مسألة 1: « لا فرق في الكافر بين الأصلي والمرتد الملي، بل الفطري أيضاً على الأقوى من قبول توبته باطناً وظاهراً أيضاً فتقبل عباداته ويطهر بدنه . نعم ، يجب قتله إن أمكن وتبين زوجته وتعتد عدَّة الوفاة وتنتقل أمواله الموجودة حال الارتداد إلى ورثته ، ولا تسقط هذه الأحكام بالتوبة ، لكن لا يملك ما اكتسبه بعد التوبة و يصحُّ الرجوع إلى زوجته بعقدٍ جديدٍ حتَّى قبل خروج العدَّة على الأقوى ».[1]
كلام به اين مسأله رسيد آيا مرتدّ فطرى رجوعش به اسلام قبول مىشود يعنى يكون مسلماً و بعد الاسلام احكام اسلام به او مترتّب مىشود، احكام اسلام مثل اينكه اگر بميرد بايد تجهیز بشود، نكاحش به مسلمه جايز مىشود و غير ذلك من الاحكام كه مترتّب بر اسلام است، يا اينكه اين اسلام اين شخصى كه هست لا يقبل به واسطه توبه يعنى رجوع به اسلام و اعتراف به شهادتين و اعتراف بما هو معلوم من الدّين الحنيف به واسطه اين اعتراف لا يصير مسلماً و احكام اسلام برايش بار نيست.
عرض كردم بعضىها على الاطلاق گفتهاند اسلامش قبول است يعنى باطناً و ظاهراً، و بعضىها گفتهاند قبول نيست على الاطلاق لا باطناً و لا ظاهراً، هيچ حكمى از احكام اسلام بر او بار نمىشود و مسلمان نمىشود او، بعضىها گفتهاند باطناً مسلمان مىشود و لكن ظاهراً مسلمان نمىشود، و ديروز عرض كردم چون كه اسلام واقع و ظاهر ندارد حقيقت اسلام غير از ايمان است. ايمان مسأله ديگرى است. اسلامى كه بر آنها احكام مترتّب شده است على ما فى الرّوايات يعنى رواياتی كه بعضىها صحيح هستند، و سيره هم بر اين جارى بود اعتراف به شهادتين است و عدم انكار آن چيزى است كه معلوم است من الدّين الحنيف، واقع اسلام همين است، بدان جهت اين شخص اگر برگشت مرتد اين اعتراف را كرد اعترافش ممضی شد مىشود مسلمان مثل ساير مسلمين، ديگر واقع و ظاهر ندارد، اگر ممضی نشد اين ديگر مسلمان نيست منتهى تعبّداً، نفى نفى تعبّدى است، ديگر واقع و ظاهر ندارد.
بعضىها چون كه ديدهاند واقع و ظاهر در اينجا درست در نمىآيد، چون كه اسلام واقعش همين اعتراف به شهادتين است، و بعد از اعتراف اما ان يكون مسلما او لا يكون مسلما ديگر واقع و ظاهر ندارد، تفصيلى دادهاند و آن تفصيل اين است نسبت به آن چيزهايى كه بر عليه خودش است در اسلام، نسبت به آنها مسلمان است، بايد نماز بخواند مثل ساير مسلمين، بايد روزه بگيرد، ساير تكاليفى كه على ساير مسلمين است آن تكاليف بر اين هم هست، و امّا آن احكامى كه احكام انتفاعى است در اسلام كه شخص از آنها نفع مىبرد و آن احكام بر لهش است مثل اينكه يك زنى بگيرد ولو مسلمه است، مىخواهد او را بگيرد، اين احكام بار نمىشود، آن احكامى كه احكام انتفاعى است در اسلام، آن احكام بار نمىشود، گفتهاند بيشتر از اين معنا هم صحيحه محمّد ابن مسلم[2] كه در آن صحيحه فرمود بر اينكه مرتد بعد از اينكه مرتد شد فلا توبة له، بيشتر از اين معنا استفاده نمىشود. «من رغب عن الاسلام و كفر بما انزل على محمدٍ صلی الله علیه و آله بعد اسلامه فلا توبة له». نه اينكه فلا توبة عليه، توبهاى كه بر عليهاش بوده باشد نه آن عليه اش مقبول است. آن توبهاى كه بر له او بوده باشد اين مقبول نيست. بعضىها هم اينجور گفتهاند، اين را مىدانيد كه فلا توبة عليه اگر مىگفتند يعنى تكليف به توبه ندارد، معنايش اين است، فعل اگر بر ذمّه نسبت داده شد معناى اين عهده را مىرساند كه مكلّف به او است كتب عليكم الصّيام و من استطاع فعليه الحج اين تكليف را مىرساند لام و على در اين جا به آن معناى نفع و ضرر به آن معنا نيست، فلا توبة له يا بايد معنايش اين بوده باشد كه آن توبهاى كه مرتد ملّى داشت كه آن توبه او را از آن محصول ارتداد خلاص مىكرد ديگر كشته نمىشد مرتد ملّى، و هكذا زنش از او جدا نمىشد، چون كه تعضل عنه امرئة كما اينكه ديروز خوانديم، مرتد ملّى زنش جدا نمىشود، منتهى تعضل عضل مىشود زنش، اگر اسلام آورد زن مال خودش است و نكاح اوّلىاش هم باقى است، بله اگر اسلام نياورد آن يك مطلبى است كه جدا مىشود، در ما نحن فيه اين كه مىگويد فلا توبة له يا اشاره است آن توبهاى كه مرتد ملّى دارد و به آن توبه از وزر ارتداد خلاص مىشود او برايش نيست، يعنى وقتى كه مسلمان هم شد مرتد فطری باز یقتل باز اموالش تقسيم مىشود آن اموالى كه بنا بود تقسيم بشود باز بايد تقسيم بشود، و زنش هم جدا شده است ديگر تمام شده است. عدّه وفات نگه داشته است. توبهاى كه مرتد ملّى داشت آن توبه در اينجا نيست، بدان جهت در روايات ديگر هم گفت لا يستتاب، معنايش اين است كه آن توبهاى كه در آنجا هست اين توبه در ما نحن فيه نيست. اين احكام حدود اين حدود منجّزه هستند، مشروط به عدم توبه نيست، به خلاف حدّ ارتداد ملّى، او مشروط به عدم التّوبة است فى ضمن ثلاثة ايّام، اين منجّز است، يا بايد معنايش اين بوده باشد يا معنايش اين بوده باشد كه نه اسلام ديگر ندارد و اين اصلاً هيچ مسلمان نيست و نمىتواند بشود، يا توبه اشاره به او است يا اينكه اصلاً اسلام ندارد، امّا تفكيك بين اينكه واقعاً دارد اسلام را ظاهراً ندارد يا در عليهها دارد در لهها ندارد اين تفكيك نمىشود، چون كه لام معنايش اين نيست، لام و على در ما نحن فيه اين معنا را ندارد، فلا توبة عليه يعنى تكليف ندارد فلا توبة له يعنى لا ينتفع بالتّوبة، معنايش اين است که توبه لا يفيده، از آن امور ثلاثهاى كه سابقاً گفتيم كه احكام مرتد است لا يفيد نسبت به آنها، كه آن خيلى خوب قبول مىشود و همه قبول دارند، يا فلا توبة له يعنى اصلاً مسلمان نمىشود احكام اسلام هيچ مترتّب نمىشود، يكى از اينها بايد گفته بشود، منتهى كدام يكى گفته بشود اين را شروع مىكنيم به بحث كردن.
عرض مىكنم كما اينكه ديروز عرض كردم مراد از اين توبه نه آن توبه از معاصى است كه عبد وقتى كه ضلّ طريقه و عصی ربّه و خرج عن طاعته مكلّف است بر اينكه توبه كند و آن توبه مقوّمش ندامت قلبى است كه به آن واقعا نادم بوده باشد كفی بالنّدم توبةً كه آنى را كه كرده بود از كرده خود پشيمان بشود حال نفس است، كه آن توبه توبهاى كه متعرّض خواهيم شد، يكی آن توبه است، او در ما نحن فيه مراد نيست، و آن كافر ملّى را كه مرتد ملّى را كه مىگويند يستتاب، يعنى معنايش اين نيست كه ندامت توبه همين جورى او باشد، مراد از اين توبه رجوع به اسلام است يعنى اين كه خارج شده بود به واسطه جحود و انكارش از اسلام بر اسلام برگردد، بدان جهت در آن صحيحه على ابن جعفر[3] گفتم مسلمٍ تنصّر قال يقتل فلا يستتاب فنصرانىٌ اسلم ثمّ ارتد كه ملّى است قال يستتاب فان رجع يعنى فان رجع به آن اسلام كه او را جحود كرده بود، مراد اين است از توبه، اين توبه را مىگوييم كه اين رجوع به اسلام است در مرتّد فطرى اين است كه فلا توبة له، يا بايد حمل بشود كه لا يصير مسلماً مسلم نمىتواند بشود، يا بايد حمل كنيم كه فلا توبة له يعنى آن توبهاى كه مرتد ملّى داشت و تنجّز آن حدود معلّق بود به عدم آن توبه، آن توبه در اين مرتد فطرى نيست و حدود منجّز است. ما فقط همّ ما اين است كه مىگوييم ولو ظاهر اين صحيحه محمد ابن مسلم اين باشد كه فلا توبة له يعنى لا رجوع له الى الاسلام به اسلام نمىتواند برگردد، ولو ظاهرش اين بوده باشد كه اسلام او ملغی است و به اسلام نمىتواند رجوع كند، اگر ظهور در اين معنا هم داشته باشد كسى بگويد ظاهرش اين است اشاره كردن به آن توبه خلاف ظاهر است، ظاهرش اين است كه اصل رجوع به اسلامش نمىشود، اگر ظاهرش هم اين بوده باشد ما بايد به آن معناى اوّل حمل كنيم كه فلا توبة له يعنى آن توبهاى كه مرتدّ ملّى داشت آن توبه را ندارد، ولو اين صحيحه ظهور داشته باشد و ظهورش تمام بشود، بايد به اين معنا حمل كنيم، چرا؟ به واسطه قرينه قطعيهاى كه در ما نحن فيه ذكر مىشود، عرض مىكنم براى اينكه اين قرينه قطعيه براى شما واضح بشود شروع مىكنيم از آن توبه كه اشاره كرديم كه آن توبه ندامت قلبى است، عبدى كه معصيت خدا كرده است و عصيان كرده است توبه كه مىكند خداوند متعّال آن ذنب و آن معصيت و آن ضلالش را مىبخشد مكفّر ذنوب است آن توبه، خداوند متعال به مقتضاى رحمت واسعه خودش بابى را بر عباد باز كرده است، و اسم آن باب باب توبه است و اين را مكفّر ذنوب قرار داده است، و چون كه اين مقتضاى رحمت واسعه اين است اين باب را باز گذاشته است اين وجوب توبه عقلى است. شرعى يعنى حكم مولوى ندارد که يعنى يك شارع يك تكليفى بكند چه جورى كه بر نمازگذار تكليف كرده است كه نماز بخوان، تكليفى هم بكند كه توبه بكن از معصيتت و از خروج از طاعتت به نحوى كه توبه نكرد دو عقاب داشته باشد يكى به آن معصيتى كه كرده است يكى بر ترك توبهاى كه كرده است، اين جور نيست وجوب مولوى ندارد، بلكه اين را مكفّر قرار داده است وجوبش وجوب عقلى است، عقل مىگويد اى بيچاره اين اوزانى كه به گردن تو است بايد از اينها خودت را خلاص بكنى همان دفع ضرر است، عقل مىگويد، توبه مكفّر قرار دادنش این است که شارع به مقتضاى رحمتش خداوند متعال اين باب توبه را باز كرده است مكفّر قرار داده است ولكن تكليف مولوى ندارد، چون كه تكليف مولوى داشته باشد معنايش اين است كه اگر توبه نكند عقابش بيشتر مىشود، اين خلاف رحمت است، علاوه بر اين كه اين حرف خيلى ما به اين اعتماد نداريم ها، و الاّ اگر دليل اقتضا مىكرد ظاهر ادلّه كه وجوبش وجوب مولوى است ملتزم مىشديم و مىگفتيم خوب اين حكمت است و لكن به مقتضى الرّوايات اين توبه وجوب مولوى ندارد، چون كه در آن صحيحهاى كه خدمت شما عرض مىكنم در آن صحيحه امام علیه السلام اينجور مىفرمايد: مؤمن اگر معصيت بكند -بله در روايات متعدد است اين رواياتش- خداوند متعال اين ملكهايى كه موكّل كرده است بر ضبط اعمال شخص به اينها دستور فرموده است كه همين جور مبادرت به كتابت معصيت نكنيد براى عبيد من، مهلت مىدهد كه آن مهلت ذكر شده است اگر در عرض آن مهلت كه سبع ساعات است، كه اگر اين در عرض آن سبع ساعات توبه كرد فهو و الاّ كتب له سيّئةٌ واحدة اگر توبه نكرد چون وجوب توبه فورى است آخر فوراً ففوراً است، به حسب العقل اين است، مولوى هم باشد اينجور بايد بشود، خوب اين روايات مىگويد كه يك سيّئه نوشته مىشود، اگر وجوبش وجوب مولوى شد بايد چند سيّئه بنويسند چون كه هفت ساعت گذشت و او توبه نكرد، فوراً ففوراً را مخالفت كرد، اقلاً دو تا سيّئه مىشود، فوراً و فوراً نباشد دو تا مىشود. اين كه مىگويد در صحيحه عبد الله ابن سنان عن حفص است كه ظاهراً حفص ابن البخترى است، روايت 6 است.[4] در باب 85 از ابواب جهاد النّفس:
«مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا أَجَّلَهُ اللَّهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ- فَإِنْ هُوَ تَابَ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْءٌ- وَ إِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ كُتِبَ عَلَيْهِ سَيِّئَةٌ» سيّئه نوشته مىشود. اين روايت حسين ابن سعيد اهوازى اين را در كتاب زهد از نظر ابن سويد از عبد الله ابن سنان نقل كرده است ولو در سندى كه در خود كتاب اوّلاً ذكر شده است در سند حسن ابن اسحاق است. آن حسن ابن اسحاق مهمل است من پيدا نكردم كه متعرّض بشوند به حالش، بدان جهت آن سند را نمىگوييم، بعد كه صاحب وسائل از كتاب حسين ابن سعيد كتاب زهدش نقل مىكند اين سندش به آن كتاب صحيح است و سند هم تمام مىشود تا امام علیه السلام، متعدد است. يك روايت ديگرى هم باز به همين سند به همين مضمون هست، ظاهر روايات ديگر هم اين است كه شخص اگر توبه نكند همان معصيت نوشته مىشود. روى اين اساس اين باب توبه را خداوند متعال از باب رحمتش بر عبادش باز كرده است. اين توبه و اين استغفار همان ندامت قلبى است كه انسان به آن كرده خودش پشيمان بشود. البتّه كسى كه از كرده خودش پشيمان شد آن عمل قابل تكرار باشد لازمهاش اين است كه بنا بگذارد ديگر نخواهم كرد، چون كه واقعه قابل تكرار باشد ندامت از سابق معنايش اين است كه نخواهم كرد. اگر اين ندامت حاصل شد و اين توبه حاصل شد و اين استغفار حاصل شد گناهى را كه عبد كرده است اين گناه را مىشورد به نحوى كه ديگر در نامه عمل نيست. مضبوط نيست او كما فى الرّوايات، اين در توبه را كه خداوند از رحمت خودش باز كرده است و همين جور است و طوبی للتائبين اختصاص به معصيت دون معصيتى ندارد حتّى در كبائر اين توبهاى كه هست در كبائر هم انسان مرتكب بشود. باب اين توبه باز است، روايات صحيحه دارد كه يكىاش را هم بخوانم من باب تیمن و تبّرك كه در آن روايت در آن صحيحه امام علیه السلام مىفرمايد بر اينكه با استغفار و توبه لا كبيرةَ يعنى اينكه معصيت كبيرهاى نيست با استغفار و توبه، در باب 47 [5]از ابواب جهاد النّفس روايت 11 است:
و فى كتاب التّوحيد كه در كتاب توحيد صدوق نقل مىكند عن احمد ابن زياد بن الجعفر همدانى اين احمد ابن زياد بن الجعفر الهمدانى از مشايخ صدوق و از ثقات است، خود صدوق توثيق كرده است عن على ابن ابراهيم عن ابيه عن محمد ابن ابى عمير قال، سمعت موسى ابن جعفر علیه السلام تا در آخر مىفرمايد كه قال، قال النّبى صلّ الله عليه و آله: «لَا كَبِيرَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ وَ لَا صَغِيرَ مَعَ الْإِصْرَارِ» با اصرار هم صغيره نمىشود.
در صحيحه ابى بصير آنجا امام باقر سلام الله عليه اينجور گفت كه اگر مؤمنى ملاقات نكرد خداوند را به گناه كبيره، خداوند تبارك و تعالى او را مىآمرزد، مؤمنى، اين عنوان عنوان مؤمن است، روايت 9 است، در باب [6]47 و عنه عن ابيه صدوق از پدرش نقل مىكند از سعد ابن عبد الله عن ابراهيم بن هاشم عن ابن ابى عمير عن جعفر ابن عثمان اين را داشته باشيد، اين جعفر ابن عثمانى كه هست دو تا تعبير دارد. بعضىها دو نفر خيال كردهاند. جعفر ابن عثمان الرواسى، يكى هم جعفر ابن عثمان الكلابى، دو تا، اينها يك نفر هستند و خودش هم از اجلّاء هستند. اينها همهاش كوفى هستند. حنّاطون هستند رواسيون هستند ثقات هستند، اين جعفر ابن عثمان نقل مىكند عن ابى بصير عن ابى جعفر علیه السلام فى حديث الاسلام و الايمان، بعد از اينكه در آن حديث فرمود: «و الايمان من شهد ان لا اله الاّ الله» تا اينكه تا آخرش فرمود امام علیه السلام كسى كه مؤمن بوده باشد اين ايمانى را كه گفتم «و لم يلق الله بذنبٍ اوعد عليه بالنّار» آن وقت اين شامل آن آيه است كه «يكفّر عنهم سيّئاتهم، الذین يجتنبون الكبائر، قال ابو بصير جعلت فداك و ايّنا لم يلق الله سبحانه بذنبٍ اوعد الله عليه بالنّار»، اين كيست كه در طول عمرش گناه كبيره نكند، آنجا فرمود امام علیه السلام ليس حيث تذهب اين جور خيال نكن. «انما لم يلق الله سبحانه بذنبٍ او عد الله عليه بالنّار و لم يتب منه»، توبه نكند، و الاّ اگر توبه كرد ديگر ملاقات خداوند را كرده باشد با گناه كبيره اينجور نمىشود، داخل اين عنوان نمىشود، غرض روايات متعددهاى است لا كبيرة مع الاستغفار، و اين روايت و روايات ديگر كه اين توبه مكفّر الذّنوب است اگر حاصل بشود انسان برگردد به آن راهى كه به آن درگاهى و آن درى كه از آنجا فرار كرده بود برگردد و پناه ببرد و بر كرده خودش پشيمان شده باشد اين خداوند متعال به اين رحمت واسعه آن گناهش را مىبخشد، هر گناهى بوده باشد حتّى المعاصى الكبيره، شرك و كفر و ارتداد هم از آن معاصى است كه خداوند متعال اينها را مىبخشد، اگر توبه حقيقى داشته باشد برگردد خداوند متعال آنها را مىبخشد، به چه دليل مىگوييم حتّى الشّرك؟ براى اينكه در روايات شرك از گناه كبيره شمرده شده است، فرقى ما بين شرك و ارتداد و كفر هم نيست.
علاوه بر اينكه اينها هست دليل بر اينكه خداوند متعال حتّى اگر اين توبه محقق بشود مرتد را مىبخشد و كافر را مىبخشد حتّى مرتد فطرى را مىبخشد، دليلش همان صحيحه محمد ابن مسلم است كه خدمت شما عرض مىكنم اين در جلد 11 در باب 99 من ابواب جهاد النّفس[7] روايت اوّلى است:
محمد ابن يعقوب عن على ابن ابراهيم عن ابيه از پدرش عن ابن محبوب از حسن ابن محبوب و غيره عن العلاء ابن رزين عن محمد ابن مسلم عن ابى جعفر علیه السلام روايت من حيث السّند صحيح است. «قال من كان مؤمناً» كسى كه مؤمن بوده باشد. «فعمل خيراً فى ايمانه» در ايمانش هم كار خوبى كرده است. البتّه مراد از اين مؤمن همان اصطلاح در زمان ائمّه سلام الله عليهم است كه همان عارف به حق و عارف به امامت و ولايت ائمّه سلام الله عليهم است. «من كان مؤمناً فعمل خيراً فى ايمانه ثمّ اصابه فتنةٌ فكفر» فتنهاى برايش اصابت كرد كافر شد. اين كفرى كه هست كفر عملى نيست، يعنى كفر اعتقادى يعنى ارتداد، قرينه در خود روايت است. «فكفر ثمّ تاب بعد كفره» بعد از كفرش توبه كرد كتب له و حسب «له كلّ شىءٍ كان عمله فى ايمانه و لا يبطله الكفر»، كفر اين را باطل نمىكند، اين كه در آيه شريفه دارد كه هر كسى كه بميرد مشركاً اعمالش محبوط است و اعمالش حبط شده است. امام علیه السلام مىفرمايد اين مال كسى است كه مشركاً و كافراً بميرد يعنى توبه نكند. آن حبط مال او است. و امّا كسى كه از كفرش برگردد و مسلمان بشود و مؤمن بشود نه آن اعمالى هم كه سابقاً كرده بود آنها هم در اعمالش ضبط مىشود، اين مال كفر اعتقادى است، چون كه كفر عملى كه حبط نمىآورد، انسان يك معصيت بكند اعمال صالح قبلى باطل نمىشود، چون كه مذهب ما موازنه است. حبط فقط در كفر اعتقادى است، بدان جهت اين صحيحه مباركه در كفر اعتقادى است و دلالت مىكند ارتداد اگر شخص از او توبه بكند يصير مؤمناً صالحاً و همان اعمالى كه سابقاً كرده بود آنها هم نوشته مىشوند، منتهى مىدانيد كه اين صادر شده است از امام باقر سلام الله عليه، در زمان باقر ارتداد اگر حاصل مىشد خصوصاً در ما بين شيعه، ارتداد ارتداد فطرى بود، آن ارتداد ملّى در صدر اسلام بود، نمىگويم در زمان امام باقر پيدا نمىشد، حمل اين به خصوص ارتداد ملّى غير ممكن است. اين را مىخواهم بگويم، اين روايت ارتداد فطرى را هم مىگيرد، خوب اين روايت دلالت مىكند بر اينكه اگر اين توبه واقعى كرد تندّم حاصل شد مكفّر سيّئات شد يصبح مسلماً و مؤمناً، خوب اگر بنا شد بر اينكه كسى كه مرتد بوده باشد اسلامش قبول نشود اين چه جور مؤمن مىشود؟ ايمان كه فوق درجه اسلام است، چه جور مؤمن مىشود؟ پس اين دلالت مىكند بر اينكه نه، انسان به واسطه ارتداد فطرى اينجور نيست كه دوباره نتواند به اسلام برگردد، پس اگر بنا شد اين توبه او را به اسلام برگرداند، خود اسلام که توبهاى كه محلّ كلام است آن هم به اسلام برمىگرداند، چون كه احتمال فرق نيست، چون كه مقوّم اسلام همان اعتراف به شهادتين است و اعتراف بما هو معلومٌ من الدّين الحنيف است، ديگر احتمال فرق نيست. كسى هم تفصيل نداده است كه اگر توبه حقيقى باشد او مسلمان مىشود اما توبه رجوع به اسلام باشد اين قبول نمىشود، بدان جهت در ما نحن فيه چون كه احتمال الفرق نيست اين قرينه مىشود كه فلا توبة له معنايش اين است كه آن توبهاى كه مرتد ملّى داشت كه همان مجرّد رجوع به اسلام موجب مىشد كه احكام يعنى حدود از عهده اش ساقط بشود مشروط به عدم التّوبة بود آن توبه در اين جا نيست، اين يك قرينه.
اگر كسى گفت من اين را قبول ندارم، يك روايت هست، يك كلمهاى هم اضافه كنم آن توبهاى كه گفتيم مكفّر سيّئات است، سيّئه را محو مىكند، طوبى للتّائب، آن توبه آنى كه متيقّن از او است آن توبهاى است كه انسان در حال قوّتش كه هنوز قوايى كه به آنها معصيت مىكرد از دست نداده است آنها را، با حفظ همان قوا برگردد به آن راهى كه گم كرده بود و هكذا توبه من قريبٍ معنايش اين است كه قبل از اينكه آن قوا از دستش برود، يكى هم اين است كه مثلاً ازدياد در كفر نداشته باشد كه در آيه شريفه هم هست، و امّا بعد از اينها توبه كردن آن توبه هم مفيد است، حتّى بابى دارد در وسائل حتّى اينكه نفس انسان به حلقوم نرسيده است توبه تنفعه توبه منفعت مىدهد، شخص را در معرض غفران قرار مىدهد، منتهى آن وعدهاى كه لا كبيرة مع الاستغفار آن وعدهاى كه داده شده است آن وعدۀ منجّز در اينها نيست، جمعاً بين الرّوايات و بعض الآيات مباركه نه آن وعده نيست، و لكن انسان در معرض غفران قرار مىگيرد، يا مغفور مىشود به نحو تعليق بر شفاعت يا مشيّة الله و امثال ذلك.
سؤال...؟ الان معنا کردم و گفتم او را، گفتم آن توبهاى كه منجّز است مكفّر است، آن توبه است، و امّا اين توبه ديگر اين هم تنفعه اين هم انسان را در معرض غفران قرار مىدهد امّا وعد منجّز نيست، وعد منجّز را كه در آن توبه بود اتّائب عن ذنبه كمن لا ذنب له كه در روايت هست ولو سندش معتبر نيست، چون كه لا كبير مع الاستغفار[8] ديگر، آن سندش تمام بود، آن توبهاى كه ديگر كمن لا ذنب له يلق الله سبحانه در نامه اعمالش عصيان و معصيتى نيست، خوشا به حالش، حتّى در روايات دارد كه آن ملائكهاى كه نوشته بودند خداوند متعال وحى مىكند از يادشان مىرود معاصي این، حتّى اعضائى كه به آن اعضاء معصیت کرده است به اعضاء وحى مىكند ديگر روز قيامت شهادت نمىتوانند بدهند، پس اين نحو توبهاى كه مىگفتيم که انسان را كيوم ولد قرار مىدهد، البتّه منحصر نيست راه تخلّص و يوم ولد قرار داده شدن فقط به توبه، راه ديگرى هم تمسّك به اهل بيت سلام الله عليه است، كه آن هم يك باب رحمتى است، آن هم يك راه رحمت واسعه است، اگر اينجور شد يلق الله سبحانه به مقتضاى آنى كه به ما رسيده است از سادات ما و از ائمه ما، مقتضايش اين است كه اين يلق الله و در صحيفه اعمال عصيانى ندارد، اين توبه مال اين است، آن توبه منجّزه، و امّا نفى توبه حتّى دم مرگ كه لعّل آن هم عيبى ندارد، بابى دارد در وسائل صحّة التّوبه الى اينكه برسد نفَس به حلقوم، آن توبه منفعت مىدهد، روايت معتبرهاى هست، منتهی مثل آن توبه اوّل نمىشود، غفران در آنجا معرضيت است، معلّق به شفاعت است يا مشيّت است على كلامى كه ديگر آنجا وارد نمىشويم.
پس على هذا الاساسى كه هست اين توبه وقتى كه ارتداد را از بين برد ديگر مرتد فطرى وقتى كه مؤمن مسلمان شد اسلام مىشود، اين يك قرينه.
كسى اگر گفت من اين را قبول ندارم، خيلى خوب قبول نداشته باش، ما يك قرينه ديگر مىگوييم كه ديگر راه خلاص از او نيست، آن قرينه ديگر اين است كه فرض كنيم اين مرتد مثل عصرنا حازر كشته نشد و زنده ماند، يك سؤال است، اين توبه كرده است رجوع به شهادتين كرده است، مثل كفّار نيست، چون كه كفّار مكلّف هستند به اسلام عند الكفر يعنى بايد مسلمان بشوند فحص كنند، به اصول مكلّف هستند كفّار، اين را كسى الى يومنا هذا از علماء ما منكر نشده است، مقتضاى ادلّه اين است، چون كه كتاب آسمانى دعوت به توحيد و رسالت اين دعوت للعالمين است، اختصاص به طايفهاى دون طايفهاى ندارد، انّما الكلام اين است كه آیا كفّار مكلّف به فروع هم هستند زايداً على تكليفهم بالاصول كه اسلام بياوريد مؤمن بشويد، به روز قيامت اعتقاد و عرفان پيدا كنيد، علاوه بر اين مكلّف هستند به فروع دين؟ اين محلّ خلاف است بين العلما، يك جماعتى مىگويند كه نه، اينها مكلّف به فروع نيستند، در ذهن ما هم همين است كه مقتضاى روايت صحيحه همين است كه اينها تا مادامى كه كافر هستند مكلّف به اصول هستند، آن وقتى كه امتثال شد و مسلمان شدند، آن وقت مكلّف به فروع مىشوند، يك جماعتى مىگويند كه نه اصلاً مكلّف به فروع هم هستند، در اين جهت است، و الاّ اين كه مكلّف به اصول است كفّار احدى اختلاف نكرده است تا حال و خدشهاى نكرده است، اين مرتد مثل كفّار نيست مكلّف به اصول نيست، چون كه اعتراف كرد ديگر، اين مرتد فرض اين است كه توبه كرد گفت اشهد ان لا اله الاّ الله اشهد انّ محمداً رسول الله (صلی الله علیه و آله) و اعترفت بما هو من الدّين الحنيف و قد اخطأت و جهلت، اعتراف كرد، خوب اين كه مكلّف به اصول نيست چون كه خودش اعتراف كرده است مسلمان شده است به شهادتين، به روز قيامت هم اعتراف كرده است، عرفان هم پيدا كرده است، اين مكلّف به اصول نیست، خوب مكلّف به فروع هم كه نيست، چرا؟ چون كه نمىتواند امتثال كند، كدام تكليف را مىتواند امتثال كند، اينها كه عند الكل اسلام شرط صحّت تكليف است شرط تحقق مأمور به است، بايد وضوء بگيرد، غسل بكند، نه غسلش صحيح است نه وضويش صحيح است نه غسل جنابتش صحيح است، خصوصاً بنا بر قول آن كسانى كه مىگويند كه خوب نجس است ديگر، چون كه اسلام طهارت مىآورد، چه جور وضوء بگيرد؟ هر آبى برسد اين را پاك نمىكند، اين را هيچ چيز در دنيا، در دار دنيا امر اين شخص و اگر در دنيا زندگى بكند مثل البهائم است تكليفى ندارد، نه آن تكليف كفّار را دارد و نه تكليف مسلمين را دارد، بعضى تكاليفى كه ادّعا شده است ضرورى المذاهب است مثل حرمت الزّنا و اللواط و امثال ذلك كه بعضىها پنج چيز را ادّعا كردهاند كه از ضروريات مذاهب است شايد مؤأخذه به او بشود، و امّا ساير التّكاليف به آنها بايد مؤأخذه نشود، چرا لازمهاش اين است؟ ان شاء الله شنبه توضيح مىدهم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141-142.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْمُرْتَدِّ- فَقَالَ مَنْ رَغِبَ عَنِ الْإِسْلَامِ- وَ كَفَرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ ص بَعْدَ إِسْلَامِهِ- فَلَا تَوْبَةَ لَهُ وَ قَدْ وَجَبَ قَتْلُهُ- وَ بَانَتْ مِنْهُ امْرَأَتُهُ وَ يُقْسَمُ مَا تَرَكَ عَلَى وُلْدِهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص323-324.
[3] وَ عَنْهُ عَنِ الْعَمْرَكِيِّ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ مُسْلِمٍ تَنَصَّرَ قَالَ يُقْتَلُ وَ لَا يُسْتَتَابُ- قُلْتُ فَنَصْرَانِيٌّ أَسْلَمَ ثُمَّ ارْتَدَّ- قَالَ يُسْتَتَابُ فَإِنْ رَجَعَ وَ إِلَّا قُتِلَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص325
[4] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حَفْصٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا أَجَّلَهُ اللَّهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ- فَإِنْ هُوَ تَابَ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْءٌ- وَ إِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ كُتِبَ عَلَيْهِ سَيِّئَةٌ- فَأَتَاهُ عَبَّادٌ الْبَصْرِيُّ فَقَالَ لَهُ بَلَغَنَا أَنَّكَ قُلْتَ- مَا مِنْ عَبْدٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا أَجَّلَهُ اللَّهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ- فَقَالَ لَيْسَ هَكَذَا قُلْتُ وَ لَكِنِّي قُلْتُ- مَا مِنْ مُؤْمِنٍ وَ كَذَلِكَ كَانَ قَوْلِي؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج16، ص66.
[5] وَ فِي كِتَابِ التَّوْحِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَذَانِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ قَالَ سَمِعْتُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع يَقُولُ مَنِ اجْتَنَبَ الْكَبَائِرَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَمْ يُسْأَلْ عَنِ الصَّغَائِرِ- قَالَ اللَّهُ تَعَالَى إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ- نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً - قَالَ قُلْتُ: فَالشَّفَاعَةُ لِمَنْ تَجِبُ- فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص- إِنَّمَا شَفَاعَتِي لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي- فَأَمَّا الْمُحْسِنُونَ فَمَا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ- قَالَ ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ- فَكَيْفَ تَكُونُ الشَّفَاعَةُ لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ- وَ اللَّهُ تَعَالَى يَقُولُ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلّا لِمَنِ ارْتَضى - وَ مَنْ يَرْتَكِبُ الْكَبَائِرَ لَا يَكُونُ مُرْتَضًى- فَقَالَ يَا أَبَا أَحْمَدَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً- إِلَّا سَاءَهُ ذَلِكَ وَ نَدِمَعَلَيْهِ- وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص كَفَى بِالنَّدَمِ تَوْبَةً- وَ قَالَ مَنْ سَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ وَ سَاءَتْهُ سَيِّئَتُهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ- فَمَنْ لَمْ يَنْدَمْ عَلَى ذَنْبٍ يَرْتَكِبُهُ فَلَيْسَ بِمُؤْمِنٍ- وَ لَمْ تَجِبْ لَهُ الشَّفَاعَةُ إِلَى أَنْ قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ص- لَا كَبِيرَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ وَ لَا صَغِيرَ مَعَ الْإِصْرَارِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص336.
[6] وَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ ابْنِ أَبِيعُمَيْرٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ قَالَ: وَ الْإِيمَانُ مَنْ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِلَى أَنْ قَالَ- وَ لَمْ يَلْقَ اللَّهَ بِذَنْبٍ أَوْعَدَ عَلَيْهِ بِالنَّارِ- قَالَ أَبُو بَصِيرٍ جُعِلْتُ فِدَاكَ- وَ أَيُّنَا لَمْ يَلْقَ اللَّهَ إِلَيْهِ بِذَنْبٍ أَوْعَدَ اللَّهُ عَلَيْهِ النَّارَ- فَقَالَ لَيْسَ هُوَ حَيْثُ تَذْهَبُ- إِنَّمَا هُوَ مَنْ لَمْ يَلْقَ اللَّهَ بِذَنْبٍ أَوْعَدَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِالنَّارِ- وَ لَمْ يَتُبْ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص335.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ- وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ* الْكَبَائِرَ فَمَا سِوَاهَا قَالَ- قُلْتُ دَخَلَتِ الْكَبَائِرُ فِي الِاسْتِثْنَاءِ قَالَ نَعَمْ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص333.
[8] وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّهِيكِيِّ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا صَغِيرَةَ مَعَ الْإِصْرَارِ وَ لَا كَبِيرَةَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص337