مسألة 5: « العصير التمري أو الزبيبي لا يحرمولا ينجس بالغليان على الأقوى ، بل مناط الحرمة والنجاسة فيهما هو الإسكار ».[1]
صاحب عروه قدس النفس الشّريف در مقام فروعاتى را ذكر مىكند، كه اين فروعات، فروعات ذهاب الثّلثين است در عصير، فرعى را كه در مقام ذكر مىكند این است که مىفرمايد اين كه گفتيم عصير اگر غليان پيدا كند حرام مىشود حتّى يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه و مشهور يعنى منتسب الى المشهور هم بود كه علاوه بر اين حرمت نجاست هم پيدا مىكند الى أن يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه، اين مختص به عصير العنبى است. و امّا در عصير الزّبيب و در عصير التّمر و در مثل آنها، اگر غليان پيدا بكنند نه حرام مىشوند و نه نجس مىشوند، منتهى على الاقوی. اين عصير وقتى كه عصير زبيبى تمرى غليان پيدا كرد حلال است ذهاب الثّلثين نمىخواهد. خودش هم پاك است. اين حكم عنب بود، اين مسأله را سابقاً در بحث نجاست عصير عنبى آنجا بحث كرديم، على القول بالنّجاسة يا على انكار النّجاسة و الالتزام بحرمة التناول قبل ذهاب الثّلثين اين مختص به عصير عنبى است. وجهش را آن جا مفصّل ذكر كرديم، الان به نحو اشاره عرض مىكنم تا معلوم بشود كه مذكور در آن جا تفصيل چه مطلب بود. آن جا مىگفتيم كسى كه ملتزم مىشود در عصير الزّبيب هم يا حتّى در عصير التّمر هم در آنها هم ملتزم بشود به حرمت بعد از غليان يا بر نجاست هم فرضنا، يا تمسّك مىكند به بعضى رواياتى كه وارد در خصوص عصير التّمر و عصير الزّبيب است، چون مىخواهد از آن روايات خاصّه استفاده كند كه اينها دلالت بر حرمت و نجاست مىكنند، اگر آنها بوده باشد و قد تكلّمنا فى تلك الرّوايات و بيّنّا که در آن روايات دلالتى بر حرمت بالغليان فضلا از نجاست در آن روايات دلالتى نيست، بلكه مدلول روايات خاصّه اين است اگر مطبوخ از ماء الزّبيب و مطبوخ از آن ماء التّمر، اين مطبوخ اگر مسكر بشود حرام مىشود، چون كه كلّ مسكرٍ حرام و نجس، نجس هم هست چون كه كلّ مسكرٍ نجس است و حرام، و الاّ فلا بأس به، حتّى در آن بعضى روايات راوى خيلى تفصيل داد كه اينجور درست مىكنيم اينجور درست مىكنيم، مثل بعضىها كه يك مسألهاى مىپرسند و يك ساعت شرح مىدهند كه خيلى هم مربوط به آن سؤال نيست. رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمود،[2] يا هذا قد اكثرة الكلام، خيلى طول دادى، بگو ببينم أ يسكر؟ آن گفت بله بر اينكه مسكر است، رسول الله فرمود كلّ مسكرٍ حرام، بله ملاك در آن روايات خاصّه مسكريّت بود، بما انّه كلام در ما نحن فيه مجرّد الغليان است، من غير ان یصیر اين عصير زبيبى يا تمری مسكراً، بدان جهت مجرّد الغليان در آن روايات دلالتى نيست، يك وقت ممكن بود آنجا اينجور عرض كرديم كه قائل به اينكه عصير الزّبيب و عصير التّمر لاحق به عصير العنب است، تمسّك به آن روايات نمىكند، مىگويد عموم و اطلاقى كه در عصير عنبى بود و در عصير عنبى به آن عموم و اطلاق تمسّك كرديم، عصير الزّبيب و عصير التّمر داخل آن عموم و اطلاق است، اگر يادتان بوده باشد در صحيحه عبد الله ابن سنان[3] در آن صحيحه اينجور بود كه كلّ عصير اصابته النّار، عصير يعنى آن آبى كه گرفته شده است از شىء، از انگور گرفته بشود يا از مويز بوده باشد يا فرض كنيد از تمر و رطب بوده باشد، آنجا در صحيحه عبد الله ابن سنان اينجور بود كلّ عصير اصابته النّار، در صحيحه ديگر اين بود كه اذا أخذت عصيراً، در صحيحه زراره[4] بود روايت چهارمی بود در همين باب دوّم، آنجا فرمود، فقال ابو جعفرٍ علیه السلام فاذا أخذت عصيراً فطبخته حتّى يذهب ثلثاه نصيب الشّيطان فكل واشرب، عرض مىكنم چون كه نصيب الشّيطان در تمر هم وارد است، در عنب زبيب همه را مىگيرد مسأله، اگر بنا بوده باشد اينجور بوده باشد كه كسى تمسّك به اين عمومات و مطلقات بكند، مىگوييم يا هذا كار را خراب كردى، پس در عصير پرتقال هم بگو، آن هم اذا أخذت عصيراً فطبخته حتّى يذهب ثلثاه آنجور مىشود، كلّ عصير اصابته النّار بايد همه چيز را بگويد ديگر، ماء هويج و اينها، نگويد ديگر اينها تازه شده است، نه آن زمان هم بود، بابى دارد، باب ربّ التوت، ربّ السفرجد، ربّ الرمّان، آنجا هم مرسوم بود، پس كلّ عصير را بگوييد اگر شما بنا شد كه به اين عموم تمسّك كنيد، چه جواب مىگوييد؟ آن جوابى كه آنجا مىگوييد ما در اينجا مىگوييم در زبيب و تمر، جواب اين است آنى كه متعارف بود از اطلاق عصير آن ماء العنب بود كه از عنب مأخوذ مىشد، و امّا به آن عصير تمر يا عصير زبيب، اسم نبيذ اطلاق مىشد، چون كه در حقيقت آن جا نبيذ است در آب مىانداختند آنها منبوذ فى الماء بود، مويز را در آب مىانداختند خيس مىخورد و مىجوشاندند، تمر هم همين جور بود، بدان جهت عنوان عصير فى نفسه اصلا ظهور دارد در همان ماء العنب، مائى كه يؤخذ من العنب، روى اين اساس است. بدان جهت رواياتشان را نگاه بكنيد در آن موارد تمر و هكذا زبيب نبيذ اطلاق مىشود. اگر اينجور بود كه اينجور هم هست. خوب فهو، حتّى در آن ماء رمّان و توت و اينها، آنها هم رب اطلاق مىشد، عصير اطلاقش به همين عصير عنبى است، و اگر كسى گفت نه اينها را خودت مىگويى، اينها لم يدلّ عليه كتابٌ و لا سنّة، مىگوييم خوب اين عموم دارد همه را مىگيرد، خوب شما و ما قبول داريم كه اين عموم قطعاً مراد نيست، چون كه اگر مراد بوده باشد بايد پرتقال را هم بگويى چيز ديگر را هم بگويى، هر مائى كه از هر فاكههاى گرفته شده است او را شامل مىشود، حتّى آن آب هندوانهاى كه براى مريضها مىگيرند آن هم همين جور است، اگر بنا شد اين عموم مراد نبوده باشد پس از حجّيت مىافتد عموم و اطلاق، چون كه علم اجمالى داريم كه عموم و اطلاق مراد نيست، و بما اينكه عنوان مخصّص و مقيّد در دست ما نيست، اين قدر مىدانيم كه اين عموم مراد نيست، آن وقت اكتفاء به قدر متيقّن بايد بشود، چون كه در ما نحن فيه نه عموم را مىتوانيم بگوئيم، نه در بين قرينهاى هست كه بگوييم اين عنوان خارج شده است و غير از اين عنوان ظهور عام محفوظ است، اين عنوان مخصّص هم كه نيست فقط علم اجمالى خارجى است كما ذكرنا فى علم الاصول، چون كه عام آنى كه حجّت است ظهورش است، آن ظهور قطع داريم مطابق با واقع نيست، اطلاق مطابق با مقام ثبوت نيست، قرينه بر تعيين كه معنا در مقام ثبوت از اين ظهور این اراده شده است قرينه معيّنه هم نداريم، عنوان مخصّص و مقيّد در دست ما نيست، ما هستيم و يك علم اجمالى، آن وقت اين كلام مىشود من حيث الاعتبار، اين ظهور از حجّيت ساقط مىشود، آنى كه قدر متيقّن مراد از اين خطاب است اقتصار به او مىشود، قدر متيقّن همان عصير عنبى است كما ذكرنا، بدان جهت چون كه اين عموم را نمىشود أخذ كرد اكتفا به قدر متيقّن مىشود، بله عنوان مخصّص و مقيّد دست ما باشد مىگوييم در خطاب آخر اين خارج شده است، مثلاً يا فرض بفرماييد عقل مىگويد اين خارج است، مخصّص عقلى يا نقلى، در ما بقى به عموم تمسّك مىكنيم و به اطلاق، و امّا در مواردى كه اين جور نيست مخصّص نيست فقط علم خارجى است كه اين عموم و اطلاق مراد نيست اكتفا به قدر متيقّن مىشود، اين تمام كلام فى ذلك البحث بود كه تفصيلش آنجا بود.
سؤال...؟ استثناء نيست، كلّ عصير يعنى كلّ عصير عنبى، شیخنا تقييد است يعنى كشف مىكنيم كه از اين عصير عصير مقيّد اراده شده است، يعنى كلّ عصير عنبي، نه اینکه استثناء خورده است، نه اين عام وصفى داشت قيدى داشت، مثل كلّ عالمٍ عادل، اين كلّ عصير عنبى بود، يا قيد آخرى داشت که آن قيد آخر را نمىدانيم الان، تعيينش دست ما نيست، اكتفا به قدر متيقّن مىشود، بدان جهت است كه اگر يادتان باشد بدانيد كه شيخ پير مرد چه گفته است شيخ انصارى در قاعده لا ضرر خوب اين موارد بايد استثناء بشود، تخصيص مستهجن لازم مىآيد، اينجور است ديگر، آنجا گفته است كشف مىكنيم كه اين قاعده مقترن به يك قيدى بود، ولو آن اقتران هم به قرينه حاليه باشد، لازم نيست لفظى باشد كه به حسب او اصلا عموميّت نداشت اين موارد را، خود ظهورش قاصر بود، اينجا هم همين را مىگوييم، اين عموم مراد نيست مقيّد به يك قيدى بود كه آن قيد ما مىگوييم تعارفش در آن زمان به عنب بود، اگر اين را قبول نكنيد يك قيد آخرى بود كه در دست ما نيست، لذا از اعتبار مىافتد، بدان جهت شيخ از اين نتيجه مىگيرد كه ديگر به قاعده لا ضرر نمىشود در ساير موارد تمسّك كرد، چرا؟ چون كه هر جا تمسّك بكنيم قيد داشت، معلوم نيست كه آن قيد چه بود، بدان جهت مىگويد هر جا كه تمسّك مىكنيم بايد عمل اصحاب محرز بشود، كه از عمل بفهميم كه قيد اينجا را نمىگرفت که عمل كردهاند، غرض الحاصل، اين حاصل ما ذكرنا در آنجا بود.
پس على هذا الاساسى كه هست اين فرع در او كلامى نيست، مىماند فرع ديگر،
سؤال...؟ اين را شما مىگوييد، در روايت اين نبود. در روايت بود كلّ عصير اصابته النّار فهو حرامٌ حتّى يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه. بناست ظهور خطابات را حساب بكنيم.
مسألة 6: « إذا شكّ في الغليان يبنى على عدمه كما أنـَّه لو شكَّ في ذهاب الثلثين يبنى على عدمه ».[5]
عرض مىكنم بر اينكه بعد مىرسيم به مسأله ديگرى، آن مسأله ديگر اين است كه بعد از اينكه بنا گذاشتيم در ماء العنب اگر غليان پيدا بكند نجس مىشود يا حرام مىشود، محلّلش يا مطهّرش ذهاب الثّلثين است، آب انگور است كه روى ديگ گذاشته شده است مثل آن شيره پزها مبتلا هستند. يك چوبى هم دستش هست كه هِى به هم مىزند كه غليانش اگر باشد هم محرز نشود، چون كه محرز نمىشود اگر هِى به هم بزند، آن قلبش كه بالا و پايين بيايد محرز نمىشود، بدان جهت شك مىكند كه آيا اين غليان كرده است يا غليان نكرده است فرض كنيد، يا نه، شيره پز هم نيست، يك عصيرى است. آب انگورى است كه آوردهاند ما شك مىكنيم كه اين غليان كرده است. مىدانيم كه اين را فرض بفرماييد از عنب گرفتهاند ماء العنب است. خودش را هم گذاشتهاند روى آتش، نمىدانيم اصلاً جوش آمده است يا جوش نيامده است. خوب موضوع حرمت غليان العنب است. اين عنب يك وقتى غليان نداشت يعنى موضوع حرام موجود نبود. الان نمىدانم موجود شده است يا نه، استصحاب عدم غليانش مىكنم. لا يحرم العصير حتّى يغلى، تا مادامى كه غليان نكرده است حرام نيست، يعنى حلال است حكمش مترتّب مىشود. شك اگر در حدوث غليان بشود استصحاب مىشود عدم الغليان، يعنى عدم موضوع حرمت، و يترتب بر او حلّيت، چون كه شارع فرموده است لا يحرم العصير حتّى يغلى، يعنى تا مادامى كه غليان نكرده است حلال است. مىدانيم اين عصير غليان پيدا كرده است نمىدانيم ذهاب ثلثينش شده است كه حلال بشود يا طاهر بشود بنا بر قول به نجاست، يا ذهاب ثلثين نشده است. استصحاب مىكنيم عدم وقوع مطهّر را، مثل ثوب مىماند كه مىدانم بول اصابت كرد نمىدانم بعد شستهام به آب يا اصلاً نشستهام، همين جور مانده است، الان يادم نيست، استصحاب مىكنم عدم غسل بالماء را ديگر، اين ثوب آن وقتى كه بول اصابت كرد كه شسته نشده بود بعد از آن وقتى كه اصابت كرد بعد از او نمىدانم شستهام يا نه استصحاب عدم غسل است، اينجا هم اين عصير غالى يك وقتى غليان كرد و ذهاب ثلثين نشده بود، نمىدانم ذهاب ثلثين شده است يا نه، می گوئیم نشده است، استصحاب غايت را نفى مىكند، غايت حرمت كه حتّى يذهب ثلثاه و يبقى ثلثه غايت را نفى مىكند، غايت نيامده است، آن حرمتى كه موجود شده بود هست و غايتش نيامده است، استصحاب اين را اثبات مىكند، همهاش هم مفاد ليس ناقصه است، اين عنب يك وقتى عصير عنبى غليان نكرده بود، اين عنب غالى يك وقتى ذهاب ثلثينش نشده بود، مفاد ليس ناقصه است، استصحاب مىشود بلا كلام.
مسألة 7:« إذا شكَّ في أنـَّه حصرم أو عنب يبنى على أنـَّه حصرم ».[6]
بعد ايشان مىفرمايد كه اگر آبى را ما از حبهايى گرفتيم، نمىدانيم اين حبها غوره بود كه حصرم بود كه دخل در موضوع نداشته باشد، غليانش حرمت نياورد فضلا عن النجاسة، يا اين حبها عنب بود كه غليانش موجب حرمت يا على القول الآخر موجب نجاست بشود، خوب، باز مفاد كان ناقصه خدا اين استصحاب را بگذارد براى ما، مىگوييم آنهايى كه من آب آنها را كشيدم يك وقتى حصرم بود يعنى عنب نبود. این حِصرم یا حَصرم اين يك وقتى عنب نبود اين موجودى كه اين آبى كه از آنها اخراج شده است بالعصر او بغير العصر يك وقتى عنب نبود. بعد نمىدانم بر اينكه عنب شد موقعى كه اين آب را خارج مىكردند يا عنب نشده بود. استصحاب مىگويد كه نه، يك وقتى اين آبها آب عنب نبود. موقع اخراج هم باز ماء عنب نبود. نمىخواهد اثبات بكند كه آب غوره است ها. آن هم اثبات مىشود، چون كه يك وقتى غوره بود موقع كشيدن هم آن غورگى باقى مانده بود، چون كه غوره موضوع حكم نيست. موضوع حرمت عنب است. ماء العنب است. موضوع حرام برود مىشود حلال، هر چه بوده باشد. بدان جهت استصحاب مىشود كه اين يك وقتى عنب نبود. آنى كه اين آب را از آن گرفتند اين ماء ماء العنب نبود، بعد نمىدانم موقع اخراج ماء العنب شده بود يا نه، استصحاب مىگويد نشده بود، اين هم اشكالى ندارد.
سؤال...؟ ما تا حال شما هم همين جور است هر انگور ديديم سابقهاش غوره بود، آبى هم كه توى آن بود، آن آب آب غوره بود، اينجور است ديگر. ما اين جور ديديم شما هم همين جور ديديد. بعد شك مىكنيم كه به حدّ عنبى رسيد كه مائش ماء عنب شد يا نه، استصحاب مىگويد نرسيده است. مفاد مفاد كان ناقصه است و استصحاب مىشود.
مسألة 8:« لا بأس بجعل الباذنجان أو الخيار أو نحو ذلك في الحبِّ مع ما جعل فيه من العنب أو التمر أو الزبيب ليصير خلًا، أو بعد ذلك قبل أن يصير خلًا، وإن كان بعد غليانه أو قبله و علم بحصوله بعد ذلك ».
آن وقت ايشان شروع مىكند به دو مسأله ديگر، يعنى دو فرع ديگر را ذكر مىكند، آن دو فرع ديگر را بهتر است از روى عبارت ايشان بخوانم كه ايشان چه مىگويد:
در مسأله هشتم می گويد: «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار او نحو ذلك فى الحُب مع ما جعل فيه من العنب او التّمر او الزّبيب»، آن وقتى كه انسان متعارف است كه در خانهها سركه مىگذارند كه در حب وقتى كه عنب گذاشتند اگر از عنب مىخواهند خل درست كنند يا تمر گذاشتند كه متعارف است خلّ تمرى يا خلّ زبيبى، در آن حُب كه عنب و تمبر و زبيب مىگذارند، بعضى چيزهاى ديگر هم مىگذارند كه از آن جمله اين است كه يك مقدارى يك تكّهاى يا يك دانه يا دو تا بيشتر بادنجان، يا خيار و امثال ذلك مىاندازند. حبّه نخود مىاندازند. آنها ديگر معروف است پيشتان. «لا بأس بجعل الباذنجان و الخيار او نحو ذلك فى الحُب مع ما جعل فيه من العنب و التّمر و الزّبيب ليصير خلّاً». اين گذاشته شده بود تا اينكه خل بشود، خل درست مىكنند. «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار مع ما جعل فيه من الحب» يك وقت با عنب يكجا مىگذارد خيار را او بعد ذلك قبل ان يصير خلّاً يا بعد از اينكه آن عنبش جوشيد مىگذارند ديگر آفتاب، يا مثلاً خودش خودجوش است و خودش مىجوشد، او بعد ذلك قبل ان يصير خلّاً قبل از اينكه خل بشود اين بادنجان و خيار را توى آن مىاندازند بعد خل مىشود، اين هم بأسی نيست، او كان بعد غليانه، يا اينكه نه بعد از غليانش بعد از اينكه اين جوش كرده است بنا بر قول به نجاست بالغليان نجس شده است، بعد الغليان مىگذارند، أو قبله يا قبل الغليان مىگذارند و عُلِم حصوله بعد ذلك و معلوم مىشود كه بعد از گذاشتن اين به غليان آمده است عنب، اين در جايى كه سركه را به خل بگذارند يا به زبيب بگذارند اشكالى ندارد، چون كه وقتى كه ماء الزّبيب يا ماء التّمر جوشيد نه حرام مىشود نه نجس مىشود كما ذكرنا، بدان جهت هر چيز هم بگذارد آن جا عيب ندارد، اشكالى ندارد، انّما الكلام در جايى است كه اين سركه را از عنب بگذارند، اين ماء العنب وقتى كه جوشيد بنا بر قول به حرمت حرام مىشود، بنا بر قول ديگر هم حرام مىشود هم نجس، اگر فقط حرمت را گفتيد اين اشكالى ندارد، گذاشتنش اشكالى ندارد، چون كه وقتى كه اين را گذاشتيد با آن عنب، عنب كه جوشيد عنب حرام مىشود، اين خيار هم ملاقى حرام است، وقتى كه او سركه شد به سركه شدن حلال شد، اين هم كه اصلاً حرام نشده است، چون كه ملاقى الحرام كه حرام نیست ، اين خيار از اوّل حلال بوده است، بعد هم حلال است، منتهى آن جوشيدن موجب شده بود كه خود آن عنب حلال نبود، بعد از اينكه خل شد حلال مىشود، و امّا بنا بر اين كه نه، علاوه بر اين حرمت نجاست هم هست، كلام در اين صورت است كه علاوه بر حرمت نجاست را كسى ملتزم بشود، خوب، وقتى كه خيار را با عنب گذاشتيم و عنب جوشيد، عنب نجس مىشود مائش، وقتى كه نجس شد اين خيار نجس مىشود، يا اين پياز فرض كنيد بادنجان نجس مىشود، بعد وقتى كه اين عصير عنبى جوشيد خود جوش شد، بعد كه خل شد، خوب عيب ندارد آن عصير عنبى كه جوشيده بود به خل شدن پاك مىشود اشكالى ندارد، بحثش خواهد آمد، وقتى كه پاك شد و حلال شد خوب اين خيار و بادنجان چه بودند؟ خوب متنجّس بودند وقتى كه اين غليان پيدا كرد، آنها در تنجّسشان باقى هستند، وقتى كه خل شد خل نجاست عرضى پيدا مىكند، آن نجاست عرضى يعنى با آن بادنجان و با اين خيار تنجّس پيدا مىكند، بدان جهت آن خل را نمىشود خورد، اشكال اين است.
ايشان مىگويد اين اشكال نيست، حتّى اگر گفتيد عصير عنبى به غليان نجس مىشود لا بأس به اين كار. «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار او نحو ذلك فى الحُب مع ما جعل فيه من العنب او التّمر او الزّبيب ليصير خلّاً»، اين جعل مىشود تا اينكه سركه بشود. «لا بأس بجعل البادنجان و الخيار فى الحب مع ما جعل او بعد ذلك»، يا بعد از اين بگذارند، قبل ان يصير خلّاً قبل از اينكه خل بشود، چون كه بعد از خل بگذارد كه او هيچ اشكالى ندارد. ترشى مىشود او. ترشى را هميشه همين جور مىگذارند. بادنجان و خيار را بعد از سركه شدن مىگذارند ديگر. اين كه قيد را مىكند به جهت اينكه او جاى اشكال نيست بعد ان يصير خلّاً. كلام در قبل ان يصير خلّاً است. او بعد ذلك بگذاند قبل ان يصير خلّاً او كان بعد غليان اين عصير بگذارند او قبله قبل از عصير بگذارند و عُلم حصول الغليان بعد ذلك، معلوم بشود كه بعد غليان پيدا مىكند. چرا اشكال ندارد؟ ايشان مىفرمايد و راست هم مىفرمايد اگر اينجور باشد. ايشان مىگويد كه متعارف است وقتى كه سركه مىگذارند و توى آن نخود مىريزند، سنگ ريزه مىريزند، تكّه آهنى مىريزند، كليد مىاندازند. چه مىكنند همين جور تا سركه بشود ديگر. خوب آنها چه جور پاك شد؟ وقتى كه اين غليان پيدا كرد اين ماء العنب بنا بر قول نجاست همه آنها متنجّس شدند. بعد وقتى كه سركه شد آنها توی سركه هستند. چه جور آنها سركه را نجس نمىكنند اينها هم سركه را نجس نمىكنند. فرقى ندارد اينها با آنها. اين فرمايشى كه ايشان مىفرمايد اين در صورتى صحيح است كه اين جعل بادنجان در آن عصير بنا بر قول به نجاست يا جعل خيار در او دخل داشته باشد در صيرورت او خلّاً يا زودرس بودنشان، چون كه آنهايى كه ما دليل داريم به طهارت آنها كه آن سنگريزه، آهن تكّه، نخود، و امثال ذلك، آنها دخل در خل بودنش دارند، نه اصل خل ها، ولو جودة الخل، ولو زود خل بودن، آنها را دليل داريم كه آنها مثل اناء الخمر است. وقتى كه اين عصير عنبى بصيرورته خلّاً پاك شد آنها هم پاك مىشود. و امّا اگر جعل خيار و بادنجان اين جور متعارف نبوده باشد كه ظاهراً هم متعارف نيست. آنى كه به حسب خارج در ذهن ما است اين متعارف نيست، بدان جهت اينها را به آنها نمىشود قياس كرد. آن جاها ادلّهاى كه خواهيم گفت درباره خل وارد است حلّيت خل مع ذلك خل را نوعاً همين جور درست مىكنند در آنها هيچ تعرّضى نيست كه خل خلّ عنبى نباشد. هيچ قيدى نيست، خلّ عنبى خودش مرغوبٌ فيه در روايات است مثل ساير خلها، از اينها مىفهميم كه آنها پاك مىشوند، آنها هم مثل ظرف خمر به واسطه خل شدن چه جور ظرف خمر پاك مىشد اين عصير هم بنا بر قول به نجاست وقتى كه پاك شد آنها پاك مىشوند همهشان.
و امّا چيز ديگرى كه او متعارف نيست مثل جعل البادنجان و الخيار اگر اينها متعارف نباشد كه در ذهن ما اين است كه اينها متعارف بودنش محرز نيست، در اينها ما دليل نداريم، چون كه خل را كه مىگويد آنهايى كه به حسب العادة با خل مىشود، اينها شامل او نيست، ادلّه نجاست اينها را كه اصابه آنى كه وارد شده است در اسئار كه اگر قذرى به او اصابت كرد نجس مىشود، مقتضاى آنها بقاى بر نجاست است، اين هم اين مسأله و اين فرع.
مىماند آن مسأله مهمّه كه مسأله، مسأله نهمى است، او را عنوان كنم ببينيد.
مسألة 9: « إذا زالت حموضة الخل العنبيوصار مثل الماء لا بأس به إلّا إذا غلى فإنـَّه لا بدَّ حينئذٍ من ذهاب ثلثيه أو انقلابه خلاً ثانياً ».[7]
ايشان مىفرمايد اگر آمديم عصير عنبى سركه شده بود، خل خلّ العنب بود، اين خلّ العنب حموضتش را از دست داد يعنى ديگر خلّيتش را از دست داد، و صار مثل الماء، مثل آب شد كه مىگويند برگشته است سركه كه در اصطلاح زنها مىگويند سركه برگشته است، اين مثل الماء شد، ايشان مىفرمايد لا بأس به، اگر گفتيم عصير عنبى بعد الغليان هم نجس است اين پاك است، لا بأس به يعنى پاك است، تناولش هم اشكالى ندارد، نه حرام است و نه نجس، مىفرمايد الاّ اذا غلى، مگر اينكه اين سركهاى كه سابقاً سركه بود مثل الماء شده است اين غليان پيدا كند، اين را گذاشتهاند در ديگ يا مثلاً پيش آفتاب بود يا آفتاب هم نبود جوشيد و غليان پيدا كرد، غليان پيدا كند آن وقت بايد ذهاب ثلثين بشود، بايد آن وقت بگذارند روى آتش تا ذهاب ثلثين بشود و پاك بشود، او ان يعود خلّاً ثانياً، يا اينكه دوباره برگردد و سركه بشود.
اينی كه ايشان در اين مسأله فرموده است دو مطلب از اين كلامش استفاده مىشود:
مطلب اوّل عبارت از اين است كه چه جورى كه عصير العنبى به ذهاب الثّلثين پاك مىشود بنا بر قول به نجاست، و به ذهاب الثّلثين حلال مىشود بنا بر قول بالتّحريم، عصير عنبى كه غليان پيدا كرده است به صيرورته خلّاً پاك و حلال مىشود، كسى نجس بداند پاك مىشود حلال، كسى حرام بداند حلال مىشود، يعنى محلّل عصير عنبى غالى دو تا امر است، يكى ذهاب الثّلثين، ديگرى هم عبارت از اين است كه ان يصير خلّاً، چون كه در عبارتش دارد اين مثل الماء كه شد لا بأس به الاّ اذا غلی، مگر اينكه بعد غليان پيدا كند، وقتى كه غليان شد لابدّ حینئذ من ذهاب الثّلثين، ذهاب ثلثين بشود او ان يعود خلّا، دوباره خل بشود، از اين عبارت معلوم مىشود كه عصير غالى دو تا محلّل دارد، دو تا مطهّر دارد بنا بر قول به نجاست، يكى ذهاب الثّلثين، ديگرى هم صيرورته خلّاً، اين يك مطلب.
مطلب ديگر عبارت از اين است كه اگر خل مثل الماء شد اين هم حكم عصير عنبى را دارد، همان حكمى كه بر عصير عنبى بار بود اذا غلی يحرم، اين خلّى كه خلّيتش، حموضتش رفته است و مثل الماء شده است حكم عصير را دارد، ما در اين دو جهت بحث مىكنيم.
امّا الجهة الاولى كه عبارت از اين است كه صيرورته خلّاً از مطهّرات است، 4 وجه گفته شده است كه صيرورته خلّاً از محلّلات و از مطهّرات است، يكى اجماعش است كه مىدانيد كه هر وقت شروع بشود نوعاً يادى از اين اجماع مىشود در اين امّهات المسائل، صاحب جواهر ادّعاى اجماع كرده است، غير صاحب جواهر ادّعاى اجماع كرده است، آن علاّمه بحر العلوم قدس الله نفسه الشّريف در آن منظومهاش هم دارد كه الخمر و العصير ان غلی، آن وقت بصيرورته خلّاً هم حلال مىشوند و هم پاك مىشوند، اين متّفقٌ عليه است آن جا در شعرش ذكر كرده است، على هذا الاساس اجماع كه برود درست نیست، چون كه اين اجماع كه مدركى است، مىدانيم كه مجمعين از چه راه گفتهاند، بايد راه را ببينينم درست است تمام است دلالتش يا نه، لا اقل احتمال مىدهيم مدرك مجمعين همان وجوه ديگر باشد كه بحثش مىشود، از آن وجوه يكى هم عبارت از اين است كه گفتهاند به طريق اولويّت اگر بنا شد خمر بانقلابه خلّاً آن خمر حرمتش رفت و نجاستش رفت، در جايى كه عصير عنبى غالى خل بشود به طريق اولى همين جور است، آن حرمت و نجاستش مىرود، چون كه عصير عنبى كه عند الغليان ديگر از خمر بالاتر نمىزند، خمرى كه آن قدر اهميّت است، آن قدر از او نهى است و وعيد است در ارتكاب او، او به واسطه او اينجور مىشود، اين به طريق اولويّت، خوب اين را هم مىدانيد كه اين قياس شد، كدام اولويّت است؟ در خمر موضوع خمر بود، وقتى كه رفت خمريّت و خل شد حرمتش مىرود، امّا نجاستش مىرود آن هم دليل داشتيم، چون كه آنجا خمر ديگر ذهاب ثلثين نمىشود از خمر، چون كه مطهّر نداشت شارع خلّيت را مطهّر قرار داد، و امّا عصير عنبى چون كه ذهاب ثلثين مطهّرش است ديگر مطهّر ديگر قرار نداده است كه صيرورته خلّاً باشد، به عبارت الاخرى مسألهاش سابقاً گذشت، عصير عنبى جوشيد نجس شد و حرام شد، يا فقط حرام شد، اين عصير عنبى را مىپختند قبل از ذهاب ثلثين شيره شد، مرحوم سيّد يعنى صاحب العروه و ديگران همه گفتهاند كه نه، اين باز حرام است و بنا بر قول به نجاست نجس است، بايد ذهاب ثلثينش بشود، صيرورته دبساً عصير عنبى را حلال نمىكند، خوب مىگوييم صيرورته خلّاً هم مثل صيرورته دبساً است، چه جور اين دبس بودن او را محلّل و مطهّر نبود بايد ذهاب ثلثين بشود، خل بودن هم نباشد، چون كه در خمر قرار داده است چون كه در خمر مطهّر آخر نبود، فقط خمر خل مىشد، ديگر ذهاب ثلثين در او مطهّر نبود تا او را هم انقلاب را قرار ندهد، بدان جهت در ما نحن فيه اين قياس، قياس مع الفارق است.
بعضىها يك حرفى گفتهاند، گفتهاند نه، اين عصير عنبی غالى ولو حقيقةً خمر نيست، ولكن خمر تنزيلى است مثل فقّاع، چه جورى كه فقّاع خمر است تنزيلاً و آثار خمر به او بار مىشود، و يكى هم از آثارش اين بود كه گفتيم فقّاع اگر منقلب شد به مايع آخر پاك مىشود، چونکه مثل الخمر است، گفته شده است كه اين عصير عنبى هم حكم خمر را دارد به حسب تعبّد شرعى، وقتى كه منقلب شد به خل مثل انقلاب خمر به خل مىشود، يعنى خمر است عصير عنبى تعبدا، چرا؟ چرایش را فردا اشاره می کنیم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص139.
[2] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ جَمِيعاً عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ فِي حَدِيثٍ أَنَّ وَفْدَ الْيَمَنِ بَعَثُوا وَفْداً لَهُمْ يَسْأَلُونَ عَنِ النَّبِيذِ- فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ مَا النَّبِيذُ صِفُوهُ لِي- قَالَ يُؤْخَذُ التَّمْرُ فَيُنْبَذُ فِي إِنَاءٍ- ثُمَّ يُصَبُّ عَلَيْهِ الْمَاءُ حَتَّى يَمْتَلِئَ- ثُمَّ يُوقَدُ تَحْتَهُ حَتَّى يَنْطَبِخَ- فَإِذَا انْطَبَخَ أَخْرَجُوهُ فَأَلْقَوْهُ فِي إِنَاءٍ- ثُمَّ صَبُّوا عَلَيْهِ مَاءً- ثُمَّ مُرِسَ ثُمَّ صَفَّوْهُ بِثَوْبٍ- ثُمَّ أُلْقِيَ فِي إِنَاءٍ- ثُمَّ صُبَّ عَلَيْهِ مِنْ عَكَرِ مَا كَانَ قَبْلَهُ- ثُمَّ هَدَرَ وَ غَلَى- ثُمَّ سَكَنَ عَلَى عَكَرِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص- يَا هَذَا قَدْ أَكْثَرْتَ عَلَيَّ أَ فَيُسْكِرُ قَالَ نَعَمْ- فَقَالَ كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ فَرَجَعَ الْقَوْمُ- فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَرْضَنَا أَرْضٌ دَوِّيَّةٌ - وَ نَحْنُ قَوْمٌ نَعْمَلُ الزَّرْعَ- وَ لَا نَقْوَى عَلَى ذَلِكَ إِلَّا بِالنَّبِيذِ- فَقَالَ صِفُوهُ لِي- فَوَصَفُوهُ كَمَا وَصَفَهُ أَصْحَابُهُمْ- فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَيُسْكِرُ قَالُوا نَعَمْ- قَالَ كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ- وَ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يَسْقِيَ كُلَّ شَارِبِ مُسْكِرٍ مِنْ طِينَةِ خَبَالٍ- أَ تَدْرُونَ مَا طِينَةُ خَبَالٍ قَالُوا لَا- قَالَ صَدِيدُ أَهْلِ النَّارِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص356.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كُلُّ عَصِيرٍ أَصَابَتْهُ النَّارُ فَهُوَ حَرَامٌ- حَتَّى يَذْهَبَ ثُلُثَاهُ وَ يَبْقَى ثُلُثُهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص282.
[4] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ نُوحاً لَمَّا هَبَطَ مِنَ السَّفِينَةِ غَرَسَ غَرْساً- فَكَانَ فِيمَا غَرَسَ النَّخْلَةُ - فَجَاءَ إِبْلِيسُ فَقَلَعَهَا إِلَى أَنْ قَالَ- فَقَالَ نُوحٌ مَا دَعَاكَ إِلَى قَلْعِهَا- فَوَ اللَّهِ مَا غَرَسْتُ غَرْساً هُوَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْهَا- (فَوَ اللَّهِ) لَا أَدَعُهَا حَتَّى أَغْرِسَهَا- فَقَالَ إِبْلِيسُ وَ أَنَا وَ اللَّهِ لَا أَدَعُهَا حَتَّى أَقْلَعَهَا- فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ اجْعَلْ (لَهُ) فِيهَا نَصِيباً- قَالَ فَجَعَلَ لَهُ الثُّلُثَ فَأَبَى أَنْ يَرْضَى- فَجَعَلَ لَهُ النِّصْفَ فَأَبَى أَنْ يَرْضَى- وَ أَبَى نُوحٌ أَنْ يَزِيدَهُ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ- أَحْسِنْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَإِنَّ مِنْكَ الْإِحْسَانَ- فَعَلِمَ نُوحٌ أَنَّهُ قَدْ جُعِلَ لَهُ عَلَيْهَا سُلْطَانٌ- فَجَعَلَ نُوحٌ لَهُ الثُّلُثَيْنِ- فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَإِذَا أَخَذْتَ عَصِيراً فَطَبَخْتَهُ- حَتَّى يَذْهَبَ الثُّلُثَانِ نَصِيبُ الشَّيْطَانِ فَكُلْ وَ اشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج25، ص284.
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص139
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص139
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص.140