« التاسع : التبعية وهي في موارد ، أحدها : تبعية فضلات الكافر المتَّـصلة ببدنه كما مرَّ .الثاني : تبعية ولد الكافر له في الإسلام أباً كان أو جداً أو أمَّاً أو جدَّة. الثالث : تبعية الأسير للمسلم الذي أسره إذا كان غير بالغ ولم يكن معه أبوه أو جدُّه. الرابع : تبعية ظرف الخمر له بانقلابه خلاً. الخامس : آلات تغسيل الميِّـت من السدَّة والثوب الذي يغسله فيه ويد الغاسل دون ثيابه ، بل الأولى والأحوط الاقتصار على يد الغاسل. السادس : تبعية أطراف البئر والدلو والعدة وثياب النازح على القول بنجاسة البئر ، لكن المختار عدم تنجُّسه بما عدا التغير ، ومعه أيضاً يشكل جريان حكم التبعيَّة. السابع : تبعية الآلات المعمولة في طبخ العصير على القول بنجاسته فإنـَّها تطهر تبعاً له بعد ذهاب الثلثين .الثامن : يد الغاسل وآلات الغسل في تطهير النجاسات وبقيَّة الغسالة الباقية في المحل بعد انفصالها .التاسع : تبعيَّة ما يجعل مع العنب والتمر للتخليل كالخيار والباذنجان ونحوهما کالخشب والعود فإنـَّها تنجس تبعاً له بعد غليانه علي القول بها ، وتطهر تبعاً له بعد صيرورته خلاً ».[1]
مىفرمايد يكى از مطهّرات تبعيّت است، و بعد موارد تسعهاى را در عبارت ذكر مىكند كه طهارت در اين موارد تسعه به تبعيّت است.
طهارت بالتّبعية معنايش اين است آنى كه مطهّر نجس است بر اين نجس آن مطهّر وارد نشده است، اعم از اينكه نجاست، نجاست ذاتى باشد، چون كه بعض از اين موارد تسعه مواردى است كه نجاست در آنها ذاتى است على ما سنذكر، چه نجاست در او نجاست عرضى باشد كه از او تعبير مىشود به متنجّس، آنى كه مطهّر است بر متنجّسات و مطهّر است در اعيان نجسه به خود اين شیئی كه مىگوييم يطهر بالتّبعية آن مطهّر وارد نيست، مع ذلك حكم مىكنيم به طهارتش كه اين هم پاك شده است، در طهارت تبعِ شىء آخر است، چون كه آن مطهر بر شىء آخر وارد شده است اين هم به تبع او پاك مىشود. اينها موارد تبعيّت است. يك دفعه ديگر اين را مىگويم كه بعد مبتلا نشويد به عقده، كه فرض اين است آن مطهّر بر خود اين شيئى كه مىگوييم يطهر بالتّبعية وارد نشده است، و الاّ اگر بر خودش وارد بشود او طهارتش به واسطه وقوع المطهّر عليه است، مطهّر بر شىء ديگر واقع شده است و آن مطهّر چون كه بر شىء ديگر واقع شده است حكم شده است كه اين هم پاك مىشود.
عرض كرديم نه مورد را ذكر مىفرمايد در عروه، كه بعضى از اينها از قبيل زوال نجاست ذاتى است. بعضى از اينها از قبيل زوال نجاست عرضى است كه غسل مىخواهد تا متنجّس پاك بشود، و لكن بدون غسل پاك مىشود اين متنجّس:
مورد اوّلى را كه ذكر مىكند، مورد اوّل قد تقدّم الكلام فيه، فضلات الكافر است، كافر على الاطلاق بنا بر قول مشهور يا غير الكتاب بناءً على ما اخترناه فى نجاسة الكفّار كه آنى كه محكوم به نجاست است غير الكتابى من الكفّار است، و امّا اليهودى و النّصرانى و المجوسى ولو مجوسى را هم نگوييد كه اهل كتاب است، مع ذلك طهارت ذاتى دارد، مثل اهل الكتاب يهود و نصاری، اين را در بحث نجاست كافر اختيار كرديم، كسى كه كافر را على الاطلاق نجس مىداند يا غير كتابى را نجس مىداند وقتى كه اين كافر مسلمان شد آن نجاست مرتفع مىشود، عنوان كافر از او مرتفع مىشود، يا عنوان كافر غير كتابى از او مرتفع مىشود وقتى كه مسلمان شد، قهراً نجاست هم مىرود، اين رطوباتى كه از بدن اين شخص كافر بعد الاسلام خارجى مىشود، آنها جاى شك نيست كه پاك است، حيثٌ كه آنها رطوبات مسلم است، كلام در آن رطوباتى است كه از بدن اين قبل از اسلامش كه حال كفر است خارج شده بود الان هم موجود است، مثل آن كثافت بينى كه در جلوى بينىاش الان هم خشك شده است و مانده است، قبل از اسلامش بود، اين بعد از اينكه مسلمان شد اين بصاقى كه قبلاً داشت و الان هم فرض بفرماييد بعد الاسلام خشك شده است و موجود است مثلاً در اطراف لبش و هكذا ساير فضلات، اينها محكوم به طهارت هستند، اينها پاك مىشوند، لما ذكرنا ولو اينها همان نجس العين هستند و موجود هستند و باقى هستند لما ذكرنا سابقاً اين سيره كه كفّار وقتى كه مسلمان مىشدند با اين فضلاتى كه از سابق در بدنشان موجود است با اينها معامله نجاست نمىشد حتّى با بدنشان كه مثلاً بصاقش افتاده است روى دستش بصاق حال الكفرى، بعد وقتى كه مسلمان شد با اينها معامله نجاست عرضى نمىكردند، و معهود نيست كه يكى را بگويند از اين فضلات از اين عرقى كه از سابق از بدنش خارج شده است برو خودت را بشور، چون كه لا محال عرق خارج مىشود از انسان، و آن عرق هم كه جايى كه نمىرود، خصوصاً در آن زمان سابق كه مبدّل به كثافت مىشد، معهود نيست كه امر بشود به شستن اينها، بدان جهت گفتيم لا بعد بر اين كه سيره قطعيه كه انسان ادّعا كند كه نسبت به آن نجاستى كه از خود بدن خارج شده است در حال الكفر كه آنها تبعات بدن گفته مىشود كه آنها نجاستشان تبعى بود، مثل دم و غايط و بول نجاست مستقله بر آنها اعتبار نشده بود، نجاستشان تبعى بود، وقتى كه مسلمان شد، طهارت آنها هم بالتبع مىشود، و اين را سابقاً بحث كرديم فلا نعيد.
و امّا نجاسات خارجيه مثل بول يا فرض كنيد غايط كه با بدنش ملاقات كرده است عينش موجود بشود يا نشود و مثل الدّم گفتيم در طهارت اينها ما دليل نداريم، بدان جهت اينها بايد ازاله بشود، اين مورد اوّل بود كه ديگر سابقاً بحث شده است، اين جا جاى بحثش نيست، فقط تذكّر است.
مورد ثانى را كه ذكر مىكند مسأله، مسأله مهمى است، محلّ الابتلاء تمام مسلمين فى عصرنا الحازر ولكن توجّه مىخواهد، ايشان در عروه مىفرمايد دوّمين مورد از موارد تبعيّت در طهارت اولاد الكافر است، ولد الكافر است يعنى ولد صغير، اطفال الكّفار است، اطفال صغار، ايشان مىفرمايد اگر از كسى كه پدر و مادرش هر دو كافر بودند و اصل و نسبش كافر بود، ايشان مىفرمايد در اين صورت اگر يكى از پدر يا جد، -پدر لازم نيست جد هم باشد-، يا مادر يا جدّه -فرقى نمىكند جد لازم نيست جدّه هم بوده باشد- هر كدام از اين طرف آباء و اجداد هر كدام از اينها اسلام پيدا كنند، او كه به واسطه اسلام نجاست خودش رفت، اين نجاست عرضى را از طفل هم مىبرد و طفل هم مىشود طاهر، آنى كه در عروه ذكر مىكند مىگويد وقتى كه كافر مسلمان شد اعم از اينكه آن كافر مسلمان اب بوده باشد يا جد بوده باشد يا ام بوده باشد يا جدّه، ولد مسلمان مىشود، اين همان مسأله معروفه است كه ولد صغير تابع اشرف الابوين است، اشرف ابوين من حيث الدّين، اگر فرض كنيد يكى از ابوين، -ابوين هم لازم نيست كه پدر و مادر بلاواسطه باشد، جد و جدّه هم همين جور است-، اگر يكى از اينها مسلمان شد، ولو مادرِ مادرش مسلمان شده است بقيه همه کافرند اين ولد مسلمان مىشود، اين مسأله اين است كه ولد يعنى صغير تابع اشرف الابوين است، هر كدام از اينها مسلمان شد او مسلمان مىشود، روى اين اساس اگر آمديم يك عشيرهاى كه همهشان كافر هستند يكى از آنها مسلمان شد، پدر مسلمان شد، يا مادر يا جد يا جدّه، آن ولد صغيرى كه هست او هم مىشود پاك و زوال نجاست از او مىشود، اين فتوايى است كه در عروه ذكر فرموده است.
خوب اين را مىدانيد كه صحبت خيلى در طهارت و نجاست نيست، چون كه كافر اگر کتابی باشد كه نجس گفتيم نيست فكيف به اولادش، ولكن در ترتيب ساير احكام اسلام، چون كه اسلام فقط منحصر نبود به طهارت، و گفتيم كه طهارت اصلاً مال اسلام نيست، نجاست مال كفر است به آن بيانى كه گفتيم، ساير احكام اسلام كه توارث است، تناكح است، حقن الدّماء است، و غير ذلك كه از احكام اسلام است، ترتيب آنها و ترتّب آنها محلّ ابتلاء است فى عصرنا الحازر، بدان جهت ما بايد ان شاء الله بحول الله و قوّته اين مسأله را منقّح بكنيم.
عرض مىكنم اين تبعيّت در دو مورد است، يك وقت اين است كه از اوّل طفل يكى از پدر و مادرش مسلمان است ديگرى كافر، مثل اين كه اگر گفتيم كه يجوز تزويج الكتابية براى مسلمان، مسلمان مىتواند كتابيه را تزويج بكند، متعةً که كانّ مشهور ما بين الاصحاب است كه جايز است، او دائماً كما هو مقتضاى ادلّه است به نظر ما، نكاح كتابيات براى مسلم عيب ندارد منتهى شرط دارد، با آن شرطش عيبى ندارد، خوب الان شد يك ولد، مادر فرض بفرماييد كافر و لكن پدر مسلمان، در اين صورت ولد محكوم به اسلام است كه از اوّل كه پدر و مادر يكى كافر شد ولد محكوم به اسلام است، در اسلام عارضى هم مىخواهيم بگوييم همين جور است، اگر كافر كه پدر و مادر همه عشيره كافر است در اثناء كه طفل صغير است در حال صغر اگر يكى از پدر و مادر و جد و جدّه مسلمان شد يجرّ الطفل اليه، در اسلام طفل را به طرف خودش جرّ مىكند، يعنى به طفل آثار اسلام به او بار مىشود، البتّه مراد از اين طفلى كه هست غير البالغ است آنى كه هنوز بالغ نشده است، و اگر بالغ شد يا قبل از بلوغ مميّز شد اظهار كفر كرد و گفت بر اينكه من يهودى هستم يا نصرانى هستم، او را نمىگوييم احكام اسلام را دارد، او حكمش را خواهيم گفت، آن طفلى كه هنوز در حال طفل است چيزى نگفته است و بالغ هم نيست، كلام اين است كه او احكام اسلام را دارد، كما اينكه اگر آن طفل ديگر مميّز شد و گفت اشهد ان لا اله الاّ الله و شهادت بر رسالت داد او مسلمان است، ديروز گفتيم آنها محلّ كلام نيست، طفل چيزى نگفته است يا مميّز است چيزى نگفته است يا اصلاً مميّز نيست، در اين صورت يكى از پدر و مادر و جد و جدّه مسلمان شد او مسلمان مىشود، براى اينكه شما آشنا بشويد به اين حكم كانّ این حكم تبعيّت لاشرف الابوين اگر متسالمٌ عليه هم نباشد كسى هم خدشه كرده باشد كه نقل نشده است از كسى از فقهاء خدشه كند، اين حكم مشهور ما بين الاصحاب است، قبل از اينكه وارد بشوم به مدرك اين حكم و تكلّم بكنم كه اين حكم همين جور است يا نه، يك مقدّمهاى را در خارج براى شما عرض مىكنم، و آن مقدّمه اين است كه بلا شبهةٍ در سيره متدينين ولو آنهايى كه متديّن به دين اسلام نباشند و دينشان دين ديگرى بوده باشد تابع آبائشان مىدانند اولاد صغار را، معامله مىكنند با اولاد و با آن اطفال معاملة الآباء و الاجداد، همان معامله را مىكنند، بدان جهت اگر در شهرى در يك محلّهاش همهاش يهودى است صحيح است كه بگوييد اينجا يك دانه مسلمان پيدا نمىشود همهشان يهودى است، و حال اينكه اكثر آن طرف بچّهها هستند، بچّهها خصوصاً بچّههاى نابالغ بيشتر از كبار مىشود، عادتاً اينجور است ديگر، اين معامله مىشود با آنها معاملة الكفّار، بچّهاى را اگر شما برويد جنسيه بگيريد، يعنى شناسنامه بگيريد در بعضى بلاد، در بعضى بلاد دينش را ضبط مىكنند، آن بلادى كه دين مختلط است در آنجا، آنجا كه ضبط مىكنند اين ولد را كه هست مىپرسند چيست؟ مىنويسند آنجا مسلم، هنوز بچّه پريروز به دنيا آمده است اين را تابع پدر و مادر مىدانند، بدان جهت اين اگر بزرگ شد آدم لايق و عالى شد كه همه كاره شد مىگويند فقط در جنسيه مسلمان است، اسلامش فقط در جنسيه يعنى در شناسنامه است، بدان جهت اين معامله معاملهاى است كه هر كس تتبّع بكند سيره متدينين را من المسلمين و غير المسلمين سيره بر اين جارى است، و امّا اين سيره حد و قدّش معلوم نيست، آن جايى كه عشيره همه كافر هستند پدر و مادر كافر هستند، آنجا اين ولد را ولد كافر مىگويند، و امّا آنجايى كه پدر و مادر مختلط شد از اوّل يا در اثناء، اين را ما نمىتوانيم گردن سيره بگذاريم، چرا؟ چون كه سيره محرز نيست، سيره آنجا بر ما محرز است كه همهشان كافر باشند يا هر دو مسلمان بوده باشند.
بدان جهت اينجا آيا معامله اسلام مىشود يا نمىشود اين را بايد از روايات استفاده كنيم، چون كه راهى نداريم كه، بعضى رواياتى گفته شده است كه از آن روايات اين معنا استفاده مىشود كه اگر يكى از پدر و مادر مسلمان شد يا يكى از آن جد و جدّه مسلمان شد در طفلى كه پدر و مادر ندارد، در اين صورت يكى از اينها اگر مسلمان شد اولاد هم مىشود اولاد مسلم و اولاد اسلام، همان سيره جر مىشود به آن موردى كه يكى از اينها مسلمان بشود، يكى از آن رواياتى كه مشهور است، به او تمسّك مىكنند در مقام، روايت حفص ابن غیاث است.
روايت حفص ابن غیاث در جلد 11 در باب 43 از ابواب جهاد العدو، همين جور بود ديگر، آن زمانى كه به كفّار حمله مىكردند و بعضىها مسلمان مىشدند و اولاد داشتند مسأله محلّ ابتلاء آن زمان هم بود، در باب 43،[2] روايت اوّلى است:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ» شيخ قدس الله نفسه الشّريف اين را نقل مىكند در تهذيب نقل مىكند به سندش از صفّار محمد ابن الحسن صفّار، و سندش به صفّار صحيح است. «عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ» على ابن محمد ابن کاشانى همان ابن شيره است، «عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ» كه همان كاسولا است. اين قاسم ابن محمد و على ابن محمد قاسانى اينها توثيقى ندارند. اين قاسم ابن محمد علاوه بر اينكه توثيق ندارد تضعيف هم دارد. نجاشى تضعيف كرده است. «عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ» اين سليمان ابن داوود المنقرى و حفص ابن غیاث اينها ثقات هستند عيبى ندارد. عيبش در همان دو نفر است كه يكى توثيق ندارد ديگرى تضعيف دارد. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ مِنْ أَهْلِ الْحَرْبِ» مردى كه از كفّار حربى بود «إِذَا أَسْلَمَ فِي دَارِ الْحَرْبِ» قبل از اينكه مسلمانها به آنجا برسند و اينها او خودش مسلمان شد آنجا، احتياط كرد، گفت مبادا اينجور بشود مسلمانها بيايند، اين را من باب مثال مىگويم ممكن است حقيقةً هم داعىاش خوف من الله باشد، «عن الرّجل من اهل الحرب اذا اسلم فى دار الحرب» در دار الحرب قبل از اينكه مسلمانها برسند مسلمان شد. «فَظَهَرَ عَلَيْهِمُ الْمُسْلِمُونَ» مسلمين به آنها غلبه كردند «بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ إِسْلَامُهُ إِسْلَامٌ لِنَفْسِهِ- وَ لِوُلْدِهِ- الصِّغَارِ وَ هُمْ أَحْرَارٌ» اسلام آن مرد اسلام است بر اولاد صغارش، و همه احرار اند ديگر اينها را عبد نمىشود گرفت چون قبلاً مسلمان شدهاند. «وَ وُلْدُهُ وَ مَتَاعُهُ وَ رَقِيقُهُ لَهُ» اگر خودش عبد داشت چون كه آن كفّار هم عبد داشتند حرب مىكردند و اسير مىگرفتند رقيق داشت، آنها همهاش مال خودش است، منتهى اموال منقولش مال خودش است. «فَأَمَّا الْوُلْدُ الْكِبَارُ فَهُمْ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ» چون كه اسلام پدر اسلام آنها نيست، آنها كفّار هستند آنها فىء هستند، بعد از غلبه مسلمين داخل غنيمت مىشوند. «إِلَّا أَنْ يَكُونُوا أَسْلَمُوا قَبْلَ ذَلِكَ» مگر آنها هم مثل آن مرد قبل از غلبه مسلمين خودشان مسلمان شده باشند. بعد مىفرمايد: «فَأَمَّا الدُّورُ وَ الْأَرَضُونَ فَهِيَ فَيْءٌ وَ لَا تَكُونُ لَهُ لِأَنَّ الْأَرْضَ هِيَ أَرْضُ جِزْيَةٍ لَمْ يَجْرِ فِيهَا حُكْمُ الْإِسْلَامِ» كه اموال غير ما لا ينقل است آنها از ملكشان خارج مىشود. آن داخل أرض اخراجيه مىشود ملك جميع المسلمين است. اين روايت دلالت مىكند اسلام الشّخص و اسلام رجل اسلام لولده الصّغار است، به اين معنا دلالت مىكند، اين روايت اوّل اسلام پدر را مىگيرد، اگر خيلى كسى زور بزند كه بگويد نه جد را هم مىگيرد، در صورتى كه اب نداشته باشند آنها، جدّشان فرض كنيد صدق مىكند بر اينكه «عن الرّجل فى دار الحرب اذا اسلم فى دار الحرب فظهر عليهم المسلمون بعد ذلك فقال اسلامه» اسلام لنفسه و لولده، حتّى آن جدّ مادرى او را هم مىگيرد چون كه اينها ولد او هم هستند. اين روايت ممكن است ادّعا بشود كه اختصاص به اب ندارد. جدّ و اينها را هم مىگيرد، ولكن ديگر امّ و جدّه و اينها را نمىگيرد، و يك اشكالى كه اين روايت دارد كه عمده همان اشكال است من حيث السّند تمام نيست، و بما انّه من حيث السّند تمام نيست ما بايد بگوييم كه اين منجبر به عمل الاصحاب است، نه، عمل اصحاب هم معلوم نيست به اين روايت باشد، چون كه اصحاب اوسع از اين روايت گفتهاند. اصحاب گفتهاند اشرف الابوين ولو با وجود پدر كافر جد مسلمان شده است. اين ولد صغيرى كه هست حكم اسلام پيدا مىكند، اينجور مىگويند، اين تابع اشرف الابوين است، چون كه جد و جدّه هم از آباء حساب مىشوند، بدان جهت در ما نحن فيه نمی شود گفت که اين فتواى وسيع مستندش اين روايت است، بدان جهت در ما نحن فيه اين روايت كه من حيث السند ضعيف است.
در ما نحن فيه يك روايت ديگرى هست من حيث السند صحيحه است. اين روايت صحيحه عبد الله ابن سنان است. سابقاً كه ما مىنوشتيم اين را گفتيم كه اين حديث دلالت مىكند به اين معنا، ببينيد دلالت مىكند يا نمىكند، اين روايت در جلد 14 در اوّل باب از ابواب ما يحرم بالكفر و نحوه آنى كه موجب حرمة النّكاح و عدم جواز النّكاح مىشود چه كفر باشد يا غير الكفر بوده باشد. يكى از اين روايتها صحيحه عبد الله ابن سنان است، روايت [3]5 است در باب يک:
«و عن على ابن ابراهيم»، كلينى نقل مىكند «عن على ابن ابراهيم عن ابيه» از پدر «وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ» ، امام صادق سلام الله عليه اين جور فرمود كه «وَ مَا أُحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُسْلِمِ» من دوست ندارم كه تزويج كند براى مرد مسلمان «أَنْ يَتَزَوَّجَ الْيَهُودِيَّةَ- وَ لَا النَّصْرَانِيَّةَ مَخَافَةَ أَنْ يَتَهَوَّدَ وُلْدُهُ أَوْ يَتَنَصَّرَ». برود زن نصرانيه يا يهوديه را بگيرد من دوست ندارم اين دوست ندارم تحريمى است يا كراهتى است. كراهت مصطلحى، اين بماند، اين بايد در باب نكاح بحث بشود، ما با او كار نداريم. ولكن امام مىفرمايد كه من دوست ندارم، كلام در تعليل است، مخافة ان يتهوّد ولده او يتنصّر، چرا مكروه است و دوست ندارم، چون كه مىترسم اولادش يهودى بشود. «وَ مَا أُحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَتَزَوَّجَ الْيَهُودِيَّةَ- وَ لَا النَّصْرَانِيَّةَ مَخَافَةَ أَنْ يَتَهَوَّدَ وُلْدُهُ أَوْ يَتَنَصَّرَ» ولدشان نصرانى بشود، خوب همين جور است ديگر، مادر جذب مىكند اولاد را، اولاد رابطهشان با مادر نوعاً بيشتر از پدرشان مىشود، اين دليل است اين روايت بر اينكه اينها نصرانى نيستند يهودى نيستند، يعنى تابع ام نيستند، مخافة كه بعد اينجور بشوند در عاقبت، و آن سيره را منضم بكنيد كه سيره بر اين است كه معامله مىكنند با اطفال مسلمين معاملة الآباء، ولد هم يا يهودى مىشود يا مسلمان مىشود. اين جور است در سيره، ولكن اينجا تعيين مىكند كه ولد يهودى نمىشود. ولد مسلمان مىشود. ظاهرش عبارت از اين است اين روايت، بعد از ملاحظه اين معنا كه اطفال را لا مسلمين هستند لا كفّار، اينجور نيست. در سيره متدينين كما ذكرنا اينجور نيست، اولاد يا معامله تبعيّة للآباء هست، منتهى سيره بر ما محرز نبود كه در آن مواردى كه يكى از آنها است يا نه، اين روايت دلالت مىكند كه انسان وقتى كه مسلمان شد خودش ولو زنش نصرانى باشد ولد تابع اسلام است. اين يك روايت بود كه در ما نحن فيه ما سابقاً آن وقتی که بحث مىكرديم و كتاب نكاح را مىنوشتيم اين روايت را پيدا كرديم، اين روايت به نظر ما دلالتش لا بأس بها است.
يك مسألهاى را از خارج بگويم كه روشن بشويد كه محلّ ابتلاء هم هست. پدر و مادر هر دو مسلمان بودند. پدر مسلمان، مادر مسلمان، يك بچّهاى از آنها شد، خوب بچّه كه بچّه آنها بود ديگر محكوم به اسلام بود. اين بچّه بزرگ شد و بزرگ شد تا به حدّ بلوغ رسيد. چيزى هم نمىگفت. بچّهاى كذا بود. لا ابالى بود. كارى هم نداشت. وقتى كه بزرگ شد رفت مدرسه و مدرسهاش هم مدرسه مختلط بود آنجا نصرانى شد. آمد گفت كه بابا من نصرانى شدم. حكم اين ولدى كه قبل از اينكه توصيف كند اسلام را چيزى نگفته است ها، بعد از بلوغ توصيف اسلام نكرده است چيزى نمىگفت. رفت و الان آمده است و مىگويد من نصرانى هستم حسابى، از آن نصرانىهاى گردن كلفت، اين را گفت، حكمش چيست؟ مرتد است ديگر، اين مرتد است ولكن اين را نمىكشند. معامله مرتد فطرى نمىكنند با اين، ولو مرتد فطرى است، ولكن رواياتى داريم اصحاب فتوا دادهاند كه اگر پسر مسلمان اذا شبّ و او اختيار كفر بكند او را فقط كتك مىزنند. كتك مىزنند كه برگرد مسلمان بشو. اگر توبه كرد برگشت مسلمان شد فهو راحت مىشود و تحويل جامعه مسلمين داده مىشود كه مسلمان شد. اگر مسلمان نشد آن وقت مىكشند. اينجور نيست مثل آن مرد مسلمانى كه بعد از بلوغ مسلمان بود و نطفهاش هم در اسلام بود و توصيف اسلام كرده است بعد رفت يهودى شد. او، يقتل. دمه مباحٌ لكلّ من سمع و يجب عليهم ان يقتل كه او مرتد بود، و امّا در اطفال اينجور نيست. اطفال مسلمين اگر بزرگ شدند شبّوا و اختيار كردند كفر را بعد از شباب، منتهى قيد زدهاند كه اين قيد هم صحيح است يا نه اگر توصيف اسلام را نكنند. اگر توصيف بكنند مثل آن مرتد مىشوند چون كه مرتد است او مرتد احكامش مىگيرد كه يقتل. و امّا قبل از توصيف اسلام كه قدر متيقّنش اين است اختيار كفر را بكند اين كشته نمىشود بلكه يضرب حتّى توبه بكند، توبه نكرد آن وقت مىكشند، اين حكم اين ولد مسلمين است، اين حكم در جايى كه يكى از پدر و مادر مسلمان بشوند چه جور است؟
يك روايت ديگرى هم هست در ما نحن فيه كه از او هم مىشود استفاده كرد اين تبعيّت را. روايت دوم است در باب دوم از ابواب حدّ المرتد. اين روايت سند اوّلىاش[4] اين است:
كلينى نقل مىكند عن حميد ابن زياد عن الحسن ابن محمد ابن سماعه، حسن ابن محمد ابن سماعه واقفى است و لكن ثقه است، عن غير واحد من اصحابه، غير واحد را هم كه آن روز كرّات و مرّات گفتهايم غير واحد از روايات صحيحه بالاتر مىزند، چون كه غير واحد يعنى جماعت كثيره، جماعت كثيره همه فسقه و فجره نمىشوند. جماعت كثيره محدّثين است. عن ابان ابن عثمان هم كه معتبر است فقط عن بعض اصحابه عن ابى عبد الله علیه السلام، اين روايت را هم صدوق نقل كرده است. هم شيخ نقل كرده است هم كلينى. بنا بر نقل كلينى و شيخ اين روايت مرسله است كه عن ابان ابن عثمان عن بعض اصحابه عن ابى عبد الله علیه السلام، ولكن صدوق عليه الرّحمة در من لا يحضر الفقيه[5] اين روايت را كه نقل كرده است به سندش عن نضر ابن سويد از نضر ابن سويد نقل كرده است عن ابان عن ابى عبد الله علیه السلام ، ابان خودش بالمباشره از امام صادق سلام الله عليه نقل مىكند، مرسله نيست، ما سابقاً اينجور نوشتيم الان هم همين جور مىگوييم، اين در نقلها اين منحصر به اين روايت نيست همين جور اتّفاق مىافتد، ما در اين موارد ملتزم هستيم به تعدد النّقل، چون كه ابان خودش از اصحاب امام صادق سلام الله عليه است. احتمال دارد اين حكم را يك دفعه از ديگران شنيده بود، بدان جهت از بعض اصحابه شنيده بود نقل كرده است او را، دوباره وقتى كه فرصتى پيدا مىشد و يك وقتى توفيق پيدا مىكرد محضر امام مىرسيد دوباره خودش پرسيد اين را، امام علیه السلام همان را فرمود، اين را هم نقل كرد هم از بعض اصحابش و هم از ابى عبد الله علیه السلام، اين تنافى چون كه محتمل است دو تا روايت حساب مىشود، جايى كه اين قبيل بوده باشد احتمال تعدد واقعه داده بشود ملتزم مىشویم كه دو تا روايت است، و ظاهر نقل صدوق بر ما حجّت است كه از آن روايتى كه به صدوق به ما نقل مىكند به سندش مىگويد كه ابان از امام صادق سلام الله عليه نقل مىكرد، به او أخذ مىكنيم، آن روايت اين است « فِي الصَّبِيِّ إِذَا شَبَّ فَاخْتَارَ النَّصْرَانِيَّةَ» صبی وقتى كه بزرگ شد نصرانيت را اختيار كرد. «وَ أَحَدُ أَبَوَيْهِ نَصْرَانِيٌّ أَوْ مُسْلِمَيْنِ»و احد ابويه نصرانىٌ او مسلمَين در صورتى كه اين صبی پدر و مادرش هر دو مسلمان بودند يا يكى نصرانى بود و يكى مسلمان بود، امام علیه السلام مىفرمايد «قَالَ لَا يُتْرَكُ وَ لَكِنْ يُضْرَبُ عَلَى الْإِسْلَامِ» اين همان حكم ولد مسلم است. لا يترك و لكن يضرب على الاسلام، همان زدن را می گوید، در اولاد كفّار اين ضرب نيست كه ما برويم ولد كافر را كه پدر و مادرش و آباء و اجدادش همه كافر هستند بگيريم يضرب على الاسلام، اينجور نيست آنها، اين حكم مال ولد الاسلام است كه ولدى كه محكوم به اسلام است بعد از بزرگ شدن اين كار را مىكند، بعد از اينكه بالغ شد كفر را اختيار مىكند، منتهى حمل شده است به قبل التّوصيف اسلام، جمعاً كه آيا اين تقييد درست است يا نه بحثش عرض كردم اينجا نيست، روى اين حساب اين روايت شامل مىشود بر اينكه پدر نصرانى است و مادر مسلمان است، و احد ابويه نصرانىٌ يكى از پدر و مادرش نصرانى است، مادرش مسلمان است پدرش نصرانى است، تابع مادرش است، اشرف الابوين، و هكذا اين روايت مىگيرد در صورتى كه ولد از اوّل اينجور بوده باشد که از اوّل پدر و مادرش مسلمان بود، يا اينكه در اثناء اينجور شده است، خصوصاً بر اين كه گفتيم مسلمان نمىتواند نصرانيه را تزويج كند اين معنايش اين است كه در اثناء اينجور شده است، طفل صغير بود، پدر و مادر هر دو مسلمان شدهاند، يا يكى مسلمان شده است، مورد اين روايت اين مىشود، يا خصوص اين مىشود بنا بر اينكه بگوييم كه نمىشود مسلمان تزويج كند نصرانيه را، يكى از پدر و مادر اين شخص از اوّل نصرانى باشند، يا روايت لا اقل اطلاق دارد، اين اطلاق بر ما بس است، اين روايت دلالت مىكند بر اين كه ولد تابع اشرف الابوين است در اسلام، وقتى كه يكى از پدر و مادرش مسلمان شد اين مسلمان مىشود، امّا ديگر مال جد و جدّه را اين روايات بگيرد اين را نمىتوانيم ديگر شامل بدهيم جد و جدّه را، چون كه آن روايتى هم كه شامل بود گفتيم من حيث السّند ضعيف است، بدان جهت به واسطه اينكه ديگر علماء فرق نگذاشتهاند ما بين پدر و مادر و جد و جدّه، فرق نگذاشتهاند، اگر اين اجماع تمام شد كه ظاهراً هم تسالم هست مطلب تمام مىشود، و الاّ اگر تمام نشد اقتصار مىشود به پدر و مادر، تابع اشرف الابوين مىشود.
و لكن مع ذلك اين ولد تابع اشرف الابوين است در اسلام اين مسأله مربوط به مسأله نجاست و طهارت ولد كافر نيست. ما آنجا لو فرض اگر اين قاعده را هم تمام ندانيم على الاطلاق در جد و جدّه تمام ندانيم يا اصلش را تمام ندانيم، بگوييم اين روايت دلالتى ندارد فرضاً، عرض كردم دلالت دارد، اگر فرضنا كسى هم اين جور گفت اين اولادى كه هست اين ولد الكافر وقتى كه پدر يا مادر يا جد و جدّه يكى از اينها مسلمان شد ولو آن ديگرىها هم موجود بوده باشد حكم به طهارت طفل مىشود. و الوجه فى ذلك سابقاً ما در نجاست كفّار عرض كرديم عمده دليل بر نجاست كفّار تسالم است در غير الكتابى، و الاّ يكى هم آن روايت ناصبى بود كه او مال مرد است، مال اولاد نيست، النّاصب لنا اهل البيت انجس من الكلب كه از اين تعدّى كرديم به آن كفّار حربى و امثال ذلك، يكى هم اجماع و تسالم بود كه غير الكتابى مجمعٌ عليه است عند الاصحاب نجاست آنها، انّما الاختلاف بين الاصحاب در كتابى است كه مشهور ملتزم هستند به نجاست و غير مشهور به طهارت، و ما گفتيم كه طهارتش استفاده مىشود از اخبار، آنى كه منشأ است اجماع است، در جايى كه ولد تابع پدر و مادر است ديگر مىگوييم نجس است به جهت اجماع است، و الاّ دليل ما بر نجاست كافر بر پدرش هم اجماع است، دليل اجماع است، وقتى كه يكى از پدر و مادر يا يكى از جد و جدّه مسلمان شد بر نجاست اين تسالم نيست، چون كه گفتند اين تابع اشرف الابوين است ديگر، از كفر خارج مىشود، نجاست اين ديگر مورد تسالم نيست، بما انّه موردش تسالم نيست مقتضاى اصالة الطهارة پاكى است، با به واسطه تسالم اصحاب مىگفتيم كافر نجس است، تسالم در اولاد هم بود كه اولاد مثل آباء نجس هستند در غير كتابى، بدان جهت در اين صورت يكى از اينها مسلمان شد ديگر ما دليلى نداريم تسالمى نداريم، و من هنا حكم مىشود به طهارت، و الحمد الله ربّ العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142-144.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ مِنْ أَهْلِ الْحَرْبِ- إِذَا أَسْلَمَ فِي دَارِ الْحَرْبِ فَظَهَرَ عَلَيْهِمُ الْمُسْلِمُونَ- بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ إِسْلَامُهُ إِسْلَامٌ لِنَفْسِهِ- وَ لِوُلْدِهِ- الصِّغَارِ وَ هُمْ أَحْرَارٌ- وَ وُلْدُهُ وَ مَتَاعُهُ وَ رَقِيقُهُ لَهُ- فَأَمَّا الْوُلْدُ الْكِبَارُ فَهُمْ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ- إِلَّا أَنْ يَكُونُوا أَسْلَمُوا قَبْلَ ذَلِكَ- فَأَمَّا الدُّورُ وَ الْأَرَضُونَ فَهِيَ فَيْءٌ وَ لَا تَكُونُ لَهُ- لِأَنَّ الْأَرْضَ هِيَ أَرْضُ جِزْيَةٍ لَمْ يَجْرِ فِيهَا حُكْمُ الْإِسْلَامِ- وَ لَيْسَ بِمَنْزِلَةِ مَا ذَكَرْنَاهُ لِأَنَّ ذَلِكَ يُمْكِنُ احْتِيَازُهُ- وَ إِخْرَاجُهُ إِلَى دَارِ الْإِسْلَامِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص 117.
[3] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ مَا أُحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَتَزَوَّجَ الْيَهُودِيَّةَ- وَ لَا النَّصْرَانِيَّةَ مَخَافَةَ أَنْ يَتَهَوَّدَ وُلْدُهُ أَوْ يَتَنَصَّرَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج20، ص534
[4] وَ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الصَّبِيِّ إِذَا شَبَّ فَاخْتَارَ النَّصْرَانِيَّةَ- وَ أَحَدُ أَبَوَيْهِ نَصْرَانِيٌّ (أَوْ مُسْلِمَيْنِ)- قَالَ لَا يُتْرَكُ وَ لَكِنْ يُضْرَبُ عَلَى الْإِسْلَامِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص 326.
[5] وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ وَ الَّذِي قَبْلَهُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج28، ص 327.