مسألة 1: « لا فرق في الكافر بين الأصلي والمرتد الملي، بل الفطري أيضاً على الأقوى من قبول توبته باطناً وظاهراً أيضاً فتقبل عباداته ويطهر بدنه . نعم ، يجب قتله إن أمكن وتبين زوجته وتعتد عدَّة الوفاة وتنتقل أمواله الموجودة حال الارتداد إلى ورثته ، ولا تسقط هذه الأحكام بالتوبة ، لكن لا يملك ما اكتسبه بعد التوبة و يصحُّ الرجوع إلى زوجته بعقدٍ جديدٍ حتَّى قبل خروج العدَّة على الأقوى ».[1]
عرض كرديم اگر مرتد فطرى رجوع به اسلام كرد و اعتراف به شهادتين كرد آن سه حكمى كه گفته شده بود يجب قتله و حكم ديگر كه تبين زوجته و يقسّم امواله بين ورثته، اين سه حكم مرتفع نمىشود بلا شبهةٍ، حيثٌ كه براى اين سه حكم حدوث الارتداد تمام الموضوع بود و اين ارتداد در اين شخص حاصل شده بود و به واسطه توبه رجوع مىكند به اسلام، از حين رجوع مسلمان مىشود اگر توبهاش قبول بشود، بدان جهت چون كه موضوع بر اين امور ثلاثه موجود شده است آن امور ثلاثه مىماند، بلافرقٍ ما بين اينكه كسى ملتزم بشود توبه اين شخص قبول مىشود رجوعش به اسلام يا بگويد توبهاش قبول نمىشود و رجوعش به اسلام صحيح نيست و دوباره مسلمان نمىشود، كسى گفت دوباره مسلمان نمىشود پر واضح است كه اين احكام مرتفع نمىشود، و اگر گفت به اسلام برگردد صحيح است و مسلمان مىشود باز اين احكام مرتفع نمىشود، براى اينكه موضوع اين سه حكم كه حدوث الارتداد است حدوث الارتداد منقلب نمىشود. با اسلام ارتداد بقائاً از بين مىرود. و امّا حدوث ارتداد بر اين شخص كه موجود شده است، لا ينقلب ان ما هو عليه، بدان جهت آن احكام هستند كه احكام حدوث الارتداد است كه به حدوث ارتداد تبين زوجته، يجب قتله و هكذا فرض بفرماييد كه ينقل امواله الى ورثته على ما سنبيّه، اينكه در صحيحه محمد ابن مسلم[2] وارد شده بود كه «من رغب عن الاسلام و كفر بما انزل على محمد (صلی الله علیه و آله) فلا توبة له» عرض كرديم يعنى آن توبهاى كه در مرتد ملّى هست كه آن توبهاش مسقط حدّش است. ترتّب حد بر ارتداد ملّى مشروط به عدم التّوبة است و اگر توبه بكند لا يترتّب على ارتدادش حدّى، امام علیه السلام در اين صحيحه مىخواهد بفرمايد آن توبه براى اين مرتد فطرى نيست. اين توبه بكند يا نكند اين احكام به او مترتّب مىشود. ترتّب اين احكام تنجيزى است بر ارتداد، مثل ترتّبش بر ارتداد ملّى تعليق به عدم التّوبة و مشروط به عدم التّوبة نيست. مىگفتيم اگر كسى گفت فلا توبة له معنايش ظاهرش اين است چون كه ذكر شده است كه ملّى يستتاب فان تاب فهو شيئى برايش نيست و الاّ يقتل، اين در مقابل او فطرى ذكر شده است كه فلا توبة له. اصل ظهور اوّليه فلا توبة له اين است كه ترتّب اين حدود بر كافر فطرى و بر مرتد فطرى ترتّبش تعليقى نيست. مشروط به عدم التّوبة نيست. توبه لا يفيد براى اين شخص مرتد نسبت به اين حدود، مىگفتيم ظاهرش اين است به قرينه مقابله. اگر كسى گفت نه، فلا توبة له يعنى فلا رجوع له على الاسلام. اسلامش ممضی نيست. رجوع به اسلامش ممضی نيست مسلمان نمىشود. معنايش اگر اين بوده باشد، كه آن وقت در حقيقت چهار حكم مىشود. ارتداد فطرى چهار حكم پيدا مىكند، سه حكم همانهايى است كه گفته بوديم. يقتل و ينتقل امواله الى ورثته و تبين زوجته. حكم رابع اين است كه لا يقبل اسلامه و لا يصير مسلمه اين ديگر نمىتواند مسلمان بشود. حكم رابع مىشود. اگر كسى گفت ظاهر صحيحه محمد ابن مسلم اين است كه لا توبة له يكى از احكام است كه احكام اربعه مىشود. اگر اين را كسى گفت، گفتيم اگر اين را قبول كرديم كه ظاهر روايت حكم رابع است و رجوع به اسلامش را مىگويد صحيح نيست. از اين ظهور بايد رفع ید بكنيم و حمل بكنيم به آن معنايى كه مىگفتيم روايت از اوّل ظاهر در آن معنا است، به دو قرينه، دو تا قرينه خارجيه داريم كه آن دو تا قرينه خارجيه دلالت مىكنند ما را به اين حمل:
قرينه اولى را ذكر كرديم كه آن مرتد فطرى اگر مؤمن بشود. آن توبه به معنى الاوّل را که يكفّر سيّئات است آن توبه را بكند. بلا اشكال يصير مؤمناً صالحاً و يكتب له حتّى آن اعمالى كه سابقاً على الارتداد كرده بود. وقتى كه در آن مرتد فطرى آن توبه واقعى مؤثّر افتاد و او را مؤمن و صالح كرد. آن وقت اين توبه هم كه رجوع به اسلام است اين هم ديگر اين را مسلمان مىكند لما سيأتى فرق ما بين الايمان و الاسلام همين است كه در ايمان آن تحوّل قلبى هم معتبر است ايمان قلبى، ولكن در اسلام معتبر نيست. اگر بنا شد اين شخص مؤمن بشود، چون كه مؤمن مسلم است و مؤمن، ايمان زائد بر اسلام است، وقتى كه آن شخص مسلمان و مؤمن شد، خوب اين شخص هم مسلمان مىشود ديگر، فرقى نيست، احتمال فرقى نيست در اسلام بودن، ايمان يك جهت اخرايى است كه آن امر قلبى است کما سنتکلم فيه، اين يك قرينه بود.
قرينه دوّمى اين ضرورت خارجى است كه در ارتكاز متشرّعه اين است كسى كه از جادّه بيرون رفت و مرتد شد و از اسلام خارج شد و دوباره برگشت اعتراف كرد به شهادتين به اعترافش برگشت، و لسبب من الاسباب كشته نشد اين شخص، به جهت اينكه فرار كرده است به بلد آخرى كه در بلد آخر نمىدانند آن شخص مرتد است، يا نه، ظالمى حائل شده است ما بين قتل او و اجراء حدّ بر او، نمىشود حد بر او جارى كرد. خوب آن شخص هم فرض بفرماييد رجوع كرد و اقرار به شهادتين كرد. ضرورى است اين معنا ضرورى است عند الفقهاء و در ارتكاز متشرّعه که نمىشود گفت اين شخص مثل آن بهائم است تكليفى ندارد اصلاً، چون كه امّا التّكليف بالاسلام كه مسلمان شده بيشتر از او را هم قادر نيست. مفروض اين است مسلمان حقيقى نمىتواند بشود چون كه شارع قبول نمىكند، پس تكليف به اسلام ساقط است. آنى كه از دستش مىآيد اعتراف به شهادتين كرده است. تكليف به ساير آن تكاليف مثل صلاة، صوم ماه رمضان شد، حجّ البيت مستطيع شد، مال به دستش آمد، نه، هيچ تكليفى ندارد. چرا؟ چون كه اين تكاليف را قادر نيست كه امتثال بكند. شرط صحّت اين تكاليف شرط صحّت در اين اعمال اين است كه اين شخص مسلمان بشود و او نمىتواند. نمىتواند مسلمان بشود، خصوصاً كه حضرات مىگويند كه طهارت و اينها شرط است. بدنش نجس است. بنا بر حرف مشهور كه اگر مسلمان نشده باشد نجس است، چون كه ارتفاع نجاست را مبتنى بر قبول اسلام كردهاند كه ما گفتيم ابتناء ندارد. بنا بر مسلك آنها از سر تا پا مثل كلب و خنزير نجس است، بدان جهت اين همين جور برگردد و برود و هيچ تكليفى براى آن نيست، اين معنا خلاف ارتكاز متشرّعه است كه شخصى اعتراف به شهادتين بكند و مكلّف خودش هم فرض كنيد پيرمرد است. هيچ تكليفى ندارد مثل بهائم است، اين معنا نمىشود.
بعضىها خواستهاند جواب بگويند كه اين منافات ندارد، اين مسلمان نشود و تكليف هم بشود، چرا؟ چون كه الامتناع بالاختيار لا ينافی الاختيار، شارع اين تكليف را به اين شخص بكند، ولو امتثال اين تكليف ممتنع است، اين شخص عاجز است نمىتواند امتثال كند اين تكاليف صوم و صلاة و حجّ و غير ذلك را، ولكن به اختيار خودش خودش را عاجز كرده است. مثل ميرزای قمى كه گفته است الامتناع بالاختيار لا ينافی الاختيار چون كه اين بالاخره خودش را بالاختيار عاجز كرده است با تكليف منافات ندارد.
اين حرف دیگر خيلى وقتها است كه از قيمت افتاده است، اين الامتناع بالاختيار لا ينافی الاختيار من حيث استحقاق عقوبت، و امّا من حيث التّكليف كه تكليف به او متوجّه بشود تكليف بايد لغو نباشد، بدان جهت در ما نحن فيه عاجز را نمىشود تكليف كرد عقلاً صحيح نيست، چون كه غرض عقلائی از تكليف احتمال انبعاث است، وقتى كه اين انبعاث ممكن نيست يسير التّكليف لغواً.
جماعت ديگرى گفتهاند كه نه، اين تكليف دارد، تكليفش هم تكليف حقيقى است و لكن تكليف تسجيلى است. لغرض انبعاث نيست. تكليف، تكليف تسجيلى است يعنى شارع به اين تكليف خواسته است عقاب را مسجّل بكند، مثل اينكه آمر امر مىكند امر الآمر مع العلم بانتفاع شرطه مىداند كه اين امتثال نخواهد كرد، مولا امر مىكند به تكليف عبدش را، خداوند متعال امر مىكند عبادش را به تكاليف كه مىداند بعضىها امتثال نخواهند كرد. آن كسى كه بى نماز است و نماز نمىخواند خدا كه مىداند، پس چه جور نماز را به او واجب كرده است؟ كه احتمال انبعاث نيست در او. علم الآمر با وجود اينكه مىداند منبعث نخواهد شد از اين تكليف، اينجور تكليف بداعى انبعاث ممكن نيست، ولكن مع ذلك عند العقلاء اينجور تكليف هست، اين را مىگويند تكليف تسجيلى، يعنى مولا اين تكليف را مىكند و غرضش از اين تكليف تسجيل العقاب على العبد است، كه گفتم هم تو هم شنيدى و ترتيب اثر ندادى، بزنيد تا بزنيد، و الاّ اگر تكليف نمىكرد مىگفت تو كِى گفتى كه من نكردم؟ تو مىگفتى ببين مىكردم يا نه، بدان جهت آن عبد اعتذارش مقبول مىافتد، وقتى كه در اين موارد مولا تكليف مىكند تكليفش حقيقى است، منتهى لغاية الانبعاث نيست بلکه به جهت تسجيل العقاب است. گفتهاند در ما نحن فيه هم همان تكليف است. چه جور بين بى نمازها از خدا نترسها تكليف دارند. تكليف چه جور در حقّ آنها جعل شده است. يكى هم از خدا نترسها اين شخص بود كه الان ترسيده است قبلاً نمىترسيد.
اين حرف هم درست نيست كه تكليف اين تكليف تسجيلى است. اين درست نيست. اين در صورتى تكليف تسجيلى صحيح است و عند العقلاء مقبول است كه او بتواند اتيان كند متعلّق تكليف را، با وجود اين كه مىتواند مولا مىداند كه اتيان نخواهد كرد. در اين جا تكليفش تسجيلاً للعقاب صحيح است، مثل اينكه مىخواهد نماز بخواند مىتواند اتيان بكند، مثل اينكه عبد برود بيرون آب بياورد مثلاً فرض كنيد مىتواند. مع ذلك نمىرود. مولا هم مىداند كه اين عبد عاصى است نمىرود. مع ذلك تكليفش عيبى ندارد تسجيلاً للعقاب، ولكن به آن عبد بگويد كه بيا اين سقف را با يك دست بلند كن، بعد هم كه او كه بلند نكرد، اگر بلند هم مىتوانست بكند نمىكرد، بعد شروع كند به كتك زدن، آن عبد مىخندد به اين مولا، مىگويد چرا مرا مىزنى؟ اينها عقلاء هستند نشستهاند من كه نمىتوانستم بلند كنم اين سقف را، خوب عذرش مسموع است، همان عذرى كه مىگفتيم در عدم الامر بود همان اعتذارش اينجا مسموع است، اين امر كالعدم است، مفروض اين است در ما نحن فيه امر اين مرتد به صوم و صلاة و حج از قبيل امر به بلند كردن اين سقف است به عبد، چرا؟ چون كه نمىتواند، وقتى كه نمىتواند چه جور اين امر، امر تسجيلى مىشود؟ اگر اين شخص امر داشته باشد، بايد امرى باشد كه بتواند متعلّق را امتثال كند، و متعلّق را امتثال كردن آن وقتى ممكن مىشود كه مسلمان بشود و احكام اسلام به او بار بشود، اين قرينه مىشود كه اين شخص مسلمان است، فلا توبة له در آن روايت حمل مىشود به آن توبه به معنى الّذى ذكرنا.
على هذا الاساس اين مطلب درست است که ايشان كه مىفرمايد و الاقوی قبول توبته باطناً و ظاهراً عرض كرديم كه رجوع به اسلام، اسلام ظاهر و باطن ندارد، اگر رجوع به اسلامش صحيح شد، يصير مسلماً حقيقةً، واقع و ظاهر ندارد ديگر، واقعاً هم مسلمان است، واقع اسلام اعتراف به شهادتين است كما سيأتى، اين واقعاً هم مسلمان مىشود، خوب ظاهر ندارد ديگر مسلمان است، اين راجع به اين تكّه.
بعد ايشان در عبارت دارد صاحب عروه قدس الله سرّه، مىفرمايد وقتى كه توبه كرد مرتد فطرى، اينكه گفتيم[3] اموالش منتقل به ورثهاش مىشود ديگر خودش مالك اموالش نيست. اين تا مادامى كه توبه نكرده است اينجور است، و الاّ اگر بعد توبه بكند آن مالى را كه كسب مىكند بعد التّوبة يصير مالكا له آن اموال را مالك مىشود. عبارت صاحب عروة بما اينكه مىگويد آنى را كه يكتسبه بعد التّوبة يصير ملكا له بر او ملك مىشود از اين عبارت چيزى فهميده مىشود، و آن نكتهاى كه فهميده مىشود اين است که اين شخص چه جور موقعى كه مرتد شد اموالش از ملكش خارج شد، ديگر در ملكش باقى نماند چون كه قابل نيست مالك بشود در حال حدوث الارتداد، آن حال كه قابل نيست مالك بشود، آن حال مىماند تا زمان توبه، بدان جهت تا زمان توبه نمىتواند مالى را كسب كند، قابل نيست كه مالك بشود، و امّا بعد التّوبة فيملك ما يكتسبه، آنى كه بعد التّوبة است او را مالك مىشود.
پس از عبارت ايشان كه مراجعه هم بكنيد از اين ذيل تعبير مىكند و امّا ما يكتسبه بعد التّوبة فيملكه، ظاهرش اين است كه ما يكتسبه قبل التّوبة و بعد ارتداده او را مالك نمىشود، كما اينكه حال الارتداد آن اموالى را كه كسب كرده بود ديگر مالك نمىشود، منتقل به ورثه مىشود، ظاهر عبارتش اين است، خوب، آن وقت مىگوييم دليل بر اين چيست؟ امّا بعد الاسلام مالى را كسب كرد مالك مىشود اين مقتضاى «اوفوا بالعقود»[4] است، مقتضاى «احلّل الله البيع» [5]است، مقتضاى «تجارةً عن تراضٍ»[6] است، مقتضاى «الصلح جائزٌ بين المسلمين»[7] است. مقتضای «من حاز شیئا ملك»[8] است، شىء منقول، بعد از توبه رفت. خوب مفلس شده است هيچ چيز ندارد، توبه كرد. رو به بيابان گذاشت. شروع كرد از بيابان از اين علف و بوتههاى علفها و چوب و اينها را جمع كردن حطب جمع كرد حشيش جمع كرد و آورد در شهر فروخت، اين فروختنش تجارةً عن تراضٍ است. من حاز ملك آن هم كه مالك شده است، اشكالى ندارد، مصالحه كرد نافذ است، يا توبه كرد و رفت ديد شخصى دارد عمارت درست مىكند گفت، كارگر مىخواهى؟ گفت بله، چند؟ هر روز به فلان مبلغ، اين گفت من خودم را اجير دادم، آن هم گفت قبول كردم، تجارةً عن تراض و نفوذ الاجاره و غير ذلك مالك مىشود، آن اشكالى ندارد كه بعد التّوبة مالك مىشود، بعد التّوبة و بعد الاسلام مالك مىشود، و انتقال به ورثه هم دلیل ندارد، چون كه كما سنذكر انتقال به ورثه آن اموالى است كه عند الارتداد موجود بود برايش، الان مسلمان است. «لا يحلّ مال امرئ مسلم الا بطیبة نفسه» [9]تصرّف در آن اموال جايز نيست، امّا قبل از اينكه توبه بكند رو به بيابان گذاشت، گفت ما اعراض كرديم از اسلام و مسلمين و همهاش را به باد فنا گرفتيم مال ما را هم آنها از دست ما گرفتند، برويم به بيابان حطب جمع مىكنيم. يا آمد به شهر و ديد كه عمارتى درست مىكنند خودش را اجير داد به آن كسى كه صاحب البناء است. مقتضاى عبارت صاحب عروه اين است كه مالك نمىشود. چرا؟ خوب من حاز ملك اين را هم مىگيرد، همان تجارةً عن تراض، نفوذ الاجاره، و غير ذلك همين جا هم مىآيد، همان ادلّهاى كه بعد التّوبة بود قبل التّوبة هم مىآيد.
مرحوم حكيم در مستمسك[10] فرموده است كه به اين عمومات نمىشود تمسّك كرد براى اثبات اينكه اين شخص مالك اين مال شده است و كسب اين اموال تام است و مالش شده است شرعاً. چرا؟ فرموده است تمسّك به اينها بعد از احراز قابليّت است. بعد از اينكه محرز شد كه عينى قابل بيع است و شخصى قابل است كه بايع بشود. عين مىتواند مبيع بشود بعد از اينكه اينها احراز قابليّت شد. از خارج فهميديم. آن وقت احلّ الله البيع مىگويد بيع اين شخص عيبى ندارد. «اوفوا بالعقود» مىگويد كه عقدش واجب الوفاء است، امّا در جايى كه منشأ شك در قابليت شد كه شيئى قابليت دارد مالكيت را يا شيئى قابليت دارد مملوكيّت را كه نمىدانيم كسى فرض كنيد گرگى گرفته است و آورده است در شهر مىفروشد. گرگ است ديگر، نمىدانيم اين را مىشود شرعاً مالك شد يا نه، خوب مردم هم مىخرند، آن كسى كه باغ وحش دارد پول خوبى هم مىدهد، نمىدانيم بيعش صحيح است يا نه، به احلّ الله البيع نمىشود تمسّك كرد. چرا؟ چون كه شك در قابليت داريم، آن جاهايى كه قابليت محرز شد از خارج و شك من ساير جهات شد، تمسّك به اين عمومات مىشود، خدا رحمتش كند، خوب اين قيد را يا رحمة الله عليك از كجا آوردى اين قيد را زدى؟ در آيه بود یا در روايت بود؟ براى اينكه شما قبول داريد احلّ الله البيع يعنى آنى كه عرفاً بيع گفته مىشود. آنى كه عرفاً بيع گفته مىشود شارع او را امضاء مىكند، اوفوا بالعقود آنى كه عرفاً عقد منتسب به او است او را امضاء مىكند و او را نافذ مىشمارد. خوب كسى كه رفته است گرگ گرفته است مثل آن كسى است كه رفته است و ماهى گرفته است. چه فرق دارد؟ عند العرف فرقى ندارد. وقتى كه گرگ را آورد فروخت مثل آن كسى است كه ماهى مىفروشد كه از دريا آورده است و مىفروشد. خوب «احل الله البيع» او را هم مىگيرد اين را هم مىگيرد. بيعى است منتسب به اين شخص، آن بيع ماهى هم منتسب به آن شخص، خوب احلّ قابليّت را اثبات مىكند، اثبات مىكند كه اين شخص مالك اين ثمن است و آن مشترى مالك اين مثمن است، اگر دليل خارجى قائم شد كه سباع لا يجوز بيعها و شراعها که گرگ هم از آنها است خوب دليل تخصيص مىزند «احلّ الله البيع» را، مثل «نهی النبی عن بيع الغرر»، يا آنى كه مكيل را بدون كيل فروخته است، چه جور آنها تقييد كرده است احلّ الله البيع را، اين هم مقيّد مىشود، اگر تخصیص ثابت نشد احلّ قابليّت را اثبات مىكند، اين شخص رفته است در بيابان حطب جمع كرده است آورده است فروخته است، من حاز ملك مىگويد مالك شده است. «احلّ الله البيع» هم مىگويد كه قابل است بفروشد. خودش بفروشد، خوب چرا نگوييم كه مالك شده است؟ مالك مىشود ثمن را، مبيع را. چرا مالك نشده است؟ اینکه وفاى به اجاره وفاى به عقد كه خودش را اجير كرده است، قابليت را اثبات نمىكند اين عمومات، اين از كجا آمده است؟ چون كه اين عمومات موضوعشان بيع عرفى و عقد عرفى است، عقد به كه منتسب است، بيع به كه منتسب است، آن بيع منتسب را وقتى كه شارع امضاء كرد قهراً اين معنايش اين است كه بيع اين شخص ترتيب اثر به او مىشود. امضاء يعنى ترتيب الاثر. پس اين قابل مىشود بر بيع، آن هم قابل مىشود بر شراء. آن هم قابل عاقد بودن می شود. اين هم قابل مىشود. قابليت چيز ديگرى نيست. بله در مسأله حمل به صحّت كسى معاملهاى كرده است نمىدانم صحيح است يا نه، فعل غير را که حمل به صحّت مىكنند آنجا همين جور است كه بايد قابليّت محرز بشود كه آن آدم ولايت بر اين فعل دارد، كسى فرض بفرماييد زنى را طلاق داده است، زن غير را شخصى آخوندى طلاق داده است يا غير آخوندى، شك داريم كه اين طلاق صحيح است چون كه وكالت از زوج داشت يا از پيش خودش داده است وكالتى نداده است، اين حمل به صحّت اثبات نمىكند صحّت اين طلاق را كه اين شخص قابل بود به طلاق دادن و ولايت داشت، چرا؟ چون كه دليل حمل بر صحّت سيره متشرّعه است. عمده دليل اين است. این سیره متشرعه در جايى است كه آن شخصى كه معامله را كه مىكند بر او ولايتش محرز بشود، بدان جهت اگر مىدانيم وكيل است نمىدانيم كه خوب خواند طلاق را كه با شرايط خواند يا حضور عدلين نبود که طلاقش باطل است، اینجا حمل بر صحّت مىشود، ولايت بايد محرز بشود، و امّا در باب تمسّك به عمومات بايد قابليّت محرز بشود، اين نه آيه دارد نه روايت دارد، موضوع امر عرفى است، بيع عرفى ممضى است، عقد عرفى ممضى است، مصالحه عرفى ممضى است، حياضت عرفى ممضى است، و غير ذلك، تمام ادلّه اثبات قابليّت مىكند، اين مطلبى است كه ايشان فرموده است.
خوب من هنا معلوم شد كه اين قبل التّوبه مالك شد به مقتضاى عمومات، خوب اين مال چرا منتقل به ورثه بشود؟ كه جماعتى گفتهاند نه، قبل التّوبة مال را كسب بكند مالك مىشود ولكن وقتى كه مالك شد فقط ورود و خروج است، در ملكش كه وارد شد خارج مىشود به ملك ورثه، چرا اين به چه دليل؟ گفتهاند مقتضاى اين روايات اين است كه و يقسّم ماله بين ورثته مالش ما بين ورثه تقسيم مىشود، اين مرتد وقتى كه مرتد شد مالش بين ورثه تقسيم مىشود، بدان جهت مالك مىشود و لكن منتقل به ورثه مىشود، در اين دو تا روايت كه يكى صحيحه محمد ابن مسلم[11] بود ديگرى موثّقه عمّار بود،[12] آيا در اين دو روايت فقط مدلول اين دو روايت اين است كه آن اموالى كه حين حدوث الارتداد اين شخص داشت آن اموال منتقل به ورثه مىشود، اگر مدلول اين دو تا روايت اين شد اين مرتد عند ارتداده اموالى كه داشت آنها منتقل به ورثه مىشود، و اموالى كه بعد اسلامه پيدا مىكند يا قبل اسلامه و بعد ارتداده پيدا مىكند، اصلاً اينها داخل اين دو تا روايت نيستند، اگر اين جور شد حرف آن مىشود كه ما خواهيم گفت، اموالى كه بعد الارتداد و قبل التّوبة كسب مىكند مثل اموالى است كه بعد الاسلام كسب مىكند، ملك خودش است و به ملك ورثه خارج نمىشود، و امّا اگر ظاهر اين دو تا روايت اين بود كه اين مرتد مادامى كه مرتد است هر مالى كه دارد مال ورثه است، اگر مدلول روايت اينجور بود بله نتيجه اين مىشود كه تمام اموالش مال ورثه مىشود، ولو قبل الاسلام و بعد الارتداد آنها را كسب بكند، در اثناء كسب بكند آنها هم مال ورثه مىشود، چون كه انتقال اموال فقط در دو تا روايت ذكر شده است.
مىگوييم مدلول اين دو تا روايت همين اموال موجود عند الارتداد است، يعنى عند حدوث الارتداد، بيشتر از اين دلالتى ندارد، چرا؟ براى اينكه يكى از اين دو تا روايت صحيحه محمد ابن مسلم بود، در صحيحه محمد ابن مسلم این است كه من رغب عن الاسلام و كفره تا اينكه مىفرمايد فلا توبة له و قد وجب قتله، اين وجوب القتل از كى مىآيد؟ از حين ارتداد، و بانت منه امرأته، امرئهاش از آن حين جدا مىشود، و يقسّم ما ترك على ولده، ما ترك بر ولدش تقسيم مىشود، اين ما ترك يعنى چه؟ اين ما ترك آنى كه در باب ارث ما ترك گفته مىشود يعنى مات و ترك هذا الاموال، ما تركى كه هست ما ترك يعنى مات او قتل مثلاً و ترك هذا الاموال، اگر اين بگيريم اين خلاف مقطوع است. چرا؟ چون كه فرض كرديم اگر كشته نشد، اگر ما ترك به اين معنا شد حد نمىشود، مثل تمام مردم مىشود، تمام مردم وقتى كه مردند يا كشته شدند حدّاً قصاصاً اموالشان به ورثه مىرسد، اين ديگر اختصاص به مرتد ندارد كه، اين حكم خاص مرتد نمىشود، ما ترك را ما ترك عند الموت بگيريم اين خلاف ظاهر روايت است كه حد بيان مىكند و خلاف متسالم عليه بين الفقهاء است كه همه مىگويند كه موتش مدخليتى ندارد، پس ما ترك را بايد به غير موت بزنيم، به چه چيز بايد بزنيم؟ غير از ارتداد چيز ديگرى نيست، يعنى ما ترك عند ارتداده آن وقتى كه مرتد مىشد اين را بگذارد، آن مىشود اموال حال حدوث الارتداد، كما اينكه ما ترك عند حدوث الارتداد آن اموالى كه در خارج موجود است، آن اموالى كه بعد كسب مىكند آنها ما ترك اين نيست عند الارتداد، ما ترك نيست، آنها ما يكتسبه هست، ما ترك اين است كه گذاشت اينها را عند الارتداد يعنى داشت، بدان جهت در ما نحن فيه اين روايت بگوييم مالى را كه بعد مىگيرد نمىتواند.
و مما ذكرنا معلوم شد حال در موثّقه عمّار، در موثّقه عمّار اين جور است كه من ارتد عن الاسلام و جحد محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) نبّوته و كذّبه فانّ دمه مباحٌ لمن سمع ذلك منه، و امرأته بائنةٌ منه يوم ارتد و يقسّم ماله على ورثته، اينجا ما ترك نيست ماله است، اين هم مثل او است، چرا؟ درست توجّه كنيد يك نكته را، اين يقسّم كنايه است، اين كنايه است كه اموال منتقل به ورثه شده است، تقسيم به ورثه بشود كنايه از اين است كه مال مال ورثه شده است، و الاّ اگر مال ورثه نشده است چرا تقسيم بكنیم؟ اين كه مىگويند تقسيم بر ورثه اين كنايه بر اين است كه مال مال آنها است تقسيم بشود.
خوب، از كى اين مال، مال ورثه شده است؟ ظاهر روايت اين است كه وقتى كه ارتداد حاصل شد از آن وقتى كه زنش جدا مىشود و از آن وقتى كه دمش مباح مىشود، از آن وقت اموالش منتقل به ورثه شده است، از آن وقت مالش منتقل به ورثه شده است، خوب، اموالش منتقل به ورثه شده است آن اموال، و امّا اموالى كه بعد كسب مىكند آنها از حين ارتداد معنا ندارد منتقل بشوند، چون كه حين ارتداد نبودند اينها، ظاهر روايت اين است كه عند الارتداد انتقال اموال حاصل است، انتقال اموال ورثه حين الارتداد حاصل است و در اموالى كه يتجدد فى ملكه در آن اموال معنا ندارد از حين ارتداد منتقل به ورثه بشوند، آنها اگر منتقل بشوند از حين تجدد المال انتقال پيدا مىكنند، ظاهر اين روايت اين است كه اين حدّ الارتداد است كه عند الارتداد انتقال اموال به ورثه مىشود، بدان جهت اموال بعدى على القاعده در ملك خودش مىماند، من حاز ملك، هر كس حياضت كرد مالك مىشود.
بدان جهت در ما نحن فيه لا اقل اين روايات مجمل است، دلالتى ندارد نسبت به ما يتجدد، اگر ظهورى نداشته باشند در اختصاص لا اقل مجمل هستند كه آيا عموم را می گیرد، قدر متيقنش همان است كه ما گفتيم در بقيه تمسّك به آن عمومات مىكنيم، فتصبح النّتيجة ان مرتد يملك ما يكتسبه بعد الارتداد. درست توجه كنيد. اشتباه نكنيد. اگر آن مالى كه دوباره حادث مىشود نماى اموال عند ارتداد است. حيوانات كه منتقل شد به ملك ورثه آن حيوانات بچّه زاييدند. اينها مال ورثه است، چون كه نماء تابع اصل است. اصل وقتى كه منتقل شد آنها هم منتقل به ملك ورثه مىشوند، ولو بعد از شش ماه حاصل شده باشد از ارتداد. آنى كه ما مىگوييم در اموالى است كه آنها نماء نيستند. ملك مستقلى هستند تجدد للشّخص مثل احتطاب يا مثل اينكه خودش را اجير قرار داد كه مالى است كه مربوط به آنها نيست، اين مالى را كه خودش كسب كرد در اين روايات دلالتى نيست كه اينها منتقل به ورثه مىشوند، و بدان جهت به مقتضى الادلّه أخذ مىكنيم و حكم مىكنيم كه اين اموال مال خودش است، مثل آن اموالى كه بعد الاسلام است.
یک کلمه هم بگویم تمام کنیم، و الاّ كسى بگويد كسى بگويد اين روايت مىگويد كسى كه مرتد شد هر چه مال داشته باشد ولو بعد مال ورثه است، خوب مىگوييم مسلمان هم بشود باز مال ورثه است، اگر كسى گفت حدوث الارتداد تمام موضوع است بر انتقال اموال حدوث الارتداد الى الابد مىگوييم پس مسلمان هم بشود اموالش مال ورثه است، كسب بكند ورثه مالك بشود، مثل آن كسى كه شخص لا يملك عموده، دو عمود خودش را مالك بشود، مالك بشود انتقال پيدا مىكند و آزاد مىشود، اين جا هم همين جور است، اين شخص مالك مىشود عرق مىريزد منتقل به ملك ورثه مىشود، بايد آن را هم بگوئيم، پس معنايش اين است كه حدوث الارتداد موضوع است نسبت به اموال موجود عند الارتداد، آنها منتقل مىشوند كما ذكرنا، و الله سبحانه هو العالم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141-142.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْمُرْتَدِّ- فَقَالَ مَنْ رَغِبَ عَنِ الْإِسْلَامِ- وَ كَفَرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ ص بَعْدَ إِسْلَامِهِ- فَلَا تَوْبَةَ لَهُ وَ قَدْ وَجَبَ قَتْلُهُ- وَ بَانَتْ مِنْهُ امْرَأَتُهُ وَ يُقْسَمُ مَا تَرَكَ عَلَى وُلْدِهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص323-324.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141-142.
[4] سوره مائده(5)، 106.
[5] سوره بقره(2)، آيه 275.
[6] سوره نساء(5)، 29.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْبَيِّنَةُ عَلَى الْمُدَّعِي وَ الْيَمِينُ عَلَى الْمُدَّعَى عَلَيْهِ- وَ الصُّلْحُ جَائِزٌ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ- إِلَّا صُلْحاً أَحَلَّ حَرَاماً أَوْ حَرَّمَ حَلَالًا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج18، ص443
[8] محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج26، ص291
[9] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَةٌ- فَلْيُؤَدِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا- فَإِنَّهُ لَا يَحِلُّ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ- وَ لَا مَالُهُ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج5، ص120.
[10] ؟؟؟
[11] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْمُرْتَدِّ- فَقَالَ مَنْ رَغِبَ عَنِ الْإِسْلَامِ- وَ كَفَرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ ص بَعْدَ إِسْلَامِهِ- فَلَا تَوْبَةَ لَهُ وَ قَدْ وَجَبَ قَتْلُهُ- وَ بَانَتْ مِنْهُ امْرَأَتُهُ وَ يُقْسَمُ مَا تَرَكَ عَلَى وُلْدِهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص323-324.
[12] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ كُلُّ مُسْلِمٍ بَيْنَ مُسْلِمِينَ ارْتَدَّ عَنِ الْإِسْلَامِ- وَ جَحَدَ مُحَمَّداً ص نُبُوَّتَهُ وَ كَذَّبَهُ- فَإِنَّ دَمَهُ مُبَاحٌ لِمَنْ سَمِعَ ذَلِكَ مِنْهُ- وَ امْرَأَتُهُ بَائِنَةٌ مِنْهُ (يَوْمَ ارْتَدَّ)- وَ يُقْسَمُ مَالُهُ عَلَى وَرَثَتِهِ- وَ تَعْتَدُّ امْرَأَتُهُ عِدَّةَ الْمُتَوَفَّى عَنْهَا زَوْجُهَا- وَ عَلَى الْإِمَامِ أَنْ يَقْتُلَهُ وَ لَا يَسْتَتِيبُهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص324.