« السابع : الانتقالكانتقال دم الإنسان أو غيره ممَّا له نفس إلى جوف ما لا نفس له كالبق والقمل ، وكانتقال البول إلى النبات والشجر ونحوهما ، ولا بدَّ من كونه على وجـه لا يسند إلى المنتقل عنه ، وإلا لم يطهر كدم العلق بعد مصِّه من الإنسان».[1]
مسألة 1: « إذا وقع البقُّ على جسد الشخص فقتله وخرج منه الدم لم يحكم بنجاسته إلّا إذا علم أنـَّه هو الذي مصَّه من جسده بحيث أسند إليه لا إلى البقِّ فحينئذٍ يكون كدم العلق ».[2]
كلام در مطهريّت انتقال بود. صاحب عروه فرمود اگر نجس دم يا غير دم كه نجاستش به واسطه اضافه به شخصى بود و به حيوانى بود مثل دم الانسان يا دم الحيوان، اگر اين دم منتقل شد از آن بدن انسان يا از بدن حيوان منتقل شد به جوف حيوان ديگر، به نحوى منتقل شد كه اضافه اوّليه قطع شد ديگر دم الانسان نمىگويند دم الحيوان نمىگويند. آن حيوانى كه فرض كنيد ذات نفس است ذات نفس سائله است نمىگويند، آن اضافه قطع شد و اين مضاف شد به آن حيوانى كه لا نفس له، دم او دم طاهر است. در اين صورت ايشان فرمود به اين قطع الاضافة و حدوث اضافةٌ اخرى شىء پاك مىشود، در ما نحن فيه اگر بول منتقل شد به عروق الشّجر و مبدّل شد به رطوبة الشّجر و رطوبة الشّجر گفتند، آن بول پاك مىشود.
اينجا ما عرض كرديم در ما نحن فيه انقطاع اضافه اوّل لازم نيست، چون كه انتقطاع اضافه اوّل بشود ارتفاع موضوع مىشود، بما اينكه گفتيم عناوين اعيان نجسه آنها جهات تقييديه هستند وقتى كه اسناد دم به انسان يا اسناد دم به حيوان دارای نفس سائله منقطع شد موضوع نجاست منقطع مىشود و قهراً حكم نجاست مرتفع مىشود. گفتيم بر اينكه اگر اضافه اوّليه قطع شد و اضافه دوّمى پيدا شد و شك كرديم كه اين مضاف دوّمى هم نجس است يا نه، اگر دليل اجتهادى بر طهارت داشتيم عموم و اطلاق تمسّك مىكنيم، مىگويد پاك است. دليل اجتهادى نداشتيم حكم مىكنيم بر اين طهارتش به اصالت الطّهارة.
و لكن اين قطع اسناد معتبر نيست در حكم به طهارت، ربّما اسناد اوّلى محفوظ مىماند و لكن مع ذلك اسناد دوّمى هم موجود است، و بما اينكه اسناد دوّمى موجود است و اسناد دوّمى دليل بر طهارت دارد حكم مىكنيم بر طهارت شىء، چه جور؟ انسان همين كه پشهاى گزيد نشست روى صورتش گزيد ملتفت شد، با دستش زد اتّفاقاً به هدف اصابت كرد او را له كرد، اين خون به پيشانىاش خورده است. صاحب عروة فرمود اگر بداند كه اين خون همان خونى است كه از انسان مس شده است از بدنش مس كرده است به نحوى كه اسناد به انسان داده بشود و اسناد به بق داده نشود محكوم است به نجاست، اين جور فرمود، مثل چه مىشود؟ فرمود، مثل اين مىشود بر اينكه زالويى را انسان روى بدنش بگذارد و زالو خون را بمكد، آن خونى كه در زالو هست در جوف زالو وقتى كه بيرون آمد نجس است، چون كه دم الانسان است. اضافه اوّلى كه دم الانسان است قطع نشده است و اضافه دوّمى هم حادث نشده است. ما اينجا مىگوييم كه نه، اضافه دوّمى هم اگر حادث بشود، اگر آن اضافه دوّمى دليلى بر طهارت داشت به نحوى كه با دليل نجاست اوّلى معارضه كرد تساقط كردند، رجوع به اصالة الطهارة مىشود، اگر دليل دوّمى معارضه نكرد از قبيل خاص بود به عام، مقيّد بود نسبت به مطلق، از عموم و اطلاق دليل اوّلى رفع ید مىكنيم، ملتزم مىشويم به حكم ثانى، در اين پشهاى كه شما زديد خون به پيشانىتان خورده است، ما حكم مىكنيم اين دم پاك است، ولو بدانيد كه اين از جوف بدن شما مس كرده است اين را، و اسنادش به شما هم عرفاً باقى باشد، بگويند بر اينكه اين دم دم انسان است، دم خودم بود له كردم بیرون آمد. چرا؟ براى اينكه بق كه فى نفسه دم ندارد. بعضى مثل قمّل و مثل البقّ آنها دمى از خودشان ندارند، بدان جهت انسان اگر اينها را له بكند آن وقتى كه دمى را از انسان و حيوان نمكيدهاند هيچ خونى از اينها بيرون نمىآيد، ليس له دمٌ هستند اينها، نه اينكه دم سائل ندارند. دم اطلاق نمىشود، يك چيزى مايع سفيدى مىآيد، او ولو به حساب دقّت عقليه به تركيب شيميايى دم بشود در عروق او، ولكن عرفاً به او دم صدق نمىكند. پس در ما نحن فيه شما وقتى كه اين را له كرديد و به پيشانىتان خون چسبيد، اين دم دم شما است. يك جايى هم اگر دم شما نباشد از كس ديگر آورده است، كه الان مىنشست روى بدنش شما لهش كرديد دم آن انسان است، يا حيوان است فرق نمىكند. روی اینكه روى انسان مىنشيند نوعاً آن را مىگوييم، بدانيم هم اين دم دم انسان است و هكذا از جوف انسان مكيده است باز اين دم محكوم به طهارت است. چرا؟ چون كه آن وقتى كه دم انسان بود مىمكيد، دم انسان ظاهر نشده بود، اين مثل سوزن به نيشش از جوف انسان كشيد. دم انسان مادامى كه بارز نشود محكوم به نجاست نيست، آن وقتى كه اين دم را مكيد اين دم محكوم به نجاست نشده بود، آن وقتى كه له كرديد دم آمد بيرون از جوف انسان، آن وقت مىشود دم انسان بارز، در اين صورت ما دليل داريم بر طهارتش. آن رواياتى كه دلالت مىكند لا بأس بدم البق ولو كثير بوده باشد متفاحش بوده باشد مقتضاى اينها اين است كه اين دم پاك است، چون كه گفتيم بق از خودش دم ندارد. اگر غاية الامر كسى مىگويد كه ممكن است اين دم را مثلاً بق نشسته است روى ماهى از ماهى مكيده است كه دمش پاك است، خيلى خوب، در ما نحن فيه بین آن ادلّه نجاست دم كه دم نجس است و لا بأس بدم البراغيث نسبتشان عموم و خصوص من وجه مىشود. آن جايى كه فرض كنيد دم انسان از بق نيامده است بيرون، لِه نشده است بق، دم انسان نجس است دم حيوان سائل نجس است. معارض ندارد لا بأس بدم البراغيث. لا بأس به دم البراغيث آن وقتى كه روى ماهى بنشيند از ماهى خون بمكد آن دم بيرون آمد لا بأس. دم انسان نجس است به او كارى ندارد. اجتماعشان در جايى مىشود كه در پيشانى شما شده است، كه از انسان مكيده است و بيرون آمده است، آن اطلاقات دم می گوید كه دمى كه اصابه مثلاً الدّم آن دم انسان نفس سائل يا دم خود انسان، آن اطلاقات مىگويد نجس است، لا بأس دم البراغيث او البق مىگويد پاك است. معارضه مىكنند، رجوع مىشود به چه چيز؟ به اصالة الطّهارة، بدان جهت اگر گفتيم اين دليل كه لا بأس بدم البراغيث چون كه اينها نوعاً و غالباً روى انسان مىنشينند و اين در خصوص دم الانسان است اين خاص مىشود نسبت به ادلّه نجاسة الدّم. اگر اين را نگفتيم كما اينكه بايد نگوييم اين را، چون كه خاص نيست. بق روى همه چيز مىنشيند. حيوان فرض بفرماييد ماهى هم باشد مىنشيند روى آن. در اين صورت اين دمى كه آمده است از خود حيوان نيست اين. اين از خارج است، اطلاقش اقتضاء مىكند دم انسان باشد يا دم غير انسان بوده باشد. وقتى كه در مادّه اجتماع اينها تعارض كردند تساقط كردند، رجوع به اصالة الطهارة مىشود.
آن روايت اين است، يكىاش را مىخوانم كه معتبره غیاث ابن ابراهيم است، در باب 10 از ابواب النّجاسات است، روايت [3]5 است:
«و باسناد الشّيخ قدس الله نفسه الشّريف عن احمد ابن محمّد»، احمد ابن محمّد ابن عيسى است. «عن محمد ابن يحيى» اين محمد ابن يحيى الخزّاز است رضوان الله تعالى عليه كه از غیاث ابن ابراهيم بطرى نقل مىكند، چون كه اين بطرى است غیاث ابن ابراهيم بدان جهت موثّقه گفتيم، ولكن شخص ثقه است. مذهبش فاسد است. «و باسناد الشّيخ عن احمد ابن محمد عن محمد ابن يحيى الخزّاز عن غیاث بن ابراهيم عن جعفر عن ابيه»، امام جعفر صادق از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه «قال لا بأس بدم البراغيث و البقّ و بول الخشاشیف»، بول خشّاف و هكذا دم براغيث دم البق به اينها بأسی نيست. يعنى پاك هستند اينها. خوب مقتضايش اين است كه اين اگر معارضه كرد با ادّله نجاست دم الانسان چون كه عرض كردم اضافه منقطع نمىشود اين دم الانسان، بق وقتى كه آن را مكيد خون آمد بيرون، آن خون مال خودش نيست، بما انّه در ما نحن فيه خود اين روايت در موردى است كه اضافه اوّليه باقى است و لكن منتسب به بق هم داده مىشود که دم البق است. در اين صورت اين روايت يا نسبت به ادّله نجاست دم الانسان و الحيوان الّذى له نفسٌ سائل يا نسبت به آنها خاص است يا مطلق است. آنها هم مطلق است. متعارضين مىشوند تساقط مىكنند. رجوع مىشود به اصالت الطّهارة. نتيجه اينجور مىشود اگر انسان بداند خونى كه له كرد اين بق را اين خون از خون انسان است از خودش يا آن رفيقش كه قبلاً روى او نشسته بود او را گزيد يا از او است، اين محكوم به طهارت است، ولو اضافه اوّليه قطع نشده است اين دم محكوم به طهارت است. براى اينكه در ما نحن فيه اطلاقات نجاسات دم الانسان دمى كه بارز شد ظاهر شد مقيّد دارد يا معارض دارد. معارضه مىكند با اين روايت در مقام، رجوع مىشود به اصالة الطّهارة. اين اساس حرف ما است كه در مواردى كه انتقال حاصل مىشود اين جا انتقال مطهّر است. ما سابقاً آن مواردى را كه آن روز گفتيم، آنجا مطهّريت انتقال على القاعده بود. اين فرضى كه ما مىگوييم در اين فرض مطهّريت انتقال تعبّدى است جعلى است، چون كه اين دم دم الانسان است. به مقتضى الاطلاقات محكوم به نجاست است، و لكن مع ذلك حكم مىشود به مطهّريت، شما نترسيد، به اين اطلاقى كه عرض كردم رجوع مىشود يا به اين لا بأس بدم البق، يا اينها تعارض مىكنند رجوع مىشود به قاعده طهارت، به اين علاوه كنيد سيره متشرّعه را، اين كه در تابستان شخصى خوابيده است روى تخت يا روى زمين هِى بق كه هست می نشیند هِى مىزند، خودش هم مىبيند كه دستش خونى شد، اجتناب نمىكنند از اينها، سيره متشرّعه هم بر اين است كه از دم مثل البق و البراغيث اجتناب نمی کند، مع ذلك که بپرسى هم که اين خون را اين حيوان از كجا آورده است؟ گفته از بدن من بدبخت يا از بدن ديگرى، مع ذلك با اين التفات اعتنا نمىكنند، سيره متشرّعه به اين است، بدان جهت دم البق و البراغيث قياس نمىشود به آن علق كه در جوف علق است، در علق ما دليل نداريم فقهاء، دليلى نداريم كه بگويد دم علق پاك است، دمى كه در جوف علق است پاك است، اگر داشتيم آن هم مثل اين بود، و بما انّه نداريم اطلاق نجاست دم الانسان وقتى كه از جوف او در آمد بيرون او را مىگيرد، ما اين مسأله را پياده مىكرديم در جزء مبان من الميّت و من الحى، مىگفتيم موضوع نجاست در آنها عضو المبان من الحىّ او الميّت است، آن خود عنوان مبانه بودن از حىٌّ و ميّت اين موضوع تنجّس است، بدان جهت مىگفتيم این عضو ميّتى را يا عضو حیى را به شخص ديگر اگر در عمل جرّاحى آن جا پيوند بزنند التحام هم بخورد برود باطن لا بأس، امّا در ظاهر بماند به همان نحو كه در ما نحن فيه ظاهر است، اين صدق مىكند كه جزء است که جدا شده است از آن شخص، از آن حى یا از آن ميّت، اين محكوم به نجاست است، حكم به نجاستش هم الى الابد است، چون كه ميتةٌ ميتۀ حكمى است، و الاّ ميته حقيقى وصف حيوان است يا وصف انسان است كه ميّت مىگويند، در همين موردى كه عرض مىكنم در همين مورد بعد از صد سال هم اين شخص عمر بكند، اين عضوى كه مىگويد اينجا ديده مىشود اين از فلانى قطع كردهاند، يا آن مبان از رانم است كه من حى بودم از من قطع كردهاند يا از ديگرى، فرقى نمىكند، فرض كنيد اين دست دست غير است، بله، اضافه دوّمى حاصل مىشود، وقتى كه پيوند زدند لحم خورد مىگويند به اين شخص دوّمى هم نسبت مىدهند، مىگويند اين دست اين است، منتهى از آن دست فلان جدا شده است به اين دست گذاشتهاند، مثل آن پاهاى چوبى كه الان پايش است اضافه داده مىشود، و لكن چوب است آوردهاند پا كردهاند، اين هم جزء مبان از آن حى و ميّت است كه آوردهاند پا كردهاند، اگر دليلى داشتيم كه انسان مسلم بجميع اعضائه پاك است، دليل لفظى داشتيم، معارضه مىافتاد ما بين دليل بر طهارت او و ما بين دليل نجاست مبان من الحىّ او الميّت، آن وقت تعارض مىكردند تساقط مىشد رجوع به اصالة الطهارة بود، در ناحيه طهارت المسلم ما دليل لفظى نداريم، حكم كه مىكنيم مسلم پاك است چون كه كافر نيست، دليل بر نجاست نداريم، دليل بر نجاست در كافر است مطلق الكافر يا مشرك على ما سيأتى، بدان جهت مىگوييم مسلم پاك است، ديگر اصل پاك بودن است در تمام اشياء، بدان جهت چون كه در ناحيه جزء مبان اطلاق داريم، بدان جهت مىگيرد.
يك كلمه ديگر هم بگويم تكميل بشود، و آن اين است كه بله جزئى از بدن انسان جدا بشود به همان موضع بچسبانند، انگشت را جدا كردند، جايش گذاشتند لحيم خورد شد انگشت، بله آن پاك است. چرا؟ چون كه فعلاً اين جز مبان من الحى نيست، حى خودش است ديگر، فعلاً از خودش جدا نشده است، آن سابقاً جدا شده بود آن موضوع مرتفع شد الان مبان نيست. مبان از خودش ها، به خلاف جايى كه از ديگرى مبان بشود، بله از ديگرى مبان است اين تا الى يوم القيامة اين دست جدا شد از آن ديگرى، اين اسناد مىماند، يا از فلان جاى بدنش جدا شده است، و امّا اين انگشتش نه از دستش جدا نشده است، جدا شده بود الان جدا نيست از انگشتش، على هذا الاساسى كه هست، علاج اين مطلب را براى شما بگويم چيست، كسى كه ملتزم مىشود اين عيب ندارد وقتى كه التحام شد پاك مىشود، علاجش يكى از دو راه است:
يكى اين است كسى بگويد بر اينكه آن ادلّهاى كه ما داريم در جزء المبان،[4] اصلا آن ادلّه جزء المبان در آنها اصلاً مال انسان نيست. مال حيوانات ديگر است. در انسان نيست، بدان جهت چيزى را از انسان اگر جدا كردند و جزء مبان من الانسان الحى هم نجس است. اين را دليل نداريم ما، خوب آن وقت مبان من الانسان الحى بشود دليل نداريم، خيلى خوب دليل نداريم، امّا جزء مبان من ميّت الانسان بشود او را دليل داريم ديگر، جزء مبان من الميّت بايد دفن بشود، نجس است مثل خود ميّت، ميّت به واسطه موت نجس مىشود، يا كسى اين را بگويد كه اين را نمىگويند.
يا بايد بگويد بر اينكه كه در جزء مبان من انسان الحى كه ما مىگوييم نجس است اطلاق نداريم، نه اينكه دليل نداريم، دليل داريم، احتمال فرق ما بين جزء مبان من الحيوان و ما بين من المبان من الانسان نيست. اين هم نجس است، ولكن اين الى الابد نجس است به اين دليل نداريم، مادامى كه متّصل به بدن طاهرى نشده است بله نجس است، متيقّن آن است، بعد رجوع به اصالة الطهارة مىشود، اين يكى از اين دو مطلب است، و بما اينكه هيچ كدام از اينها پيش ما تمام نيست الى يومنا هذا، و من هنا ذكرنا ما ذكرنا، بدان جهت در عبارت عروه كه ايشان در مسأله اولى دارد كه اگر انسان دمى ديد مردّد شد دم الانسان است يا دم البق، محكوم به طهارت است مگر اينكه بداند اين همان دمى است كه بق از انسان مسح كرده است، اين الّا ندارد، بلکه باید بگوید حتّى اذا علم، روى اين حرفى كه ما گفتيم حتّى اذا علم كه آن دم دمى است كه مس از انسان كرده است محكوم به دم الطّهارة مىشود، ايشان مىگويد كه اگر منتسب به انسان بشود و از بق انتساب قطع بشود، از بق انتساب قطع نمىشود، چرا؟ چون كه دم البق كه در روايات است همان دم الانسان است، از بق همان دمش دم الانسان است، اين كه مىگويد اگر انتساب از بق منقطع بشود اين فرض فرض غير ممكن است، انتساب از بق منقطع نمىشود، چون كه بق دمى ندارد، وقتى كه معلوم شد كه از انسان مس كرده است اسنادش به بق منقطع نمىشود، چون كه بق دمى ندارد، در اين صورت ايشان مىگويد فيكون اگر اسنادش قطع بشود فيكون كدم العلق، مثل دم زالو مىشود اگر اسنادش قطع بشود، عرض كرديم كه اگر اين قطع بشود مجرّد فرض است، چون كه بق از خودش دمى ندارد، اضافه دم به بق كه دم البق لا بأس به يعنى دم انسانى كه بق از انسان مكيده است لا بأس به اگر بيايد خارج، اين معنايش اين مىشود، بدان جهت اين فرضى را كه ايشان فرموده است، اين فرض فرض غير واقع است و در خارج اسناد از بق منقطع نمىشود، اسناد اوّلى مىماند، اسناد دوّمى هم حاصل مىشود، يا معارضه مىكنند، يا خاص مىشود نسبت به او تقييد مىخورد و الله العالم.
سؤال...؟ چون كه عموم و خصوص من وجه است ديگر، شيخنا ديگر اين حرف را نفرماييد، عموم و خصوص من وجه تعارض مىكنند تساقط مىكنند، اصل تساقط است.
بدان جهت در ما نحن فيه بعضىها يك حاشيهاى[5] زدهاند بر عروه، بعضىها گفتهاند و ان شُكّ، ايشان گفت بر اينكه اگر معلوم بشود -درست توّجه كنيد تا نكات را بفهميد كه كدام ملّاتر است از حاشيه زننده ها-، بعضىها به الاّ اذا علم حاشيه زدند، اين الاّ اذا علم اگر حاشيه داشته باشد حاشيهاش همان است كه گفتيم، نه علم هم باشد محكوم به طهارت است. اگر حاشيه زدن جايش بوده باشد به آن حاشيههايى كه زدهاند که حتّى و ان شكّ، اين جور حاشيه زدهاند، اين مال اسناد به بق است، كه يعنى معلوم بشود كه اين همان دمى است كه مستند به انسان است و مستند به بق نيست، اين را حاشيه زدهاند كه لازم نيست احراز بشود كه مستند به بق نيست، شك هم بكنند كه اين دم الانسان الان مستند به بق هست يا نيست باز محكوم به نجاست است، ملّايى اگر حاشيه بزند بايد به اينجا حاشيه بزند، اگر ما از حرفى كه گفتيم از او اغماض بشود، بنا بشود بر اينكه على القاعدة صحبت بشود قاعدهاش اين جور مىشود كه وقتى كه انسان فهميد اين دمى است كه از انسان مس كرده است اين حيوان، لازم نيست در حكم به نجاست احراز كند كه به بق منتسب نيست، شك هم بكند كافى است. چرا؟ چون كه استصحاب مىكند ديگر اين دم خارجى سابقاً دم انسان بود و دم بق هم نبود، الان نمىدانم دم بق شد يا نشد چون كه فرض كنيد يك ثانيه نگذشته است كه من اين را زدم كشتم، بله اگر يك مدّتى مىگذشت ديگر اسناد به بق داده مىشد قطعاً، نمىدانم الان هم اسناد به بق داده مىشود يا نه، استصحاب مىكنم كه نه مسند به بق نيست، و لكن شبهه شبهه موضوعى باشد نه مفهومى، نمىدانم بر اينكه آن وقتى كه من كشتم از مكيدن مدّتى گذشته بود كه اين از رطوبات او حساب بشود داخل امعاء او بشود يا نگذشته بود، در اين صورت حكم به نجاست مىشود و ان شكّ مىشود، اگر كسى حرف ما را قبول كرد كه بايد قبول بشود روى ميزان حرف زديم كه اين دم عُلِم هم باشد محكوم به طهارت است، اگر اين حرف را كسى قبول نكرد و گفت نه او درست نيست و ما على القاعدة بايد حرف بزنيم، خوب قاعده حرف بزنيد بايد اين حاشيه را بزند که وقتى كه معلوم شد كه مسّه من الانسان لازم نيست احراز بكند كه به بق منتسب است، شك هم بكند استصحاب مىكند، و استصحاب اقتضاء مىكند نجاست را، و لكن استصحاب به شبهه خارجيه باشد نه به شبهه مفهوميه، كه در موارد شبهه مفهوميه گفتيم استصحاب جارى نمىشود، هذا تمام الكلام در مسأله انتقال.
سؤال...؟ عرض مىكنم بر اينكه ديه مال قطع است، عرض مىكنم در باب ديات آن جا معنون است، آن قطع ديه است، التيام بكند ربّما ديه مىآيد پايين، التيام پیدا نكند كه همان ديهاش هست.
سؤال...؟ ملك شخصى نيست. ملكيّت ندارد. من كه دستم را مالك هستم ملكيّت اعتبارى نيست كه مثل اين كتاب كه ملك من است دستم هم همين جور ملك من است، اين نيست، آنى كه مطالبه داد و بايد بدهد آن ملكش است اگر ممكن باشد، دستش را مطالبه بكند بعد از اينكه چسبانده است به او، اين مربوط به مسأله ملكيّت نيست، مطالبه ملك نيست، اين مطالبه چيز ديگر است.
« الثامن: الإسلاموهو مطهِّر لبدن الكافر ورطوباته المتَّصلة به من بصاقه وعرقه ونخامته والوسخ الكائن على بدنه ، وأمَّا النجاسة الخارجية التي زالت عينها ففي طهارته منها إشكال ، وإن كان هو الأقوى . نعم ، ثيابه التي لاقاها حال الكفر مع الرطوبة لا تطهر على الأحوط ، بل هو الأقوى فيما لم يكن على بدنه فعلاً ».[6]
عرض مىكنم بر اينكه در ما نحن فيه كه هست، يكى از مطهّرات اسلام است. گفتهاند بر اينكه اگر شخص كافرى مسلمان بشود پاك مىشود، اين مطهّرية الاسلام على القاعدة است، بنا بر اين كه كسى ملتزم شد مطلق الكافر نجس است، كتابیا كان او غير كتابیٍّ، يا كسى ملتزم شد كه آن كافر غير كتابى نجس است كما قويّنا، فرقى نمىكند، وقتى كه مطلق الكافر گفتيم نجس است، هر كافرى مسلمان شد، يا كافر غير كتابى كه نجس بود بعد مسلمان شد، به واسطه اسلام موضوع نجاست مىرود ديگر، موضوع نجاست كفر بود كافر بودن بود، عنوان نجاسات عينيه گفتيم عنوان مقوّم است، وقتى كه عنوان رفت نجاست هم مىرود، شك هم پيدا كنيم كه مسلمانِ بعد الكفر نجس است يا نه، به او نمىشود تمسّك كرد، موضوع رفته است، بدان جهت رجوع به اصالة الطهارة بايد بشود، كسى يقين نداشت كه مسلمان پاك است ذاتاً، شك كرد رجوع به اصالة الطهارة مىشود، آن جاى استصحاب هم نيست، چرا؟ چون كه عنوان مقوّم است، سابقاً اين شخص بما هو كافرٌ نجس بود، الان بخواهد نجس بشود بايد بما هو مسلمٌ بعد الكفر نجس بشود، اگر نجس بشود عنوان عنوان ثانوى است، به نظر عرف اين است، چون كه عناوين نجسه مقوّمات هستند به نظر العرف، بدان جهت در ما نحن فيه اين مطهّر مىشود، اين جاى كلام نيست، انّما الكلام اين است كه سابقاً گفته بوديم كه نجاست آن كافرى كه نجس است مثل نجاست كلب و خنزير است، چه جورى كه كلب و خنزير بتمام بدنه و بتوابع بدنه نجس است حتّى شعرش هم نجس است، مثل نجاست ميته نيست كه فقط آن لحم نجس بوده باشد آن ما فى الجسد نجس بوده باشد، شعر ميته گفتيم نجس نيست پاك است، يا عظم ميته نجس نيست آن پاك است، اين نجاست كلب و خنزير مثل نجاست ميته نيست، اين كلب و خنزير بتمام توابعه نجس است، دليلش را هم گفتيم كه فرمود بر اينكه ان اصابك منه رطوبةٌ ولو بخار دهانش بوده باشد فاغسله، اين معنايش اين است كه مس كرد ثوب با جسد كلب يا خنزير كه با شعرش مسح مىكند، فرمود اگر رطوبت داشته باشد بايد بشورى، از آنها استفاده كرديم كه كلب و خنزير بتمام اجزائه و توابعه حتّى شعره و رطوباته محكوم به نجاست است، ولو رطوبات رطوبات بدنش بوده باشد، در كافر هم گفتيم همينجور است، كافر هم مثل كلب و خنزير است، برای اینکه در آن روايت امام علیه السلام فرمود در آن صحيحه[7] «ما خلق الله خلقاً انجس من الكلب و النّاصب لنا اهل البيت انجس منه» كه گفتيم ظاهرش نجاست حكميه و نجاست اعتبارى است، چون كه ناصبى هم مثل كافر محكوم به نجاست است از اعيان نجسه است، آنى كه اظهار عداوت به ائمّه هدى و به اهل بيت سلام الله عليهم مىكند او محكوم به نجاست است، از مخالفين، اين جور گفتيم ديگر، بحثش گذشت آنجا، اين ناصب هم مثل همان است محكوم به نجاست است، كما اينكه به عنوان كلب و خنزير عنوان نجاست حمل شده است، به عنوان كافر و مشرك هم حمل شده است در روايات، وجهش تمام شد، چه جورى كه در حقيقت اين مو يا اين بخار و رطوبتى كه از دهان كلب و خنزير مىآمد اين جزء جسد نيست، اين توابع الجسد است، جسد و جزء بدن نيست بلکه از توابع بدن است، چه جور اينها در نجاست تابع بودند، در مسلمان هم همين جور است، مسلمان كه پاك است به تمام آن توابع بدنش، مويش هم پاك است بخار دهانش رطوبات دهانش هم پاک است، مگر آن كه دليل دارد بول و خون و امثال ذلك که دليل دارد، و الاّ ظاهرش اين است كه اين بدن بتوابع البدن پاك است، وقتى كه كافر مسلمان شد پاك مىشود اين كافر اين توابع تابعه هم پاك مىشود، بدان جهت فقط داخل بينىاش اگر كثافتى بود در حال كفر وقتى كه اين شخص مسلمان شد آن هم پاك مىشود، آب دهانش كه نجس بود الان پاك مىشود و هكذا و هكذا و هكذا، اينها جاى كلام نيست.
انّما الكلام در اين است آيا اين بدن كافر قبل از اينكه مسلمان بشود در حال كفر اگر ملاقات با نجسى كرده باشد سواءٌ كان آن نجس رطوبت خودش بوده باشد كه دويده بود كافر و عرق كرده بود، عرقش خوابيده الان روى بدنش ديگر، بدنش با عرق خودش ملاقات كرده است، يا نه با نجاست ديگرى ملاقات كرده است، چون كه هِى بول كرد و اينها ولو استنجايى كه معتبر است شرعاً كه نمىكرد، با دستمال اين ور و آن ور مىكرد، يا با كاغذى، بدنش با بول يا با غايط يا با نجس ديگرى ملاقات كرده است، كلام اين است كه آيا وقتى كه مسلمان شد، آن بدنش هم پاك مىشود؟ آن نجاستى كه به ملاقات حاصل شده بود يا به ملاقات با رطوبات خودش مثل آن عرق كردن، بدنش پاك مىشود حتّى از آن نجاست عرقيه، و حتّى از آن بول و غايطى كه بدنش ملاقات با آنها كرده بود؟
صاحب عروه مىفرمايد بر اينكه اگر در بدنش عين آن نجاست سابقى نباشد، مثل همان عين غايط يا عين دم نبوده باشد، بدنش پس از آنها هم پاك مىشود، ظاهر عبارتش اين است كه بل هو الاقوی بلكه بدنش از ساير نجاسات هم پاك مىشود اذا لم يكن عليه عينٌ، در بدنش عين النجاسة نبوده باشد، اگر عين بوده باشد نه، آن پاك نمىشود، عين غايط است عند الاسلامش همان عين الدّم موجود است نه، آن پاك نمىشود، و اما ساير آن نجاسات پاك مىشود.
آمديم به اشياء خارجيهاى كه ملابس با بدن كافر بود مثل الثّياب، آنجا ايشان مىفرمايد و امّا آن ثيابى كه كافر آنها را در زمان كفر پوشيده بود و آنها به واسطه ملاقات با جسد كافر نجس شده بود به عرق كافر، يا با ملاقات به نجس ديگرى نجس شده بود، آن ثياب در نجاستشان باقى مىماند، آنها پاك نمىشود، لا سيّما كه در حال اسلام آنها را ديگر نمىپوشد، زمان سابق كه كافر بود آنها را مىپوشيد، فعلاً نمىپوشد، فرق گذاشته است ما بين ثياب كافر و بدن كافر، ملاحظه بفرماييد ببينيم چه مىشود ان شاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص140.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص140.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ غِيَاثٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَا بَأْسَ بِدَمِ الْبَرَاغِيثِ وَ الْبَقِّ وَ بَوْلِ الْخَشَاشِيفِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج10، ص413.
[4] جزئی که از حيوانات يا انسانها جدا می شود؛ جزئی که از حيوانات يا انسانها در حال حيات آنها جدا می شود نسبت به حيوانات حلال گوشت از نظر حرمت اکل و نجاست مورد بحث فقها است و نسبت به انسانها و حيوان حرام گوشت از نظر نجاست و عدم نجاست؛ (س. م. ی. م. س).
[5] سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص271.
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ- فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ- وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ- فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص220.