«الرابع: الاستحالة وهي تبدل حقيقة الشيء و صورته النوعيَّة إلى صورة اُخرى فإنَّـها تطهِّـر النجس ، بل والمتنجِّس كالعذرة تصير تراباً ، والخشبة المتنجِّسة إذا صارت رماداً ، والبول أو الماء المتنجِّس بخاراً ، والكلب ملحاً وهكذا ، كالنطفة تصير حيواناً ، والطعام النجس جزءاً من الحيوان ، وأمـَّا تبدُّل الأوصاف وتفرُّق الأجزاء فلا اعتبار بهما ، كالحنطة إذا صارت طحيناً أو عجيناً أو خبزاً ، والحليب إذا صار جبناً ، وفي صدق الاستحالة على صيرورة الخشب فحماً تأمل ، وكذا في صيرورة الطين خزفاً أو آجراً ، ومع الشكِّ في الاستحالة لا يحكم بالطهارة ».[1]
مرحوم سید در عروه می فرماید یکی از مطهرات که شمرده اند استحاله است. این مطهریت استحاله در کلام اصحاب ما قدیماً و حدیثاً ذکر شده است، از آن اقدمین شروع بفرمایید ذکر کرده اند در کلماتشان مطهریت استحاله را، و لکن در کلام معظم اینها استحاله نار مذکور است، هم متقدمین هم متأخرین گفته اند النار یطهِّر اونی را که استحاله می کند رماداً او دخاناً ، مثلا عذره ای را که رماد می کند یا دخان می کند، این استحاله بالنار را ذکر کرده اند که این مطهر می شود و آن رماد و دخان پاک می شود. این بعد در کلمات جمعی تعلیل شده است که چرا اون عذره ای را که نار او را رماد کرد یا دخان کرد چرا او پاک می شود؟ تعلیل کرده اند لزوال الاسم، چون که دیگر آن خاکستری که هست به او عذره صدق نمی کند که در شریعت محکومت به نجاست است، یا به دخان عذره صدق نمی کند که در شریعت محکوم به نجاست است. خب آن وقت گفته اند پس نار خصوصیتی ندارد ملاک زوال الاسم است. پس هرچیزی که از اعیان نجسه و متنجسه استحاله پیدا کرد بالنار او بغیره او پاک می شود. چرا؟ لزوال الاسم ، به همان ملاک که اسم زایل می شود. بدان جهت اینی که مطلق الاستحاله در جمیع اشیاء از مطهرات است این لم یذکر کلام کل الاصحاب، بلکه جمعی این را ذکر کرده اند، و اونی که مذکور کلمات آنها است استحاله بالنار است، ولعل والله عالم آنها که نار را در کلامشان ذکر کرده اند چون که یک صحیحه ای است که صحیحه ابن محبوب که انشاء الله ذکر خواهیم کرد چون که خواسته اند به آن صحیحه استدلال بکنند در مطهریت استحاله و آن صحیحه هم در خصوص نار است. بدان جهت این خصوصیت نار را ذکر کرده اند، و الا کأن حکم مختص به نار نیست، چون که نص در نار بود نار را ذکر کرده اند، حتی صاحب وسایل در وسایل بابی را عنوان کرده است که آن باب این است که آن چیزی که نار او را استحاله بدهد طهارة ما احالته النار رماداً او دخاناً باب هشتاد و یک از ابواب نجاسات است، چون که کأن نص را دیده اند در نار است آن نار را ذکر کرده اند، و الا نار خصوصیتی ندارد علی ما سنذکر.
بله! در کلام جمعی از قدماء هم به اینی که ما احالته النار رماداً او دخاناً عطف کرده اند او ما احالته خزفاً اونی را که از خاک نار او را خزف می کند. او هم پاک می شود، مثلا خاک نجس بود، با خاک نجس آمدند کوزه درست کردند کوزه را می گذارند می پزد، کانّ ما احالته النار خزفا، این را هم ذکر کرده اند، این را هم باز از این روایات استفاده کرده اند، بدان جهت ذکر این معنا دلیل نمی شود که منشأ ما ذکر النار را در عبارتشان ورودش در روایت نباشد، بلکه آن هم از روایت استفاده کرده اند، پس حکم مال زوال الاسم است، نار خصوصیتی ندارد الا این جهت، ولعل این از مسلمات است فی الجمله، اینکه استحاله از مطهرات است این از مسلمات است.
و اینی که نقل خلاف کرده اند محقق صاحب الشرایع در معتبرش[2] و علامه در منتهی اش[3] و بعضی دیگر مناقشه کرده اند یا متردد شده اند در مطهریت یا خلاف کرده اند در مطهریت، این کأنّ کسی ملاحظه بکند تتبع بکند در مطهریت اصل الاستحاله در جمله نیست. این ظاهر کلام محقق در منتهی اشکالش به استدلال به صحیحه محمد بن محبوب است که از او مطهریة النار بالاستحالة استفاده نمی شود، یا بعضی دیگر در بعضی جاها خلاف کرده اند در اصل استحاله خلاف نکرده اند در آن بعضی از اموری که ذکر شده است مثل اینکه ارض خزف بشود و امثال ذلک در اینها اشکال کرده اند، کأنّ اصل الحکم از مسلمات است. از مسلمات هم نباشد من المشهورات است. هذا کله به حس اصل مسأله و اقوال مسأله که خیلی مهم هم نیست.
ما باید مدرک این حکم را ملاحظه کنیم ببینیم مقتضی مدرک چیست؟ آیا دلیلی داریم بر مطهریت استحاله؟ و اگر دلیل داشته باشیم مقتضی و مدلول آن دلیل چیست؟ مراد از استحاله چه بوده باشد که مطهر است. آن دلیل چه چیز را اقتضا می کند؟ بدان جهت عرض می کنم بر اینکه اینی که در کلمات ذکر شده است کما اشرنا زوال الاسم است. درست توجه کنید بحث بحث مفید و دقیقی هست. عرض می کنم بر اینکه تارةً شیئی که به او می گوییم این استحاله شده است به او. اونی را که ثانیا در خارج موجود است همه قبول دارند، به نظر عرفی عرض می کنم ها. همه قبول دارند از هر اهل عرفی بپرسی که اصل این چه بود که این جور شده است. می گوید این فلان شیء بود که فلان شئ شده است، مثلا من باب المثال اگر فرض بفرمایید انسان یا حیوان دیگری طعام را خورد، و بعد این طعام در جوفش هضم شد تا به آن مرحله اخیر رسید مدفوع که خارج می شود از حیوان یا از انسان، بپرسی این مدفوع اصلش چه بود؟ می گویند، می گویند بله فلان شیء بود طعام بود ولی یک مقدارش جذب بدن شد یک مقدارش هم که خارج شده است، این از آسمان نیامده همان طعام است، و لکن عنوان طعام صدق نمی کند، آن طعام نیست این موجود موجود ثانی است، نه موجود ثانی است که منضم به موجود اول است، نه، موجود اول مبدل شده است به این موجود ثانی، بدان جهت می گوید که آن نطفه از منِی الان یک پیرمرد حسابی شده است ولی این اولش یک منی یمنی بود کما یقول سبحانه، و لکن این دیگر آن مبدل به این شده است، این موجود آخر است، این عقلاً هم همين جور است بعضا ها، و لکن ملاک عقل نیست در ما نحن فیه، چون که عنوان موضوع باید به نظر عرف معدوم بشود و زایل بشود، اونی که کلب است عرفاً، اونی که عذره است عرفا، اونی که دم است عرفا، اینهاست، بدان جهت می گوییم نظر عرفی، تارةً آن شیء موجود فعلی طوری است که موجود آخری است تبدل الیه الموجود الاول، تارةً همين جور است مثل این مثال هایی که عرض کردم، هیچ جای شبهه ای نیست، مثلا فرض کنید گوسفندی بود تشنه بود آب نجس متنجسی را خورد. خیلی هم خورد بعد از مدتی بول می کند. این بولی که خارج می شود اصلش همان آب بود دیگر چون که از آسمان که نیامده است، و لکن این را آب نمی گویند. نمی گویند این آب است یعنی فعلا ها. کان ماءً در خبر کان عیبی ندارد، اما فعلا آب نیست، فعلا چه چیز است؟ بول است. این که در بعضی موارد که موجود ثانی موجود شیء آخر می شود، به نحوی که موجود اول انعدم، یعنی تبدل به این موجود ثانی، انعدم یعنی تبدل بالموجود الثانی این جای شبهه نیست، و اخری درست توجه کنید چه عرض می کنم؟ موجود فعلی همان موجود اولی است، الان هم می گویند بر اینکه فرض کنید این سگ است کلب است، الان هم می گویند عذره است همان موجود اولی است، و لکن وصفی را از دست داده است، آن وقت تر بود الان خشک شده است، یا آن وقت تر بود یک جا بود یا خشک بود یک جا بود الان زیر پا له شده است متفرق شده است، بله توجه کردید، اینی که متفرق شده است در زمین هم دیده می شود بپرسی می گویند این همان عذره است منتهی منتشر شده متفرق شده است. این موجود همان موجود اولی است. وصفی از او زایل شده است یا وصفی به او زاید شده است، مثل اینکه فرض بفرمایید بر اینکه سابقاً آبی بود متنجس بود الان کسی چند کیلو شکر ریخت شربت درست کرد. این همان آب اولی است این شربت و لکن یک چیزی علاوه شده است. این همین جور است، یا سکنجبین درست کرد فرقی نمی کند، چون ملاک این است که عرفا تا موجود موجود اولی است و لکن زال عنه الوصف، در مواردی که موجود فعلی موجود اولی بوده باشد، زال عنه الوصف یا اجزائش متشتت شده وصفش زایل شده، یا وصفش رویش آمده است، هیچ کدام از اینها را احدی مطهر نمی داند، یعنی نمی داند یعنی نباید بداند نه اینکه خبر می دهیم، در این موارد استحاله ای که از مطهرات است اینجا را نمی گوییم، چون که اینجا استحاله نیست، اینجا موجود اولی باقی است کلبی بود افتاده مرده است. خب الکلب نجسٌ همان اطلاق دلیل می گیرد این را، العذرة نجسةٌ همان اطلاق ادله این عذره منتشره را می گیرد، این که در آن آبی که در او نجس واقع شد نجس شد لا تتوضأ منه و لا تشرب ولو شربت درست کنید، اطلاقات می گیرد همه اش، آنها را کسی مطهر قرار نمی دهد.
انما المراد از اینکه استحاله از مطهرات است آن فرض اولی است، که عرفا موجود بالفعل در خارج غیر موجود اول بوده باشد، غیر حقیقت او بوده باشد، که به او دیگر عذره صدق نمی کند. عذره را وقتی که سوزاندن خاکستر شد این خاکستر حقیقت عذره نیست، بود، کان که مبدل به این شد، مثل تبدل الطعام بالعذره، و مثل تبدل المنی بالانسان و الحیوان مثل آن تبدل است، منتهی در بعضی موارد اوضح است جای شک نیست. در بعضی موارد مثل آنجا اوضح نیست. یک موارد خفیه هم دارد این را بحث خواهیم کرد انشاء الله، ما که می گوییم استحاله از مطهرات است در آن صورت می گوییم که دیگر عنوان صدق نکند. خب در ادله گفته بود عذره نجس است دیگر، آن خرء مما لا یؤکل لحمه نجس است، وقتی که آن عذره ما لا یؤکل لحم را سوزاندند رماد شد خاکستر شد دیگر پاک می شود.
از ما ذکر معلوم می شود که اصل استحاله را از مطهرات شمردن خودش در او مسامحه است. چرا؟ برای اینکه مطهر معنایش این است که آن شیئی که سابقاً محکوم به نجاست بود او به نظر العرف باقی بماند، مثل ثوبی عبایی تخته ای آجری که سابقاً بول اصابت کرده بود نجس شده بود او را فرض کنید شستیم با آب کر یا آب قلیل، می گوییم که این آب او را پاک کرد. این اطلاق به جهت این است که همانی که سابقاً محکوم به نجاست بود به واسطه شستن که موجود است آن شیء سابقی پاک شده است، حکمش رفته نجاست رفته و فعلا طهارت دارد، و اما در موارد استحاله ای که گفته بودیم اونی که سابقاً نجس بود او خودش رفته است نه اینکه نجاستش رفته است، خودش رفته، اصل عذره موجود نیست، کلب وقتی که ملح شد نمک شد دیگر سگی موجود نیست. این سگ بود کان کلبا، و الان نمک است. درست توجه کنید در موارد استحاله طوری انعدام موضوع است که اگر شارع بر اینی که موجود است بالفعل حکم به نجاست بکند عرف این را نجاست ثانیه می داند. می گوید آن نجاست اولی نیست. این حکم حکم ثانی است، مثل چه چیز؟ مثل اینکه اگر فرض بفرمایید آب نجسی را حیوان غیر ماکول اللحم خورد، آب نجسی را خورد که خیلی هم تشنه بود، الان که بول می کند بول همان آب نجس است، شارع اگر حکم بکند به نجاست این بول کما اینکه حکم کرده، این نجاست ماء متنجس نیست، این نجاست این است که حیوانی که لا یؤکل لحم بولش و خرئش نجس است. این نجاست نجاست اخرایی است. در موارد استحاله موجود فعلی اگر محکوم به نجاست بشود عرفاً این نجاست نجاست اخری است که به عنوان آخر ثابت شده است، و اما نجاست اولیه که آن نجاست ماء متنجس بود آن منعدم شده است. خب استحاله وقتی که معنایش این شد دیگر نمی شود این را تخصیص به نار داد که استحاله باید به نار بشود، می بینی نمی شود. این اگر استحاله از مطهرات باشد که باید باشد چون که این بیان قابل اشکال نیست. اگر اینجور بوده باشد استحاله از مطهرات بوده باشد اختصاصی نباید پیدا بکند به شیئی دون شیئی، بلکه هر عین نجسی یا متنجسی استحاله پیدا کرد، به استحاله آن نجاستی که هست زایل می شود، خب بعد از استحاله چه کار می کنیم؟ خب اگر بعد از استحاله دلیلی داریم بر طهارتِ آن موجود فعلی اطلاقی عمومی یا دلیل خاصی داریم به طهارت موجود فعلی به او تمسک می کنیم، مثل چه؟ مثل آن جایی که گوسفند آن بیچاره تشنه آب نجس را خورد بعد از مدتی بول کرد، یا علف نجس را خورد، علف نجس بود بچه رویش کاری کرده بود خورد آن را بعد از مدتی این کار را که می کند می گوییم هم بولش پاک است هم روثش پاک است، چون که تمسک می کنیم به اطلاق روایاتی که می گوید لابأس بروث ما یؤکل لحمه و بوله. روایاتی که خواندیم، خوب این بول بول ما یؤکل لحمه است. روث مال ما یؤکل لحم است، تمسک به اطلاق او می کنیم حکم به طهارت می کنیم. اگر یک جایی دلیل بر نجاست داشتیم مثل آن مثالی که گفتم آب نجس را فرض کنید حیوان غیر مأکول خورده بود. آن وقت تمسک به اطلاق او می کنیم می گوییم کل ما لا یؤکل لحمه فبوله و روثه نجسٌ. تمسک به او می کنیم می گوییم نجس است، واما جایی شد که شک کردیم شک کردیم که آیا این موجود فعلی این هم محکوم به نجاست است در شرع یا نه این پاک است؟ مثل اینکه نمی دانیم ملحی که تبدل الیه الکلب بنا براین که اطلاقاتی نداریم در طهارت ملح که به او تمسک کنیم، ملحی که تبدل الیه الکلب نمی دانیم این هم یکی از اعیان نجسه است مثل آن ماء نجسی که تبدل الی بول ما لا یؤکل، مثل اوست نجس است این ملح هم، یا این که ملح پاک است، اگر شک کردیم، خب از ما ذکر معلوم شد که اینجا استصحاب نجاست نمی توان کرد. چرا؟ چون که این کلب نیست، شارع کلب را نجس گفته بود این کان کلبا، اگر نجس باشد نجاست نجاست اخری است. پس اینجا استصحاب نجاست سابقی جایش نیست، معلوم شد دیگر مثل آفتاب، جای استصحاب نجاست سابقی نیست. شک در جعل نجاست دیگر است. اگر دلیلی به جعل او نداشته باشیم که فرض این است تمسک می کنیم به کل شیءٍ طاهر حتی تعلم انه قذر، جای استصحاب نیست.
بعضی ها فرموده اند در جایی که شما شک می کنید که موجود فعلی پاک است یا نجس در این صورت حکم به طهارت می شود و استصحاب مجرایی ندارد این در صورتی است که استحاله در اعیان نجسه بشود، مثل این کلبی که ملح شده بود مثال زدند، و اما اگر در متنجسات استحاله شد، اگر استحاله در متنجسات شد نه آنجا همان حکم می کنیم به نجاست استصحابا للنجاسة السابقه، آن نجاست سابقی را استصحاب می کنیم. اگر بولی که از گوسفند خارج شد دلیلی بر طهارت او نداشتیم -بولی که از شرب ماء نجس است- دلیلی اگر بر طهارت آن نداشتیم و شک کردیم که این پاک است یا نجس؟ حکم می کنیم به نجاست او می گوییم که نجس است. چرا؟ چون که سابقا که آب بود نجس بود الان هم نجس است، استصحاب می کنیم نجاست سابقی را، استحاله شده است یا فاضل هندی، گفته است عیبی ندارد استحاله هم بشود اون نجاست سابقی در متنجسات استصحاب می شود، این حرفی است که شیخ قدس الله نفسه الشریف از فاضل هندی نقل کرده در رسائل[4] و در طهارتش[5] هم عنوان کرده است و دیگران هم نقل کرده اند، که ایشان فرق گذاشته است که استحاله از مطهرات است در اعیان نجسه، و اما الاستحالة در آن متنجسات اگر احتمال نجاست آنها را بدهیم حکم می شود به نجاستشان للاستصحاب. استصحاب می شود. بدان جهت است مرحوم صاحب عروه در عروه می گوید و فرقی نیست در این که استحاله مطهر است بین اینکه استحاله در عین النجس بشود یا متنجس بشود، با این فرقی نیست این حرف را می کشد، و لکن ایشان فرق گذاشته است. منشأ فرق چیست؟ گفته است در متنجسات که استحال می شود، ارکان استصحاب تمام است. چه جور ارکان استصحاب تمام است؟ در استصحاب باید قضیه مشکوکه عین قضیه متیقنه بشود که حدوثش متیقن است و بقاء همان قضیه متیقنه مشکوک است. ایشان فرموده است این بقاء موضوع در متنجسات هست در موارد استحاله، چرا؟ چون که در اعیان نجسه نجاست روی عنوان کلب است، روی عنوان عذره است، روی عنوان منی است، وقتی که آن منی انسان هشتاد ساله شد که راه می رود با وقار، دیگر منی نمانده است صدق نمی کند تا اینکه بگوییم همان نجاست باقی است، احتمالش نیست. نجاست نجاست اخرایی است، و لکن به خلاف متنجسات، در متنجسات هر شیئی که نجس می شود به عنوان جسمٌ لاقی نجسا نجس می شود، خود عنوانش مدخلیتی ندارد. این عبای من که به او بول اصابت کرد نجس شد. عبا بما هو عبا خصوصیتی ندارد. بما هو ثوبٌ هم خصوصیتی ندارد، بما هو ملبوسٌ خصوصیتی ندارد، بلکه بما هو جسمٌ است بدان جهت اگر تخته هم بول به او اصابت کند نجس می شود، سنگ هم به او بول اصابت بکند نجس می شود، پس این عبا به ما هو جسمٌ نجس است، جسمی که به او بول اصابت کرده این جسم نجس شده بما هو جسمٌ لا بما هو عباءٌ، خب در موردی که فرض کنید آن غنم آب متنجس را خورد آن آب متنجس بما هو جسمٌ نجس شده بود که ملاقات کرده بود با نجس، بما هو مایعٌ بود بما هو جسمٌ بود، مایع هم نبود فقط بما هو جسمٌ بود مایع هم خصوصیتی ندارد، الان هم که بول می کند همان جسمیت باقی است دیگر، این همان جسم است، عنوان جسم باقی است، بما هو جسمٌ نجس شده بود الان باقی بماند بما هو جسمٌ همان نجاست باقی است، بدان جهت در این صورت فرموده است آن فاضل هندی استحاله در آن اعیان متنجسه اگر شکی کردیم در عین متنجسی که آیا او پاک است یا نجس، این اشکالی ندارد استصحاب می شود، این اشکالی است که ایشان فرموده.
مرحوم شیخ[6] به این اشکال هم در رسائل متعرض شده است در باب شرایط جریان استصحاب، هم در طهارتش که آنجا متعرض شده است به این اشکال، چون که هر دو موردش است دیگر مورد تعرض است، و لکن یک جوابی داده است. من آن جواب لبش را برای شما می گویم. لب جواب را می گویم بعد به عبارتش نگاه بکنید در هر دو کتاب تا آن عبارتش حل بشود که چه می گوید. ایشان این جور جواب داده است فرموده است چه جوری که در باب عذره عذره نجس بود بعنوان العذرة، ثوبی هم که ملاقات با نجس کرده است بما هو ثوبٌ نجس شده است. آن شخص بما هو ثوبٌ یعنی به ما هو پارچه نجس شده است، یا به ما هو نوعٌ که از نخ است نجس شده است، چون که این ثوب اگر جدا بشود نخ هاش را فرض بکنید باز کنند باز همان نجاست باقی است این ثوبیت وصف است به نظر العرف، این ثوب که نجس شده است بما هو جسمٌ نیست، این بما هو ثوبٌ یعنی اعم از ثوبی که بافته شده باشد یا تفکیک شده باشد اجزايش، این وقتی که این ثوب فرض کنید این ثوب را سوزاندند رماد شد، اونی که سابقاً نجاست با او قائم بود آن اصلا باقی نیست. اونی که سابقاً نجاست قائم بود با ثوبٌ بما هو ثوبٌ یا بما این که نخ است توجه کردید، نجس بود؟ نخ باقی نیست شده خاکستر، فرموده جسمیت واسطه در ثبوت است، خود جسم ما یتقوم به این نجاست نیست، تنجس یعنی آن نجاست عرضیه قائم به ثوب می شود، ثوب را می شورند پاک می شود، قائم به او به عنوان جسمٌ نیست، قائم به ثوب است، نه قائم به ثوب به عنوان جسمٌ، جسمٌ فقط واسطه در ثبوت است، یعنی جسمیت این ثوب، موجب شده است که این اصابه بول این را نجس کرده، و اما اگر جسم نبود کسی بولش را به هوا انداخت، هوا هم گرم بود خشک شد، هوا نجس نمی شود، چون که جسمیت ندارد،جسمیت به نظر عرف ندارد ها، منافات ندارد که جسم لطیف بوده باشد به نظر عقل، جسمیت ندارد، این جسمیت واسطه در ثبوت است، علت می شود، نظیرچه چیز؟ نظیر اونی که در بحث مقدمه واجب گفته اند، مقدمیت علت می شود که وجوب غیری به خود وضوء متعلق بشود، نه به عنوان مقدمیت، وضوء بما هو وضوءٌ واجب است اما مقدمیتش علت تعلق وجوب غیری است به او، در ما نحن فیه هم جسمیت این ثوب ، موجب شده است بر اینکه این نجاست حادث شده است در ثوب، و اما ما یتقوم به النجاسة آن ما یتقوم به خود ثوب است، و به عبارت دیگر ایشان در عبارتش دارد اینی که در السنه می گویند کل جسمٍ لاقی نجسا یتنجس این معنایش این است که جسمیت هر جسمی سبب می شود که به ملاقات نجس بشود، این ناظر به حدوث نجاست است، و اما نجاست به عنوان جسم قائم است که واسطه در عروض بشود، که نجاست در عذره انسان نجاست مال عنوان عذره است او واسطه در عروض است، عذره خارجیه بما اینکه به او منطبق است عنوان عذره نجس است، هر وقت انطباق رفت نجاستش هم می رود، و لکن در ما نحن فیه جسمیت واسطه در عروض نیست، جسمیت واسطه در ثبوت است، موجب می شود که نجاست بر خود ثوب ثابت بشود، کما اینکه مقدمیت سبب می شد که وجوب غیری بر خود وضوء ثابت بشود، یا بر خود غسل الثوب ثابت بشود، یا بر خود تیمم ثابت بشود، بدان جهت در ما نحن فیه وقتی که همين جور شد ما یتقوم به النجاسة چون که عنوان جسم نیست بدان جهت جای استصحاب نیست، این حرف ایشان اولا آیا درست است، و ثانیا شاهد دارد معنا دارد در ما نحن فیه یا نه، انشاء الله فردا.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص132-133.
[2] جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر، (قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام، چ1، ت1407)، ج1، ص451-453.
[3] ر. ک: علامه حسن بن يوسف حلي، منتهی المطلب، ( مشهد مقدس، مجمع البحوث الاسلامية، چ1، ت1412ق)،ج3، ص286.
[4] شيخ مرتضی انصاری، فرائد الاصول (قم دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چ5، ت1416ق) ج2، ص294-296.
[5] و ممّا ذكرنا يشكل الأمر في استحالة المتنجّسات بناءً على جواز التمسّك فيها باستصحاب النجاسة؛ حيث إنّ نجاستها ليست لصورها النوعيّة، بل لأنّها أجسام ملاقية للنجاسة، فالموضوع و هو الجسم باقٍ بحاله، فيمكن استصحاب نجاسته؛ شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج5، ص294.
[6] ر. ک: شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج2، ص695-696.