درس چهارصد و سیزدهم

مطهرات

« التاسع :  التبعية ‌وهي في موارد ، أحدها : تبعية فضلات الكافر المتَّـصلة ببدنه كما مرَّ .الثاني : تبعية ولد الكافر له في الإسلام أباً  كان أو جداً أو أمَّاً أو جدَّة. الثالث : تبعية‌  الأسير للمسلم الذي أسره إذا كان غير بالغ ولم يكن معه أبوه أو جدُّه. الرابع : تبعية ظرف الخمر له بانقلابه خلاً. الخامس : آلات تغسيل الميِّـت من السدَّة والثوب الذي يغسله فيه ويد الغاسل دون ثيابه ، بل الأولى والأحوط الاقتصار على يد الغاسل. السادس : تبعية أطراف البئر والدلو والعدة وثياب النازح على القول بنجاسة البئر ، لكن المختار عدم تنجُّسه بما عدا التغير ، ومعه أيضاً يشكل جريان حكم التبعيَّة. السابع : تبعية الآلات المعمولة في طبخ العصير على القول بنجاسته فإنـَّها تطهر تبعاً له بعد  ‌ذهاب الثلثين .الثامن : يد الغاسل وآلات الغسل في تطهير النجاسات وبقيَّة الغسالة الباقية في المحل بعد انفصالها .التاسع : تبعيَّة ما يجعل مع العنب والتمر للتخليل كالخيار والباذنجان ونحوهما کالخشب والعود  فإنـَّها تنجس تبعاً له بعد غليانه علي القول بها ، وتطهر  تبعاً له بعد صيرورته خلاً ‌».[1]

تبعيت اسير کافر در طهارت از مسلم با واجد بودن دوشرط

كلام در موارد طهارت بالتّبعية بود. يكى از مواردى كه صاحب عروه ذكر مى‏كند مى‏فرمايد تبعيت آن اسير كافر است للمسلم الّذى أسره، آن مسلمان وقتى كه كافر را اسير كرد آن اسير كه قبلاً كافر بود و نجس بود الان محكوم به طهارت مى‏شود، بعد دو قيد را در كلام ذكر مى‏كند:

شرط نخست: غير بالغ بودن اسير

قيد اوّل اين است كه آن اسير غير البالغ بوده باشد طفل بوده باشد، چونكه در قتال، آنى كه با آنها قتال مى‏شود از كفّار ولو مشرك هم بوده باشند صبيانشان لا يقتل بلكه اسير گرفته مى‏شود، آن صبیى را كه مسلمان اسير كرده است او كانّ به واسطه اسير گرفتن پاك مى‏شود.

شرط دوم: نبودن پدر و جد پدری با وی

بعد قيد ثانى مى‏فرمايد، قيد ثانى اين است كه و لم يكن معه ابوه او جدّه، با آن طفلى كه اسير گرفته شده است، پدر طفل يا جدّ طفل يعنى أب الأبش همراه طفل نيست، و الاّ اگر اين همراهى بوده باشد لا يحكم بالطّهارة.

ادله اين تبعيّت

دليل اين تبعيّت چيست؟ در دليل اين تبعيّت دو امر ذكر شده است كه به تبع پاك مى‏شود به تبع مسلم:

دليل اول: حقيقی نبودن کفر اطفال کفار

 وجه اوّل اين است كه گفته بودند اين اطفال يعنى اطفال كفّار كفر اينها كفر حقيقى نيست، كما اينكه اطفال المسلمين اسلام آنها حقيقى نيست، كفر و اسلام در اطفال بالتّبعية است، به واسطه تبعيّت حكم كفّار بر اولاد كفّار بار مى‏شود، بما اينكه وقتى كه مسلمان اسير كرد طفل را. آن تبعيّت به پدر و آن تبعيّتى كه قبلاً بود آن تبعيّب به هم خورد، مفروض اين است كه پدر و جدّش با او نيست، بما انّه آن تبعيّت به هم خورد پس نجاستى كه ناشى از آن تعيّت بود او هم از بين مى‏رود، و تبعيّت ديگرى موجود مى‏شود كه تبعيّت للمسلم است، خيلى مهم نيست. آن تبعيّت كفرى منقطع شده است كه سابقاً بود. اين وجه اوّل است.

و در دنباله اين وجه اينجور گفته‏اند، گفته‏اند لو فرض اگر ما شك كنيم كه اين تبعيّت منقطع مى‏شود بأسر المسلم يا تبعيّت منقطع نمى‏شود، استصحاب بقاء كفر و استصحاب بقاء نجاست مى‏شود، استصحاب بقاء تبعيّت آن استصحاب تبعيّت هم نشد استصحاب نجاست می شود، اين طفل قبل از اينكه مسلمان او را اسير كند نجس بود و الان كما كان، ولكن چون كه تبعيّت موجب نجاست بود و زوال تبعيّت بالوجدان محرز است بدان جهت در ما نحن فيه ديگر استصحاب نجاست نمى‏شود، چون كه موضوعش قطعاً نيست و آن تبعيّت منتفى شده است، نوبت ديگر به استصحاب نمى‏رسد، اگر شك مى‏شد عيبى نداشت، و لكن چون كه قطعاً موضوع منتفى شده است، مجالى بر استصحاب حكم نمى‏ماند، اين وجه اوّل است.

اشکال بر دليل اول

 اشكال وجه اوّل اين است اين تبعيّتى كه موجب بود اولاد كفّار حكم به كفّار بشود، مراد از اين تبعيّت مصاحبت نيست، چون كه طفل با كفّار مصاحب بود، با پدر و مادرى كه كافر هستند با عشيره‏اى كه كافر هستند با آنها معيّت داشت مصاحبت داشت، و الان آن صحبت انقطع چون كه مسلمان اسير كرد او را، اين به جهت تبعيت بمصاحبته نبود، اين تبعيّت تبعيت تسبيبى در خلقت است، چون كه پدر و مادر اينها به حسب جريان طبيعى دخل در خلقت طفل دارند كه طفل به واسطه فعل اينها موجود شده است، اين تبعيت تبعيت تسبيبى است، چون كه پدر و مادر هر دو كافر بودند و طفل هم از فعل آنها خلق شده است روى اين حساب اين تبعيّت تبعيت تكوينى بود در خلقت، و آن تبعيت تكوينى‏ در خلقت هست، بالفعل هم موجود است، او از بين نمى‏رود، آنى كه موجب نجاست هست اين تبعيت است تبعيت تسبيبى، نه تبعيت مصاحبتى، و الشاهد على هذا اين است كه آنهايى كه مى‏گويند پاك مى‏شود طفل اسير مثل صاحب العروه، مى‏گويند اگر طفل را مسلمانى اسير كرد و لكن مادرش و مادرِ مادرش هر دو موجود هستند و همراه طفل هستند آنها ملتزم هستند كه مثل مرحوم سيّد مى‏گويند اين طفل پاك است، چون كه آنى كه شرط كرد در طهارت أسر المسلم للتّبعية يكى عدم بلوغ بود يكى اينكه پدر يا أب الأب با طفل نباشد، و در ما نحن فيه مادر مادرِ مادر يا مادرِ پدر فرقى نمى‏كند اينها هستند با طفل، همه‏اش يكجا اسير شده‏اند، طفل پاك نمى‏شود، پس آن تبعيتى كه آنجا بود تبعيت تسبيبى بود، بدان جهت يكى از ابوين بلكه يكى از اجداد مسلمان مى‏شد مى‏گفتيم طفل تابع آن اشرف الابوين است، اين تبعيت كه در ما نحن فيه به معناى مصاحبت است، اين دخلى نداشت بودش در نجاست، كما اينكه زوالش هم در زوال نجاست مدخليت ندارد، شاهدش هم اختلاف تبعيت است، آنجا شرط بود كه يكى از اشرف ابوينش مسلمان نباشد و لكن اينجا شرط شده است ولو مادرِ مادرش با او باشد عيبى ندارد، باز تبعيت از بين مى‏رود، پس معلوم مى‏شود كه آنجا فقط مادرش مسلمان مى‏شد طفل تابع مادر بود، اينجا نه، مادر اگر با طفل همراه باشد، نه، براى مسلمان تبعيت حاصل مى‏شود، و آن تبعيت زائل مى‏شود، پس على هذا الاساس اين تبعيت غير تبعيت سابقى است.

خوب اگر شك كرديم حكمش واضح شد. كسى گفت نه من محرز نيست پيشم اين تبعيت، تبعيت تسبيبى است. شايد مصاحبتى است. كسى اين حرف را گفت و استصحاب را هم در شبهات حكميه جارى دانست كما اينكه اين حضرات جارى مى‏دانند، استصحاب نجاست موردش است، اين طفل قبل الوقوع فى الأسر نجس بود و الان كما كان، الان استصحاب نجاست مى‏شود، پس اين وجه اوّل درست نيست.

دليل دوم: حرجی بودن حکم بر مسلمانان در فرض حکم به نجاست چنين اسيری

 وجه دوّم كه گفته شده است بر تبعّيت للمسلم وقتى كه اين طفل اسير شد به يد مسلمان، گفته‏اند كه اگر بنا بشود اين طفل در نجاست باقى بماند اين حرج مى‏شود بر مسلمان‏ها، خصوصاً هم كه اولاد اولاد مشركين بوده باشد اهل كتاب هم نباشد كه كسى بگويد اهل كتاب پاك است، اين اولاد مشركين اين اطفال مشركين را آورده‏اند همه جا دست بزنند و نجس بكنند اين به حرج مى‏افتد.

ملاحظه بر دليل دوم

خوب معلوم است بر اينكه اين حرف هم درست نيست. براى اينكه اگر بنا بشود حرج رافع نجاست بوده باشد در كبار هم همين جور است در اشخاص بالغين هم همين جور است، آن مشركينى كه آنها را بعد ان تضع الحرب اوزارها اسير كردند، چون كه بعد از اينكه وضع شد حرب تمام شد اين كبار را ولو مرد كبير و جوان اينها را اسير كردند، اينها مخيّر هستند ما بين ول كردن و فدا گرفتن و ما بين اين استعباد و عبد أخذ كردن، خوب اينها را عبد أخذ كرده‏اند و آورده‏اند، خوب الكلام الكلام، اينها نجس العين بشوند اين عبيد و آماء اينها نجس بشوند در خانه‏ها با مسلمان‏ها هستند اين چه جور مى‏شود، چرا آنجا ملتزم نمى‏شويد، چون كه فرقى ما بين بچّه و او ندارد، آن هم نجس است اين بچّه هم نجس است، بدان حرج رافع تكليف است رافع نجاست نمى‏شود، شما اگر مضطر بشويد حرج داشته باشيد از امساك از شرب ماء نجس، عطش مفرطى داريد كه احتمال هلاكت است آب هم منحصر است به نجس، شربش جايز مى‏شود نجاست برداشته نمى‏شود، نجاست سر جايش هست، آن تكليفى كه در امتثال او حرج است تكليف برداشته مى‏شود، لا الحكم الوضعى على ما ذكر فى محلّه در قاعده لا حرج، على هذا الاساس اين وجه‏ها وجه‏هاى درستى نيستند.

و من هنا اين جور ذكر كرده‏ايم ما، اگر كسى بگويد بر اينكه اين اولاد كفّار وقتى كه در يد مسلمين اسير شدند كسى ادّعا بكند كه اين اولاد از كفر خارج مى‏شوند دليل ندارد، آن كفرى كه ابتداءً حكم شده بود به آنها كما ذكرنا، مفروض اين است كه همان كفر در ما نحن فيه همان دليل شامل است، چون كه هيچ كدام از آباء و اجدادش مسلمان نشده است، مجرّد وقوع در يد مسلمان اسيراً اين پاك مى‏شود در ما نحن فيه به اين معنا نه آيه‏اى هست، نه روايتى هست، بلكه مقتضاى آن تبعيتى كه عرض كرديم این است که اينها در كفرشان باقى هستند، ولكن احكام اسلام بار نمى‏شود كه اين اسير كه پسر است برايش يك زن مسلمانى بگيرد و امثال ذلك، اگر مرد تجهيز بكنند و در قبرستان مسلمين دفن كنند بعد التّجهيز، اينجور چيزها را ما دليل نداريم. اين كفر باقى مى‏ماند، الاّ انّه اَما النّجاسة بله ملتزم مى‏شويم كه پاك است. چرا؟ براى اينكه گفتيم عمده دليل در نجاست كفّار تسالم و اجماع است، كما اينكه در آباء تسالم بود در اولاد هم تسالم بود، و امّا در صورتى كه طفل كافر بود به أسره مسلمان بيفتد و با او پدر يا جدّش نباشد، اين تسالم بر طهارت نباشد، تسالم بر نجاست نيست، چون كه نيست رجوع به قاعده طهارت مى‏شود، و استصحاب نجاست هم نمى‏شود كه قبل از وقوع بالأسر نجس بود الان كماكان، چون كه اين استصحاب در شبهه حكمى است و قد بيّنا فى محلّه استصحاب در شبهات حكميه اعتبارى ندارد، چونكه هميشه مبتلا به معارض است، استصحاب بقاء نجاست معارض است با استصحاب عدم جعل النّجاسة براى اينها، اينهايى كه حالت بعدى وقوع در أسر مسلم است، نمى‏دانيم اصلاً براى اينها جعل نجاست شده است يا نه، احتمال مى‏دهيم عدم جعل در عدم ازلى بماند، چون كه احكام و منه الوضعيّات كه نجاست است، احتياج به جعل و اعتبار دارد، امر تكوينى نيست، يك وقتى اعتبار نجاست نشده بود، نه قبل از وقوع فى الأسر نه بعد از وقوع فى الأسر، بعد نمى‏دانيم حين اعتبار شريعت آن عدم اعتبار مبدّل به اعتبار شد نسبت به زمان وقوع فى الأسر، نسبت به ما قبلش مبدّل به جعل شده است، استصحاب مى‏گويد، لم يبدّل، استصحاب عدم الجعل با استصحاب نجاست مجعوله سابقى تعرضمى‏كنند و تساقط مى‏كنند، و توضيح الكلام فى محلّه.

 سؤال...؟ شيخنا بيان كردم، عرض مى‏كنم حكم كما اينكه اصلش جعلى است. سعه‏اش هم جعلى است چون كه امر اعتبارى است. سعه را بايد اعتبار بكند، يعنى اعتبار بكند نجاست را براى ماء كرّى كه تغيّر فى احد اوصافه حتّى بعد زوال اين تغيّر، آن حتّى را هم بايد آن نجاست در آنها را هم اعتبار كند، چون كه امر تكوينى نيست كه موجود شد بماند، اين اعتبارى است، بايد اعتبار بشود، يك وقتى بود اين نجاست نه حالت تغيّر اعتبار شده بود براى حال تغيّر آب آن وقتى كه شريعت هنوز تأسيس نشده بود، نه نجاست بر آن حال تغيّر ماء كثير اعتبار شده بود نه به بعد از زوال او، هر دو در عدم اعتبار بودند، بعد نسبت به آن حال عدم منقلب به وجود شده است، اعتبار شده است، امّا احتمال مى‏دهم نسبت به ما بعد زوال تغيّر آن عدم اعتبار در آن ازلى‏اش باقى است، بدان جهت آن استصحاب عدم جعل ازلى معارضه دارد با استصحاب مجعول سابقى، بدان جهت تعبّد به دو تا ممكن نيست چون تعبّد به متناقضين است، بدان جهت دليل اعتبار كه دليل استصحاب است متعارضين را نمى‏گيرد، كما اينكه دليل اعتبار خبر دو خبر متعارض را نمى‏گيرد اين هم همين جور است،

 پس على هذا الاساس در ما نحن فيه رجوع مى‏شود به آن قاعده طهارت، حكم همين است، بدان جهت حكم مى‏شود آن ولد كافرى كه وقع فى الأسر آن اگر ولد مميّز باشد خودش بگويد اشهد ان لا اله الاّ الله مسلمان بشود، فلا كلام و سابقاً گفتيم اسلامش اسلام است حقيقةً، و امّا اگر ولد غير مميّز بوده باشد يا مميّزى بوده باشد كه اعتراف نكرده باشد احكام اسلام بار نمى‏شود بر او، بله محكوم به نجاست نيستند، چرا؟ به جهت اينكه دليل نجاست از اوّل قاصر است تسالم و اجماع است، اين فرض تسالم اجماع در او نيست.

تبعيّت ظرف در طهارت در فرض خل شدن خمر

رسيديم به آن تبعيّت بعدى كه ايشان ذكر مى‏فرمايد. سابقاً عرض كرديم خدمت شما اگر خمرى خل بشود به مجرّد خل شدن خمر پاك مى‏شود و حلال مى‏شود، منتهى آن انائى كه خمر در آن اناء بود خل شده است در آن اناء، خوب آن اناء نجس بود ديگر. خمر به واسطه انقلاب پاك مى‏شود. انقلاب مطهّر خمر است، الاّ انّه آن طهارت اناء هم بالتّبعية است. بالتّبع آن اناء هم پاك مى‏شود. اناء ولو نجس باشد بايد يغسل ثلاث مرّات بماء القليل، و لكن در ما نحن فيه رفع ید مى‏شود در اين اناء خل كه از خمر مبدّل به خل شده است و در اين اناء خل مى‏گوييم كه خود خمر كه خل شد و پاك شد خود خمر، اناء هم پاك مى‏شود. چرا؟ چون كه‏ سابقاً گفتيم اگر بنا بوده باشد كه خود خمر خل شد پاك بشود و اناء در نجاستش باقى بماند، اين لغو مى‏شود این حکم به حسب نظر عرفى. چرا؟ چون كه خمر وقتى كه خل شد خل مايع است. انائش اگر نجس بوده باشد اناء او را نجس مى‏كند. پس حكم شارع به حلّيت خل كه اين خل حلال است يصبح كاللغو، لغو مى‏شود. چون كه ملازمه عرفى هست ما بين طهارت الخل و طهارت الانائش، بدان جهت حكم به طهارت مى‏شود، اين لا اشكال فيه، كسى هم در ما نحن فيه اشكالى نكرده است الی یومنا هذا، متفاهم عرفى اين است، و الاّ اگر بنا بود بر اينكه آن اناء نجس بوده باشد و خل را نجس نكند اين احتياج به تذكّر داشت، چون كه در ارتكاز عرف تلازم است شيئى كه ظرفش نجس شد مايع را نجس مى‏كند، اين ارتکاز متشرّعه است، اينجا كه شارع گفت خلّى كه خمر به او مبدّل شده است حلال است بخور، به حسب فهم عرفى يعنى انائش پاك شده است، اين لا اشكال در اصل حكم.

ولكن بعضى‏ها دغدغه و وسوسه كرده‏اند در آن مقدار از انائى كه آن مقدار از اناء پاك مى‏شود، خوب آن وقتى كه خمر مى‏ريختند در اناء اين اناء از لبش تا تهش نجس شده بود ديگر، و لكن وقتى كه خمر در او مستقر شد خصوصاً كه بعد معالجه هم كردند آن از لبش كمى كمتر مى‏شود خمر کمتر است، يا يك خورده برداشته‏اند خورده‏اند بقيه‏اش مانده است و خل شده است. آن اطراف داخل اناء اطراف فوقانى‏اش متنجس بود سابقاً، ولكن خمر در آن سطحش پايين است از آن اطراف، خمر خل شد بلا اشكال آن اطرافى كه خمر بود و خل شد و خل محيط به آنها است آنها پاك مى‏شود. جماعتى دغدغه كرده‏اند بعضى‏ها، گفته‏اند آن بالايى‏ها اطراف فوقانى كه خمر سابقاً آنها را نجس كرده بود و لكن در آنها خل مستقر نيست آنها در نجاستشان باقى است، دليل نداريم بر طهارت آنها، خوب كسى كه اين حرف را مى‏گويد، مى‏گويد اين خل پاك شده است حلال است، اگر مى‏خواهى اين خل را مصرف بكنى بايد اين اناء خمر را بگذارى توى اناء ديگرى، بشكانى اناء خمر را از ته يا سوراخ كنى خلش برود به آن اناء ديگر كه پاك بود بخورى و امّا اگر بخواهى لبريز از اين اناء برگردانى اين نجس مى‏شود خل، خوب اين را مى‏دانيد كه اگر اينجور بود و امر متعارفى است در اناءهاى خمر كه اين معنا كه خمر را بر مى‏دارند اوّل خيلى بود الان برداشته‏اند يا خودش مانده است يك خورده تبخير شده است، سطحش رفته است پايين يا در مقام معالجه سطحش رفته است پايين، اين اگر اينجور بود در اين روايات به اين كثرتها كه در تخليل وارد شده بود اشاره مى‏شد به اين معنا، که بعد از خل شدن مواظبت كنيد كه به آن طرف‏هاى ديگر نخورد از اناء، بدون اينكه امام علیه السلام اين حرف‏ها را بفرمايد فرموده است كه بأسی نيست،حلال است شربش، بلكه ترغيب شده است كما ذكرنا در روايات به آن خلّى كه خلّ الخمر مى‏گويند از خمر مبدّل شده است، اين دليل بر اين است كه اين وسوسه اساس صحيحى ندارد، جاى وسوسه نيست.

تبعيّت آلات تغسيل و مکان غسل از موتی

بعد ايشان يك تبعيت ديگرى را ذكر مى‏فرمايد صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف كه اين تبعيت را دقّت بفرماييد، ايشان مى‏فرمايد كه آن مغسِّل الموتی آن كسى كه موتی را غسل مى‏دهد، موتی لازم نيست ولو ميّتى را غسل مى‏دهد، تا مادامى كه ميّت غسلش تمام نشده است ميّت نجس است، بدان جهت در روايات ما هست و فتوا هم به او داده‏اند و روايات معتبره است كه مستحب است ميّت را با ثوب غسل بدهند، عريان نبوده باشد ميّت، با همان پيراهن يا قطيفه‏اى كه روى او مى‏كشند روى همان آب بريزند و ميّت را بشورند آن نحوى كه گفته مى‏شود، و يكى ديگر اين است بر اينكه آن كسى كه موتی را غسل مى‏دهد نمى‏دانم ديده‏ايد يا نديده‏ايد لابد ديده‏ايد اينها كيسى را دست مى‏كنند نوعاً كه جسم اين مغسِّل مباشرت با جسم ميّت نداشته باشد، و اين را هم كه مى‏دانيد موقع غسل دادن على كلٍّ عريان هم ميّت را غسل بدهند عورتش را ستر مى‏كنند به خرقه، اين آداب غسل دادن است. وقتى كه اين غسل داده مى‏شود خوب به غسل دادن اين خرقه نجس مى‏شود. يد مغسّل و كيسى كه در يد مغسّل است آنها نجس مى‏شود. آن تخته‏ يا سنگى يا مثلاً آن سكّويى كه از سيمان درست مى‏كنند و روى آن غسل مى‏دهند. آن هم نجس مى‏شود، چون كه آب آب قليلى است، با آب قليل غسل مى‏دهند ملاقات با بدن ميّت كه كرد نجس مى‏شود همان آب اصابت مى‏كند، و اين آب هر جا بپاشد هر جا برود نجس است ديگر، تا مادامى كه سه غسل تمام نشده است پاك نمى‏شود، ايشان مى‏فرمايد وقتى كه سه غسل تمام شد اينهايى كه نجس شده بودند اينها هم پاك مى‏شوند بالتّبع، آن سدّه يعنى آن سكّو پاك مى‏شود، آن ثوبى كه هست آن ثوب پاك مى‏شود، آن خرقه پاك مى‏شود، آن كيسى كه مغسِّل پوشيده بود پاك مى‏شود، دستش پاك مى‏شود، اين جور فتوايى داده‏اند، بگذاريد عين متن را بخوانم كه ببينيد همين است يا نيست، مى‏فرمايد بر اينكه الخامس آلات تغسيل الميّت من السّدة و الثوب الّذى يغسّله فيه و يد الغاسل دون ثيابه، ايشان ثياب اين مغسِّل را استثناء مى‏كند كه موقعى كه غسل مى‏دهد پاشيد از آن آب به ثوب مغسّل اين ثياب را مى‏گويد بر اينكه پاك نمى‏شود، غير اينها پاك مى‏شود، و الاحوط احوط، احوط استحبابى مى‏شود ديگر، چون كه فتوا داد، و الاحوط الاغتسال على يد الغاسل كه يد غاسل بالتّبع پاك مى‏شود، آن ديگرى‏ها را آب بكشند، احوط، احوط استحبابى مى‏شود بعد الفتوی.

عرض مى‏كنم ما اينجا اين جور نوشته‏ايم، عرض كرده ايم آن مقدارى كه بر ما ثابت است آن اين است كه آن شرايطى كه در تطهير ثوب معتبر بود سابقاً ذكر كرديم كه بايد عصر بشود تا غسل محقق بشود، آن عصر نه در اين كيسه‏اى كه مغسّل مى‏پوشد معتبر است نه در آن خرقه‏اى كه در عورت ميّت هست معتبر است العصر، و نه هم در آن ثوبى كه يغسّل فيه در او معتبر است، هيچ كدام نيست، به مجرّد اجراء الماء و نفوذ الماء در اين ثوب و خروجش من جانب الآخر به مقدارى كه محقق عنوان غسل است كما ذكرنا سابقاً، اينها پاك مى‏شوند، گفته‏ايم اينها طهارت طهارت بالتّبعيه نيست، چون كه يد مغسّل هم با آن تغسيل ميّت شسته مى‏شود، آب را كه مى‏ريزد مثل اين مادرهايى كه كهنه‏هاى بچّه را مى‏شويند در خانه‏ها، آنى كه آب قليل بشورند كه زمان سابق متعارف بود، آن دخترى كه آب مى‏ريزد مى‏گويد دخترم آب بريز، به آن دستهاى مادر هم مى‏ريزد، دستهاى مادر هم با او شسته مى‏شود، غَسل معنايش جريان الماء است، منتها در آن كهنه در غَسلش شرط است كه عصر بشود، در اين خرقه‏اى كه يوضع على عورت الميّت يا مثلاً ثوبى كه ميّت در او غسل داده مى‏شود در اينها عصر معتبر نيست، در كيسى كه يد مغسّل است مى‏پوشد عصر معتبر نيست، آب را كه مى‏ريزد به دستش آب مى‏ريزد به آن كيس هم آب مى‏ريزد با آن ميّت، وقتى كه غسل تمام مى‏شود به تمام اينها آب ريخته شده است و غَسل در تمام اينها محقق شده است، منتهى عصر معتبر نيست، آن مقدارى كه ثابت است اين است، يك كلمه هم بگويم، اين هم فرق نمى‏كند، نجاست نجاست ميّتى بوده باشد يا نجاست عرضى بوده باشد كه در بدن موتی غالباً مى‏شود، آنها را هم كه فرض كنيد مى‏شورد، خرقه را گذاشته است آنجا كثافت است همين جور خرقه را حركت مى‏دهد آب مى‏ريزد شسته مى‏شود، ديگر عصر خرقه معتبر نيست، خرقه هم كه شسته شد آن غسلش است، اين طهارت بالتّبع نيست، اين انغسال معه هست با او شسته مى‏شود، اگر عصر معتبر نبوده باشد با او شسته شده است، اگر اينجور نشد، اوّل يك كيسى را دستش كرد مغسِّل چون كه بدن خيلى ناجور بود، با او يك خورده بدن را اينجور كرد بدون اين كه غسل بدهد يا غسلش تمام بشود آن كيسه را در آورد گذاشت آن طرف و كيسه ديگر پوشيد، بدون اينكه بشورد، غسل كه تمام شد آن كيسه پاك نمى‏شود كه، ما ملتزم نيستيم، طهارت بالتّبعية معنايش اين است كه مثل آن چوبى است كه عصير عنبى را به هم مى‏زد، وقتى كه چوب را گذاشت كنار و با چوب ديگر قاطى كرد در آخر، وقتى كه ذهاب ثلثين شد ملتزم شديم همه پاك هستند بناءً على النّجاسة، آن تبعيت اينجا نيست، اين انغسال معه هست، با ميّت شسته مى‏شود، خوب مى‏دانيد آن غُسل اخيرى كه غُسل اخيرى است همه اينها شسته مى‏شود با او، كه يكى هم يد غاسل است و اينها است غساله‏اش هم پاك است بدان جهت هر چه دستش ماند در كيسه ماند از غساله چون كه عصر معتبر نيست همه محكوم به طهارت هستند و شسته شده‏اند، آنى كه فرض بفرماييد سابقاً نجس شده و شسته نشده است، او در نجاستش باقى مى‏ماند، مثل آن‏ ثياب خود مغسِّل، ثياب مغسِّل كه اوّل در غسل اوّل كه قبلاً كه اوّل كه مى‏شست آب پاشيد به بدنش، بعد ديگر همان است، آن را ما دليل نداريم، آن مقدارى كه از سيره مسلّم است كه خرقه عورت ميّت را بر نمى‏دارند و الاّ مكشوف العورة مى‏شود، آنى كه از سيره مسلّم است و از روايات مسلّم است كه ميّت غسل داده مى‏شود در ثوب، آنى كه از اينها استفاده مى‏شود و آن كيس هم كه امر متعارفى است آنى كه هست مسلّم است اينها عر نمى‏خواهند، و در آن روايات ثوب، تغسيل فى ثوب اشاره نشده است كه ثوب را فشار بدهيد، اين معنا محرز است، اين معنا استفاده مى‏شود هم از سيره و هم از روايات، امّا زايد بر اين را ما ملتزم بشويم راهى نداريم، بدان جهت گفته‏ايم كه اين تبعيت نيست بلکه اين انغسال مع الميّت است شستن با او است، و بدان جهت ميّت وقتى كه شستنش تمام شد و با آن شستن اينها شسته شد پاك مى‏شود، و الاّ اگر اين شسته نشد مثل اينكه يك سكّوى خيلى بزرگى است كه ده تا ميّت جا مى‏گيرد، يك ميّتى را گذاشتند و يك ميّت را غسل مى‏دهند، آب ريختند اتّفاقاً آن آبريز خيلى آدم ناشى بود كه آب را كه ريخت آب پريد آن ور سكّو در آن ور، وقتى كه غسل اين تمام شد آن ور سكّو در نجاستش باقى است، دليل نداريم بر طهارت، آن مقدارى كه هست آن سكّويى كه با ميّت شسته مى‏شود، آن سكّو هم پاك مى‏شود به همان غسل، آنى كه ثابت است اين است و بيشتر هم نیست.

 سؤال...؟ بله؟ اطلاق مقامى ندارد، چون كه عادتاً شسته مى‏شود.

 سؤال...؟ اصلاً در روايت ندارد بر اينكه غسل مسح ميّت نكند، در اين روايات تغسيل ميّت ندارد، آن حكم على حدّه‏اى است كه يك چيزى نيست كه مما يغفل، بدن ميّت نجس است، من آب مى‏ريختم بدن ميّت كه كثافت هم دارد پاشيد به سرم، اين ديگر گفتن نمى‏خواهد كه، نجس است، اصابه القذر بايد بوریم، آنى كه ما گفتيم آن ثوب بود آن كيسه بود، اينها اگر عصرشان لازم بود در طهارت، اينها را بايد بگويد كه بله اينها را عوض كنيد يا عصر كنيد، اطلاق مقامى در اينها صحيح است، اين جا كسى را فرض كنيد ميّتى را غسل مى‏دادند عورتش هم كثافت داشت آب مى‏ريختم يك كسى تماشا مى‏كرد، مغسِّل نبود آدم راه گذرى بود ديد و گفت ببينم چه جور مى‏شود يك خورده عبرت بگيرم از اين دار دنيا كه آخرش چيست، ايستاد اتّفاقاً آب هم پريد سرش، او نمی شود‏گويد كه خوب سيره اين است كه نمى‏شورند او را، او چه جور است، مغسِّل هم همين جور است، اين هم همين جور است.

 سؤال...؟ گذشت، حيف كه نجاسات را خوانديم، ظاهراً شما آنجا یا نبوديد يا متذكّر نيستيد، دليلش روايات است، از روايات استفاده شد بر اينكه ميّت الانسان مادامى كه غسلش تمام نشده است از حين موت نجس مى‏شود، از حين موت ها، بدن گرم بشود يا سرد بشود فرقى نمى‏كند، از حين موت محكوم به نجاست مى‏شود، شيئى ملاقات كرد رطباً یغسل، اين بحثش گذشت، بنا بر او است، بدان جهت اين احكام هم بر او مترتّب است.

 سؤال...؟ عرض كرديم غسله مطهّره پاك است، غسل سوّم غسله مطهّره است آب او نجس نمى‏شود، ولو از سر هم شروع كنيد، هنوز فقط سر را شسته‏ايد آبش نجس نمى‏شود، چون كه غسله مطهّره است، غسله‏اى است كه پشت سر او طهارت خواهد آمد، بدان جهت آن آب اگر به جايى اصابت كند نجس نمى‏شود، كيس هم اگر به آن آب يا آن سنگ سدّه آن طرفش با اين آب شسته بشود پاك مى‏شود، انغسال معاً است، بله تمام ميّت وقتى كه تمام غُسل ثانى تمام شد پاك مى‏شود، غَسل آن وقت تمام مى‏شود، اين غَسله غُسل سوّم آن غَسلش غَسلى است كه يتعقّبها طهارة المحل، يتعقّبها طهارة المحل به تمام كردن تمام الغسل.

تبعيّت آلات نزح، اطراف بئر و ثياب نازح در طهارت از بئر

بعد ايشان يك تبعيت ديگرى را هم مى‏فرمايد ببينيد اين تبعيت چه جور است. قدماء رحمة الله عليهم اجمعين رضوان الله عليهم كه حقّ بزرگى دارند. زحمات اينها بود كه اين اخبار به دست ما رسيد، و الاّ چه مى‏كرديم الله يعلم. يكى از اينها هم شيخ الطّائفه قدس الله سرّه الشّريف است كه اوّل هم قصد نداشت تهذيب را اينجور بنويسد. قصدش اين بود كه به نحو كتاب استدلالى‏ بنويسد. خداوند رأيش را برگرداند كه اين اخبار را نوشت و امروز به دست ما رسيد. اين شيخ الطّائفه و هم عصرانشان بعدشان تا زمان محقق بلكه تا زمان متأخرين هم كه، نه متأخري متأخرين، متأخرين بودند. آنها هم ملتزم مى‏شدند كه آب بئر نجس مى‏شود، چه قليل باشد چه كثير بوده باشد به وقوع النّجس نجس مى‏شود و بايد نزح بشود. نزح كه مى‏شود مى‏دانيد كه موقعى كه بئر را نزح مى‏كنند با دلو نزح مى‏كنند. ديگر زمان سابق او بود با دلو نزح كردن، اين آب نجس را كه در مى‏آورند طناب نجس مى‏شود خيس مى‏شود يواش يواش، چرخ نجس مى‏شود، اين اطراف بئرى كه هست دلو مى‏خورد اين ور بئر آن ور بئر و اطراف بئر نجس مى‏شوند، اينها همه‏اش نجس مى‏شوند، آن نازح كه مى‏كشد، خصوصاً آن عرب‏ها كه دشداشه مى‏پوشند پيراهن بلند مى‏پوشند خوب همه اينها نجس مى‏شوند ديگر، و اين را بگوييم كه همه اينها نجس شد اينها را نمى‏شود ملتزم شد، چرا؟ چون كه اگر بگوييم كه اين اطراف بئر نجس شد، در نجاستش هم باقى شد، اين بئر هيچ وقت پاك نمى‏شود، چرا؟ چون كه بئرها را مى‏دانيد كه بئرهاى سابقى از تراب بودند ديگر، وقتى كه اطراف نجس شده است از اين تراب‏ها مى‏ريزد در آب دائماً، وقتى كه ريخت تراب متنجّس است آب بئر نجس مى‏شود، بنا بر تنجّس ماء البئر من غير فرقٍ بين كبيره و صغيره اينجور مى‏شود، فراراً از اين محذور كه اين را نمى‏شود ملتزم شد ملتزم شده‏اند بالطّهارة بالتّبعية، بقیه امور ان شاء الله فردا.



[1]   سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142-144.