درس سیصد و هشتاد و هفتم

مطهرات

«الرابع:  الاستحالة ‌وهي تبدل حقيقة الشي‌ء و صورته النوعيَّة إلى صورة اُخرى فإنَّـها تطهِّـر النجس ، بل والمتنجِّس كالعذرة تصير تراباً ، والخشبة المتنجِّسة إذا صارت رماداً ، والبول أو الماء المتنجِّس بخاراً ، والكلب ملحاً وهكذا ، كالنطفة تصير حيواناً ، والطعام النجس جزءاً من الحيوان ، وأمـَّا تبدُّل الأوصاف وتفرُّق الأجزاء فلا اعتبار بهما ، كالحنطة إذا صارت طحيناً أو عجيناً أو خبزاً ، والحليب إذا صار جبناً ، وفي صدق الاستحالة على صيرورة الخشب فحماً تأمل ، وكذا في صيرورة الطين خزفاً أو آجراً ، ومع الشكِّ في الاستحالة لا يحكم بالطهارة ».[1]

ادامه بحث گذشته

عرض کردیم در موارد الاستحاله که حکم می شود عین نجس بعد الاستحاله پاک می شود یا متنجس بعد الاستحاله پاک می شود. در موارد استحاله باید موجود فعلی بنظر العرف شئ ثانی و موجود ثانی بشود، به نحوی که وجود اول و موجود اول که شئ اول است او مبدل شده است به وجود ثانی و به موجود ثانی، مثل اینکه عرض کردیم اگر کلب ملح بشود به حسب انظار عرفی ملح کلب نمی شود کلب هم ملح نمی شود. می شود که کلب مبدل به ملح بشود مثل اینکه عصای موسی مبدل به اژدها شد. این موجود ثانی است و وجود آخر است. منتهی وجود اول مبدل به وجود ثانی شده است، و علی ذلک گفتیم در مواردی که شک کنیم خود این نمک بعد از اینکه کلب به او استحاله پیدا کرد، خود این نمک نجس است یا نیست، اگر دلیلی داشتیم که شارع به این هم جعل نجاست کرده یعنی اعیان نجسه مثلا یازده بود دوازده تاست یکی هم ملحی است که تبدل الیه الکلب، این هم مثل فرض کنید خمر و خنزیر یکی از نجاسات است، دلیل داشتیم فهو و الا رجوع به اصالة الطهارة می شود. جای استصحاب النجاسة نیست. چون که آن دلیلی که گفته است الکلب نجس و ما یقین پیدا کردیم، یقین یعنی یقین تعبدی که حجت است. حالت سابقی ما که متیقن است فرق نمی کند متیقن وجدانی بوده باشد یا متیقن تعبدی بوده باشد. در بحث استصحاب مقرر است، آنی که دلیل دلالت کرده بود کلب را گفته بود نجس است، آن کلب چون که منعدم شده است نجاستش هم منعدم شده است، آن متیقن منعدم شده، احتمال می دهیم شارع برای ملحی که تبدل الیه الکلب یک نجاست جعل کرده باشد، که بعد از ارتفاع نجاست کلبی نجاست ملحی بوده باشد، یا احتمال بدهیم که از اول برای کلب دو نجاست جعل کرده، یکی بر کلب، یکی هم بر جسمی که در زمانی کلب بوده باشد ولو بعد شئ آخر بشود، گفتیم این جعل نجاست ثبوتا بر ملحی که تبدل الیه الکلب یا از اول بر شیئی که حدث فیه الکلبیة، این از اول مشکوک است، بدان جهت دیگر استصحاب نجاست نمی شود، چون کلی قسم ثالث می شود، آن استصحابی که یقین داشتیم و دلیل اجتهادی گفته بود او قطعا رفته متیقن ما، احتمال می دهیم با بود او یا مقارن با ارتفاع او فرد دیگری از نجاست بوده باشد که نجاست اخرایی است، شک در حدوث فرد آخر است، اینجا استصحاب قسم ثالث کلی جاری نیست و تفصیلش در اصول است، که مسلم است عند معظم العلماء و الفحول که استصحاب در قسم ثالثه از کلی جاری نیست.

یک جواب دیگری هم گفتیم و آن این است که اگر کسی گفت در موارد استحاله فرضا موجود موجود ثانی نیست، بلکه همان موجود اول است، گفتیم اگر این را قبول کردیم، فرضا دیگر، و لکن اینجور نیست استحاله باید موجود ثانی بشود کما سنبین، افرض گفتیم در موارد استحاله لازم نیست موجود فعلی موجود ثانی بشود، این لزومی ندارد، این را قبول کردیم، باز هم می گوییم استصحاب نجاست بعد صیرورة الکلب ملحا جاری نیست. چرا؟ چون که به نظر عرف چه جور عنوان کافر وصف است. وقتی که عنوان کافر به کسی منطبق شد بعد او مسلمان شد، دو تا موجود نیست. اینکه کافر بود بعد مسلمان شد همان مسلمان شد، فقط وصفش عوض شده، مع ذلک استصحاب نجاست نمی شود آنجا کرد. چرا؟ برای اینکه عنوان کافر بنظر عرف مقوم نجاست است. جهت تقییدی است، یعنی شارع شخص را به عنوان کافر نجس می کند، بنظر عرف این وصف وصف مقوم است، مثل اینکه چطور که عادل شهادتش مقبول است می شود به او اقتداء کرد، بنظر العرف ولو عدالت وصف است. شخص عادل فاسق شد دو تا وجود نمی شود، و لکن به فهم عرفی عدالت مقوم است بر جواز الشهادة، یعنی این شخص اهل عرف می گوید قولش مقبول است به جهت اینکه عادل است، هر وقت عدالت رفت این جواز هم می رود، بما انه عادل اقتداء به او جایز است، بدان جهت هر وقت عدالت رفت جواز الاقتداء می رود. وصف است مقوم است. کلب هم نسبت به نجاست به فهم عرفی وصف مقوم است. کلب بما اینکه کلب است او را شارع نجس کرده است. وقتی که این کلب ملح شد، گفتیم کلبیت هم وصف است مثل کفر و اسلام و مثل عدالت و فسق، مع ذلک استصحاب نجاست اینجا نمی شود کرد، چون کلب ولو وصف است و لکن وصف مقوم است. وصف مقوم وقتی که زائل شد اگر شک در نجاست بشود شک در نجاست اخری است، بدان جهت عادل بعد از فسقش اگر شهادتش مقبول بشود باید به عنوان آخر بشود، به عنوان الاقرار علی النفس نه به عنوان شهادت، بله این حاصل حرف ما بود، که ملخصش این شد که حرف اساسیي ما این بود که در باب استحاله معتبر است که موجود فعلی موجود ثانی بوده باشد، و کلما موجود ثانی به نظر العرف عین موجود اول شد فقط وصفش عوض شده است، اینجا نه مورد استحاله نیست.

ایشان یعنی صاحب عروه قدس الله نفسه الشریف[2] در مواردی که وصف عوض شده باشد به او دو مثال می گوید، یکی اینکه فرض کنید حنطه را انسان طحین بکند آرد بکند، یا عجین بکند خمیر بکند، یا حنطه را نان بپزد، که طحین شد عجین شد نان پخت، این استحاله نیست. حنطه استحاله پیدا نکرده است، چون که این نان فعلی نان گندم است. می گوید ببین چه گندم سفید است. نان آن سفید در آمده است، این گندم است منتهی گندمی است که آرد کرده اند و خمیر کرده اند و پخته اند. وصف آن رفته است، چه جوری که گوشت را چرخ می کنند وکباب می کنند. کباب وجود آخر نیست موجود آخر نیست بنظر العرف همان موجود اول است. منتهی خورد شده است و پخته شده است بالنار. این هم همین جور است. نان هم پخته شده است بالنار. این استحاله نیست، یکی این مثال را می زند، و درست هم است این اختلاف وصف است.

و دیگری فرض بفرمایید جایی لبن را شیر را انسان پنیر بکند، جعل الحلیب جبنا، پنیر بکند، این اختلاف وصف است، برای اینکه پنیر به نظر عرف همان شیر منجمد است، که شیر را منجمد می کنند به مایع اسمش را می گویند پنیر. این پنیری که هست اسم وصف موصوف است، چه جور خمیر اسم است بر موصوف و وصف، یعنی موصوف بما هو موصوف، خمیر اسم است بر آن گندمی که آرد شده است و آب ریخته شده است بهم خورده است، خمیر اسم اوست. اینجا هم همین جور است، پنیر هم لبنِ موصوف است، لبنی که منجمد شده است به مایع اسم او پنیر است، بدان جهت اسم دو تا شدن دلالت بر تعدد موجود نمی کند. تعدد اسم هیچ وقت دلالت نمی کند ملازمه ندارد که موجود دوتاست، نه، ممکن است لفظ اسم بشود بر موصوف بما هو موصوف، وقتی که وصفش رفت دیگر اسم اطلاق نمی شود، حنطه اطلاق نمی شود. خمیر اطلاق نمی شود. و هکذا حلیب اطلاق نمی شود. لبن اطلاق نمی شود. اما لبن موصوف است. لبن منجمد است. چون که لبن اسم است بر لبنی که وصف دیگری نگرفته است. از این انجماد و اینها ها، لکن بجوشانند نسبت به او لا بشرط است. و اما جبن یا ماست اسم بر آن لبن موصوف است. این در این موارد استحاله نمی شود. استحاله این است که موجود موجود ثانی بشود. در اینها اختلاف در وصف است.

بعد دو مثال می گوید به موارد شک، که جماعتی گفته اند در آن موارد استحاله است. یکی اینکه انسان گل را آجر درست کند. آجر پخته ها. یا گل را مثلا کوزه درست کند، بعد از اینکه پخت این را کوزه شد یا پخت آجر شد، جماعتی گفته اند این استحاله است. ایشان می فرماید در استحاله بودن تأمل است.

خوب می بینید تأمل هم نیست قطعا استحاله نیست، چون که همان اختلاف موصوف است. اگر بگویند آجر ما هو؟ می گویند آن گل پخته را می گویند. گل وقتی که به شکلی در آمد یعنی قطع کردند اطرافش را به شکل مربع یا مستطیل پختند اسمش می شود آجر. این گل پخته است. آجر بگویی ما هو؟ می گوید گل پخته است. خود اهل العرف می گوید. کوزه را بگویی می گوید کوزه همان گل پخته است. از گل است پخته اند اسمش را می گویند کوزه. بدین جهت در این مواردی که ایشان تأمل می فرماید، تأمل نیست که اینها استحاله نیست.

و لعل منشأ تأمل ایشان قدس الله نفسه با آن ذکاوتش اینها را تأمل می کند، ما نسب الی الاکثر است، به اکثر فقهاء نسبت داده شده است که اگر طین طبخ و صار خزفا خزف شد در این صورت این استحاله است پاک می شود. اگر طین نجس بود پختند و خزف شد آن پاک می شود، و آجر پاک می شود، این را نسبت داده اند به مشهور.

مثال ثانی آن فحم است، در او هم تأمل می کند که جماعتی گفته اند آنهایی زغال درست می کنند، چوب است دیگر. چوب را می گذارند یک مقداری می سوزانند که می شود زغال، او را هم از استحاله شمرده اند. گفته اند وقتی که خشب فحم شد این هم استحاله است. ایشان در او هم تأمل می کند در هر دو مثال، لعل وجه تأمل ایشان در این دو مثال آنی است که به اکثر علماء نسبت داده اند که طین خزفا پخته بشود یا آجرا پخته بشود، فحم هم در کلمات بعضی ها است، اینها استحاله است. این را این اکثر خواستند از روایت استفاده کنند، و الا این استحاله علی القاعده ای نیست. آن روایتی که از او استفاده کرده اند صحیحه حسن بن محبوب است. در ارتباط با صحیحه حسن بن محبوب سابقا ما تکلم کردیم و لکن دوباره اشاره می کنیم، در باب هشتاد و یک از ابواب نجاسات جلد دوم وسائل روایت اولی[3] است:

صحيحه حسن بن محبوب

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ که سندش هم به کتاب حسن بن محبوب درست است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع» سوال کردم از امام ابی الحسن «عَنِ الْجِصِّ- يُوقَدُ عَلَيْهِ بِالْعَذِرَةِ وَ عِظَامِ الْمَوْتَى» جص را می پزند گچ را میپزند بعد استعمال می کنند، روی آن آتش گذاشته اند می سوزاند با آن که عذره است و عظام الموتی است، حیواناتی که مرده است استخوان های آنهاست. «ثُمَّ يُجَصَّصُ بِهِ الْمَسْجِدُ» بعد با آن جص مسجد را تجصیص می کنند، دیوارش را سطحش را کفش را سفید می کنند، أیسجد علیه، روی آن نماز خوانده می شود؟ معلوم است که نظرش این است که کفش هم همين جور است. «أَ يُسْجَدُ عَلَيْهِ- فَكَتَبَ إِلَيْهِ بِخَطِّهِ أَنَّ الْمَاءَ وَ النَّارَ قَدْ طَهَّرَاهُ» آب و آتش جص را پاک کرده اند. خب گفته اند که آب و آتش چه کرده است؟ جص را سوزانده است دیگر. طین را هم سوزاندن مثل سوزاندن همان گچ است. گچ را چه جور می سوزانند طین را همین جور می سوزانند. این روایت چه جوری که جص را پاک کرده است. «أَنَّ الْمَاءَ وَ النَّارَ قَدْ طَهَّرَاهُ»، جص را پاک کرده اند. پس طین را هم پاک می کند. از این روایت استفاده کرده اند که سابقا گفتیم این جور نیست. این صحیحه اصلا دلالتی به این معنا ندارد. اصل عظام الموتی که پاک است، میته ولو اجزائش نجس است و لکن یکی از اجزائی که عشرة من المیتة ذکی. در بحث میته گذشت. یکی عظم است عظم المیتة پاک است، ولو گوسفند خودش میته است و نجس، و لکن استخوانش پاک است، بدان جهت عذره هم سابقا گفتیم که این مراد از این عذره ای که هست لعل آن روث بوده باشد مال حیوانات باشد، چون که آنها را می سوزانند، عذره انسان را یا حیوانی که غیر ماکول اللحم است آنها حیوانات ماکول اللحم است که آنها را جمع می کنند می سوزانند، مراد آن روث است، و گفتیم این طهراه، طهارت به معنای مقابل نجاست شرعیه نیست، یعنی نفرتی است خصوصا بنا به مذاق عامه که روث را هم نجس م یدانند آنها، روث را نجس می دانند مثل ما پاک نمی دانند، روث مثل حمار و فرس و امثال اینها را نجس می دانند، امام علیه السلام می گوید یک نفرتی می شود که چه مسجدی است، چه صلاتی است، در این جص همان خاکسترهایی که مال عذره است یا خاکسترهایی که عظام العظام است موجود است، امام علیه السلام فرمود نه آن عذره و عظام الموتی از بین رفته اند استحاله شده اند، و اینکه آب ریخته اند گچ درست کردند و تجصیص کردند، آب هم آن ذرات را مستهلک کرد، بدان جهت جای نفرت نیست. مراد این است، و الا در ما نحن فیه گفتیم اگر مراد نجاست شرعی باشد غیر معقول است جص اگر نجس بشود به عذره ای که نجس است، یا نجس بشود به رطوباتی که در عظام الموتی است، استخوان تازه بود یک خرده چربی هم داشت، چربیش ریخت، موقعی که گرمی به آن می رسد اول می ریزد دیگر روی جص، جص اگر حقیقةً نجس بشود این محال است پاک بشود با این آبی که فرض شده است، چونکه آن آبی را که می ریزند جص درست می کنند کارگرها که می بینید آن آب از مطلق بودن خارج می شود، او گل می شود او مطهر نیست، تا مادامی که آب به تمام اجزاء نرسیده گچ درست نمی شود، به تمام اجزاء نرسیده پاک کند، وقتی که رسید او گل می شود. اطلاق ندارد تا پاک بکند. بدان جهت چون که این قرینه قطعیه بود، و ان طهراه را که بعضی ها فرموده بودند آب پاک می کند سابقا گفتیم محال است این پاک کردن، چون از اطلاق خارج می شود، گفتیم مراد از طهارت طهارت عرفیه است و رفع آن حضاضت، نجاست شرعیه نیست که نجس بود، اصلا موتی که استخوانهاست پاک بودند و عذره ها هم شاید روث بشود اصلا این را نجس نکند، و اگر مراد نجاست شرعی بشود گفتیم این تعلیل علمش را باید به خود ائمه ارجاع کرد، ما نمی فهمیم، اگر این نجاست شرعی بشود و تطهیر تطهیر شرعی بشود، کیفیت آن را ما نفهمیدیم، بدان جهت تعدی در مقام نمی شود کرد، خود محقق هم همین را سابقا اشکال کرده که این روایت دلالتی ندارد بر اینکه جص به واسطه سوزاندن و امثال ذلک پاک می شود، مراجعه بفرمایید کلامی که از معتبر نقل شده کلام محقق[4] هم همین است.

و کیفما کان صاحب عروه که بحث دقیق و بحث مهمی است و ما هم بحث را شروع میکنیم، صاحب العروه بعد از که این دو مثال را می گوید که و فی صیروره الخشب فحما زغال بشود، و هکذا و فی صیروره الطین خزفا و آجرا این استحاله است تأملٌ، بعد می گوید بر اینکه اگر شک شد در استحاله مثل این دو مثال، شک در استحاله شد لا یحکم بالطهارة حکم به طهارت نمی شود، اگر شک در استحاله شد در شیئی حکم به طهارت نمی شود.

بررسی کلام صاحب عروه نسبت به استحاله طين به آجر و چوب به زغال

عرض می کنیم شک در استحاله در دو مورد می شود، تاره شک در استحاله در اعیان نجسه می شود که نمی دانیم این عین نجس استحاله شده است یا استحاله نشده است، و اخری در اعیان متنجسه می شود، این را که دو تا می کنیم چون که حکمش فرق می کند. شک در استحاله در اعیان متنجسه می شود، فعلا کلام ما در شک در استحاله در اعیان نجسه است. شک در استحاله در اعیان نجسه خودش دو قسم است تارة شبهه شبهه مصداقی است یا موضوعی است، مثل اینکه انسان سگ مرده ای بود، این سگ مرده را انداختند به مملحه، به آن بیابانی و محلی که آنجا جای تکون ملح است، انداختند آنجا این کلب مرده را، بعد از زمانی چون ملح است دیگر سنگین می شود ملح زیاد می شود، بعد از زمانی مثلا شب بود تاریک بود شک کرد که آیا آن کلب ملح شده است یا نشده است؟ ملحها را جمع می کنند در تاریکی، نمی دانند که آن کلب هم ملح شده است یا ملح نشده است، این شبهه شبهه مصداقی است. احتمال می دهد که نه کلب مرده در کلبیت باقی است، الان هم همين جور باقی است که انداخته اند، و احتمال می دهد که ملح شده است، این شبهه شبهه مصداقی است، یعنی در آن وجود خارجی جهل دارد، که وجود خارجی چیست؟ ملح است، یا وجود خارجی که هست همان کلب سابقی است، تغییری در وجود خارجی شده است یا تغییر خارجی در وجود سابقی نشده است، این شبهه مصداقیه است.

تارة شک در استحاله در اعیان نجسه شبهه مفهومیه دارد که قسم ثانی است، مثل اینکه عذره بوده، عذره عذره انسان بود یا حیوان غیر ماکول اللحم بود، این عذره را مقداری سوزاندند، و زود آب ریختند خاموش شد که مثل زغال شد، انسان شک می کند آیا به این عذره ای که سوخته است و محروق است باز عذره می گوید اهل العرف، می گوید این عذره است، مثل اینکه آفتاب چه جور بسوزاند عذره را به او عذره می گوید اهل العرف، آیا این هم همین جور است عذره محروقه است یا دیگر به این عذره اطلاق نمی شود، شک در تغیر خارجی نداریم مثل مثال اول، بلکه می دانیم در خارج تغیر پیدا کرده عذره سوخته شده، اما شک در این است که مفهوم عذره سعه دارد شبهه مفهومی است که به این هم شامل است عرفا، یا مفهوم عذره سعه ای ندارد عرفا.

فعلا کلام ما که در شک در استحاله در اعیان نجسه است در شبهه مصداقی است، مثل اینکه کلب را انداختند در مملحه بعد از چند روزی شک کردند که مبدل به ملح شده است یا مبدل به ملح نشده است، اینجا مرحوم حکیم در مستمسک فرموده است نمی شود استصحاب نجاست کرد آن کلبی را که انداخته بودیم و احتمال می دهیم ملح شده است، نه می شوداستصحاب نجاست او را کرد و نه هم استصحاب کلبیتش را کرد. آنی که ما انداخته بودم کلب بود سابقا، الان نمی دانم کلب است یا نیست، استصحاب کلبیت، مثل استصحاب خمریة المائع، چه جور مایع را استصحاب می کنیم چون احتمال می دهیم مبدل به خلّ شده، سابقا خمر بوده و الان خلّ است، آنجا استصحاب جاری می شود، و لکن اینجا استصحاب کلبیت در این موضوع جاری نمی شود، بدان جهت قاعدةً این است که در شبهات مصداقیه ولو شبهه شبهه مصداقی است، نه استصحاب در ناحیه حکم جاری است در مشکوک و نه در باره موضوع، بلکه رجوع به اصاله الطهارة می شود، در ذیل عبارت ماتن اینجور گفته است.

چرا استصحاب در حکم جاری نیست؟ خب پر واضح است دیگر، موضوع نجاست کلب است، احتمال می دهیم این ملح باشد، چه جور استصحاب نجاست بکنیم، شک داریم که کلب است یا نیست، در استصحاب در حکم باید احراز بقاء موضوع بشود شک کنیم که حکم هست یا نه، موضوع فرض کردیم کلب است، آن کلب نمی دانیم باقی است شاید موضوع ثانی است ملح است، بدان جهت این شئ سابقا نجس بود نه این شئ کی سابقا نجس بود؟ اگر ملح بوده باشد کی سابقا نجس بود، اگر این کلب بوده باشد بالفعل بله سابقا نجس است و لکن اگر کلب نباشد سابقا نجس نیست. پس شکی نداریم آن موضوع سابقی که موضوع نجاست بود باقی است تا استصحاب حکم کنیم، اگر بدانیم موضوع باقی است نوبت به استصحاب نمی رسد، بدانیم کلب است می دانیم نجس است، بدانیم کلب نیست ملح است قطعا نجس نیست، بدان جهت در ما نحن فیه استصحاب در ناحیه حکم جاری نیست، چونکه شک در ناحیه موضوع داریم، اگر موضوع را بتوانیم احراز بکنیم دیگر شک در حکم نداریم.

و اما استصحاب در ناحیه موضوع جاری نیست، ایشان می فرماید در جریان استصحاب در موضوعات بقاء موضوع عرفا معتبر است. عرفا معتبر است که قضیه متیقنه موضوعش باقی باشد و شک کنیم که حکمش را هم دارد یا ندارد، موضوع در قضیه متیقنه باید باقی باشد، البته بنظر العرف لا بالدقة العقلیة، باید به نظر العرف باقی باشد، بالدقه العقلی باقی باشد آن کافی نیست، اهل العرف باید بگویند سابقا آنی که بود من شک دارم که الان هم مثل سابق است یا مثل سابق نیست، آنی که سابقا بود مثل سابق است یا مثل سابق نیست، اگر شک کنیم که زید که سابقا عادل بود الان هم عادل است یا نیست، استصحاب می کنیم سابقا عادل بود الان هم عادل است، چرا؟ چون که آنکه سابقا عادل بود به نظر العرف همین زید بود، الان شک داریم که همان عدالت برای آن شخص سابقی باقی است یا نه، بدان جهت در موارد استصحاب در موضوعات باید بنظر العرف آن موضوع در قضیه متیقنه باقی مانده باشد، این را ما احراز بکنیم بنظر العرف، ایشان می فرماید که در ما نحن فیه هذا کان کلبا عرفا صحیح نیست، اینی را که احتمال می دهیم ملح باشد ها، چون که اگر این در واقع کلب بوده باشد استحاله نشده باشد، بله شئ سابقی است باقی مانده است، و اما اگر هذا اشاره به ملح بشود مشار الیه ملح بشود، این ملح در سابق کلب بود، کی این در سابق کلب بود؟ این از وقتی که موجود شده ملحا موجود شده است، آنی که در سابق کلب بوده آن موجود او رفته، بقاء موضوع محرز نیست، اینکه می گوییم هذا کان کلبا این درست نیست، مشار الیه اگر ملح است ملح در سابق کی کلب بود؟ کلب مبدل به ملح شده است، این متولد از او شده است، آن موجود آخر رفته است این موجود دیگر موجود شده است، این موجود سابقی نیست، اگر این در واقع هذا کان کلبا این کلب بوده باشد بله همین موجود سابقی است سابقا هم کلب بوده، چون که باز احراز نکرده ایم که موجود فعلی همان موضوع سابقی است که همان کلبیت را دارد یا موجود سابقی نیست بدان جهت در ما نحن نمی شود به استصحاب مراجعه کرد، این کلامی است که ایشان فرموده است، یک کلمه ای بگویم درست توجه کنید، ایشان می گوید این بالدقة العقلیه همان کلب سابقی است، در کلام ایشان است. ایشان می گوید اینکه بالفعل موجود است بالدقة العقلیة همان کلب سابقی است، موضوع که هذا کان کلبا عقلا صحیح است، عقلا هذا کان کلبا، و اما بنظر العرف هذا کان کلبا صحیح نیست، چون که هذا مشار الیه اش یا ملح است، خب این موجود ثانی سابقا نبود تازه موجود شده، این در سابق اصلا نبود، اینجور است دیگر، استحاله این است که موجود فعلی در سابق نبود، آن موجود سابقی هم رفته خداوند محوش کرده است، آن نیست. پس علی هذا الاساسی که هست مشار الیه اگر کلب سابقی است که همان کلب است در خارج، بله در سابقا هم کلب بود، اگر مشار الیه ملح است موضوع در قضیه متیقنه عرفا باقی نیست که هذا کان کلبا صحیح بوده باشد، بالدقة العقلیه موضوع باقی است و لکن معیار در جریان استصحاب بقاء موضوع بالدقة العقلیة نیست بلکه به نظر عرفی است.

اینکه چه جور بالدقة العقلیة باقی است، ولی ملاک نظر عرفی است، ایشان چه می گوید؟ شروع کنم داستان را یک مقدارش را بگویم. اگر فرض بفرمایید شیئی استحاله بشود به شئ آخری، مثلا فرض بکنید کلب مبدل به ملح شد، عصا مبدل به اژدها شد، این شبهه ای نیست که این موجود موجود ثانی است، اژدها حیوان است موجود ثانی است هم عقلا هم عرفا، کما اینکه ملح موجود ثانی است هم عقلا هم عرفا، رابطه این با موجود اول چیست؟ یعنی موجود اول معدوم محض شده است کأنّ نبود و این شئ مخلوق الساعة است مثل اینکه از اول عصا نبود اژدها مخلوق الساعة بود اینجور است بنظر العقل؟ یا این اژدها با آن عصای سابقی یک رابطه ای دارد و این ملح با کلب سابقی رابطه ای دارد، بلا اشکال اینجور نیست که موجود سابقی کالعدم بشود و این موجد ثانی این از عدم آمده باشد، این برهان هم دارد که ما دیگر متعرض برهانش نمی شویم، این کشف می کند چون که رابطه ای دارد از عدم محض نیامده، این رابطه دارد، این کشف می کند که ما بین این دو تا موجود یک امر محفوظ است هم در وقتی کلب بود، هم در آن وقتی که ملح است، آن امر محفوظ اسمش را ماده می گویند که آن ماده قابل حس در فلسفه هیولا تعبیر می شود. هیولا قابل حس است. اینکه می گوییم هذا کان کلبا مشار الیه هیولاست، چون که جسم مرکب از هیولا و صورت است. هذا اشاره است به هیولا که فعلا آن هیولا در ضمن صورت ملحی اگر ملح بشود هست. کلب باشد آن صورت باز هست. آن ماده در سابق صورتش کلبیت بود، الان هم احتمال می دهیم همان صورت کلبیه روی همان ماده باشد، بدان جهت موضوع بالدقة العقلیة باقی است، و لکن معیار در جریان استصحاب بقاء موضوع بالدقة العقلیة نیست، به نظر العرف باید باقی بماند، عرف می گوید هذا چه می گوید؟ اگر ملح است را می گوید ملح که سابقا نبوده اصلا، اگر هذا کلب را می گوید نمی دانیم، این را می گوید مرحوم مستمسک که موضوع عرفا محرز نیست بقائش، و لکن دقت عقلیه مداقه عقلیه هم فائده ای دارد.

ما حرفمان این است که از اهل العرف که مشت علی بقال است نجار است از او هم بپرسید، آیا این ملح با آن کلب سابقی یک رابطه ای دارد یا ندارد؟ آنی که عقلا می گفتیم این را اهل العرف را می فهمد یا نمی فهمد می گوید آن معدوم شده این از عدم محض آمده هیچ رابطه ای ندارند؟ اگر توانستیم اثبات کنیم که اهل العرف این رابطه را می داند مطلب همین است، کما اینکه اهل العرف همین جور است هذا یعنی آن ماده ای که اهل عرفی می فهمد آن امر محفوظ که ما بین شیئین است، اهل العرف هم می فهمد، آن کان کلبا فالان کما کان، الان هم همين جور است نجس است دیگر نجاست متیقن می شود، ثابت شد که این موجود فعلی کلب است، و نجاست متیقن می شود و التفصیل غدا ان شاء الله تعالی.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص132-133.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص132-133.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الْجِصِّ- يُوقَدُ عَلَيْهِ بِالْعَذِرَةِ وَ عِظَامِ الْمَوْتَى- ثُمَّ يُجَصَّصُ بِهِ الْمَسْجِدُ أَ يُسْجَدُ عَلَيْهِ- فَكَتَبَ إِلَيْهِ بِخَطِّهِ أَنَّ الْمَاءَ وَ النَّارَ قَدْ طَهَّرَاهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص527.

[4] و أما الرواية فمن المعلوم ان الماء الذي يمازج الجص هو ما يحيل به، و ذلك لا يطهر إجماعا، و النار لم تصيّره رمادا، و قد اشترط صيرورة النجاسة رمادا و صيرورة العظام و العذرة رمادا بعد الحكم بنجاسة الجص غير مؤثر طهارته؛  جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر‌، (قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام‌، چ1، ت1407)، ج1، ص452.