درس چهارصد و هشتم

مطهرات

مسألة 1: « لا فرق في الكافر بين الأصلي والمرتد الملي‌، بل الفطري أيضاً على الأقوى من قبول توبته باطناً وظاهراً أيضاً فتقبل عباداته ويطهر بدنه . نعم ، يجب قتله إن أمكن وتبين زوجته وتعتد عدَّة الوفاة وتنتقل أمواله الموجودة حال الارتداد إلى ورثته ، ولا تسقط هذه الأحكام بالتوبة ، ‌لكن لا يملك ما اكتسبه بعد التوبة و يصحُّ الرجوع إلى زوجته بعقدٍ جديدٍ حتَّى قبل خروج العدَّة على الأقوى ‌».[1]

ادامه بحث در مرتد فطری

كلام به اين مسأله رسيد آيا مرتدّ فطرى رجوعش به اسلام قبول مى‏شود يعنى يكون مسلماً و بعد الاسلام احكام اسلام به او مترتّب مى‏شود، احكام اسلام مثل اينكه اگر بميرد بايد تجهیز بشود، نكاحش به مسلمه جايز مى‏شود و غير ذلك من الاحكام كه مترتّب بر اسلام است، يا اينكه اين اسلام اين شخصى كه هست لا يقبل به واسطه توبه يعنى رجوع به اسلام و اعتراف به شهادتين و اعتراف بما هو معلوم من الدّين الحنيف به واسطه اين اعتراف لا يصير مسلماً و احكام اسلام برايش بار نيست.

عرض كردم بعضى‏ها على الاطلاق گفته‏اند اسلامش قبول است يعنى باطناً و ظاهراً، و بعضى‏ها گفته‏اند قبول نيست على الاطلاق لا باطناً و لا ظاهراً، هيچ حكمى از احكام اسلام بر او بار نمى‏شود و مسلمان نمى‏شود او، بعضى‏ها گفته‏اند باطناً مسلمان مى‏شود و لكن ظاهراً مسلمان نمى‏شود، و ديروز عرض كردم چون كه اسلام واقع و ظاهر ندارد حقيقت اسلام غير از ايمان است. ايمان مسأله ديگرى است. اسلامى كه بر آنها احكام مترتّب شده است على ما فى الرّوايات يعنى رواياتی كه بعضى‏ها صحيح هستند، و سيره هم بر اين جارى بود اعتراف به شهادتين است و عدم انكار آن چيزى است كه معلوم است من الدّين الحنيف، واقع اسلام همين است، بدان جهت اين شخص اگر برگشت مرتد اين اعتراف را كرد اعترافش ممضی شد مى‏شود مسلمان مثل ساير مسلمين، ديگر واقع و ظاهر ندارد، اگر ممضی نشد اين ديگر مسلمان نيست منتهى تعبّداً، نفى نفى تعبّدى است، ديگر واقع و ظاهر ندارد.

بعضى‏ها چون كه ديده‏اند واقع و ظاهر در اينجا درست در نمى‏آيد، چون كه اسلام واقعش همين اعتراف به شهادتين است، و بعد از اعتراف اما ان يكون مسلما او لا يكون مسلما ديگر واقع و ظاهر ندارد، تفصيلى داده‏اند و آن تفصيل اين است نسبت به آن چيزهايى كه بر عليه خودش است در اسلام، نسبت به آنها مسلمان است، بايد نماز بخواند مثل ساير مسلمين، بايد روزه بگيرد، ساير تكاليفى كه على ساير مسلمين است آن تكاليف بر اين هم هست، و امّا آن احكامى كه احكام انتفاعى است در اسلام كه شخص از آنها نفع مى‏برد و آن احكام بر لهش است مثل اينكه يك زنى بگيرد ولو مسلمه است، مى‏خواهد او را بگيرد، اين احكام بار نمى‏شود، آن احكامى كه احكام انتفاعى است در اسلام، آن احكام بار نمى‏شود، گفته‏اند بيشتر از اين معنا هم صحيحه محمّد ابن مسلم[2] كه در آن صحيحه فرمود بر اينكه مرتد بعد از اينكه مرتد شد فلا توبة له، بيشتر از اين معنا استفاده نمى‏شود. «من رغب عن الاسلام و كفر بما انزل على محمدٍ صلی الله علیه و آله بعد اسلامه فلا توبة له». نه اينكه فلا توبة عليه، توبه‏اى كه بر عليه‏اش بوده باشد نه آن عليه اش مقبول است. آن توبه‏اى كه بر له او بوده باشد اين مقبول نيست. بعضى‏ها هم اينجور گفته‏اند، اين را مى‏دانيد كه فلا توبة عليه اگر مى‏گفتند يعنى تكليف به توبه ندارد، معنايش اين است، فعل اگر بر ذمّه نسبت داده شد معناى اين عهده را مى‏رساند كه مكلّف به او است كتب عليكم الصّيام و من استطاع فعليه الحج اين تكليف را مى‏رساند لام و على در اين جا به آن معناى نفع و ضرر به آن معنا نيست، فلا توبة له يا بايد معنايش اين بوده باشد كه آن توبه‏اى كه مرتد ملّى داشت كه آن توبه او را از آن محصول ارتداد خلاص مى‏كرد ديگر كشته نمى‏شد مرتد ملّى، و هكذا زنش از او جدا نمى‏شد، چون كه تعضل عنه امرئة كما اينكه ديروز خوانديم، مرتد ملّى زنش جدا نمى‏شود، منتهى تعضل عضل مى‏شود زنش، اگر اسلام آورد زن مال خودش است و نكاح اوّلى‏اش هم باقى است، بله اگر اسلام نياورد آن يك مطلبى است كه جدا مى‏شود، در ما نحن فيه اين كه مى‏گويد فلا توبة له يا اشاره است آن توبه‏اى كه مرتد ملّى دارد و به آن توبه از وزر ارتداد خلاص مى‏شود او برايش نيست، يعنى وقتى كه مسلمان هم شد مرتد فطری باز یقتل باز اموالش تقسيم مى‏شود آن اموالى كه بنا بود تقسيم بشود باز بايد تقسيم بشود، و زنش هم جدا شده است ديگر تمام شده است. عدّه وفات نگه داشته است. توبه‏اى كه مرتد ملّى داشت آن توبه در اينجا نيست، بدان جهت در روايات ديگر هم گفت لا يستتاب، معنايش اين است كه آن توبه‏اى كه در آنجا هست اين توبه در ما نحن فيه نيست. اين احكام حدود اين حدود منجّزه هستند، مشروط به عدم توبه نيست، به خلاف حدّ ارتداد ملّى، او مشروط به عدم التّوبة است فى ضمن ثلاثة ايّام، اين منجّز است، يا بايد معنايش اين بوده باشد يا معنايش اين بوده باشد كه نه اسلام ديگر ندارد و اين اصلاً هيچ مسلمان نيست و نمى‏تواند بشود، يا توبه اشاره به او است يا اينكه اصلاً اسلام ندارد، امّا تفكيك بين اينكه واقعاً دارد اسلام را ظاهراً ندارد يا در عليه‏ها دارد در له‏ها ندارد اين تفكيك نمى‏شود، چون كه لام معنايش اين نيست، لام و على در ما نحن فيه اين معنا را ندارد، فلا توبة عليه يعنى تكليف ندارد فلا توبة له يعنى لا ينتفع بالتّوبة، معنايش اين است که توبه لا يفيده، از آن امور ثلاثه‏اى كه سابقاً گفتيم كه احكام مرتد است لا يفيد نسبت به آنها، كه آن خيلى خوب قبول مى‏شود و همه قبول دارند، يا فلا توبة له يعنى اصلاً مسلمان نمى‏شود احكام اسلام هيچ مترتّب نمى‏شود، يكى از اينها بايد گفته بشود، منتهى كدام يكى گفته بشود اين را شروع مى‏كنيم به بحث كردن.

عرض مى‏كنم كما اينكه ديروز عرض كردم مراد از اين توبه نه آن توبه از معاصى است كه عبد وقتى كه ضلّ طريقه و عصی ربّه و خرج عن طاعته مكلّف است بر اينكه توبه كند و آن توبه مقوّمش ندامت قلبى است كه به آن واقعا نادم بوده باشد كفی بالنّدم توبةً كه آنى را كه كرده بود از كرده خود پشيمان بشود حال نفس است، كه آن توبه توبه‏اى كه متعرّض خواهيم شد، يكی آن توبه است، او در ما نحن فيه مراد نيست، و آن كافر ملّى را كه مرتد ملّى را كه مى‏گويند يستتاب، يعنى معنايش اين نيست كه ندامت توبه همين جورى او باشد، مراد از اين توبه رجوع به اسلام است يعنى اين كه خارج شده بود به واسطه جحود و انكارش از اسلام بر اسلام برگردد، بدان جهت در آن صحيحه على ابن جعفر[3] گفتم مسلمٍ تنصّر قال يقتل فلا يستتاب فنصرانىٌ اسلم ثمّ ارتد كه ملّى است قال يستتاب فان رجع يعنى فان رجع به آن اسلام كه او را جحود كرده بود، مراد اين است از توبه، اين توبه را مى‏گوييم كه اين رجوع به اسلام است در مرتّد فطرى اين است كه فلا توبة له، يا بايد حمل بشود كه لا يصير مسلماً مسلم نمى‏تواند بشود، يا بايد حمل كنيم كه فلا توبة له يعنى آن توبه‏اى كه مرتد ملّى داشت و تنجّز آن حدود معلّق بود به عدم آن توبه، آن توبه در اين مرتد فطرى نيست و حدود منجّز است. ما فقط همّ ما اين است كه مى‏گوييم ولو ظاهر اين صحيحه محمد ابن مسلم اين باشد كه فلا توبة له يعنى لا رجوع له الى الاسلام به اسلام نمى‏تواند برگردد، ولو ظاهرش اين بوده باشد كه اسلام او ملغی است و به اسلام نمى‏تواند رجوع كند، اگر ظهور در اين معنا هم داشته باشد كسى بگويد ظاهرش اين است اشاره كردن به آن توبه خلاف ظاهر است، ظاهرش اين است كه اصل رجوع به اسلامش نمى‏شود، اگر ظاهرش هم اين بوده باشد ما بايد به آن معناى اوّل حمل كنيم كه فلا توبة له يعنى آن توبه‏اى كه مرتدّ ملّى داشت آن توبه را ندارد، ولو اين صحيحه ظهور داشته باشد و ظهورش تمام بشود، بايد به اين معنا حمل كنيم، چرا؟ به واسطه قرينه قطعيه‏اى كه در ما نحن فيه ذكر مى‏شود، عرض مى‏كنم براى اينكه اين قرينه قطعيه براى شما واضح بشود شروع مى‏كنيم از آن توبه كه اشاره كرديم كه آن توبه ندامت قلبى است، عبدى كه معصيت خدا كرده است و عصيان كرده است توبه كه مى‏كند خداوند متعّال آن ذنب و آن معصيت و آن ضلالش را مى‏بخشد مكفّر ذنوب است آن توبه، خداوند متعال به مقتضاى رحمت واسعه خودش بابى را بر عباد باز كرده است، و اسم آن باب باب توبه است و اين را مكفّر ذنوب قرار داده است، و چون كه اين مقتضاى رحمت واسعه اين است اين باب را باز گذاشته است اين وجوب توبه عقلى است. شرعى يعنى حكم مولوى ندارد که يعنى يك شارع يك تكليفى بكند چه جورى كه بر نمازگذار تكليف كرده است كه نماز بخوان، تكليفى هم بكند كه توبه بكن از معصيتت و از خروج از طاعتت به نحوى كه توبه نكرد دو عقاب داشته باشد يكى به آن معصيتى كه كرده است يكى بر ترك توبه‏اى كه كرده است، اين جور نيست وجوب مولوى ندارد، بلكه اين را مكفّر قرار داده است وجوبش وجوب عقلى است، عقل مى‏گويد اى بيچاره اين اوزانى كه به گردن تو است بايد از اينها خودت را خلاص بكنى همان دفع ضرر است، عقل مى‏گويد، توبه مكفّر قرار دادنش این است که شارع به مقتضاى رحمتش خداوند متعال اين باب توبه را باز كرده است مكفّر قرار داده است ولكن تكليف مولوى ندارد، چون كه تكليف مولوى داشته باشد معنايش اين است كه اگر توبه نكند عقابش بيشتر مى‏شود، اين خلاف رحمت است، علاوه بر اين كه اين حرف خيلى ما به اين اعتماد نداريم ها، و الاّ اگر دليل اقتضا مى‏كرد ظاهر ادلّه كه وجوبش وجوب مولوى است ملتزم مى‏شديم و مى‏گفتيم خوب اين حكمت است و لكن به مقتضى الرّوايات اين توبه وجوب مولوى ندارد، چون كه در آن صحيحه‏اى كه خدمت شما عرض مى‏كنم در آن صحيحه امام علیه السلام اينجور مى‏فرمايد: مؤمن اگر معصيت بكند -بله در روايات متعدد است اين رواياتش- خداوند متعال اين ملك‏هايى كه موكّل كرده است بر ضبط اعمال شخص به اينها دستور فرموده است كه همين جور مبادرت به كتابت معصيت نكنيد براى عبيد من، مهلت مى‏دهد كه آن مهلت ذكر شده است اگر در عرض آن مهلت كه سبع ساعات است، كه اگر اين در عرض آن سبع ساعات توبه كرد فهو و الاّ كتب له سيّئةٌ واحدة اگر توبه نكرد چون وجوب توبه فورى است آخر فوراً ففوراً است، به حسب العقل اين است، مولوى هم باشد اينجور بايد بشود، خوب اين روايات مى‏گويد كه يك سيّئه نوشته مى‏شود، اگر وجوبش وجوب مولوى شد بايد چند سيّئه بنويسند چون كه هفت ساعت گذشت و او توبه نكرد، فوراً ففوراً را مخالفت كرد، اقلاً دو تا سيّئه مى‏شود، فوراً و فوراً نباشد دو تا مى‏شود. اين كه مى‏گويد در صحيحه عبد الله ابن سنان عن حفص است كه ظاهراً حفص ابن البخترى است، روايت 6 است.[4] در باب 85 از ابواب جهاد النّفس:

صحيحه عبدالله بن سنان

«مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا أَجَّلَهُ اللَّهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ- فَإِنْ هُوَ تَابَ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْ‌ءٌ- وَ إِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ كُتِبَ عَلَيْهِ سَيِّئَةٌ» سيّئه نوشته مى‏شود. اين روايت حسين ابن سعيد اهوازى اين را در كتاب زهد از نظر ابن سويد از عبد الله ابن سنان نقل كرده است ولو در سندى كه در خود كتاب اوّلاً ذكر شده است در سند حسن ابن اسحاق است. آن حسن ابن اسحاق مهمل است من پيدا نكردم كه متعرّض بشوند به حالش، بدان جهت آن سند را نمى‏گوييم، بعد كه صاحب وسائل از كتاب حسين ابن سعيد كتاب زهدش نقل مى‏كند اين سندش به آن كتاب صحيح است و سند هم تمام مى‏شود تا امام علیه السلام، متعدد است. يك روايت ديگرى هم باز به همين سند به همين مضمون هست، ظاهر روايات ديگر هم اين است كه شخص اگر توبه نكند همان معصيت نوشته مى‏شود. روى اين اساس اين باب توبه را خداوند متعال از باب رحمتش بر عبادش باز كرده است. اين توبه و اين استغفار همان ندامت قلبى است كه انسان به آن كرده خودش پشيمان بشود. البتّه كسى كه از كرده خودش پشيمان شد آن عمل قابل تكرار باشد لازمه‏اش اين است كه بنا بگذارد ديگر نخواهم كرد، چون كه واقعه قابل تكرار باشد ندامت از سابق معنايش اين است كه نخواهم كرد. اگر اين ندامت حاصل شد و اين توبه حاصل شد و اين استغفار حاصل شد گناهى را كه عبد كرده است اين گناه را مى‏شورد به نحوى كه ديگر در نامه عمل نيست. مضبوط نيست او كما فى الرّوايات، اين در توبه را كه خداوند از رحمت خودش باز كرده است و همين جور است و طوبی للتائبين اختصاص به معصيت دون معصيتى ندارد حتّى در كبائر اين توبه‏اى كه هست در كبائر هم انسان مرتكب بشود. باب اين توبه باز است، روايات صحيحه دارد كه يكى‏اش را هم بخوانم من باب تیمن و تبّرك كه در آن روايت در آن صحيحه امام علیه السلام مى‏فرمايد بر اينكه با استغفار و توبه لا كبيرةَ يعنى اينكه معصيت كبيره‏اى نيست با استغفار و توبه، در باب 47 [5]از ابواب جهاد النّفس روايت 11 است:

صحيحه محمد ابن ابی عمير

و فى كتاب التّوحيد كه در كتاب توحيد صدوق نقل مى‏كند عن احمد ابن زياد بن الجعفر همدانى اين احمد ابن زياد بن الجعفر الهمدانى از مشايخ صدوق و از ثقات است، خود صدوق توثيق كرده است عن على ابن ابراهيم عن ابيه عن محمد ابن ابى عمير قال، سمعت موسى ابن جعفر علیه السلام تا در آخر مى‏فرمايد كه قال، قال النّبى صلّ الله عليه و آله: «لَا كَبِيرَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ وَ لَا صَغِيرَ مَعَ الْإِصْرَارِ» با اصرار هم صغيره نمى‏شود.

صحيحه ابی بصير

 در صحيحه ابى بصير آنجا امام باقر سلام الله عليه اينجور گفت كه اگر مؤمنى ملاقات نكرد خداوند را به گناه كبيره، خداوند تبارك و تعالى او را مى‏آمرزد، مؤمنى، اين عنوان عنوان مؤمن است، روايت 9 است، در باب [6]47 و عنه عن ابيه صدوق از پدرش نقل مى‏كند از سعد ابن عبد الله عن ابراهيم بن هاشم عن ابن ابى عمير عن جعفر ابن عثمان اين را داشته باشيد، اين جعفر ابن عثمانى كه هست دو تا تعبير دارد. بعضى‏ها دو نفر خيال كرده‏اند. جعفر ابن عثمان الرواسى، يكى هم جعفر ابن عثمان الكلابى، دو تا، اينها يك نفر هستند و خودش هم از اجلّاء هستند. اينها همه‏اش كوفى هستند. حنّاطون هستند رواسيون هستند ثقات هستند، اين جعفر ابن عثمان نقل مى‏كند عن ابى بصير عن ابى جعفر علیه السلام فى حديث الاسلام و الايمان، بعد از اينكه در آن حديث فرمود: «و الايمان من شهد ان لا اله الاّ الله» تا اينكه تا آخرش فرمود امام علیه السلام كسى كه مؤمن بوده باشد اين ايمانى را كه گفتم «و لم يلق الله بذنبٍ اوعد عليه بالنّار» آن وقت اين شامل آن آيه است كه «يكفّر عنهم سيّئاتهم، الذین يجتنبون الكبائر، قال ابو بصير جعلت فداك و ايّنا لم يلق الله سبحانه بذنبٍ اوعد الله عليه بالنّار»، اين كيست كه در طول عمرش گناه كبيره نكند، آنجا فرمود امام علیه السلام ليس حيث تذهب اين جور خيال نكن. «انما لم يلق الله سبحانه بذنبٍ او عد الله عليه بالنّار و لم يتب منه»، توبه نكند، و الاّ اگر توبه كرد ديگر ملاقات خداوند را كرده باشد با گناه كبيره اينجور نمى‏شود، داخل اين عنوان نمى‏شود، غرض روايات متعدده‏اى است لا كبيرة مع الاستغفار، و اين روايت و روايات ديگر كه اين توبه مكفّر الذّنوب است اگر حاصل بشود انسان برگردد به آن راهى كه به آن درگاهى و آن درى كه از آنجا فرار كرده بود برگردد و پناه ببرد و بر كرده خودش پشيمان شده باشد اين خداوند متعال به اين رحمت واسعه آن گناهش را مى‏بخشد، هر گناهى بوده باشد حتّى المعاصى الكبيره، شرك و كفر و ارتداد هم از آن معاصى است كه خداوند متعال اينها را مى‏بخشد، اگر توبه حقيقى داشته باشد برگردد خداوند متعال آنها را مى‏بخشد، به چه دليل مى‏گوييم حتّى الشّرك؟ براى اينكه در روايات شرك از گناه كبيره شمرده شده است، فرقى ما بين شرك و ارتداد و كفر هم نيست.

 علاوه بر اينكه اينها هست دليل بر اينكه خداوند متعال حتّى اگر اين توبه محقق بشود مرتد را مى‏بخشد و كافر را مى‏بخشد حتّى مرتد فطرى را مى‏بخشد، دليلش همان صحيحه محمد ابن مسلم است كه خدمت شما عرض مى‏كنم اين در جلد 11 در باب 99 من ابواب جهاد النّفس[7] روايت اوّلى است:

صحيحه محمد بن مسلم

محمد ابن يعقوب عن على ابن ابراهيم عن ابيه از پدرش عن ابن محبوب از حسن ابن محبوب و غيره عن العلاء ابن رزين عن محمد ابن مسلم عن ابى جعفر علیه السلام روايت من حيث السّند صحيح است. «قال من كان مؤمناً» كسى كه مؤمن بوده باشد. «فعمل خيراً فى ايمانه» در ايمانش هم كار خوبى كرده است. البتّه مراد از اين مؤمن همان اصطلاح در زمان ائمّه سلام الله عليهم است كه همان عارف به حق و عارف به امامت و ولايت ائمّه سلام الله عليهم است. «من كان مؤمناً فعمل خيراً فى ايمانه ثمّ اصابه فتنةٌ فكفر» فتنه‏اى برايش اصابت كرد كافر شد. اين كفرى كه هست كفر عملى نيست، يعنى كفر اعتقادى يعنى ارتداد، قرينه در خود روايت است. «فكفر ثمّ تاب بعد كفره» بعد از كفرش توبه كرد كتب له و حسب «له كلّ شى‏ءٍ كان عمله فى ايمانه و لا يبطله الكفر»، كفر اين را باطل نمى‏كند، اين كه در آيه شريفه دارد كه هر كسى كه بميرد مشركاً اعمالش محبوط است و اعمالش حبط شده است. امام علیه السلام مى‏فرمايد اين مال كسى است كه مشركاً و كافراً بميرد يعنى توبه نكند. آن حبط مال او است. و امّا كسى كه از كفرش برگردد و مسلمان بشود و مؤمن بشود نه آن اعمالى هم كه سابقاً كرده بود آنها هم در اعمالش ضبط مى‏شود، اين مال كفر اعتقادى است، چون كه كفر عملى كه حبط نمى‏آورد، انسان يك معصيت بكند اعمال صالح قبلى باطل نمى‏شود، چون كه مذهب ما موازنه است. حبط فقط در كفر اعتقادى است، بدان جهت اين صحيحه مباركه در كفر اعتقادى است و دلالت مى‏كند ارتداد اگر شخص از او توبه بكند يصير مؤمناً صالحاً و همان اعمالى كه سابقاً كرده بود آنها هم نوشته مى‏شوند، منتهى مى‏دانيد كه اين صادر شده است از امام باقر سلام الله عليه، در زمان باقر ارتداد اگر حاصل مى‏شد خصوصاً در ما بين شيعه، ارتداد ارتداد فطرى بود، آن ارتداد ملّى در صدر اسلام بود، نمى‏گويم در زمان امام باقر پيدا نمى‏شد، حمل اين به خصوص ارتداد ملّى غير ممكن است. اين را مى‏خواهم بگويم، اين روايت ارتداد فطرى را هم مى‏گيرد، خوب اين روايت دلالت مى‏كند بر اينكه اگر اين توبه واقعى كرد تندّم حاصل شد مكفّر سيّئات شد يصبح مسلماً و مؤمناً، خوب اگر بنا شد بر اينكه كسى كه مرتد بوده باشد اسلامش قبول نشود اين چه جور مؤمن مى‏شود؟ ايمان كه فوق درجه اسلام است، چه جور مؤمن مى‏شود؟ پس اين دلالت مى‏كند بر اينكه نه، انسان به واسطه ارتداد فطرى اينجور نيست كه دوباره نتواند به اسلام برگردد، پس اگر بنا شد اين توبه او را به اسلام برگرداند، خود اسلام که توبه‏اى كه محلّ كلام است آن هم به اسلام برمى‏گرداند، چون كه احتمال فرق نيست، چون كه مقوّم اسلام همان اعتراف به شهادتين است و اعتراف بما هو معلومٌ من الدّين الحنيف است، ديگر احتمال فرق نيست. كسى هم تفصيل نداده است كه اگر توبه حقيقى باشد او مسلمان مى‏شود اما توبه رجوع به اسلام باشد اين قبول نمى‏شود، بدان جهت در ما نحن فيه چون كه احتمال الفرق نيست اين قرينه مى‏شود كه فلا توبة له معنايش اين است كه آن توبه‏اى كه مرتد ملّى داشت كه همان مجرّد رجوع به اسلام موجب مى‏شد كه احكام يعنى حدود از عهده اش ساقط بشود مشروط به عدم التّوبة بود آن توبه در اين جا نيست، اين يك قرينه.

اگر كسى گفت من اين را قبول ندارم، يك روايت هست، يك كلمه‏اى هم اضافه كنم آن توبه‏اى كه گفتيم مكفّر سيّئات است، سيّئه را محو مى‏كند، طوبى للتّائب، آن توبه آنى كه متيقّن از او است آن توبه‏اى است كه انسان در حال قوّتش كه هنوز قوايى كه به آنها معصيت مى‏كرد از دست نداده است آنها را، با حفظ همان قوا برگردد به آن راهى كه گم كرده بود و هكذا توبه من قريبٍ معنايش اين است كه قبل از اينكه آن قوا از دستش برود، يكى هم اين است كه مثلاً ازدياد در كفر نداشته باشد كه در آيه شريفه هم هست، و امّا بعد از اينها توبه كردن آن توبه هم مفيد است، حتّى بابى دارد در وسائل حتّى اينكه نفس انسان به حلقوم نرسيده است توبه تنفعه توبه منفعت مى‏دهد، شخص را در معرض غفران قرار مى‏دهد، منتهى آن وعده‏اى كه لا كبيرة مع الاستغفار آن وعده‏اى كه داده شده است آن وعدۀ منجّز در اينها نيست، جمعاً بين الرّوايات و بعض الآيات مباركه نه آن وعده نيست، و لكن انسان در معرض غفران قرار مى‏گيرد، يا مغفور مى‏شود به نحو تعليق بر شفاعت يا مشيّة الله و امثال ذلك.

 سؤال...؟ الان معنا کردم و گفتم او را، گفتم آن توبه‏اى كه منجّز است مكفّر است، آن توبه است، و امّا اين توبه ديگر اين هم تنفعه اين هم انسان را در معرض غفران قرار مى‏دهد امّا وعد منجّز نيست، وعد منجّز را كه در آن توبه بود اتّائب عن ذنبه كمن لا ذنب له كه در روايت هست ولو سندش معتبر نيست، چون كه لا كبير مع الاستغفار[8] ديگر، آن سندش تمام بود، آن توبه‏اى كه ديگر كمن لا ذنب له يلق الله سبحانه در نامه اعمالش عصيان و معصيتى نيست، خوشا به حالش، حتّى در روايات دارد كه آن ملائكه‏اى كه نوشته بودند خداوند متعال وحى مى‏كند از يادشان مى‏رود معاصي این، حتّى اعضائى كه به آن اعضاء معصیت کرده است به اعضاء وحى مى‏كند ديگر روز قيامت شهادت نمى‏توانند بدهند، پس اين نحو توبه‏اى كه مى‏گفتيم که انسان را كيوم ولد قرار مى‏دهد، البتّه منحصر نيست راه تخلّص و يوم ولد قرار داده شدن فقط به توبه، راه ديگرى هم تمسّك به اهل بيت سلام الله عليه است، كه آن هم يك باب رحمتى است، آن هم يك راه رحمت واسعه است، اگر اينجور شد يلق الله سبحانه به مقتضاى آنى كه به ما رسيده است از سادات ما و از ائمه ما، مقتضايش اين است كه اين يلق الله و در صحيفه اعمال عصيانى ندارد، اين توبه مال اين است، آن توبه منجّزه، و امّا نفى توبه حتّى دم مرگ كه لعّل آن هم عيبى ندارد، بابى دارد در وسائل صحّة التّوبه الى اينكه برسد نفَس به حلقوم، آن توبه منفعت مى‏دهد، روايت معتبره‏اى هست، منتهی مثل آن توبه اوّل نمى‏شود، غفران در آنجا معرضيت است، معلّق به شفاعت است يا مشيّت است على كلامى كه ديگر آنجا وارد نمى‏شويم.

 پس على هذا الاساسى كه هست اين توبه وقتى كه ارتداد را از بين برد ديگر مرتد فطرى وقتى كه مؤمن مسلمان شد اسلام مى‏شود، اين يك قرينه.

كسى اگر گفت من اين را قبول ندارم، خيلى خوب قبول نداشته باش، ما يك قرينه ديگر مى‏گوييم كه ديگر راه خلاص از او نيست، آن قرينه ديگر اين است كه فرض كنيم اين مرتد مثل عصرنا حازر كشته نشد و زنده ماند، يك سؤال است، اين توبه كرده است رجوع به شهادتين كرده است، مثل كفّار نيست، چون كه كفّار مكلّف هستند به اسلام عند الكفر يعنى بايد مسلمان بشوند فحص كنند، به اصول مكلّف هستند كفّار، اين را كسى الى يومنا هذا از علماء ما منكر نشده است، مقتضاى ادلّه اين است، چون كه كتاب آسمانى دعوت به توحيد و رسالت اين دعوت للعالمين است، اختصاص به طايفه‏اى دون طايفه‏اى ندارد، انّما الكلام اين است كه آیا كفّار مكلّف به فروع هم هستند زايداً على تكليفهم بالاصول كه اسلام بياوريد مؤمن بشويد، به روز قيامت اعتقاد و عرفان پيدا كنيد، علاوه بر اين مكلّف هستند به فروع دين؟ اين محلّ خلاف است بين العلما، يك جماعتى مى‏گويند كه نه، اينها مكلّف به فروع نيستند، در ذهن ما هم همين است كه مقتضاى روايت صحيحه همين است كه اينها تا مادامى كه كافر هستند مكلّف به اصول هستند، آن وقتى كه امتثال شد و مسلمان شدند، آن وقت مكلّف به فروع مى‏شوند، يك جماعتى مى‏گويند كه نه اصلاً مكلّف به فروع هم هستند، در اين جهت است، و الاّ اين كه مكلّف به اصول است كفّار احدى اختلاف نكرده است تا حال و خدشه‏اى نكرده است، اين مرتد مثل كفّار نيست مكلّف به اصول نيست، چون كه اعتراف كرد ديگر، اين مرتد فرض اين است كه توبه كرد گفت اشهد ان لا اله الاّ الله اشهد انّ محمداً رسول الله (صلی الله علیه و آله) و اعترفت بما هو من الدّين الحنيف و قد اخطأت و جهلت، اعتراف كرد، خوب اين كه مكلّف به اصول نيست چون كه خودش اعتراف كرده است مسلمان شده است به شهادتين، به روز قيامت هم اعتراف كرده است، عرفان هم پيدا كرده است، اين مكلّف به اصول نیست، خوب مكلّف به فروع هم كه نيست، چرا؟ چون كه نمى‏تواند امتثال كند، كدام تكليف را مى‏تواند امتثال كند، اينها كه عند الكل اسلام شرط صحّت تكليف است شرط تحقق مأمور به است، بايد وضوء بگيرد، غسل بكند، نه غسلش صحيح است نه وضويش صحيح است نه غسل جنابتش صحيح است، خصوصاً بنا بر قول آن كسانى كه مى‏گويند كه خوب نجس است ديگر، چون كه اسلام طهارت مى‏آورد، چه جور وضوء بگيرد؟ هر آبى برسد اين را پاك نمى‏كند، اين را هيچ چيز در دنيا، در دار دنيا امر اين شخص و اگر در دنيا زندگى بكند مثل البهائم است تكليفى ندارد، نه آن تكليف كفّار را دارد و نه تكليف مسلمين را دارد، بعضى تكاليفى كه ادّعا شده است ضرورى المذاهب است مثل حرمت الزّنا و اللواط و امثال ذلك كه بعضى‏ها پنج چيز را ادّعا كرده‏اند كه از ضروريات مذاهب است شايد مؤأخذه به او بشود، و امّا ساير التّكاليف به آنها بايد مؤأخذه نشود، چرا لازمه‏اش اين است؟ ان شاء الله شنبه توضيح مى‏دهم.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141-142.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْمُرْتَدِّ- فَقَالَ مَنْ رَغِبَ عَنِ الْإِسْلَامِ- وَ كَفَرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ ص بَعْدَ إِسْلَامِهِ- فَلَا تَوْبَةَ لَهُ وَ قَدْ وَجَبَ قَتْلُهُ- وَ بَانَتْ مِنْهُ امْرَأَتُهُ وَ يُقْسَمُ مَا تَرَكَ عَلَى وُلْدِهِ؛  شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص323-324.

[3] وَ عَنْهُ عَنِ الْعَمْرَكِيِّ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ مُسْلِمٍ تَنَصَّرَ قَالَ يُقْتَلُ وَ لَا يُسْتَتَابُ- قُلْتُ فَنَصْرَانِيٌّ أَسْلَمَ ثُمَّ ارْتَدَّ- قَالَ يُسْتَتَابُ فَإِنْ رَجَعَ وَ إِلَّا قُتِلَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص325

[4] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حَفْصٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا أَجَّلَهُ اللَّهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ- فَإِنْ هُوَ تَابَ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْ‌ءٌ- وَ إِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ كُتِبَ عَلَيْهِ سَيِّئَةٌ- فَأَتَاهُ عَبَّادٌ الْبَصْرِيُّ فَقَالَ لَهُ بَلَغَنَا أَنَّكَ قُلْتَ- مَا مِنْ عَبْدٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا أَجَّلَهُ اللَّهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ- فَقَالَ لَيْسَ هَكَذَا قُلْتُ وَ لَكِنِّي قُلْتُ- مَا مِنْ مُؤْمِنٍ وَ كَذَلِكَ كَانَ قَوْلِي؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص66.

[5] وَ فِي كِتَابِ التَّوْحِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَذَانِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ قَالَ سَمِعْتُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع يَقُولُ مَنِ اجْتَنَبَ الْكَبَائِرَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَمْ يُسْأَلْ عَنِ الصَّغَائِرِ- قَالَ اللَّهُ تَعَالَى إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ- نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً - قَالَ قُلْتُ: فَالشَّفَاعَةُ لِمَنْ تَجِبُ- فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص- إِنَّمَا شَفَاعَتِي لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي- فَأَمَّا الْمُحْسِنُونَ فَمَا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ- قَالَ ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ- فَكَيْفَ تَكُونُ الشَّفَاعَةُ لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ- وَ اللَّهُ تَعَالَى يَقُولُ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلّا لِمَنِ ارْتَضى - وَ مَنْ يَرْتَكِبُ الْكَبَائِرَ لَا يَكُونُ مُرْتَضًى- فَقَالَ يَا أَبَا أَحْمَدَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا سَاءَهُ ذَلِكَ وَ نَدِمَ‌عَلَيْهِ- وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص كَفَى بِالنَّدَمِ تَوْبَةً- وَ قَالَ مَنْ سَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ وَ سَاءَتْهُ سَيِّئَتُهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ- فَمَنْ لَمْ يَنْدَمْ عَلَى ذَنْبٍ يَرْتَكِبُهُ فَلَيْسَ بِمُؤْمِنٍ- وَ لَمْ تَجِبْ لَهُ الشَّفَاعَةُ إِلَى أَنْ قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ص- لَا كَبِيرَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ وَ لَا صَغِيرَ مَعَ الْإِصْرَارِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص336.

[6] وَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ ابْنِ أَبِي‌‌عُمَيْرٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ قَالَ: وَ الْإِيمَانُ مَنْ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِلَى أَنْ قَالَ- وَ لَمْ يَلْقَ اللَّهَ بِذَنْبٍ أَوْعَدَ عَلَيْهِ بِالنَّارِ- قَالَ أَبُو بَصِيرٍ جُعِلْتُ فِدَاكَ- وَ أَيُّنَا لَمْ يَلْقَ اللَّهَ إِلَيْهِ بِذَنْبٍ أَوْعَدَ اللَّهُ عَلَيْهِ النَّارَ- فَقَالَ لَيْسَ هُوَ حَيْثُ تَذْهَبُ- إِنَّمَا هُوَ مَنْ لَمْ يَلْقَ اللَّهَ بِذَنْبٍ أَوْعَدَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِالنَّارِ- وَ لَمْ يَتُبْ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص335.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ- وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ* الْكَبَائِرَ فَمَا سِوَاهَا قَالَ- قُلْتُ دَخَلَتِ الْكَبَائِرُ فِي الِاسْتِثْنَاءِ قَالَ نَعَمْ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص333.

[8] وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ‌ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّهِيكِيِّ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا صَغِيرَةَ مَعَ الْإِصْرَارِ وَ لَا كَبِيرَةَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص337