« السابع : الانتقال كانتقال دم الإنسان أو غيـره ممَّـا له نفـس إلى جوف ما لا نفس لـه كالبـق والقمـل ، وكانتقال البول إلى النبات والشجر ونحوهما ، ولا بدَّ من كونـه على وجه لا يسند إلى المنتقل عنه ، وإلا لم يطهر كدم العلق بعد مصِّه من الإنسان ».[1]
صاحب عروه مىفرمايد سابع مطهّرات انتقال است. بعد مىفرمايد مثل اينكه انتقال پيدا كند دم انسان يا دم حيوانى كه ذى النّفس است كه آن دم محكوم به نجاست است. آن دم انسان يا دم حيوان ذى النّفس منتقل بشود به جوف بق يا جوف القمّل، اين انتقال موجب مىشود كه آن دم نجس اوّلى پاك بشود، و بعد يك مثال ديگرى مىگويد مثل انتقال بول از انسان يا از حيوان غير مأكول اللحم كه بولش نجس است منتقل بشود به نباتات يا به اشجار به جوف آنها و عروق آنها. بعد از انتقال اين محكوم به طهارت مىشود. براى مطهّريت انتقال يك شرطى را هم در عبارت ذكر مىكند، مىگويد انتقال مطهّر است با اين شرط، شرطش اين است كه اضافه اوّليه بالانتقال يعنى عند الانتقال و الحكم بالطّهارة قطع بشود. لا يقال آن دمى كه بق را كشتند و به ثوب اصابت كرد لا يقال انّه دم الانسان. اسناد اين دم از انسان منقطع شده است، بلكه اسنادش به منتقلٌ اليه است. مىگويند دم البق است. آن بولى كه منتقل شد فرض کنید به اوراق الاشجار و عروق الاشجار وقتى كه ورق الشّجر يا خود شاخه شجر را كسى شكاند و دستش تَر شد به او مىگويد رطوبة الشّجر و رطوبة النّبات، و اسناد اوّلى كه اين بول است. اين اسناد منقطع مىشود. اين كلامى است كه ايشان در ظاهر مىفرمايد.
عرض مىكنم بر اينكه اين سابع مطهّر سابع را در مقابل استحاله و انقلاب ذكر مىكند. يكى از مطهّرات استحاله است و ديگرى انقلاب بود، و يكى هم كه در ضمن استحاله و انقلاب ذكر شد استهلاك بود. يكى از مطهّرات استهلاك بود و ديگرى استحاله و ديگرى انقلاب. اين انتقلال را در مقابل آنها ذكر مىكند. پس لازمهاش اين است كه انتقالى كه نه استحاله است و نه استهلاك است و نه انقلاب است اين انتقال در مقابل آنها يكى از مطهّرات است. اين مطلبى است كه جماعتى اين معنا را ذكر كردهاند و نفى خلاف كردهاند، بلكه بعضىها دعوی الاجماع كردهاند كه گفتهاند اين انتقال هم خودش فى نفسه مطهّر است. بعضىها علاوه بر اين دعواى اجماع يك دعواى سيرهاى هم کرده اند. مراد سيره متشرّعه است، که اين انتقال از مطهّرات است للاجماع و للسّيرة يعنى سيره متشرّعه. البتّه كما اينكه واضح خواهد شد اين انتقال روايت خاصّه و معتبرهاى ندارد. بدان جهت دليل اين اگر شىء آخر بشود، اگر موافق قاعده بشود اين مطهّريتش احتياج به سيره و اجماع ندارد، و امّا اگر يك جا خلاف قاعده شد قاعده اوّليه عدم مطهّريت بود، ملتزم به مطهّريت شديم آنجا بايد دليل داشته باشد از اجماعى، سيرهاى، چيز ديگرى، على ما سنبیّن.
عرض مىكنم بر اينكه اين انتقالى كه هست، اين انتقال داخل استحاله نيست على ما سنبیّن، يعنى لازم نيست اين انتقال داخل استحاله بشود، ولكن در بحث استحاله يك مطلبى را گفتيم که آن مطلب در ما نحن فيه جارى مىشود ولو انتقال استحاله نباشد، اگر يادتان بوده باشد عرض كرديم عناوين نجسه من البول و الدّم و هكذا كافر، ميته و غير ذلك، اينها به نظر العرف عناوين جهات تقييديه هستند، يعنى مقوّم حكم هستند. شىء خارجى محكوم به نجاست مىشود، إمّا بما انّه بولٌ، بما انّه دمٌ، و بما انّه كلبٌ و غير ذلك. در فرق ما بين متنجّسات و اعيان نجسه اينجور گفتيم که در اعيان نجسه اين عناوين مقوّم هستند، بدان جهت بعد زوال العنوان آن نجاستى كه به عنوان كلب بود او از بين مىرود. اگر اين ملك به عنوان آخرى نجس بوده باشد آن نجس آخر است، عنوان كلبى نيست. نجاست كلبى نيست. بدان جهت گفتيم زوال عنوان هم احتياج به استحاله ندارد. در بعضى موارد چون كه عنوان نجس زايل مىشود از شىء -ولو شىء همان موجود است ولكن عنوان زايل مىشود-، گفتيم نجاستش هم برطرف مىشود، كما اينكه در عنوان كافر و مشرك خواهيم گفت. وقتى كه شخص مسلمان شد همان شخص است كه ديروز كافر بود، وجودى عوض نشده است و موجودى تغيير پيدا نكرده است، و لكن عنوان كافر وقتى كه منتفى شد نجاست هم مىرود. على هذا الاساس شما اگر فرض كرديد دمى را كه بق از بدن انسان مكيد. آن دم دم الانسان بود وقتى كه به جوف بق منتقل شد در جوف البق طورى شد كه الان عرفاً وقتى كه اين بق را كشتند و اين دم بروز و ظهور كرد طورى است كه عرفاً نمىگويند اين دم الانسان است. دم انسان اطلاق نمىشود. اسناد به انسان نمىشود که دم الانسان، يا دم حيوان ذى النّفس، فرقى نمىكند. اگر فرض كرديم اينجور شد كه اضافه قطع شد، بلكه اضافهاش را به بقّ و قمّل دادند و گفتند خون خون بق است. خون اين براغيث است در ثياب كه در روايات سؤال شده است از دم البراغيث و ان كثر فى الثّوب، امام فرمود، لا بأس، وقتى كه اين مضاف الى البق شد، مضاف به انسان نشد گفته نشد كه هذا دم الانسان، كان دم الانسان بله ولكن بالفعل دم انسان نیست اضافه قطع شد، على القاعده حكم به طهارت مىشود. چرا؟ چون كه موضوع نجاست دم الانسان و دم حيوان ذى النّفس بود، الان این دم از حيوان ذى النّفس ديگر كه از اوّل نبود دم انسان هم بود، نيست فعلاً، پس مىشود دم البق، مضاف به او مىشود، از اين حرف تقريب من بايد پيدا كنيد، در مطهّريت لازم نيست كه مضاف بشود به منتقلٌ اليه، همين كه اضافه از منتقلٌ عنه قطع شد نجاست هم تمام مىشود، چون كه موضوع دم الانسان بود يا فرض بفرماييد دم آن حيوان سائل بود. وقتى كه اين اضافه قطع شد نجاست هم منتقطع مىشود، بدان جهت اگر اضافهاش به منتقلٌ اليه هم داده نمىشد ما حكم مىكرديم نجاست سابقى رفته است.
بدان جهت است اگر آن اضافه قطع شد نجاست هم مىرود. غاية الامر اگر مضاف به منتقلٌ اليه شد، منتقلٌ اليه دليل طهارت داشت حكم به طهارتش مىكنيم به آن دليل اجتهادى. دليل داريم كه لا بأس بدم البراغيث و ان كثر فى الثّوب. دم براغيث يعنى ما ليس له نفسٌ سائلة. براغيث و ما ليس له نفسٌ پاك است تمسّك به اطلاق او مىكنيم. اگر نه، دليل اجتهادى نداشتيم، شك كرديم اين مضافٌ اليه، شيئى كه مضاف به انسانى مىشود پاك است يا نه، رجوع به اصالة الطهارة مىكنيم. بدان جهت اگر اضافه قطع شده بود تنها و فرض مىكرديم به منتقلٌ اليه مضاف نمىشد باز محكوم به طهارت بود لاصالة الطّهارة، چون كه از عنوان نجس خارج شده است، و كذلك فرض بفرماييد در جايى كه فرض كنيد درختى را آب دادند به بولهايى كه جمع كرده بودند از آن چيزى كه هست مىآيد وارد مىشود به اين بستان و اين درختها سيراب به آن بول مىشوند. اين بلّوعهها نهر مىشوند و به آنها سيراب مىشود که چيز مرسومى هست. منتهى وقتى كه سيراب كردند وقتى كه شاخه درخت را كسى شكاند اين رطوبتى كه به دستش خورد اين را نمىگويد بر اينكه بول انسان است يا بول حيوان ذى النّفس است، بلكه رطوبة الشّجر مىگويد، اين مثال دوّمى كه ايشان فرموده است. اين مثال دوّمى بعيد نيست داخل استحاله بشود، چون وقتى كه اين را مىشكند و رطوبتى كه به دست مىخورد مىگويد اين رطوبت است. رطوبت شجر است. رطوبت غير از آن بول است كه مائيّت دارد. اين رطوبة الشّجر است، مثل فرض بفرماييد آن رطوبت ديوارى كه هست رطوبت ديوار ولو از بول بوده باشد محكوم به نجاست نيست كه مائيّت نداشته باشد ها و اجزاء ماء نبوده باشد. محكوم به نجاست نيست مجرّد رطوبت كه يك خورده تَر است، على هذا اين داخل استحاله مىشود، اين ممكن است استحاله بشود، شاهد بر اينكه اين استحاله است اگر -به بول بعيد است درخت و مزرعه را سيراب كنند-، آب متنجّس به بول كه آب بلّوعهها است مىآيد به مزارع، مرسوم آن آب متنجّس است. آبهاى قليلى است كه از هر خانهاى خارج مىشود متنجّس يعنى در آن ذرّات غايط و بول است. متنجّس است. اينها جمع مىشوند و نهر مىشوند كه مرسوم است در بلاد و این می آید به باغات. آن ماء متنجّس است كه مىآيد. آن ماء متنجّس به استحاله كه موجود آخر بشود پاك مىشود. در صورتى كه موجود آخر شد، ظرفش ظرف اولی نباشد ظرف متنجّس نباشد. بما انّه اين ماء المتنجّس درختها از او سيراب شد اين را موجود آخر مىدانند اين رطوبت را. آن رطوبت اوّلى نمىدانند. مع ذلك حكم مىكنند به طهارت كه پاك است. در اين رطوبت اشجار كسى اشكال نكرده است و نمىتواند هم اشكال بكند. با وجود اينكه قطع اضافه در اعيان نجسه مطهّر است و عنوان نجس را از بين مىبرد. اما در متنجّسات كه قطع اضافه فايده ندارد، مثل چه مىشود، مثل اينكه فرض بفرماييد يك گوسفندى را مىخواستند سرش را ببرند آب متنجّس را گذاشتند حيوان هم خيلى تشنه بود، قبلاً آب نمك داده بودند خيلى تشنه بود كم هم داده بودند. اين همه آب متنجّس را سر كشيد. همانجا سر بريدند و سلّاخى هم همانجا كردند. اين آب از معده آمد بيرون، چون كه همين الان خورده بود، آن متنجّس است بلااشكال متنجّس است. چرا؟ چون كه عين همان آب است. عين همان آب است. مجرّد ظرف متنجّس تفاوت كند که ظرفش اوّل در آن ديگ بود بعد در معده او شده است اين كه مطهّر نيست. اين كه اين رطوبات در اشجار را كه از ماء متنجّس است اين را مىگويند طاهر. به جهت اين است كه اين استحاله است. پس از اينجا معلوم شد وجه اين كه مىگوييم انتقال مطهّر است يعنى اضافهاى كه مقوّم عنوان نجس است آن اضافه از بين مىرود. اين احتياج به دليل خاصّى ندارد، چون كه آن اضافهاى كه با او آن اضافه مقوّم عنوان نجس بود، آن اضافه از بين رفت بدان جهت مىگوييم پاك است، روى اين اصل است كه شرط مىكند در عبارت عروه كه انتقال آن وقتى مطهّر مىشود كه اضافة اوّليه منقطع شده باشد، به حيثی كه اين را ديگر نگويند كه دم الانسان است نگويند كه بول الانسان است. وقتى كه اين اضافه قطع شد آن وقت مىشود پاك.
در جايى كه اضافه قطع شد و آن نجاست اوّلى از بين رفت، و لكن به مضافٌ اليه وقتى كه منتسب شد آن اضافه ثانويه بايد موجب بشود كه يا عنوان طاهر به او منتطبق بشود طاهرى كه دليل اجتهادى دارد، يا اگر اين جور دليل اجتهادى نداشته باشد بايد مورد اصالة الطهارة بشود كه حكم بكنيم كه آيا اين شىء آخر نجس است مثلاً دم البراغيث نجس است يا نجس نيست، به اصالة الطهارة بگوييم بر اينكه پاك است، اصل صورت مطلب اين است.
من هنا مشكل مىشود اين امر فى زماننا هذا، در چه چيز؟ اين عمليه جراحيههايى كه در بدن انسان جارى مىكنند. عمل جرّاحى مىكنند، كه مىبينيم جزئى را از خود بدن اين شخص برمىدارند و به عضو ديگرش مىگذارند، يا عضوى را از بدن انسان آخر حیّاً او ميّتا بر مىدارند جزء بدن اين شخص قرار مىدهند، اين اشكال پيدا مىكند، اشكال در كجا است؟ يك وقت اين است كه آن عضوى را كه از او برمىدارند از حيوانى برمىدارند فرض بفرماييد يا از انسانى برمىدارند يا از خود انسان برمىدارند به عضو ديگرش مىگذارند تارةً در اين عمليه جراحيه، آن جزء جزء باطنى مىشود، مثل كلّيهاى كه برداشتند به كلّيه اين گذاشتند از شخص حيّى، ميّتى، حيوانى، آنها اشكالى ندارد. پيش ما اشكالى ندارد، ولو جماعاتى گفتهاند آن هم جايز نيست بايد رفع كنند. چرا؟ براى اينكه وقتى كه آن كلّيه را از او برداشتند اين جزء مبان من الحى شد يا جزء مبان من الميّت شد، اجزاء ميّت است و محكوم به نجاست است، وقتى كه وصل به بدن اين شخص كردند، اين مىشود حامل النّجاسة فى صلاته، اين صلاتش باطل مىشود، ولو جماعتى اين جور گفتهاند و گفتهاند در صدق حمل لازم نيست كه انسان به ظاهر بدنش حمل كند، به باطن بدنش هم حمل كند آن نمازش محكوم به بطلان است. نه، اين پيش ما این درست نيست. اگر بنا شد بر اينكه جزء باطن بشود براى نماز اشكال ندارد. اگر برداشتن از حىّ ديگرى جايز بشود يا از ميّتى جايز بشود و بگذارند، بعد از گذاشتن و بعد از التحام باطن بشود اين اشكالى ندارد، چون كه آن كه معتبر در باب صلاة است طهارت ظاهر بدن است. با باطن كارى ندارد ادلّه، انّما عليكم غسل الظّواهر، مفروض اين است كه غسل ظواهر در ما نحن فيه شده است. آن جزء باطن شده است.
انّما الكلام در جايى است كه آن جزئى كه در عمليه جراحيه در بدن مىشود جزئى است كه ظاهر است، يك تكّه از گوشت رانش را بريدهاند يا از جاى ديگرش را بريدهاند و وصل كردهاند به تكّه ديگرى كه آن هم ظاهر است و ديده مىشود. اشكال در اين است كه در ما نحن فيه اضافه منقطع نمىشود ولو اين جزء التحام پيدا كند. باطن نشده است ها، اگر باطن بشود و روى آن پوست بيايد از بدن آن اشكالى ندارد گفتيم، و امّا در صورتى كه باطن نشده است و همين جور ديده مىشود اين تكّهاى كه اينجا گذاشتند، اين جزء مبان من الحى است. جزء مبان من الحى ميتةٌ و نجس است. چه از حىّ انسان بوده باشد چه از خود اين شخص بوده باشد یا از شخص آخر، يا از حيوان بوده باشد، در بحث نجاسة الميتة گذشت. يكى از چيزهايى كه حكم شده است بانّه ميتةٌ يعنى حكم ميته را دارد جزء مبان من الحى است. حى انسان باشد يا غير الانسان، فرق نمىكند، حكم شده است كه انّه ميتةٌ آن جزء، خوب على هذا اين ميته شد. اين تطهير نمىشود كه، اين قابل تطهير نيست، بدان جهت در اين عمليه جراحيهها اين صعوبت پيدا مىشود كه اگر اينها جزء ظاهر بشوند و جزء ظاهر بمانند، چون كه اضافه اوّليه قطع نشده است. چيزى كه هست ما دليل نداريم كه اين جزء پاك مىشود، بلكه مقتضاى آنى كه گفته است جزء المبان من الحى ميتةٌ. مقتضى اطلاق او و عموم او اين است كه اين الان هم ميته است و قابل تطهير نيست.
يك مثلى بگويم يادتان باشد، در پيشانى كسى يك خطّى هست، بعد از صد سال هم هست، صد سال هم عمر كرده است همان خط باقى است. مىگويد اين خطّى كه مىبينى از كوه افتاده بودم اينجا بريده شده بود و اين جاى همان است. منتهى كسى نمىداند خيال مىكند كه اصلى است از اوّل همين جور بوده است آن يك مطلب ديگرى است، ولكن آن رفقايش، آنهايى كه با هم بودند، دستش باز بود، مىگويد اين همان گوشت است كه بريدند از فلان جاى تو، عرف هم مىگويد. على هذا الاساس اگر بنا بشود آن دليل آن جزء مبان اطلاق و عمومى داشته باشد و اين طرف دليل اجتهادى نداریم كه انسان تمام اجزائه پاك است، اين طهارت به اصل اوّليه است. اگر دليل فقط آن طرف داشته باشد كه جزء مبان من الحى نجس است و ميته است و اين طرف دليل اجتهادى نداشته باشد، خوب تمسّك به او مىشود، و اگر اين طرف هم دليل بر طهارت داشته باشد آن هم دليل بر نجاست داشته باشد اضافه چون كه قطع نشده است. مع ذلك مىگويند كه دست تو است الان، و لكن اضافه قطع نشده است كه اين همان جزء مبان است، فعلاً هم همان جزء مبان است، اگر اين جور گفته بوده باشد، هر دو دليل اجتهادى بر طهارت داشته باشند بله آنجا ممكن است كه كسى بگويد اينها تعارض مىكنند و تساقط مىكنند، رجوع به قاعده طهارت مىشود، و امّا در مواردى كه آن چيز مثل اين بدن انسان باشد كه دليل اجتهادى نيست. مقتضى الاصل العملى است که اصل اوّلى طهارت الانسان است كفر نجاست مىآورد براى شخص، به آن حساب است. آن دليلى جزء مبان من الحى نجسٌ، بدان جهت ما تا حال نتوانستيم راهى پيدا كنيم به تصحيح اين عمليه از حيث طهارت و نجاست، و الاّ جزء بدن انسان قطع كنند، به جزء ديگرش بچسبانند از جزء بدن خودش يا از جزء حيوان اشكالى ندارد، و لكن اين من حيث الطّهارة و النّجاسة مبتلا به اين اشكال مىشود كه ما تا امروز عاجز از حلّش هستيم.
عرض مىكنم حرج هميشه تكليف را برمىدارد، - خوب شد ايشان اين حرف را گفت-، بله ممكن است شخصى بگويد بر اينكه ديگر براى اين شخص وضوء گرفتن حرجى است، ديگر نمىتواند وضوء بگيرد چون كه اين نجس است. اين را بايد بشوید اين هم قابل تطهير نيست، برادشتنش هم بعد از التحام حرجى است، وجوب الصّلاة مع الوضوء برداشته مىشود، تيّمم بكند، اين عيب ندارد، امّا كلام در طهارتش است كه نجاست اين مرتفع نمىشود، بدان جهت چيزى خورد به اين همان آثار نجاست باقى است.
سؤال...؟ ما نگفتيم كه زنده نمىشود يا مرده مىماند، ما اين حرف را نگفتيم، ولكن كلام اين است كه اين همان جزء است كه اوّل زنده بود چون كه جزء بدن فلانى بود، الان زنده است چون كه در بدن شخص ديگر گذاشتهاند، فرقى نمىكند. اين اشكال در ذهن ما هست و تا حال هم راهى براى حلّش پيدا نكردهايم.
باز تكرار مىكنم اين در جايى است كه جزء مبانى كه هست ظاهر بوده باشد، در ظاهر بدن انسان بوده باشد، و امّا قشرى بيايد او را باطن بكند آنى كه آن جماعت گفتهاند او را ما قبول نداريم. آن اشكال ندارد، يا اصلا نجس نمىشود بعد صيرورته باطناً چون كه اعتبار نجاست لغو است، يا اگر نجس هم بشود اثرى ندارد مبطل صلاة نيست، و غَسل او لزومى ندارد. ظاهر بدن را بايد بشوید كه همان ظاهر قشر است، هذا تمام الكلام در اين جهت.
يك چيزى يادم افتاد كه بگويم، يك روايتى هست، اگر آن روايت من حيث السّند تمام بود اين عقده را لعلّ حل مىكرد، آن روايت اين روايتى است كه براى شما مىخوانم، اين در باب 3 وسائل، باب 31 از ابواب لباس[2] المصلّى است:
«الحسن بن الفضل الطبرسى فى مكارم الاخلاق عن زرارة» از زراره نقل مىكند، «عن ابى عبد الله علیه السلام، قال سأله ابى و أنا حازر»، زراره مىگويد پدرم اعين سؤال كرد از امام صادق علیه السلام و من هم بودم، «عن الرّجل يسقط سِنُّهُ»، مرد دندانش مىافتد «فاخذ سنّ انسانٍ ميّتٍ»، اين شخص زيرك بود فأخذ، معلوم مىشود اين كارها آن وقت بود كه الان هم معلوم نيست كه اين كار را بتوانند صورت بدهند، «فأخذ سنّ انسانٍ ميّتٍ فجعله مكانه»، آن دندان شخص مرده را كند و گذاشت جاى دندان خودش، «قال، لا بأس»، امام فرمود عيبى ندارد. ظاهر لا بأس اين است كه نه، از هيچ جهت مانعى نيست نه از حيث نجاست، چون كه بدن ميّت نجس است ديگر به مردن.
منتهى اين جا دو تا مطلب است. يك سبك است، يكى اين است كه اين فأخذ سنّ انسانٍ ميّت اطلاق دارد. شايد آن ميّت غسل داده شده بود و پاك شده بود. اين را مىشود گفت كه خوب استفصال نفرمود امام علیه السلام على الاطلاق فرمود «لا بأس»، اين معلوم مىشود وقتى كه ملتحم شد و دندان اين شخص حساب شد، ولو اضافه هم قطع نشده است، چون كه اين دندان همان فلانى مرده بدبخت است كه كندى و گذاشتى دهانت، ولو اضافه هم قطع نشود اين روايت مىگويد لا بأس.
اشكال ديگرش اين است كه است اين است در بعضى كتبى كه ما داشتيم سندها به ما نرسيده است، نه سندِ به آن كتاب به ما رسيده است، و روايتى را كه صاحب الكتاب نقل مىكند به عنوان، پيش ما مرفوعه مىشود، چون كه سند ندارد، حسن ابن فضل طبرسى افرض ما سند داشتيم به او، چون كه صاحب وسائل سند دارد به او، سندش هم معتبر است، خيلى خوب اين جهتش اصلاح شد، امّا حسن ابن فضل طبرسى كه زراره را نديده است، اين زراره كه نقل مىكند با وسائط نقل مىكند، وسائطش را به ما نقل نكرده است، بدان جهت اين روايت يك روايت مرفوعه از آب در مىآيد نسبت به ما، بدان جهت به او نمىتوانيم تمسّك كنيم، اگر اين روايت من حيث السّند تمام بود کأنّ مشكل حل شده بود.
سؤال...؟ سن اوّلاً عضو داخلى حساب نمىشود، عضو داخلى را شستن لازم نيست، امّا سن وقتى كه از خارج آمد مثل اين كه يك استخوانى از خارج آمد و انسان گذاشت دهانش، آن استخوان نجس بود دستش هم پاك بود، در داخل دهان دستش را برد و زد به آن استخوان نجس مىشود، سابقاً گفتيم، جوف اگر ظرف ملاقات بشود نجس مىشود، جوف اگر ظرف ملاقات دو شىء خارجى شد او نجس مىشود، او اشكالى ندارد. انّما الكلام در اين است كه آن شيئى كه فرض بفرماييد در بدن گذاشته مىشود این بگوييم كه ديگر اضافهاش قطع شده است، اين دندان را وقتى كه گذاشت به دهانش ملتحم شد مثل آن استخوان كلب نيست كه در دهان نگه داشته است.
سؤال...؟ آب كشيدن را نمىگوييم، خودش حمل نجس است. دستت نجس مىشود، كلام اينها را مىگويد، طعامى را كه گذاشت آن طعام نجس مىشود، چون كه ملاقات مىكند با رطوبت با نجاست خارجيه، چون كه اين معنا اين محذور است، مثل اينكه يك استخوان كلب را در دهان نگه داشته است و آب مىخورد، آن حرام است آب نجس مىشود، چون كه ظرف ملاقات با آن عظم ولو در دهان است ولكن هر دو شىء خارجى است، روى اين اساس اين اشكال پيدا مىكند و تا امروز كه نتوانستيم حل كنيم.
سؤال...؟ ميت الانسان محكوم به نجاست است بتمام اجزائه ولی به غسل دادن پاك مىشود. اين هم استخوان اين شخص ميت را برداشته است و این نجس بود، آنى كه جزء مبان من الحىّ ميتة آن لحم و شحم اينها است، چون كه استخوان خود ميته پاك است. چند چيزى كه از ميته پاك است يكى هم نفس العظم است، كلام ما دندان شخص ميت بود، دندان شخص ميت تا مادامى كه غسل ندادهاند نجس است، ميت از سر تا پا از اعيان نجسه است، عرض كرديم اين معنا گذشت.
عرض مىكنم بر اين كه در ما نحن فيه مىماند اين مسأله، ايشان يك مسأله ای مىفرمايد، مىفرمايد كه اگر انسان بقى را كه مىنشست به بدنش كشت، و از آن بق يا از آن برغوث دمى خارج شد، نمىداند بر اينكه اين دم دم بق است منتسب به او است، يا دم دم انسان است محكوم به نجاست است، اين محكوم است به طهارت، خوب معلوم است، چون كه نمىدانيم اين دم، دم الانسان است، چونكه نمىدانيم شك داريم كه اين دم دم انسان است يا نه، اصل اين است كه دم انسان نيست، موضوع نجاست متنفى مىشود، نجاست هم منتفى مىشود، نمىخواهيم بگوييم كه دم برغوث است او اثبات نمىخواهد، همین که اين دم، دم انسان نيست دم حيوان نفس سائله دار نيست اين كافى است در حكم به طهارت، از اين استصحاب هم اگر قطع نظر بكنيد اغماض بكنيد، بگوييد معارضه دارد با عدم كونه دم بق كه در روايات موضوع طهارت است، معارضه دارد نوبت مىرسد به اصالت الطهارة، اين مسأله را سابقا بحث كردهايم.
و لكن ايشان در اين فرع بعد از گفتن اینکه و عند القتل اگر دمى خارج شد كه شك دارد دم بق است يا دم الانسان است محكوم به طهارت است، بعد از گفتن اين كه سابقا بحث كرديم يك چيزى را در عبارت ذكر مىكند كه او محل انظار شده است، مىفرمايد نعم لو علم انّه هو الذى مسه من الانسان، بداند كه اين خون همان خونى است كه از انسان مس كرده است، يعنى اضافه قطع نشده باشد، در اين صورت اين خون محكوم به نجاست است، اگر بداند اين خون همان خونى است كه از بدن انسان مس كرده است، چونكه اضافه قطع نشده است همان خون بدن انسان است. همين كه خورد زد كشت، اينجور بوده باشد اين در اين صورت محكوم به نجاست مىشود، مثل دم علق مىشود، اين زالو را وقتى كه انسان مىگذارد روى بدنش زالو خونها را از رگها مىمكد آن خون تا مادامى كه در بدن است باطن است ظاهر نشده است، دليل نداريم كه خون انسان در باطن بدن نجس است. وقتى هم كه به جوف زالو هم مىرود از جوف به جوف رفته است، دليلى بر نجاست نداريم. وقتى كه زالو را كسى زد له كرد يا بق را زد له كرد اين خون درآمد بيرون، خون انسان است ظاهر شده است، اين دم بق هم مثل آن خون زالو مىشود. وقتى كه ظاهر شد محكوم به نجاست مىشود چون كه دم الانسان است. ايشان در عبارتش فرموده است كه لو عُلِم، بداند شخص اين خون همان خونى است كه از بدن انسان مس كرده است، يعنى همين جور كه خون از بدن انسان مس مىكرد همان خون مثل آن خون در جوف زالو چه جور عين خون انسان بود، اين هم همان عين خون انسان است.
بعضى از اعاظم حاشيه[3] زدهاند، ولو شكّ، ولو شكّ يعنى اگر بدانيم كه اين را از بدن انسان مس كرده است و لكن نمىدانيم كه اين خون همان خون است احتمال مىدهيم كه آن خون انسان بودن مبدل شده باشد به رطوبت بق و دم البق كه اين دم البق است، اين شك در استحاله مىشود، در اينجا گفتهاند در مورد الشك حكم به نجاست مىشود كما فى ساير موارد شك فى استحاله، اين حاشيه اينجا جا دارد صحيح است يا نيست به شرط الحيات هفته ديگر انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص140
[2] [الْحَسَنُ بْنُ الْفَضْلِ الطَّبْرِسِيُّ فِي مَكَارِمِ الْأَخْلَاقِ] عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلَهُ أَبِي وَ أَنَا حَاضِرٌ عَنِ الرَّجُلِ يَسْقُطُ سِنُّهُ- فَأَخَذَ سِنَّ إِنْسَانٍ مَيِّتٍ فَيَجْعَلُهُ مَكَانَهُ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج4، ص416.
[3] ر. ک: سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص271.