مسألة 7: « تفرق الأجزاء بالاستهلاك غير الاستحالة، ولذا لو وقع مقدار من الدم في الكر واستهلك فيه يحكم بطهارته ، لكن لو اُخرج الدم من الماء بآلة من الآلات المعدَّة لمثل ذلك عاد إلى النجاسة ، بخلاف الاستحالة فإنَّه إذا صار البول بخاراً ثمَّ ماءً لا يحكم بنجاسته ، لأنه صار حقيقة اُخرى . نعم ، لو فرض صدق البول عليه يحكم بنجاسته بعد ما صار ماءً ، ومن ذلك يظهر حال عرق بعض الأعيان النجسة أو المحرَّمة مثل عرق لحم الخنزير أو عرق العذرة أو نحوهما فإنَّه إن صدق عليه الاسم السابق وكان فيه آثار ذلك الشيء وخواصه يحكم بنجاسته أو حرمته ، وإن لم يصـدق عليـه ذلك الاسم ، بل عدَّ حقيقة اُخرى ذات أثرٍ وخاصية اُخرى يكون طاهراً و حلالاً ، وأما نجاسة عرق الخمر فمن جهة أنَّه مسكر مائع وكل مسكر نجس ».[1]
كلام در فرق ما بين الاستهلاك و الاستحاله بود كه عرض كرديم مراد از استهلاك در ما نحن فيه تفرق اجزاء الشىء است در شىء آخرى كه به حيث لا يرى الاّ الشىء الاخر، و اين استهلاك در نجاسات در جايى است كه شىء نجس كه اجزائش متشتت و متفرق مىشود در ماء معتصم تفرق و تشتت پيدا كند، و الاّ اگر غير ماء معتصم بشود سواء كان ماء قليل بشود يا مضاف آخر بشود به مجرد اينكه به او اصابت كرد نجس قبل از استهلاك او را نجس مىكند و همهاش نجس مىشود. استهلاكش ديگر فايدهاى ندارد. ماء معتصم است كه به واسطه اصابت نجس به او نجس نمىشود، مثل ماء الكر. بعد وقتى كه اين شىء نجس در او مستهلك شد؛ يعنى اجزائش در او متفرق و متشتت شد به حيث لا يرى الا الماء، آب ديده مىشود، تغيرى هم در آب عين النجس نياورده است، در اين صورت حكم الماء غلبه پيدا مىكند به حكم روايات كه مائى كه تلغ فيه الكلاب و تبول فيه الدواب و هر چه مىشود فرمود وقتى كه كر شد لا بأس.
بدان جهت از رواياتى كه وارد شده است در اعتصام ماء الكر يا جارى يا مائى كه ذى ماده هست چونكه تمامى آب محكوم به طهارت است و اين هم متشتت و متفرق در آب است قهرا اين اجزاء هم محكوم به طهارت مىشود. آن ذات اجزائى كه سابقا محكوم به نجاست بود باقى هستند. منتهى متشتت شدهاند، به واسطه تشتت حكم الماء غلبه پيدا مىكند. تغليب در حكم است كه انقطاع حكم مىگويند. وقتى كه به آلتى اين اجزاء را دوباره جمع كرد شخصى به صورت اوليه دم افتاد يا به صورت اوليه آن نجس افتاد باز محكوم مىشود به نجاست كه از ماء وقتى كه جدا شد، جمع شد، لازم نيست از آب دربياورند. همان قطره خون تكه خون در آب جمع شده است. او نجس است. آب پاك است ولكن آن خون نجس است. اين مسأله استهلاك بود. و اما در موارد استحاله آنى كه محكوم به نجاست بود سابقا و محكوم به نجس بود او حكما نرفته است، بلکه ذات او بنفسه از بين رفته است. خود آنى كه موضوع بود و وجود عنوان الموضوع بود خود آن وجود از بين رفته است. كما اينكه گفتيم فرض كنيد اگر دم يا عذره ماند و خاكستر شد یا تراب شد، ديگر در آن صورت ميته ماند تراب شد شبيه به تراب شد، آن خود عنوان ميته كه جسد حيوان مرده است ديگر به او جسد گفته نمىشود، اين شىء آخرى است و موجود آخرى است، تبدل اليه الموجود الاول كه در اين صورت موجود اولى كه نجس بود از بين رفته است. بدان جهت اگر فرض بفرماييد بولى را تبخير بكنند بخار استحاله است. نجاست مىرود. اين اجزاء بوليهاى كه تبخير شده است اين بخار دوباره به صورت ماء درآمد محكوم به نجاست نيست، چونكه اين آب است موجود ثالثى هست. بول تصفيه شده است بالتبخير مبدل به آب شده است. آن آب نجس نيست پاك است، چونكه وقتى كه بخار شد استحاله شد آن نجاست بولى رفت. بعد هم كه بخار مبدل به آن ماء شد آن ماء پاك است.
ايشان از اين حرفى كه فرمود اگر شىء استحاله پيدا كند بعد ديگر به نجاست برنمىگردد و مستحال اليه محكوم به طهارت مىشود از اين دو صورت را استثناء مىكند:
صورت اولى اين است وقتى كه اين شىء استحاله شد بالاخره بعد الاستحاله طورى شده است كه همان عنوانى كه اولا منطبق بود همان عنوان فعلا هم منطبق مىشود، اين بولى كه گفتيم تبخير شد به بخار، بول صدق نمىكند نجاست رفت. دوباره اين بخارى كه هست فرض بفرماييد مبدل به ماء شد كه به آن ماء، عرف بول مىگويد. چرا؟ چونكه همان خواص و آثار بول در او بالفعل موجود است كه همان عنوانى كه در اول بود همان عنوان عادَ، بعد الاستحاله بر آن شىء مستحال اليه همان عنوان اولى كه بود عود كرده است. بدان جهت در اين صورت مىفرمايد خوب أخذ مىكنيم به اطلاقات نجاسة البول مىگوييم آن هم نجس است.
كما اين كه سابقا مىگفتيم كه انسان اگر فرض بفرماييد دو مادهاى را تركيب بكند از تركيب آنها آب حاصل بشود، هيدروژن و اكسيژن كه مىگويند تركيب داد آب شد، آثار آب بار مىشود أخذاً به اطلاقات الماء. فلم تجدوا ماءً[2] اين را هم مىگيرد. چه جورى كه اطلاق در ناحيه ماء تمام بود و تمسك مىكرديم. اينجا هم اگر يك اطلاقى در ناحيه بول كه همين جور است اطلاق تمام است. «اغسل ثوبك من ابوال مالا يؤكل لحمه». وقتى كه صدق كرد به اين مستحال اليه که باز بول غير مأكول است. همان آثار كه نجاست است بار مي شود كه بعد الاستحاله این می خواهد بينيد كه دو تا استحاله مىخواهد تا برگردد، به استحاله اولى موجود اولى معدوم مىشود عنوان مىرود. بعد كه استحاله ديگر در موجود ثانى شد اين ربما موجب مىشود كه عنوان اولى عود كند. عنوان اولى كه عود كرد نجاست هم عود مىكند. بدان جهت در عبارت مىگويد بعد از اينكه فرمود شىء كه استحاله شد نجاستش تمام شد مستحال اليه محكوم به طهارت است. از اين دو تا استثناء مىكند: يكى اين است كه نعم لو صدق به آن مستحاله اليه عنوان آن مستحال، آن عنوان مستحال صدق كند كه عنوان بول صدق كند، بان يكون فيه خواصه و آثاره، خواص و آثار بول بوده باشد يحكم بنجاسته. حكم به نجاستش مىشود. اينجا يك تكهاى گفته است اين تكه مربوط به استثناء نيست. اين تكه مربوط به مستثنى منه در عبارتش است. اينكه فرمود عين نجس يا متنجس استحاله بشود پاك مىشود. مىگويد على هذا مىشود ملتزم شد كه بايد هم كانّ ملتزم شد، عرق بعضى اعيان نجسه و عرق بعضى اعيان محرمه آنها محكوم به طهارت هستند. به آن اعيان نجسه عذره را مثال مىزند. اگر عرق عذره را گرفتند، يعنى تبخير كردند آن بخارش را در يك جايى در يك محفظهاى جمع كردند گفتند مثلا بر فلان مرض خوب است، او پاك است. چرا؟ براى اين كه بر عرق آن عذره عنوان عذره صدق نمىكند. اين واضح است ديگر، چونكه صدق نمىكند و استحاله شده است آن مىشود پاك، و به بعض محرمات على الظاهر مثال مىزند به لحم الخنزير كه حرمت علكيم الميتة و لحم الخنزير، لحم الخنزير از محرمات الاكل است. اگر انسان اين لحم خنزير عرقش را گرفت، همين جور در يك دستگاهى گذاشت اين يواش يواش لحم تبخير شد و آن بخارات جمع شد در محفظهاى كه عبارت از عرق لحم الخنزير است، مىفرمايد بر اينكه اين حلال است حرمت مىرود ديگر. چرا؟ چونكه لحم الخنزير صدق نمىكند. آنى كه حرام است خوردن لحم الخنزير است. لحم يا شحم فرق نمىكند. لحم الخنزير يا شحم الخنزير و اجزاء و جسد الخنزير [حرام] است، و اما العرق عرق اين اجزاء خنزير است، بلکه اجزاء بدن خنزير تبدل اليه كه به آنها لحم خنزير صدق نمىكند.
اين مثال دومى كه ايشان زده است قد كتبنا فى التعليقة كه در حليت اين عرق لحم الخنزير اشكال است. و الوجه فى الاشكال اين است اگر يادتان بوده باشد در بحث نجاست كلب و خنزير گفتيم كلب و خنزير كه از اعيان نجسه است و رطوباتهما از اعيان نجسه هستند، يعنى آن نفَسى كه كلب مىزند در فصل زمستان اين بخارى كه مىآيد بخار اصابت كرد به ثوب، ثوب را نجس مىكند، به دست اصابت كرد نجس مىكند، چونكه كلب و خنزير مع رطوبتهما از اعيان نجسه هستند، اين را هم از خودمان كه نگفتيم انشاء الله نمىگوييم از خودمان چيزى نمىگوييم. از خود روايات استفاده مىشود كه در آنجا فرمود بر اينكه «ان اصابك من الكلب رطوبةً فاغسله» آن را بشور، كه معلوم مىشود بر اينكه رطوبت الكلب محكوم به نجاست است. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست وقتى كه لحم خنزير را تبخير كردند اين بخار رطوبت لحم الخنزير است. در اين شك نيست که اين رطوبت لحم خنزير است و شك نمىكند که رطوبت لحم الخنزير نجس است، بدان جهت محكوم به نجاست است، چونكه آن بخار محكوم به نجاست است وقتى هم كه تبدل به ماء شد باز رطوبة الخنزير صدق مىكند. اين رطوبة الخنزير است. بدان جهت در ما نحن فيه رطوبت آن لحم و رطوبت شحم است كه گرفته شده است اين صدق عرفى دارد.
بدان جهت اين داخل مىشود به قسم ثانى كه از آن مطلب سابقى استثناء مىكند، اين كه گفت، اگر شيئى استحاله شد به واسطه استحاله نجاستش تمام مىشود از اين دو مورد را استثناء كرد، يكى اين است كه بعد الاستحاله طورى بشود كه همان عنوان سابقى برگردد، اين يك استثناء بود، قسم ثانى استثناء اين است كه بعد الاستحالة بر مستحال اليه عنوان نجس آخر منطبق بشود. مثل اين مثالى كه الان گفتم كه به آن ماء و به آن بخار عنوان رطوبة الخنزير منطبق مىشود. رطوبت خنزير نجس است و خوردن نجس حرام است. نه از باب حرمت اكل لحم الخنزير. حرمت اكل لحم خنزير تمام مىشود، و لكن آن رطوبت نجس است و چونكه از نجاسات است خوردن او خوردن نجس مىشود و خوردن نجس جايز نيست.
بدان جهت ايشان آن استثناء ثانى را ذكر مىكند. مىفرمايد و اما عرق الخمر او محكوم به نجاست است، نه به جهت اين كه عنوان سابقى خمر منطبق مىشود، بلكه به جهت اينكه بر همان عرق عنوان نجس آخرى منطبق است كه آن عنوان نجس آخر يكى از نجاسات است. اگر يادتان بوده باشد در بحث نجاست خمر گفتيم خمر ولو از اعيان نجسه است ولكن يلحق بالخمر كل مسكرى كه مايع بوده باشد، هر مسكرى كه مايع بوده باشد او محكوم به نجاست است كالخمر، اين را هم در روايات ائمه عليهم السلام ذكر كرده بودند، الخمر و كل مسكر، على هذا در ما نحن فيه اگر گذاشتيد خمر را كه بخارش مىآيد بيرون در حال بخارى پاك است چونكه دليل نداريم كه بخار خمر نجس است. آنى كه ما دليل داريم خمر و كل مسكر مايع نجس است. بخار است نه خمر و نه مسكر مايع. بعد كه اين بخار جمع مىشود و مبدل به قطرات مىشود آن مىشود عرق، وقتى كه عرق شد او نجس است و شربش حرام، بلكه ما اينجور شنيدهايم مىگويند كه اين عرق از ارقی اقسام مسكر است. بهترين اقسام مسكر همين عرق است، قاعدةً هم بايد همين جور بشود چونكه صاف و مصفا شده است و گرانترينش است بدان جهت اين عنوان مسكر مايع منطبق مىشود و نجس مىشود.
فتلخص ممّا ذكرنا در موارد استحاله نجاست مرتفع مىشود و لا يعود، به خلاف موارد استهلاك. در موارد استهلاك نجاست يعود و لا ينعدم. وقتى كه استهلاك از بين رفت، يعنى اجتماع در اجزاء شد و اجزاء به حالت اوليه برگشت، ولكن در مواردى كه گفتيم استحاله است به نجاست برنمىگردد الاّ فى الموردين، يكى اينكه استحاله مكرر بشود، تكرر در استحاله بشود و همان عنوان سابقى برگردد، همان عنوان سابقى که برگشت حكمش هم برمىگردد، ديگرى اين است كه به مستحال اليه عنوان آخرى از نجاسات منطبق بشود آن وقت آن مستحال اليه نجس مىشود نه به جهت اينكه خمر است، بل بما انّه مسكرٌ مائع به جهت عنوان ثانوى که مثل عنوان اول از نجاسات است.
سؤال...؟ شیخنا اگر فرض بفرماييد بچه يك هفته است كه در اين حوض مىشاشد، بعد از يك هفته از شما كسى مىپرسد اين بچهاى كه شما هم ديدهايد من هم ديدهام، يك هفته است مىآيد اينجا كار مرتب مىكند، آن كجا رفته است؟ مىفرماييد منعدم شده معدوم شده است يا مىگوييد هست در اينجا؟
سؤال...؟ آب نجس مبدل شد، آقا از آنجا بپرسى مىگويد آب نجس بخار شد، اينجا هم اگر بگويد بر اينكه آن بول بچه آب شد حق با شما است، دقت عقلى ای كه اعتبار ندارد اين است كه عرف نفهمد آن را، شما اگر به آن پيرهن سفيدتان كه تازه پوشيدهايد يك تكه خون افتاده هر چه شستيد لكهاش مىماند اين بدقة العقلية پيش شما دم است، چونكه انتقال عرض از معروضى به معروض آخر ممكن نيست. اين اجزاء صغار دم است كه به صورت لكه ديده مىشود لدقتها و لصغرها، ولكن به عرف آن بقال را بگوييد كه من شستهام اين را خيلى شستهام، اين خونش رفته است يا نه؟ مىگويد بله رفته است. آخر اين لكهاش مانده. می گوید لكه مىماند ديگر خون نيست اين. شما هى به اين بگوييد كه نه انتقال عرض ممكن نيست، مىگويد برو من حال ندارم. بفرمائید عذر می خواهم. اين بله اعتبار ندارد، و اما مسامحهاى كه به عرف، خودش مىگويد بله همين جور است. اين اعتبارى ندارد مگر در مواردى كه دليل داشته باشد. اينجا به عرف بگويى كه بول كجا رفته است، در اين آب هست يا نه؟ مىگويد بله هست، حالى مىشود، پس اينكه مىگويد آب است همهاش تسامحى است، ولكن چونكه دليل داريم كه عن الحياض، حیاض صغار روایات آنها، عن الحیاض تبول فيه الدواب و تلغ فیه الکلاب یغتسل منه الجنب و غیر ذلک، امام فرمود كه كلما که ماء متغير نشده است فلا بأس. به اين استهلاك اين مطهر شده است چونكه دليل در ماء معتصم است، بدان جهت عرض كردم اگر اين استهلاك استهلاك در غير ماء معتصم شد در ماء قليل شد يا در مایع مضاف ديگر شد اين حكم را ندارد.
سؤال...؟ عنوان موضوع، ربما مقوم حكم مىشود ربما نمی شود، عنوان مقوم مي شود، ذات موضوع شىء خارجى است.
سؤال...؟ عنوانِ دم است. در حال تفرق هم عنوان دم را دارد، منتهى تا مادامى كه مستهلك بود حكم ماء غلبه كرده بود حكم خودش زايل شده بود، وقتى كه جمع شد حكم خودش برمىگردد و با حكم ماء منافات ندارد، چونكه حكم ماء غلبه كرده بود، چونكه ممكن نبود بگوييم او نجس شربش حرام. آب حلال تا آن وقتى كه متفرق در آب بود. وقتى كه جمع شد مىگوييم آن نجس [است] و آب پاك [است]. با هم هيچ منافاتى ندارند.
عرض مىكنم در ما نحن فيه دو تا امر باقى مانده است:
امر اول كه ما در ما نحن فيه ذكر كرديم در فرق ما بين الاستهلاك و الاستحالة كه ما بين اينها فرق است. اين فرق مختص است به استحاله در اعيان نجسه كما اين مثالهايى كه مىگفتيم، فرق است ما بين استهلاك عين النجس و ما بين استحاله عين النجس، كه اگر در موارد استهلاك عين النجس بعد دوباره جمع شد گفتيم بر اينكه حكمش هم برمىگردد در موارد استهلاك، به خلاف موارد استحاله، در موارد استحاله نه آن حكم رفته است برنمىگردد الاّ فى الموردين كه گفتيم، اين فرقى كه گفتيم مختص بود ما بين الاستهلاك در اعيان نجسه و استحاله در اعيان نجسه.
و اما استهلاك در اعيان متنجسه و استحاله در اعيان متنجسه هيچ فرقى ندارند. وقتى كه متنجس مستهلك شد نجاستش هم تمام شد الى الابد تمام شد. چه جورى كه اگر متنجس استحاله پيدا كرد نجاست اوليه الى الابد تمام شد، چونكه مستحال اليه وجود آخر است لم يلاق نجسا. دليلش اين بود. در موارد استهلاك هم اگر متنجس مستهلك شد ديگر نجاست برنمىگردد. چرا؟ براى اينكه اگر فرض كنيد شما يك مشت خاك را يا بيشتر از يك مشت خاك را كه متنجس بود بچه روى آن بول كرده بود همانها را جمع كرديد انداختيد در آب كر، وقتى كه در آب كر انداختيد آب کر كه نجس نمىشود به واسطه این چون کر است. وقتى كه اين تراب مستهلك در آب شد نجاستش تمام شد. وقتى كه نجاستش تمام شد آن نجاستى كه شارع به او حكم كرده بود بالملاقات آن نجاست را شارع خاتمه داد گفت غايتش حاصل شد پاك است آب. بعد اگر اين تراب را به آلتى جمع كرديد كه آلت هم نمىخواهد، به صاف كردن جمع كرديد نجاست عود نمىكند. مثل استهلاك در اعيان نجسه نيست. چرا؟ چونكه اين ديگر ملاقات با نجس ديگر نكرده است، آن ملاقات با آب مستهلكش تمام شد، و خودش هم ديگر ملاقات با نجس آخرى بعد از جمع شدن ندارد. بدان جهت استهلاك و استحاله در متنجسات با هم فرقى ندارند. نجاست تمام مىشود، در آن اعيان متنجسهاى كه قبل از استهلاك يا عند الاستهلاك عنوان غسل محقق مىشود مثل تراب. تراب شسته شده است ديگر، خوب مطلب تمام است. در آنجا هيچ اشكالى نيست.
و اما در مواردى كه بالاستهلاك يا قبل الاستهلاك غسل محقق نمىشود، مثل اينكه يك ليوان شربتى كه متنجس بود يا خلى كه متنجس بود در آب كر ريخت بعد آن خل را جمع كردند خل شسته نمىشود قابل غسل نيست عرفا، مثل تراب نيست. مايعات قابل غسل نيستند، و لكن مع ذلك نجاستش تمام مىشود، چونكه عند الاستهلاك شارع حكم كرد حتى به طهارت آن اجزاء، و بعد از حكم به طهارت. آن اجزاء ملاقات با نجس ديگر نكردهاند. اينجا جاى اين هست كه كسى كه یک نم نمى بكند بگويد نه، اين تا مادامى كه مستهلك بود نجاست رفته بود. بعد كه شد همان خلى است كه ملاقات با نجس كرده است. ممکن است کسی این را بگوید. درست هم نيست ها، چونكه طهارت كه تمام شد آن اجزاء در حال تفرق محكوم به طهارت شدند آن اجزاء بعد ملاقات با نجس ديگر نكردند بعد از حكم به طهارت، اين امر اول بود.
امر ثانى كه در ما نحن فيه گفته مىشود و اهم است ما كه شرط كرديم كه استهلاك بايد در ماء معتصم بشود والاّ اگر مثل آن استهلاكى كه فضله موش را انداختند در گندم بردند آسياب آرد كردند فضلهها هم آرد شد ديگر، بعد آمدند نان پختند، مستهلك است ديگر در آرد، او فايدهاى ندارد. استهلاك در ماء معتصم مطهر است به ادله عدم انفعال ماء الكثير و المعتصم، اين حرف را كه ما ملتزم شدهايم معتبر است مستهلك فيه ماء معتصم بشود اين در جايى است كه شىء از اول خلقتش و وجودش مستهلكا به دنيا نيامده باشد، از اول اين نجس يا متنجس غير مستهلك بود و محكوم به نجاست بود، بعد مىخواهيم به استهلاك پاك بكنيم بايد در ماء معتصم بشود.
و اما چيزى كه از اول مستهلكاً خارج شده است، آنجا لازم نيست كه مستهلك فيه آب بوده باشد. مثل چه؟ مثل اين شيرهايى كه مرسوم است الان مىدوشند، شيرهاى پاك مىدوشند از حيوانات جمع مىكنند در آن ظروف كبار مىآورند براى آن كسانى كه كره درست مىكنند آن كارخانهها، وقتى كه اين شير را در كارخانه ريختند شير خون نداشت از اول. پستانش زخم و اينها نبود. همين جور شير بود هيچ خونى نبود، ولكن وقتى كه تصفيه شد بعد از تصفيه شدن و گرفتن مقدارى از شير قطره خونى پيدا شد در اين شير كه اين مسأله متعارفى است فى زماننا هذا كه كثير الاتفاق است كه اين قطره خون پيدا مىشود به واسطه اين تصفيه، آن مقدار كه از شير أخذ شده است آنها همهاش پاك است. آن مقدارى كه آن خون در او است يا فقط خون مانده است در آن صاف كن، همه شيرها رفتهاند بعد بروز پيدا كرد، يك مقدار كمى مانده بود بروز پيدا كرد فقط اين نجس است. چرا؟ براى اينكه ولو از اول كشف مىشود که دم از آسمان نيامده است، اهل معقول هستند مردم، هيچ شيئى اينجور نمىشود مگر اعجازا، اين خون از اول بوده است در اين شير منتهى متفرقا اجزائه، كه از پستان متفرقا خارج شده است، در اين صورت متفرقا بوده است. اينجا ادله حلية اللبن مقتضايش اين است كه آن لبن حلال است، ولو فى ما بعد اگر تصفيه بشود خون در او بيايد، آن اطلاقات حل لبن و استحباب اللبن همهاش مىگيرد اين را. و من هنا خاكى كه در گندم مىشود از مزرعه كه مىآورند متعارفا همين جور آرد مىكنند عيبى ندارد، چونكه خاك از اول همين جور است. دليل حليت اكل الحنطة و حنطة حلال است و امثال ذلك مقتضايش اين است كه آن خاكها را خوردن عيبى ندارد، چونكه از اول اينجور است، اين هم چون كه دم از اول اينجور است مادامى كه بروز نكرده است پاك است. آن وقتى كه بروز شد اطلاق دم مىگيرد. دم دم حيوان است. دم حيوان است مثل دم تحت الشجر نيست كه او را مىگوييم پاك است، چونكه دليل نداريم. آن كه دليل داريم دم حيوان را دليل داريم نجس است. دم حيوان و انسان. آن دمى كه فرض كنيد خودش مخلوق الساعة تحت الشجرة است او دم الحيوان نيست، به خلاف هذا كه فرض كرديم. يا دم تخم مرغ، آن تخم مرغ حيوان نيست، آن دم در آن است. بدان جهت گفتهاند او پاك است، اين اينجور نيست، دم، دم حيوان است و از پستان حيوان خارج شده است بله بما انّه مستهلكا خارج شده است محكوم به طهارت است.
بدان جهت اينى كه ما شرط كرديم استهلاك در جاهايى به درد مىخورد كه مستهلك فيه ماء معتصم بشود اين جاهايى است كه شىء استهلاك طاری بشود بر او، و اما اگر مستهلكا هم بوده باشد اين حكمش همين است كه عرض كرديم، هذا تمام الكلام در اين مسألهاى كه بوديم.
اگر در آن كارخانه بعد از تصفيه اين خون را در لبن ديدند شك كردند كه آيا اين خون از اول در اين پستان بود بعد استهلاك شده است كه اول اين شير با آن خون مبان ملاقات كرده است و نجس شده است، منتهى خوب اهل قرى است پول مىخواهد مىگويد مىبريم على الله، خدا ارحم الراحمين است، مؤمنش اينجور مىگويد فاسقش هم كه جور ديگر مىگويد، نمىداند اينجور است، يا نه، اين مستهلكا بود بالتصفية خارج شد، اگر اينجور باشد محكوم به طهارت است؛ يعنى حكم استهلاك در لبن جارى مىشود، چونكه شك دارد آيا قطره خونى –خون ممتاز- ملاقات با اين لبن كرده است الى هذا الزمان يا نه؟ استصحاب مىگويد ملاقات نكرده است، اين استصحاب آن صاحب كارخانه را خوشحال مىكند.
مسألة 8: « إذا شكّ في الانقلاب بقي على النجاسة ».[3]
بدان جهت ايشان يك مسأله ديگرى در شك مىگويد، و آن اين است اگر فرض بفرماييد ما بعد از اينكه ملتزم شديم انقلاب از مطهرات است. اين بود كه كلام را به استهلاك و استحاله كشاند. مسأله انقلاب بود. انقلاب در اعيان نجسه از مطهرات است كانقلاب الخمر خلّا كما ذكرنا. خوب الان خمرى بود در اناء نمىدانم، نمك هم ريختيم و آهن را هم انداختيم نمىدانيم خل شده است يا نشده است، دستمان خورد به او يا ثوبمان خورد به او، نمىدانيم خل شده است يا نشده است، اگر خل شده باشد كه ثوبمان دستمان پاك است و اگر نشده باشد كه نجس است. فرض كنيد الان هم هوا تاريك است نمی شود ديد او را كه چه جور است، خودش هم كه مىترسد به زبانش بچشد، مىگويد شايد خمر باشد چرا به دهانم بزنم، الان ثوبش خورد يا دستش خورد نمىداند نجس شد يا نه؟ خوب استصحاب بقاء خمريت سر جايش است ديگر. جاى استصحاب همين است. اين موجود كان ناقصه حالت سابقه دارد، اين موجود فعلى كان خمرا اين خمر بود و الان كذلك، احتمال مىدهم كه همان قضيه متيقنه سابقى كه كون هذا الموجود خمرا فعلا هم باقى باشد. شارع مىگويد بالفعل خمر است. دستم خورده است به مايعى كه شارع مىگويد خمر است يعنى نجس است. موضوع تنجس تمام مىشود. كل شىء طاهرى كه ملاقات بكند به شيئى كه نجس است رطبا -كه مفروض اين است خود مايع رتطب است- يتنجس، موضوع تنجس تمام مىشود.
هذا تمام الكلام فى مسئلة الانقلاب يقع الكلام انشاء الله فى ذهاب الثلثين.