«الرابع: الاستحالة وهي تبدل حقيقة الشيء و صورته النوعيَّة إلى صورة اُخرى فإنَّـها تطهِّـر النجس ، بل والمتنجِّس كالعذرة تصير تراباً ، والخشبة المتنجِّسة إذا صارت رماداً ، والبول أو الماء المتنجِّس بخاراً ، والكلب ملحاً وهكذا ، كالنطفة تصير حيواناً ، والطعام النجس جزءاً من الحيوان ، وأمـَّا تبدُّل الأوصاف وتفرُّق الأجزاء فلا اعتبار بهما ، كالحنطة إذا صارت طحيناً أو عجيناً أو خبزاً ، والحليب إذا صار جبناً ، وفي صدق الاستحالة على صيرورة الخشب فحماً تأمل ، وكذا في صيرورة الطين خزفاً أو آجراً ، ومع الشكِّ في الاستحالة لا يحكم بالطهارة ».[1]
کلام در این مطلب بود که گفته بودند اگر متنجسات استحاله پیدا کند، و ما شک کنیم که آیا این مستحال الیه پاک است یا نجس، نفتی که متنجس بود آن را سوزاندند استحاله پیدا کرد به دخان، شک کردیم که آیا این دخانی که استحاله شده است به او نفت متنجس، این دخان پاک است یا این دخان فرض بفرمایید نجس است؟ گفته بودند بما اینکه موضوع نجاست در سابق نفت بما هو جسمٌ بود، و الان هم که آن نفت یا غیر او استحاله پیدا کرده است به شئ آخر، باز آن شئ آخر جسم است، آن عنوان جسمیت باقی است، چون که بما هو جسمٌ نجس بود و آن جسمیت باقی است، می شود استصحاب کرد که بگوییم این جسم سابقا نجس بود و احتمال می دهیم که همان نجاست به عنوان جسمٌ باقی مانده باشد در این شئ، این حرف در متنجسات می آید دیگر، در اعیان نجسه این نمی آید، چون که عناوین خاصه محکوم به نجاست بودند، عنوان کلب، عذره، خنزیر و امثال ذلک.
مرحوم شیخ یک جوابی داده است هم در رسائل[2] و هم در طهارتش[3]، خلاصه حرفش این است که فرموده است جسمیت موجب می شود شیئی که ملاقات با نجس می کند، آن شئ ملاقی اگر جسم بوده باشد جسمیت موجب می شود که آن ملاقی نجس بشود، جسمیت واسطه در ثبوت است، علت یعنی جهت تعلیلی است، جسمیت علت می شود در شئ که نجاست به او سریان پیدا کند، و لکن اینکه بگوئیم نجاستی که طارئ می شود به عنوان جسم قائم است و آن شئ ملاقی به عنوان جسم نجس است، این را ما نداریم این را، نه این ثوب بما هو قطن نجس است، چون که از قطن است، ملاقات با نجس کرده است، تقوم نجاست به عنوان خود ثوب است. آن شخص ثوب نجس است. و اما علت عروض نجاست جسمیت ثوب است، بدان جهت اگر شئ دیگری هم ملاقات با نجس بکند که ثوب نیست باز نجس می شود، فرموده است اگر شما این در معقد اجماع که کل جسم لاقی نجسا یتنجس که معنا کردیم یعنی جسمیت حیثیت تعلیلیه است سبب می شود که شئ ملاقی نجس بشود. اگر این را قبول نکردید و گفتید بر اینکه ظاهر معقد اجماع این است که کل جسم لاقی نجس یتنجس یعنی شئ به عنوان جسمٌ یتنجس، تقوم نجاست هم به عنوان جسمٌ است. اگر این حرف را گفتید، می گوییم این معقد اجماع و این قاعده مستفاد است از روایاتی که وارد شده است ثوب اصابت به او بول یا دم کرد، آنیه نجس بود، یا طشت نجس بود، فراش نجس بود، از این موارد منصوصه این قاعده استفاده شده است، وقتی که از این موارد منصوصه استفاده شده است، از این موارد منصوصه استفاده می شود که ثوبیت و انائیت در عروض نجاست مدخلیت ندارد، و الا اگر ثوبیت مدخلیت داشت دیگر سایر اشیاء نجس نمی شد، چون که خصوصیت ثوب را ندارد، و اما از این روایات استفاده بشود که اینها به عنوان جسمٌ نجس هستند که نجاست قائم به عنوان جسمٌ است، نه اینها استفاده نمی شود، بدان جهت است که بر مرحوم شیخ اشکال شده است که دو تا اشکال است:
یکی این است که این قاعده ای که کل جسم لاقا نجسا یتنجس، فقط از آن نصوص در موارد خاصه استفاده نشده است. در موثقه عمار [4]داشت که وارد شده بود در آبی که انسان با آن وضوء گرفته بود، غسل کرده بود، ثیاب شسته بود، بعد در او فأره متسلخه ای پیدا کرد، دید که فأره از اول بود، امام علیه السلام در موثقه عمار فرمود و یغسل کل ما أصابه ذلک الماء، هر جسمی که هر شیئی که آب به او اصابت کرده باید بشورد. جسمی که می گوییم به جهت اینکه شئ جسم نباشد به آن اصابت نمی کند عرفا، بدان جهت این می شود و یغسل کل ما اصابه ذلک الماء، یعنی غسل کل جسم اصابه ذلک الماء، در این روایت موضوع جسم است یعنی مساوق با جسم، پس فقط روایات خاصه نیست که بگویید آنجا موضوع ثوب است و آنیه است و اینها است، نه آنجا موضوع عام است کل جسم است.
یک اشکال دوم بر شیخ وارد است. آن اشکال دوم این است که شما که می فرمایید جسمیت حیثیت تعلیلیه دارد که علت می شود که شئ ملاقی نجس بشود، و اما حیثیت تقییدیه ندارد، یعنی خود نجاست به عنوان جسم حمل نشده است، موضوع تنجس شئ به عنوان جسم نیست، این را شما از کجا می گویید؟ این حرفی که فلان شئ حیثیت تعلیلیه دارد، فلان شئ حیثیت تقییدیه دارد، در ما نحن معنا ندارد، چه اینکه در ما نحن فیه در خطاب شرعی یک موضوعی است و یک حکمی ذکر شده است، گفته است ثوبی که اصابه الدم نجسٌ. نجاست حمل بر ثوب شده است. خب می گوییم که این ثوب بما هو ثوب نجس به او حمل شده است موضوعا، این لازمه اش این است که سایر اشیاء نجس نشود، چون که خصوصیت ثوب مدخلیت دارد، و در آن روایت هم بود که کل جسم لاقا نجسا و یغسل کل ما أصابه ذلک الماء، و اگر این ثوب بما هو شئ نجس نجاست به او حمل شده. پس موضوع جسم می شود. در ما نحن در خطاب شرعی یک موضوع ذکر شده است. حکم به او یا به عنوان خاصش است یا به عنوان عامش است. به عنوان خاص که نمی شود ملتزم شد پس معلوم می شود حکم به عنوان عام است. یعنی هر جسمی، اینهایی که ایشان فرموده جسمیت تعلیلیه است علت عروض نجاست است. اصل نجاست حکم است عرض نیست. علت عروض نجاست است، و لکن ما یتقوم به النجاسة، نجاست حکم است یتقوم به یعنی چه؟ عرض که نیست، بلکه یعنی موضوعش چیست، موضوعش به حسب الادله همان جسم است. بدان جهت این حرف را که شیخ فرموده هیچ کس قبول نکرده است از اعاظم، این حرف گفتنی نیست، موضوع حکم است.
جواب صحیح در ما نحن فیه این است که ما به فاضل هندی می گوییم که ثوبی که سابقا یا نفتی که سابقا نجس شده بود بما هو جسم نجس شده بود. موضوع جسم است، و لکن این را شما می دانید بعد از که نفت دود شد دیگر استصحاب نجاست نمی شود، چرا؟ اساس مطلب دو تا امر است، امر اولی این است که کل جسم لاقا نجسا یتنجس قضیه انحلالی است، یعنی هر جسم هر شخص از جسم که ملاقات با نجس بکند او نجس می شود، بدان جهت اگر دو تا جسم هست من یک دستم یک جسم است، دست دیگر جسم آخر است، یکی اصابت به بول کرد دیگری نکرد، آنی که اصابت کرده نجس است و آن دیگری پاک است، جسم دیگر هم اصابت کرد آن هم یک نجاست دیگر دارد، قضیه قضیه انحلالیه است، چه جور کل خمر نجس و شربه حرام انحلالی است، هر مایع خارجی که بر عنوان خمر منطبق بشود نجاست مستقله دارد و شربش حرمت مستقله دارد، این هم که و یغسل کل ما أصابه ذلک الماء یا الجسم اذا لاقا نجسا یتنجس قضیه انحلالیه است، یعنی هر آن چیزی که عنوان جسم به او منطبق است ملاقات با نجس کرد او نجس می شود، قضیه طبیعیه نیست که یک حکم برای طبیعی صلاة باشد مثل مواردی که شارع امر به اتیان طبیعت می کند که یک حکم بیشتر نیست، در موارد قضایای انحلالیه هر فردی از افراد حکم دارد منتهی به عنوان عام، این یک مطلب.
مطلب دیگری که در ما نحن منضم بشود جواب روشن می شود آن است که دیروز گفتیم، دیروز عرض کردیم در موارد استحاله به نظر عرف موجود فعلی غیر از موجود سابقی است، دو تا موجود هستند منتهی موجود اول تبدّلَ بالموجود الثانی، حضرت موسی علی نبینا و آله علیه الصلاة و السلام وقتی که عصا را انداخت اژدها شد، این اژدهای فعلی یک موجود است آنی که سابقا عصا چوب بود آن هم یک موجود است، آن موجود اولی اعجازا مبدل به موجود ثانی شده است، آنی که به اعجاز می شد در موارد استحاله ای که ما بحث می کنیم به حسب طبیعت می شود به حسب اقتضای طبیعة الشئ، و خصوصیات زمان و مکان و مقارنات اقتضاء می کند این تبدل را، کلب را بعد از مردن به مملحه انداختند مبدل به ملح می شود، این موجود ملح است. این اژدها است. موجود سابق عصا بود و چوب بود. وقتی که دو تا موجود بود کدام موجود ملاقات با نجس کرده است یا فاضل هندی، آخر اینجور است در قضیه کلیه این است که کل جسم لاقی نجسا گفتیم انحلالی است، و این موجود فعلی غیر از موجود سابقی است. او تبدّلَ به این. یا فاضل هندی آن موجودی که آن جسمی که آن شخص از جسمی که ملاقات با نجس کرده است کدام از اینهاست؟ این نمک یا این دود است، یا نه موجود قبلی است که مبدل به این موجود شد. هر جسمی محکوم به نجاست است به عنوان جسم، و لکن قید دارد، قیدش این است که به آن اصابت نجس بشود، اصابه نجس بکند به او، ملاقات با نجس بکند، بدان جهت در موارد متنجسات اگر شک کردیم بعد از فرض استحاله که این موجود غیر از موجود سابقی است به نظر العرف، مثل اژدها و چوب است که دو تا موجود هستند منتها موجود اولی تبدّلَ به موجود دیگری. بعد از این را قبول کردید و قبول هم کردیم که آن قضیه انحلالی است. حکم برای آن افراد الجسم است که ملاقات با نجس می کند، آن فرد از جسمی که ملاقات با نجس کرده بود او منعدم شده است، و این فرد از جسمی که بالفعل موجود است این ملاقات با نجس نکرده است، چون که نکرده است بدان جهت در ما نحن استصحاب نجاست نمی شود. اگر شک بکنیم که آیا این دود نجس است یا نیست رجوع می شود به کل شئ طاهر حتی تعلم انه قذر، جواب صحیح این است.
از ما ذکرنا معلوم شد این فرمایشی که مرحوم حکیم در مستمسک[5] فرموده است لا یسمن و لا یغنی من جوع. ایشان فرموده است که این اشکال فاضل هندی مبتنی بر این است که معتبر در بقاء موضوع در باب استصحاب لسان الدلیل بوده باشد. اگر معتبر در بقاء موضوع لسان دلیل شد باید این تفصیل را بدهیم، چون که در اعیان نجسه در لسان دلیل موضوع نجاست کلب است عذره است که بعد الاستحاله باقی نیست، و لکن در متنجسات عنوان موضوع جسم است و آن عنوان جسم باقی است، باید تفصیل بدهیم و این اشکال وارد است بنابر آن مسلک؛ و اما اگر عبرت در جریان استصحاب بقاء موضوع عرفا بوده باشد فرقی ما بین اعیان نجسه و متنجسه نیست. اگر استحاله است موضوع عرفا باقی نیست متنجس بشود یا عین نجس، استحاله نیست موضوع باقی است چه متنجس بشود چه عین نجس بشود، ایشان این حرف را فرموده است.
این حرف درست نیست، یا حکیم خدا به تو رحمت کند. فرض کردیم معتبر در باب استصحاب لسان الدلیل است، ولی تفصیل ایشان درست نیست، چون که در لسان دلیل در اعیان نجسه الکلب نجسٌ است ملح کلب نیست، در متنجسات هم آن جسمی که لاقی نجسا قضیه انحلالی شد، آن شخص از جسمی که لاقی نجسا آن شخص آن جسم به عنوان جسمٌ که عنوان عنوان جسمٌ است خودش خصوصیتی ندارد. آن جسمی که ملاقات با نجس کرده است او نجس می شود، این دستم بول خورد. این دست دیگر که نجس نمی شود. اینجا چون که مورد، مورد استحاله است، این دخان که موجود آخر است این ملاقات با نجس نکرده است، بدان جهت اگر یادتان باشد سابقا ما اینجور گفتیم، گفتیم اگر آب متنجس را بگذارید بخار بشود و بعد بخار را جمع کنید آب بشود، هم بخار پاک است و هم آن آب دیگر، چون که این آب آب جدید است، تبدل الیه البخار. آن آبی که ملاقات با نجس کرده بود او رفت، این آبی که بالفعل موجود است موجود آخر است لم یلاق النجس. اینجور گفتیم در موارد آن تبخیر ماء متنجس، این هم همین جور است فرق نمی کند، جسمی که ملاقات با نجس کرده بود نفت است و آن جسمی که بالفعل موجود است ملاقات با نجس کرده بود، لسان دلیل هم همین است لسان دلیل این است که کل جسم لاقی نجسا و یغسل کل ما أصابه ذلک الماء، این شئ، لم یصبه الماء النجس، آنی که اصابه ماء النجس آن جسم رفته است، اینی که موجود است این آن قبلی نیست. فرقی نمی کند موضوع لسان دلیل بوده باشد یا عرف بوده باشد، موضوع باقی نیست در موارد استحاله، بدان جهت این فرمایش ایشان هم درست نیست.
درست توجه کنید، و لکن ما نحن فیه هنوز صاف نشده است. در ما نحن فیه شبهه ای هست و آن شبهه این است که گفته اند در مواردی که شیئی استحاله پیدا کرد چه عین نجس بوده باشد یا متنجس بوده باشد، آنجا می شود تقریب کرد جریان استصحاب را و به استصحاب انسان رجوع بکند، در اعیان نجسه فعلا بحث می کنیم. اعیان متنجسه بماند. اگر فرض کنید کلبی آمد به مملحه و در آنجا این کلب مبدل به ملح شد، الان نمک است و ما شک کردیم ملحی که تبدل الیه الکلب پاک است یا نجس؟ دلیل نداشتیم بر طهارت و نجاستش، نوبت به اصل عملی رسید می شود اینجا استصحاب نجاست را کرد، چرا؟ برای اینکه در باب استصحاب اینجور گفته اند و حرف هم حرف صحیحی است، در باب استصحاب ما آن حکم سابقی که در یک موردی هست او را استصحاب می کنیم. حکم ثابت واقعی را در مقام ثبوت، آن حکم واقعی که در مقام ثبوت بود او را ما استصحاب می کنیم، مثلا فرض بفرمایید بر اینکه شارع گفته است ماء الکثیر اذا تغیر در احد اوصافش تنجس، بعد زوال تغیر من قبل نفسه رفت، نمی دانیم این پاک می شود یا نمی شود؟ استصحاب نجاست این آب را می کنیم که در وقت تغیر نجس بود یعنی نجاست در مقام ثبوت داشت و آن نجاست در مقام ثبوت را احتمال می دهیم در مقام ثبوت باقی بماند، و اما آن نجاست در مقام اثبات که ذکر شده است آنی که مدلول دلیل است او قطعا منتفی شده است، دلیل دلالتی ندارد، و الا اگر دلالت داشت نوبت به استصحاب نمی رسد، در موارد استصحاب آن حکمی که استصحاب می شود در حالت سابقه حکم واقعی و حکم در مقام ثبوت است، گفته شده است بر اینکه وقتی که در ما نحن فیه شارع گفت الکلب نجس آن حیوانی که به او عنوان کلب منطبق بود قطعا او که نجاست دارد بلا اشکال، و لکن احتمال می دهیم بعد از اینکه آن کلب مبدل به ملح شد، احتمال نجاست ملح را که می دهیم، احتمال می دهیم که موضوع نجاست در مقام ثبوت ما حدث فیه الکلبیة است. آنی که در او کلبیت حادث شده است یعنی ما کان کلبا ولو فی زمان، این موضوع نجاست است در مقام ثبوت، احتمالش را می دهیم ها یقین نداریم، چون احتمال می دهیم کلب فعلی موضوع باشد در مقام ثبوتش، و لکن احتمال می دهیم در مقام ثبوت آنی که ما کان کلبا و لو فی زمان، یا ما حدث فیه الکلبیة او نجس بوده باشد، خوب وقتی که این را احتمال دادیم بعد از اینکه کلب ملح شد احتمال می دهیم حکم سابق در مقام ثبوت که آن نجاست بود او مال ما کان کلبا بود، او مال ما حدث فیه الکلبیة بود. احتمالش را می دهیم که این به آن عنوان نجس بود، و نجاستش را احتمال می دهیم که باقی باشد، این سابقا نجس بود آن وقتی که کلب بود، احتمال می دهیم آن نجاست واقعیه ای که هست آن نجاست واقعیه به عنوان ما حدث فیه الکلبیة و کان فیه الکلبیة باشد باقی باشد.
اگر کسی این حرف را بزند، این حرف اوهن من بیت العنکبوت است. چرا؟ برای اینکه در باب استصحاب باید ما متیقن سابقی داشته باشیم که احتمال بقاء در آن متیقن را بدهیم، بناء بر اینکه در موارد استحاله، موجود موجود آخر است، فعلا ملح است این، کی یقین داشتیم واقعا در سابق نجس بود؟ کی ملح نجس بود؟ در سابق موجود آخر بود کلب نجس بود، او را ما یقین داشتیم، بنا بر استحاله که در موارد استحاله موجود موجود آخر است. افرض اگر در واقع هم ما حدث فیه الکلبیة نجس بوده باشد سواء بقیت علی کلبیته أو لا، ولی ما به این یقین نداریم؛ لذا حالت سابقه ندارد این. ما آنی را که یقین داریم این است که یقین داریم که موجود سابقی که عنوان کلب به او منطبق بود او نجس بود، او را یقین داریم. این موجود آخر است. وقتی که موجود آخر شد ما اصلا یقین نداریم که نجاستی به این در شرع جعل شده، بله احتمال می دهیم، احتمال می دهیم در شرع شارع نجاست را جعل کرده باشد حتی به آن ملحی که تبدلَ الیه الکلب، احتمالش را می دهیم، یا به خصوص آن ملح جعل نجاست بکند یا جعل نجاست بکند به شیئی که حدث فیه الکلبیة، که اگر حدث فیه الکلبیه آن جور جعل کند آن وقتی که این ملح کلب بود دو تا نجاست بود، یکی به عنوان کلب، چون الکلب نجس دلیل دارد او، یقین داریم به او، در لسان دلیل عنوان کلب موضوع حکم است. کلب فعلی، او نجس است، مقام ثبوت یک نجاست دیگر هم به عنوان ما حدث فیه الکلبیة داشت، یا از اول داشت یا آن وقتی که ملح شد این نجاست دومی آمد، فرقی نمی کند، این مثل موارد کلی قسم ثالث می شود که استصحاب او یک فردی را یقین داشتیم از نجاست که او متیقنا موجود بود یقینا مرتفع شده بود، یک فرد دیگری از نجاست احتمال می دهیم از اول موجود بود یا مقارنا لارتفاع نجاست اولیه موجود شد، پس اینجا جای استصحاب نیست، بله در ما نحن فیه اگر استصحاب تقریب بشود کلی قسم ثالث است، در کلی قسم ثالث استصحابی جاری نیست.
اگر کسی گفت من قبول ندارم که در موارد استحاله موجود فعلی غیر از موجود سابقی است به نظر عرف، من این را قبول ندارم، چون که این جواب مبتنی بود بر اینکه موجود فعلی غیر از موجود سابقی است، موجود سابقی را یقین داشتیم نجس است او هم منعدم شده، این موجود فعلی را از اول شک داریم که نجاست جعل شده است یا نشده است، کسی بگوید که نه در موارد استحاله فلی غیر از موجود سابقی است این را ما قبول ندارم، این همان کلب است، صدق می کند که کان هذا کلبا، کلب حمل می شود به هذا، چونکه حمل اتحاد می خواهد، کان هذا کلبا، پس معلوم می شود بر اینکه این عین موجود سابقی است که حمل می شود، چون که عین موجود سابقی است، بله این در سابق نجس بود احتمال می دهم که نجاستش باقی بماند، چون که در مقام ثبوت موضوع نجاست ما کان کلبا است، همین را یقین دارم در سابق نجس بود، چون که عرفا این غیر موجود سابقی است این را من نمی دانم، نه عرفا همان است.
این حرف هم اولا مثل حرف اولی است که اوهن من بیت العنکبوت است. این موجود آخر است، در موارد استحاله ای که ما ملتزم هستیم که در موارد استحاله نجاست مرتفع می شود که موجود، موجود آخر بوده باشد، بله اینجور است، اینکه می گویند کان هذا کلبا مثل این است که می گویند کان هذا معدوما، به موجود اشاره می کند می گوید کان هذا معدوما، این معدوما به چه چیز حمل شده است؟ به موجود حمل شده دیگر به وجود حمل شده، آنجا حمل چه معنا دارد؟ آخه عدم که با وجود متحد نمی شود، چه جور می گویند کان هذا معدوما، چه جور آنجا معنایش این است که این قطع نظر از وجود فعلیش حمل به این معناست، قطع نظر از وجود فعلیش نبود، عدم بود، یعنی واجب الوجود نبود دیگر معدوم بود، چه جوری که معنایش همین است اینجا هم همین جور است، کان هذا کلبا یعنی هذا قطع نظر از صورت ملحیت، کانَ معنایش این است، یعنی کان هذا یعنی هذا مع قطع نظر از صورت ملحیتش کلب بود، این معنایش این است، بدان جهت این منافات ندارد که این موجود کما اینکه غیر معدوم است در مثال اول واضح شد، موجود فعلی هم غیر از موجود سابقی بشود، این دلیل نمی شود، این معنایش همین است.
ثانیا قبول کردیم که این موجود همان موجود سابقی است، فرضنا قبول کردیم، حرف درست نیست، چون عرفا این موجود غیر از این اژدها عصا نیست. عصا مبدل شده است به اژدها. چه جوری که لحم بو می گیرد متعفن می شود از او کرم زاییده می شود مبدل به کرم می شود، اینجا هم همین جور است. در ما نحن فیه در موارد استحاله اینجور است تبدل موجود است به موجود آخر، استحاله معنایش این است، یک صورت را داده است یک صورت دیگر را گرفته است، ماده همان هیولایی که می گویند به اصطلاح آنها، به نظر عرفی همان وجود سابقی مبدل به این شده است.
اگر فرض کردیم این همان موجود اول است به نظر عرف، باز استصحاب جاری نیست. چرا؟ یک مثالی می گویم: اگر فرض بفرمایید ولدی بود بالغ نیست و لکن ممیز است، ولد، ولد نصرانی است، یا مثلا ولد مجوسی است یا ولد مشرک است که قدر متیقن است، پدرش هم مشرک است خودش هم مشرک است، این پدر مسلمان شد گفت اشهد ان لا اله الا الله مسلمان حقیقی شد، پدر پاک شد دیگر، اسلام یکی از مطهرات اسلام است دیگر، کفرش رفت، این پسر مسلمان نشده است. احتمال می دهیم چون که بالغ نیست به تعبیت پدرش مسلمان شده باشد، پاک شده باشد، میتوانیم استصحاب کنیم نجاستش را؟ آنجا چه می گویید؟ خواهیم گفت که نمی شود، چرا؟ چونکه ولو اسلام و کفر وصف است برای شخص، شخصی که سابقا کافر بوده است، الان مسلمان شده است، دو موجود نیست، اختلاف در وصف است ایمان و کفر، و لکن به نظر عرف عنوان کافر مقوم حکم است و جهت تقییدی است، مقوم است این حکم به عنوان کفر، بدان جهت عنوان کفر رفته است، دیگر استصحاب نجاست نمی شود کرد، عنوان کفر از پدر رفته است، استصحاب نجاست که نمی شود کرد، و لکن در پسر احتمال می دهیم عنوان کفر باقی باشد، عنوان را می توانیم استصحاب کنیم، اما نجاست را نمی شود استصحاب کرد، استصحاب موضوعی است، استصحاب حکمی نیست، چون که موضوعش معلوم نیست، احتمال می دهیم پسر هم مسلمان شده باشد بالتبع، ما باید استصحاب کنیم کفرش را، بگوییم سابقا کافر بود الان هم کافر است، و اما استصحاب نجاست نمی شود، چون که موضوع نجاست کفر است و ما شک در او داریم.
می گوییم یا مستشکل در ما موارد استحاله قبول کردیم که موجود فعلی غیر از موجود سابقی است و لکن عنوان کلب که مقوم است مثل عنوان کافر، عناوین اعیان نجسه است، عناوین اعیان نجسه مقومات هستند، جهت تقییدی هستند، این عناوین به نظر العرف مقوم حکم است به حسب فهم عرفی از کلام شارع، آنی که عنوان کلب دارد شارع او را نجس کرده است، خوب عنوان کلب از این رفته است موضوع نجاست رفته است، ما احتمال بدهیم که نجاست باقی مانده باشد حکم مثل احتمال نجاست آن ولد مشرک است، نمی شود استصحاب نجاست را کرد، استصحاب کلبیت هم نمی شود کرد، چون که قطعا رفته کلبیت، بدان جهت در ما نحن فیه رجوع به اصاله الطهارة می شود، بدان جهت در ما نحن فیه در این موارد که موارد استحاله در اعیان النجسه است هیچ استصحاب مجرا ندارد.
و لکن جواب استصحاب در اعیان متنجسه جواب صحیح همان یک جواب اولی است که موجود فعلی غیر از موجود سابقی است، موجود سابقی ملاقات با نجس کرده بود، که او رفته، این موجود فعلی ملاقات نکرده بود، و لکن در اعیان متنجسه اگر بگوییم بر اینکه این همان موجود سابقی است، در اعیان نجسه جواب دادیم گفتیم عنوان تقیدی است ، این جواب در اعیان متنجسه نمی آید، چرا؟ چون که ملاقات با نجس جهت تعلیلی است، به نظر العرف چه جور تغیر در ماء جهت تعلیلی است بر تنجس الماء، اینجا هم ملاقات با نجس جهت تعلیلی است بر نجاست ثوب بما هو جسمٌ، اگر بخواهیم از آن استصحاب نجاست جواب بگوییم فقط جوابش منحصر بر این است که موجود فعلی غیر از موجود سابقی است، موجود فعلی ملاقات با نجس کرده و آنی که ملاقات با نجس کرده بود و قضیه انحلالی است، جسم سابقی است که از بین رفته، و الحمد لله رب العالمین.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص132-133.
[2]ر. ک: شيخ مرتضی انصاری، فرائد الاصول (قم دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چ5، ت1416ق) ج2، ص294-296.
[3] شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج5، ص294.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى السَّابَاطِيِّ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ يَجِدُ فِي إِنَائِهِ فَأْرَةً- وَ قَدْ تَوَضَّأَ مِنْ ذَلِكَ الْإِنَاءِ مِرَاراً- أَوِ اغْتَسَلَ مِنْهُ أَوْ غَسَلَ ثِيَابَهُ- وَ قَدْ كَانَتِ الْفَأْرَةُ مُتَسَلِّخَةً- فَقَالَ إِنْ كَانَ رَآهَا فِي الْإِنَاءِ قَبْلَ أَنْ يَغْتَسِلَ- أَوْ يَتَوَضَّأَ أَوْ يَغْسِلَ ثِيَابَهُ- ثُمَّ فَعَلَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا رَآهَا فِي الْإِنَاءِ- فَعَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ ثِيَابَهُ- وَ يَغْسِلَ كُلَّ مَا أَصَابَهُ ذَلِكَ الْمَاءُ- وَ يُعِيدَ الْوُضُوءَ وَ الصَّلَاةَ- وَ إِنْ كَانَ إِنَّمَا رَآهَا بَعْدَ مَا فَرَغَ مِنْ ذَلِكَ- وَ فَعَلَهُ فَلَا يَمَسَّ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ شَيْئاً- وَ لَيْسَ عَلَيْهِ شَيْءٌ لِأَنَّهُ لَا يَعْلَمُ مَتَى سَقَطَتْ فِيهِ- ثُمَّ قَالَ لَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ- إِنَّمَا سَقَطَتْ فِيهِ تِلْكَ السَّاعَةَ الَّتِي رَآهَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص142.
[5] ر. ک: : سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج1، ص95-96.