم اصلش بماند. آن عنوانش این است که ایشان می فرماید  شرط است در تطهیر الارض و نحوها از نجاست بتجفیف الشمس که در آن ارض و نحوها عین النجسی که هست باقی نماند، آن وقتی که زمین خشک می شود به اصابة الشمس باقی نماند، یشترط، این اولاً شرط است، این اگر شرط است در جهت رابعه مناسب بود بگوید که شرایط را می گفت، این را اینجا در فروعات ذکر کرده است خب این عیبی ندارد ممکن است بعد متوجه شده اند، و لکن این را دقت کنید ببینیم آیا شرط است یا نیست؟



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص130.

[2]   مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْبَوْلِ يَكُونُ عَلَى السَّطْحِ- أَوْ فِي الْمَكَانِ الَّذِي يُصَلَّى فِيهِ- فَقَالَ إِذَا جَفَّفَتْهُ الشَّمْسُ فَصَلِّ عَلَيْهِ فَهُوَ طَاهِرٌ؛ شيخ حر عاملی وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص451.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص130.

[4] شيخ حر عاملی وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص451.

[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452.

[6] وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْأَرْضِ وَ السَّطْحِ يُصِيبُهُ الْبَوْلُ وَ مَا أَشْبَهَهُ- هَلْ تُطَهِّرُهُ الشَّمْسُ مِنْ غَيْرِ مَاءٍ- قَالَ كَيْفَ يَطَّهَّرُ مِنْ غَيْرِ مَاءٍ؛ شيخ حر عاملی ، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص176.

[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص130

[8] ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص453.

[9] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص131.

[10] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص131.