مسألة 3: « الأقوى قبول إسلام الصبي المميِّـز إذا كان عن بصيرة ».[1]
عرض كرديم در عروه مىفرمايد اقوی اين است اسلام طفل مميّز وقتى كه عن بصيرةٍ بوده باشد آن اسلام مقبول است يعنى طفل مسلمان مىشود. عرض مىكنيم اين بعد از اينكه از روايات استفاده كرديم اسلام كه به او يحقن دم الانسان و جری عليه التّناكح و التّوارث آن اسلام اعتراف به شهادتين است، و اعتراف بما علم من الدّين الحنيف است، يعنى بمعناى عدم الانكار كه اگر انكار بكند اعتراف به شهادت به رسالت تمام نمىشود.
بعد از اينكه اسلامى كه يحقنى به الدّماء اين بوده باشد كه اعتراف به شهادتين است اگر معترف انسان كبيرى بوده باشد چه مرد بوده باشد چه زن، اين اعترافى كه موجب اسلام او مىشود اعتراف عن بصيرةٍ لازم نيست، هيچ كس هم اعتبار نكرده است كه اعتراف بايد عن بصيرةٍ بوده باشد. اديان را فحص كند ببيند نه، اين دين اسلام متين است و ادلّهاش متكن و محكم است، به مجرّد اينكه مرد كافرى مىخواهد يك دختر مسلمانى را تزويج كند به او علاقه پيدا كرده است اين موجب شد كه آمد مسلمان شد و اعتراف به شهادتين كرد، خوب مىگويند كه مسلمان شد ديگر، اين بصيرتش كجا بود، و هكذا عكسش هم همين جور است. اين را كسى ملتزم نشده است كه در بالغ اعتراف بايد عن بصيرةٍ بوده باشد، نه، اين به هر داعى بخواهد اعتراف بكند و خلاف اعتراف و مكذّب اعتراف از او سر نزند، حكم مىشود به اسلامش.
و من هنا اگر بنا شد صبیى مميّز بوده باشد به حيثى كه به شهادت او و به اقرار او، اقرار به وحدانيّت و رساله به حمل شائع عرفاً صادق بشود عند العقلاء، به نحوى است كه فرض كنيد كه صبیّى هست خودش اقرار كرد كه مال را من برداشتم بردم، چه جورى كه اعتراف مىكند صادق است كه صبی اعتراف كرد كه مال را او برداشته است به او اعتراف صدق مىكند، همين جور اين صبی اعتراف كرد اين صبی مميّز كه من به وحدانيت و به رسالت شهادت مىدهم و معترف هستم به هر داعى ولو داعىاش اين است كه با بچّههاى مسلمانها رفيق است و مىخواهد همرنگ آنها بشود، وقتى كه بنا شد به اقرار او صدق كرد اعتراف به شهادتين و شهادت بالوحدانية و الرّسالة، خوب همان اسلام موجود شده است ديگر، بدان جهت ما دليلى مىخواهيم كه آن دليل الغاء كند اين اعتراف را، بگويد اين اعتراف و شهادت اعتراف نيست، بله اگر اينجور دليلى داشتيم، خوب آن دليل حاكم مىشود مىگويد اين اعتراف نيست، اگر نداشتيم بايد أخذ بشود و حكم بشود بر اينكه صبی مسلم مىشود، البته اعتراف باشد نه مثل صبیى كه غير مميّز است اعتراف را از غير اعتراف تميز نمىدهد، مثل بچّه 4 ساله 3 ساله كه هر چه به دهانش مىگذارند مىگويد، نه، كسى كه مميّز است و اعتراف را از غير الاعتراف تشخيص مىدهد وقتى كه گفت اعتراف مىكنم ولو اين اعترافش عن بصيرةٍ نبوده باشد، مثل آن كافر گردن كلفتى است كه عن لا بصيرةٍ مىآيد مسلمان مىشود، فرق نمىكند ما بین اینها.
سؤال...؟ مگر كبير و صغير چه فرقى دارد؟ اگر بصيرت مدخليت دارد در صدق اعتراف، در كبير هم همين جور است، اگر ندارد خوب در صغير هم همين جور است، و قطعاً مدخليّت ندارد، بدان جهت در اين صورت عنوان اعتراف و اقرار بالتّوحيد و الرّساله صدق مىكند، بايد دليل داشته باشيم كه اين را الغاء كند.
سؤال...؟ او تمييز نيست، او را نمىگويد صاحب العروه، او قيد زائد مىشود، تمييز نمىشود، مثل آن طوطى وار اگر چيزى بگويد او مميّز نيست كه، طوطى تمييز مىدهد اقرار را از غير اقرار؟
عرض می کنم بعد از اينكه اطلاقى كه در تعريف الاسلام وارد است كه اسلام اعتراف بالشهادتين است و اعتراف بالتوحيد و الرّسالة تسبيح يحقن الدّم، که كبير با صغير فرقى نمىكند بعد صدق الاعتراف، ايشان به اعتراف قيد زائد مىزند، مىگويد اعتراف اذا شهد المميّز و اعترف اذا كان اين اعتراف عن بصيرةٍ، قيد مىزند بر اعتراف، كلام در اين قيد است كه اين قيد را از كجا آورديد، دليلش چيست؟ دليل ندارد.
بله ما فقط بايد پى اين بگرديم كه آيا دليلى هست كه اين اعتراف را الغاء كند ولو عن بصيرةٍ بوده باشد، كه صبی مادامى كه صبی هست لا يحسب اقراره شرعاً اقراراً و لا اعترافه شرعاً اعترافا، شارع ال؛اء كرده است، به اين دو وجه گفتهاند که گفتهاند شارع اين اعتراف را الغاء كرده است:
وجه اوّل رفع القلم عن الصبی است، كه قلم الصبی يعنى قلم تكاليف و احكام عن الصبی مرفوع است، بعد از اينكه اسلامى كه يوجب اسلامى كه يوجب حقن الدّماء و جريان التّناكح و التّوارث اين اسلام امر اعتبارى شد، شارع اعتبار كرد اقرار بالشهادتين را اسلاماً، بدان جهت مىگوييم من اعترف يصير مسلماً شرعاً، بعد از اينكه اين اسلام اسلام اعتبارى شد، اين اعتبار در حقّ بالغين است، و امّا صبی مادامى كه صبی است رفع عنه القلم، از او قلم تكليف حكم كه منه الاعتبار مسلوب است. قلمى براى اعتبار در حق او نيست. يكى اين است. خوب اگر اين معنايش اين بوده باشد كه قلم اعتبار در حقّ صبی نيست، مثلاً صبیى در حال صباوت قبل البلوغ جماع كرد، مىگوييم نه جنابت ندارد، چرا؟ چون كه رفع القلم عن الصبی، اينها را ملتزم نمىشوند، عبادات صبی مشروع است، ادلّه داريم، آن مشروعيّت عبادات صبی و امر شارع به آنها، -منتهى امر، امر الزامى نيست-، آنها و ثبوت اين احكام وضعيه كه صبی اگر مال كسى را طلب كرد، ضمان دارد، نمىگوييم رفع القلم عن الصبی اين ضمان ندارد و شرعاً ضامن نيست، نه ضمان هست، رفع القلم عن الصبی قلم تكاليف است، اين الزاماتى كه در حقّ بالغين است مادامى كه صبی صبی است اين الزامات مرفوع است، به او چيزى واجب نمىشود، چيزى حرام نمىشود، حد به او متعلّق نمىشود، و هكذا و هكذا، امّا ساير الاحكام در آنها آن صبیى كه مميّز است كه از او قصد ناشى مىشود عباداتش صحيح است معاملاتش هم گفتهايم به اذن اوليائش صحيح است و غير ذلك، ولو اگر ما فرض كنيم در رواياتى كه ذكر شده است رفع القلم عن الصبی حتّى يحتلم و عن النّائم حتّى يستيقظ و عن المجنون حتّى يفيق[2] اگر بگوييم كه رفع قلم در صبی هم مثل رفع القلم در مجنون است، هيچ موضوع حكمى براى مجنون موضوع حكم نمىشود و حكمى دربارهاش جعل نمىشود، اگر گفتيم ظاهرش اين است، به واسطه قرينه خارجيه كه امر است براى صبی به عباداتش و هكذا ترغيب است در اجتنابش از محرّمات و غير ذلك که نگذاريد محرّمات را مرتكب بشود و خمر بخورد، حتّى در بعضى موارد جزاى خفيفى ثابت شده است، اينها دليل بر اين است كه حكم هست تكاليف در حقّش نيست، كلفتى براى او نيست تامادامى كه صبی است، اين معنايش اين است، جمعاً بين الادلّة مقتضايش اين است.
امر ثانى كه و هو المهم مىدانيد مقوّم اعتراف قصد است كه آن شخص قصد كند كه من شهادت مىدهم و اعتراف مىكنم به وحدانيّت، و الاّ مجرّد لقلقه لسان كه قاصد نيست مثل طوطى وارى كه ايشان مىگويد لفظ را بگويد به او اعتراف صدق نمىكند، مقوّم اعتراف اين است كه قصد ابراز داشته باشد، وحدانيّت خداوند را به عنوان انشاء كه اقرارش را و اعترافش را كه به نحوى كه بگويند اعتراف، اين مقوّم قصد است، مىگويم مىخواهم مسلمان بشوم و اين هم اعتراف من، بله در اين صورت قصد مقوّم است.
روى اين حساب گفتهاند شارع قصد را در صبی الغاء كرده است، چون كه مقوّم اعتراف قصد است و شارع قصد را در صبی الغاء كرده است بدان جهت اعتراف از صبی شرعاً محقق نمىشود، آن چرا الغاء شده است؟ در بعضى روايات كه بعضى از آن روايات هم معتبر است بلكه صحيح است در آن روايات اين جور است، باب 11 از ابواب عاقله است، آن جا صحيحه محمد ابن مسلم در باب 11 روايت [3]2 است:
محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن ابى عمير، به اسنادش از محمد ابن ابى عمير نقل مىكند عن حمّاد ابن عثمان عن محمد ابن مسلم عن ابى عبد الله علیه السلام قال عمد الصبی و خطائه واحد، قصد صبی و خطائش يكى است فرقى ندارد، چه جورى كه بلاقصد اگر صبی بگويد مثل آن صبی كه تازه زبان باز مىكند بگوید خدا يكى است چه جور او قصد ندارد، آن صبیى كه عمد دارد و تعمّد دارد عمد او با او يكى است، فرقى نمىكند، بدان جهت اين دليل مىشود بر اينكه شرعاً اين اعتراف محقق نمىشود از صبی، اين وجه استدلال.
اين استدلال هم، استدلال درستى نيست، و ما به واسطه مثل اين روايت و اين روايت نمىتوانيم از ما ذكرنا رفع ید كنيم، و الوجه فى ذلك اين است آن جاهايى كه شارع اثر مترتّب مىكند كه در آن جاها قصد مدخلّيت دارد، آنها دو قسم هستند، تارةً شارع فعلى را كه صادر مىشود ربّما عن عمدٍ، فعل در هر دو صورت صادر مىشود، و لكن در يك صورت عن عمدٍ و تعمدٍ صادر مىشود از شخص، و اخرى همان فعل از شخصى صادر مىشود عن خطاءٍ و غفلةٍ كه بلا تعمد است، مثل مسأله قتل كه قتل اين آدم كشتن است، وقتى كه انسان تعمداً يك كسى را بكشد يا اشتباهاً بكشد و خطائاً بكشد، او را كشته است، قتله فلان، ولكن اين قتل فعلى كه هست اين فعل واحد دو جور است، تارةً عمداً صادر مىشود و تعمداً و اخرى خطائاً، كه شارع در صدورش به تعمّد يك حكمى جعل كرده است «و من يقتل نفساً متعمداً فجزائه جهنم خالدا فیها»[4] یا و «من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطاناً»[5] اين قتل عمد موجب مىشود جواز قصاص را بر ولى، موضوع جواز ولايت بر قصاص است، امّا و من قتل خطائاً فديةٌ مسلمّةٌ الى اهله، او نه قصاص ندارد آن حكم آخر دارد که ديه است، پس اثرى كه ترتّب پيدا مىكند بر قصد يك قسمش اين جور است.
يك قسمش اين است كه نه، اثر مال فعل است، منتهى فعل فعلى است كه بلا قصد محقق نمىشود، مثل قتل نيست كه قصد بكند يا نكند زهوق روح است، روحش را پراند، قصد بكند يا نكند، فعل، فعلى است كه بدون قصد موجود نمىشود، مثل عنوان تعظيم و مثل عنوان تحقير كه بدون قصد موجود نمىشوند، انشائيات از اين قبيل است، مثل بيع، شراء و امثال ذلك، يكى هم از انشائيات اعتراف و اقرار است، كه اعتراف و اقرار بدون قصد موجود نمىشوند، اگر در اين روايت و روايات ديگر وارد بود كه لا قصد لصبیٍّ، لا عمد لصبیٍّ اينجور مىگفت، اين مقتضايش اين است كه نه آنجا قصاص مترتّب مىشود بر قتل صبی نه هم بر انشائش و بر معاملهاش اثرى مترتّب مىشود و نه بر اقرارش اثرى مترتب می شود، امّا لسان روايت اين است كه عمد الصبی و خطائه سیّان، اين منحصر به قسم اوّل مىشود، يعنى در جايى كه خطاء موضوع حكم است و عمد موضوع حكم است، اين عمد از صبی آن حكم خطاء را دارد، تنزيل به خطاء است منزلة الخطاء است، اين فقط مختصّ به آن شقّ اوّل مىشود، مثل آن قتل كه در موارد قتل، قتل از صبی صادر بشود ولو يك روز مانده است بالغ بشود، يك ساعت مانده است بالغ بشود، قتل از صبی صادر بشود او ديه دارد قصاص ندارد، اين مختص مىشود روايت به اين معنا، و الشاهد على ذلك كه اين روايت ناظر به اين قسم اوّل است و به ثانىها نظر ندارد، شاهدش خود همين روايات است كه اينها را در باب عاقله كه تحمّل مىكند ديه خطائى را صاحب وسائل در آنجا ذكر كرده است، در بعضى رواياتش مثل موثقه اسحاق ابن عمّار كه روايت سوّمى[6] در اين باب است:
«و باسناده عن محمد بن الحسن صفّار» به اسناد شيخ از محمد ابن حسن صفّار «عن الحسن بن موسی الخشّاب عن غیاث بن کلوب» كه موثقه است «عن اسحاق ابن عمّار عن جعفر عن ابيه عن على علیه السلام كان يقول، عمد الصبیان خطاءٌ يحمل على العاقلة»، اين فعل الصبی و قتل الصبی حمل بر عاقله مىشود. اين معنايش همين است كه در مواردى كه تعمّد و خطاء موضوع دو حكم مختلف است و لكن فعل فعل واحد است، عمداً صادر بشود حكمى دارد خطائاً صادر بشود، اين روايات ناظر به او است، بقيه روايات را اگر نگاه بكنيد در بعضى روايات جمع كرده است مجنون را با صبی، گفته است بر اينكه عمد اينها خطاء است و ذكر كرده است كه ديه را عاقله متحمّل مىشود، پس على هذا الاساس اين روايات دلالتى ندارد به قسم ثانى كه موضوع حكم، فعلى هست که آن فعل را مىگويند عنوان قصدى كه بدون قصد موجود نمىشود، اين روايات بگويد آن عنوان قصدى موجود نمىشود، اين روايات هيچ دلالتى به اين معنا ندارد، چه جور بگوييم دلالت دارند؟ تمام عبادات عناوين قصديه هستند مثل الصّلاة و الصّوم و مثل الحج و غير ذلك، غسل، وضوء فرقى نمىكند، تمام غسل يعنى غسل جمعه و امثال ذلك، مستحبات، تمام اينها مستحب از صبی است، اگر صبی قصدش كلا قصد است صوم موجود نمىشود از صبی، صلاة موجود نمىشود، وضوء موجود نمىشود، اينها تمامىاش عناوين قصديه هستند، بدان جهت اين چيزى كه هست كسانى كه خواستهاند از اين روايات اينجور استفاده كنند كه قصد صبی ملغی است و كلا قصد است كه گفتيم مستفاد از روايات اين نيست، بدان جهت آنها مىگويند كه معاملات صبی باطل است، ولو به اذن الاولياء باشد، چرا؟ چون كه قصد محقق نمىشود از صبی، آنها مىگويند كه عبادات را دليل خاص داريم تخصيص زده است كه عبادات عيبى ندارد، قصد محقق مىشود از صبی، ولكن در غير اين موارد نه، قصدش كلا قصد است، بدان جهت ولی طفل به طفل بگويد كه مأذون هستى اين فلان مبلغ برو آن جنس را بخر بياور، رفت خريد، اين بیعش باطل است، به اذن اولياء هم باشد باطل است، چرا؟ چون كه بيع انشاء است قصد مىخواهد، صبی قصد نمىتواند بكند قصد ندارد، اينها از اين روايات خواسته اند استفاده بكنند كه عرض كرديم كما تعرّضنا لذلك فى بحث المكاسب و بيّنا اين معنا را كه در اين رواياتى كه وارد شده است عمد الصبی خطاءٌ دلالتى بر الغاء قصد صبی نيست.
خوب على ذلك اعتراف بالتّوحيد و الرّسالة از قسم ثانى است، از افعالى است كه مقوّمش قصد است و اين قصد الغاء نشده است از صبی خوب صبی مميّز مثل مرد كبير اگر بنا شد بر اينكه اقرار كرد و اعتراف كرد، مسلمان مىشود سواءٌ كان داعى بصيرت در دين بوده باشد يا داعى بر اعترافش امر آخر بوده باشد كما فى الكبير و الكبيرة، فرقى نمىكند، اين را گذشتيم.
مسألة 4: « لا يجب على المرتد الفطري بعد التوبة تعريض نفسه للقتل ، بل يجوز له الممانعة منه ، وإن وجب قتله على غيره ».[7]
مسأله اخيرهاى كه ايشان متعرّض مىشود خدا رحمتش بفرمايد در باب مرتد اين را مىگويد كه مسأله مسأله مهمّهاى است، لا يجب على المرتد بعد توبته بعد از اينكه توبه كرد، تعريض نفسه للقتل كه برود پيش حاكم شرع كه يا حاكم شرع سرم سنگينى مىكند بر بدن اين را جدا كن من راحت بشوم، اين واجب نيست، و بعضىها گفتهاند بر اينكه اينجور فرمودهاند كه اين وجوب ندارد، ولكن اين وجوب در صورتى است كه حاكم حكم نكرده باشد به ارتداد او، آن وقت واجب نيست برود پيش حاكم و بگويد يا حاكم من مرتد هستم و اينها، اين وجوبى ندارد، و امّا اگر حاكم حكم كرد به ارتداد او و گفت فلانٌ مرتدٌّ حكم كرد، بايد خودش را پيش حاكم برساند كه يا حاكم سرم ديگر سنگينى مىكند، چون كه شما حكم كردهايد اين گردن را بزنيد من راحت بشوم، اينجور فرمودهاند، چرا؟ اينجور فرمودهاند بر اينكه چون كه حكم حاكم نافذ است براى همه، حاكم حكمَ بارتداده و مقتضاى نفوذ حكم او و عدم جواز ردّ حكم او مقتضايش عبارت از نفوذ است حتّى در حقّ اين مرتد تائب، و نفوذ حكم حاكم مقتضايش عبارت از اين است كه خودش را ببرد تحويل بدهد.
اين فرمايش خيلى عجيب است، و وجه العجب ثمّ العجب وجه العجب اين است كه آن حكمى كه حاكم مىكند آن حكم در دو مورد است. يك مورد، مورد دعاوى است، مثل اين كه كسى مىگويد يا حاكم فلانى خانه مرا گرفته است و نشسته است و پس نمىدهد مىگويد مال خودم است، دعواست، آن جا حاكم حكم مىكند، وقتى كه حكم كرد كسى كه رد كند حكم او را فعلينا ردّ، افرض مقبوله عمر ابن حنظله است مدلولش هم تمام است، او هم نباشد هم حكم حاكم نافذ است وقتى كه در مقام مخاصمه حكم كرد نافذ است و ردّش جايز نيست و نقضش حتّى لحاكم ديگر جايز نيست، نافذ است اگر قاضى بوده باشد و حكمش حكم قاضى بوده باشد تمام است.
يك مورد ديگر قاضى حكم مىكند كه آن حكم ابتدائى است، كسى نه دعوايى كرده است با كسى نه حقّ مطالبهاى دارد، مىگويد كه بابا من تحريم كردم حكمتُ بحرمته اين كه وارد بكند كسى از خارجه فلان متاع را، يا فلان متاع را به خارجه ببرد، طلا و نقره مسلمين را ببرد به بيرون و به بلاد خارج، اين حكم، حكمى است كه حاكم كرده است، اسمش را مىگويند حكم ابتدائى، و اين حكم ابتدائى نافذ است مثل اوّل يا فيه تفصيلٌ؟ تعرضّنا له فى بحث القضاء ديگر اعاده نمىكنيم.
غرضم اين است كه امّا باب الحدود در باب الحدود حكم معتبر نيست، نه آن حكم در دعاوى است، نه حكم حكم ابتدائى است، فقط در موارد حدود ثبوت عند الحاكم معتبر است كه بايد اين موضوع ثابت بشود، چون كه اجراء حد وظيفه حاكم است، كس ديگر نمىتواند اجراء حد بكند، چون كه اجراء حد مال او است پيشش بايد ثابت بشود كه اين دزد است، يا فرض كنيد اين زانى است، بايد ثابت بشود، بدان جهت بعد از ثبوت ديگر حكمت بانّك زانى يا مردك، اينجا حکم معتبر نيست، همان جا همان حدّش را جارى مىكند حكم معتبر نيست آنجا، آنى كه در حدود است ثبوت عند الحاكم است نه حكم، وقتى كه ثبوت عند الحاكم شد وظيفه حاكم عبارت از اين است كه حد را جارى كند، منتهى اگر حدود از حقوق النّاس شد مثل حقّ الغصب، احتياج دارد به مطالبه آن ذی الحق، و امّا وقتى كه از حقوق الله شد مثل حد القذف و مثل حدّ الزنا و حدّ الارتداد و امثال ذلك استيذان از كسى معتبر نيست، بدان جهت و على الامام ان يقتله، امام وظيفهاش اين است كه اين مرتد را بكشد مرتد فطرى را، خوب اين وظيفه وظيفه امام شد، و گفتيم حدّ الارتداد يك جورى است كه براى ديگران هم اذن داده شده است، هر كسى كه بشنود بكشد او را، اين وجوب بر حاكم است و لكن دمش مباح است لكلّ من سمع، هر كس كه بشنود مىتواند بكشد، اين دمش مباح است لكلّ من سمعَ در اين حرف داريم، خواهيم گفت، الان مىگوييم بر ديگران هم اذن داده شده است كه اين حد را جارى كنند مثل حدّ شتم النّبى، شتم ائمّه عليهم السّلام، فاطمه زهرا سلام الله عليها، كه هر كس بشنود صب را و شتم را مىتواند همان صاب را بكشد، اجراء اين حد مجاز است هر کسی كه اين را بشنود اين صب را، گفتيم اين مجاز است، خوب اين حد وظيفه حاكم است و بر ديگران هم اجازه داده شده است، بر خود مرتد كه وظيفه نيست خودش را بكشد، که نرود پيش حاكم شرع، خودش يك شمشير بردارد گردن خودش را خودش بزند بعد از توبه، اين بلا اشكال نه وظيفهاش است و نه تجويز شده است به او، لكلّ من سمع به آنها تجویز شده است، براى خودش نه واجب است و نه هم تجويز شده است بر او، خوب شد، وظيفه ديگران است، وظيفه ديگران در چه صورت است؟ در صورتى است كه متمكّن بشوند ديگر، هر تكليفى مشروط به قدرت است، چه حاكم بوده باشد چه غير حاكم باشد، حاكم ثابت شده است كه فلان كس مرتد است پيشش، ولكن وقتى كه حاكم متمكّن از او است مىتواند بكشد، او فرار كرد به يك بلد ديگر كه ناشناخته است و آنجا زندگى مىكند، در اين صورت بر حاكم وظيفهاى نيست، بر ديگران هم آن ترخيص تمكّن ندارد، بر اين شخص مرتد تائب چه وظيفهاى است كه ديگران را متمكّن بكند و داخل موضوع بكند؟ چون كه متمكّن موضوع اجراء حد است، حاكم و یا با ديگران، آنها كه متمكّن نيستند، بر من چه تكليفى هست آنها را داخل موضوع تكليف بكنم و آنها را قادر بكنم، بلكه جايز نيست بر من، أخذاً بقوله تعالی و لا تلقول بایدیکم الی التهلکة[8]، روايات ديگر هم دارد، روايات ديگر دارد مقتضاى آنها اين است كه تحفظ بر نفسش واجب است، بلكه جايز نيست عرضه کردن نفس، لا يجب بلكه لا يجوز بله آنها ظفر پيدا كردند مىتوانند بكشند يا حاكم واجب است بكشد، امّا بر من جايز نيست، هيچ با همديگر تنافى ندارند، و من هنا كسى نمىتواند ملتزم بشود كه مرتد بعد از توبه يا بايد خودش گردنش را بزند يا ببرد پيش حاكم شرع يا بگويد ديگران بزنند، كسى اين حرف را نگفته است، سرّش چيست؟ سرّش اين است كه اين وظيفه وظيفه حاكم است، او را متمكّن كردهاند.
چرا عرض كردم كه اين ممكن است از قبيل آن حدّ الصب بوده باشد كه اجرائش لكلّ من سمع تجويز شده است و ممكن است او نباشد، براى اينكه ممكن است اين اباحه دم حد نباشد، اين جواز القتل عدم حرمة الدّم باشد، چون كه وقتى كه مرتد شد مىشود كافر، دمه مباح چون كه از اسلام خارج شده است، اسلام حقن دماء را مىآورد، وقتى كه از اسلام خارج شد دمش مباح است، لكلّ من سمع منه الكفر، چون كه كافر است، اين حد نيست، يجب على الامام قتله حد براى امام است مثل ساير حدود، نتيجه چه مىشود؟ نتيجه اين مىشود كه بعد از توبه كردن ديگر مردم نمىتوانند بكشند، وقتى كه توبه كرد و مسلمان شد مردم نمىتوانند بكشند، الاّ بالاستيذان من الحاكم، چون كه مسلمان است و دمش محترم است، حد وظيفه امام است، امام يا بالمباشرة خودش گردن مىزند قلبش قوى بوده باشد، يا كسى را اذن مىدهد توكيل مىكند كه گردنش را بزن، بدان جهت ثمره ما بين اينكه دمه مباحٌ اين اباحۀ كفر است يا اين اباحه، اباحه اجراء الحد است، اين معنا نتيجهاش اين مىشود.
يبقى الكلام در مقام در مطهّر تاسع و هى التّبعية، او تبعيّت است، كه صاحب العروه مىفرمايد تبعيّت در مواردى است، آن موارد را ملاحظه بفرماييد تا ببينيم چه مىشود ان شاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142.
[2] وَ رُوِّينَا عَنْ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص رُفِعَ الْقَلَمُ عَنْ ثَلَاثَةٍ عَنِ النَّائِمِ حَتَّى يَسْتَيْقِظَ وَ عَنِ الْمَجْنُونِ حَتَّى يُفِيقَ وَ عَنِ الطِّفْلِ حَتَّى يَحْتَلِمَ ؛ نعمان بن محمد مغربی، دعائم الاسلام، (قم، مؤسسه آل البيت (ع)، چ2، ت1385ق)، ج1، ص194.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: عَمْدُ الصَّبِيِّ وَ خَطَؤُهُ وَاحِدٌ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج29، ص 400.
[4] وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً؛ سوره نساء(4)، آيه93.
[5] وَ لاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً فَلاَ يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُوراً؛ سوره اسراء(17)، آيه 33.
[6] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ عَنْ غِيَاثِ بْنِ كَلُّوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً ع كَانَ يَقُولُ عَمْدُ الصِّبْيَانِ خَطَأٌ (يُحْمَلُ عَلَى) الْعَاقِلَةِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج29، ص 400.
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142.
[8] سوره بقره(2)، آيه 195.