مسألة 1: « لا فرق في الكافر بين الأصلي والمرتد الملي، بل الفطري أيضاً على الأقوى من قبول توبته باطناً وظاهراً أيضاً فتقبل عباداته ويطهر بدنه . نعم ، يجب قتله إن أمكن وتبين زوجته وتعتد عدَّة الوفاة وتنتقل أمواله الموجودة حال الارتداد إلى ورثته ، ولا تسقط هذه الأحكام بالتوبة ، لكن لا يملك ما اكتسبه بعد التوبة و يصحُّ الرجوع إلى زوجته بعقدٍ جديدٍ حتَّى قبل خروج العدَّة على الأقوى ».[1]
صاحب عروه بنا مىفرمايد بر قبول توبه مرتد فطرى، اول اين بنا [را] مىفرمايد جايز است بر آن شخص مرتد فطرى بعد توبته و اسلامه آن زنى كه از او جدا شده بود و عدّه وفات نگه داشته بود آن زن را بعد از خروج عدّهاش دوباره تزويج كند، يعنى نكاح نكاح آخر مىشود با همان زن، بلكه مىفرمايد اقوی اين است كه آن زن را مىتواند بعد توبته و در حال عدّهاش هم تزويج كند، قبل از اينكه عدّهاش منقضى بشود بما انّه توبه كرده است مىتواند آن عقد را تجدید كند. و الوجه فى ما ذكر اين است تا مادامى كه توبه نكرده است اين شخص مرتد نمىتواند با آن زن تزويج كند، نه به جهت اينكه روايات دلالت كرده است بر اينكه زنش جدای از او مىشود، آن جدا شدن از زن كه تبين زوجته منه زوجه از او جدا مىشود اين دلالت مىكند بر اينكه نكاح سابقى باطل شد، و بما اينكه نكاح سابقى باطل شده است مدلولش همين مقدار است، اگر مىفرمود «تبين زوجته منه و لا تحل له ابدا» انتزاع حرمت ابدى مىشد، كه علاوه بر بطلان النّكاح آن وقت حرمت ابدى پيدا مىكند، مثل اينكه در بعضى روايات رضاع وارد است بعد از اينكه موجب تحريم كه رضاع محرّمه است در اثناء نكاح واقع شد تعبير همين است بر اينكه تبين زوجته و لا تحل له ابدا، در اين روايات فقط صحيحه محمد ابن مسلم[2] بود كه در آنجا ذكر شده بود تبين منه زوجته، و ديگرى روايت موثقه عمّار[3] بود كه آنجا هم ذكر كرده بود كه تبين منه زوجته، منتهى فرقش اين است در صحيحه محمد ابن مسلم، مجرد تبين منه زوجته فرموده بود، و لكن در موثقه عمّار فرموده بود تبين منه زوجته و تعتدّ عدّة المتوفّى عنها زوجها، عدّه وفات قهرى دارد، و كيفما كان مدلول اين روايات اين بود كه زن نكاحش باطل مىشود و نكاح سابقى به اعتداد از بين مىرود. وقتى كه از بين رفت بدان جهت اين زن جداى از آن مرد مىشود، حرمت ابدى را دلالت نداشت كه زن بر آن مرد محرّم ابدى مىشود، مجرد انفساخ النّكاح بود كه ينفسخ النّكاح نكاح باطل مىشود و زن جدا مىشود از آن مرد، پس قبل التّوبة كه نمىتوانست آن زن را نكاح كند چون كه شرط نكاح مفقود بود. شرط نكاح كفائت ما بين الزّوجين است. زوج و زوجه بايد هم كفو بوده باشند و زن مسلمان براى مرد كافر كفو نيست، چون كه كفو نبود بدان جهت لفقد الكفائة مادامى كه مرتد بود و توبه نكرده بود نكاحش صحيح نبود. وقتى كه توبه كرد بعد التّوبة بنا بر اينكه مسلمان مىشود -كه بنا بر اين حرف است كه مسلمان شد-، شرط كفائت موجود است، بما اينكه شرط كفائت موجود است اگر عدّه خارج بشود بعد از عدّه او را تزويج بكند تمام شرايط نكاح موجود است، و لذا نكاح موجود شده است. كفائت موجود است، ادلّه حِلّ النّكاح و نفوذ النّكاح و مشروعية النّكاح شامل اين نكاح مىشود، بدان جهت حكم به صحّت مىشود، و امّا قبل انقضاء العدّة لما تقرر فى باب العدّه كه عدّهاى كه زن نگه مىدارد عدّه به ملاحظه زواج الى الغير است كه زن اگر بخواهد به غير آن شوهرى كه قبلاً داشت به او تزويج كند عدّه به جهت آن زواج است، تا مادامى كه در عدّه است، زواج به غيرش جايز نيست، در خود روايات حتّى در روايات مرتد كه در باب النّكاح ذكر شده است آنجا ذكر شده است كه و امّا العدّة، البتّه اين روايات در مرتد ملّى است يعنى محمول به مرتد ملّى شده است، در آنجاها هست كه اين اعتداد للزّواج الى الغير است، و امّا به شوهرش كه مرتد ملّى بود توبه بكند، اگر توبه بكند و عدّه تمام شده باشد مىتواند تزويج كند، عدّه هم تمام نشده باشد مىتواند دوباره برگردد به او به آن نحوى كه عرض خواهيم كرد، پس على هذا الاساس چونكه اين عدّه براى زواج للغير است وقتى كه به شوهر اوّلىاش خواست تزويج كند خودش را ديگر عدّه نمىخواهد نسبت به او، بدان جهت است كه اگر مردى زنش را به عدّهاى كه به طلاق مباين طلاق گفت و آن زن معتدّه بود در اثناء عدّه بخواهد دوباره تزويج كند عيبى ندارد، چون كه اعتداد براى زواج للغير است، و امّا نسبت به شوهر سابقى عدّه رعايت نمىشود، اين وجه و دليلى است كه ايشان ذكر فرمودهاند.
سابقاً هم اشاره كردم مرحوم آقاى بروجردى[4] صاحب اين قبر اين جور اشكال كرده است در حاشيه عروه، فرموده است تزويج اين مرتد فطرى زنش را بعد انقضاء العدّة و قبل انقضاء العدّة مشكلٌ. سرّش [اين است] که ايشان اين جور استظهار كرده است از اين كه در موثقه عمّار بود تبين منه امرأته و تعتدّ عدّة الوفات، از اين تعتدّ عدّة الوفات ايشان اينجور استفاده كرده است كه شارع اين مرد مرتد را تنزيل كرده است منزلة الميّت، بدان جهت به زنش گفته است كه عدّه وفات نگه بدارد. وقتى كه به زن گفت عدّه وفات نگه بدارد. اين شوهر نزّل منزلة الميّت. وقتى كه نزّل منزلة الميّت ديگر اين نمىتواند دوباره اين زن را تزويج كند. چرا؟ چون كه زن نمىتواند خودش را زن مرده بكند. نكاح بين الاحياء صحيح است و ممضى است، و امّا جايى كه يكى ميّت بوده باشد آن زواجى كه هست آن زواج هيچ صحّتى ندارد. يك موردى است فقط در شرع كه نكاح ميّت صحيح شده است كه آن در باب نكاح فضولى است كه دو نفر به همديگر تزويج شده بودند فضولاً. يكى اجازه كرد نكاح را. يكى از طرفين آن نكاح فضولى را اجازه كرد و مُرد، بعد وقتى كه مُرد آن ديگرى هنوز اجازه نكرده است. صغير بود هنوز اجازهاش نافذ نيست. وقتى كه كبير شد آنجا همين جور است كه اگر اجازه كرد و گفت و الله اين اجازه من به جهت ارث بردن از او نيست اجازهاش نافذ است. ارث مىبرد، حكم به زوجيّت مىشود بعد از مردن، اين يك مورد است در شرع كه دليل خاص دارد، و الاّ در غير اين مورد نمىشود شخص خودش را تزويج به ميّت بكند يا ميّت زن مردهاى را براى خودش بگيرد، اين نمىشود. زواج هم به موت تمام مىشود. اگر نكاح موجود شد در حال حيات، يكى از طرفين مُرد، به مردن نكاح تمام مىشود، بدان جهت است كه زن بعد از خروج عدّه خودش را به غير تزويج مىكند، چون كه نكاح سابقى تمام شد، أمدش مادام الحيات است. يك كلمه داشته باشيد اينجا، و من هنا جماعتى ملتزم شدهاند كه اگر كسى زنى را متعه كند در مدّتى كه آن مدّت زائد بر حيات است بگويد اى زن تو را صد سال صيغه كردم به فلان مبلغ، متعتك يا زوّجتك مأة سنة مثلاً على المبلغ الفلانى آن هم گفت قبلت، مىگويند اين نكاح نكاح دائم است، چون كه اين مدّت مقدارش مىافتد بعد الموت و بعد الموت نكاح نمىشود، بدان جهت اين نكاح نكاح ابدى و دائمى است، بدان جهت است كه زن بعد از اعتداد شوهر ديگر مىكند، منتهى بعضى احكام زوجيّت مىماند كه مىتواند به او نگاه كند، مىتواند تغسیل كند، ولايت دارد و غير ذلك، على هذا الاساس در ما نحن فيه وقتى كه شارع به اين زن گفت عدّه وفات نگه بدار، اين شوهر تنزيل شده است منزلة الميّت و چون كه ميّت را نمىشود تزويج كرد يعنى دليل امضاء نمىگيرد، نه اينكه دليل داريم كه نكاح الميّت باطلٌ، ادلّه امضاء مال نكاح احياء است، وقتى كه شارع حكم كرد كه اين مرد مرده است ديگر نمىتواند زن خودش را تزويج به اين مرد بكند، ايشان اينجور فرموده است.
سؤال...؟ شيخنا خدا به تو اجر كامل بدهد، كشف حقيقى غير معقول است، كشف، كشف حكمى است، از حالا حكم به زوجيّت مىشود، منتهى مبدأ زوجيّت از قبل است.
اين فرمايشى بود كه ايشان در ذهنش بود، لا يمكن لنا المساعدة علیه حرف درستى نيست. و الوجه فى ذلك اين است که بله در مرتد فطرى ذكر شده است كه تعتدّ عدّة الوفات در موثقه عمّار، و ما فعلاً اين تعتدّ را قبول مىكنيم كه اين عدّه وفات بايد نگه بدارد، ولو اينكه پيش ما يك خدشهاى دارد، چون كه رواياتى در مرتد وارد است كه آنجا دارد كه تعتدّ عدّة الطّلاق، ولو در مطلق المرتد است، و بعيد نيست كه بعضىها خصوص مرتد فطرى بوده باشد، افرض قبول مىكنيم كه اين تعتدّ عدّة الوفات است. نتيجهاش اين است كه اين مرد را كه شارع ارتدادش را موتش قرار داده است، يعنى ارتداد مثل الموت است، چه جورى كه در موت زن عدّه وفات نگه مىدارد وقتى كه مرتد شد زنش بايد عدّه وفات نگه بدارد. ارتداد مثل الموت است. اين شوهر مرده است، امّا اين تنزيل بالاضافة الى چه چيز است؟ اين است كه اين مرد على الاطلاق مرده است. اگر على الاطلاق مرده است بعد از توبه زن ديگر هم نمىتواند بگيرد، چون كه گفتيم مرده كه زن نمىتواند بگيرد. پس اين تنزيل نسبت به اين زن است. اين شوهر نسبت به اين زن ميّت است، امّا نسبت به اين زن ميّت است در نكاح سابقى يا مطلق ولو نكاح بعدى، آنى كه از روايت استفاده مىشود اين مرد ارتدادش مثل موت است بالنسبة الى النّكاح السابق، اين معنا استفاده مىشود، بدان جهت مىگوييم كه نكاح سابق هيچ وقت زنده نمىشود، و امّا نسبت به نكاح بعد التّوبة كه شرط الكفاء موجود شده است، در روايت هيچ دلالتى ندارد، كما اينكه دلالتى نسبت به زن ديگر مثل مرده است ارتداد موت است ندارد، و الاّ اگر اين ارتداد به منزله موت على الاطلاق بود زن ديگر را هم نمىتوانست بگيرد، چون كه شرط زوج اين است كه زن زنده باشد، پس على هذا الاساس اين ارتداد به منزله موت است براى اين زن در نكاح سابقى، در نكاح سابقى به منزله موت است، اين هم نكاح جديد مىكند، نكاح نكاح سابقى نيست، هذا تمام الكلام فى المقام، كه يك كلمه بود حقيقت حرف ما كه تبين زوجته به حرمت ابديه دلالت ندارد، و تنزيل الارتداد منزلة الموت نسبت به نكاح سابقى است، مدلولش به او است، و امّا نسبت به نكاح جديد دلالتى ندارد.
و من هنا معلوم شد در مسائلى كه مسأله فعلاً محلّ ابتلاء است، يك وقتى برمىگردد بهائى مىشود، يا نصرانى مىشود آن مسلمانهايى كه در اروپا مىروند كه اتّفاق افتاده سؤال هم کرده اند، با نصرانىها رفيق شده است و نصرانى شده است. بعد پشيمان مىشود و برمىگردد به اسلام، همان زن را مىتواند تزويج بكند قبل از عدّه يا بعد از عدّه ولو مرتد فطرى است كما ذكرنا، اين مشاكل حل مىشود به اين مقدارش.
مسألة 2: « يكفي في الحكم بإسلام الكافر إظهاره الشهادتينوإن لم يعلم موافقة قلبه للسانه لا مع العلم بالمخالفة ».[5]
بعد ايشان در عروه مسأله ديگرى را مىفرمايد، مىفرمايد آن اسلامى كه براى كافر حاصل مىشود و او را از آن احكام كفر نجات مىدهد و آن احكام مرتفع مىشود، او همان اعتراف است و اقرار است كه آن شخص كافر بعد از اينكه كافر بود و معترف نبود اعتراف بكند به وحدانيّت و هكذا به نبوّت نبينا، وقتى كه اقرار كرد آن وقت مىشود مسلمان، و ان لم يعلم موافقة قلبه لاقراره، ولو معلوم نباشد كه قلبش موافق با اقرارش است، يعنى در قلب هم معتقد است كه خدا يكى است كه لا شريك له، سه تا را ديگر ول كرد، يا اينكه فرض كنيد معترف است قلباً هم اعتقاد دارد به نبينا تصديق قلبى دارد، ولو تصديق هم معلوم نبوده باشد حكم به اسلام مىشود و احكام كفر برطرف مىشود.
ما مدّعاي مان را در خارج اوّل بگوييم كه ببينيم كه اين مدّعا را چه جور اثبات مىكنيم. عرض ما اين است ولو ما بدانيم كه اينی را كه اقرار كرده است موافق با قلبش نيست، در قلبش به نبوّت نبينا معتقد نيست، در قلبش به وحدانيّت خداوند معتقد نيست، امّا اعتراف كرده است، اعتراف كه كرده است اعتراف به حمل الشّائع است، يعنى اقرار صدق مىكند به شهادتش، چون كه خودش چيزى را فعلاً يا قولاً اظهار كند كه منافات با اقرارش داشته باشد نكرده است، اقرار كرده است كه من مسلمان هستم اشهد ان لا اله الاّ الله و اشهد انّ محمداً صلی الله علیه و آله رسوله و خاتم الرّسل، خوب خودش هم مىآيد نماز مىخواند، ولكن ما مىدانيم كه در قلبش اعتقاد ندارد نه به خدا و نه به پيغمبر نه به روز جزاء، به هيچ چيز اعتقاد ندارد، امّا خودش چيزى نمىگويد كه من اعتقاد ندارم، و لكن ما مىدانيم، جوهرهاش معلوم است كه اين اعتقادى ندارد. آنى كه خودش اعتراف كرده رفتارش بر طبق اعترافش است، چيزى قولاً يا فعلاً منافى با آن اعتراف كه تكذيب خودش را در اعتراف بكند از او سر نزده است، ولكن ما مىدانيم كه قلبش موافق نيست. كلام ما اين است كه اين در اسلام كافى است، ولو انسان بداند كه آن اعترافش موافق با قلبش نيست اما اين در اسلام كافى است و اين شخص را از كفر خارج مىكند، براى اينكه مدّعاى ما اين است كه مدّعا را مىگويم اسلام غير الايمان است، بله، بعض وقتها لفظ الاسلام و لفظ الايمان مترادفين مىشوند، بعضاً ايمان به معناى اسلام، يا اسلام به معناى ايمان استعمال مىشود، ولكن ايمان حيث ما يطلق غير الاسلام است، ايمان همان اعتقاد و باور قلبى است كه در لغت هم مناسب با معناى لغوىاش است، منتهى اين جا باور دارد به وحدانيّت خداوند و به نبوّت نبينا و به معاد و غير ذلك، اين ايمان است، كسى اعتقاد داشته باشد به وحدانيّت و به رسالت نبيّنا كه از آن چيزهايى كه آوردهاند قضيه معاد است، معاد جسمانى است، اعتقاد داشته باشد اين مىشود مؤمن، و امّا الاسلام، اسلام فقط اعتراف است، چه در قلب ايمان و اعتقاد داشته باشد يا نداشته باشد، خود معترف كه مىگويد اشهد ان لا اله الاّ الله و اشهد انّ محمداً رسول الله بگويد كه على ما تقولون، به مسلمانان بگويد كه على ما تقولون، على ما تقولون اعتراف نمىشود، اين حكايت مىشود، اگر اعتراف صدق كرد يا بعد به مسلمان ديگر كه توی پس كوچه بود گفت الكى گفتم پيش قاضى اينها را، اين اعترافش را ابطال مىكند، اين از اعتراف خارج مىشود، اگر خودش اعتراف تمام شد و چيزى كه اعتراف را از اعتراف بودن خارج بكند از او سر نزده باشد، اين معنايش مسلمان است، از كجا مىگوييم؟ اين دليل ما است كه خدمت شما عرض مىكنم، اين جلد ثانى كافى است، موثقه سماعه است در صفحه 25، از جلد ثانى روايت اوّلى[6] است:
محمد ابن يحيى، كلينى از محمد ابن يحيى العطّار نقل مىكند. عن احمد ابن المحمد، احمد ابن محمد ابن عيسى است، عن الحسن ابن محبوب عن جميل ابن صالح از ثقات است، مثل جميل ابن درّاج، ولو درجهاش به درجه جميل ابن درّاج ظاهراً نرسد، ولكن از ثقات و عدول است، عن سماعة، سماعه هم كه سماعة ابن مهران ثقه است منتهى واقفى است. «قال قلت لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ» به من خبر بده كه اسلام و ايمان مختلف هستند يا نه، «فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ» ايمان شركت با اسلام مىكند، يعنى هر جا ايمان باشد اسلام هم هست. «وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» اسلام شركت با ايمان نمىكند، يعنى بعضى جاها اسلام هست و ايمان نيست. «فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ» بيان بكن كه چه جور است اين، «الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ ص بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ» شهادت بايد باشد و التّصديق برسوله (صلی الله علیه و آله) بِهِ با اين اسلام حقنت الدّماء، دم احترام پيدا مىكند، و من هنا كافر اگر داخل در شرايط اهل ذمّه يا معاهده نباشد، دمش احترامى ندارد، به حقنت الدّماء اسلام است كه حقن دماء مىآورد، و عليه جرت التّناكح تناكح كه مسلمان كفائت كرده است، و المواريث ارث مىبرند و على ظاهره جماعة النّاس، اين عامّه كه هستند روى اين اساس مسلمان هستند و احكام اسلام به آنها بار مىشود.
عرض مىكنم در روايت ديگر كه اين هم صحيحه محمد ابن مسلم است. در وسائل در باب 11 از ابواب ما يحرم النّكاح بالکفر روايت [7]13 است در اين باب:
«أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فِي الْمَحَاسِنِ عَنْ أَبِيهِ» اين روايت را از محاسن برقى قدس الله نفسه الشّريف صاحب وسائل نقل مىكند كه سندش به محاسن صحيح است، عن ابيه، از پدرش نقل مىكند برقى قدس الله نفسه الشّريف، آن هم «عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِيمَانِ- فَقَالَ الْإِيمَانُ مَا كَانَ فِي الْقَلْبِ- وَ الْإِسْلَامُ مَا كَانَ عَلَيْهِ التَّنَاكُحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ تُحْقَنُ بِهِ الدِّمَاءُ» ايمان موطنش قلب است ولكن اسلامى كه به او دماء حفظ مىشود تحقن به الدّماء آن غير آن ايمان است.
اين محمد ابن مسلم يك صحيحه ديگر دارد، در كافى در جلد ثانى صفحه [8]24 روايت دومی است:
«علىٌ عن ابيه»، محمد ابن يعقوب از على ابن ابراهيم نقل مىكند از پدرش از ابن ابى عمير «عن العلاء عن محمد ابن مسلم عن احدهما علیه السلام قال الايمان اقرار و العمل»، اقرار و عمل است «و الاسلام اقرارٌ بلا عمل»، اسلام اقرار است عمل شرطش نيست. همين كه اقرار كرد مىشود مسلمان.
روايت ديگر صحيحه ابى بصير است، روايت 5 است [9]:
«الحسين بن محمد عامر»، شيخ كلينى قدس الله سرّه است از اجلّاء است، «عن معلّی بن محمد»، اين يك سند است، و يك سند ديگر «عدّة من اصحابنا عن احمد بن محمد»، كلينى به دو سند نقل مىكند «جميعاً عن الوشّاء»، حسن ابن على الوشّاء است كه از ثقات است «عن ابان ابن عثمان عن ابى بصير» كه سند تمام است. «عن ابى جعفر علیه السلام قال سمعته يقول»، شنيدم امام باقر را مىفرمود: «فقالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا» شما ايمان نياوردهايد، «ولكن قولوا اسلمنا، فمن زعم انّهم آمنوا فقد كذب» امام باقر فرمود هر كس گمان بكند كه آنها ايمان آورده بودند يعنى قلباً معتقد بودند كذبَ دروغ گفته است. «و من زعم انّهم لم يسلموا فقد كذب» كسى هم خيال كند كه اينها مسلمان نبودند چون كه ايمان قلبى نداشتند اين هم دروغ گفته است.
روايت 3، صحيحه جميل ابن درّاج است، روايت 3 است[10] در اين باب فى الاسلام يحقن به الدّم:
«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ-[11] فَقَالَ لِي أَ لَا تَرَى أَنَّ الْإِيمَانَ غَيْرُ الْإِسْلَامِ »، ايمان غير الاسلام است، و غير ذلك من الرّوايات.
آن كه از روايات استفاده مىشود آنى كه ايمان گفته مىشود در لسان قرآن، ايمان گفته مىشود جايى كه قرينهاى نباشد كه به معناى اسلام است. مطلقاً ايمان گفته مىشود در مقابل اسلام، آن وعائش قلب است. همان اعتقاد قلبى و تصديق قلبى است بالوحدانية و الرّسالة، و امّا اسلامى كه گفته مىشود و در لسان قرآن و هكذا كه كافر را از كفر خارج مىكند آن همان شهادتين است. اعتراف به آنها است كه شهادت بوده باشد به حمل شايع و اعتراف بوده باشد، يعنى چيزى از او سر نزند كه او را خارج بكند. ايمان يك استعمال ديگرى هم دارد كه ايمان ربّما استعمال مىشود در تصديق خاص، آن تصديق خاص تصديق به ولايت ائمّه سلام الله عليهم است، ولكن ايمانى كه اين جا در لسان قرآن گفته مىشود مقابل اسلام همان تصديق به وحدانيّت و رسالت است و عدم تكذيب، تكذيب نباشد كه او را از اعتراف خارج بكند، اين معناى ظاهر ايمان و ظاهر اسلام است، بدان جهت خوب كسى اگر اين اعتراف را كرد، ما از خارج مىدانيم چون كه من با او بودهام و ديدهام كه اين در سفر و در جاهاى خلوت نماز نمىخواند اصلاً اجتناب از محرّم نمىكند، به نحوى كه يقين پيدا كردم اين اعتقاد ندارد، خو اين مسلمان است من احكام اسلام بايد بار بكنم. آنى كه يحقن به الدّم و جرى عليه التّناكح و المواريث و غير ذلك آثار اسلام به او بار مىشود، اين كه ايشان فرموده است اذا لم يُعلم مخالفت قلبِه لسانَه اگر معلوم باشد حكم به اسلام نمىشود، اين را ما نمىتوانيم تصديق كنيم، كه در عروه فرموه است.
على هذا الاساس مسألةٌ شرعيه، يك نفر كافر است ديگر كه نسلاً بعد نسل كافر بوده است، الان وقت ظهر بود آمد ما هم مىشناسيم كه فلانى است اعترافى نكرده است و لكن ظهر آمد اينجا و نمانز جماعت خواند با مردم، خودش هم آنى كه مردم خواندند او هم همين را خواند، اين حكم به اسلامش مىشود يا نمىشود؟ جماعتى كانّ گفتهاند كه اين حكم به اسلامش مىشود. ولو نماز بخواند حكم به اسلام مىشود. چرا؟ براى اينكه نماز متضمّن تشهّد است و بما اينكه اين تشهّد را گفته است حكم به اسلامش مىشود.
از ما ذكرنا معلوم شد كه اين حرف درست نيست. حكم به اسلام اين نمىشود. چرا؟ براى اينكه آن كه معتبر در صلاة است اعتراف و شهادت به وحدانيّت و رسالت نيست. آنی كه معتبر در صلاة است تكلّم به آن الفاظ شهادتين است كه اشهد ان لا اله الاّ الله و انّ محمداً عبده و رسوله، اين معتبر است. بدان جهت اگر كسى لسان عرب را متوجّه نيست اصلاً نمىداند معناى اين دو كلام چيست، اصلاً نمىداند اشهد معنايش چه مىشود اين كلام معنايش چيست، نمازش صحيح است. اگر مسلمان است اسلامش تمام است نماز بخواند نمازش صحيح است، چون كه در صلاة شهادت و اعتراف معتبر نيست، تشهّد معتبر است يعنى اتيان به آن الفاظ، ولكن در خروج عن الكفر شهادت به وحدانيّت و رسالت و اعتراف و اقرار معتبر است، بدان جهت آن الفاظ نمىخواهد، به هر لفظى به ما اعتراف كرد كه خدا يكى است و شريك ندارد و انّ محمداً عبده و رسوله (صلی الله علیه و آله) به هر لفظى اين معنا را فهماند این معنا را اين اعتراف به شهادت محسوب مىشود، به خلاف باب الصّلاة كه بايد آن صيغتين خوانده بشود، ولو به معنايش متوجّه نباشد، و من هنا در ما نحن فيه اسلام اين است و حكم به اسلام اين شخص مىشود، ولو عُلم موافقتش با قلبش نيست، در صورتى كه بگويد اعترف و اشهد كه ظاهر كلام هم حجّت است ديگر، در مقام اعتراف و شهادت اعتراف مىكند و چيزى از او كه مخالف بوده باشد سر نمىزند.
سؤال...؟ ولكن اعتراف نمىكند، مىگويد فقط لفظش را قصد مىكنم، چون كه نماز مىخوانم من هم، مثل اين که پدر نماز مىخواند و بچّه كوچك كه مميّز هم نيست تکار می کند، مثل آن است كه لفظش را كه مىگويد فقط لفظ معتبر است نه در مقام استعمال و اعتراف است، در مقام اتيان صلاة است، دو تا مطلب است با همديگر خيلى فرق دارند اگر آن فارق را پيدا كنيد، او در مقام شهادت و اعتراف است، اين در مقام صلاة است، مىگويد با آنها همرنگ بشوم در اين عمل.
اين نکته را هم بگويم، حتّى اگر كافرى را اكراه بكنند به اسلام كه اعتراف بكن، و او هم اعتراف بكند حكم به اسلامش مىشود، حدیث رفع عن امتی ما استکرهوا عليه اينجا جارى نمىشود. اين امّت نيست از غير امّت است. اين اكراه شده است و خودش دليل دليل امتنانى است. «رفع عن امّتی ما استکرهوا عليه»، اينجا خلاف الامتنان است رفع، بدان جهت حكم به اسلام كافر مىشود ولو اكراه باشد، كما در حروب اينجور بود ديگر، مىگفت به كافر حربى يا گردنت را مىزنم يا بگو اشهد ان لا اله الاّ الله، او هم مىگفت، حكم به اسلام مىشود سيره هم بر او جارى بود ولو مكرهاً بوده باشد، بدان جهت اگر مرتدّى را آوردند، ديد مثلاً قاضى دستگاه هم اين جور است، توبه كرد توبهاش مسموع مىشود، ولو حد ساقط نمىشود كما سنذكر و ذكرنا، ولكن اسلام به او بار مىشود، حديث رفع هم اينجا مجری ندارد كما ذكرنا، خلاف امتنان است.
مسألة 3: « الأقوى قبول إسلام الصبي المميِّـز إذا كان عن بصيرة ».[12]
بعد ايشان شروع مىكند در اين مسأله كه آيا صبی که پدرش كافر بود خودش هم به تبع پدرش كافر بود، ولكن بالغ نشده است، -كه خيلى مسائل مبتلا به است، مىبينيد در بلاد اروپا همين جور است ديگر، بچّهاى مسلمان است با بچّه نصاری صداقت دارند، اين بچّه نصرانى مىبيند كه اكثر اينها مسلمان هستند خوش نيست كه همرنگ اينها نشود، مىگويد بابا من هم مسلمان شدم، شما آنى را كه مىگفتيد من هم مىگويم، خدا يكى است، لا شريك له و انّ محمداً صلی الله علیه و آله رسول الله، اين داعىاش بصيرت نيست كه فحص كرده باشد، ارباب تعليقه بر عروه![13] در عروه مىفرمايد كه صبیى كه مميّز بوده باشد عن بصيرةٍ اسلام بياورد مسلمان مىشود، ما خواهيم گفت كه بصيرت لازم نيست، صبیاگر مميّز شد به نحوى كه اعتراف و شهادت صدق كرد او مسلمان است، بصيرت داشته باشد يا نداشته باشد، ولو از باب رفاقت كه همرنگ رفيقها بشود مسلمان مىشود، كه مسأله دين خيلى هم مهم برای او نيست، تأمل بفرماييد تا بعد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141-142.
[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص323-324.
[3] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص324.
[4] ر. ک: سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص272
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142
[6] مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ- الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ ص بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ وَ مَا ظَهَرَ مِنَ الْعَمَلِ بِهِ وَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ فِي الظَّاهِرِ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فِي الْبَاطِنِ وَ إِنِ اجْتَمَعَا فِي الْقَوْلِ وَ الصِّفَةِ؛ محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج2، ص25.
[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج20، ص 560.
[8] عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: الْإِيمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ؛ محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج2، ص24.
[9] الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ آمَنُوا فَقَدْ كَذَبَ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ لَمْ يُسْلِمُوا فَقَدْ كَذَبَ؛ محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج2، ص25.
[10] محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج2، ص24.
[11] سوره حچرات(49)، آيه14.
[12] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142.
[13] ر. ک: سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص273