درس سیصد و هشتاد و هشتم

مطهرات

«الرابع:  الاستحالة ‌وهي تبدل حقيقة الشي‌ء و صورته النوعيَّة إلى صورة اُخرى فإنَّـها تطهِّـر النجس ، بل والمتنجِّس كالعذرة تصير تراباً ، والخشبة المتنجِّسة إذا صارت رماداً ، والبول أو الماء المتنجِّس بخاراً ، والكلب ملحاً وهكذا ، كالنطفة تصير حيواناً ، والطعام النجس جزءاً من الحيوان ، وأمـَّا تبدُّل الأوصاف وتفرُّق الأجزاء فلا اعتبار بهما ، كالحنطة إذا صارت طحيناً أو عجيناً أو خبزاً ، والحليب إذا صار جبناً ، وفي صدق الاستحالة على صيرورة الخشب فحماً تأمل ، وكذا في صيرورة الطين خزفاً أو آجراً ، ومع الشكِّ في الاستحالة لا يحكم بالطهارة ».[1]

حکم شک در استحاله اعيان نجسه

صاحب عروه فرمود: «و مع الشك فى الاستحالة لا یحکم بالطهارة». صورت اولى گفتيم در اعيان نجسه است که بالشبهة المصداقية شك مى‏كنيم در استحاله، مى‏دانيم اگر كلب ملح بشود اين استحاله است و ملح وجود آخر است و موجود آخر است، و اگر ملح نشود همان كلب است و در نجاستش باقى است. شك داريم که كلبى كه اُلقى فى المملحة بعد از مدتى ملح شده است يا على ما هو عليه حين الالقاء باقى است و استحاله نشده است، اين صورت قدر متيقن است در كلام صاحب عروه (و مع الشك فى الاستحالة لا يحكم بالطهارة)، حكم به طهارت نمى‏شود، يعنى حكم مى‏شود باز نجس است آن شى‏ء.

 يك مطلبى هست اين را از خارج تذكر مى‏دهم، و آن اين است كه اگر شيئى متنجس بوده باشد، يا نجس بوده باشد كه مثل استحاله مطهرش است، ما فعلا در متنجسات فرض مى‏كنيم كه مطلب واضح بشود. اگر فرض كرديم ثوبى ملاقات با بول كرده است و نجس است، و بعد شك مى‏كنيم به شبهة مصداقيه آيا اين ثوب شسته شده است به آن غسل صحيح تا نجاست مرتفع بشود، غسل مطهر است، يا نه شسته نشده است در نجاستش باقى است، اينجا پيش مشهور دو تا استصحاب است: يك استصحاب اين است به اين ثوبى كه اصابه البول اشاره مى‏كنم مى‏گويم اين ثوبى كه اصابه البول يك وقتى شسته نشده بود، نمى‏دانم الان شسته شده است يا شسته نشده است، استصحاب مى‏كنم عدم وقوع مطهر را؛ يعنى غسل نشده است. بر اين استصحاب مترتب مى‏شود كه اين ثوب فعلا نجس است. چرا؟ چون كه شارع حكم كرده است آن ثوب و آن شيئى كه اصابه النجس او در نجاستش باقى است الى ان وقع و حصل المطهر. مادامى كه مطهر واقع نشده است حكم كرده است بر نجاستش باقى است. وقتى كه مطهر شد ديگر آن وقت پاك مى‏شود. در روايات داشت كه لا تصل فيه حتى تغسله حتى اين كه اين را بشويى، يعنى تا مادامى كه نشسته‏اى در نجاستش باقى است. خوب وقتى كه استصحاب كردم بر اين كه اين ثوب يقينا اصابت كرده است بول به او و استصحاب كردم بر اين كه شسته نشده است حتى يغسله نشده است يترتب بر او كه فعلا نجس است. اين ترتب الحكم الشرعى على موضوعه هست. اين يك استصحاب است در اين موارد كه شك در وقوع مطهر دارد. پيش مشهور يك استصحاب ديگرى هم هست و آن استصحاب نجاست نفس ثوب است. مى‏گويند خوب ثوب آن وقتى كه بول اصابت كرد يقينا نجس بود، نمى‏دانم الان نجس است يا نه، احتمال مى‏دهم نجس باشد، چون كه شسته نشده است، استصحاب مى‏كنند نجاست را، نجاست ثوب را. پيش مشهور استصحاب اولى استصحاب سببى است و استصحاب نجاست استصحاب مسببى است، و با جريان استصحاب سببى نوبت به استصحاب مسببى نمى‏رسد، ولو استصحاب مسببى موافق با استصحاب سببى بشود، چون كه استصحاب عدم الغسل هم مى‏گويد نجس است استصحاب نجاست هم مى‏گويد نجس است، هر دو ولو موافق هستند ولكن چون كه اصل سببى و مسببى است جارى نمى‏شود اصل مسببى، مشهور اينجور مى‏گويند، ولكن ما در بحث خودش گفتيم ديگر در بحث استصحاب که اين استصحاب مسببى یعنی استصحاب نجاسة الثوب جارى نيست. در حكم استصحاب جارى‏ نمى‏شود ولو شبهه شبهه موضوعى باشد. به جهت آن بيانى كه در جايش گفته‏ايم، ولكن آن استصحاب اولى جارى است. اين پيش مشهور مسلّم است که دو تا استصحاب است، و پيش ما هم يك استصحاب موضوعى است يترتب عليه حكمه.

سخن مرحوم حکيم در مستمسک

 مرحوم حكيم در مستمسك[2] اين كبرى را به آنى كه مرحوم سيد ذكر مى‏كند و مع الاستحالة لا يحكم بالطهارة در توجيه فرمايش مرحوم سيد يزدى اين كبرى را تطبيق مى‏كند. مى‏گويد خب فرض كرديم استحاله از مطهرات است كلبى كه در خارج هست محكوم به نجاست است و شارع حكم كرده است به نجاست او، چون كه همه وقت كلب است ديگر الاّ آن وقتى كه استحاله بشود، چون كه استحاله بشود ديگر ملح وجود آخر است كلب نيست. پس شارع مادام كلبا و مادام لم يستحيل ملحا حكم كرده است به نجاستش. خوب در توجیه فرمايش سيد كه و مع الاستحالة لا يحكم بالطهارة مى‏گويد بر اين كه خوب شك داريم بر اين كه اين كلبى كه انداختيم استحاله كه مطهر است به او واقع شده است يا نه؟ اصل اين است كه اين استحاله واقع نشده است مبدل به كلب نشده است، و استصحاب نجاستش هم اين كلبى كه انداخته بوديم نجس بود موقع انداختن الان هم نجس است. آن استصحاب عدم الاستحالة با اين استصحاب نجاست متوافقين هستند الاّ انه، آن استصحاب عدم الاستحاله سببى است و اين استصحاب نجاست ولو موافق است ولكن مسببى است، با جريان او نوبت به اين نمى‏رسد، اين فرمايش سيد را اينجور توجيه مى‏كند.

 بعد اشكال[3] مى‏كند كه اين حرف درست نيست در مقام، درست توجه کنید اشکال ایشان چیست؟ ايشان مى‏فرمايد اينكه استصحاب عدم وقوع المطهر يا استصحاب بقاء نجاسة الشى‏ء آن وقتى اين استصحابها جارى است كه محرز بوده باشد آن شى‏ء مشكوك همان شى‏ء سابق است. اين ثوب همان ثوبى است كه بول اصابت كرده است. قسم مى‏خورم اين محرز است. قسم خوردن شرطش نيست. احراز شرعى شرط است، یعنی به وجه معتبر احراز بشود كه اين ثوب همان ثوب سابق است كه اصابه البول مثلا، اين جا اگر استصحاب كردند كه اين شسته نشده بود سابقا بعد از اصابه بول الان نمی دانم شسته شده است يترتب عليه النجاسة، يا اگر قطع نظر كرديم از استصحاب سببى پيش مشهور، استصحاب مسببى سابقا نجس بود الان هم نجس است، و اما در جايى كه محرز نشود موجود فعلى همان موجود سابقى است استصحاب عدم مطهر فايده ندارد. من اصلا نمى‏دانم اين ثوب همان ثوبى است كه بول به او اصابت كرد يا ثوب آخر است. استصحاب اين كه شسته نشده است اثبات نمى‏كند كه اين نجس است. بايد محرز بشود كه موجود فعلى همان موجود سابقى است، ايشان هم اين را مى‏گويد، مى‏گويد در ما نحن فيه اين ملح كلب را كه انداختيم به مملحه مفروض اين است که اگر استحاله بشود موجود آخر است، ما كه اشاره مي كنيم مى‏گوييم اين يك وقتى استحاله نشده بود كدام را مى‏گوييد اين؟ يك وقتى بر اين مطهر واقع نشده بود اين اگر ملح باشد فى علم الله اين موجود سابقى نيست، بدان جهت استصحاب عدم المطهر اينجا فايده‏اى ندارد. استصحاب نجاست هم فايده‏اى ندارد که اين موجود فعلى سابقا نجس بود، بايد محرز بشود كه اين موجود فعلى همان موجود سابق است كه نجس بود، اينجا ما احراز نكرديم. احتمال مى‏دهيم كه این موجود آخر بوده باشد، كلب ملح بوده باشد، اصلا موجود قبلى كلب بود رفته منعدم شده است.

 اينجا مى‏فرمايد پس در ما نحن فيه شك داريم همان موجود سابق باقى است يا نه، اگر ملح بشود موجود سابقى باق نيست، و اگر ملح نشود موجود سابقى باقى است، اينجا يك ان قلت مى‏كند كه خوب استصحاب بقاء موضوع را مى‏كنيم بعد استصحاب نجاست را مى‏كنيم. اول مى‏گوييم که اين موجودى كه فعلا هست يك وقتى اين موضوع نجاست بود، الان نمى‏دانم همان موضوع نجاست كافى است يا نه، استصحاب مى‏كنم كه اين همان موضوع نجاست است. مى‏فرمايد اين به استصحاب نجاست، یعنی استصحاب حکم فايده‏اى ندارد، چون كه اگر اين محرز بشود كه اين كلب سابقى است فعلا خوب معلوم است كه نجس است ديگر، به استصحاب نجاست احتياجى نداريم. اگر تعبد تمام بشود كه اين همان كلب سابقى است يا بالوجدان محرز بشود كه اين كلب سابقى است ديگر استصحاب نجاست نمى‏خواهد، كلب نجس است. كما اين كه اگر ملح بشود خوب نجس نيست. به استصحاب موضوع مترتب نمى‏شود استصحاب الحكم، چون كه به استصحاب موضوع شك در بقاء در حكم متصور نمى‏شود، چون كه موضوع اگر ثابت بشود باقى است حكمش هست ديگر شك در بقاء حكم نمى‏شود، چه جور معنا مى‏كنم متوجه باشيد كه چه جور معنا كردم و ايشان چه مى‏گويد، ايشان مطلبش اين است مى‏گويد وقتى كه شما خواستيد استصحاب حكم بكنيد بايد شك در بقاء حكم داشته باشيد، استصحاب اينكه اين موجود فعلى همان موجود سابقى است به اين استصحاب مترتب نمى‏شود شك در بقاء نجاست تا استصحاب در بقاء نجاست جارى بشود. اين حرفش صحيح است، چونكه اگر اين محرز بشود موجود سابقى است نجس است ديگر شك در نجاست ندارد، پس اين استصحاب حكم جارى نيست.

بعد ان قلت[4] ديگرى مى‏گويد كه خوب استصحاب حكم نكنيم، استصحاب موضوع چرا نكنيم خود عنوان موضوع را؟ بگوييم اين سابقا كلب بود الان هم كلب است پس نجس است. استصحاب نجاست نمى‏خواهيم، خود استصحاب عنوان كلبٌ را مى‏كنيم به موجود خارجى، و مى‏گوييم سابقا اين كلب بود الان هم كلب است يعنى نجس است. ديگر استصحاب حكم نمى‏خواهيم، چرا اين را نكنيم؟!

اينجا همان درد را شروع مى‏كند كه نه اين را نمى‏شود اينجا گفت، چرا؟ ايشان مى‏فرمايد يك مطلبى را مى‏شود گفت و آن مطلب اين است كه بگوييم در اين مملحه سابقا كلب بود. كلب مرده كه انداخته‏اند قطعا بود ديگر، احتمال مى‏دهم بر اين كه همان كلبى كه در مملحه بود الان هم كلب در مملحه بوده باشد كه مفاد كان تامه است. سابقا كلب بود اگر استحاله نشده باشد الان هم كلب است.

 مى‏گويد بله اين حالت سابقه دارد كه در اين مملحه كلب بود الان هم كلب است، ولكن اين اثبات نمى‏كند مفاد كان ناقصه را، كه هذا الموجود الفعلى كلب، كما اين كه استصحاب وجود ماء كر در محلى اثبات نمى‏كند كه این آب كر است. يك وقتى اينجا آب كرى بود. بعد آن آب كر زايل شد مقارنا لزوال او يك آب ديگرى جاى ديگر اين زمين ريخته شد. نمى‏دانيم این آب ديگر کر است یا نه، استصحاب اینکه يك وقتى در اين زمين كر بود الان هم كر است اين اثبات نمى‏كند كه اين ماء است اين كر است، مفاد كان ناقصه را اثبات نمى‏كند، بدان جهت ايشان مى‏فرمايد خدا رحمتش كند. استصحاب اين كه كلب موجود بود در مملحه اثبات نمى‏كند كه اين موجود فعلى كلب است، پس استصحاب مفاد كان تامه فايده‏اى ندارد. اگر بگوييد اين موجود سابقا كلب بود الان هم كلب است. اين گفتيم عرفا صحيح نيست. چرا؟ چون كه اين موجود، اين اشاره به چه چيز است؟ اگر فى علم الله مشارٌ عليه ملح است. ملح كه كلب نبود. آن كلب منعدم شده است رفته است اين موجود آخر است. اين اصلا در سابق نبود، پس بدان جهت مشار عليه اگر كلب بوده باشد فى علم الله بله اين سابقا همان كلب بوده الان هم كلب است، چونكه شك در بقاء موضوع داريم چونكه نمى‏دانيم اين موجود سابقى است، پس عرفا قضيه متيقنه ما كه كان هذا كلبا اين صادق نيست، چونكه هذا مشارٌ اليهش اگر ملح باشد غلط است. اين درست نيست كان هذا كلبا. كلب منعدم شده است اين موجود آخرى است. اين موجود فعلی اصلا حالت سابقه ندارد. اين تازه به دنيا آمده است تازه متولد شده است، مثل آن آب آخر است، و اگر مشار عليه هذا كان كلبا، كلب بوده باشد فى علم الله بله اين كان كلبا و الان هم كلب است، پس چون كه شك در بقاء موضوع هست پس استصحاب جارى نمى‏شود، يعنى قضيه متيقنه ما كه مى‏گوييم هذا كان كلبا اين صدق ندارد در ما نحن فيه، پس مفاد كان تامه درست است و فايده ندارد مفاد كان ناقصه را اثبات نمى‏كند و مفاد كان ناقصه محرز نيست ثبوتش. بله محتمل هست كه اين كلب بشود سابقا هم كلب بود، و لكن محرز نيست مفاد حالت سابقه، متيقن نيست كان ناقصه تا استصحاب بشود. اين اشكال ايشان است خدا رحمتش كند، از سر تا پا در شبهه مصداقيه اشكالش اين است.

ملاحظه بر سخن مرحوم حکيم

ما جواب ما اين بود كه اين اشكال را حل كنيم. يك حلى كه قابل فهم بوده باشد براى نوع آنهايى كه التفات مى‏كنند، چه جور عرض كرديم؟ گفتيم بر اين كه اگر موجودى استحاله بشود به موجود آخر چه جور بالدقة العقلية ما بين المستحال و ما بين مستحال اليه يك امر محفوظى هست كه از او تعبیر می کنند به هيولاى ثانيه، در مقابل آن هيولاى اولى كه آن هيولای بلا صورت است که اصلا موجود نمى‏شود، اين هيولاى ثانيه كه قابل للصور است و صورت فعلى هم دارد، ما بين اين مستحال و ما بين مستحال اليه يك امر محفوظى هست عقلا كه آن امر محفوظ هم در حال كلبيت بود و هم در حال ملحيت. اينجور نيست كه آن كلب سابقى، که فرمايش مرحوم حكيم همين است. آن كلب سابقى به كلى منعدم شده است به نظر عرف و اين يك چيز تازه‏اى است موجودى است من العدم المحض تازه متولد شده است. ايشان مى‏فرمايد عرفا اينجور است، و لكن ايشان قبول دارد كه عقلا امرِ محفوظ هست. هذا كان كلبا كه ديروز گفتم هذا اشاره به ماده مشتركه است و قضيه صادق است عقلا، ولكن آن بقاء موضوع عقلى فايده‏اى ندارد. ملاك بقاء موضوع به نظر عرف است در باب استصحاب. مى‏خواهيم بگوييم كه همّ ما اين است كه اين ماده مشتركه، عرف اسم ماده را نمى‏داند اسم هيولا را نمى‏داند. اينها را ارباب فلسفه مى‏دانند، ولكن اینکه ارتكازا يك امر محفوظى ما بين مستحال و مستحال اليه هست اين را عرف مى‏فهمد، اگر از اهل عرف بپرسيم حضرت موسى اين عصا را كه انداخت كه اژدها شد اگر از اول اژدها موجود مى‏شد عصا نداشت. اينها فرق داشتند يا نداشتند؟ مى‏گويد بله فرق داشتند. آن فرقش چيست؟ او را بالارتكاز مى‏فهمد كه ما بين موجود فعلى و ما بين موجود سابقى یک قدر مشتركى و امر محفوظى هست ولو او فعليتش بالصورة مى‏شود بلا صورت فعليت پيدا نمى‏كند. آن امر محفوظ، بايد صورت مّا بگيرد، چون كه ما بين هيولا و صورت اتحاد است انضمام نيست. بايد يك صورتى داشته باشد. اين تفصيلات است اينها را اهل عرف نمى‏فهمد، ولكن اينقدر به ارتكاز مى‏فهمد كه ما بين اين و ما بين موجود سابق يك رابطه‏اى يك امر محفوظى ما بين الموجودين هست، اين را مى‏دانند، وقتى كه مى‏دانند مى‏گوييم پيش عرف هم كه مى‏گوييم هذا كان كلبا يعنى در ما نحن فيه تفصيلش اين است -كه بالارتكاز او را عرف مى‏فهمد-، آن امر مشترك ما بين الملح و الكلب كه كلب مبدل به ملح مى‏شد آن قدر مشترك سابقا صورت كلبى را داشت، هذا كلبا معنايش اين است، و الان كما كان، الان هم آن قدر مشترك همان صورت را دارد.

 سوال...؟ كلام عبارت از اين است كه چه جور آن روز گفتم كان هذا معدوما. مى‏گوييم كان هذا معدوما هذا به چه چيز اشاره است؟ به موجود خارجى، آیا موجود معدوم بود؟ آن چيست معنايش كان هذا معدوما كه اهل عرف هم مى‏فهمد که بابا اين سابقا نبود. اهل عرف اين را مى‏فهمد يا نمى‏فهمد؟ خوب اين را معنا كنيد. اين معنايش چيست پيش عرف؟ معنايش هذا يعنى قطع نظر از وجود فعلى‏اش، قطع نظر وجود فعلى‏اش معدوم بود ديگر، وجود آخر نداشت. اين چيزى است كه بقال هم مى‏فهمد كه اگر اين نبود ديگر وجودى نبود برای اين طبیعی. ان كان هذا معدوما چه جورى كه كان هذا يعنى قطع نظر از وجود فعلى‏اش، كان هذا كلبا؛ يعنى آن امر محفوظ ماده‏اى كه فعلا هست قطع نظر از صورت، كلب بود يعنى صورت كلبى داشت. قسم حضرت عباسى شما هم مى‏خوريد كه همين جور است. آن ماده مشتركه قطع نظر از صورت فعلى صورت كلبى داشت، و الان كما كان، الان هم كلب است.

 وقتى كه اينجور شد كان هذا كلبا، اين ماده جزء مشترك است قدر مشترك نيست. ماده جزء مشترك است نه قدر مشترك و مفهوم مشترك، ماده جزء خارجى است. جزء خارجى را ارباب فلسفه تقسيم مى‏كنند به هیولا و صورت در مقابل اجزاء عقليه كه جنس و فصل است. آن جزء خارجى را اشاره مى‏كنيم كه آن جزء خارجى قطع نظر از صورت فعليه آن كلب بود، الان كما كان. الان هم همين جور است. قسم حضرت عباسى هم مى‏خوريم كه عرف همين را مى‏فهمد. -مثل كان هذا معدوما-، قطع نظر از صورت فعليه صورت كلبى داشت اين. بلا اشكال انسان هم همين جور است. «أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنَى»؛[5] همين انسان قطع نظر از صورت انسانى‏اش منى بود. قرآن هم همين را مى‏گويد، پس على هذا الاساس استصحاب اين را كردن يا حكيم يا رحمة الله عليك، استصحاب اين را كردن كه كان هذا كلبا چه جورى كه به دقة العقلية صحيح است به نظر عرفى هم صحيح است، منتهى عرف تفسير را نمى‏داند، ولكن به حسب الارتكاز مى‏داند كه ما بين اينها قدر مشتركى هست كان كلبا و الان كما كان، بدان جهت ما مى‏گوييم در موارد شك در استحاله شبهه مصداقيه لا يحكم بالطهارة، حرف صاحب العروه صحيح است، استصحاب مى‏شود، (در شبهه مصداقيه‏اش ها) استصحاب مى‏شود كون شيئا كلبا و حكم مى‏شود به نجاست فعليه‏اش.

 و اما شبهه مفهوميه‏اش، كه شبهه شبهه مصداقيه نيست شبهه شبهه مفهومى است، يعنى در خارج ما شك نداريم. در خارج شك داشتيم كه آن كلبى كه به مملحه افتاد حالش چه جور است ملح است يا گوشت و استخوان و پوست و اينها هست. در خارج ما شك داشتيم، اما در موارد شبهه مفهوميه عکسش است که در خارج ما شك نداريم. سابقا آن عذره‏اى كه بود آن عذره غير محروقه بود. قطعا عذره بود، الان سوزانده شده است بعد آب ريختند خاموش شد زغال شده است، نمى‏دانيم اين فحمى كه فحم العذرة است اين زغال عذره به او عذره به او صدق مى‏كند عرفا يا نه؟ شك در خارج نداريم كه الان زغال شده است اين، در وجود خارجى شكى نيست هى تكرار مى‏كنم. سابقا آن تَر بود يا خشك بود حالت اوليه را داشت قطعا عذره بود، نمى‏دانيم الان هم عذره صدق مى‏كند تا نجس بشود، اگر عذره صدق نكند، چون كه عذره عنوان مقوم است كما ذكرنا، پاك است. اين مال اصالة الطهارة که كل شى‏ء طاهر كه اصالت الطهارة است يا دليل خاصى ندارد، همان اصالة الطهارة است و محكوم به طهارت است. خوب در اين موارد بلا اشكال نمى‏شود. همان مسكلى است كه در باب استصحاب ذكر شده است كه استصحاب نه در ناحيه موضوع جارى است نه در ناحيه حكم. چرا؟ در ناحيه حكم جارى نيست برای اینکه اين سياه سوخته سابقا نجس بود استحاله احتمال مى‏دهم استحاله شده باشد اين موجود آخر باشد. عذره سابقا بود، موجود آخر هم نشود خود عنوان عذره مقوم است. احتمال مى‏دهم موضوع سابقى بما هى عذرة بود، احتمال مى‏دهم این عذره نباشد، بدان جهت آنى كه سابقا نجس بود اين موجود خارجى به عنوان عذره نجس بود، در حقيقت عنوان عذره واسطه در عروض است. اصل نجاست به عنوان عذره جعل شده است، او مقوم است. آنى كه سابقا مقوم نجاست است و او را شك دارم موجود است يا نه چه جور بگويم كه سابقا نجس بود. اين كى سابقا نجس بود؟ اين به عنوان عذرة چون كه عذره بود نجس بود. استصحاب حكمى شك در موضوعش است جارى نيست.

اما استصحاب موضوع كه استصحاب بكنيم كه اين شى‏ء سابقا عذره بود، اين يك مطلبى است در باب استصحاب ذكر شده است. در استصحاب باید بحث بشود، ادله لا تنقض اليقين بالشك ولو در او شيئى ذكر نشده است ولكن مراد اين است كه لا تنقض اليقين بالشك فى الشك فى ذلك الشى‏ء، كه در خود آن شى‏ء شك بكنيم، و ظاهر شى‏ء هم شى‏ء خارجى است. اگر يقين به شى‏ء خارجى پيدا كرديم وجودا يا عدما ها فرقى نمى‏كند اين معنا. اگر به شيئى يقين پيدا كرديم وجودا و عدما و شك در آن خارج داشتيم كه آن شى‏ء خارجا باقى است يا نه، لا تنقض بگو باقى است. اینجا مفروض اين است ما آنى را كه يقين داشتيم او خارجا باقى نيست، آن عذره‏اى بود كه تازه از مركزش آمده بود بيرون تَر و تازه بود قطعا او باقى نيست، الان اين سوخته است او باقى نيست. احتمال مى‏دهم بر اين كه الان آن سوخته است كه سابقا اينجور نبود. اين را از اول احتمال مى‏دهم كه اسمش عذره هست و عذره معنايش وسيع است به اين هم صدق مى‏كند يا عذره نيست. من شك در وجود خارجى ندارم. شك در سعه معناى عذره و سعه مفهوم عذره است. شك متعلق به مفهوم است. آن مفهومى كه لفظ به او شده است، آن مفهومى كه واضع در نظر گرفته است و لفظ عذره را وضع كرده است آن مفهوم مفهوم وسيعى بود كه به اين سوخته هم صدق مى‏كند. يا مفهوم مفهوم ضيقى بود كه آن مفهوم ضيق به اين صدق نمى‏كند، مثل ساير مفاهيم كه نمى‏دانم آب معنايش وسيع است به حيث اين كه صدق مى‏كند به آب سيل هم يا معناى لفظ الماء ضيّق است وقتى كه ماء گفتند آن معناى ضيّق منطبق به آب سيل نمى‏شود. من در مفهوم شك دارم نه در خارج و نه در وجود خارجى، و ادله لا تنقض اليقين بالشك نظر دارند به شك در خارج كه انسان شك داشته باشد در بقاء خارجى شى‏ء يا در بقاء آن عدم خارجا كه عدم در خارج باقى است يا باقى نيست، بدان جهت مسلك صحيح اين است. البته نمى‏گويم مطلب همين است تمام شد جر و بحث طولانى است، ولكن ملخص آنى كه ما ذكر كرده‏ايم و استدلال به او كرده‏ايم اين است كه ادله لا تنقض اليقين بالشك منصرف هستند به آن شيئى كه در آن شى‏ء خارجا شك بشود در ارتفاع. آنجاها تعبد به بقاء مى‏كند، و اما در جايى كه شك در خارج نيست، در حقيقت شک در مفهوم است كه واضع اين لفظ را به كدام مفهوم جعل كرده است شك در او است، او را ادله لا تنقض نمى‏گيرد، پس استصحاب در ناحيه اين كه هذا كان عذرة و الان عذرة جارى نيست، چون كه شبهه شبهه مفهومى است، در خارج شكى ندارم، در ناحيه حكم هم جارى نيست چون كه شك در بقاء موضوع است، بدان جهت مع الشك فى الاستحالة در اعيان نجسه شبهه اگر مفهومى بوده باشد يحكم بالطهارة لاصالة الطهارة، هذا كل فى الاعيان النجسة.

حکم شک در استحاله متنجسات

و اما المتنجسات، چيزهايى كه متنجس هستند در آنها شك كنيم استحاله شده است يا نشده است؟

 فرض بفرماييد چوبى ملاقات را نجس كرده بود در آب نجس افتاده بود، مانده بود در آب نجس خيس شده بود، آب نجس به جوفش هم سرايت كرده بود، چوب از سر تا پا متنجس شده بود، نجاست عرضى داشت، بعد اين چوب را سوزاندند زغال شد، رماد نشد. رماد بشود موجود آخر است و استحاله شده است پاك است، و لكن زغال شد. خودش هم يكى از آن زغال‏هاى پوك هم نشده است بلکه زغالى است كه سفت است نمى‏دانيم كه به اين چوب صدق مى‏كند فعلا يا چوب صدق نمى‏كند؟ اين شبهه شبهه مفهومى مى‏شود در متنجسات كه نمى‏دانيم چوب صدق مى‏كند يا زغال صدق مى‏كند.

يك وقت شبهه شبهه مصداقيه مى‏شود، مثل اين كه آن چوب نجس را انداخته‏ايم يك جايى كه آتش بود، احتمال مى‏دهيم كه سوخته خاكستر شده است، احتمال مى‏دهيم كه نه آتش اصلا نرسيد به چوب در چوب بودنش باقى است، اين شبهه مصداقى است، اگر چوب رماد بشود قطعا استحاله شده است، شك مى‏كنيم كه رماد شده است يا نه؟ شبهه مصداقى می شود، و اما فحم شده است نمى‏دانيم بر اين كه اين چوب به او اطلاق مى‏كنند يا نمى‏كنند. يك چيزى را بگويم متوجه باشيد.

 شبهه مفهوميه در متنجسات منشأ شك در بقاء نجاست نمى‏شود، شبهه مفهوميه در متنجسات منشأ شك در تنجس و بقاء نجاست نمى‏شود، به خلاف اعيان نجسه، چون كه در اعيان نجسه عنوان عذره مقوم نجاست بود، بدان جهت مى‏گفتيم كه اينكه سوخته است عذره به او صدق مى‏كند يا نه، اگر صدق مى‏كرد نجس بود، صدق نمى‏كرد نجس نبود. آنجا استحاله مهم نبود در اعيان نجسه، مهم اين بود كه عنوانى كه مقوم موضوع است آن عنوان مقوم موضوع صدق مى‏كند يا نمى‏كند؟ او بود، بدان جهت اگر صدق مى‏كرد نجس بود والاّ فلا، و لكن اگر فرض بفرماييد اين چوبى كه انداختيم به آتش يك خرده سوخت و لكن هنوز زغال سفت است شك مى‏كنيم كه به اين چوب صدق مى‏كند يا نمى‏كند؟ اين شك اثرى ندارد. اگر به نظر العرف اين همان موجود فعلى است، ولو چوب صدق نكند و لكن همان موجود فعلى است موجود آخر نيست، مثل آن طحین و نان، نان همان موجود اولى گندم است، گندم صدق نمى‏كند، چون كه گندم اسم است بر آن وصف موصوف، به موصوف بما هو موصوف، وصفش رفته است اين نان شده است، گندم‏ پخته است اين، گندم خام و نپخته و آرد نشده را گندم مى‏گويند. اين گندم پخته شده است، گندم صدق نمى‏كند، الاّ انه موجود آخر نيست. اينجا هم همين جور است. اين چوب كه سوخته شده بود ولو بعد از سوختن به او چوب نگويند، خوب نگويند، اما موجود اول است، موجود چون كه موجود اول است تا مادامى كه عرفا موجود اول است موجود اول كه چوب بود بما هو چوبٌ نجس نشده بود. گفتيم آن عناوين متنجسات مدخليت ندارد، بما هو جسم ملاق للنجاسة نجس بود، الان هم اگر عرف بگويد اين همان چوب است، موجود آخر نشده همان چوب است، منتهى چون كه چوب اسمش صدق نمى‏كند چون كه به موصوف بما هو موصوف به نسوخته وضع شده بود، اين سوخته است مثل آن نان مى‏شود، همان موجود است، اين ملاقات كرده است با نجاست، و لكن چوب صدق نمى‏كند، خوب باز نجاستش باقى است، اشكالى ندارد، چون كه همان جسم سابقى است كه ملاقات با نجس كرده است تا مطهّر واقع نشود يا موجود آخر نشود نجس است.

بدان جهت اين كه در بعضى كلمات فرموده‏اند در متنجّسات شبهه مفهوميه نيست، مراد اين است كه در متنجّسات شبهه مفهوميه منشأ شكّ در حكم نمى‏شود، عنوان خاص متنجّس كه چوب است ثوب است يا حجر است تراب است، اين عناوين خاصّه منشأ شكّ در بقاء نجاست نمى‏شود، به خلاف اعيان نجسه، بدان جهت در متنجّسات بايد حساب كرد كه آيا اين استحاله شده است موجود آخر شده است يا نشده است، اگر موجود آخر شد خوب آن موجود آخر كه ملاقات با نجس نكرده است كه نجس بشود، او پاك است، و امّا اگر استحاله نشده است و همان موجود اوّلى است خوب در نجاستش باقى است، چون كه مطهّر واقع نشده است، مطهّر يكى شستن است كه واقع نشده است، و امّا موجود آخر شدن كه استحاله است آن هم كه نشده است، بدان جهت اگر شك كرديم در متنجّسى آيا استحاله شده است يا استحاله نشده است ولو منشأ شك هر چه بوده باشد اين شك در شبهه مصداقيه استحاله است، كه انشاء الله بماند روز شنبه.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص132-133.

[2] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص94-95.

[3] ر. ک: سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص95.

[4] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص95-96

[5] سوره قيامت(75)، آيه 37.