درس سیصد و هشتاد و نهم

مطهرات

«الرابع:  الاستحالة ‌وهي تبدل حقيقة الشي‌ء و صورته النوعيَّة إلى صورة اُخرى فإنَّـها تطهِّـر النجس ، بل والمتنجِّس كالعذرة تصير تراباً ، والخشبة المتنجِّسة إذا صارت رماداً ، والبول أو الماء المتنجِّس بخاراً ، والكلب ملحاً وهكذا ، كالنطفة تصير حيواناً ، والطعام النجس جزءاً من الحيوان ، وأمـَّا تبدُّل الأوصاف وتفرُّق الأجزاء فلا اعتبار بهما ، كالحنطة إذا صارت طحيناً أو عجيناً أو خبزاً ، والحليب إذا صار جبناً ، وفي صدق الاستحالة على صيرورة الخشب فحماً تأمل ، وكذا في صيرورة الطين خزفاً أو آجراً ، ومع الشكِّ في الاستحالة لا يحكم بالطهارة ».[1]

ادامه بحث شک در استحاله متنجسات

عرض كرديم شك در استحاله در متنجسات تارة شبهه شبهه مفهومى است، و اين شبهه مفهومى گفتيم در متنجسات اثرى ندارد. براى اينكه در مواردى كه قطع داشته باشيم مفهوم سابقى منسلخ است از شى‏ء خارجى و از متنجس سابقى باز نجاستش باقى مى‏ماند، مثل اين كه ثوبى افتاده بود در طشتى كه بول بود نجس شده بود. بعد اين ثوب را فرض كنيد كه بافته بودند از نخ، باز كردند الان نخ شده است، كه معروف است ديگر آن ثوبهايى كه مى‏بافند بعد باز مى‏كنند ربما، اين هم نخ هايش را باز كرده‏اند الان يك مقدار نخ است افتاده است آنجا، به اين نخ‏هاى فعلى صدق ثوب نمى‏كند كه هذا ثوب فعلا، آن شى‏ء سابقى كه معنون به عنوان ثوب بود قطعا عنوان ثوب زايل شده است، كزوال عنوان الحنطة از نون كما مثلنا، مع ذلك نجاست سابقى باقى است اين نخ‏ها نجس هستند.

و الوجه فى ذلك، ذكرنا سابقا، عنوان ثوب يا عنوان اناء و نحوهما اينها مدخليت در تنجس ندارد بالملاقات، بلكه هر جسمى كه قابل غسل است آن جسم اگر ملاقات بكند با نجاست محكوم به نجاست مى‏شود. عناوين اشیاء مدخليتى ندارند در تنجس، بدان جهت تا مادامى كه اين موجود فعلى به نظر العرف همان موجود اولى است فعلا كه ملاقات با نجس كرده است، همان موجود حساب بشود كه همان وجود است و مبدل به وجود آخر نشده است به نظر العرف، این در نجاستش باقى مى‏ماند. نانى كه پخته شده بود وجود همان خمير است كه رطوبش رفته است مى‏گويند نان پخته، و هكذا اين ثوب هم كه باز كرده‏اند اين وجود همان وجود سابقى است، دو تا وجود نيست كه آن وجود مبدل به وجود آخر بشود، اين همان وجود است، منتهى وصفش كه بافتن است از بين رفته است. اين نخ‏ها بافته شده بود الان وصف بافتن از بين رفته است، وصف مدخليتى ندارد، چون كه وجود همان وجود سابقى است لذا محكوم به نجاست است، بدان جهت آيا به اين موجود عنوان ثوب صدق مى‏كند كه سابقا ثوب نجس شده بود يا عنوان اناء صدق مى‏كند، اينها مدخليتى ندارد، بدان جهت بايد حساب بشود كه اين موجود، موجود سابقى است ولو هر عنوانى داشته باشد، عنوان سابقى بماند يا نماند، يا موجود آخر است، بدان جهت شبهه مفهوميه كه عنوان سابقى آيا سعه دارد به اين هم صادق است يا ضيق دارد عنوان ثوب به اين صادق نيست اينها مدخليتى در باب متنجسات ندارد. اين در باب اعيان نجسه مدخليت دارد كه عنوان مقوم بود. عنوان عذره، عنوان الكلب، و عنوان الدم و عنوان المنى، اينها عناوين مقومه بود. بعد از اين كه خون مبدل به لحم شد يا مبدل به عظم شد عنوان دم باقى نمانده است. عنوان منى باقى نمانده است. مى‏گفتيم پاك مى‏شود. على هذا الاساس شبهات مفهوميه در متنجسات بايد الغاء بشود.

انما الكلام در شبهات مصداقيه‏اش است يعنى مصداقيه استحاله، شك كنيم كه آيا موجود سابقى كه ملاقات با نجس كرده بود و سابقا نجس بود آيا الان هم همان موجود فعلا باقى است يا اين كه اين موجود، موجود آخر است، مثل اين كه خشب سابقى نمى‏دانيم كه آيا خشب سابقى رماد شده است؟ شك در خارج داريم، تاريك است نمى‏بينيم، دست نمى‏توانيم بزنيم و لكن ثوبمان خورد به آنى كه خشب متنجس است مع الرطوبة، نمى‏دانيم آن خشب رماد شده بود خاكستر شده بود كه اين موجود آخر است خاكستر به نظر العرف؟ يا اين كه نه در همان حال خشبيت باقى مانده بود خاكستر نشده بود. شبهه، شبهه مصداقى است، آیا اينجا مى‏شود بر اين كه استصحاب كرد و به استصحاب يعنى استصحاب مفادش اين است كه همان خشب سابقى است كه ملاقات با بول كرده است. خشب است فعلا هم، همان ملاقات با بول كرده است نجس است، پس عبايت را بايد بشويى، چون كه كل شى‏ء لاقی نجسا مع الرطوبة يتنجس، اين استصحاب را مى‏شود كرد يا نمى‏شود كرد؟

 اينجا با شك در شبهه مصداقيه استحاله در اعيان نجسه يك فرقى هست، آن فرق اين است كه ما وقتى كه شك مى‏كرديم كلب را انداختيم در مملحه ملح شده است يا نه، فقط همّ ما اين بود كه اثبات بكنيم كه اين فعلا كلب است، اين فعلا كلب است اينى كه در مملحه است، چون كه كلب است كلب از اعيان نجسه است و نجس است. اما شخص كلب سابقى است او هم ما نبود، بله كلب بشود همان شخص كلب سابقى است، اما او همّ ما نبود، فرضنا به فرض محال شخص آخرى از كلب بود باز نجس بود، شخص اول مدخليت ندارد، بدان جهت در اعيان نجسه همّ ما اين بود كه اثبات كنيم كه ماده‏اى كه به او اشاره مى‏كنيم هذا كان كلبا، اين ماده كلب بود يعنى متصور به صورت كلب بود همّ ما اين است كه بگوييم الان هم متصور به صورت كلب است. كلب است الان هم همان ماده، كلب که شد نجس مى‏شود، چه شخص سابقى باشد يا نباشد، آن مدخليتى نداشت، بله اگر اين كلب بشود شخص سابقى است، ولكن همّ ما اين نبود، به خلاف باب المتنجسات، در متنجسات كما ذكرنا آنى كه محكوم به تنجس است اشخاص است، اشخاص يعنى اشخاص الجسم. آن شخصى كه ملاقات با نجس كرده است اين ملاقات با نجس قيد مقوم نيست بلکه جهت تعليلى است، مثل تغيّر در ماء كثير، آب خودش نجس مى‏شود، مى‏گويند آب نجس است، الاّ انّه اين آب تغيّر كه در او پيدا مى‏شود اين تغيّر به نظر العرف و به همان ارتكاز عرفى، اين بابا نفت را انداختى آن ور اين باعث شد كه دستمال كثيف شد، دستمال كثيف است، چه جورى كه آنجا اينجور مى‏گويند، مى‏گويند آب قذر است. اين تغيّر علت شده است. در متنجسات هم همين جور است. آن ملاقات شى‏ء طاهر با نجس علت تنجس طاهر است به نظر العرف. جهت تعليلى است. تنجس حمل بر شخص آن جسم مى‏شود. اين ثوب نجس است چون كه ملاقات با نجس كرده است. در باب تنجسات نجاست حكم اشخاص است لا العناوين، حكم اشخاص است يعنى اشخاص الجسم. آن شخصى كه اين جهت تعليلى در او پيدا بشود که ملاقات با نجس بكند، اين چوب در سابق شخصش محكوم به نجاست بود چون كه ملاقات با نجس كرده بود، اگر استصحاب بكنيم كه شخص آن چوبى كه ملاقات با نجس كرده بود آن شخص در خارج باقى است، شك در بقائش داريم، چون كه خاكستر نشود همان شخص باقى است. اين استصحاب اثبات نمى‏كند كه اين موجود فعلى كه در خارج عبايم به او خورده است اين عبایم ملاقات كرده است با نجس، اين را اثبات نمى‏كند، يعنى استصحاب مفاد كان تامه كه شخصى كه لاقی نجسا آن شخص بود يقينا، الان هم بودش هست، مفاد مفاد کانتامه است، او اثبات نمى‏كند كه هذا الموجود الخارجى هو الشخص السابقى كه لاقی نجسا، پس كان تامه به درد نمى‏خورد، باقى ماند همان استصحابى كه در آن استحاله در عناوين نجسه داشتيم كه اشاره بكنيم بگوييم هذا يعنى ماده‏اى كه در اينجا هست، اين ماده سابقا متصور بود به صورت خشبى، كه ظاهر تقرير است اگر نگاه بكنيد، اين متصور بود به صورت خشبى الان هم به صورت خشبى باقى است، اين فايده ندارد. چرا؟ چون كه صورت خشب باشد، خشب كه نجس نيست. بايد آنى كه ملاقات با نجس كرده است، اين بايد ملاقات را نجس بودنش اثبات بشود، بايد اثبات بشود كه اين موجود فعلى ملاقات با نجس كرده است و ما احتمال مى‏دهيم اين موجود آخر باشد خاكستر باشد، بگوييم اين موجود فعلى سابقا ملاقات كرده بود اين دروغ است. اين موجود فعلى شايد خاكستر است. خاكستر كى ملاقات كرده بود با نجس؟ اينكه اشاره كنيم بگوييم هذا الموجود يعنى اين شخص خارجى سابقا ملاقات با نجس كرده بود اين شخص اگر خاكستر باشد كى ملاقات كرده بود سابقا؟ بله خشب باشد ملاقات كرده است، بدان جهت اين شبهه مصداقيه لا تنقض است، استصحاب اين را كردن كه اين شخص ملاقات كرده بود، و استصحاب مفاد كان تامه كردن كه شخصى كه ملاقات كرده بود به نجس بود در خارج الان هم هست اين اثبات نمى‏كند كه اين همان شخص است، استصحاب كان تامه كان ناقصه را اثبات نمى‏كند، اين سابقا خشب بود الان هم خشب است اينها فايده ندارد.

ما يك راه بيشتر نداريم، آن راه را اگر توانستيم تصحيح بكنيم فهوا، و الاّ استصحاب جارى نمى‏شود. آن راه چيست؟ اشاره كنيم، هذا يعنى به ماده، ماده‏اى كه هست نه شخص، مثل آن موارد استحاله، بگوييم اين ماده سابقا متصور به صورتى بود، يعنى شخصى بود اين ماده كه آن شخص ملاقات با نجس كرده است، الان هم احتمال مى‏دهيم ماده على ما هو عليه باقى باشد، يعنى همان شخصى بوده باشد كه آن شخص ملاقات با نجس كرده است، ماده احتمال مى‏دهيم که همان شخصى بوده باشد فعلا كه ملاقات را نجس كرده است، چون كه اگر خاكستر نشود همان شخص است كه ملاقات با نجس كرده است، اشاره به ماده مى‏كنيم مى‏گوييم اين سابقا جسم بود نه اين به درد نمى‏خورد، مى‏گوييم اين ماده سابقا شخص خارجى بود كه آن شخص خارجى ملاقات با نجس كرده بود، احتمال مى‏دهيم اين ماده همين جور بماند، يعنى همان شخصى بشود كه ملاقات با نجس كرده است، فعلا هم همان شخص بشود كه ملاقات با نجس كرده است. ماده گفتيم جزء مشترك است چه استحاله بشود چه نشود ماده همان ماده است، منتهى شئ بودن و دو شى‏ء بودن به صورت است، شيئت الشى‏ء بصورته، عقلا هم همين جور است عرفا هم همين جور است، چونكه دو وجود انضمامى نيست ماده و صورت، بلكه ماده قابليت است كه قطع نظر از صورت موجود نيست اصلا، منتهى ما اغماض مى‏كنيم از صورت در موارد استصحاب، مى‏گوييم كه اين ماده سابقا آن شخصى بود كه آن شخص ملاقات به نجس كرده بود. احتمال مى‏دهم که اين ماده موجود همان شخص بوده باشد كه ملاقات با نجس كرده است. خوب اگر استصحاب كردم تعبد شد که این همان شخصى است كه ملاقات با نجس كرده است خوب اين عباى من نجس مى‏شود، چونكه عباى من ملاقات كرده است با شخصى كه اين شخص نجس است، درست توجه كنيد، ملاقات ارا شخص مى‏شود، عباى من با شخص فعلى ملاقات كرده است با ماده ملاقات نمى‏شود، و لكن شارع وقتى كه گفت اين ماده همان شخصى است كه ملاقات با نجس كرده بود اين عين اين است كه اين شخص شخصی است كه ملاقى با نجس است، عين همان تعبد است، دو تا نيست تا مثبت بشود، اين ماده فعلى همان شخصى است كه ملاقات با نجس كرده است تعبد به اين عين تعبد به اين است كه اين شخص نجس است، عباى من هم ملاقات كرده است با شخصى كه شارع مى‏گويد او نجس است.

بدان جهت اگر كسى بخواهد مناقشه بكند اين مناقشه را بايد اينطور بكند كه بگويد استصحاب اينكه اين ماده همان شخص سابقى است اثبات نمى‏كند كه ثوب ملاقات با شخص ملاقى كرده است، چونكه ماده كه ملاقات نمى‏كند، شخص ملاقات مى‏كند، استصحاب اينكه اين ماده شخص سابقى است اثبات نمى‏كند كه ثوب ملاقات با شخص نجس كرده است، اين عقلا همين جور است، اين ماده اگر شخص سابقى بوده باشد اين ملاقات با شخص سابقى كرده است.

گفتيم اين درست نيست اين شبهه. چرا؟ چون كه ملاقات با شخص وجدانى است، ملاقات با شخص وجدانا شده است. شارع مى‏گويد اين شخص نجس است. چرا مى‏گويد؟ چون كه مى‏گويد اين ماده همان شخص سابقى است كه ملاقات با نجس كرده است و چونكه شسته نشده است پس نجس است، پس اين شخص را ملاقات وجدانى است و شخص را شارع گفت نجس است بدان جهت يترتب بر او که اين تنجس دارد، از ما ذكرنا معلوم شد كه امر در موارد شبهه مصداقيه متنجسات اصعب است از شبهه مصداقيه اعيان نجسه، چونكه در اعيان نجسه ما بايد اثبات كنيم كه موجود فعلى كلب است، اما اینکه اين شخص سابقى است به اين احتياجى نداريم، چونكه كلب نجس است، اين عيب ندارد، ولكن در اعيان متنجسه بايد اثبات كنيم كه اين شخص همان شخص سابقى است كه نجس است و عباى من ملاقات با نجس كرده است، چونكه عبا با شخص ملاقات مى‏كند و شخص سابقى نجس شده است بواسطه اين ملاقات، تنجس حكم اشخاص جسم است، بايد اثبات بشود كه اين همان شخص سابقى است كه ملاقات با نجس كرده است، و من هنا اشكال شده است كه اين شخص حالت سابقه ندارد، كى اين شخص شخص سابقى بود؟ احتمال مى‏دهم شخص خاكستر باشد اين، نه، به اين بيانى كه گفتيم شخص اثبات مى‏شود، اشاره‏ به ماده مى‏شود، و گفته مى‏شود بر اين كه اين ماده سابقا شخصى بود كه آن شخص به او نجس اصابت كرده است، الان هم اين ماده همان شخصى است كه اصابت به نجس كرده است، خوب ثابت شد كه همان شخص است، پس نجس است او، عباى من ملاقات كرده است با او وجدانا، حكم به تنجس مى‏شود، فلا اشكال، و الحمد الله رب العالمين.

 سؤال...؟ جواب: استصحاب هميشه شك در بقاء است ديگر، بقاء موضوع يعنى اتحاد قضيه متيقنه و مشكوكه، قضيه متيقين من اين است كه اين ماده قطع نظر از صورت فعليه، اين ماده اشاره به ماده است يقينا سابقا شخصى بود كه ملاقات با نجس كرده بود، اينجور است بناءً بر قدر مشترك و جزء مشترك، احتمال مى‏دهم همان قضيه متيقنه باقى باشد، فعلا هم همان باشد، در استصحاب بيشتر از اين ما احتياج نداريم، بقاء موضوع يعنى اتحاد قضيه متيقنه و مشكوكه، خدا رحمت كند به تو يا مرحوم آخوند كه بنا كرده است، آنى كه از رسائل[2] فهميده مى‏شود بقاء موضوع سابقى يعنى معروض موضوع سابقى خارجا بايد محرز بشود كه وجود خارجى‏اش همان وجود خارجى سابق است، همين را در كفايه [3]متعرض شده است كه اين معتبر نيست، آنى كه معتبر است در استصحاب اتحاد قضيه متيقنه و مشكوكه است كه احتمال مى‏دهيم قضيه متيقنه ما بقاء خارجى داشته باشد، و احتمال مى‏دهيم قضيه متيقنه ما كه اين ماده سابقا شخصى بود كه ملاقات با نجس كرده بود احتمال مى‏دهم همان قضيه متيقنه باقى بماند، همان شخصى باشد كه ملاقات با نجس كرده است فلا اشكال.

 اينها به حسب هوا بود به حسب نظر به عناوين و اينها بود، بعضى‏ها از بعضى روايات استفاده كرده‏اند كه نار استحاله بالنار اينها مطهر متنجس است، آنى را كه متنجس شده است او را نار پاك مى‏كند، يكى آن صحيحه ابن محبوب بود كه سابقا تكلم كرديم و گفتيم دلالتى ندارد، بعض روايات ديگر هست از آن روايات خواسته‏اند اين معنا را استفاده بكنند كه نار خصوصيتى دارد كه متنجس را پاك مى‏كند، يكى از آن روايات روايت زكریا ابن آدم است، در باب سى و هشت از ابواب النجاسات روايت هشتمى[4] است:

روايت زکريا ابن آدم

محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى صاحب كتاب نوادر الحكمة است، عن يعقوب ابن يزيد همان انبارى قدس الله سره است. كاتب انبارى كه از اجلّاء است، اين يعقوب اين يزيد نقل مى‏كند عن حسن ابن مبارك. اين حسن ابن مبارك به اين اسم در كتب رجال نيست، اين حسين ابن مبارك است كما اينكه همين روايت را در وافى حسين ابن مبارك نقل كرده است و حسن اشتباه است، و لكن اين حسين ابن مبارك هم باشد غیر مبارک است و توثيقى ندارد، بدان جهت روايت من حيث السند ضعيف است. اين حسين ابن مبارک از آن معاريف نيست كه اجلّاء روايات زيادى كرده‏اند چيز بدى در حقش نقل نشده است در كتب الرجال مثل پدر على ابن ابراهيم یعنی ابراهيم ابن هاشم، پس معلوم مى‏شود كه اين حُسن ظاهر داشت عدالت داشت آن حرفها كه مى‏گفتيم، اين در حسين ابن مبارك نمى‏آيد، حسين ابن مبارك شايد از اول فقه تا آخر فقه بيشتر از سه چهار تا يادم هست، و اما بيشتر از پنج شش روايت ندارد، يك آدم معروفى هم نيست، بدان جهت روايت من حيث السند خودش ضعيف است، حسن ابن مبارك يا حسين ابن مبارك نقل مى‏كند از ذكریا ابن آدم قمى قدس الله سره كه در او لا كلام در جلالتش. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع» از امام رضا سلام الله عليه پرسيدم عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ ، قطره خمرى يا نبيذ مسکری که نجس است، نه آن نبيذى كه خرما انداخته‏اند شيرين بشود آب بخورند، مثل آب قم كه شوره بود، آن نبيذ نه، نبيذ مسكر، آنى كه مسكر مى‏شود كه سابقا گفتيم خمر است، « قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ» ، در او گوشت زياد است «وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ » مرق ريخته مى‏شود، او يطعمه اهل الذمة يا به اهل ذمه اطعام مى‏شود. يك چيزى بگويم برايتان، يادتان باشد اين روايت اگر صحيح بود، دليل بود بر اين كه كفار مكلف به فروع نيستند، براى اين كه اگر مكلف بشوند به فروع يعنى اكل نجس و متنجس بر كافر هم حرام بوده باشد - متنجس عند المسلمين و عند الاسلام- آن وقت اين نمى‏تواند به اهل ذمه اطعام بدهد اين را، چرا؟ براى اين كه اين مثل آن شخصى مى‏شود كه انسان جاهل است نمى‏داند اين شى‏ء نجس است و لكن من مى‏دانم، اين شى‏ء نجس را كه من پخته‏ام نجس است بدهم به او که اين كه نمى‏داند اين بخورد، اين تسبيب الى الحرام الواقعى است، كسى كه جاهل به حرام واقعى است ولو جهلش عن عذرٍ بوده باشد، كه در كفار هم عذر نيست اگر مكلف به فروع بشوند، انسان اگر بخواهد به او نجس بخوراند اين تسبيب الى الحرام است جايز نيست، اين كه مى‏فرمايد او يطعمه اهل الذمه اين معلوم مى‏شود اهل ذمه مثل سگ است، مثل حيوانات است مكلف به فروع نيستند بدان جهت اطعام به آنها عيبى ندارد، او الكلب، بدان جهت حيوان را هم بعد فرمود، اگر سند درست بود.

بعد فرمود: «وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ» اما لحم را بشور و بخور. «قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ» آتش مى‏خورد دم را، اين معلوم مى‏شود كه اگر بر قِدر دم افتاده باشد آتش او را پاك مى‏كند، تأكله النار انشاء الله، يك انشاء الله هم دارد در روايت.

شايد به اين روايت كسى توهم بكند كه اين روايت دلالت دارد كه نار از مطهرات است.

اولا اين روايت من حيث السند ضعيف است، ثانيا بر اين كه اين دلالت ندارد بر اين كه نار از مطهرات است به دو جهت، جهت اولى اين است همان مرَقى كه آتش او را مى‏جوشاند فرض كرد كه قطره‏ خمر افتاده است يا قطره‏ نبيذ مسكر افتاده است خوب آن در مرق كثير كه فرض كرده است مستهلك مى‏شود ديگر، و لكن مرق را نجس كرده است، خوب اگر بنا بود كه نار از مطهرات بود خوب او را هم بايد پاك بكند ديگر، دم خصوصيتى ندارد، اين يك جهت، جهت ديگر اين است كه اين روايت يك ذيلى دارد، ذيلش را گوش كنيد، شما هم گوش كنيد، همين جاست، قلت فخمرٌ او نبيذٌ قطرَ فى عجين او دم، خمرى يا نبيذى پاشيد در عجينى یعنی در آنجا كه خمير مى‏كردند آرد ريخته بودند آب ريختند، خمری یا نبیذی در او افتاد، او دمٍ يا دم افتاد، قال فقد فسد، اين عجین فاسد شد، چه خون بيافتد، چه خمر بيافتد، چه نبيذ بيافتد، خوب اگر بنا بوده باشد نار مطهر بشود خصوص دم را مطهر بشود،- آنها را هم بخشيديم به ديگران-، فقط دم را مطهر بشود نجاست دمى را، امام فرمود فقد فسد، همه‏اش را مثل او فرمود فاسد شد که نمى‏شود خورد دیگر، شايد و الله العالم نظر آن سائل از سؤال دم طاهر بود كه متعارف هم هست، چون كه گوشت را آنها ديگر خيلى آب و اينها كه نمى‏كشند خون متخلف دارد گوشت، اين گوشت را كه همين جور قصابى كرده بودند شسته بودند ربما همين جور مى‏اندازند در ديگ هاى بزرگ، شتر را مى‏اندازند همين جور، اين وقتى كه انداختند اين خون از آن خارج شد یعنی دم متخلف، اين را مى‏فرمايد چون كه مرق كثير است مستهلك مى‏شود آن عيبى ندارد، خوردنش عيبى ندارد، او مال او است بايد به آن معنا حمل بشود، والاّ خود روايت قرينه داخليه دارد مضافا بر ضعف السند كه نار مطهر از نجاست دمى نمى‏شود حتى در چيزى كه هست مثل المرَق، چون كه خميرى كه آرد ريختند آب ريختند او با مرق كارى ندارد آتش بعد نان مى‏پزد ديگر، آتش اگر تأكله النجاسة بوده باشد نجاست را از بين مى‏برد، اينجا سؤال مى‏كند، مى‏گويد بر اين كه قلت: خوب اين نان‏ها نجس شد ديگر نان‏ها نجس شد، ابيعه من اليهودى و النصرانى و ابين لهم، به يهودى و نصرانى بفروشم و بيان كنم كه اين در شريعت ما نجس است خودتان مى‏دانيد، مى‏توانم بفروشم؟ قال نعم، فانهم يستحلون شربه، بله اين شرب و اكلش را اينها جايز مى‏دانند می توانی بفروشی، حتى مرق را هم مى‏شود فروخت، و هكذا فرض بفرماييد اين نان را هم مى‏شود، شرب در مرق مى‏شود اكل در مرق مى‏شود.

ديدگاه مرحوم شيخ الطائفة قدس سره

بعضى‏ها از شيخ [5]در موضعى از خلاف نقل کرده اند شيخ الطايفه قدس الله نفسه الشريف گفته اند ايشان در عجين هم ملتزم شده است كه عجین نجس را هم آتش پاك مى‏كند و خوردنش عيبى ندارد به روايت بعدى كه متعرض خواهيم شد، بله گفته‏اند، ولكن در روايت است كه بفروشد به اهل ذمه چونكه آنها مستحل هستند، به آنهايى كه مستحل هستند حلال مى‏دانند، علامه و غير علامه اشكال كرده‏اند كه چه جور بفروشد اين نجس است، نجس را نمى‏شود فروخت، ثمنش سحت است نمى‏شود اين را، این باطل است، بعضى‏ها جواب گفته‏اند بر اين كه نه اين كفار مالشان احترام ندارد، بیع و حيله است كه مال آن‏ها را گير بياوريم.

ملاحظه بر ديدگاه شيخ الطائفة قدس سره

عرض مى‏كنم اولا اين فرد، اين كه مى‏فروشد به كفار به مستحل، اين كافر حربى نيست آنى كه در بین مسلمين بود، که این گوشت را بردارید ببرید، آنجا مثلا كافر حربى باشند آنجور نيست، اهل ذمه نبودند كه به اهل ذمه بفروش، اصل جواب از اين اشكال اين است كه نجاست نه در مرق و در نان او را از ماليت نمى‏اندازد، بدان جهت اگر اين آبگوشت را بدهد كه نجس است. بگويد كه اين آبگوشت را مى‏فروشم گوشتش را مى‏فروشم نجاستش را اعلام كند، بگويد ولكن نجس است بالغين نخورند، كسى بخورد اينها را به حيوانات بدهد به گربه بدهد يا به بچه‏هاى نابالغ بدهد، سابقا گذشت عيبى ندارد، ماليت دارد منتهى ماليتش كم است، منتهى اين براى بچه يا براى گربه و اينها ديگر نمى‏آيد اين مرق نجس را بخرد يا نان نجس را ربما، آن زمان ها، اين زمان مى‏خرند، چون كه به طيور به مرغ‏ها، طعام اينها است نان نجس مى‏كوبند مى‏دهند ديگر، اين نان خشك‏ها را كه جمع مى‏كنند چه كار مى‏كنند؟ مگر ماليت ندارد؟ نان نجس هم بوده باشد ماليت دارد، طعام حيوانات است، منتهى ماليتش كم است، مثل ماليت آن نان طاهر نمى‏شود، فقط موقع فرختن انسان بگويد نجس است، عيبى ندارد.

منتهى چون كه داعى براى مسلمان به شراء پيدا نمى‏شود براى اينها، اهل ذمه را فرموده است، كه آن اهل ذمه‏اى كه هست آنها مى‏خرند چون كه آنها نجس باشد می گویند مى‏خوريم ما شما هى نجس بگوييد، آن عيبى ندارد، ماليت دارد فروخته او برده است، مثل بيع العنبى مِمّن يعلم انه يصنع خمرا مى‏شود، اگر كفار مكلف بشوند، اگر مكلف هم نشوند كه نيستند كما ذكرنا در بحث‏هاى سابقى، مكلف هم نشوند مثل حيوانات مى‏شوند، اشكالى ندارد، مثل كلب مى‏شوند كه در روايت ذكر شده‏ است، بدان جهت در اين روايت على تقدير الاغماض عن ضعف السند اين در جواز البيع دلالتى نيست كه اين پاك شده است، كما اين كه در اين روايت اولى الدم تأكله النار چونكه ذيل دارد و فرق گذاشته است ما بين الخمر و النبيذ اين معلوم مى‏شود كه دم طاهر را مى‏گويند، والاّ دم نجس كما فى الذيل او با خمر و نبيذ فرقى ندارد، این یک روایت.

بعد مى‏ماند روايت ديگرى كه به او هم تمسك كرده‏اند، آن روايت، روايتى است صاحب وسائل در باب يازده از ابواب اسئار[6] ذكر كرده است:

محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن على ابن محبوب، شيخ طوسى از كتاب على ابن محمد محبوب نقل مى‏كند كه سندش به آن كتاب صحيح است عن محمد ابن الحسين الخطاب او هم از محمد ابن حسين خطاب اشعرى رضوان الله عليه كه از اجلّاء است، چقدر رواياتى دارد اين بزرگوار، عن ابن ابى عمير عن بعض اصحابنا، كانّ ابن ابى عمير مى‏گويد و ما احسبه، آن بعضى اصحابنا مرسل شد و من او را حساب نمى‏كنم الاّ حفص ابن البخترى، يعنى يقينا حفص ابن بخترى بود. خود اين روايت از ارسال خارج مى‏شود، و ما احسبه ظاهرش اين است كه خود ابن ابى عمير مى‏گويد، آنى كه يادم است حفص ابن بخترى بود. «قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي‌‌الْعَجِينِ- يُعْجَنُ مِنَ الْمَاءِ النَّجِسِ ، خمير خمیر مى‏شود از ماء نجس، «كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ»؟ او را چه كار بكنيم؟ «قَالَ يُبَاعُ مِمَّنْ يَسْتَحِلُّ أَكْلَ الْمَيْتَةِ». جوابش واضح شد که ماليت دارد می فروشد. نمى‏گويد كه پاك شده است. جوابش از آن حرف ظاهر شد، مضافا بر اين كه اين روايت معارض هم دارد، ولو آن معارضش مرسله است.

يك روايت ديگرى هم به او استدلال شده است، آن روايت را هم بگويم و التماس دعا بكنم، روايت، روايت هفدهمى[7] است در باب چهارده از ابواب ماء المطلق، دارد بر اين كه:

روايت جد عبدالله بن زبير

و باسناد الشيخ عن محمد ابن على ابن محبوب همان محمد ابن على ابن محبوب رضوان الله عليه عن موسى ابن عمر عن احمد ابن حسن الميثمى عن احمد ابن محمد ابن عبد الله ابن زبير عن جده قال سألته ابا عبد الله عليه السلام، در سند محمد ابن عبد الله ابن زبير عن جده است آن وقت ديگر خراب شد سند، احمد ابن حسن ميثمى هم توثيق ندارد، اگر او تمام بشود اينها تمام نيستند. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبِئْرِ- يَقَعُ فِيهَا الْفَأْرَةُ أَوْ غَيْرُهَا مِنَ الدَّوَابِّ فَتَمُوتُ- فَيُعْجَنُ مِنْ مَائِهَا أَ يُؤْكَلُ ذَلِكَ الْخُبْزُ» از مائش خمير درست مى‏كنند. «قَالَ إِذَا أَصَابَتْهُ النَّارُ فَلَا بَأْسَ بِأَكْلِهِ»، آن خبز را مى‏شود خورد؟ پخته شد بخوريد التماس دعا، خوب اين روايت معلوم شد كه آب چاه كه نجس نمى‏شود، اين مبتنى است بر نجاست ماء البئر كه ماء البئر نجس شد، فقط نزح مى‏خواهد كه مستحب است، نزح نكنى اشمئزاز دارد، امام مى‏خواهد كان اگر از ايشان صادر شده باشد آن اشمئزاز به ترك النزح را از بين بردارد كه آتش اصابت كرده است آب را از بين برده است خوردن عيبى ندارد، التماس دعا.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص132-133.

[2] ذكر بعضهم للعمل بالاستصحاب شروطا كبقاء الموضوع و عدم المعارض و وجوب الفحص و التحقيق رجوع الكل إلى شروط جريان الاستصحاب و توضيح ذلك أنك قد عرفت أن الاستصحاب عبارة عن إبقاء ما شك في بقائه و هذا لا يتحقق إلا مع الشك في بقاء القضية المحققة في السابق بعينها في الزمان اللاحق و الشك على هذا الوجه لا يتحقق إلا بأمور.الأول بقاء الموضوع في الزمان اللاحق و المراد به معروض المستصحب‏. فإذا أريد استصحاب قيام زيد أو وجوده فلا بد من تحقق زيد في الزمان اللاحق على النحو الذي كان معروضا في السابق سواء كان تحققه في السابق بتقرره ذهنا أو بوجوده خارجا فزيد معروض للقيام في السابق بوصف وجوده الخارجي و للوجود بوصف تقرره ذهنا لا وجوده الخارجي؛ ؛ شيخ مرتضی انصاری، فرائد الاصول (قم دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چ5، ت1416ق) ج2، ص690.

[3] محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص396.

[4] وَ [ محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ  ( محمد بن احمد يحيی)عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ- قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ- قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ- قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ قُلْتُ أَبِيعُهُ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ أُبَيِّنُ لَهُمْ- قَالَ نَعَمْ فَإِنَّهُمْ يَسْتَحِلُّونَ شُرْبَهُ قُلْتُ- وَ الْفُقَّاعُ هُوَ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ فَقَالَ أَكْرَهُ أَنْ آكُلَهُ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ طَعَامِي؛ شيخ حر عاملی ، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص470.

[5] إذا عجن بالماء النجس و خبز ذلك العجين لم يطهر‌ما لم تحلّه النار، و هو أحد قولي الشيخ رحمه اللّه.و قال: بل يباع ذلك الخبز على مستحل الميتة، أو يدفن، أو يطرح في الماء للسمك.و في النهاية انّه يطهر لأنّ النار قد طهرته.و في موضع آخر منها أنّه لا يطهر؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص252؛ و ر. ک: محمد بن الحسن طوسی، الاستبصار، ( تهران، دار الکتب الاسلامیة، چ1، 1390ق)ج1، ص29.

[6] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا وَ مَا أَحْسَبُهُ إِلَّا (عَنْ) حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي‌‌الْعَجِينِ- يُعْجَنُ مِنَ الْمَاءِ النَّجِسِ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ يُبَاعُ مِمَّنْ يَسْتَحِلُّ أَكْلَ الْمَيْتَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص242-243.

[7] وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ  (محمد بن علی بن محبوب)عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبِئْرِ- يَقَعُ فِيهَا الْفَأْرَةُ أَوْ غَيْرُهَا مِنَ الدَّوَابِّ فَتَمُوتُ- فَيُعْجَنُ مِنْ مَائِهَا أَ يُؤْكَلُ ذَلِكَ الْخُبْزُ- قَالَ إِذَا أَصَابَتْهُ النَّارُ فَلَا بَأْسَ بِأَكْلِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص175.