درس چهار صد و دوم

مطهرات

مسألة 5: « العصير التمري أو الزبيبي لا يحرم‌ولا ينجس بالغليان على الأقوى ، بل مناط الحرمة والنجاسة فيهما هو الإسكار‌ ».[1]

عدم نجاست و حرمت عصير تمری و زبيبی با غليان

صاحب عروه قدس النفس الشّريف در مقام فروعاتى را ذكر مى‏كند، كه اين فروعات، فروعات ذهاب الثّلثين است در عصير، فرعى را كه در مقام ذكر مى‏كند این است که مى‏فرمايد اين كه گفتيم عصير اگر غليان پيدا كند حرام مى‏شود حتّى يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه و مشهور يعنى منتسب الى المشهور هم بود كه علاوه بر اين حرمت نجاست هم پيدا مى‏كند الى أن يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه، اين مختص به عصير العنبى است. و امّا در عصير الزّبيب و در عصير التّمر و در مثل آنها، اگر غليان پيدا بكنند نه حرام مى‏شوند و نه نجس مى‏شوند، منتهى على الاقوی. اين عصير وقتى كه عصير زبيبى تمرى غليان پيدا كرد حلال است ذهاب الثّلثين نمى‏خواهد. خودش هم پاك است. اين حكم عنب بود، اين مسأله را سابقاً در بحث نجاست عصير عنبى آنجا بحث كرديم، على القول بالنّجاسة يا على انكار النّجاسة و الالتزام بحرمة التناول قبل ذهاب الثّلثين اين مختص به عصير عنبى است. وجهش را آن جا مفصّل ذكر كرديم، الان به نحو اشاره عرض مى‏كنم تا معلوم بشود كه مذكور در آن جا تفصيل چه مطلب بود. آن جا مى‏گفتيم كسى كه ملتزم مى‏شود در عصير الزّبيب هم يا حتّى در عصير التّمر هم در آنها هم ملتزم بشود به حرمت بعد از غليان يا بر نجاست هم فرضنا، يا تمسّك مى‏كند به بعضى رواياتى كه وارد در خصوص عصير التّمر و عصير الزّبيب است، چون مى‏خواهد از آن روايات خاصّه استفاده كند كه اينها دلالت بر حرمت و نجاست مى‏كنند، اگر آنها بوده باشد و قد تكلّمنا فى تلك الرّوايات و بيّنّا که در آن روايات دلالتى بر حرمت بالغليان فضلا از نجاست در آن روايات دلالتى نيست، بلكه مدلول روايات خاصّه اين است اگر مطبوخ از ماء الزّبيب و مطبوخ از آن ماء التّمر، اين مطبوخ اگر مسكر بشود حرام مى‏شود، چون كه كلّ مسكرٍ حرام و نجس، نجس هم هست چون كه كلّ مسكرٍ نجس است و حرام، و الاّ فلا بأس به، حتّى در آن بعضى روايات راوى خيلى تفصيل داد كه اينجور درست مى‏كنيم اينجور درست مى‏كنيم، مثل بعضى‏ها كه يك مسأله‏اى مى‏پرسند و يك ساعت شرح مى‏دهند كه خيلى هم مربوط به آن سؤال نيست. رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمود،[2] يا هذا قد اكثرة الكلام، خيلى طول دادى، بگو ببينم أ يسكر؟ آن گفت بله بر اينكه مسكر است، رسول الله فرمود كلّ مسكرٍ حرام، بله ملاك در آن روايات خاصّه مسكريّت بود، بما انّه كلام در ما نحن فيه مجرّد الغليان است، من غير ان یصیر اين عصير زبيبى يا تمری مسكراً، بدان جهت مجرّد الغليان در آن روايات دلالتى نيست، يك وقت ممكن بود آنجا اينجور عرض كرديم كه قائل به اينكه عصير الزّبيب و عصير التّمر لاحق به عصير العنب است، تمسّك به آن روايات نمى‏كند، مى‏گويد عموم و اطلاقى كه در عصير عنبى بود و در عصير عنبى به آن عموم و اطلاق تمسّك كرديم، عصير الزّبيب و عصير التّمر داخل آن عموم و اطلاق است، اگر يادتان بوده باشد در صحيحه عبد الله ابن سنان[3] در آن صحيحه اينجور بود كه كلّ عصير اصابته النّار، عصير يعنى آن آبى كه گرفته شده است از شى‏ء، از انگور گرفته بشود يا از مويز بوده باشد يا فرض كنيد از تمر و رطب بوده باشد، آنجا در صحيحه عبد الله ابن سنان اينجور بود كلّ عصير اصابته النّار، در صحيحه ديگر اين بود كه اذا أخذت عصيراً، در صحيحه زراره[4] بود روايت چهارمی بود در همين باب دوّم، آنجا فرمود، فقال ابو جعفرٍ علیه السلام فاذا أخذت عصيراً فطبخته حتّى يذهب ثلثاه نصيب الشّيطان فكل واشرب، عرض مى‏كنم‏ چون كه نصيب الشّيطان در تمر هم وارد است، در عنب زبيب همه را مى‏گيرد مسأله، اگر بنا بوده باشد اينجور بوده باشد كه كسى تمسّك به اين عمومات و مطلقات بكند، مى‏گوييم يا هذا كار را خراب كردى، پس در عصير پرتقال هم بگو، آن هم اذا أخذت عصيراً فطبخته حتّى يذهب ثلثاه آنجور مى‏شود، كلّ عصير اصابته النّار بايد همه چيز را بگويد ديگر، ماء هويج و اينها، نگويد ديگر اينها تازه شده است، نه آن زمان هم بود، بابى دارد، باب ربّ التوت، ربّ السفرجد، ربّ الرمّان، آنجا هم مرسوم بود، پس كلّ عصير را بگوييد اگر شما بنا شد كه به اين عموم تمسّك كنيد، چه جواب مى‏گوييد؟ آن جوابى كه آنجا مى‏گوييد ما در اينجا مى‏گوييم در زبيب و تمر، جواب اين است آنى كه متعارف بود از اطلاق عصير آن ماء العنب بود كه از عنب مأخوذ مى‏شد، و امّا به آن عصير تمر يا عصير زبيب، اسم نبيذ اطلاق مى‏شد، چون كه در حقيقت آن جا نبيذ است در آب مى‏انداختند آنها منبوذ فى الماء بود، مويز را در آب مى‏انداختند خيس مى‏خورد و مى‏جوشاندند، تمر هم همين جور بود، بدان جهت عنوان عصير فى نفسه اصلا ظهور دارد در همان ماء العنب، مائى كه يؤخذ من العنب، روى اين اساس است. بدان جهت رواياتشان را نگاه بكنيد در آن موارد تمر و هكذا زبيب نبيذ اطلاق مى‏شود. اگر اينجور بود كه اينجور هم هست. خوب فهو، حتّى در آن ماء رمّان و توت و اينها، آنها هم رب اطلاق مى‏شد، عصير اطلاقش به همين عصير عنبى است، و اگر كسى گفت نه اينها را خودت مى‏گويى، اينها لم يدلّ عليه كتابٌ و لا سنّة، مى‏گوييم خوب اين عموم دارد همه را مى‏گيرد، خوب شما و ما قبول داريم كه اين عموم قطعاً مراد نيست، چون كه اگر مراد بوده باشد بايد پرتقال را هم بگويى چيز ديگر را هم بگويى، هر مائى كه از هر فاكهه‏اى گرفته شده است او را شامل مى‏شود، حتّى آن آب هندوانه‏اى كه براى مريض‏ها مى‏گيرند آن هم همين جور است، اگر بنا شد اين عموم مراد نبوده باشد پس از حجّيت مى‏افتد عموم و اطلاق، چون كه علم اجمالى داريم كه عموم و اطلاق مراد نيست، و بما اينكه عنوان مخصّص و مقيّد در دست ما نيست، اين قدر مى‏دانيم كه اين عموم مراد نيست، آن وقت اكتفاء به قدر متيقّن بايد بشود، چون كه در ما نحن فيه نه عموم را مى‏توانيم بگوئيم، نه در بين قرينه‏اى هست كه بگوييم اين عنوان خارج شده است و غير از اين عنوان ظهور عام محفوظ است، اين عنوان مخصّص هم كه نيست فقط علم اجمالى خارجى است كما ذكرنا فى علم الاصول، چون كه عام آنى كه حجّت است ظهورش است، آن ظهور قطع داريم مطابق با واقع نيست، اطلاق مطابق با مقام ثبوت نيست، قرينه بر تعيين كه معنا در مقام ثبوت از اين ظهور این اراده شده است قرينه معيّنه هم نداريم، عنوان مخصّص و مقيّد در دست ما نيست، ما هستيم و يك علم اجمالى، آن وقت اين كلام مى‏شود من حيث الاعتبار، اين ظهور از حجّيت ساقط مى‏شود، آنى كه قدر متيقّن مراد از اين خطاب است اقتصار به او مى‏شود، قدر متيقّن همان عصير عنبى است كما ذكرنا، بدان جهت چون كه اين عموم را نمى‏شود أخذ كرد اكتفا به قدر متيقّن مى‏شود، بله عنوان مخصّص و مقيّد دست ما باشد مى‏گوييم در خطاب آخر اين خارج شده است، مثلاً يا فرض بفرماييد عقل مى‏گويد اين خارج است، مخصّص عقلى يا نقلى، در ما بقى به عموم تمسّك مى‏كنيم و به اطلاق، و امّا در مواردى كه اين جور نيست مخصّص نيست فقط علم خارجى است كه اين عموم و اطلاق مراد نيست اكتفا به قدر متيقّن مى‏شود، اين تمام كلام فى ذلك البحث بود كه تفصيلش آنجا بود.

 سؤال...؟ استثناء نيست، كلّ عصير يعنى كلّ عصير عنبى، شیخنا تقييد است يعنى كشف مى‏كنيم كه از اين عصير عصير مقيّد اراده شده است، يعنى كلّ عصير عنبي، نه اینکه استثناء خورده است، نه اين عام وصفى داشت قيدى داشت، مثل كلّ عالمٍ عادل، اين كلّ عصير عنبى بود، يا قيد آخرى داشت که آن قيد آخر را نمى‏دانيم الان، تعيينش دست ما نيست، اكتفا به قدر متيقّن مى‏شود، بدان جهت است كه اگر يادتان باشد بدانيد كه شيخ پير مرد چه گفته است شيخ انصارى در قاعده لا ضرر خوب اين موارد بايد استثناء بشود، تخصيص مستهجن لازم مى‏آيد، اينجور است ديگر، آنجا گفته است كشف مى‏كنيم‏ كه اين قاعده مقترن به يك قيدى بود، ولو آن اقتران هم به قرينه حاليه باشد، لازم نيست لفظى باشد كه به حسب او اصلا عموميّت نداشت اين موارد را، خود ظهورش قاصر بود، اينجا هم همين را مى‏گوييم، اين عموم مراد نيست مقيّد به يك قيدى بود كه آن قيد ما مى‏گوييم تعارفش در آن زمان به عنب بود، اگر اين را قبول نكنيد يك قيد آخرى بود كه در دست ما نيست، لذا از اعتبار مى‏افتد، بدان جهت شيخ از اين نتيجه مى‏گيرد كه ديگر به قاعده لا ضرر نمى‏شود در ساير موارد تمسّك كرد، چرا؟ چون كه هر جا تمسّك بكنيم قيد داشت، معلوم نيست كه آن قيد چه بود، بدان جهت مى‏گويد هر جا كه تمسّك مى‏كنيم بايد عمل اصحاب محرز بشود، كه از عمل بفهميم كه قيد اينجا را نمى‏گرفت که عمل كرده‏اند، غرض الحاصل، اين حاصل ما ذكرنا در آنجا بود.

 پس على هذا الاساسى كه هست اين فرع در او كلامى نيست، مى‏ماند فرع ديگر،

 سؤال...؟ اين را شما مى‏گوييد، در روايت اين نبود. در روايت بود كلّ عصير اصابته النّار فهو حرامٌ حتّى يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه. بناست ظهور خطابات را حساب بكنيم.

 بنا گذاشتن بر عدم صورت شک در غليان و ذهاب ثلاثين

مسألة 6: « إذا شكّ في الغليان ‌يبنى على عدمه كما أنـَّه لو شكَّ في ذهاب الثلثين يبنى على عدمه ‌».[5]

عرض مى‏كنم بر اينكه بعد مى‏رسيم به مسأله ديگرى، آن مسأله ديگر اين است كه بعد از اينكه بنا گذاشتيم در ماء العنب اگر غليان پيدا بكند نجس مى‏شود يا حرام مى‏شود، محلّلش يا مطهّرش ذهاب الثّلثين است، آب انگور است كه روى ديگ گذاشته شده است مثل آن شيره پزها مبتلا هستند. يك چوبى هم دستش هست كه هِى به هم مى‏زند كه غليانش اگر باشد هم محرز نشود، چون كه محرز نمى‏شود اگر هِى به هم بزند، آن قلبش كه بالا و پايين بيايد محرز نمى‏شود، بدان جهت شك مى‏كند كه آيا اين غليان كرده است يا غليان نكرده است فرض كنيد، يا نه، شيره پز هم نيست، يك عصيرى است. آب انگورى است كه آورده‏اند ما شك مى‏كنيم كه اين غليان كرده است. مى‏دانيم كه اين را فرض بفرماييد از عنب گرفته‏اند ماء العنب است. خودش را هم گذاشته‏اند روى آتش، نمى‏دانيم اصلاً جوش آمده است يا جوش نيامده است. خوب موضوع حرمت غليان العنب است. اين عنب يك وقتى غليان نداشت يعنى موضوع حرام موجود نبود. الان نمى‏دانم موجود شده است يا نه، استصحاب عدم غليانش مى‏كنم. لا يحرم العصير حتّى يغلى، تا مادامى كه غليان نكرده است حرام نيست، يعنى حلال است حكمش مترتّب مى‏شود. شك اگر در حدوث غليان بشود استصحاب مى‏شود عدم الغليان، يعنى عدم موضوع حرمت، و يترتب بر او حلّيت، چون كه شارع فرموده است لا يحرم العصير حتّى يغلى، يعنى تا مادامى كه غليان نكرده است حلال است. مى‏دانيم اين عصير غليان پيدا كرده است نمى‏دانيم ذهاب ثلثينش شده است كه حلال بشود يا طاهر بشود بنا بر قول به نجاست، يا ذهاب ثلثين نشده است. استصحاب مى‏كنيم عدم وقوع مطهّر را، مثل ثوب مى‏ماند كه مى‏دانم بول اصابت كرد نمى‏دانم بعد شسته‏ام به آب يا اصلاً نشسته‏ام، همين جور مانده است، الان يادم نيست، استصحاب مى‏كنم عدم غسل بالماء را ديگر، اين ثوب آن وقتى كه بول اصابت كرد كه شسته نشده بود بعد از آن وقتى كه اصابت كرد بعد از او نمى‏دانم شسته‏ام يا نه استصحاب عدم غسل است، اينجا هم اين عصير غالى يك وقتى غليان كرد و ذهاب ثلثين نشده بود، نمى‏دانم ذهاب ثلثين شده است يا نه، می گوئیم نشده است، استصحاب غايت را نفى مى‏كند، غايت حرمت كه حتّى يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه غايت را نفى مى‏كند، غايت نيامده است، آن حرمتى كه موجود شده بود هست و غايتش نيامده است، استصحاب اين را اثبات مى‏كند، همه‏اش هم مفاد ليس ناقصه است، اين عنب يك وقتى عصير عنبى غليان نكرده بود، اين عنب غالى يك وقتى ذهاب ثلثينش نشده بود، مفاد ليس ناقصه است، استصحاب مى‏شود بلا كلام.

بنا گذاردن بر حصرم در فرض شک در عنب و حصرم بودن

مسألة 7:« إذا شكَّ في أنـَّه حصرم أو عنب ‌يبنى على أنـَّه حصرم ».[6]

 بعد ايشان مى‏فرمايد كه اگر آبى را ما از حب‏هايى گرفتيم، نمى‏دانيم اين حب‏ها غوره بود كه حصرم بود كه دخل در موضوع نداشته باشد، غليانش حرمت نياورد فضلا عن النجاسة، يا اين حب‏ها عنب بود كه غليانش موجب حرمت يا على القول الآخر موجب نجاست بشود، خوب، باز مفاد كان ناقصه خدا اين استصحاب را بگذارد براى ما، مى‏گوييم آنهايى كه من آب آنها را كشيدم يك وقتى حصرم بود يعنى عنب نبود. این حِصرم یا حَصرم اين يك وقتى عنب نبود اين موجودى كه اين آبى كه از آنها اخراج شده است بالعصر او بغير العصر يك وقتى عنب نبود. بعد نمى‏دانم بر اينكه عنب شد موقعى كه اين آب را خارج مى‏كردند يا عنب نشده بود. استصحاب مى‏گويد كه نه، يك وقتى اين آب‏ها آب عنب نبود. موقع اخراج هم باز ماء عنب نبود. نمى‏خواهد اثبات بكند كه آب غوره است ها. آن هم اثبات مى‏شود، چون كه يك وقتى غوره بود موقع كشيدن هم آن غورگى باقى مانده بود، چون كه غوره موضوع حكم نيست. موضوع حرمت عنب است. ماء العنب است. موضوع حرام برود مى‏شود حلال، هر چه بوده باشد. بدان جهت استصحاب مى‏شود كه اين يك وقتى عنب نبود. آنى كه اين آب را از آن گرفتند اين ماء ماء العنب نبود، بعد نمى‏دانم موقع اخراج ماء العنب شده بود يا نه، استصحاب مى‏گويد نشده بود، اين هم اشكالى ندارد.

 سؤال...؟ ما تا حال شما هم همين جور است هر انگور ديديم سابقه‏اش غوره بود، آبى هم كه توى آن بود، آن آب آب غوره بود، اينجور است ديگر. ما اين جور ديديم شما هم همين جور ديديد. بعد شك مى‏كنيم كه به حدّ عنبى رسيد كه مائش ماء عنب شد يا نه، استصحاب مى‏گويد نرسيده است. مفاد مفاد كان ناقصه است و استصحاب مى‏شود.

مسألة 8:« لا بأس بجعل الباذنجان أو الخيار أو نحو ذلك في الحبِّ مع ما جعل فيه من العنب أو التمر أو الزبيب ليصير خلًا، أو بعد ذلك قبل أن يصير خلًا، وإن كان بعد غليانه أو قبله و علم بحصوله بعد ذلك ».

آن وقت ايشان شروع مى‏كند به دو مسأله ديگر، يعنى دو فرع ديگر را ذكر مى‏كند، آن دو فرع ديگر را بهتر است از روى عبارت ايشان بخوانم كه ايشان چه مى‏گويد:

گذاشتن بادنجان و امثالش در حب با عنب و امثالش قبل يا بعد از خل شدن

 در مسأله هشتم می گويد: «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار او نحو ذلك فى الحُب مع ما جعل فيه من العنب او التّمر او الزّبيب»، آن وقتى كه انسان متعارف است كه در خانه‏ها سركه مى‏گذارند كه در حب وقتى كه عنب گذاشتند اگر از عنب مى‏خواهند خل درست كنند يا تمر گذاشتند كه متعارف است خلّ تمرى يا خلّ زبيبى، در آن حُب كه عنب و تمبر و زبيب مى‏گذارند، بعضى چيزهاى ديگر هم مى‏گذارند كه از آن جمله اين است كه يك مقدارى يك تكّه‏اى يا يك دانه يا دو تا بيشتر بادنجان، يا خيار و امثال ذلك مى‏اندازند. حبّه نخود مى‏اندازند. آنها ديگر معروف است پيشتان. «لا بأس بجعل الباذنجان و الخيار او نحو ذلك فى الحُب مع ما جعل فيه من العنب و التّمر و الزّبيب ليصير خلّاً». اين گذاشته شده بود تا اينكه خل بشود، خل درست مى‏كنند. «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار مع ما جعل فيه من الحب» يك وقت با عنب يكجا مى‏گذارد خيار را او بعد ذلك قبل ان يصير خلّاً يا بعد از اينكه آن عنبش جوشيد مى‏گذارند ديگر آفتاب، يا مثلاً خودش خودجوش است و خودش مى‏جوشد، او بعد ذلك قبل ان يصير خلّاً قبل از اينكه خل بشود اين بادنجان و خيار را توى آن مى‏اندازند بعد خل مى‏شود، اين هم بأسی نيست، او كان بعد غليانه، يا اينكه نه بعد از غليانش بعد از اينكه اين جوش كرده است بنا بر قول به نجاست بالغليان نجس شده است، بعد الغليان مى‏گذارند، أو قبله يا قبل الغليان مى‏گذارند و عُلِم حصوله بعد ذلك و معلوم مى‏شود كه بعد از گذاشتن اين به غليان آمده است عنب، اين در جايى كه سركه را به خل بگذارند يا به زبيب بگذارند اشكالى ندارد، چون كه وقتى كه ماء الزّبيب يا ماء التّمر جوشيد نه حرام مى‏شود نه نجس مى‏شود كما ذكرنا، بدان جهت هر چيز هم بگذارد آن جا عيب ندارد، اشكالى ندارد، انّما الكلام در جايى است كه اين سركه را از عنب بگذارند، اين ماء العنب وقتى كه جوشيد بنا بر قول به حرمت حرام مى‏شود، بنا بر قول ديگر هم حرام مى‏شود هم نجس، اگر فقط حرمت را گفتيد اين اشكالى ندارد، گذاشتنش اشكالى ندارد، چون كه وقتى كه اين را گذاشتيد با آن عنب، عنب كه جوشيد عنب حرام مى‏شود، اين خيار هم ملاقى حرام است، وقتى كه او سركه شد به سركه شدن حلال شد، اين هم كه اصلاً حرام نشده است، چون كه ملاقى الحرام كه حرام نیست ، اين خيار از اوّل حلال بوده است، بعد هم حلال است، منتهى آن جوشيدن موجب شده بود كه خود آن عنب حلال نبود، بعد از اينكه خل شد حلال مى‏شود، و امّا بنا بر اين كه نه، علاوه بر اين حرمت نجاست هم هست، كلام در اين صورت است كه علاوه بر حرمت نجاست را كسى ملتزم بشود، خوب، وقتى كه خيار را با عنب گذاشتيم و عنب جوشيد، عنب نجس مى‏شود مائش، وقتى كه نجس شد اين خيار نجس مى‏شود، يا اين پياز فرض كنيد بادنجان نجس مى‏شود، بعد وقتى كه اين عصير عنبى جوشيد خود جوش شد، بعد كه خل شد، خوب عيب ندارد آن عصير عنبى كه جوشيده بود به خل شدن پاك مى‏شود اشكالى ندارد، بحثش خواهد آمد، وقتى كه پاك شد و حلال شد خوب اين خيار و بادنجان چه بودند؟ خوب متنجّس بودند وقتى كه اين غليان پيدا كرد، آنها در تنجّسشان باقى هستند، وقتى كه خل شد خل نجاست عرضى پيدا مى‏كند، آن نجاست عرضى يعنى با آن بادنجان و با اين خيار تنجّس پيدا مى‏كند، بدان جهت آن خل را نمى‏شود خورد، اشكال اين است.

ايشان مى‏گويد اين اشكال نيست، حتّى اگر گفتيد عصير عنبى به غليان نجس مى‏شود لا بأس به اين كار. «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار او نحو ذلك فى الحُب مع ما جعل فيه من العنب او التّمر او الزّبيب ليصير خلّاً»، اين جعل مى‏شود تا اينكه سركه بشود. «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار فى الحب مع ما جعل او بعد ذلك»، يا بعد از اين بگذارند، قبل ان يصير خلّاً قبل از اينكه خل بشود، چون كه بعد از خل بگذارد كه او هيچ اشكالى ندارد. ترشى مى‏شود او. ترشى را هميشه همين جور مى‏گذارند. بادنجان و خيار را بعد از سركه شدن مى‏گذارند ديگر. اين كه قيد را مى‏كند به جهت اينكه او جاى اشكال نيست بعد ان يصير خلّاً. كلام در قبل ان يصير خلّاً است. او بعد ذلك بگذاند قبل ان يصير خلّاً او كان بعد غليان اين عصير بگذارند او قبله قبل از عصير بگذارند و عُلم حصول الغليان بعد ذلك، معلوم بشود كه بعد غليان پيدا مى‏كند. چرا اشكال ندارد؟ ايشان مى‏فرمايد و راست هم مى‏فرمايد اگر اينجور باشد. ايشان مى‏گويد كه متعارف است وقتى كه سركه مى‏گذارند و توى آن نخود مى‏ريزند، سنگ ريزه مى‏ريزند، تكّه آهنى مى‏ريزند، كليد مى‏اندازند. چه مى‏كنند همين جور تا سركه بشود ديگر. خوب آنها چه جور پاك شد؟ وقتى كه اين غليان پيدا كرد اين ماء العنب بنا بر قول نجاست همه آنها متنجّس شدند. بعد وقتى كه سركه شد آنها توی سركه هستند. چه جور آنها سركه را نجس نمى‏كنند اينها هم سركه را نجس نمى‏كنند. فرقى ندارد اينها با آنها. اين فرمايشى كه ايشان مى‏فرمايد اين در صورتى صحيح است كه اين جعل بادنجان در آن عصير بنا بر قول به نجاست يا جعل خيار در او دخل داشته باشد در صيرورت او خلّاً يا زودرس بودنشان، چون كه آنهايى كه ما دليل داريم به طهارت آنها كه آن سنگريزه، آهن تكّه، نخود، و امثال ذلك، آنها دخل در خل بودنش دارند، نه اصل خل ها، ولو جودة الخل، ولو زود خل بودن، آنها را دليل داريم كه آنها مثل اناء الخمر است. وقتى كه اين عصير عنبى بصيرورته خلّاً پاك شد آنها هم پاك مى‏شود. و امّا اگر جعل خيار و بادنجان اين جور متعارف نبوده باشد كه ظاهراً هم متعارف نيست. آنى كه به حسب خارج در ذهن ما است اين متعارف نيست، بدان جهت اينها را به آنها نمى‏شود قياس كرد. آن جاها ادلّه‏اى كه خواهيم گفت درباره خل وارد است حلّيت خل مع ذلك خل را نوعاً همين جور درست مى‏كنند در آنها هيچ تعرّضى نيست كه خل خلّ عنبى نباشد. هيچ قيدى نيست، خلّ عنبى خودش مرغوبٌ فيه در روايات است مثل ساير خل‏ها، از اينها مى‏فهميم كه آنها پاك مى‏شوند، آنها هم مثل ظرف خمر به واسطه خل شدن چه جور ظرف خمر پاك مى‏شد اين عصير هم بنا بر قول به نجاست وقتى كه پاك شد آنها پاك مى‏شوند همه‏شان.

و امّا چيز ديگرى كه او متعارف نيست مثل جعل البادنجان و الخيار اگر اينها متعارف نباشد كه در ذهن ما اين است كه اينها متعارف بودنش محرز نيست، در اينها ما دليل نداريم، چون كه خل را كه مى‏گويد آنهايى كه به حسب العادة با خل مى‏شود، اينها شامل او نيست، ادلّه نجاست اينها را كه اصابه آنى كه وارد شده است در اسئار كه اگر قذرى به او اصابت كرد نجس مى‏شود، مقتضاى آنها بقاى بر نجاست است، اين هم اين مسأله و اين فرع.

مى‏ماند آن مسأله مهمّه كه مسأله، مسأله نهمى است، او را عنوان كنم ببينيد.

زوال حموضت خل عنبی

مسألة 9: « إذا زالت حموضة الخل العنبي‌وصار مثل الماء لا بأس به إلّا إذا غلى فإنـَّه لا بدَّ حينئذٍ من ذهاب ثلثيه أو انقلابه خلاً ثانياً ».[7]

ايشان مى‏فرمايد اگر آمديم عصير عنبى سركه شده بود، خل خلّ العنب بود، اين خلّ العنب حموضتش را از دست داد يعنى ديگر خلّيتش را از دست داد، و صار مثل الماء، مثل آب شد كه مى‏گويند برگشته است سركه كه در اصطلاح زن‏ها مى‏گويند سركه برگشته است، اين مثل الماء شد، ايشان مى‏فرمايد لا بأس به، اگر گفتيم عصير عنبى بعد الغليان هم نجس است اين پاك است، لا بأس به يعنى پاك است، تناولش هم اشكالى ندارد، نه حرام است و نه نجس، مى‏فرمايد الاّ اذا غلى، مگر اينكه اين سركه‏اى كه سابقاً سركه بود مثل الماء شده است اين غليان پيدا كند، اين را گذاشته‏اند در ديگ يا مثلاً پيش آفتاب بود يا آفتاب هم نبود جوشيد و غليان پيدا كرد، غليان پيدا كند آن وقت بايد ذهاب ثلثين بشود، بايد آن وقت بگذارند روى آتش تا ذهاب ثلثين بشود و پاك بشود، او ان يعود خلّاً ثانياً، يا اينكه دوباره برگردد و سركه بشود.

استفاده دو مطلب از مسأله

اينی كه ايشان در اين مسأله فرموده است دو مطلب از اين كلامش استفاده مى‏شود:

مطلب اول

 مطلب اوّل عبارت از اين است كه چه جورى كه عصير العنبى به ذهاب الثّلثين پاك مى‏شود بنا بر قول به نجاست، و به ذهاب الثّلثين حلال مى‏شود بنا بر قول بالتّحريم، عصير عنبى كه غليان پيدا كرده است به صيرورته خلّاً پاك و حلال مى‏شود، كسى نجس بداند پاك مى‏شود حلال، كسى حرام بداند حلال مى‏شود، يعنى محلّل عصير عنبى غالى دو تا امر است، يكى ذهاب الثّلثين، ديگرى هم عبارت از اين است كه ان يصير خلّاً، چون كه در عبارتش دارد اين مثل الماء كه شد لا بأس به الاّ اذا غلی، مگر اينكه بعد غليان پيدا كند، وقتى كه غليان شد لابدّ حینئذ من ذهاب الثّلثين، ذهاب ثلثين بشود او ان يعود خلّا، دوباره خل بشود، از اين عبارت معلوم مى‏شود كه عصير غالى دو تا محلّل دارد، دو تا مطهّر دارد بنا بر قول به نجاست، يكى ذهاب الثّلثين، ديگرى هم صيرورته خلّاً، اين يك مطلب.

مطلب دوم

 مطلب ديگر عبارت از اين است كه اگر خل مثل الماء شد اين هم حكم عصير عنبى را دارد، همان حكمى كه بر عصير عنبى بار بود اذا غلی يحرم، اين خلّى كه خلّيتش، حموضتش رفته است و مثل الماء شده است حكم عصير را دارد، ما در اين دو جهت بحث مى‏كنيم.

امّا الجهة الاولى كه عبارت از اين است كه صيرورته خلّاً از مطهّرات است، 4 وجه گفته شده است كه صيرورته خلّاً از محلّلات و از مطهّرات است، يكى اجماعش است كه مى‏دانيد كه هر وقت شروع بشود نوعاً يادى از اين اجماع مى‏شود در اين امّهات المسائل، صاحب جواهر ادّعاى اجماع كرده است، غير صاحب جواهر ادّعاى اجماع كرده است، آن علاّمه بحر العلوم قدس الله نفسه الشّريف در آن منظومه‏اش هم دارد كه الخمر و العصير ان غلی، آن وقت بصيرورته خلّاً هم حلال مى‏شوند و هم پاك مى‏شوند، اين متّفقٌ عليه است آن جا در شعرش ذكر كرده است، على هذا الاساس اجماع كه برود درست نیست، چون كه اين اجماع كه مدركى است، مى‏دانيم كه مجمعين از چه راه گفته‏اند، بايد راه را ببينينم درست است تمام است دلالتش يا نه، لا اقل احتمال مى‏دهيم مدرك مجمعين همان‏ وجوه ديگر باشد كه بحثش مى‏شود، از آن وجوه يكى هم عبارت از اين است كه گفته‏اند به طريق اولويّت اگر بنا شد خمر بانقلابه خلّاً آن خمر حرمتش رفت و نجاستش رفت، در جايى كه عصير عنبى غالى خل بشود به طريق اولى همين جور است، آن حرمت و نجاستش مى‏رود، چون كه عصير عنبى كه عند الغليان ديگر از خمر بالاتر نمى‏زند، خمرى كه آن قدر اهميّت است، آن قدر از او نهى است و وعيد است در ارتكاب او، او به واسطه او اينجور مى‏شود، اين به طريق اولويّت، خوب اين را هم مى‏دانيد كه اين قياس شد، كدام اولويّت است؟ در خمر موضوع خمر بود، وقتى كه رفت خمريّت و خل شد حرمتش مى‏رود، امّا نجاستش مى‏رود آن هم دليل داشتيم، چون كه آنجا خمر ديگر ذهاب ثلثين نمى‏شود از خمر، چون كه مطهّر نداشت شارع خلّيت را مطهّر قرار داد، و امّا عصير عنبى چون كه ذهاب ثلثين مطهّرش است ديگر مطهّر ديگر قرار نداده است كه صيرورته خلّاً باشد، به عبارت الاخرى مسأله‏اش سابقاً گذشت، عصير عنبى جوشيد نجس شد و حرام شد، يا فقط حرام شد، اين عصير عنبى را مى‏پختند قبل از ذهاب ثلثين شيره شد، مرحوم سيّد يعنى صاحب العروه و ديگران همه گفته‏اند كه نه، اين باز حرام است و بنا بر قول به نجاست‏ نجس است، بايد ذهاب ثلثينش بشود، صيرورته دبساً عصير عنبى را حلال نمى‏كند، خوب مى‏گوييم صيرورته خلّاً هم مثل صيرورته دبساً است، چه جور اين دبس بودن او را محلّل و مطهّر نبود بايد ذهاب ثلثين بشود، خل بودن هم نباشد، چون كه در خمر قرار داده است چون كه در خمر مطهّر آخر نبود، فقط خمر خل مى‏شد، ديگر ذهاب ثلثين در او مطهّر نبود تا او را هم انقلاب را قرار ندهد، بدان جهت در ما نحن فيه اين قياس، قياس مع الفارق است.

بعضى‏ها يك حرفى گفته‏اند، گفته‏اند نه، اين عصير عنبی غالى ولو حقيقةً خمر نيست، ولكن خمر تنزيلى است مثل فقّاع، چه جورى كه فقّاع خمر است تنزيلاً و آثار خمر به او بار مى‏شود، و يكى هم از آثارش اين بود كه گفتيم فقّاع اگر منقلب شد به مايع آخر پاك مى‏شود، چونکه مثل الخمر است، گفته شده است كه اين عصير عنبى هم حكم خمر را دارد به حسب تعبّد شرعى، وقتى كه منقلب شد به خل مثل انقلاب خمر به خل مى‏شود، يعنى خمر است عصير عنبى تعبدا، چرا؟ چرایش را فردا اشاره می کنیم.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص139.

[2] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ جَمِيعاً عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ فِي حَدِيثٍ أَنَّ وَفْدَ الْيَمَنِ بَعَثُوا وَفْداً لَهُمْ يَسْأَلُونَ عَنِ النَّبِيذِ- فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ مَا النَّبِيذُ صِفُوهُ لِي- قَالَ يُؤْخَذُ التَّمْرُ فَيُنْبَذُ فِي إِنَاءٍ- ثُمَّ يُصَبُّ عَلَيْهِ الْمَاءُ حَتَّى يَمْتَلِئَ- ثُمَّ يُوقَدُ تَحْتَهُ حَتَّى يَنْطَبِخَ- فَإِذَا انْطَبَخَ أَخْرَجُوهُ  فَأَلْقَوْهُ فِي إِنَاءٍ- ثُمَّ صَبُّوا عَلَيْهِ مَاءً- ثُمَّ‌ ‌مُرِسَ ثُمَّ صَفَّوْهُ بِثَوْبٍ- ثُمَّ أُلْقِيَ فِي إِنَاءٍ- ثُمَّ صُبَّ عَلَيْهِ مِنْ عَكَرِ مَا كَانَ قَبْلَهُ- ثُمَّ هَدَرَ وَ غَلَى- ثُمَّ سَكَنَ عَلَى عَكَرِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص- يَا هَذَا قَدْ أَكْثَرْتَ عَلَيَّ أَ فَيُسْكِرُ قَالَ نَعَمْ- فَقَالَ كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ فَرَجَعَ الْقَوْمُ- فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَرْضَنَا أَرْضٌ دَوِّيَّةٌ - وَ نَحْنُ قَوْمٌ نَعْمَلُ الزَّرْعَ- وَ لَا نَقْوَى عَلَى ذَلِكَ إِلَّا بِالنَّبِيذِ- فَقَالَ صِفُوهُ لِي- فَوَصَفُوهُ كَمَا وَصَفَهُ أَصْحَابُهُمْ- فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَيُسْكِرُ قَالُوا نَعَمْ- قَالَ كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ- وَ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يَسْقِيَ كُلَّ شَارِبِ مُسْكِرٍ مِنْ طِينَةِ خَبَالٍ- أَ تَدْرُونَ مَا طِينَةُ خَبَالٍ قَالُوا لَا- قَالَ صَدِيدُ أَهْلِ النَّارِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص356.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كُلُّ عَصِيرٍ أَصَابَتْهُ النَّارُ فَهُوَ حَرَامٌ- حَتَّى يَذْهَبَ ثُلُثَاهُ وَ يَبْقَى ثُلُثُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص282.

[4] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ نُوحاً لَمَّا هَبَطَ مِنَ السَّفِينَةِ غَرَسَ غَرْساً- فَكَانَ فِيمَا غَرَسَ النَّخْلَةُ - فَجَاءَ إِبْلِيسُ فَقَلَعَهَا إِلَى أَنْ قَالَ- فَقَالَ نُوحٌ مَا دَعَاكَ إِلَى قَلْعِهَا- فَوَ اللَّهِ مَا غَرَسْتُ غَرْساً هُوَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْهَا- (فَوَ اللَّهِ) لَا أَدَعُهَا حَتَّى أَغْرِسَهَا- فَقَالَ إِبْلِيسُ وَ أَنَا وَ اللَّهِ لَا أَدَعُهَا حَتَّى أَقْلَعَهَا- فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ اجْعَلْ (لَهُ) فِيهَا نَصِيباً- قَالَ فَجَعَلَ لَهُ الثُّلُثَ فَأَبَى أَنْ يَرْضَى- فَجَعَلَ لَهُ النِّصْفَ فَأَبَى أَنْ يَرْضَى- وَ أَبَى نُوحٌ أَنْ يَزِيدَهُ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ- أَحْسِنْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَإِنَّ مِنْكَ الْإِحْسَانَ- فَعَلِمَ نُوحٌ أَنَّهُ قَدْ جُعِلَ لَهُ عَلَيْهَا سُلْطَانٌ- فَجَعَلَ نُوحٌ لَهُ الثُّلُثَيْنِ- فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَإِذَا أَخَذْتَ عَصِيراً فَطَبَخْتَهُ- حَتَّى يَذْهَبَ الثُّلُثَانِ نَصِيبُ الشَّيْطَانِ فَكُلْ وَ اشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص284.

[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص139

[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص139

[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص.140