درس سیصد و نود و پنجم

مطهرات

مسألة 7: « تفرق الأجزاء بالاستهلاك غير الاستحالة‌، ولذا لو وقع مقدار من الدم في الكر واستهلك فيه يحكم بطهارته ، لكن لو اُخرج الدم من الماء بآلة من الآلات المعدَّة لمثل ذلك عاد إلى النجاسة ، بخلاف الاستحالة فإنَّه إذا صار البول بخاراً ثمَّ ماءً لا يحكم بنجاسته ، لأنه صار حقيقة اُخرى . نعم ، لو فرض صدق البول عليه يحكم بنجاسته‌ ‌بعد ما صار ماءً ، ومن ذلك يظهر حال عرق بعض الأعيان النجسة أو المحرَّمة مثل عرق لحم الخنزير أو عرق العذرة أو نحوهما فإنَّه إن صدق عليه الاسم السابق وكان فيه آثار ذلك الشي‌ء وخواصه يحكم بنجاسته أو حرمته ، وإن لم يصـدق عليـه ذلك الاسم ، بل عدَّ حقيقة اُخرى ذات أثرٍ  وخاصية اُخرى يكون طاهراً و حلالاً ، وأما نجاسة عرق الخمر فمن جهة أنَّه مسكر مائع وكل مسكر نجس‌ ».[1]

مراد از استهلاک در ما نحن فيه

كلام در فرق ما بين الاستهلاك و الاستحاله بود كه عرض كرديم مراد از استهلاك در ما نحن فيه تفرق اجزاء الشى‏ء است در شى‏ء آخرى كه به حيث لا يرى الاّ الشى‏ء الاخر، و اين استهلاك در نجاسات در جايى است كه شى‏ء نجس كه اجزائش متشتت و متفرق مى‏شود در ماء معتصم تفرق و تشتت پيدا كند، و الاّ اگر غير ماء معتصم بشود سواء كان ماء قليل بشود يا مضاف آخر بشود به مجرد اينكه به او اصابت كرد نجس قبل از استهلاك او را نجس مى‏كند و همه‏اش نجس مى‏شود. استهلاكش ديگر فايده‏اى ندارد. ماء معتصم است كه به واسطه اصابت نجس به او نجس نمى‏شود، مثل ماء الكر. بعد وقتى كه اين شى‏ء نجس در او مستهلك شد؛ يعنى اجزائش در او متفرق و متشتت شد به حيث لا يرى الا الماء، آب ديده مى‏شود، تغيرى هم در آب عين النجس نياورده است، در اين صورت حكم الماء غلبه پيدا مى‏كند به حكم روايات كه مائى كه تلغ فيه الكلاب و تبول فيه الدواب و هر چه مى‏شود فرمود وقتى كه كر شد لا بأس.

 بدان جهت از رواياتى كه وارد شده است در اعتصام ماء الكر يا جارى يا مائى كه ذى ماده هست چونكه تمامى آب محكوم به طهارت است و اين هم متشتت و متفرق در آب است قهرا اين اجزاء هم محكوم به طهارت مى‏شود. آن ذات اجزائى كه سابقا محكوم به نجاست بود باقى هستند. منتهى متشتت شده‏اند، به واسطه تشتت حكم الماء غلبه پيدا مى‏كند. تغليب در حكم است كه انقطاع حكم مى‏گويند. وقتى كه به آلتى اين اجزاء را دوباره جمع كرد شخصى به صورت اوليه دم افتاد يا به صورت اوليه آن نجس افتاد باز محكوم مى‏شود به نجاست كه از ماء وقتى كه جدا شد، جمع شد، لازم نيست از آب دربياورند. همان قطره خون تكه خون در آب جمع شده است. او نجس است. آب پاك است ولكن آن خون نجس است. اين مسأله استهلاك بود. و اما در موارد استحاله آنى كه محكوم به نجاست بود سابقا و محكوم به نجس بود او حكما نرفته است، بلکه ذات او بنفسه از بين رفته است. خود آنى كه موضوع بود و وجود عنوان الموضوع بود خود آن وجود از بين رفته است. كما اينكه گفتيم فرض كنيد اگر دم يا عذره ماند و خاكستر شد یا تراب شد، ديگر در آن صورت ميته ماند تراب شد شبيه به تراب شد، آن خود عنوان ميته كه جسد حيوان مرده است ديگر به او جسد گفته نمى‏شود، اين شى‏ء آخرى است و موجود آخرى است، تبدل اليه الموجود الاول كه در اين صورت موجود اولى كه نجس بود از بين رفته است. بدان جهت اگر فرض بفرماييد بولى را تبخير بكنند بخار استحاله است. نجاست مى‏رود. اين اجزاء بوليه‏اى كه تبخير شده است اين بخار دوباره به صورت ماء درآمد محكوم به نجاست نيست، چونكه اين آب است موجود ثالثى هست. بول تصفيه شده است بالتبخير مبدل به آب شده است. آن آب نجس نيست پاك است، چونكه وقتى كه بخار شد استحاله شد آن نجاست بولى رفت. بعد هم كه بخار مبدل به آن ماء شد آن ماء پاك است.

دو استثناء مسأله مورد بحث

ايشان از اين حرفى كه فرمود اگر شى‏ء استحاله پيدا كند بعد ديگر به نجاست برنمى‏گردد و مستحال اليه محكوم به طهارت مى‏شود از اين دو صورت را استثناء مى‏كند:

صورت اولى اين است وقتى كه اين شى‏ء استحاله شد بالاخره بعد الاستحاله طورى شده است كه همان عنوانى كه اولا منطبق بود همان عنوان فعلا هم منطبق مى‏شود، اين بولى كه‏ گفتيم تبخير شد به بخار، بول صدق نمى‏كند نجاست رفت. دوباره اين بخارى كه هست فرض بفرماييد مبدل به ماء شد كه به آن ماء، عرف بول مى‏گويد. چرا؟ چونكه همان خواص و آثار بول در او بالفعل موجود است كه همان عنوانى كه در اول بود همان عنوان عادَ، بعد الاستحاله بر آن شى‏ء مستحال اليه همان عنوان اولى كه بود عود كرده است. بدان جهت در اين صورت مى‏فرمايد خوب أخذ مى‏كنيم به اطلاقات نجاسة البول مى‏گوييم آن هم نجس است.

 كما اين كه سابقا مى‏گفتيم كه انسان اگر فرض بفرماييد دو ماده‏اى را تركيب بكند از تركيب آنها آب حاصل بشود، هيدروژن و اكسيژن كه مى‏گويند تركيب داد آب شد، آثار آب بار مى‏شود أخذاً به اطلاقات الماء. فلم تجدوا ماءً[2] اين را هم مى‏گيرد. چه جورى كه اطلاق در ناحيه ماء تمام بود و تمسك مى‏كرديم. اينجا هم اگر يك اطلاقى در ناحيه بول كه همين جور است اطلاق تمام است. «اغسل ثوبك من ابوال مالا يؤكل لحمه». وقتى كه صدق كرد به اين مستحال اليه که باز بول غير مأكول است. همان آثار كه نجاست است بار مي شود كه بعد الاستحاله این می خواهد ‏بينيد كه دو تا استحاله مى‏خواهد تا برگردد، به استحاله اولى موجود اولى معدوم مى‏شود عنوان مى‏رود. بعد كه استحاله ديگر در موجود ثانى شد اين ربما موجب مى‏شود كه عنوان اولى عود كند. عنوان اولى كه عود كرد نجاست هم عود مى‏كند. بدان جهت در عبارت مى‏گويد بعد از اينكه فرمود شى‏ء كه استحاله شد نجاستش تمام شد مستحال اليه محكوم به طهارت است. از اين دو تا استثناء مى‏كند: يكى اين است كه نعم لو صدق به آن مستحاله اليه عنوان آن مستحال، آن عنوان مستحال صدق كند كه عنوان بول صدق كند، بان يكون فيه خواصه و آثاره، خواص و آثار بول بوده باشد يحكم بنجاسته. حكم به نجاستش مى‏شود. اينجا يك تكه‏اى گفته است اين تكه مربوط به استثناء نيست. اين تكه مربوط به مستثنى منه در عبارتش است. اينكه فرمود عين نجس يا متنجس استحاله بشود پاك مى‏شود. مى‏گويد على هذا مى‏شود ملتزم شد كه بايد هم كانّ ملتزم شد، عرق بعضى اعيان نجسه و عرق بعضى اعيان محرمه آنها محكوم به طهارت هستند. به آن اعيان نجسه عذره را مثال مى‏زند. اگر عرق عذره را گرفتند، يعنى تبخير كردند آن بخارش را در يك جايى در يك محفظه‏اى جمع كردند گفتند مثلا بر فلان مرض خوب است، او پاك است. چرا؟ براى اين كه بر عرق آن عذره عنوان عذره صدق نمى‏كند. اين واضح است ديگر، چونكه صدق نمى‏كند و استحاله شده است آن مى‏شود پاك، و به بعض محرمات على الظاهر مثال مى‏زند به لحم الخنزير كه حرمت علكيم الميتة و لحم الخنزير، لحم الخنزير از محرمات الاكل است. اگر انسان اين لحم خنزير عرقش را گرفت، همين جور در يك دستگاهى گذاشت اين يواش يواش لحم تبخير شد و آن بخارات جمع شد در محفظه‏اى كه عبارت از عرق لحم الخنزير است، مى‏فرمايد بر اينكه اين حلال است حرمت مى‏رود ديگر. چرا؟ چونكه لحم الخنزير صدق نمى‏كند. آنى كه حرام است خوردن لحم الخنزير است. لحم يا شحم فرق نمى‏كند. لحم الخنزير يا شحم الخنزير و اجزاء و جسد الخنزير [حرام] است، و اما العرق عرق اين اجزاء خنزير است، بلکه اجزاء بدن خنزير تبدل اليه كه به آنها لحم خنزير صدق نمى‏كند.

اشکال بر مثال دوم استثناء اول (حليت عرق خنزير)

 اين مثال دومى كه ايشان زده است قد كتبنا فى التعليقة كه در حليت اين عرق لحم الخنزير اشكال است. و الوجه فى الاشكال اين است اگر يادتان بوده باشد در بحث نجاست كلب و خنزير گفتيم كلب و خنزير كه از اعيان نجسه است و رطوباتهما از اعيان نجسه هستند، يعنى آن نفَسى كه كلب مى‏زند در فصل زمستان اين بخارى كه مى‏آيد بخار اصابت كرد به ثوب، ثوب را نجس مى‏كند، به دست اصابت كرد نجس مى‏كند، چونكه كلب و خنزير مع رطوبتهما از اعيان نجسه هستند، اين را هم از خودمان كه نگفتيم انشاء الله نمى‏گوييم از خودمان چيزى نمى‏گوييم. از خود روايات استفاده مى‏شود كه در آنجا فرمود بر اينكه «ان اصابك من الكلب رطوبةً فاغسله» آن را بشور، كه معلوم مى‏شود بر اينكه رطوبت الكلب محكوم به نجاست است. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست وقتى كه لحم خنزير را تبخير كردند اين بخار رطوبت لحم الخنزير است. در اين شك نيست که اين رطوبت لحم خنزير است و شك نمى‏كند که رطوبت لحم الخنزير نجس است، بدان جهت محكوم به نجاست است، چونكه آن بخار محكوم به نجاست است وقتى هم كه تبدل به ماء شد باز رطوبة الخنزير صدق مى‏كند. اين رطوبة الخنزير است. بدان جهت در ما نحن فيه رطوبت آن لحم و رطوبت شحم است كه گرفته شده است اين صدق عرفى دارد.

بدان جهت اين داخل مى‏شود به قسم ثانى كه از آن مطلب سابقى استثناء مى‏كند، اين كه گفت، اگر شيئى استحاله شد به واسطه استحاله نجاستش تمام مى‏شود از اين دو مورد را استثناء كرد، يكى اين است كه بعد الاستحاله طورى بشود كه همان عنوان سابقى برگردد، اين يك استثناء بود، قسم ثانى استثناء اين است كه بعد الاستحالة بر مستحال اليه عنوان نجس آخر منطبق بشود. مثل اين مثالى كه الان گفتم كه به آن ماء و به آن بخار عنوان رطوبة الخنزير منطبق مى‏شود. رطوبت خنزير نجس است و خوردن نجس حرام است. نه از باب حرمت اكل لحم الخنزير. حرمت اكل لحم خنزير تمام مى‏شود، و لكن آن رطوبت نجس است و چونكه از نجاسات است خوردن او خوردن نجس مى‏شود و خوردن نجس جايز نيست.

 بدان جهت ايشان آن استثناء ثانى را ذكر مى‏كند. مى‏فرمايد و اما عرق الخمر او محكوم به نجاست است، نه به جهت اين كه عنوان سابقى خمر منطبق مى‏شود، بلكه به جهت اينكه بر همان عرق عنوان نجس آخرى منطبق است كه آن عنوان نجس آخر يكى از نجاسات است. اگر يادتان بوده باشد در بحث نجاست خمر گفتيم خمر ولو از اعيان نجسه است ولكن يلحق بالخمر كل مسكرى كه مايع بوده باشد، هر مسكرى كه مايع بوده باشد او محكوم به نجاست است كالخمر، اين را هم در روايات ائمه عليهم السلام ذكر كرده بودند، الخمر و كل مسكر، على هذا در ما نحن فيه اگر گذاشتيد خمر را كه بخارش مى‏آيد بيرون در حال بخارى پاك است چونكه دليل نداريم كه بخار خمر نجس است. آنى كه ما دليل داريم خمر و كل مسكر مايع نجس است. بخار است نه خمر و نه مسكر مايع. بعد كه اين بخار جمع مى‏شود و مبدل به قطرات مى‏شود آن مى‏شود عرق، وقتى كه عرق شد او نجس است و شربش حرام، بلكه ما اينجور شنيده‏ايم مى‏گويند كه اين عرق از ارقی اقسام مسكر است. بهترين اقسام مسكر همين عرق است، قاعدةً هم بايد همين جور بشود چونكه صاف و مصفا شده است و گران‏ترينش است بدان جهت اين عنوان مسكر مايع منطبق مى‏شود و نجس مى‏شود.

فتلخص ممّا ذكرنا در موارد استحاله نجاست مرتفع مى‏شود و لا يعود، به خلاف موارد استهلاك. در موارد استهلاك نجاست يعود و لا ينعدم. وقتى كه استهلاك از بين رفت، يعنى اجتماع در اجزاء شد و اجزاء به حالت اوليه برگشت، ولكن در مواردى كه گفتيم استحاله است به نجاست برنمى‏گردد الاّ فى الموردين، يكى اينكه استحاله مكرر بشود، تكرر در استحاله بشود و همان عنوان سابقى برگردد، همان عنوان سابقى که برگشت حكمش هم برمى‏گردد، ديگرى اين است كه به مستحال اليه عنوان آخرى از نجاسات منطبق بشود آن وقت آن مستحال اليه نجس مى‏شود نه به جهت اينكه خمر است، بل بما انّه مسكرٌ مائع به جهت عنوان ثانوى که مثل عنوان اول از نجاسات است.

 سؤال...؟ شیخنا اگر فرض بفرماييد بچه يك هفته است كه در اين حوض مى‏شاشد، بعد از يك هفته از شما كسى مى‏پرسد اين بچه‏اى كه شما هم ديده‏ايد من هم ديده‏ام، يك هفته است مى‏آيد اينجا كار مرتب مى‏كند، آن كجا رفته است؟ مى‏فرماييد منعدم  شده معدوم شده است يا مى‏گوييد هست در اينجا؟

سؤال...؟ آب نجس مبدل شد، آقا از آنجا بپرسى مى‏گويد آب نجس بخار شد، اينجا هم اگر بگويد بر اينكه آن بول بچه آب شد حق با شما است، دقت عقلى ای كه اعتبار ندارد اين است كه عرف نفهمد آن را، شما اگر به آن پيرهن سفيدتان كه تازه پوشيده‏ايد يك تكه خون افتاده هر چه شستيد لكه‏اش مى‏ماند اين بدقة العقلية پيش شما دم است، چونكه انتقال عرض از معروضى به معروض آخر ممكن نيست. اين اجزاء صغار دم است كه به صورت لكه ديده مى‏شود لدقتها و لصغرها، ولكن به عرف آن بقال را بگوييد كه من شسته‏ام اين را خيلى شسته‏ام، اين خونش رفته است يا نه؟ مى‏گويد بله رفته است. آخر اين لكه‏اش مانده. می گوید لكه مى‏ماند ديگر خون نيست اين. شما هى به اين بگوييد كه نه انتقال عرض ممكن نيست، مى‏گويد برو من حال ندارم. بفرمائید عذر می خواهم. اين بله اعتبار ندارد، و اما مسامحه‏اى كه به عرف، خودش مى‏گويد بله همين جور است. اين اعتبارى ندارد مگر در مواردى كه دليل داشته باشد. اينجا به عرف بگويى كه بول كجا رفته است، در اين آب هست يا نه؟ مى‏گويد بله هست، حالى مى‏شود، پس اينكه مى‏گويد آب است همه‏اش تسامحى است، ولكن چونكه دليل داريم كه عن الحياض، حیاض صغار روایات آنها، عن الحیاض تبول فيه الدواب و تلغ فیه الکلاب یغتسل منه الجنب و غیر ذلک، امام فرمود كه كلما که ماء متغير نشده است فلا بأس. به اين استهلاك اين مطهر شده است چونكه دليل در ماء معتصم است، بدان جهت عرض كردم اگر اين استهلاك استهلاك در غير ماء معتصم شد در ماء قليل شد يا در مایع مضاف ديگر شد اين حكم را ندارد.

 سؤال...؟ عنوان موضوع، ربما مقوم حكم مى‏شود ربما نمی شود، عنوان مقوم مي شود، ذات موضوع شى‏ء خارجى است.

سؤال...؟ عنوانِ دم است. در حال تفرق هم عنوان دم را دارد، منتهى تا مادامى كه مستهلك بود حكم ماء غلبه كرده بود حكم خودش زايل شده بود، وقتى كه جمع شد حكم خودش برمى‏گردد و با حكم ماء منافات ندارد، چونكه حكم ماء غلبه كرده بود، چونكه ممكن نبود بگوييم او نجس شربش حرام. آب حلال تا آن وقتى كه متفرق در آب بود. وقتى كه جمع شد مى‏گوييم آن نجس [است] و آب پاك [است]. با هم هيچ منافاتى ندارند.

تذکر دو امر در مسأله

 عرض مى‏كنم در ما نحن فيه دو تا امر باقى مانده است:

امر نخست: اختصاص فرق ذکر شده استهلاک و استحاله به اعيان نجسه

امر اول كه ما در ما نحن فيه ذكر كرديم در فرق ما بين الاستهلاك و الاستحالة كه ما بين اينها فرق است. اين فرق مختص است به استحاله در اعيان نجسه كما اين مثالهايى كه مى‏گفتيم، فرق است ما بين استهلاك عين النجس و ما بين استحاله عين النجس، كه اگر در موارد استهلاك عين النجس بعد دوباره جمع شد گفتيم بر اينكه حكمش هم برمى‏گردد در موارد استهلاك، به خلاف موارد استحاله، در موارد استحاله نه آن حكم رفته است برنمى‏گردد الاّ فى الموردين كه گفتيم، اين فرقى كه گفتيم مختص بود ما بين الاستهلاك در اعيان نجسه و استحاله در اعيان نجسه.

 و اما استهلاك در اعيان متنجسه و استحاله در اعيان متنجسه هيچ فرقى ندارند. وقتى كه متنجس مستهلك شد نجاستش هم تمام شد الى الابد تمام شد. چه جورى كه اگر متنجس استحاله پيدا كرد نجاست اوليه الى الابد تمام شد، چونكه مستحال اليه وجود آخر است لم يلاق نجسا. دليلش اين بود. در موارد استهلاك هم اگر متنجس مستهلك شد ديگر نجاست برنمى‏گردد. چرا؟ براى اينكه اگر فرض كنيد شما يك مشت خاك را يا بيشتر از يك مشت خاك را كه متنجس بود بچه روى آن بول كرده بود همانها را جمع كرديد انداختيد در آب كر، وقتى كه در آب كر انداختيد آب کر كه نجس نمى‏شود به واسطه این چون کر است. وقتى كه اين تراب مستهلك در آب شد نجاستش تمام شد. وقتى كه نجاستش تمام شد آن نجاستى كه شارع به او حكم كرده بود بالملاقات آن نجاست را شارع خاتمه داد گفت غايتش حاصل شد پاك است آب. بعد اگر اين تراب را به آلتى جمع كرديد كه آلت هم نمى‏خواهد، به صاف كردن جمع كرديد نجاست عود نمى‏كند. مثل استهلاك در اعيان نجسه نيست. چرا؟ چونكه اين ديگر ملاقات با نجس ديگر نكرده است، آن ملاقات با آب مستهلكش تمام شد، و خودش هم ديگر ملاقات با نجس آخرى بعد از جمع شدن ندارد. بدان جهت استهلاك و استحاله در متنجسات با هم فرقى ندارند. نجاست تمام مى‏شود، در آن اعيان متنجسه‏اى كه قبل از استهلاك يا عند الاستهلاك عنوان غسل محقق مى‏شود مثل تراب. تراب شسته شده است ديگر، خوب مطلب تمام است. در آنجا هيچ اشكالى نيست.

و اما در مواردى كه بالاستهلاك يا قبل الاستهلاك غسل محقق نمى‏شود، مثل اينكه يك ليوان شربتى كه متنجس بود يا خلى كه متنجس بود در آب كر ريخت بعد آن خل را جمع كردند خل شسته نمى‏شود قابل غسل نيست عرفا، مثل تراب نيست. مايعات قابل غسل نيستند، و لكن مع ذلك نجاستش تمام مى‏شود، چونكه عند الاستهلاك شارع حكم كرد حتى به طهارت آن اجزاء، و بعد از حكم به طهارت. آن اجزاء ملاقات با نجس ديگر نكرده‏اند. اينجا جاى اين هست كه كسى كه یک نم نمى بكند بگويد نه، اين تا مادامى كه مستهلك بود نجاست رفته بود. بعد كه شد همان خلى است كه ملاقات با نجس كرده است. ممکن است کسی این را بگوید. درست هم نيست ها، چونكه طهارت كه تمام شد آن اجزاء در حال تفرق محكوم به طهارت شدند آن اجزاء بعد ملاقات با نجس ديگر نكردند بعد از حكم به طهارت، اين امر اول بود.

امر دوم: اشتراط در ماء معتصم بودن استهلاک

امر ثانى كه در ما نحن فيه گفته مى‏شود و اهم است ما كه شرط كرديم كه استهلاك بايد در ماء معتصم بشود والاّ اگر مثل آن استهلاكى كه فضله موش را انداختند در گندم بردند آسياب آرد كردند فضله‏ها هم آرد شد ديگر، بعد آمدند نان پختند، مستهلك است ديگر در آرد، او فايده‏اى ندارد. استهلاك در ماء معتصم مطهر است به ادله عدم انفعال ماء الكثير و المعتصم، اين حرف را كه ما ملتزم شده‏ايم معتبر است مستهلك فيه ماء معتصم بشود اين در جايى است كه شى‏ء از اول خلقتش و وجودش مستهلكا به دنيا نيامده باشد، از اول اين نجس يا متنجس غير مستهلك بود و محكوم به نجاست بود، بعد مى‏خواهيم به استهلاك پاك بكنيم بايد در ماء معتصم بشود.

 و اما چيزى كه از اول مستهلكاً خارج شده است، آنجا لازم نيست كه مستهلك فيه آب بوده باشد. مثل چه؟ مثل اين شيرهايى كه مرسوم است الان مى‏دوشند، شيرهاى پاك مى‏دوشند از حيوانات جمع مى‏كنند در آن ظروف كبار مى‏آورند براى آن كسانى كه كره درست مى‏كنند آن كارخانه‏ها، وقتى كه اين شير را در كارخانه ريختند شير خون نداشت از اول. پستانش زخم و اينها نبود. همين جور شير بود هيچ خونى نبود، ولكن وقتى كه تصفيه شد بعد از تصفيه شدن و گرفتن مقدارى از شير قطره خونى پيدا شد در اين شير كه اين مسأله متعارفى است فى زماننا هذا كه كثير الاتفاق است كه اين قطره خون پيدا مى‏شود به واسطه اين تصفيه، آن مقدار كه از شير أخذ شده است آنها همه‏اش پاك است. آن مقدارى كه آن خون در او است يا فقط خون مانده است در آن صاف كن، همه شيرها رفته‏اند بعد بروز پيدا كرد، يك مقدار كمى مانده بود بروز پيدا كرد فقط اين نجس است. چرا؟ براى اينكه ولو از اول كشف مى‏شود که دم از آسمان نيامده است، اهل معقول هستند مردم، هيچ شيئى اينجور نمى‏شود مگر اعجازا، اين خون از اول بوده است در اين شير منتهى متفرقا اجزائه، كه از پستان متفرقا خارج شده است، در اين صورت متفرقا بوده است. اينجا ادله حلية اللبن مقتضايش اين است كه آن لبن حلال است، ولو فى ما بعد اگر تصفيه بشود خون در او بيايد، آن اطلاقات حل لبن و استحباب اللبن همه‏اش مى‏گيرد اين را. و من هنا خاكى كه در گندم مى‏شود از مزرعه كه مى‏آورند متعارفا همين جور آرد مى‏كنند عيبى ندارد، چونكه خاك از اول همين جور است. دليل حليت اكل الحنطة و حنطة حلال است و امثال ذلك مقتضايش اين است كه آن خاك‏ها را خوردن عيبى ندارد، چونكه از اول اينجور است، اين هم چون كه دم از اول اينجور است مادامى كه بروز نكرده است پاك است. آن وقتى كه بروز شد اطلاق دم مى‏گيرد. دم دم حيوان است. دم حيوان است مثل دم تحت الشجر نيست كه او را مى‏گوييم پاك است، چونكه دليل نداريم. آن كه دليل داريم دم حيوان را دليل داريم نجس است. دم حيوان و انسان. آن دمى كه فرض كنيد خودش مخلوق الساعة تحت الشجرة است او دم الحيوان نيست، به خلاف هذا كه فرض كرديم. يا دم تخم مرغ، آن تخم مرغ حيوان نيست، آن دم در آن است. بدان جهت گفته‏اند او پاك است، اين اينجور نيست، دم، دم حيوان است و از پستان حيوان خارج شده است بله بما انّه مستهلكا خارج شده است محكوم به طهارت است.

بدان جهت اينى كه ما شرط كرديم استهلاك در جاهايى به درد مى‏خورد كه مستهلك فيه ماء معتصم بشود اين جاهايى است كه شى‏ء استهلاك طاری بشود بر او، و اما اگر مستهلكا هم بوده باشد اين حكمش همين است كه عرض كرديم، هذا تمام الكلام در اين مسأله‏اى كه بوديم.

 اگر در آن كارخانه بعد از تصفيه اين خون را در لبن ديدند شك كردند كه آيا اين خون از اول در اين پستان بود بعد استهلاك شده است كه اول اين شير با آن خون مبان ملاقات كرده است و نجس شده است، منتهى خوب اهل قرى است پول مى‏خواهد مى‏گويد مى‏بريم على الله، خدا ارحم الراحمين است، مؤمنش اينجور مى‏گويد فاسقش هم كه جور ديگر مى‏گويد، نمى‏داند اينجور است، يا نه، اين مستهلكا بود بالتصفية خارج شد، اگر اينجور باشد محكوم به طهارت است؛ يعنى حكم استهلاك در لبن جارى مى‏شود، چونكه شك دارد آيا قطره خونى خون ممتاز- ملاقات با اين لبن كرده است الى هذا الزمان يا نه؟ استصحاب مى‏گويد ملاقات نكرده است، اين استصحاب آن صاحب كارخانه را خوشحال مى‏كند.

بقاء بر نجاست در صورت شک در انقلاب

مسألة 8: « إذا شكّ في الانقلاب ‌بقي على النجاسة ».[3]

بدان جهت ايشان يك مسأله ديگرى در شك مى‏گويد، و آن اين است اگر فرض بفرماييد ما بعد از اينكه ملتزم شديم انقلاب از مطهرات است. اين بود كه كلام را به استهلاك و استحاله كشاند. مسأله انقلاب بود. انقلاب در اعيان نجسه از مطهرات است كانقلاب الخمر خلّا كما ذكرنا. خوب الان خمرى بود در اناء نمى‏دانم، نمك هم ريختيم و آهن را هم انداختيم نمى‏دانيم خل شده است يا نشده است، دستمان خورد به او يا ثوبمان خورد به او، نمى‏دانيم خل شده است يا نشده است، اگر خل شده باشد كه ثوبمان دستمان پاك است و اگر نشده باشد كه نجس است. فرض كنيد الان هم هوا تاريك است نمی شود ديد او را كه چه جور است، خودش هم كه مى‏ترسد به زبانش بچشد، مى‏گويد شايد خمر باشد چرا به دهانم بزنم، الان ثوبش خورد يا دستش خورد نمى‏داند نجس شد يا نه؟ خوب استصحاب بقاء خمريت سر جايش است ديگر. جاى استصحاب همين است. اين موجود كان ناقصه حالت سابقه دارد، اين موجود فعلى كان خمرا اين خمر بود و الان كذلك، احتمال مى‏دهم كه همان قضيه متيقنه سابقى كه كون هذا الموجود خمرا فعلا هم باقى باشد. شارع مى‏گويد بالفعل خمر است. دستم خورده است به مايعى كه شارع مى‏گويد خمر است يعنى نجس است. موضوع تنجس تمام مى‏شود. كل شى‏ء طاهرى كه ملاقات بكند به شيئى كه نجس است رطبا -كه مفروض اين است خود مايع رتطب است- يتنجس، موضوع تنجس تمام مى‏شود.

 هذا تمام الكلام فى مسئلة الانقلاب يقع الكلام انشاء الله فى ذهاب الثلثين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص135-136.

[2] سوره مائده(5)، آيه6.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص136.