درس سیصد و نود و سوم

مطهرات

مسألة3: « بخار البول أو الماء المتنجِّس طاهر‌فلا بأس بما يتقاطر من سقف الحمَّام إلّا مع العلم بنجاسة السقف ».‌[1]

محکوم به طهارت بودن بخار بول

سيد يزدى قدس الله نفسه الشريف مى‏فرمايد: بخارى كه از بول متصاعد مى‏شود يا بول مبدل به آن بخار مى‏شود آن بخار محكوم به طهارت است، ولو بول نجس است و اين بخار بخار بول است الاّ انّه محكوم به طهارت است، و كذلك بخارى كه از ماء المتنجس تصاعد مى‏كند يا ماء المتنجس مبدل به آن بخار مى‏شود آن بخار پاك است. بر اين مترتب مى‏فرمايد بعد از اينكه اين بخار ماء متنجس فرض كنيد تصاعد پيدا كرد و بعد آن بخار مبدل به قطرات الماء شد كه در حمامات سابقى يا در فعلى هم بعضا همين جور است. حمام گرم است، آبى كه ريخته مى‏شود ولو آب متنجس بخار مي شود مى‏رود به سقف حمام، آنجا كه يك خرده مرتبه برودت رسيد دوباره آب مى‏شود. ديديد كه كسى پاك شده است از حمام مى‏رود بيرون، آن قطرات از سقف افتاد به سرش يا به بدنش، مى‏فرمايد اين قطراتى كه از سقف الحمام كه بخار ماء متنجس به او نشسته است و آن بخار متنجس در آن سقف مبدل به ماء قطرات شده است آنها لا بأس به آنها پاك هستند، الاّ مع نجاسة السقف، مگر اينكه سقف خودش نجس بوده باشد، مثل اينكه فرض كنيد گچى كه سقف حمام را با او سفيد كرده‏اند متنجس بود اين را مى‏دانيم، بله قطراتى كه از آن سقف متنجس مى‏افتد آنها نجس هستند، ولكن اين نجاست نجاست سابقى نيست، نجاست جديده‏اى است كه آن قطرات كه اجزاء ماء هستند آنها ملاقات كرده‏اند با جسمى كه سقف الحمام است، او نجس است چون كه قطرات ماء قليل حساب مى‏شوند خوب محكوم به تنجس مى‏شوند.

اينى كه ايشان در اين مسأله فرموده است اين ربطى به مسائل انقلاب ندارد. از فروع انقلاب نيست. اينى كه ايشان در ما نحن فيه ذكر فرموده است اين از فروعات استحاله است. حيث اين كه ذكرنا و باز ايشان هم باز مى‏آيد مى‏فرمايد اين را، كه استحاله اين است كه شيئى كه سابقا موجود بود به نظر العرف آن شى‏ء منعدم بشود، به چه چيز منعدم بشود؟ بتبدله بموجود ثان، كه وجود وجود ثانوى است غير از وجود اول است. وجود اول متبدل شده است به وجود ثانى به حيث اين كه اين وجود ثانى موجود آخر است، و وجودٍ ثانٍ، كه منتهى بر اين وجود است چون كه مسبوق بود و اولش آن موجود اول بود بدان جهت مى‏گوييم موجود ثانى و وجود ثانى.

گفتيم در موارد استحاله اين وجود ثانى و موجود ثانى به نظر العقل نيست، چونكه عناوين و موضوعات نجاسات و متنجسات اينها آن موضوعاتش آنهايى است كه عرف به فهم عرفى از خطابات شرعيه استفاده مى‏کند. شارع آنى كه بول است او را محكوم به نجاست قرار داده است. بول اسم آن مايعى است كه خارج مى‏شود از حیوان و از انسان. اسم آن است. وقتى كه اين مبدل بخار شد، بخار را هيچ وقت بول نمى‏گويند. اين بخار را وجود بول نمى‏گويند. ولو اين تبخير منشأش بول است، ولكن بول است كه مبدل مى‏شود به وجود ثانى، كه بخار وجود ثانى است. ولو كسى بگويد بخار بالدقة العقلية همان اجزاء صغار مائى است كه از بس که اينها دقيق در صغر هستند به واسطه خفت وزن تصاعد مى‏كنند. ولو كسى بگويد عقلا مثلا بخار اين است، ما به آن صدق عقلى و دقت عقلى كار نداريم كه عرف نمى‏فهمد. عرف بخار را موجودى مى‏داند غير از آن موجود اولى، و الشاهد علی هذا سفر به منطقه‏اى مثل منطقه مازندران كه هميشه بخار است ديگر. كسى نمى‏گويد كه من آب خورده‏ام، آب صدق نمى‏كند ولو بخار منشأش همان آب است چيز ديگرى نيست، ولكن اين بخار را آب نمى‏بينند اين را موجود آخر مى‏بينند، چونكه همين جور است پس آن بخارى كه بول به او متبدل شده است اين از موارد استحاله است. موجود آخر است. خود مرحوم سيد هم تصريح خواهد كرد فى ما بعد كه اين استحاله است، و چونكه موجود ثانى است استحاله از مطهرات است. چرا از مطهرات است؟ چونكه شارع گفته بود بر اين كه بول نجس است. بخار ليس ببولٍ. يا وقتى كه ماء متنجس مبدل به بخار شد به مجرد تبدل به بخار پاك مى‏شود. چرا؟ چونكه بخار موجود ثانى است استحاله است، و اين موجود ثانى ملاقات با نجس نكرده است. آنى كه ملاقات را نجس كرده بود كه آب بود او انعدم بتبدله بخارا، اين موجود ثانى است و چونكه ملاقات با نجس نكرده است پاك است. وقتى كه رفت به سقف حمام رسيد دوباره آب شد ماء جديد است که تبدل اليه البخار. اين ماء دومى است، عين ماء اولى نيست آن وجود نيست. آنى كه ملاقات را نجس كرده بود ماء اول بود، و اما ماء الثانى لم يلاق نجسا. بدان جهت اگر سقف حمام نجس بشود بله موجود ثانى هم لاقی نجسا فیتنجس، قهرا بخار متصاعد من الماء المتنجس كه به سقف حمام مى‏رسد تقاطر مى‏كند پاك است الاّ مع نجاسة السقف. سقف نجس بشود، به اين بيانى كه عرض كردم و ايشان هم خودش تصريح به اين معنا خواهد كرد فى ما بعد [که] اين از فروعات انقلاب نيست، اين از فروعات استحاله است. ما هم گفتيم در مايعات در استحاله به واسطه تنجس الاناء متنجس مى‏شود احتياج به دليل دارد. مثل موارد انقلاب، و اما وقتى كه مايع مبدل شد به چيزى كه اناء ندارد مثل البخار، چونكه سبك است از هوا و تصاعد مى‏كند آن در اين صورت پاك است ديگر. آن موجودى كه ملاقات با نجس كرده بود در متنجس، يا آن موجودى كه نجس يعنى نجس ذاتى به او منطبق شده بود او مرتفع شده است.

 سؤال...؟ مى‏گويد اين اول هم آب است. اين آبهايى كه فعلا به زمين مى‏رسد از ابر و اينها. خب مى‏گويند اينها اول هم آب بود در زمين بود بعد رفت به آسمان بخار شد دوباره آب شد و آمد. اولش هم آب بود، نه اينكه اين آب اولى است بالفعل، يعنى بالفعل الماء واحدٌ. درست توجه كنيد بين التعبيرين و تشخيص فهم عرفى اينجور بايد بگوید، اگر بگويند اين ماء اولى است باقى است آن ماء اول اين همان آب است. هيچ اهل عرف نمى‏گويد اگر كسى هم بگويد اشتباه مى‏كنند شخصا، اهل عرف نمى‏گويد ماء اولى باقى است اين همان اولى است كه باقى است آن آب، اگر بگويد كه اين آب هم همان آب اولى است يعنى آب اولش آب بود ثم بخار شد ثم آب شد بله ما هم همان را مى‏گوييم. اين با استحاله تنافى ندارد. اين تبدل است و در موارد استحاله تبدل در وجود است آن عيبى ندارد. آن وجود مبدل به اين وجود ثانوى شد. آن وجود ثانوى یعنی بخار مبدل به اين وجود ثالث شد.

حکم وقوع قطره خمر در حبی از خلّ و استهلاک آن در خل

مسألة 4:« إذا وقعت قطرة خمر في حبِّ خلٍّ ‌واستهلكت فيه لم يطهر وتنجَّس الخلُّ إلّا إذا علم انقلابها ‌‌خلّاً بمجرَّد الوقوع فيه ».[2]

بعد ايشان - قدس الله نفسه الشريف-، در عروه مى‏فرمايد -درست توجه کنید ببینید چه می گوید ایشان. قلم‏ها را متحير كرده است كه چه مى‏گويد-. ايشان مى‏فرمايد بر اينكه اگر قطره‏اى از خمر اصابت كرد به انائى كه در او خل است، فرض كنيد خل هم خل كثير يا قليل فرقى نمى‏كند، و لكن يك قطره، -فرض قطره مى‏كند در خمر، اين را در ذهنتان داشته باشيد، خدا رحمتش كند-، مى‏گويد اگر قطره‏اى از خمر ريخت به انائى كه در او خل است و اين انائى كه در او خل است با اين يك قطره خمر نجس مى‏شود، ولو خمر مستهلك در اين اناء مى‏شود مع ذلك اين اناء خل و خل همه‏اش نجس مى‏شود، اذا وقع قطرة من الخمر در آن خل و استهلك فيه و در او مستهلك شد آن وقت تنجس الخلّ خل تنجس پيدا مى‏كند، از اين يك استثناء مى‏كند الاّ اذا عُلم بانقلاب القطرة خلّاً بمجرد الوقوع، به مجرد الوقوع خل شده است آن قطره، در اين صورت خل پاك است.

آنى كه تعجب دارد و تحير دارد اين استثناء است ، ولكن آنى كه در مستثنى منه مى‏گويد او حكم صاف است، قطره‏اى وقتى كه از خمر افتاد به انائى كه در او خل است، خل مثل ساير مايعات مضاف است. يك قطره خمر اگر در آب قليل افتاد يا در نفت افتاد يا در سكنجبين افتاد در روغن مايع افتاد يا در شير افتاد، چه جورى اين قطره او را نجس مى‏كند كه خودش هم منصوص است كه آن قطره خمرى كه در مرق افتاده است، آن مرق يهراق، و هكذا آب قليل هست به آب قليل اصابت كرده است آن آب قليل نجس مى‏شود اين قطره او را نجس مى‏كند، چه جورى كه آنها را نجس مى‏كند چه جورى كه آنها را نجس مى‏كند خل هم يكى از مايعات مضاف است. به مجرد اين كه خمر به خل اصابت كرد خل را نجس مى‏كند. بعد وقتى كه در آن خل مستهلك شد مثل اين كه در مرق مستهلك شد فرقى نمى‏كند، چونكه به مجرد الاصابة و قبل الاستهلاك نجس مى‏كند او را. بعد مستهلك بشود انعدام موضوع هم بشود بگوييم استهلاك انعدام موضوع است لا يفيد شيئا، يعنى حقيقتا انعدام موضوع است به نظر العرف، ولی لا يفيد شيئا، چونكه خل نجس شده است قبل از استهلاك خمر، به مجرد اصابت نجس كرد بعد منعدم شد، آن فايده‏اى ندارد. مثل اين است كه انسان دست نجس را در شير بزند بكشد بالا، اين فايده‏اى ندارد، او نجس مى‏شود، كشيدن به بالا فايده‏اى ندارد. بكشى يا نكشى او نجس شده است. اينجا هم به مجرد اين كه قطره اصابت به او كرد نجس شد بعد مستهلك شدنش انعدامش فايده‏اى ندارد. بله، اگر ما ملتزم شديم بر اين كه اصلا استهلاك انعدام نيست ولو به نظر عرفى آنجا ديگر خيلى واضح است، چونكه خمر فعلا هم باقى است محكوم به نجاست است و به منجسيت. آنى را که خمر او را نجس نمى‏كند آن آب معتصم است كه در او مستهلك بشود، نه به اصابت او را نجس مى‏كند چونكه كه كر است، نه به استهلاك نجس مى‏كند چونكه به استهلاك خودش محكوم به طهارت مى‏شود. طهارت تبعى است، تبعيت حكم الماء. اين حرفى كه گفتيم مرحوم سيد اين را تصديق خواهد كرد، همين حرفى كه در استهلاك مى‏گوييم اين را ايشان تصديق خواهد كرد بعد از چند مسأله، كه انعدام موضوع نيست، بلکه موجود است، بعد وقتى كه موجود شد حكمش هم بار مى‏شود مگر در جايى كه دليل خاصى بوده باشد مثل ماء معتصم او را تبعيت حكمى برايش ذكر كند كه آن وقت تابع ماء مى‏شود، اين فرمايشى است كه ايشان مى‏گويد.

سخن مرحوم شيخ طوسی و عدم وجه اشکال آن

اين تكه‏اش صاف است جاى خدشه و شبهه‏اى نيست، ولو بعضى كلماتى كه از شيخ الطايفه[3] نقل شده است كانّ در آن بعضى كلمات اشكال است كه اين خل را نجس بكند، ولكن اشكال وجهى ندارد، على القاعده است. اگر بنا است خمر نجس بشود و نجس منجس اشياء بشود، بنا بر اين دو كبرى كه هر دو تا را سابقا صاف كرده‏ايم بنا بر اين دو كبرى در نجاست خمر فعلا اشكالى ندارد، ولى كسى در آن دو كبرى خدشه داشته باشد در يكى از آنها آن مطلب آخرى است.

 انما الكلام در استثنائشان است، كه الاّ اذا انقلب آن قطره خمر خلّاً بمجرد الوقوع، وقتى كه به مجرد وقوع آن قطره خمر خل شد در اين صورت يكون الخل طاهرا، خل پاك مى‏شود، همه خل پاك مى‏شود، يعنى خود اين قطره خود آن تمام اينها پاك مى‏شود، ايشان چه مى‏گويند؟ اينجور توجيه كرده است.

تفسير مرحوم حکيم از کلام صاحب عروه

 مرحوم حكيم قدس الله نفسه الشريف كلام ايشان را، ايشان فرموده است مراد ايشان اين است كه اين اصابت قطره به خل علت تامه بر انقلاب قطره بشود، فرض كرده است. فرمایش مرحوم حکیم را چه جور توضیح می دهم. ايشان فرموده است لعلّ يعنى احتمال قوى مراد سيد صاحب عروه اين است اصابه اين قطره خمر به خل اين اصابه علت تامه انقلاب قطره است خلّا. خوب شما مى‏دانيد كه معلول با علت تامه در يك زمان مى‏شود از همديگر منفك نمى‏شود، ولو معلول تأخر دارد از علتش ولكن تأخرش رتبه‏اى است زمانی نيست، من حيث الزمان بايد زمانشان يكى باشد علت تامه، حتى عرفا. لازم نيست این عقلى باشد كه مسأله عقلى است، نه عرفا هم همين جور است. براى اين كه اگر شيئى علت تامه‏اش در زمانى موجود بشود و معلول در آن زمان نباشد معنايش انفکاک معلول از علت تامه است، چونكه در آن زمان علت تامه است و لكن معلول نيست، و من هنا اين است كه مى‏گويند و بايد بگويند معلول با علت تامه حتى به نظر العرف زمانشان يكى است، فقط علت تقدم رتبى دارد كه فاء داخل مى‏شود به سر معلول و كشف مى‏كند فاء از اين تأخر اين شى‏ء مثلا اصابه النار فاحرقه، اينجور نيست كه اصابت نار در زمانى بشود که در آن زمان كه اصابت نار شد احراق نيست. احراق در آن ثانى است، تأخر زمانى داشته باشد! اين ممكن نيست، فاحرق تأخر رتبى است.

 على هذا الاساس ارباب الفهم، فرض كرديم كه آن خمر يك قطره بيشتر نيست، يعنى زياد نيست كه يك مقدارش به خل بخورد و يك مقدارش هنوز نخورده باشد، بلکه يك قطره است كه آن يك قطره دفعةً واحدة وقتى كه به اين خل رسيد اين رسيدنش به خل علت تامه انقلاب اين قطره است خلّاً، نتيجه‏اش چه مى‏شود؟ نتيجه‏اش اين مى‏شود كه در زمان رسيدن پاك است، انقلاب شده است ديگر، چونكه كه معلول انقلاب است، انقلاب در همان زمان اصابت است، وقتى كه در زمان اصابت اين خل شد او نجس نمى‏شود که، ديگر خل نجس نمى‏شود، چونكه اين خل از سر تا پا خل است در هر زمان، حتى در زمان الاصابة، در زمان الاصابه از سر تا پا خل است، در زمان قبلى چه جور است سر تا پا خل بود در زمان اصابه هم همان جور است سر تا پا خل است، پس على هذا الاساسى كه هست اگر فرض بشود كه به مجرد الوقوع يعنى در آنِ وقوع، وقوع علت تامه انقلاب است اين معنا فرض بشود حكم بايد بشود كه خل پاك است.

اشکال مرحوم حکيم بر توجيه و تفسير خودش

بعد از اينكه مرحوم حكيم[4] اين را توجيه مى‏كند اشكالى مى‏كند، و آن اشكالش اين است كه قبول مى‏كند كه خليّت قطره با آن اصابه در زمان واحد است. زمان تعدد ندارد، الاّ انّه ايشان مى‏فرمايد منافاتى ندارد كه ما ملتزم بشويم در آن آنى كه اين قطره اصابت به آن خل كرد نجاستش سرايت مى‏كند به خل، چونكه در آن لحظه اين قطره دو تا حكم دارد. هم پاك است هم نجس. اين قطره در زمان واحد دو تا حكم دارد. يك حكمش عبارت از نجاست است يك حكمش طهارت است. منتهى در طول هم هستند، اين حكم‏ها در مرتبه مختلف هستند. (يا حكيم)، در مرتبه‏اى كه اصابت به خل مى‏كند در آن مرتبه كه خمر است كه اصابت مى‏كند در آن مرتبه ملاقات اين خمر نجس است قطره خمر، و اينكه اين ملاقات او را منقلب مى‏كند كه مرتبه بعدى است در آن مرتبه هم پاك است، با همديگر منافات ندارد، پس چونكه در مرتبه اول نجس است نجاستش سرايت به خمر مى‏كند، سرايت به خل مى‏كند خل هم نجس مى‏شود، ايشان توضیح داده است این را فرموده است شما نگاه كنيد به مسلك كسانى كه ماء غساله را نجس مى‏دانند، يعنى ماء قليلى كه شى‏ء نجس را انسان با او تطهير مى‏كند ماء غساله را نجس مى‏دانند. آن ماء قليلى كه من به اين نقطه از دستم ريخته شد اين اصابه ماء به اين نقطه از دستم اين اصابه ماء موجب مى‏شود بر اين كه آن شى‏ء متنجس پاك بشود، و لكن خب اين مثل علت تامه است. وقتى كه آب اصابت كرد به او اصابت ماء به آن شى‏ء متنجس اين اصابت علت مى‏شود بر اينكه اين شى‏ء متنجس پاك بشود. مغسول پاك مى‏شود، ولكن مع ذلك خود اين آبى كه ريختم به آن متنجس نجس مى‏شود، چونكه كه غساله نجس است ديگر. اين آبى را كه آب طاهر است مى‏ريزم اين آب طاهر در آن رتبه‏اى كه رتبه اصابت است در آن رتبه او را مطهر است يعنى مغسول را پاك مى‏كند، مع ذلك آن مغسول اين مطهر را نجس مى‏كند. اين مطهر كه عبارت از همان آب است او را نجس مى‏كند كه مى‏گوييم غساله نجس است. زمانشان يكى است فقط تقدم در رتبه است، در رتبه اول متنجس آب را نجس مى‏كند بعد در رتبه ثانى خودش پاك مى‏شود. خود ثوب پاك مى‏شود، چه جورى كه آنجا تنجيس الماء در يك رتبه است و طهارت الثوب در رتبه ديگر است. اينجا هم در قطره همين جور است، قطره در رتبه اصابه منجّس خلّ است و در رتبه ثانيه خل اين را پاك مى‏كند بالانقلاب، منقلبش مى‏كند. زمان يكى است ولكن رتبه دو تا است. اين دو تا بشود رتبه اين كافى در سرايت است. بعد فرموده است اين موافق با ارتكاز عرفى است. اين سرايت با تعدد رتبه و وحدة الزمان موافق با ارتكاز عرفى است، آنجايى كه طهارت قطره مستند به ملاقات با خل بشود كه فرض كلام اين است، و اما اگر اين انقلاب مستند به ملاقات نشد ولو در آنِ ملاقات شد، آن آنى كه اين قطره به خل رسيد در همان آن دقی عقلى انقلاب بود در اين قطره، انقلاب حادث شد، ولكن لا بسبب الخل، بل بسبب شى‏ء آخر، به سبب شى‏ء آخر او را خل كرد، در اين صورت سرايت نمى‏كند نجاست به خل، در جايى كه انقلاب اين قطره به واسطه خود اين خل بشود عرفا منافات ندارد كه خل قطره را پاك بكند و اين قطره منجس خل بشود. نجاستش سرايت به خل بشود. مثل ماء غساله كه ماء غساله مغسول را پاك مى‏كند ولكن تنجس غساله منتقل به آب مى‏شود و آب نجس مى‏شود.

 و اما در جايى كه تنجس، يعنى انقلاب قطره به واسطه خل نشد بلکه مقارن با وقوع به خل شد نه آنجا آنى كه مرحوم سيد فرموده است صاحب عروة صحيح است، آخر ايشان على الاطلاق فرمود كه خل پاك است اگر به مجرد الوقوع منقلب بشود، فرموده در اين فرض فرمايش صاحب المتن صحيح است كه انقلاب به واسطه وقوع در خل نباشد، بلکه مقارن با وقوع در خل به شى‏ء آخر مستند بشود، و اما اگر مستند به وقوع بشود آن وقت نه اين نجس مى‏شود، و مرحوم سيد هم كه در عبارتش يك قطره فرض كرده است، كه اگر خمر را كثير فرض مى‏كرد آن اول خمر وقتى كه اصابت كرد و منقلب شد ما بقى خمر است و مايع متصل است. نجس مى‏شود. قطره فرض كرده است. اينجور توجيه كرده است.

ملاحظه بر اشکال مرحوم حکيم

 عرض مى‏كنيم مثل اين كه اين يك چشم بندى شد، همانى كه در استدلالات فلسفه معروف است اين نحو از استدلالات مثل اين كه اين هم اينجور شد. در ما نحن فيه ما بايد ملتزم بشويم كه خل نجس است بلا شبهة، جاى شبهه نيست. چرا؟ اولا يك قاعده كليه‏اى بگويم كه اين در ذهنتان باشد بعد از اين خيال تعدد رتبه و وحدت زمان که با تعدد رتبه دو تا حكم بشود در زمان واحد اين را كسى خيال نكند. عرض مى‏كنم ظاهر قضيه خطاب حكم و موضوع، اولا موضوع نسبت به حكمش عليت ندارد. حكم مجعول شرعى است. شارع اين حكم را جعل كرده است بر عنوانى به لحاظ وجود كه اسم او را موضوع مى‏گوييم. اين جعل حكم مجعول شرعى است نه موضوع علت بر او است تامةً او ناقصةً، نه هم بر اينكه اين حكم معلول است. هيچ كدام نيست. بدان جهت در موارد جعل چونكه مولا حكيم است بايد حكمت باشد، حكمة الجعل و مصلحة الجعل بوده باشد. او را ربطى به عليت و معلوليت ندارد. آنهايى هم كه گفته‏اند حكم و موضوع، آنها گفته‏اند كه چه جور معلوم از علت تامه جدا نمى‏شود موضوع هم از حكمش جدا نمى‏شود. اين درست است. موضوع از حكمش جدا نمى‏شود. هر وقت موضوع فعلى شد بايد حكم فعلى بشود. اين را بدانيد ظاهر خطابى كه براى موضوعى حكم جعل مى‏کند كه الخمر نجس و شربه حرام، ظاهرش مقارنت حكم است با موضوع من حيث الزمان، يعنى در آن زمانى كه عنوان خمر به او منطبق است در آن زمان محكوم به نجاست است و در آن زمان محكوم به حرمة الشرب است. اين ظاهرش اين است، يعنى مبداء حكم همان مبداء حصول الموضوع است. از وقتى كه مايع در خارج خمر است و عنوان خمر به او منطبق مى‏شود از آن وقت نجس است و شربش هم حرام است. منتهى با قيود ديگر، اين وحدت حكم و وحدة الموضوع زمانا ربطى به عليت و معلوليت ندارد. اين ربطش به اين است كه ظاهر خطاب اين است ولو فرضنا علت تامه از معلوم من حيث الزمان جدا مى‏شد، -فرض محال كه محال نيست -، باز موضوع و حكم من حيث الزمان يكى مى‏شدند، چونكه ظاهر جعل اين است در آن زمانى كه شى‏ء مايع است و آن مايع خمر است از همان زمان محكوم به نجاست و حرمت است، احدهما لا يرتبط به ديگرى. وقتى كه اينجور شد شارع در ادله تنجيس كه در آن موثقه عمار بود كه وارد در ماء قليل بود اغسل كل ما اصابه ذلك الماء. آن زمانى كه شى‏ء اصابت مى‏كند -شى‏ء نجس يا متنجس فرقى نمى‏كند- آن زمانى كه شى‏ء متنجس يا نجس اصابت به طاهر مى‏كند حكم كرده است به تنجس آن طاهر از حين زمان الاصابة، از حين زمانى كه اصابت كرده است. از آن حين حكم كرده است به اصابت، خوب در ما نحن فيه فرض اين است كه خمر اصابت كرده است به ماء، فرض ما اين است. فرض كلام صاحب عروه هم اين است، و الاّ قبل از اصابت در هوا قطره منقلب به خل بشود او محل كلام نيست، به مجرد الاصابه، يعنى خورده است، خمر را خورده است، وقتى كه خمر را خورد موضوع تنجس تمام شد، بدان جهت خل حكم به نجاست مى‏شود. و اما اينى كه مى‏گويند در همان زمان خوردن هم خل شده است اين درست نيست، براى اين كه خوردن علت تامه اين انقلاب نيست. احاطة الخل على تلك القطره اين علت غلبه مى‏شود كه او را مى‏شكند خمر و خمريتش را مى‏شكند. اين احاطة الخل بتلك القطرة اين در آن بعدى مى‏شود، ولو آن لحظه خيلى كم است در نظر عرف. علت تامه انقلاب عند الاصابة تمام نيست، آن آنى كه اصابت كرد و احاطه خل به تلك القطرة شد آن وقت مى‏شكند خمريت او را. اين يك آنى مى‏خواهد ولو آن قليل جدا، كه عرف مى‏فهمد که خورد به او بعد از خوردن او را خل كرد. خوب مى‏گويند ديگر، مثل ساير موارد كه يك وقتى كه بايد يك چيز ديگرى بوده باشد كه علت تمام بشود، انقلاب ولو امر تكوينى است. علت دارد انقلاب، انقلاب خمر خلا، امر تكوينى است. حكم انقلاب كه مطهريت است امر اعتبارى است. انقلاب خودش امر تكوينى است، و لكن در ما نحن فيه اين انقلاب در زمان اصابه كه اصابه هم امر تكوينى است. وجود ندارد. اصابه علت تامه نيست. بايد او احاطه بكند بعد آن وقت خل بشود. بدان جهت در اين عروه‏اى كه فرمود الاّ اذا علم بانقلابه خلا بمجرد الاصابة فانه يحكم بطهارة الخل، نه این درست نیست، بل الاظهر نجاسة الخل و یحکم بنجاسته.

بله، يك مطلبى هست شايد، شايد خيلى ضعيف است كما اين كه صاحب مستمسك [5]مى‏فرمايد كه اصابه دخيل نبوده باشد در انقلاب او، بخارى كه از آن خل برمى‏خيزد قطره كه مى‏آمد بخار او را منقلب كرد قبل از اينكه بخورد به خل، او اگر بوده باشد او درست است، كه قبل از اين كه اصابه به خل بكند خمرا قبل از اصابه مبدل به خل شده است، اين عيبى ندارد. منتهى ايشان من حيث الزمان هم يكى مى‏گيرد آن حرفش گفتيم كه درست نيست. موضوع و حكم بايد من حيث الزمان يكى بوده باشند. تعدد رتبه هم كافى نيست. دو حكم هم در يك زمانى نمى‏شود. دو حكم مختلف هم طهارت و هم نجاست. و الحمد الله رب العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص134.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص134.

[3] و إذا وقع شي‌ء‌من الخمر في الخلّ، لم يجز استعماله إلّا بعد أن يصير ذلك الخمر خلّا؛ محمد بن الحسن طوسی، النهایة فی المجرد الفقه و الفتاوی، (بيروت، دار الکتااب العربی، چ2، ت1400) ، ص593.

[4] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص101.

[5] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص102.