« التاسع : التبعية وهي في موارد ، أحدها : تبعية فضلات الكافر المتَّـصلة ببدنه كما مرَّ .الثاني : تبعية ولد الكافر له في الإسلام أباً كان أو جداً أو أمَّاً أو جدَّة. الثالث : تبعية الأسير للمسلم الذي أسره إذا كان غير بالغ ولم يكن معه أبوه أو جدُّه. الرابع : تبعية ظرف الخمر له بانقلابه خلاً. الخامس : آلات تغسيل الميِّـت من السدَّة والثوب الذي يغسله فيه ويد الغاسل دون ثيابه ، بل الأولى والأحوط الاقتصار على يد الغاسل. السادس : تبعية أطراف البئر والدلو والعدة وثياب النازح على القول بنجاسة البئر ، لكن المختار عدم تنجُّسه بما عدا التغير ، ومعه أيضاً يشكل جريان حكم التبعيَّة. السابع : تبعية الآلات المعمولة في طبخ العصير على القول بنجاسته فإنـَّها تطهر تبعاً له بعد ذهاب الثلثين .الثامن : يد الغاسل وآلات الغسل في تطهير النجاسات وبقيَّة الغسالة الباقية في المحل بعد انفصالها .التاسع : تبعيَّة ما يجعل مع العنب والتمر للتخليل كالخيار والباذنجان ونحوهما کالخشب والعود فإنـَّها تنجس تبعاً له بعد غليانه علي القول بها ، وتطهر تبعاً له بعد صيرورته خلاً ».[1]
كلام در موارد طهارت بالتّبعية بود. يكى از مواردى كه صاحب عروه ذكر مىكند مىفرمايد تبعيت آن اسير كافر است للمسلم الّذى أسره، آن مسلمان وقتى كه كافر را اسير كرد آن اسير كه قبلاً كافر بود و نجس بود الان محكوم به طهارت مىشود، بعد دو قيد را در كلام ذكر مىكند:
قيد اوّل اين است كه آن اسير غير البالغ بوده باشد طفل بوده باشد، چونكه در قتال، آنى كه با آنها قتال مىشود از كفّار ولو مشرك هم بوده باشند صبيانشان لا يقتل بلكه اسير گرفته مىشود، آن صبیى را كه مسلمان اسير كرده است او كانّ به واسطه اسير گرفتن پاك مىشود.
بعد قيد ثانى مىفرمايد، قيد ثانى اين است كه و لم يكن معه ابوه او جدّه، با آن طفلى كه اسير گرفته شده است، پدر طفل يا جدّ طفل يعنى أب الأبش همراه طفل نيست، و الاّ اگر اين همراهى بوده باشد لا يحكم بالطّهارة.
دليل اين تبعيّت چيست؟ در دليل اين تبعيّت دو امر ذكر شده است كه به تبع پاك مىشود به تبع مسلم:
وجه اوّل اين است كه گفته بودند اين اطفال يعنى اطفال كفّار كفر اينها كفر حقيقى نيست، كما اينكه اطفال المسلمين اسلام آنها حقيقى نيست، كفر و اسلام در اطفال بالتّبعية است، به واسطه تبعيّت حكم كفّار بر اولاد كفّار بار مىشود، بما اينكه وقتى كه مسلمان اسير كرد طفل را. آن تبعيّت به پدر و آن تبعيّتى كه قبلاً بود آن تبعيّب به هم خورد، مفروض اين است كه پدر و جدّش با او نيست، بما انّه آن تبعيّت به هم خورد پس نجاستى كه ناشى از آن تعيّت بود او هم از بين مىرود، و تبعيّت ديگرى موجود مىشود كه تبعيّت للمسلم است، خيلى مهم نيست. آن تبعيّت كفرى منقطع شده است كه سابقاً بود. اين وجه اوّل است.
و در دنباله اين وجه اينجور گفتهاند، گفتهاند لو فرض اگر ما شك كنيم كه اين تبعيّت منقطع مىشود بأسر المسلم يا تبعيّت منقطع نمىشود، استصحاب بقاء كفر و استصحاب بقاء نجاست مىشود، استصحاب بقاء تبعيّت آن استصحاب تبعيّت هم نشد استصحاب نجاست می شود، اين طفل قبل از اينكه مسلمان او را اسير كند نجس بود و الان كما كان، ولكن چون كه تبعيّت موجب نجاست بود و زوال تبعيّت بالوجدان محرز است بدان جهت در ما نحن فيه ديگر استصحاب نجاست نمىشود، چون كه موضوعش قطعاً نيست و آن تبعيّت منتفى شده است، نوبت ديگر به استصحاب نمىرسد، اگر شك مىشد عيبى نداشت، و لكن چون كه قطعاً موضوع منتفى شده است، مجالى بر استصحاب حكم نمىماند، اين وجه اوّل است.
اشكال وجه اوّل اين است اين تبعيّتى كه موجب بود اولاد كفّار حكم به كفّار بشود، مراد از اين تبعيّت مصاحبت نيست، چون كه طفل با كفّار مصاحب بود، با پدر و مادرى كه كافر هستند با عشيرهاى كه كافر هستند با آنها معيّت داشت مصاحبت داشت، و الان آن صحبت انقطع چون كه مسلمان اسير كرد او را، اين به جهت تبعيت بمصاحبته نبود، اين تبعيّت تبعيت تسبيبى در خلقت است، چون كه پدر و مادر اينها به حسب جريان طبيعى دخل در خلقت طفل دارند كه طفل به واسطه فعل اينها موجود شده است، اين تبعيت تبعيت تسبيبى است، چون كه پدر و مادر هر دو كافر بودند و طفل هم از فعل آنها خلق شده است روى اين حساب اين تبعيّت تبعيت تكوينى بود در خلقت، و آن تبعيت تكوينى در خلقت هست، بالفعل هم موجود است، او از بين نمىرود، آنى كه موجب نجاست هست اين تبعيت است تبعيت تسبيبى، نه تبعيت مصاحبتى، و الشاهد على هذا اين است كه آنهايى كه مىگويند پاك مىشود طفل اسير مثل صاحب العروه، مىگويند اگر طفل را مسلمانى اسير كرد و لكن مادرش و مادرِ مادرش هر دو موجود هستند و همراه طفل هستند آنها ملتزم هستند كه مثل مرحوم سيّد مىگويند اين طفل پاك است، چون كه آنى كه شرط كرد در طهارت أسر المسلم للتّبعية يكى عدم بلوغ بود يكى اينكه پدر يا أب الأب با طفل نباشد، و در ما نحن فيه مادر مادرِ مادر يا مادرِ پدر فرقى نمىكند اينها هستند با طفل، همهاش يكجا اسير شدهاند، طفل پاك نمىشود، پس آن تبعيتى كه آنجا بود تبعيت تسبيبى بود، بدان جهت يكى از ابوين بلكه يكى از اجداد مسلمان مىشد مىگفتيم طفل تابع آن اشرف الابوين است، اين تبعيت كه در ما نحن فيه به معناى مصاحبت است، اين دخلى نداشت بودش در نجاست، كما اينكه زوالش هم در زوال نجاست مدخليت ندارد، شاهدش هم اختلاف تبعيت است، آنجا شرط بود كه يكى از اشرف ابوينش مسلمان نباشد و لكن اينجا شرط شده است ولو مادرِ مادرش با او باشد عيبى ندارد، باز تبعيت از بين مىرود، پس معلوم مىشود كه آنجا فقط مادرش مسلمان مىشد طفل تابع مادر بود، اينجا نه، مادر اگر با طفل همراه باشد، نه، براى مسلمان تبعيت حاصل مىشود، و آن تبعيت زائل مىشود، پس على هذا الاساس اين تبعيت غير تبعيت سابقى است.
خوب اگر شك كرديم حكمش واضح شد. كسى گفت نه من محرز نيست پيشم اين تبعيت، تبعيت تسبيبى است. شايد مصاحبتى است. كسى اين حرف را گفت و استصحاب را هم در شبهات حكميه جارى دانست كما اينكه اين حضرات جارى مىدانند، استصحاب نجاست موردش است، اين طفل قبل الوقوع فى الأسر نجس بود و الان كما كان، الان استصحاب نجاست مىشود، پس اين وجه اوّل درست نيست.
وجه دوّم كه گفته شده است بر تبعّيت للمسلم وقتى كه اين طفل اسير شد به يد مسلمان، گفتهاند كه اگر بنا بشود اين طفل در نجاست باقى بماند اين حرج مىشود بر مسلمانها، خصوصاً هم كه اولاد اولاد مشركين بوده باشد اهل كتاب هم نباشد كه كسى بگويد اهل كتاب پاك است، اين اولاد مشركين اين اطفال مشركين را آوردهاند همه جا دست بزنند و نجس بكنند اين به حرج مىافتد.
خوب معلوم است بر اينكه اين حرف هم درست نيست. براى اينكه اگر بنا بشود حرج رافع نجاست بوده باشد در كبار هم همين جور است در اشخاص بالغين هم همين جور است، آن مشركينى كه آنها را بعد ان تضع الحرب اوزارها اسير كردند، چون كه بعد از اينكه وضع شد حرب تمام شد اين كبار را ولو مرد كبير و جوان اينها را اسير كردند، اينها مخيّر هستند ما بين ول كردن و فدا گرفتن و ما بين اين استعباد و عبد أخذ كردن، خوب اينها را عبد أخذ كردهاند و آوردهاند، خوب الكلام الكلام، اينها نجس العين بشوند اين عبيد و آماء اينها نجس بشوند در خانهها با مسلمانها هستند اين چه جور مىشود، چرا آنجا ملتزم نمىشويد، چون كه فرقى ما بين بچّه و او ندارد، آن هم نجس است اين بچّه هم نجس است، بدان حرج رافع تكليف است رافع نجاست نمىشود، شما اگر مضطر بشويد حرج داشته باشيد از امساك از شرب ماء نجس، عطش مفرطى داريد كه احتمال هلاكت است آب هم منحصر است به نجس، شربش جايز مىشود نجاست برداشته نمىشود، نجاست سر جايش هست، آن تكليفى كه در امتثال او حرج است تكليف برداشته مىشود، لا الحكم الوضعى على ما ذكر فى محلّه در قاعده لا حرج، على هذا الاساس اين وجهها وجههاى درستى نيستند.
و من هنا اين جور ذكر كردهايم ما، اگر كسى بگويد بر اينكه اين اولاد كفّار وقتى كه در يد مسلمين اسير شدند كسى ادّعا بكند كه اين اولاد از كفر خارج مىشوند دليل ندارد، آن كفرى كه ابتداءً حكم شده بود به آنها كما ذكرنا، مفروض اين است كه همان كفر در ما نحن فيه همان دليل شامل است، چون كه هيچ كدام از آباء و اجدادش مسلمان نشده است، مجرّد وقوع در يد مسلمان اسيراً اين پاك مىشود در ما نحن فيه به اين معنا نه آيهاى هست، نه روايتى هست، بلكه مقتضاى آن تبعيتى كه عرض كرديم این است که اينها در كفرشان باقى هستند، ولكن احكام اسلام بار نمىشود كه اين اسير كه پسر است برايش يك زن مسلمانى بگيرد و امثال ذلك، اگر مرد تجهيز بكنند و در قبرستان مسلمين دفن كنند بعد التّجهيز، اينجور چيزها را ما دليل نداريم. اين كفر باقى مىماند، الاّ انّه اَما النّجاسة بله ملتزم مىشويم كه پاك است. چرا؟ براى اينكه گفتيم عمده دليل در نجاست كفّار تسالم و اجماع است، كما اينكه در آباء تسالم بود در اولاد هم تسالم بود، و امّا در صورتى كه طفل كافر بود به أسره مسلمان بيفتد و با او پدر يا جدّش نباشد، اين تسالم بر طهارت نباشد، تسالم بر نجاست نيست، چون كه نيست رجوع به قاعده طهارت مىشود، و استصحاب نجاست هم نمىشود كه قبل از وقوع بالأسر نجس بود الان كماكان، چون كه اين استصحاب در شبهه حكمى است و قد بيّنا فى محلّه استصحاب در شبهات حكميه اعتبارى ندارد، چونكه هميشه مبتلا به معارض است، استصحاب بقاء نجاست معارض است با استصحاب عدم جعل النّجاسة براى اينها، اينهايى كه حالت بعدى وقوع در أسر مسلم است، نمىدانيم اصلاً براى اينها جعل نجاست شده است يا نه، احتمال مىدهيم عدم جعل در عدم ازلى بماند، چون كه احكام و منه الوضعيّات كه نجاست است، احتياج به جعل و اعتبار دارد، امر تكوينى نيست، يك وقتى اعتبار نجاست نشده بود، نه قبل از وقوع فى الأسر نه بعد از وقوع فى الأسر، بعد نمىدانيم حين اعتبار شريعت آن عدم اعتبار مبدّل به اعتبار شد نسبت به زمان وقوع فى الأسر، نسبت به ما قبلش مبدّل به جعل شده است، استصحاب مىگويد، لم يبدّل، استصحاب عدم الجعل با استصحاب نجاست مجعوله سابقى تعرضمىكنند و تساقط مىكنند، و توضيح الكلام فى محلّه.
سؤال...؟ شيخنا بيان كردم، عرض مىكنم حكم كما اينكه اصلش جعلى است. سعهاش هم جعلى است چون كه امر اعتبارى است. سعه را بايد اعتبار بكند، يعنى اعتبار بكند نجاست را براى ماء كرّى كه تغيّر فى احد اوصافه حتّى بعد زوال اين تغيّر، آن حتّى را هم بايد آن نجاست در آنها را هم اعتبار كند، چون كه امر تكوينى نيست كه موجود شد بماند، اين اعتبارى است، بايد اعتبار بشود، يك وقتى بود اين نجاست نه حالت تغيّر اعتبار شده بود براى حال تغيّر آب آن وقتى كه شريعت هنوز تأسيس نشده بود، نه نجاست بر آن حال تغيّر ماء كثير اعتبار شده بود نه به بعد از زوال او، هر دو در عدم اعتبار بودند، بعد نسبت به آن حال عدم منقلب به وجود شده است، اعتبار شده است، امّا احتمال مىدهم نسبت به ما بعد زوال تغيّر آن عدم اعتبار در آن ازلىاش باقى است، بدان جهت آن استصحاب عدم جعل ازلى معارضه دارد با استصحاب مجعول سابقى، بدان جهت تعبّد به دو تا ممكن نيست چون تعبّد به متناقضين است، بدان جهت دليل اعتبار كه دليل استصحاب است متعارضين را نمىگيرد، كما اينكه دليل اعتبار خبر دو خبر متعارض را نمىگيرد اين هم همين جور است،
پس على هذا الاساس در ما نحن فيه رجوع مىشود به آن قاعده طهارت، حكم همين است، بدان جهت حكم مىشود آن ولد كافرى كه وقع فى الأسر آن اگر ولد مميّز باشد خودش بگويد اشهد ان لا اله الاّ الله مسلمان بشود، فلا كلام و سابقاً گفتيم اسلامش اسلام است حقيقةً، و امّا اگر ولد غير مميّز بوده باشد يا مميّزى بوده باشد كه اعتراف نكرده باشد احكام اسلام بار نمىشود بر او، بله محكوم به نجاست نيستند، چرا؟ به جهت اينكه دليل نجاست از اوّل قاصر است تسالم و اجماع است، اين فرض تسالم اجماع در او نيست.
رسيديم به آن تبعيّت بعدى كه ايشان ذكر مىفرمايد. سابقاً عرض كرديم خدمت شما اگر خمرى خل بشود به مجرّد خل شدن خمر پاك مىشود و حلال مىشود، منتهى آن انائى كه خمر در آن اناء بود خل شده است در آن اناء، خوب آن اناء نجس بود ديگر. خمر به واسطه انقلاب پاك مىشود. انقلاب مطهّر خمر است، الاّ انّه آن طهارت اناء هم بالتّبعية است. بالتّبع آن اناء هم پاك مىشود. اناء ولو نجس باشد بايد يغسل ثلاث مرّات بماء القليل، و لكن در ما نحن فيه رفع ید مىشود در اين اناء خل كه از خمر مبدّل به خل شده است و در اين اناء خل مىگوييم كه خود خمر كه خل شد و پاك شد خود خمر، اناء هم پاك مىشود. چرا؟ چون كه سابقاً گفتيم اگر بنا بوده باشد كه خود خمر خل شد پاك بشود و اناء در نجاستش باقى بماند، اين لغو مىشود این حکم به حسب نظر عرفى. چرا؟ چون كه خمر وقتى كه خل شد خل مايع است. انائش اگر نجس بوده باشد اناء او را نجس مىكند. پس حكم شارع به حلّيت خل كه اين خل حلال است يصبح كاللغو، لغو مىشود. چون كه ملازمه عرفى هست ما بين طهارت الخل و طهارت الانائش، بدان جهت حكم به طهارت مىشود، اين لا اشكال فيه، كسى هم در ما نحن فيه اشكالى نكرده است الی یومنا هذا، متفاهم عرفى اين است، و الاّ اگر بنا بود بر اينكه آن اناء نجس بوده باشد و خل را نجس نكند اين احتياج به تذكّر داشت، چون كه در ارتكاز عرف تلازم است شيئى كه ظرفش نجس شد مايع را نجس مىكند، اين ارتکاز متشرّعه است، اينجا كه شارع گفت خلّى كه خمر به او مبدّل شده است حلال است بخور، به حسب فهم عرفى يعنى انائش پاك شده است، اين لا اشكال در اصل حكم.
ولكن بعضىها دغدغه و وسوسه كردهاند در آن مقدار از انائى كه آن مقدار از اناء پاك مىشود، خوب آن وقتى كه خمر مىريختند در اناء اين اناء از لبش تا تهش نجس شده بود ديگر، و لكن وقتى كه خمر در او مستقر شد خصوصاً كه بعد معالجه هم كردند آن از لبش كمى كمتر مىشود خمر کمتر است، يا يك خورده برداشتهاند خوردهاند بقيهاش مانده است و خل شده است. آن اطراف داخل اناء اطراف فوقانىاش متنجس بود سابقاً، ولكن خمر در آن سطحش پايين است از آن اطراف، خمر خل شد بلا اشكال آن اطرافى كه خمر بود و خل شد و خل محيط به آنها است آنها پاك مىشود. جماعتى دغدغه كردهاند بعضىها، گفتهاند آن بالايىها اطراف فوقانى كه خمر سابقاً آنها را نجس كرده بود و لكن در آنها خل مستقر نيست آنها در نجاستشان باقى است، دليل نداريم بر طهارت آنها، خوب كسى كه اين حرف را مىگويد، مىگويد اين خل پاك شده است حلال است، اگر مىخواهى اين خل را مصرف بكنى بايد اين اناء خمر را بگذارى توى اناء ديگرى، بشكانى اناء خمر را از ته يا سوراخ كنى خلش برود به آن اناء ديگر كه پاك بود بخورى و امّا اگر بخواهى لبريز از اين اناء برگردانى اين نجس مىشود خل، خوب اين را مىدانيد كه اگر اينجور بود و امر متعارفى است در اناءهاى خمر كه اين معنا كه خمر را بر مىدارند اوّل خيلى بود الان برداشتهاند يا خودش مانده است يك خورده تبخير شده است، سطحش رفته است پايين يا در مقام معالجه سطحش رفته است پايين، اين اگر اينجور بود در اين روايات به اين كثرتها كه در تخليل وارد شده بود اشاره مىشد به اين معنا، که بعد از خل شدن مواظبت كنيد كه به آن طرفهاى ديگر نخورد از اناء، بدون اينكه امام علیه السلام اين حرفها را بفرمايد فرموده است كه بأسی نيست،حلال است شربش، بلكه ترغيب شده است كما ذكرنا در روايات به آن خلّى كه خلّ الخمر مىگويند از خمر مبدّل شده است، اين دليل بر اين است كه اين وسوسه اساس صحيحى ندارد، جاى وسوسه نيست.
بعد ايشان يك تبعيت ديگرى را ذكر مىفرمايد صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف كه اين تبعيت را دقّت بفرماييد، ايشان مىفرمايد كه آن مغسِّل الموتی آن كسى كه موتی را غسل مىدهد، موتی لازم نيست ولو ميّتى را غسل مىدهد، تا مادامى كه ميّت غسلش تمام نشده است ميّت نجس است، بدان جهت در روايات ما هست و فتوا هم به او دادهاند و روايات معتبره است كه مستحب است ميّت را با ثوب غسل بدهند، عريان نبوده باشد ميّت، با همان پيراهن يا قطيفهاى كه روى او مىكشند روى همان آب بريزند و ميّت را بشورند آن نحوى كه گفته مىشود، و يكى ديگر اين است بر اينكه آن كسى كه موتی را غسل مىدهد نمىدانم ديدهايد يا نديدهايد لابد ديدهايد اينها كيسى را دست مىكنند نوعاً كه جسم اين مغسِّل مباشرت با جسم ميّت نداشته باشد، و اين را هم كه مىدانيد موقع غسل دادن على كلٍّ عريان هم ميّت را غسل بدهند عورتش را ستر مىكنند به خرقه، اين آداب غسل دادن است. وقتى كه اين غسل داده مىشود خوب به غسل دادن اين خرقه نجس مىشود. يد مغسّل و كيسى كه در يد مغسّل است آنها نجس مىشود. آن تخته يا سنگى يا مثلاً آن سكّويى كه از سيمان درست مىكنند و روى آن غسل مىدهند. آن هم نجس مىشود، چون كه آب آب قليلى است، با آب قليل غسل مىدهند ملاقات با بدن ميّت كه كرد نجس مىشود همان آب اصابت مىكند، و اين آب هر جا بپاشد هر جا برود نجس است ديگر، تا مادامى كه سه غسل تمام نشده است پاك نمىشود، ايشان مىفرمايد وقتى كه سه غسل تمام شد اينهايى كه نجس شده بودند اينها هم پاك مىشوند بالتّبع، آن سدّه يعنى آن سكّو پاك مىشود، آن ثوبى كه هست آن ثوب پاك مىشود، آن خرقه پاك مىشود، آن كيسى كه مغسِّل پوشيده بود پاك مىشود، دستش پاك مىشود، اين جور فتوايى دادهاند، بگذاريد عين متن را بخوانم كه ببينيد همين است يا نيست، مىفرمايد بر اينكه الخامس آلات تغسيل الميّت من السّدة و الثوب الّذى يغسّله فيه و يد الغاسل دون ثيابه، ايشان ثياب اين مغسِّل را استثناء مىكند كه موقعى كه غسل مىدهد پاشيد از آن آب به ثوب مغسّل اين ثياب را مىگويد بر اينكه پاك نمىشود، غير اينها پاك مىشود، و الاحوط احوط، احوط استحبابى مىشود ديگر، چون كه فتوا داد، و الاحوط الاغتسال على يد الغاسل كه يد غاسل بالتّبع پاك مىشود، آن ديگرىها را آب بكشند، احوط، احوط استحبابى مىشود بعد الفتوی.
عرض مىكنم ما اينجا اين جور نوشتهايم، عرض كرده ايم آن مقدارى كه بر ما ثابت است آن اين است كه آن شرايطى كه در تطهير ثوب معتبر بود سابقاً ذكر كرديم كه بايد عصر بشود تا غسل محقق بشود، آن عصر نه در اين كيسهاى كه مغسّل مىپوشد معتبر است نه در آن خرقهاى كه در عورت ميّت هست معتبر است العصر، و نه هم در آن ثوبى كه يغسّل فيه در او معتبر است، هيچ كدام نيست، به مجرّد اجراء الماء و نفوذ الماء در اين ثوب و خروجش من جانب الآخر به مقدارى كه محقق عنوان غسل است كما ذكرنا سابقاً، اينها پاك مىشوند، گفتهايم اينها طهارت طهارت بالتّبعيه نيست، چون كه يد مغسّل هم با آن تغسيل ميّت شسته مىشود، آب را كه مىريزد مثل اين مادرهايى كه كهنههاى بچّه را مىشويند در خانهها، آنى كه آب قليل بشورند كه زمان سابق متعارف بود، آن دخترى كه آب مىريزد مىگويد دخترم آب بريز، به آن دستهاى مادر هم مىريزد، دستهاى مادر هم با او شسته مىشود، غَسل معنايش جريان الماء است، منتها در آن كهنه در غَسلش شرط است كه عصر بشود، در اين خرقهاى كه يوضع على عورت الميّت يا مثلاً ثوبى كه ميّت در او غسل داده مىشود در اينها عصر معتبر نيست، در كيسى كه يد مغسّل است مىپوشد عصر معتبر نيست، آب را كه مىريزد به دستش آب مىريزد به آن كيس هم آب مىريزد با آن ميّت، وقتى كه غسل تمام مىشود به تمام اينها آب ريخته شده است و غَسل در تمام اينها محقق شده است، منتهى عصر معتبر نيست، آن مقدارى كه ثابت است اين است، يك كلمه هم بگويم، اين هم فرق نمىكند، نجاست نجاست ميّتى بوده باشد يا نجاست عرضى بوده باشد كه در بدن موتی غالباً مىشود، آنها را هم كه فرض كنيد مىشورد، خرقه را گذاشته است آنجا كثافت است همين جور خرقه را حركت مىدهد آب مىريزد شسته مىشود، ديگر عصر خرقه معتبر نيست، خرقه هم كه شسته شد آن غسلش است، اين طهارت بالتّبع نيست، اين انغسال معه هست با او شسته مىشود، اگر عصر معتبر نبوده باشد با او شسته شده است، اگر اينجور نشد، اوّل يك كيسى را دستش كرد مغسِّل چون كه بدن خيلى ناجور بود، با او يك خورده بدن را اينجور كرد بدون اين كه غسل بدهد يا غسلش تمام بشود آن كيسه را در آورد گذاشت آن طرف و كيسه ديگر پوشيد، بدون اينكه بشورد، غسل كه تمام شد آن كيسه پاك نمىشود كه، ما ملتزم نيستيم، طهارت بالتّبعية معنايش اين است كه مثل آن چوبى است كه عصير عنبى را به هم مىزد، وقتى كه چوب را گذاشت كنار و با چوب ديگر قاطى كرد در آخر، وقتى كه ذهاب ثلثين شد ملتزم شديم همه پاك هستند بناءً على النّجاسة، آن تبعيت اينجا نيست، اين انغسال معه هست، با ميّت شسته مىشود، خوب مىدانيد آن غُسل اخيرى كه غُسل اخيرى است همه اينها شسته مىشود با او، كه يكى هم يد غاسل است و اينها است غسالهاش هم پاك است بدان جهت هر چه دستش ماند در كيسه ماند از غساله چون كه عصر معتبر نيست همه محكوم به طهارت هستند و شسته شدهاند، آنى كه فرض بفرماييد سابقاً نجس شده و شسته نشده است، او در نجاستش باقى مىماند، مثل آن ثياب خود مغسِّل، ثياب مغسِّل كه اوّل در غسل اوّل كه قبلاً كه اوّل كه مىشست آب پاشيد به بدنش، بعد ديگر همان است، آن را ما دليل نداريم، آن مقدارى كه از سيره مسلّم است كه خرقه عورت ميّت را بر نمىدارند و الاّ مكشوف العورة مىشود، آنى كه از سيره مسلّم است و از روايات مسلّم است كه ميّت غسل داده مىشود در ثوب، آنى كه از اينها استفاده مىشود و آن كيس هم كه امر متعارفى است آنى كه هست مسلّم است اينها عر نمىخواهند، و در آن روايات ثوب، تغسيل فى ثوب اشاره نشده است كه ثوب را فشار بدهيد، اين معنا محرز است، اين معنا استفاده مىشود هم از سيره و هم از روايات، امّا زايد بر اين را ما ملتزم بشويم راهى نداريم، بدان جهت گفتهايم كه اين تبعيت نيست بلکه اين انغسال مع الميّت است شستن با او است، و بدان جهت ميّت وقتى كه شستنش تمام شد و با آن شستن اينها شسته شد پاك مىشود، و الاّ اگر اين شسته نشد مثل اينكه يك سكّوى خيلى بزرگى است كه ده تا ميّت جا مىگيرد، يك ميّتى را گذاشتند و يك ميّت را غسل مىدهند، آب ريختند اتّفاقاً آن آبريز خيلى آدم ناشى بود كه آب را كه ريخت آب پريد آن ور سكّو در آن ور، وقتى كه غسل اين تمام شد آن ور سكّو در نجاستش باقى است، دليل نداريم بر طهارت، آن مقدارى كه هست آن سكّويى كه با ميّت شسته مىشود، آن سكّو هم پاك مىشود به همان غسل، آنى كه ثابت است اين است و بيشتر هم نیست.
سؤال...؟ بله؟ اطلاق مقامى ندارد، چون كه عادتاً شسته مىشود.
سؤال...؟ اصلاً در روايت ندارد بر اينكه غسل مسح ميّت نكند، در اين روايات تغسيل ميّت ندارد، آن حكم على حدّهاى است كه يك چيزى نيست كه مما يغفل، بدن ميّت نجس است، من آب مىريختم بدن ميّت كه كثافت هم دارد پاشيد به سرم، اين ديگر گفتن نمىخواهد كه، نجس است، اصابه القذر بايد بوریم، آنى كه ما گفتيم آن ثوب بود آن كيسه بود، اينها اگر عصرشان لازم بود در طهارت، اينها را بايد بگويد كه بله اينها را عوض كنيد يا عصر كنيد، اطلاق مقامى در اينها صحيح است، اين جا كسى را فرض كنيد ميّتى را غسل مىدادند عورتش هم كثافت داشت آب مىريختم يك كسى تماشا مىكرد، مغسِّل نبود آدم راه گذرى بود ديد و گفت ببينم چه جور مىشود يك خورده عبرت بگيرم از اين دار دنيا كه آخرش چيست، ايستاد اتّفاقاً آب هم پريد سرش، او نمی شودگويد كه خوب سيره اين است كه نمىشورند او را، او چه جور است، مغسِّل هم همين جور است، اين هم همين جور است.
سؤال...؟ گذشت، حيف كه نجاسات را خوانديم، ظاهراً شما آنجا یا نبوديد يا متذكّر نيستيد، دليلش روايات است، از روايات استفاده شد بر اينكه ميّت الانسان مادامى كه غسلش تمام نشده است از حين موت نجس مىشود، از حين موت ها، بدن گرم بشود يا سرد بشود فرقى نمىكند، از حين موت محكوم به نجاست مىشود، شيئى ملاقات كرد رطباً یغسل، اين بحثش گذشت، بنا بر او است، بدان جهت اين احكام هم بر او مترتّب است.
سؤال...؟ عرض كرديم غسله مطهّره پاك است، غسل سوّم غسله مطهّره است آب او نجس نمىشود، ولو از سر هم شروع كنيد، هنوز فقط سر را شستهايد آبش نجس نمىشود، چون كه غسله مطهّره است، غسلهاى است كه پشت سر او طهارت خواهد آمد، بدان جهت آن آب اگر به جايى اصابت كند نجس نمىشود، كيس هم اگر به آن آب يا آن سنگ سدّه آن طرفش با اين آب شسته بشود پاك مىشود، انغسال معاً است، بله تمام ميّت وقتى كه تمام غُسل ثانى تمام شد پاك مىشود، غَسل آن وقت تمام مىشود، اين غَسله غُسل سوّم آن غَسلش غَسلى است كه يتعقّبها طهارة المحل، يتعقّبها طهارة المحل به تمام كردن تمام الغسل.
بعد ايشان يك تبعيت ديگرى را هم مىفرمايد ببينيد اين تبعيت چه جور است. قدماء رحمة الله عليهم اجمعين رضوان الله عليهم كه حقّ بزرگى دارند. زحمات اينها بود كه اين اخبار به دست ما رسيد، و الاّ چه مىكرديم الله يعلم. يكى از اينها هم شيخ الطّائفه قدس الله سرّه الشّريف است كه اوّل هم قصد نداشت تهذيب را اينجور بنويسد. قصدش اين بود كه به نحو كتاب استدلالى بنويسد. خداوند رأيش را برگرداند كه اين اخبار را نوشت و امروز به دست ما رسيد. اين شيخ الطّائفه و هم عصرانشان بعدشان تا زمان محقق بلكه تا زمان متأخرين هم كه، نه متأخري متأخرين، متأخرين بودند. آنها هم ملتزم مىشدند كه آب بئر نجس مىشود، چه قليل باشد چه كثير بوده باشد به وقوع النّجس نجس مىشود و بايد نزح بشود. نزح كه مىشود مىدانيد كه موقعى كه بئر را نزح مىكنند با دلو نزح مىكنند. ديگر زمان سابق او بود با دلو نزح كردن، اين آب نجس را كه در مىآورند طناب نجس مىشود خيس مىشود يواش يواش، چرخ نجس مىشود، اين اطراف بئرى كه هست دلو مىخورد اين ور بئر آن ور بئر و اطراف بئر نجس مىشوند، اينها همهاش نجس مىشوند، آن نازح كه مىكشد، خصوصاً آن عربها كه دشداشه مىپوشند پيراهن بلند مىپوشند خوب همه اينها نجس مىشوند ديگر، و اين را بگوييم كه همه اينها نجس شد اينها را نمىشود ملتزم شد، چرا؟ چون كه اگر بگوييم كه اين اطراف بئر نجس شد، در نجاستش هم باقى شد، اين بئر هيچ وقت پاك نمىشود، چرا؟ چون كه بئرها را مىدانيد كه بئرهاى سابقى از تراب بودند ديگر، وقتى كه اطراف نجس شده است از اين ترابها مىريزد در آب دائماً، وقتى كه ريخت تراب متنجّس است آب بئر نجس مىشود، بنا بر تنجّس ماء البئر من غير فرقٍ بين كبيره و صغيره اينجور مىشود، فراراً از اين محذور كه اين را نمىشود ملتزم شد ملتزم شدهاند بالطّهارة بالتّبعية، بقیه امور ان شاء الله فردا.