« السادس : ذهاب الثلثين في العصير العنبي على القول بنجاسته بالغليان لكن قد عرفت أنَّ المختار عدم نجاسته ، وإن كان الأحوط الاجتناب عنه فعلى المختار فائدة ذهاب الثلثين تظهر بالنسبة إلى الحرمة ، وأمَّا بالنسبة إلى النجاسة فتفيد عدم الإشكال لمن أراد الاحتياط ، ولا فرق بين أن يكون الذهاب بالنار أو بالشمس أو بالهواء ، كما لا فرق في الغليان الموجب للنجاسة على القول بها بين المذكورات ، كما أنَّ في الحرمة بالغليان التي لا إشكال فيها والحلية بعد الذهاب كذلك أي لا فرق بين المذكورات وتقدير الثلث والثلثين إمَّا بالوزن أو بالكيل أو بالمساحة ، ويثبت بالعلم وبالبيِّـنة ، ولا يكفي الظن ، وفي خبر العدل الواحد إشكال إلّا أن يكون في يده ويخبر بطهارته وحليته وحينئذ يقبل قوله وإن لم يكن عادلاً إذا لم يكن ممَّن يستحلُّه قبل ذهاب الثلثين ».[1]
اگر بنا گذاشتيم عصير عنبى بالغليان نجس مىشود، مطهر این عصير از اين تنجس مطهرش ذهاب الثلثين است، بدان جهت در عصيرى كه احراز شده است اين غليان كرده است بايد مطهر اثبات بشود و اگر مطهر اثبات نشود يحكم ببقائه على النجاسة. چرا؟ چونكه بقاء على النجاسة مقتضاى استصحاب است. اين عصير جوشيده است بالوجدان و يك وقتى ذهاب ثلثينش نشده بود ولو به حسب الكم و المساحة كما ذكرنا، يك وقتى ذهاب ثلثينش بالكم و المساحه نشده بود الان شك مىكنيم ذهاب الثلثينش شده است يا نه؟ استصحاب مىگويد لا تنقض اليقين بالشك ذهاب ثلثين نشده است، موضوع تنجس احراز مىشود. عصيرى است مغلى بالوجدان و ذهاب الثلثين نشده است به حكم شارع، و شارع حكم كرده است به عصيرى كه غليان كرده است و ذهاب الثلثينش نشده است بالنجاسة، و كذا اگر كسى نجاست را منكر شد، گفت عصير عنبى بالغليان جس نمىشود فقط حرمت شرب و حرمت تناول دارد. باز اگر اين شخص بخواهد بگويد اين عصير عنبى الان حلال است بايد ذهاب الثلثين را احراز كند. مكلف اگر عصيرى كه مغلى است بخواهد او را بگويد حلال است و تناولش جايز است بايد اثبات بشود كه ذهاب ثلثينش شده است، و الاّ اگر اين معنا ثابت نشد محلل ثابت نشد باز استصحاب جارى است منتهى موضوع حكم موضوع حکم حليت و حرمت است. شارع حكم كرده است هر عصيرى كه غلى و لم يظهر ثلثاه آن عصير فقد حرُم كه ديروز رواياتش را خوانديم، موضوع حرمت احراز مىشود، بدان جهت در ما نحن فيه چونكه بقاء النجاسة و بقاء الحرمة مقتضی الاصل است اينجا در آن عصير مغلى ذهاب الثلثين باید ثابت بشود.
ايشان در اين عبارت مرحوم يزدى قدس الله سره متعرض مىشود به طرقى كه به آنها ثابت مىشود كه ذهاب الثلثين شده است، يعنى ديگر موردى بر اصل عملی نمىماند به اين استصحاب كما ذكرنا. ايشان مىفرمايد و يثبت، يعنى يثبت ذهاب الثلثين بالعلم اين ذهاب ثابت مىشود بالعلم، يكى علم وجدانى است، كه انسان بداند كه خوب خودش جوشانده است يا خودش آنجا حازر بود دو ثلثش رفته است، و سابقا هم گفتيم كه مراد از علم، علم وجدانى تنها نيست، كما ذكرنا، مراد ايشان علم وجدانى هم باشد مراد ما علم نيست بلکه اطمينان هم داخل است، وثوق و اطمينان، آن اطمينانى كه انسان خاطر جمع مىشود عاقلى كه اطمينان را دارد به آن احتمال عقلايى كه شايد اينجور نشود اعتنا نمىكنند عقلاء، در مواردى كه اطمينان النفس است بر اينكه ذهاب الثلثين شده است با آن اطمينان تمام موضوعات كالعلم ثابت مىشود، فقط در بحث ترافع و نحو ذلك گفتيم كه قاضى نمىتواند به اطمينان حكم كند، بايد علمش علم وجدانى باشد، و الاّ در آن مواردى كه دليل بر خلاف نيست و سيره عقلاء محرز است در آن موارد اطمينان علم است، پس و يثبت بالعلم و الاطمينان، اين اينجور است. بعد ايشان مىفرمايد و بالبينة، و به بينه كه شهادت عدلين است ثابت مىشود، كه عدلين شهادت مىدهند كه ما شهادت مىدهيم به ذهاب ثلثين اين، يعنى ذهاب ثلثينش را بالحس درك كردهايم، و سابقا هم عرض كرديم كه حجيت بينه مختص به بابی دون بابى نيست. هر موضوعى به واسطه بينه ثابت مىشود، حتى در مقام ترافع كه قاضى حكم مىكند آن موضوع ثابت مىشود. آن موضوعى كه روى آن حكم مىكند به بينه، اينجور است كه در حقوق الله مثل حق الزنا آنجا بايد شهادت اربعة عدول بشود، شهادت عدلين كافى نيست، به تفسيرى كه در حد زنا گذشت. زنا و نظير زنا آن ديگرىها است. پس اين بينه حجيت دارد، سابقا در اينها بحث كرديم. در بحث ثبوت نجاست و طهارت در اعتبار علم و اعتبار بينه و اعتبار اطمينان بحث کردیم. آنجا مرحوم سيد اينجور فرمود بر اينكه و فى اعتبار خبر العدل اشكال. همان حرف را اينجا هم مىگويد. دو تا عادل نيست يك عادل خبر مىدهد كه ذهاب الثلثين شده است. ايشان در ثبوت موضوعات به خبر واحد از متوقفِيِن بود اشكال مىكرد، و سابقا ما عرض كرديم که ثبوت الموضوعات مثل ثبوت الاحكام است، چه جورى كه احكام كليه به خبر عدل ثابت مىشود و به خبر ثقه اخبار از موضوعات آن احكام هم خارجا آن هم ثابت مىشود به خبر العدل و به خبر ثقه، احتياجى ندارد به عدلين و بينه، بله، خبر الثقه كه به او ثابت مىشود موضوع مثل بينه نيست كه همه جا حجيت داشته باشد، در مقاماتى كه ترافع هست ما بين دو شخص نزاعى هست خبر واحد به درد نمىخورد ولو مخبرش عدل و ثقه باشد، بينه مىخواهد، و هكذا در مثل حدود الله و حدودى كه از قبيل حقوق الناس است در آنها بينه مىخواهد، خبر واحد به درد نمىخورد، اين خبر واحد ثقه و خبر العدل اين اعتبارى ندارد. سابقا اين را مفصل بحث كردهايم. ايشان هم روى بحث سابقى چونكه اشكال مىكرد در اعتبار خبر العدل اينجا هم اشكال كرده است. يكى از طرقى كه به واسطه او طهارة الشىء بعد تنجسه يا نجاسة الشىء بعد طهارته ثابت مىشود اخبار ذى اليد بود. در ذى اليد لازم نيست كه آدم ثقهاى بوده باشد. نمىشناسيم اصلا اين شخص كيست آدم موثقى است دروغگو است. اينها را نمىدانيم، ولكن براى انسان يك چيزى را مىدهد و مىگويد ولكن پاك است، يعنى سابقا نجس بود پاك شده است، يا مىگويد بر اينكه سابقا پاك بود نجس شده است، مثل آن زنهايى كه مىبردند لباسها را مىشستند مال طلبههاى مجرد را مىآوردند كه پاك كرديم. نجس بود شستيم پاك شده است، قولش مسموع است. يا فرض بفرماييد كه ذواليدى است كه مىگويد اين شىء نجس است پاك بوده نجس شده است. گفتيم این قولش مسموع است. كسى وارد خانه كسى مىشود مىگويد آقا اگر پايتان مرطوب است لباستان مرطوب است اينجا ننشين اينجا نجس است. ذواليد مىگويد صاحب خانه، قولش مسموع است ولو آدم ثقهاى نبوده باشد. همين كه احتمال داده شد حرفش راست بشود، چون كه اعتبار خبر ذواليد از باب طريقيت است بايد احتمال مصادفه باشد. همين كه احتمال مصادفه شد ولو ثقه هم نبوده باشد عادل هم نبوده باشد قولش مسموع است، چونكه آنجا اينجور فرموده است همان حرف را اينجا تكرار مىكند، مىگويد در ما نحن فيه اينكه گفتيم به خبر ثقه ذهاب الثلث ثابت نمىشود به خبر عدل ثابت نمىشود الاّ اذا كان ذواليد، مگر اينكه آن مخبر ذواليد بوده باشد كه خبر واحد است فحينئذ لا يعتبر فيه العدالة، وقتى كه ذواليد شد عدالت ديگر معتبر نيست، ثقه بودن هم معتبر نيست كما ذكرنا.
بله اينجا يك شرطى مىگذارد، مىگويد نعم يعتبر عدم استحلاله العصير قبل ذهاب الثلثين، اين مخبرى كه خبر مىدهد اين عصير ذهاب ثلثينش شده است قول ذواليد آن وقت مسموع مىشود در اينكه دو ثلثش رفته است كه انسان مىتواند او را بخورد، آن وقت مىتواند بخورد كه مخبر مستحل نبوده باشد عصير را قبل از ذهاب الثلثين، يعنى اينجور نداند كه عصير عنبى قبل از ذهاب ثلثين هم حلال است، ملتزم بوده باشد بر اينكه اين عصير عنبى قبل از ذهاب الثلثين حرام است و بعد از ذهاب الثلثين حلال مىشود، خوب اينكه معتبر است مستحل نبوده باشد عصير را قبل از ذهاب الثلثين اين اعتبار را كه نمىشود از عقل فهميد، اين مدركش اخبار است.
براى اينكه آن اخبار را براى شما بازگو كنيم و ببينيم كه مستفاد از اين اخبار چيست يك مقدمهاى را در خارج مىگويم كه با آن مقدمه انسان بصيرت در اخبار پيدا مىكند، و آن مقدمه عصر اين مسأله عصير عنبى است عند المسلمين، عند المسلمين اين عصير عنبى بعد از غليان اين حرمتش فى الجمله متسالم عليه بين المسلمين است، اختصاص به شيعه ندارد، عامه هم ملتزم هستند كه عصير عنبى اگر بجوشد آن حرام مي شود فى الجمله، ولكن اينجور نيست كه عامه فقط مسكر را حرام بدانند يا فقط خمر را حرام بدانند، نه، خمر را حرام مىدانند مسكر را هم كه اسمش را خمر نگويند او را حرام مىدانند، منتهى آنها در حد اسكار كه كى شيئى مسكر مي شود و كى انسان مىگويند سكران است كلماتشان مختلف است، مثلا يكى كه جناب ابى حنيفه است گفته است سكر حدش اين است كه آن شخصى كه مست است لا يعرف السماء من الارض، آسمان را از زمين تشخيص ندهد، و لا يعرف الرجل من المرأة زن را هم از مرد تشخيص ندهد، ايشان حد سكر را اينجور گفته است، مالک گفته است كه بر اينكه حد سكر عبارت از اين است كه ان يستوى عنده الحسن و القبيح، فعل حسن و فعل قبيح پيشش يكى است فرقى ندارد، تعيينى ندارد، این سكر معنايش اين است، آن تعريف ديگرى كه در ما نحن فيه است آن تعريفی است که به نظر مي رسد كه همان بوده باشد و دقيق است، گفته است السكر و السكران حدش اين است كه ان يختلط كلامه، كلام قبليش که ديگر عادى بود او از بين برود كلامش مختلط بشود، و كيفما كان اينها خمر را حرام مىدانند و تناول المسكر را حرام مىدانند، عصير عنبى بعد الغليان را هم فى الجمله حرام مىدانند، منتهى مىگويند عصير عنبى اگر غليان كرد و ذهاب ثلثین نشد او قطعا حرام است، كما اينكه عصير عنبى اگر غليان كرد و ذهاب ثلثين شد قطعا حلال است، آن عصير عنبى كه بعد ذهاب ثلث و قبل ذهاب ثلثين هست اين مابينشان اختلافى است، اكثرشان يا بعضشان اكثر هم نباشد جملهاى از آنها ملتزم هستند كه عيب ندارد حلال است او، آنى كه اقل من الثلث باشد حرام است، بعضىها مىگويند نه، آنهم حرام است بايد ذهاب ثلثين بشود.
بدان جهت در روايات ما كه اين قيد ذكر شده است بر اينكه آن وقتى مخبر قولش مسموع است مخبر ذواليد كه مستحل نبوده باشد عصير را قبل الذهاب الثلثين، مستحل نباشد يعنى از آن جماعتى نباشد كه ملتزم بشود كه ذهاب ثلثين معتبر نيست و همين ذهاب ثلث كافي است، بدان جهت صاحب عروه هم كه در عبارت مىگويد اخبار ذواليد معتبر است ولكن به شرط اينكه مستحل نباشد، الان يك جناب سنى مىدانيم مسلكش اين است كه ذهاب ثلث معتبر است، ذهاب ثلثين معتبر نيست، ولكن شيرهپز است، مىگويد كه نه، من ولو سنى هستم ذهاب ثلثينش نشود هم حلال است، اما اين را پختهام ذهاب ثلثينش هم شده است، قولش مسموع نيست ولو احتمال صدق بدهيم، چونكه مستحل عصير است قبل ذهاب الثلثين، قولش مسموع نيست.
اين روايات باب را عرض كنم، روايات ما مختلف است، بعضى از روايات در آنجا ذكر شده است آن وقتى مخبر قولش مسموع بوده باشد كه خودش مسلمان ورِع بوده باشد، يعنى مسلمان متقى بوده باشد، علاوه بر اينكه مسلمان متقى است خودش هم مأمون بوده باشد يعنى موثوق به بوده باشد، يا شيعه بوده باشد مؤمن بوده باشد، چونكه نسخه مختلف است، اين روايت مال موثقه عمار است، موثقه عمار روايت ششمى است در باب هفت از باب اشربه محرمه، باب تحريم العصير اذا أخذ مطبوخا ممن يستحله قبل ذهاب الثلثين، در آن باب است، در باب هفت از باب اشربه محرمه روايت ششمى[2] است:
«و باسناده عن محمد بن احمد ابن يحيى»، شيخ قدس الله نفسه الشريف اين روايت را نقل مىكند از كتاب محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى صاحب كتاب نوادر الحكمة. سندش هم به آن كتاب صحيح است. «عن احمد ابن الحسن»، اين احمد ابن الحسن كه محمد ابن احمد ابن يحيى از او نقل مىكند، احمد ابن حسن ابن على ابن فضال برادر على ابن الحسن است. «عن عمرو ابن سعيد»، عمرو ابن سعيد مدائنى است كه حسن ابن على ابن فضال يا احمد ابن على فضال از او نقل مىكند. اين هم مثل حسن ابن فضال است من حيث المذهب. «عن مصدق ابن صدقة عن عمار»، اينها فطحيين هستند و لكن ثقات هستند. موثقه است. «عن ابى عبد الله عليه السلام فى حديث انه سئل عن الرجل»، سؤال مي شود از مردى كه «يأتى بالشراب»، آن عصيرى را كه مىخورند او را مىآورد.«فيقول هذا مطبوخ على الثلث»، مىگويد بر اينكه اين مطبوخ بر ثلث است يعنى دو ثلثش رفته است يك ثلثش باقي است. «قال ان كان مسلما ورعا مؤمنا»، اگر اين مخبر مسلمان باشد متقى باشد مؤمن يعنى شيعه باشد ديگر معناى ايمان اين است، در آن زمان صدور اين اخبار مؤمن را به كسى مىگفتند كه امامى بوده باشد، مؤمنا، در بعضى نسخ دارد كه مأمونا، مؤمنا نسخه بدل دارد كه مأمونا يعنى موثوق به بوده باشد، در اين صورت «فلا بأس ان يُشرب»، بأسی نيست كه قولش مسموع است و مي شود خورد، اين اعتبار كرد كه هم شيعه بوده باشد هم انسان اطمينان به قولش داشته باشد، خودش هم شخص ورع بوده باشد متقى بوده باشد، يعنى اقلا اتقاء از عصير داشته باشد كه قبل الذهاب ثلثين متقى باشد نسبت به آن عصير، اين يك روايت است.
در يك روايت ديگر كه صحيحه على ابن جعفر است روايت هفتمى [3]است:
و باسناد الشيخ عن على ابن جعفر كه از كتاب على ابن جعفر نقل مىكند، سند شيخ هم به كتاب على ابن جعفر صحيح است، عن اخيه، از برادرش موسى ابن جعفر سلام الله عليه «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصَلِّي إِلَى الْقِبْلَةِ لَا يُوثَقُ بِهِ» مردى به قبله نماز مىخواند ولی به او اطمينان نيست، در اينصورت «أَتَى بِشَرَابٍ» شرابى را آورده است، «يَزْعُمُ أَنَّهُ عَلَى الثُّلُثِ»، خبر مي دهد كه اين بر ثلث است يعنى مطبوخ على الثلث است، يعنى دو ثلثش رفته يك ثلثش باقي است. «فَيَحِلُّ شُرْبُهُ قَالَ لَا يُصَدَّقُ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ مُسْلِماً عَارِفاً» مگر اينكه مسلمانى بوده باشد عارف بوده باشد. مراد از عارف يعنى عرفان به حق داشته باشد امامى بوده باشد، ظاهرش اين است.
پس لو كنا بر اينكه ما اين دو تا روايت بود اعتبار مىكرديم كه بايد مسلمان باشد شيعى بوده باشد خودش هم ورع داشته باشد، يعنى كسى بوده باشد كه عصير را قبل از ذهاب ثلثين اقلا نمىخورد. مسلمان است عارف است. اين يكى بود، در آن ديگرى ورع هم بود، چونكه قيد نسخه مأمونا ثابت نيست. ممكن است مؤمنا باشد که همان عارفا مي شود. آن روايت قبلى موثقه فقط قيد آخر دارد كه ورع باشد يعنى متقى بوده باشد تقوى داشته باشد، بعضىها گفتهاند معنايش اين است كه عادل بوده باشد معنايش اين است، مسلمان شيعى كه عادل است قول اين مسموع است، اگر ورع از شرب العصير قبل الذهاب الثلثين بوده باشد و مسلمان شيعى بوده باشد كه عارف به مسأله است مىداند عصير را قبل الذهاب ثلثين نمي شود خورد، بايد اينجور باشد.
ولكن در مقابل اين دو تا روايت صحيحه ديگرى هست به اسم صحيحه معاوية ابن عمار. آن صحيحه معاوية ابن عمار احتمال اينكه آن مخبر بايد شيعه بشود اين احتمال را الغاء مىكند كه اين معتبر نيست، بدان جهت جمع مابين اين صحيحه و آن دو تا روايت حمل بر چه چيز است؟ حمل بر افضليت است، اولى اين است كه مخبرش مثلا شيعى بوده باشد و الا مدخليتى ندارد، و هكذا انسان آن مخبر مأمون بشود يعنى انسان اطمينان به او داشته باشد آن هم معتبر نيست، از شخصى كه مجهول الحال است نمىدانيم كه ثقه است يا نه مىشود به قولش اعتماد كرد، آن صحيحه اين است، روايت چهارمى[4] است در اين باب:
كلينى نقل مىكند «عنه»، يعنى از محمد ابن يحيى العطار، «عن احمد ابن محمد»، احمد ابن محمد ابن عيسى است رضوان الله عليه اشعرى. «عن محمد ابن اسماعيل». اين محمد ابن اسماعيل بزيع است صاحب الرضا سلام الله عليه. «عن يونس ابن يعقوب»، محمد ابن اسماعيل بزيع نقل مىكند از يونس ابن يعقوب، يونس ابن يعقوب هم نقل مىكند از معاوية ابن عمار، اين سند از آن سندهاى مكرر است كه منحصر نيست به چند روايت، با اين سند روايات متكرر است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع» سؤال كردم از امام صادق عليه السلام. «عَنِ الرَّجُلِ مِنْ أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ بِالْحَقِّ» مردى است كه حق را مىداند یعنی شيعى است يعنى قائل به ولايت شماست، عرفان الحق در آن زمان به اين معنى اطلاق مي شد، كه عرفان به حق دارد يعنى مىداند ولايت مال شماست، «يأتينى بالبختج»، براى من بختج مىآورد، بختج همان عصير پخته كه معربش مىشود بختج. «يَأْتِينِي بِالْبُخْتُجِ وَ يَقُولُ قَدْ طُبِخَ عَلَى الثُّلُثِ» اين طبخ شده است از ثلث، يعنى دو ثلثش رفته يك ثلثش باقى مانده. «وَ أَنَا أَعْرِفُ أَنَّهُ يَشْرَبُهُ عَلَى النِّصْفِ» ولكن من مىدانم كه اين نصف كه شد مىخورد مىگويد لازم نيست مثلا فرض كنيد دو ثلثش برود. «أَ فَأَشْرَبُهُ بِقَوْلِهِ وَ هُوَ يَشْرَبُهُعَلَى النِّصْفِ» من بخورم آن عصير را به قول او. «فَقَالَ لَا تَشْرَبْهُ» على النصف مىخورد خودش دو ثلث را رعايت نمىكند، فقال لا تشربه، فرمود بر اينكه نه اين را نخور، پشت سرش دارد كه «قُلْتُ فَرَجُلٌ مِنْ غَيْرِ أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ» كه از سنىها باشد. «مِمَّنْ لَا نَعْرِفُهُ» خودش هم سنى است كه ما او را نمىشناسيم، يعنى صداقت و اينها را که ثقه است و اينهاست اینها را نمىدانيم. «يَشْرَبُهُ عَلَى الثُّلُثِ» ولكن اينقدر مىدانيم كه ثلث را رعايت مىكند كه ثلثين برود ثلث باقى بماند. «وَ لَا يَسْتَحِلُّهُ عَلَى النِّصْفِ» ، چونكه اختلافى بود مابين عامه ديگر، استحلال نمىكند او را در نصف، در اينصورت «يُخْبِرُنَا أَنَّ عِنْدَهُ بُخْتُجاً عَلَى الثُّلُثِ- قَدْ ذَهَبَ ثُلُثَاهُ- وَ بَقِيَ ثُلُثُهُ يَشْرَبُ مِنْهُ قَالَ نَعَمْ» خبر مىدهد كه من پيشم يك عصير عنبى است كه دو ثلثش رفته است يك ثلثش باقي است، اينكه اين قد ذهب ثلثاه و بقى ثلثه اول گفت عندى بختجا على الثلث، اين خودش واضح مىكند كه اگر گفتند عصير مطبوخ على الثلث است يعنى دو ثلثش رفته يك ثلثش باقي است. «قد ذهب ثلثاه و بقى ثلثه، يشرب منه» از اين خورده مي شود. «قال نعم». توجه كرديد، اين روايت كه از غير اهل معرفت است پس شيعى بودن و قائل به ولايت بودن را منع مىكند كه اين لازم نيست، و پشت سرش دارد لا نعرفه يعنى موثوق بودن و مأمون بودنش را هم نمىدانيم. اينهم ضرر ندارد. فقط اين مقدار هست كه اگر خبر داد اين مطبوخ على الثلث است مسموع مي شود در صورتى كه اينجور بوده باشد مخبر که استحلال نكند مطبوخ را على غير الثلث، روى اين اصل در عبارت عروه سيد قدس الله نفسه الشريف فرموده است كه پس آن ذواليد اگر خبر داد عدالت معتبر نيست خبرش معتبر است، نعم، يعتبر عدم استحلاله العصير قبل ذهاب الثلثين، قبل الذهاب ثلثين آن را مستحيل نداند، اين دليل و مدرك مرحوم سيد در عروه است.
و لكن فرمودهاند بر اينكه از اين صحيحه معاوية ابن عمار اين قيد استفاده نمي شود. مجرد اينكه مخبر حلال ندانست بلکه گفت كه شرط است در حليت عصير كه دو ثلثش برود، اين معتبر نيست تنها، بايد خودش كسى بوده باشد كه عصير را كه مىخورد خودش على الثلث بخورد، ممكن است حلال نداند عصير را قبل ذهاب الثلثين ولكن مىخورد، اين قولش مسموع نيست، يعتبر بر اينكه علاوه بر اينكه مستحل نيست خودش هم نمىخورد على غير الثلث، بايد على الثلث بخورد، چرا؟ چونكه در اين صحيحه اينجور بود كه قلت فرجل من غير اهل المعرفة كه عامى است، ممن لا نعرفه صداقتش را هم ثقه بودنش را هم نمىدانيم، يشربه على الثلث بر ثلث مىخورد يعنى على النصف نمىخورد، علاوه بر اينكه بر ثلث مىخورد «و لا يستحله على النصف» على النصف را هم جايز نمىداند. اين را امام فرمود قبول كن خبرش را و بخور، و اما كسى كه عكسش شد، حلال نمىداند اما مىخورد، او قولش مسموع نيست، چرا؟ چونكه صدر اين صحيحه اين را دارد، عن الرجل من اهل المعرفة بالحق يأتينى بالبختج، شيعى بختج مىآورد، خوب قهرا شيعى كسى است كه حلال نمىداند قبل الذهاب ثلثين ديگر، چونكه شيعى است، يأتينى بالبختج و يقول قد طبخ على الثلث، و انا اعرف انه يشربه على النصف، اين خودش علی النصف مىخورد، در اينصورت أ فاشربه بقوله و هو يشربه على النصف؟ فقال لا تشربه، شرب نكن، پس ملاك در قبول خبر مخبر عدم استحلاله عصير را قبل ذهاب الثلثين نيست، ملاك اين است كه خودش نخورد، اينجور فرمودهاند.
ولكن اين حرف غير صاحب العروه را عوض كردن پيش ما اشكال دارد. ظاهرا آن قيد صحيح است، و الوجه فى ذلك اين است، آنها در اين روايتى كه دارد يشربه على الثلث و لا يستحل على النصف اين دو تا عبارت مضمونش يكى است، يشرب نه اينكه خانه كه مىخورد اينجور مىخورد، معنايش اين است كه مىگويد شرب در ثلث جايز است قبل از ذهاب ثلثين جايز نيست شربش، يشربه يعنى يجوِّز شربه على الثلث و لا يجوِّز شربه على النصف. اين معنايش اين است، اين قرينهاش چيست؟
قرينهاش اين بود كه در اين روايت داشت عن الرجل من غير اهل المعرفة ممّن لا نعرفه يشربه على الثلث، اين قرينه من ممن لا نعرفه است، چون اگر يشربه على الثلث معنايش اين باشد كه در خانه هم كه مىخورد آن دو ثلثش رفته يك ثلثش باقى مانده است او را مىخورد، اين معاشرت مىخواهد که انسان بداند هر وقت بخورد يشربه على الثلث بر ثلث مىخورد، اين معاشرت مىخواهد اطلاع مىخواهد، يا انتهاء به معاشرت، اين اگر بوده باشد اينجور شخص معلوم مي شود كه ثقه است يا نيست، اين معاشرت كه شد، اينكه مىگويد ممن لا نعرفه نمىشناسيم اين را و لكن يشربه على الثلث، يعنى ملتزم است بر اينكه ثلث را، ولو التزام به واسطه اخبار خودش که می گوید ثلثش بايد بماند دو ثلثش برود تا حلال بشود اينى كه بعضىها بر نصف مىخورند اين حلال نيست، اين يشربه ظاهرا به قرينه اينكه فرض شد ما اين شخص را نمىشناسيم و لكن شربش على الثلث را ولو در خانهاش در هر جا مىدانيم، اين با همديگر جمع نمي شود، معنايش اين است كه يعنى همينجور مىگويد كه شرب على الثلث جايز است و بيشترش جايز نيست، مراد اين است، و در صدر روايت كه فرض شد شخصى است از اهل المعرفة ولكن شرب بر نصف مىكند، امام عليه السلام فرمود، او را شاهد گرفتهاند كه پس او مستحل نبود ولكن چونكه شرب مىكند خبرش مسموع نيست، آن استشهاد درست نيست، چرا؟ چونكه آن شيعهاى كه با عامه زندگى مىكند خصوصا در مواردى كه شيعه در غاية القلة است، قليل است و با عامه است، كسى در آن بلاد زندگى كند مىداند آن مطلب چيست؟ آن شيعه هايى كه آنجا هست اصلا معظمشان در احكامشان مطابق با آن عامه عمل مىكنند، مىگويند اينها همه اشان از رسول الله نقل مىكنند ديگر، فرقى نيست مابين گفته اينها و گفته اينها، ببينيد شيعه رفته از آخوند سنى مىپرسد حكمش را، عكسش هم اينجور است، در آنجاهايى كه شيعه است عامه كم است ربما مىآيد از آخوند شيعه مىپرسد، چونكه مىگويد اينها هم از رسول الله نقل مىكنند، آنى كه در روايت در صدر فرض شده است فرض شده است اين اهل معرفت به حق است يعنى ولايت شما را مىداند، مع ذلك يشربه على النصف معنايش اين است كه نه اين مىگويد که نصف خوردن هم عيبى ندارد چونكه تجويز مىكنند علماء، اين كانه عبارت اخراى مستحل مي شود، مستحل بودن قبل ذهاب الثلثين با شيعه بودن منافات ندارد، ممكن است عارف به اين حكم نباشد، مسلك ائمه در آن زمان مسلم نبوده باشد، بدان جهت تابع آنها بشوند، بدان جهت يشربه على النصف معناى ديگرى غير از اينكه يجوِّز شربه على النصف، يشربه على الثلث يعنى يجوِّز شربه على الثلث، غير از اين يك معناى ديگرى داشته باشد معلوم نيست، لااقل ظهور ندارد به واسطه اقتران به اين قرينهاى كه عرض كردم، على ذلك قيد همان مي شود كه بشرط ان يكون المخبر مستحل نبوده باشد عصير را قبل از ذهاب ثلثين، و الحمد لله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص136-137.
[2] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقٍ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَأْتِي بِالشَّرَابِ- فَيَقُولُ هَذَا مَطْبُوخٌ عَلَى الثُّلُثِ- قَالَ إِنْ كَانَ مُسْلِماً وَرِعاً مُؤْمِناً فَلَا بَأْسَ أَنْ يُشْرَبَ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص294.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصَلِّي إِلَى الْقِبْلَةِ لَا يُوثَقُ بِهِ- أَتَى بِشَرَابٍ يَزْعُمُ أَنَّهُ عَلَى الثُّلُثِ- فَيَحِلُّ شُرْبُهُ قَالَ لَا يُصَدَّقُ- إِلَّا أَنْ يَكُونَ مُسْلِماً عَارِفاً؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص294.
[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ مِنْ أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ بِالْحَقِّ- يَأْتِينِي بِالْبُخْتُجِ وَ يَقُولُ قَدْ طُبِخَ عَلَى الثُّلُثِ- وَ أَنَا أَعْرِفُ أَنَّهُ يَشْرَبُهُ عَلَى النِّصْفِ- أَ فَأَشْرَبُهُ بِقَوْلِهِ وَ هُوَ يَشْرَبُهُعَلَى النِّصْفِ- فَقَالَ لَا تَشْرَبْهُ- قُلْتُ فَرَجُلٌ مِنْ غَيْرِ أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ- مِمَّنْ لَا نَعْرِفُهُ يَشْرَبُهُ عَلَى الثُّلُثِ- وَ لَا يَسْتَحِلُّهُ عَلَى النِّصْفِ- يُخْبِرُنَا أَنَّ عِنْدَهُ بُخْتُجاً عَلَى الثُّلُثِ- قَدْ ذَهَبَ ثُلُثَاهُ- وَ بَقِيَ ثُلُثُهُ يَشْرَبُ مِنْهُ قَالَ نَعَمْ؛ش يخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص294.