درس سیصد و نود و یکم

« الخامس : الانقلاب‌كالخمر ينقلب خلاً فإنـَّه يطهر ، سواء كان بنفسه أو بعلاج كإلقاء شي‌ءٍ من الخلِّ أو الملح فيه ، سواء استهلك أو بقي على حاله ، ويشترط في طهارة الخمر بالانقلاب عدم وصول نجاسة خارجية إليه ، فلو وقع فيه حال كونه خمرا‌ً ‌شي‌ء من البول أو غيره أو لاقى نجساً لم يطهر بالانقلاب ».[1]

ادامه بحث گذشته

رواياتى كه دلالت مى‏كرد اگر خمر را به معالجه خل كردند حلال مي شود، و آنى كه دلالت مى‏كرد اگر خمر خل شد ولو بنفسه حلال مي شود، اين روايات را خوانديم. كلام در رواياتى بود كه آن روايات دلالت مى‏كرد يعنى ظهور داشت كه اگر بالمعالجه خمر خل بشود لا يفيد الحلية او حلال نمي شود قهرا طهارتش را هم نمى‏توانيم كشف بكنيم، اين سه تا روايت بود، دو تاى از اين روايات دلالتشان به اين معنى فى نفسها جاى اشكال نيست كه ظهور در اين معنى دارند، يكى از اينها صحيحه ابى بصير بود كه روايت هفتمى بود در باب 31 [2]از ابواب اشربه محرمه:

و باسناد الشيخ عن الحسين ابن سعيد عن محمد ابن ابى عمير عن حسين الاحمسى عن محمد ابن مسلم و ابى بصير، يك سندش اين است، يك سندش هم و على عن ابى بصير، محمد ابن ابى عمر عن على عن ابى بصير كه سند دوم است. قال «سُئِلَ عَنِ الْخَمْرِ» امام صادق عليه السلام سؤال از خمر شد که «يُجْعَلُ فِيهَا الْخَلُّ» ، در او سركه مى‏ريزند كه مبدل به سركه بشود. «فَقَالَ لَا- إِلَّا‌‌مَا جَاءَ مِنْ قِبَلِ نَفْسِهِ»، آن سركه‏اى كه خمر به او مبدل شد بدون معالجه او حلال مي شود. لا معنايش اين است كه اين فايده ندارد، علاج فايده‏اى ندارد، بايد خود خمر سركه بشود بنفسه. اين اطلاق جواب دو صورت را منع مى‏كند. درست توجه كنيد:

يك صورت از علاج اين است كه چيزى را توى خمر مى‏ريزند تا سركه بشود. اين يك قسم از علاج است.

 يك قسم از علاج اين است كه توى خمر چيزى نمى‏ريزند، ولكن خمر را در ظرف مخصوصى و در جاى مخصوصى و به حرارت خاصه قرار مى‏دهند که مبدل به خل مي شود، كه توى خمر چيزى نمى‏ريزند. اطلاق اين جواب اين دومى را هم منع مى‏كند، ولو سؤال از اولى است. سؤال از علاجى است كه توى خمر خل ريخته مي شود، الا انه در جواب كه دارد الا ما جاء من قبل نفسه، يعنى من قبل نفسه بايد انقلاب بيايد، و الا انقلاب مع العلاج او فايده‏اى ندارد، اين روايت هر دو قسم علاج را ظاهرش نفی مى‏كند.

 و اما روايت ديگر كه موثقه ابى بصير است و روايت چهارمى است، او فقط يك قسم از علاج را نفى مى‏كند كه می گوید اين فايده ندارد، مفهومش اين است كه آن علاج ديگر فايده دارد كه تويش[3] چيزى نريزند:

و بالاسناد عن عبد الله ابن بكير عن ابى بصير، اسناد يعنى عدة من اصحابنا عن احمد ابن محمد ابن عيسى عن حسين ابن سعيد عن فضالة ابن ايوب عن عبد الله ابن بكير، بالاسناد يعنى بالاسناد السابق، عن ابى بصير قال: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخَمْرِ تُجْعَلُ خَلًّا» خل قرار داده مي شود، اين هر دو قسم را مى‏گيرد. «قَالَ لَا بَأْسَ إِذَا لَمْ يُجْعَلْ فِيهَا مَا يَغْلِبُهَا ما يغلبها»، اگر توى خمر چيزى نگذارند كه غلبه بر خمر كند و خمر را برگرداند از خمريتش عيبى ندارد، يعنى آن علاج ديگر كه تويش چيزى نمى‏گذارند مانعى ندارد.

 بدان جهت در ما نحن فيه اين مفهوم اين كه عبارت از اين است كه الا تويش چيزى نگذارند در علاج عيبى ندارد اين آن صحيحه اول را که خواندیم تقييد مى‏كرد، صحيحه را تقييد مى‏كرد كه الا ما جاء من قبل نفسه الا ان لا يجعل فيها شيئ، من قبل نفسه هم نباشد هم چيزى تويش‏ نگذارند عيبى ندارد، اطلاق او را تقييد مى‏كرد.

 ولكن در ما نحن فيه كه هست روايت سومى بود، روايت سومى[4] را ديروز گفتيم كه او دلالتى ندارد بر اينكه اين تخليل و خمر را خل كردن به علاج اصلا فايده‏اى ندارد، نه مطلقا و نه آنجايى كه تويش چيزى بگذارند، هيچكدام را هيچ دلالتى ندارد، براى اينكه در آن روايت اين بود كه «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخَمْرِ- يُصْنَعُ فِيهَا الشَّيْ‌ءُ حَتَّى تَحْمُضَ» حتى اينكه سركه بشود. «قَالَ إِنْ كَانَ الَّذِي صُنِعَ فِيهَا» اگر آن چيزى كه توى خمر كرده است. «هُوَ الْغَالِبَ عَلَى مَا صُنِعَ فَلَا بَأْسَ بِهِ» غالب بر اين صُنع است يعنى غالبا خمر را كه خل مى‏كنند اين كار را مى‏كنند، كه بنحوى هم كه ما كرديم يقينا يا اطمينانا اين خل شده است. اگر اين جور بشود فلا بأس مي شود خورد، و اما اگر غالبى نباشد اين معنى كه غالبا خمر را اينجور خل مى‏كنند. اين كار را كرده و معلوم هم نيست درست خل شده است، او استصحاب خمريت دارد نمي شود خورد. اين گفتيم مفادش اين است و اين اصلا ربطى به اينكه تخليل به علاج جايز نيست ندارد، بلكه ظاهرش اين است كه علاج عيبى ندارد.

سؤال...؟ عرض مى‏كنم غلبه بر خمر بود، چرا به خصوصيات عبارت توجه تام و كمال نمى‏فرماييد. در آن موثقه‏اى كه خواندم اينجور بود كه قال لا بأس اذا لم يجعل فيها ما يغلبها، ضمير بر مى‏گردد به خمر، آنى كه غلبه بر خمر بكند، يعنى چيزى تويش بريزند كه خمريت را بشكند او فايده ندارد، يعنى علاج جايز نيست، يغلبها يعنى بر خمر غلبه بكند خمريت را بشكند اين فايده ندارد. اين روايت غلبه را بر صنعت ذكر كرده، عن الخمر يصنع فيها؟ ان كان الذى صنع فيها، آن عملى كه در خمر كرده است هو الغالب على ما صُنع. صُنع بخوانيد شما، يعنى غالب بر صنعت است مصنوع است يعنى غالبا اين كار را مى‏كنند، فيه ندارد عزيز من، عرض مى‏كنم هو الغالب على ما صُنع آنى كه كرده است، عرض مى‏كنم بر اينكه اين روايت را ايشان از كافى نقل مى‏كند، گوش بكنيد. مى‏خواهيم همانها را بفهميم. صاحب وسائل به كافى سند دارد نقلش معتبر است. اگر در نسخه كافى كه مطبوع در يد ماست يك جورى شد ولكن ديگران از كافى جور ديگر نقل كردند مثل صاحب وسائل، آن اعتبار ندارد. اين اعتبار دارد، چونكه صاحب وسائل سند دارد به آن كافى، و لكن كافى كه فعلا در يد ماست ما سند نداريم، بدان جهت در موارد اختلافِ نسخ او به درد نمى‏خورد، بايد نقل كنند از صاحب الكافى مثل الشيخ يا مثل صاحب الوسائل يا كسى كه سند دارد به كافى، وقتى كه او نقل كرد و نقلش غير از آنى شد كه در مطبوع است او متَّبع است.

 سؤال...؟ مثل اين كه يك چيزى شما شنيده‏ايد، ما هم قبول داريم كه کافی احتياج به سند ندارد كه اين روايت كافى است. متواتر است كه اين به روايت كافى است، ولكن اين در اصل الرواية است. اما خصوصيت روايت كه واو داشت يا نداشت، لا داشت يا بدون لا بود كه پُر است كافى از اينها، تهذيب هم پُر است، كه اين اسم اين را مى‏گويند اختلاف النسخ، نه اینکه در كافى شك داريم، بلکه نسخ كافى مختلف است. آنى كه طبع شده است جورى است و آنى كه نقل شده است جور ديگر است، آنى كه نقل شده است بايد او را أخذ بكنيم، انشاء الله تمام اين بحث در باب تعارض الخبرين است، آنجا است كه در باب اختلاف النسخ آنى كه سند دارد به نسخه به قول او أخذ مى‏شود، فاحفظوا ذلک منا، على هذا ظاهر اين روايتى كه هست على ما هو الغالب على ما صنع، صَنعَ بوده باشد معنايش اين است كه غالبا اين كار را مى‏كنند، اين موافق با ما است، بله اگر نسخه فيه ثابت بشود و معارض نداشته باشد چون كه صاحب وسائل بدون فيه نقل كرده است اينجور بوده باشد بله آن همين جور است كه غالب به خمر مى‏شود.

و كيفما كان معارض اين روايات است. شما ديديد اين روايات غاية الامر اين است يكى دلالت مى‏كند بر اين كه علاج فيه فايده‏اى ندارد. دلالتش ظهورى است، آن ديگرى هم دلالت دارد كه مطلق العلاج فايده‏اى ندارد. خوب اگر ما روايتى پيدا كرديم كه صريح بود در اینکه علاج فيه عيبى ندارد محل است، لا ظهور دارد ديگر نص که نيست در تحريم، اين كه فرمود لا الاّ ما جاء من قبل نفسه، لا، لاء ناهيه است كه احتمال كراهت را هم دارد. در مقام نهى به معنا كراهت بوده باشد. اگر نهيى در خطابى وارد شد از عملى یا از فعلى، و در خطاب آخرى كه هست تصريح به جوازش شد كه لا بأس نتيجه‏اش حمل به كراهت است. بله خمر را اينجور خل كردن و اينجور خمر را خوردن كه بالعلاج شده است اين مكروه است، اولى اين است كه آن خمرى كه بلا علاج من قِبَلِ نفسه خل شده است انسان او را بخورد اگر مى‏خواهد خل بخورد، آن كدام روايت است؟ آن صحيحه عبد العزيز مهتدى است، مهتدى الاشعرى قدس الله نفسه السره، بعضى‏ها تعبير از اين به روايت كرده‏اند ديگر نمى‏دانم چرا كرده‏اند، اين شخص از اعاظم و از اجلّاء است، روايت هشتمى[5] است:

صحيحه ابی العزير مهتدی

و باسناد الشيخ عن محمد ابن احمد ابن يحيى عن محمد ابن عيسى ابن عبيد، عن محمد ابن عيسى ابن عبيد كه سابقا بحث كرديم مفصلا درباره‏اش و اين شخص ثقه و جليل است، همان محمد ابن عيسى ابن عبيد است كه از يونس ابن عبد الرحمن نقل می کند، عن عبد العزيز المهتدى الاشعرى قَالَ: «كَتَبْتُ إِلَى الرِّضَا ع جُعِلْتُ فِدَاكَ- الْعَصِيرُ يَصِيرُ خَمْراً» عصیر خمر مى‏شود، عصير عنبى يا غير عنبى، «فَيُصَبُّ عَلَيْهِ الْخَلُّ وَ شَيْ‌ءٌ يُغَيِّرُهُ» در آن خمر خل ريخته مى‏شود، معالجه فيه است يا شيئى كه يغيره او را تغيير بدهد «حَتَّى يَصِيرَ خَلًّا» خل بشود، فرمود: «قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ» در آن چيزى خل مى‏ريزند يا شيئى مى‏گذارند كه تغيير بدهد. اين شى‏ء را مى‏گذارند شامل مى‏شود آن شيئى را كه مستهلك بشود در خمر، مثل ملحى كه مستهلك مى‏شود در خمر، يا مثل تكه آهنى كه مستهلك نمى‏شود.

سخن شهيد ثانی ره در مسالک

 اين كه شهيد ثانى در مسالك[6] در باب اطعمه و اشربه محرمه آن وقتى كه متعرض شده است به جواز خلى كه خمر به او منقلب شده است آنجا گفته است در آن باب، گفته است بر اين كه ما روايتى كه من حيث السند معتبر بوده باشد و سندش تام بوده باشد و دلالت بكند بر اين كه خمر را به جسم مى‏شود تخليل كرد روايت خاصه نداريم، اين يك ادعايش، يك روايت خاصه‏اى داشته باشيم كه دلالت كند خمر را به جسم مى‏شود تخليل كرد اينجور روايتى نداريم، آنى كه دلالت بر اين معنا مى‏كند عموم و مفهوم است كه سندش هم تام نيست، و انما يدل عليه العموم و المفهوم مع قطع النظر عن الاسناد، يعنى اگر قطع نظر از سند بكنيم آن وقت دلالت دارد، اين تكه اول فرمايششان اينكه به اجسام مى‏شود تخليل كرد روايت خاصه نداريم اين حرفش درست است روايت خاصه نداريم، چون كه صحيحه عبد العزيز مهتدى بالاطلاق اين جسم را مى‏گيرد. بالاطلاق شى‏ء يصب عليه الخل و شى‏ء يغيّره، شى‏ء يغيّره يك وقت مستهلك مى‏شود يك وقت لا يستهلك، بالاطلاق شيئى را و جسمى را كه لا يستهلك مى‏گيرد. درست است روايت خاصه نداريم.

ملاحظه مرحوم حکيم بر کلام شهيد ثانی ره

ولكن اينى كه مرحوم حکيم در مستمسك[7] فرموده است كانّ اين حرف شهید ثانی درست نيست نه اين تكه‏اش درست است، روايت خاصه نداريم كه جسم را بگيرد، الاّ انّه، اين تكه ديگرش كه و انما يدل عليه العموم و المفهوم مع قطع النظر عن الاسناد اين درست نيست، چون كه اين روايت با نظر الى الاسناد صحيح است بلا كلام حتى پيش خود شهيد ثانى صاحب المسالك صحيح است، مع ذلك اطلاق هم دارد و تمام است، بيشتر از اين نمى‏خواهيم، مضافا بر اين كه اگر جسمى مستهلك در خمر بشود بناءً على ما ذكرنا سابقا، جسمى مستهلك در خمر بشود او محلل بوده باشد با وجودى كه آن جسم را كه مى‏ريزيد به خمر قبل از اين كه مستهلك در خمر بشود نجس مى‏شود ديگر، نمك نجس مى‏شود ديگر قبل از اين كه مستهلك بشود، به مجرد الاصابة نجس مى‏شود بعد مستهلك مى‏شود، اگر اين شيئى كه مستهلك مى‏شود چون كه استهلاك بناءً على ما ذكرنا انعدام موضوع نيست، گذشت، آن جسم نجس در خمر هست و خمر وقتى كه خل شد پاك و حلال است، اين را وقتى كه كسى ملتزم شد در جسم هم همين جور است كه مستهلك نمى‏شود مثل تكه آهن، آن هم مثل آن ملح نجس است در خمر است، خمر وقتى كه خل شد پاك مى‏شود مثل اناء الخمر، هيچ فرقى ندارد، بدان جهت هيچ بُعدى نيست و فرقى هم نيست، اطلاق هم شامل مى‏شود، پس اصل الحكم لا اشكال فيه که اذا انقلب الخمر خلا سواء كان الانقلاب بنفسه او بعلاج سواء استهلك العلاج فى الخمر ام لم يستهلك او طاهر مى‏شود و حلال مى‏شود، اصل الحكم اشكالى ندارد.

حکم انقلاب خمر به چيز غير از خلّ

 انما الكلام در دو جهت است كه دو جهت محل كلام است: يكى را صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف متعرض شده است. يكى را كانّ لم يتعرض، مى‏گوييم كانّ لم يتعرض اين خصوصيت در ذهنتان باشد.

آن امرى كه ايشان متعرض او نشده است، آن اين است كه آيا اين انقلابى كه خمر اگر به خل شد، پاك مى‏شود و حلال مى‏شود حليت مختص به اين انقلاب الى الخل است كه خمر بايد خل بشود آن وقت حلال مى‏شود، يا اين كه خمر اگر منقلب شد يك آب گنديده‏اى شد مبدل شد به آب مُرّى آب تلخى، چون كه خمر اولش آب است دیگر، آب را مى‏ريزند در خرما يا مثلا در كشمش و امثال ذلك خمر مى‏شود. بعد اين خمر ماند ماند به علاج او به غير علاج شد آب تلخ، انقلب از خمريتى كه هست لا الى الخل بلكه به آن آب تلخ، اين توجه كرديد مطهر هست يا مطهر خصوص انقلاب الى الخمر است؟

مى‏شود به مشهور نسبت داد كه آنها كانّ مى‏گويند بر اين كه ظاهر كلماتشان اين است كه خل بشود، قطع نظر از از حرفى كه در اخير خواهيم گفت، بله اينجور نسبت داده‏اند به مشهور، بر اين كه مشهور ملتزم مى‏شوند كه اين فايده ندارد، چرا؟ چونكه گفتيم انقلاب مطهريتش خلاف القاعده است، فيقتصر بمقدار دلالة الدليل، و گفته‏اند كه در مورد روايات و مفروض در روايات انقلاب الخمر الى الخل است، و اما اگر خمر منقلب شد به شى‏ء آخرى او خارج از مدلول روايات است، اينجور گفته‏اند وجهش هم اين است كه انصراف اخبار به اين است، و مفروض در اخبار اين است.

 عرض مى‏كنم بر اين كه اين حرف درست نيست، سوالى كه در اخبار فرض شده است، آن سؤال همين جور است، فرض شده است در صيرورة الخمر خلاً، آن سؤال اين است، و اما جواب در بعضى رواياتى كه هست آن جواب عام است، امام عليه السلام يك كبرايى در جواب فرموده است كه آن كبرى هم به صيرورته خلاً منطبق مى‏شود هم به صیرورته ماءا مُرا به او منطبق مى‏شود، آن دو تا روايت است، يكى از اين روايات موثقه عبيد ابن زراره است روايت پنجمى[8] است:

 و باسناد الشيخ عن الحسين ابن سعيد عن صفوان عن ابن بكير عن عبيد ابن زراره عن ابى عبد الله عليه السلام انّه قال فى الرجل اذا باع عصیرا فحبسه السلطان حتی صار خمرا فجعل صاحبه خلا، فقال اذا تحول عن اسم الخمر فلا بأس به، خمر وقتى كه از اسم خمريت جدا شد ديگر بأسی نيست پاك مى‏شود، اين جدا شدن به اين مى‏شود كه خمر بشود يا فرض بفرماييد بر اين كه خل بشود يا آب مُر بشود، يكى اين روايت.

صحيحه علی بن جعفر(ع)

 روايت دومى[9] هم اين است كه صحيحه عبد الله ابن جعفر است. «سَأَلْتُهُ عَنِ الْخَمْرِ يَكُونُ أَوَّلُهُ خَمْراً- ثُمَّ يَصِيرُ خَلًّا - قَالَ إِذَا ذَهَبَ سُكْرُهُ فَلَا بَأْسَ» وقتى كه خمريتش مسكريتش رفت فلا بأس، ديگر خل بشود يا نشود.

اطلاق اين دو تا جواب، وقتى كه جواب مطلق شد به اطلاق جواب تمسك مى‏كنيم، به اطلاق جواب تمسك مى‏شود.

الاّ انّه گفته شده است كه ما به اين اطلاق جواب در اين دو روايت نمى‏توانيم أخذ كنيم، چرا؟ چون كه اين عمل به اين اطلاق‏ها يك محذورى دارد، محذورش عبارت از اين است كه فرض كنيد يك كاسه بزرگى است ته آن يك خرده خمر است، انسان آمد آن را لبريز به آب كرد كه ديگر مسكريتش رفت يا خمرى را در آبى ريخت كه خمر نيم استكان در حب را ريخت، يا در سركه ريخت، وقتى كه نيم استكان خمر را در چيزى كه هست حُب سركه ريخت، ديگر مسكريتش مى‏رود، مسكريتش مى‏رود ديگر خمر نمى‏شود، خمر باقى نيست مستهلك شده است، لازمه اين فرمايش اين است بر اينكه وقتى که مسكريتش رفت، -ديگر اين آب كه مسكر نمى‏شود- بايد حلال بشود، بايد اينها را ملتزم بشويم يا خمر را فرض كنيد با يك چيزى قاطى كرد يك شى‏ء ثالثى درست كرد كه ديگر اسم خمر گفته نمى‏شود، حَب سينه گفته مى‏شود مثلا، حَب مثلا نشاط گفته مى‏شود، ديگر خمر گفته نمى‏شود، آن بايد حلال بوده باشد، چون كه این نمى‏شود، اذا تحول عن اسم الخمر يا اذا ذهب سكره موارد استهلاك و موارد انتزاج را چون كه نمى‏شود ملتزم شد پس عموم و اطلاق جواب در اين روايات ممكن الأخذ نيست، مرحوم حكيم اينجور فرموده است.

ولكن اين حرف، حرف درستى نيست، چرا؟ والوجه فى ذلك اين است، اولا ما گفتيم وقتى كه خمر را انسان در آب ريخت، يك ليوان خمر را در يك حُب آب ريخت سابقا در بحث استهلاك گفتيم كه به نظر عرف هم آن يك ليوان خمر معدوم نشده است، بپرسى كه بچه كه بول کرد در اين آب آن بول كجا رفت؟ مى‏گويد در اين آب است، خمر موجود است آن خمر فعلا موجود است، مجموع خمر نيست، مجموع اين آب خمر نيست، والاّ خمر هم هست در آن، بپرسى از اين، در اين آب يك ليوان خمر هست فعلا، مى‏گويد بله هست ولكن ديده نمى‏شود چون كه پخش در آب شده است اجزائش، عرف اين را مى‏گويد، بدان جهت در ما نحن فيه اسم خمر از آن يك ليوان نرفته است، اذا تحول عن اسم الخمر يعنى آن يك ليوان از اسم خمر تحول پيدا كند كه آن انقلاب است، استهلاك اين را نمى‏گيرد، و هكذا صورت امتزاج كه آن حَب است بله مى‏گويند اين خمر است و چيز ديگر خمير كرده‏اند حَب درست كرده‏اند، به مجموع خمر اطلاق نمى‏شود، و اما اين اجزاء خمر در آن هست بله خمير كرده‏اند با خمر اين را، هست، بله خشك كرده‏اند دیگر، مسكرى كه مايع بالاصالة بشود بعد منجمد بشود كه اين از خمريت خارج نمى‏شود از نجاست هم خارج نمى‏شود، چون كه باز خمر خشكيده است، بدان جهت مسكر بالاصالة بايد مايع بوده باشد، فعلا لازم نيست ماهيت فعليه، خمر خشك است با چيز ديگر، اولا اين اطلاق دليل موارد استهلاك امتزاج را اصلا نمى‏گيرد، اين از اول اطلاق شامل آنها نيست تا بگوييم كه آنها ممكن الأخذ نيست، و اما مواردى را كه تحول الخمر و آب مُر شد مى‏گيرد اذا تحول اسم الخمر، اينها را مى‏گيرد أخذ مى‏كنیم.

 خوب اگر كسى دو پايش را در يك كفش كرد گفت نه موارد استهلاك و امتزاج هم آنجا خمر نيست خمر ديگر باقى نيست، مى‏گوييم خيلى خوب اطلاق اين ادله آنجا را مى‏گيرد، ما امخصص داريم، مخصص چيست؟ مخصص رواياتى است كه وارد شده است كه خمر اگر در مرقى افتاد در آب افتاد، آن مرق ريخته مى‏شود و آن آب خورده نمى‏شود، و هكذا نظاير اينها، خوب اينها موارد استهلاك است که منصوص است دیگر، صورت امتزاج هم همين جور است، فرقى ندارد، اين موارد امتزاج و استهلاك را به واسطه نص از اين اطلاق رفع ید مى‏كنيم خارج مى‏كنيم، خودش ضرورت دارد، احتياج به این چيزها ندارد، رواياتى كه در اناء الخمر وارد شده است با وجود اين كه خمر فعلا ندارد، فعلا در آن آب مى‏ريزيم وارد شده است بر اینکه كه نمى‏شود در آن آب ريخت يا چيز ديگر ريخت الاّ بعد غسله ثلاث مرات كه در بحث تطهير الاناء گذشت و آن غسل هم بايد يك جورى بشود كه بله اثر جرم خمر هم نداشته باشد، جرم را هم ببرد، از آنها استفاده شده است كه خمر اگر خشك هم بشود مستهلك در شيئى بشود شيئى به او بخورد نمى‏شود از او خورد، فضلا از اين كه در آن بريزيد مستهلك بشود يا ممتزج بشود، بدان جهت به آن روايت از اطلاق رفع ید مى‏كنيم، اما خمر ما برگشت آب تلخ شد، به چه چيز رفع ید از اطلاق بكنيم؟ آنجاعنوان مخصص داشت از اطلاق رفع ید مى‏كنيم به واسطه آن مخصص ها، اما اين صورت كه آب مُر شده است به چه چيز رفع ید بكنيم؟ بدان جهت بر اين كه، ظاهر اين است كه فرقى ندارد منقلب بشود به خل يا منقلب بشود به مايع آخرى مثل ماء المُر.

و مما ذكرنا ظهر که اين حكم مختص به خمر نيست، نه مختص به خمر است نه به صورت صیرورته خلا است، بلكه در فقّاع هم جارى است، بلكه اين حكم در فقاع كه آبجو همان كه لاحق به خمر است و نجس است و شربش حرام است در او هم جارى است، فقّاع هم اگر كارى كردند بالعلاج كه متعارف است كه برگشت و منقلب شد به مايع آخر كه ديگر آن خاصيتش رفت، آن خاصيت فقّاعى را ندارد، آن خاصیتى كه عند اهلش معروف است ندارد خاصيت رفت، مى‏گوييم پاك است حلال است خوردنش، چرا؟ براى اين كه اين معنا ثابت شد كه از احكام خمر اين است كه اگر منقلب به خلّ بشود عند بعضى، يا منقلب به اىّ شى‏ء بشود كما ذكرنا، منقلب بشود پاك مى‏شود، اگر مى‏گفتيم حكم مختص به خمر است كه خمر خل بشود در فقّاع نمى‏آمد، چون كه فقّاع خل نمى‏شود، فقّاع خل نمى‏شود كه آن حكم در اينجا جارى بشود، ولكن بعد از اين كه گفتيم حكم در خمر عام است، از احكام مترتبه بر خمر اين است كه اذا انقلب الى مايع آخر يصيرُ طاهرا و حلالا، شارع هم در روايات فرموده است الفقاع خمر، روايات معتبره كثيره كه فقّاع خمر است، مقتضاى حكومت اين است که آن آثارى كه خمر دارد بر فقّاع هم مترتب مى‏شود، يكى از آثار خمر اين است كه اذا انقلب اذا مايع آخر يسير طاهرا، اينجا هم فقاع اذا انقلب الى مايع آخر مى‏شود طاهر، بله اگر آن حكم مختص به صیرورته خلا بود اشكال داشت كه او قابل اجرا نيست در فقاع، و اما اذا گفتيم كه سركه خصوصتى ندارد، بلکه اىّ مايعى به او منقلب بشود پاك مى‏شود و حلال مى‏شود در فقّاع هم جارى مى‏شود، تنزيل اطلاق الفقاع خمر، يعنى تمام احكامى كه معروف است براى خمر، يكى از احكام معروفه هم اين است كه منقلب شد حلال مى‏شود پاك مى‏شود، اطلاق تنزيل است، جايش هم همين جا است اطلاق تنزيل.

عرض مى‏كنم بر اين كه ممكن است خود صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف عقيده‏اش همين بوده باشد كه اين حكم مختص به خمر نيست در فقّاع هم مى‏آيد، حكم مختص به سركه نيست در تبدل خمر به مطلق المايع مى‏آيد، چرا؟ چون كه وقتى كه عنوان را در عروه ذكر مى‏كند مى‏گويد الخامس من المطهرات الانقلاب، انقلاب را از مطهرات مى‏شمارد، بعد مى‏گويد كالخمر ينقلب خلاً، انقلاب خمر را الی الخل مثال مى‏گويد، من باب المثال است، والاّ اگر حكم مختص به انقلاب الخمر الى الخل بود مثل اسلام مى‏شد كه اسلام الكافر از مطهرات است، اينجور مى‏شد ديگر، انقلاب خمر الى الخل مطهر نجاست باشد مناسب اين بود كه بگويد كه الخامس انقلاب الخل خمرا، بايد اينجور بگويد، نه اين كه الانقلاب را مطلق بگويد بعد اين را بگويد كالخمر ينقلب خلا، اين را تمثيلا ذكر كند، اين معلوم مى‏شود كه اين انقلاب فرد ديگر هم لا محاله دارد، اين از باب المثال است، و من هنا گفتيم در كلمات فقهاء هم اين را ملاحظه كنيد اين خصوصيات را، نسبت به مشهور ندهيد كه مشهور فقط خمر را مى‏گويند خل بشود، كلماتش را نگاه كن ببين آنها كالخمر مى‏گويند يا الخمر مى‏گويند؟ ال اگر بود در مشهور همين جور است كه شما مى‏گوييد، مشهور ملتزم مى‏شوند به اختصاص و اما كالخمر باشد مثل عبارت عروه، كما ذكرنا كالخمر آن كار را نمى‏كند، اين امر واحد.

 سؤال...؟ گفتيم على خلاف القاعده است اختصار به مورد قيام الدليل مى‏شود، ايشان كه مى‏گويد كالخمر معنايش اين است كه دليل عموميت دارد مختص نیست، اينجور گفتم من، چيزى به من نسبت ندهيد، ايشان فقيه به حمل شايع صناعى است صاحب العروه قدس الله نفسه الشريف، لم يناقش فيه اثنان يا احد، اينجور شخص كه تعبير مى‏كند در عبارت، انقلاب كه مطهريتش على خلاف القاعده است بعد هم تصريح خواهد كرد، با وجود اين انقلاب را مطلق مى‏گويد مى‏گويد كالخمر يصير خلا معنايش اين مى‏شود دليلى كه قائم بر خلاف قاعده است در او عموميت است، منحصر به اين فرض نيست، اين يك مثال است، اين اينجور استفاده مى‏شود و ما هم گفته بوديم الان هم مى‏گوييم، اين جواب شما، اما گذشتيم.

اشتراط عدم نجاست اخری به خمر در تطهير به انقلاب

امر ثانى كه صاحب العروه فرموده است كه باقى مانده بود در مقام صاحب عروه متعرض شده است. عنوان کنم تأمل کنید. ايشان مى‏فرمايد آن وقتى خمر خل شد حلال مى‏شود كه در حال خمريتش. آن وقتى كه حال خمريتش است نجاست اخرايى به او اصابت نكرده باشد، يعنى غير نجاست خمرى نجاست اخرايى به او اصابت نكرده باشد، در حال خمريت ها، چون كه بعد از خل شدن اصابت كند كه او قطعا نجس مى‏شود و حرام است او جاى كلام نيست. اين كه گفتيم خل حلال مى‏شود و پاك مى‏شود اين شرطش اين است اين وقتى كه خمر بود در آن حال خمريت نجاست خارجيه به او اصابت نكند، بدان جهت مى‏گويد اگر در حال خمريت قطره ای از بول به او بيفتد يا شى‏ء نجسى به او ملاقات بكند، يك موش مرده بود او را بچه برداشت زد به اين خمر در آورد، كه نجاست خارجيه است، بعد اين هم خل شد از شانس آن موش اين بود كه اين را خل كرد، منقلب كرد خلا، اين پاك نمى‏شود، بايد نجاست خارجيه اصابت نكند، چرا؟ چرايش را تأمل بفرماييد و اشكال در چرا را تأمل بفرماييد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص133.

[2] وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حُسَيْنٍ الْأَحْمَسِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ أَبِي بَصِيرٍ وَ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْخَمْرِ يُجْعَلُ فِيهَا الْخَلُّ فَقَالَ لَا- إِلَّا‌‌مَا جَاءَ مِنْ قِبَلِ نَفْسِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص371.

[3] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخَمْرِ تُجْعَلُ خَلًّا- قَالَ لَا بَأْسَ إِذَا لَمْ يُجْعَلْ فِيهَا مَا يَغْلِبُهَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص371.

[4] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخَمْرِ- يُصْنَعُ فِيهَا الشَّيْ‌ءُ حَتَّى تَحْمُضَ- قَالَ إِنْ كَانَ الَّذِي صُنِعَ فِيهَا- هُوَ الْغَالِبَ عَلَى مَا صُنِعَ فَلَا بَأْسَ بِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص370.

[5]  وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ الْمُهْتَدِي قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى الرِّضَا ع جُعِلْتُ فِدَاكَ- الْعَصِيرُ يَصِيرُ خَمْراً- فَيُصَبُّ عَلَيْهِ الْخَلُّ وَ شَيْ‌ءٌ يُغَيِّرُهُ- حَتَّى يَصِيرَ خَلًّا قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص372.

[6] زين الدين بن علی عاملی( شهيد ثانی)، مسالک الافهام، (قم، مؤسسة المعارف الاسلامية، چ1، ت1413ق)، ج12، ص 104.

[7] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص98.

[8] وَ عَنْهُ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: فِي الرَّجُلِ إِذَا بَاعَ عَصِيراً- فَحَبَسَهُ السُّلْطَانُ حَتَّى صَارَ خَمْراً- فَجَعَلَهُ صَاحِبُهُ خَلًّا- فَقَالَ إِذَا تَحَوَّلَ عَنِ اسْمِ الْخَمْرِ فَلَا بَأْسَ بِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج251، ص31.7

[9] عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْخَمْرِ يَكُونُ أَوَّلُهُ خَمْراً- ثُمَّ يَصِيرُ خَلًّا - قَالَ إِذَا ذَهَبَ سُكْرُهُ فَلَا بَأْسَ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص372.