درس چهارصد و پنجم

مطهرات

« السابع : الانتقال‌كانتقال دم الإنسان أو غيره ممَّا له نفس إلى جوف ما لا نفس له كالبق والقمل ، وكانتقال البول إلى النبات والشجر ونحوهما ، ولا بدَّ من كونه على وجـه لا يسند إلى المنتقل عنه ، وإلا لم يطهر كدم العلق بعد مصِّه من الإنسان».[1]

مسألة 1: « إذا وقع البقُّ على جسد الشخص فقتله‌ ‌وخرج منه الدم لم يحكم بنجاسته إلّا إذا علم أنـَّه هو الذي مصَّه من جسده بحيث أسند إليه لا إلى البقِّ فحينئذٍ يكون كدم العلق ».[2]

ادامه مباحث گذشته

كلام در مطهريّت انتقال بود. صاحب عروه فرمود اگر نجس دم يا غير دم كه نجاستش به واسطه اضافه به شخصى بود و به حيوانى بود مثل دم الانسان يا دم الحيوان، اگر اين دم منتقل شد از آن بدن انسان يا از بدن حيوان منتقل شد به جوف حيوان ديگر، به نحوى منتقل شد كه اضافه اوّليه قطع شد ديگر دم الانسان نمى‏گويند دم الحيوان نمى‏گويند. آن حيوانى كه فرض كنيد ذات نفس است ذات نفس سائله است نمى‏گويند، آن اضافه قطع شد و اين مضاف شد به آن حيوانى كه لا نفس له، دم او دم طاهر است. در اين صورت ايشان فرمود به اين قطع الاضافة و حدوث اضافةٌ اخرى شى‏ء پاك مى‏شود، در ما نحن فيه اگر بول منتقل شد به عروق الشّجر و مبدّل شد به رطوبة الشّجر و رطوبة الشّجر گفتند، آن بول پاك مى‏شود.

اينجا ما عرض كرديم در ما نحن فيه انقطاع اضافه اوّل لازم نيست، چون كه انتقطاع اضافه اوّل بشود ارتفاع موضوع مى‏شود، بما اينكه گفتيم عناوين اعيان نجسه آنها جهات تقييديه هستند وقتى كه اسناد دم به انسان يا اسناد دم به حيوان دارای نفس سائله منقطع شد موضوع نجاست منقطع مى‏شود و قهراً حكم نجاست مرتفع مى‏شود. گفتيم بر اينكه اگر اضافه اوّليه قطع شد و اضافه دوّمى پيدا شد و شك كرديم كه اين مضاف دوّمى هم نجس است يا نه، اگر دليل اجتهادى بر طهارت داشتيم عموم و اطلاق تمسّك مى‏كنيم، مى‏گويد پاك است. دليل اجتهادى نداشتيم حكم مى‏كنيم بر اين طهارتش به اصالت الطّهارة.

و لكن اين قطع اسناد معتبر نيست در حكم به طهارت، ربّما اسناد اوّلى محفوظ مى‏ماند و لكن مع ذلك اسناد دوّمى هم موجود است، و بما اينكه اسناد دوّمى موجود است و اسناد دوّمى دليل بر طهارت دارد حكم مى‏كنيم بر طهارت شى‏ء، چه جور؟ انسان همين كه پشه‏اى گزيد نشست روى صورتش گزيد ملتفت شد، با دستش زد اتّفاقاً به هدف اصابت كرد او را له كرد، اين خون به پيشانى‏اش خورده است. صاحب عروة فرمود اگر بداند كه اين خون همان خونى است كه از انسان مس شده است از بدنش مس كرده است به نحوى كه اسناد به انسان داده بشود و اسناد به بق داده نشود محكوم است به نجاست، اين جور فرمود، مثل چه مى‏شود؟ فرمود، مثل اين مى‏شود بر اينكه زالويى را انسان روى بدنش بگذارد و زالو خون را بمكد، آن خونى كه در زالو هست در جوف زالو وقتى كه بيرون آمد نجس است، چون كه دم الانسان است. اضافه اوّلى كه دم الانسان است قطع نشده است و اضافه دوّمى هم حادث نشده است. ما اينجا مى‏گوييم كه نه، اضافه دوّمى هم اگر حادث بشود، اگر آن اضافه دوّمى دليلى بر طهارت داشت به نحوى كه با دليل نجاست اوّلى معارضه كرد تساقط كردند، رجوع به اصالة الطهارة مى‏شود، اگر دليل دوّمى معارضه نكرد از قبيل خاص بود به عام، مقيّد بود نسبت به مطلق، از عموم و اطلاق دليل اوّلى رفع ید مى‏كنيم، ملتزم مى‏شويم به حكم ثانى، در اين پشه‏اى كه شما زديد خون به پيشانى‏تان خورده است، ما حكم مى‏كنيم اين دم پاك است، ولو بدانيد كه اين از جوف بدن شما مس كرده است اين را، و اسنادش به شما هم عرفاً باقى باشد، بگويند بر اينكه اين دم دم انسان است، دم خودم بود له كردم بیرون آمد. چرا؟ براى اينكه بق كه فى نفسه دم ندارد. بعضى مثل قمّل و مثل البقّ آنها دمى از خودشان ندارند، بدان جهت انسان اگر اينها را له بكند آن وقتى كه دمى را از انسان و حيوان نمكيده‏اند هيچ خونى از اينها بيرون نمى‏آيد، ليس له دمٌ هستند اينها، نه اينكه دم سائل‏ ندارند. دم اطلاق نمى‏شود، يك چيزى مايع سفيدى مى‏آيد، او ولو به حساب دقّت عقليه به تركيب شيميايى دم بشود در عروق او، ولكن عرفاً به او دم صدق نمى‏كند. پس در ما نحن فيه شما وقتى كه اين را له كرديد و به پيشانى‏تان خون چسبيد، اين دم دم شما است. يك جايى هم اگر دم شما نباشد از كس ديگر آورده است، كه الان مى‏نشست روى بدنش شما لهش كرديد دم آن انسان است، يا حيوان است فرق نمى‏كند. روی اینكه روى انسان مى‏نشيند نوعاً آن را مى‏گوييم، بدانيم هم اين دم دم انسان است و هكذا از جوف انسان مكيده است باز اين دم محكوم به طهارت است. چرا؟ چون كه آن وقتى كه دم انسان بود مى‏مكيد، دم انسان ظاهر نشده بود، اين مثل سوزن به نيشش از جوف انسان كشيد. دم انسان مادامى كه بارز نشود محكوم به نجاست نيست، آن وقتى كه اين دم را مكيد اين دم محكوم به نجاست نشده بود، آن وقتى كه له كرديد دم آمد بيرون از جوف انسان، آن وقت مى‏شود دم انسان بارز، در اين صورت ما دليل داريم بر طهارتش. آن رواياتى كه دلالت مى‏كند لا بأس بدم البق ولو كثير بوده باشد متفاحش بوده باشد مقتضاى اينها اين است كه اين دم پاك است، چون كه گفتيم بق از خودش دم ندارد. اگر غاية الامر كسى مى‏گويد كه ممكن است اين دم را مثلاً بق نشسته است روى ماهى از ماهى مكيده است كه دمش پاك است، خيلى خوب، در ما نحن فيه بین آن ادلّه نجاست دم كه دم نجس است و لا بأس بدم البراغيث نسبتشان عموم و خصوص من وجه مى‏شود. آن جايى كه فرض كنيد دم انسان از بق نيامده است بيرون، لِه نشده است بق، دم انسان نجس است دم حيوان سائل نجس است. معارض ندارد لا بأس بدم البراغيث. لا بأس به دم البراغيث آن وقتى كه روى ماهى بنشيند از ماهى خون بمكد آن دم بيرون آمد لا بأس. دم انسان نجس است به او كارى ندارد. اجتماعشان در جايى مى‏شود كه در پيشانى شما شده است، كه از انسان مكيده است و بيرون آمده است، آن اطلاقات دم می گوید كه دمى كه اصابه مثلاً الدّم آن دم انسان نفس سائل يا دم خود انسان، آن اطلاقات مى‏گويد نجس است، لا بأس دم البراغيث او البق مى‏گويد پاك است. معارضه مى‏كنند، رجوع مى‏شود به چه چيز؟ به اصالة الطّهارة، بدان جهت اگر گفتيم اين دليل كه لا بأس بدم البراغيث چون كه اينها نوعاً و غالباً روى انسان مى‏نشينند و اين در خصوص دم الانسان است اين خاص مى‏شود نسبت به ادلّه نجاسة الدّم. اگر اين را نگفتيم كما اينكه بايد نگوييم اين را، چون كه خاص نيست. بق روى همه چيز مى‏نشيند. حيوان فرض بفرماييد ماهى هم باشد مى‏نشيند روى آن. در اين صورت اين دمى كه آمده است از خود حيوان نيست اين. اين از خارج است، اطلاقش اقتضاء مى‏كند دم انسان باشد يا دم غير انسان بوده باشد. وقتى كه در مادّه اجتماع اينها تعارض كردند تساقط كردند، رجوع به اصالة الطهارة مى‏شود.

موثقه حفص بن غياث

 آن روايت اين است، يكى‏اش را مى‏خوانم كه معتبره غیاث ابن ابراهيم است، در باب 10 از ابواب النّجاسات است، روايت [3]5 است:

«و باسناد الشّيخ قدس الله نفسه الشّريف عن احمد ابن محمّد»، احمد ابن محمّد ابن عيسى است. «عن محمد ابن يحيى» اين محمد ابن يحيى الخزّاز است رضوان الله تعالى عليه كه از غیاث ابن ابراهيم بطرى نقل مى‏كند، چون كه اين بطرى است غیاث ابن ابراهيم بدان جهت موثّقه گفتيم، ولكن شخص ثقه است. مذهبش فاسد است. «و باسناد الشّيخ عن احمد ابن محمد عن محمد ابن يحيى الخزّاز عن غیاث بن ابراهيم عن جعفر عن ابيه»، امام جعفر صادق از پدر بزرگوارش نقل مى‏كند كه «قال لا بأس بدم البراغيث و البقّ و بول الخشاشیف»، بول خشّاف و هكذا دم براغيث دم البق به اينها بأسی نيست. يعنى پاك هستند اينها. خوب مقتضايش اين است كه اين اگر معارضه كرد با ادّله نجاست دم الانسان چون كه عرض كردم اضافه منقطع نمى‏شود اين دم الانسان، بق وقتى كه آن را مكيد خون آمد بيرون، آن خون مال خودش نيست، بما انّه در ما نحن فيه خود اين روايت در موردى است كه اضافه اوّليه باقى است و لكن منتسب به بق هم داده مى‏شود که دم البق است. در اين صورت اين روايت يا نسبت به ادّله نجاست دم‏ الانسان و الحيوان الّذى له نفسٌ سائل يا نسبت به آنها خاص است يا مطلق است. آنها هم مطلق است. متعارضين مى‏شوند تساقط مى‏كنند. رجوع مى‏شود به اصالت الطّهارة. نتيجه اينجور مى‏شود اگر انسان بداند خونى كه له كرد اين بق را اين خون از خون انسان است از خودش يا آن رفيقش كه قبلاً روى او نشسته بود او را گزيد يا از او است، اين محكوم به طهارت است، ولو اضافه اوّليه قطع نشده است اين دم محكوم به طهارت است. براى اينكه در ما نحن فيه اطلاقات نجاسات دم الانسان دمى كه بارز شد ظاهر شد مقيّد دارد يا معارض دارد. معارضه مى‏كند با اين روايت در مقام، رجوع مى‏شود به اصالة الطّهارة. اين اساس حرف ما است كه در مواردى كه انتقال حاصل مى‏شود اين جا انتقال مطهّر است. ما سابقاً آن مواردى را كه آن روز گفتيم، آنجا مطهّريت انتقال على القاعده بود. اين فرضى كه ما مى‏گوييم در اين فرض مطهّريت انتقال تعبّدى است جعلى است، چون كه اين دم دم الانسان است. به مقتضى الاطلاقات محكوم به نجاست است، و لكن مع ذلك حكم مى‏شود به مطهّريت، شما نترسيد، به اين اطلاقى كه عرض كردم رجوع مى‏شود يا به اين لا بأس بدم البق، يا اينها تعارض مى‏كنند رجوع مى‏شود به قاعده طهارت، به اين علاوه كنيد سيره متشرّعه را، اين كه در تابستان شخصى خوابيده است روى تخت يا روى زمين هِى بق كه هست می نشیند هِى مى‏زند، خودش هم مى‏بيند كه دستش خونى شد، اجتناب نمى‏كنند از اينها، سيره متشرّعه هم بر اين است كه از دم مثل البق و البراغيث اجتناب نمی  کند، مع ذلك که بپرسى هم که اين خون را اين حيوان از كجا آورده است؟ گفته از بدن من بدبخت يا از بدن ديگرى، مع ذلك با اين التفات اعتنا نمى‏كنند، سيره متشرّعه به اين است، بدان جهت دم البق و البراغيث قياس نمى‏شود به آن علق كه در جوف علق است، در علق ما دليل نداريم فقهاء، دليلى نداريم كه بگويد دم علق پاك است، دمى كه در جوف علق است پاك است، اگر داشتيم آن هم مثل اين بود، و بما انّه نداريم اطلاق نجاست دم الانسان وقتى كه از جوف او در آمد بيرون او را مى‏گيرد، ما اين مسأله را پياده مى‏كرديم در جزء مبان من الميّت و من الحى، مى‏گفتيم موضوع نجاست در آنها عضو المبان من الحىّ او الميّت است، آن خود عنوان مبانه بودن از حىٌّ و ميّت اين موضوع تنجّس است، بدان جهت مى‏گفتيم این عضو ميّتى را يا عضو حیى را به شخص ديگر اگر در عمل جرّاحى آن جا پيوند بزنند التحام هم بخورد برود باطن لا بأس، امّا در ظاهر بماند به همان نحو كه در ما نحن فيه ظاهر است، اين صدق مى‏كند كه جزء است که جدا شده است از آن شخص، از آن حى یا از آن ميّت، اين محكوم به نجاست است، حكم به نجاستش هم الى الابد است، چون كه ميتةٌ ميتۀ حكمى است، و الاّ ميته حقيقى وصف حيوان است يا وصف انسان است كه ميّت مى‏گويند، در همين موردى كه عرض مى‏كنم در همين مورد بعد از صد سال هم اين شخص عمر بكند، اين عضوى كه مى‏گويد اينجا ديده مى‏شود اين از فلانى قطع كرده‏اند، يا آن مبان از رانم است كه من حى بودم از من قطع كرده‏اند يا از ديگرى، فرقى نمى‏كند، فرض كنيد اين دست دست غير است، بله، اضافه دوّمى حاصل مى‏شود، وقتى كه پيوند زدند لحم خورد مى‏گويند به اين شخص دوّمى هم نسبت مى‏دهند، مى‏گويند اين دست اين است، منتهى از آن دست فلان جدا شده است به اين دست گذاشته‏اند، مثل آن پاهاى چوبى كه الان پايش است اضافه داده مى‏شود، و لكن چوب است آورده‏اند پا كرده‏اند، اين هم جزء مبان از آن حى و ميّت است كه آورده‏اند پا كرده‏اند، اگر دليلى داشتيم كه انسان مسلم بجميع اعضائه پاك است، دليل لفظى داشتيم، معارضه مى‏افتاد ما بين دليل بر طهارت او و ما بين دليل نجاست مبان من الحىّ او الميّت، آن وقت تعارض مى‏كردند تساقط مى‏شد رجوع به اصالة الطهارة بود، در ناحيه طهارت المسلم ما دليل لفظى نداريم، حكم كه مى‏كنيم مسلم پاك است چون كه كافر نيست، دليل بر نجاست نداريم، دليل بر نجاست در كافر است مطلق الكافر يا مشرك على ما سيأتى، بدان جهت مى‏گوييم مسلم پاك است، ديگر اصل پاك بودن است در تمام اشياء، بدان جهت چون كه در ناحيه جزء مبان اطلاق داريم، بدان جهت مى‏گيرد.

يك كلمه ديگر هم بگويم تكميل بشود، و آن اين است كه بله جزئى از بدن انسان جدا بشود به همان موضع بچسبانند، انگشت را جدا كردند، جايش گذاشتند لحيم خورد شد انگشت، بله آن پاك است. چرا؟ چون كه فعلاً اين جز مبان من الحى نيست، حى خودش است ديگر، فعلاً از خودش جدا نشده است، آن سابقاً جدا شده بود آن موضوع مرتفع شد الان مبان نيست. مبان از خودش ها، به خلاف جايى كه از ديگرى مبان بشود، بله از ديگرى مبان است اين تا الى يوم القيامة اين دست جدا شد از آن ديگرى، اين اسناد مى‏ماند، يا از فلان جاى بدنش جدا شده است، و امّا اين انگشتش نه از دستش جدا نشده است، جدا شده بود الان جدا نيست از انگشتش، على هذا الاساسى كه هست، علاج اين مطلب را براى شما بگويم چيست، كسى كه ملتزم مى‏شود اين عيب ندارد وقتى كه التحام شد پاك مى‏شود، علاجش يكى از دو راه است:

يكى اين است كسى بگويد بر اينكه آن ادلّه‏اى كه ما داريم در جزء المبان،[4] اصلا آن ادلّه جزء المبان در آنها اصلاً مال انسان نيست. مال حيوانات ديگر است. در انسان نيست، بدان جهت چيزى را از انسان اگر جدا كردند و جزء مبان من الانسان الحى هم نجس است. اين را دليل نداريم ما، خوب آن وقت مبان من الانسان الحى بشود دليل نداريم، خيلى خوب دليل نداريم، امّا جزء مبان من ميّت الانسان بشود او را دليل داريم ديگر، جزء مبان من الميّت بايد دفن بشود، نجس است مثل خود ميّت، ميّت به واسطه موت نجس مى‏شود، يا كسى اين را بگويد كه اين را نمى‏گويند.

يا بايد بگويد بر اينكه كه در جزء مبان من انسان الحى كه ما مى‏گوييم نجس است اطلاق نداريم، نه اينكه دليل نداريم، دليل داريم، احتمال فرق ما بين جزء مبان من الحيوان و ما بين من المبان من الانسان نيست. اين هم نجس است، ولكن اين الى الابد نجس است به اين دليل نداريم، مادامى كه متّصل به بدن طاهرى نشده است بله نجس است، متيقّن آن است، بعد رجوع به اصالة الطهارة مى‏شود، اين يكى از اين دو مطلب است، و بما اينكه هيچ كدام از اينها پيش ما تمام نيست الى يومنا هذا، و من هنا ذكرنا ما ذكرنا، بدان جهت در عبارت عروه كه ايشان در مسأله اولى دارد كه اگر انسان دمى ديد مردّد شد دم الانسان است يا دم البق، محكوم به طهارت است مگر اينكه بداند اين همان دمى است كه بق از انسان مسح كرده است، اين الّا ندارد، بلکه باید بگوید حتّى اذا علم، روى اين حرفى كه ما گفتيم حتّى اذا علم كه آن دم دمى است كه مس از انسان كرده است محكوم به دم الطّهارة مى‏شود، ايشان مى‏گويد كه اگر منتسب به انسان بشود و از بق انتساب قطع بشود، از بق انتساب قطع نمى‏شود، چرا؟ چون كه دم البق كه در روايات است همان دم الانسان است، از بق همان دمش دم الانسان است، اين كه مى‏گويد اگر انتساب از بق منقطع بشود اين فرض فرض غير ممكن است، انتساب از بق منقطع نمى‏شود، چون كه بق دمى ندارد، وقتى كه معلوم شد كه از انسان مس كرده است اسنادش به بق منقطع نمى‏شود، چون كه بق دمى ندارد، در اين صورت ايشان مى‏گويد فيكون اگر اسنادش قطع بشود فيكون كدم العلق، مثل دم زالو مى‏شود اگر اسنادش قطع بشود، عرض كرديم كه اگر اين قطع بشود مجرّد فرض است، چون كه بق از خودش دمى ندارد، اضافه دم به بق كه دم البق لا بأس به يعنى دم انسانى كه بق از انسان مكيده است لا بأس به اگر بيايد خارج، اين معنايش اين مى‏شود، بدان جهت اين فرضى را كه ايشان فرموده است، اين فرض فرض غير واقع است و در خارج اسناد از بق منقطع نمى‏شود، اسناد اوّلى مى‏ماند، اسناد دوّمى هم حاصل مى‏شود، يا معارضه مى‏كنند، يا خاص مى‏شود نسبت به او تقييد مى‏خورد و الله العالم.

 سؤال...؟ چون كه عموم و خصوص من وجه است ديگر، شيخنا ديگر اين حرف را نفرماييد، عموم و خصوص من وجه تعارض مى‏كنند تساقط مى‏كنند، اصل تساقط است.

بدان جهت در ما نحن فيه بعضى‏ها يك حاشيه‏اى[5] زده‏اند بر عروه، بعضى‏ها گفته‏اند و ان شُكّ، ايشان گفت بر اينكه اگر معلوم بشود -درست توّجه كنيد تا نكات را بفهميد كه كدام ملّاتر است از حاشيه زننده ها-، بعضى‏ها به الاّ اذا علم حاشيه زدند، اين الاّ اذا علم اگر حاشيه داشته باشد حاشيه‏اش همان است كه گفتيم، نه علم هم باشد محكوم به طهارت است. اگر حاشيه زدن جايش بوده باشد به آن حاشيه‏هايى كه زده‏اند که حتّى و ان شكّ، اين جور حاشيه زده‏اند، اين مال اسناد به بق است، كه يعنى معلوم بشود كه اين همان دمى است كه مستند به انسان است و مستند به بق نيست، اين را حاشيه زده‏اند كه لازم نيست احراز بشود كه مستند به بق نيست، شك هم بكنند كه اين دم الانسان الان مستند به بق هست يا نيست باز محكوم به نجاست است، ملّايى اگر حاشيه بزند بايد به اينجا حاشيه بزند، اگر ما از حرفى كه گفتيم از او اغماض بشود، بنا بشود بر اينكه على القاعدة صحبت بشود قاعده‏اش اين جور مى‏شود كه وقتى كه انسان فهميد اين دمى است كه از انسان مس كرده است اين حيوان، لازم نيست در حكم به نجاست احراز كند كه به بق منتسب نيست، شك هم بكند كافى است. چرا؟ چون كه استصحاب مى‏كند ديگر اين دم خارجى سابقاً دم انسان بود و دم بق هم نبود، الان نمى‏دانم دم بق شد يا نشد چون كه فرض كنيد يك ثانيه نگذشته است كه من اين را زدم كشتم، بله اگر يك مدّتى مى‏گذشت ديگر اسناد به بق داده مى‏شد قطعاً، نمى‏دانم الان هم اسناد به بق داده مى‏شود يا نه، استصحاب مى‏كنم كه نه مسند به بق نيست، و لكن شبهه شبهه موضوعى باشد نه مفهومى، نمى‏دانم بر اينكه آن وقتى كه من كشتم از مكيدن مدّتى گذشته بود كه اين از رطوبات او حساب بشود داخل امعاء او بشود يا نگذشته بود، در اين صورت حكم به نجاست مى‏شود و ان شكّ مى‏شود، اگر كسى حرف ما را قبول كرد كه بايد قبول بشود روى ميزان حرف زديم كه اين دم عُلِم هم باشد محكوم به طهارت است، اگر اين حرف را كسى قبول نكرد و گفت نه او درست نيست و ما على القاعدة بايد حرف بزنيم، خوب قاعده حرف بزنيد بايد اين حاشيه را بزند که وقتى كه معلوم شد كه مسّه من الانسان لازم نيست احراز بكند كه به بق منتسب است، شك هم بكند استصحاب مى‏كند، و استصحاب اقتضاء مى‏كند نجاست را، و لكن استصحاب به شبهه خارجيه باشد نه به شبهه مفهوميه، كه در موارد شبهه مفهوميه گفتيم استصحاب جارى نمى‏شود، هذا تمام الكلام در مسأله انتقال.

 سؤال...؟ عرض مى‏كنم بر اينكه ديه مال قطع است، عرض مى‏كنم در باب ديات آن جا معنون است، آن قطع ديه است، التيام بكند ربّما ديه مى‏آيد پايين، التيام پیدا نكند كه همان ديه‏اش هست.

سؤال...؟ ملك شخصى نيست. ملكيّت ندارد. من كه دستم را مالك هستم ملكيّت اعتبارى نيست كه مثل اين كتاب كه ملك من است دستم هم همين جور ملك من است، اين نيست، آنى كه مطالبه داد و بايد بدهد آن ملكش است اگر ممكن باشد، دستش را مطالبه بكند بعد از اينكه چسبانده است به او، اين مربوط به مسأله ملكيّت نيست، مطالبه ملك نيست، اين مطالبه چيز ديگر است.

مطهر بودن اسلام

« الثامن: الإسلام‌وهو مطهِّر لبدن الكافر ورطوباته المتَّصلة به من بصاقه وعرقه ونخامته والوسخ الكائن على بدنه ، وأمَّا النجاسة الخارجية التي زالت عينها ففي طهارته منها إشكال ، وإن كان هو الأقوى . نعم ، ثيابه التي لاقاها حال الكفر مع الرطوبة لا تطهر على الأحوط ، بل هو الأقوى فيما لم يكن على بدنه فعلاً ».[6]

عرض مى‏كنم بر اينكه در ما نحن فيه كه هست، يكى از مطهّرات اسلام است. گفته‏اند بر اينكه اگر شخص كافرى مسلمان بشود پاك مى‏شود، اين مطهّرية الاسلام على القاعدة است، بنا بر اين كه كسى ملتزم شد مطلق الكافر نجس است، كتابیا كان او غير كتابیٍّ، يا كسى ملتزم شد كه آن كافر غير كتابى نجس است كما قويّنا، فرقى نمى‏كند، وقتى كه مطلق الكافر گفتيم نجس است، هر كافرى مسلمان شد، يا كافر غير كتابى كه نجس بود بعد مسلمان شد، به واسطه اسلام موضوع نجاست مى‏رود ديگر، موضوع نجاست كفر بود كافر بودن بود، عنوان نجاسات عينيه گفتيم عنوان مقوّم است، وقتى كه عنوان رفت نجاست هم مى‏رود، شك هم پيدا كنيم كه مسلمانِ بعد الكفر نجس است يا نه، به او نمى‏شود تمسّك كرد، موضوع رفته است، بدان جهت رجوع به اصالة الطهارة بايد بشود، كسى يقين نداشت كه مسلمان پاك است ذاتاً، شك كرد رجوع به اصالة الطهارة مى‏شود، آن جاى استصحاب هم نيست، چرا؟ چون كه‏ عنوان مقوّم است، سابقاً اين شخص بما هو كافرٌ نجس بود، الان بخواهد نجس بشود بايد بما هو مسلمٌ بعد الكفر نجس بشود، اگر نجس بشود عنوان عنوان ثانوى است، به نظر عرف اين است، چون كه عناوين نجسه مقوّمات هستند به نظر العرف، بدان جهت در ما نحن فيه اين مطهّر مى‏شود، اين جاى كلام نيست، انّما الكلام اين است كه سابقاً گفته بوديم كه نجاست آن كافرى كه نجس است مثل نجاست كلب و خنزير است، چه جورى كه كلب و خنزير بتمام بدنه و بتوابع بدنه نجس است حتّى شعرش هم نجس است، مثل نجاست ميته نيست كه فقط آن لحم نجس بوده باشد آن ما فى الجسد نجس بوده باشد، شعر ميته گفتيم نجس نيست پاك است، يا عظم ميته نجس نيست آن پاك است، اين نجاست كلب و خنزير مثل نجاست ميته نيست، اين كلب و خنزير بتمام توابعه نجس است، دليلش را هم گفتيم كه فرمود بر اينكه ان اصابك منه رطوبةٌ ولو بخار دهانش بوده باشد فاغسله، اين معنايش اين است كه مس كرد ثوب با جسد كلب يا خنزير كه با شعرش مسح مى‏كند، فرمود اگر رطوبت داشته باشد بايد بشورى، از آنها استفاده كرديم كه كلب و خنزير بتمام اجزائه و توابعه حتّى شعره و رطوباته محكوم به نجاست است، ولو رطوبات رطوبات بدنش بوده باشد، در كافر هم گفتيم همينجور است، كافر هم مثل كلب و خنزير است، برای اینکه در آن روايت امام علیه السلام فرمود در آن صحيحه[7] «ما خلق الله خلقاً انجس من الكلب و النّاصب لنا اهل البيت انجس منه» كه گفتيم ظاهرش نجاست حكميه و نجاست اعتبارى است، چون كه ناصبى هم مثل كافر محكوم به نجاست است از اعيان نجسه است، آنى كه اظهار عداوت به ائمّه هدى و به اهل بيت سلام الله عليهم مى‏كند او محكوم به نجاست است، از مخالفين، اين جور گفتيم ديگر، بحثش گذشت آنجا، اين ناصب هم مثل همان است محكوم به نجاست است، كما اينكه به عنوان كلب و خنزير عنوان نجاست حمل شده است، به عنوان كافر و مشرك هم حمل شده است در روايات، وجهش تمام شد، چه جورى كه در حقيقت اين مو يا اين بخار و رطوبتى كه از دهان كلب و خنزير مى‏آمد اين جزء جسد نيست، اين توابع الجسد است، جسد و جزء بدن نيست بلکه از توابع بدن است، چه جور اينها در نجاست تابع بودند، در مسلمان هم همين جور است، مسلمان كه پاك است به تمام آن توابع بدنش، مويش هم پاك است بخار دهانش رطوبات دهانش هم پاک است، مگر آن كه دليل دارد بول و خون و امثال ذلك که دليل دارد، و الاّ ظاهرش اين است كه اين بدن بتوابع البدن پاك است، وقتى كه كافر مسلمان شد پاك مى‏شود اين كافر اين توابع تابعه هم پاك مى‏شود، بدان جهت فقط داخل بينى‏اش اگر كثافتى بود در حال كفر وقتى كه اين شخص مسلمان شد آن هم پاك مى‏شود، آب دهانش كه نجس بود الان پاك مى‏شود و هكذا و هكذا و هكذا، اينها جاى كلام نيست.

حکم بدن کافر بعد از اسلام در صورت ملاقاتش با نجاست ديگر در حال کفر

انّما الكلام در اين است آيا اين بدن كافر قبل از اينكه مسلمان بشود در حال كفر اگر ملاقات با نجسى كرده باشد سواءٌ كان آن نجس رطوبت خودش بوده باشد كه دويده بود كافر و عرق كرده بود، عرقش خوابيده الان روى بدنش ديگر، بدنش با عرق خودش ملاقات كرده است، يا نه با نجاست ديگرى ملاقات كرده است، چون كه هِى بول كرد و اينها ولو استنجايى كه معتبر است شرعاً كه نمى‏كرد، با دستمال اين ور و آن ور مى‏كرد، يا با كاغذى، بدنش با بول يا با غايط يا با نجس ديگرى ملاقات كرده است، كلام اين است كه آيا وقتى كه مسلمان شد، آن بدنش هم پاك مى‏شود؟ آن نجاستى كه به ملاقات حاصل شده بود يا به ملاقات با رطوبات خودش مثل آن عرق كردن، بدنش پاك مى‏شود حتّى از آن نجاست عرقيه، و حتّى از آن بول و غايطى كه بدنش ملاقات با آنها كرده بود؟

صاحب عروه مى‏فرمايد بر اينكه اگر در بدنش عين آن نجاست سابقى نباشد، مثل همان عين غايط يا عين دم نبوده باشد، بدنش پس از آنها هم پاك مى‏شود، ظاهر عبارتش اين است كه بل هو الاقوی بلكه بدنش از ساير نجاسات هم پاك مى‏شود اذا لم يكن عليه عينٌ، در بدنش عين النجاسة نبوده باشد، اگر عين بوده باشد نه، آن پاك نمى‏شود، عين غايط است عند الاسلامش همان عين الدّم موجود است نه، آن پاك‏ نمى‏شود، و اما ساير آن نجاسات پاك مى‏شود.

آمديم به اشياء خارجيه‏اى كه ملابس با بدن كافر بود مثل الثّياب، آنجا ايشان مى‏فرمايد و امّا آن ثيابى كه كافر آنها را در زمان كفر پوشيده بود و آنها به واسطه ملاقات با جسد كافر نجس شده بود به عرق كافر، يا با ملاقات به نجس ديگرى نجس شده بود، آن ثياب در نجاستشان باقى مى‏ماند، آنها پاك نمى‏شود، لا سيّما كه در حال اسلام آنها را ديگر نمى‏پوشد، زمان سابق كه كافر بود آنها را مى‏پوشيد، فعلاً نمى‏پوشد، فرق گذاشته است ما بين ثياب كافر و بدن كافر، ملاحظه بفرماييد ببينيم چه مى‏شود ان شاء الله.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص140.

[2]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص140.

[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ غِيَاثٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَا بَأْسَ بِدَمِ الْبَرَاغِيثِ وَ الْبَقِّ وَ بَوْلِ الْخَشَاشِيفِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج10، ص413.

[4] جزئی که از حيوانات  يا انسانها جدا می شود؛ جزئی که از حيوانات يا انسانها در حال حيات آنها جدا می شود نسبت به حيوانات حلال گوشت از نظر حرمت اکل و نجاست مورد بحث فقها است و نسبت به انسانها و حيوان حرام گوشت از نظر نجاست و عدم نجاست؛ (س. م. ی. م. س).

[5] سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص271.

[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ- فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ- وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ- فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص220.