درس چهارصد و چهاردهم

مطهرات

« التاسع :  التبعية ‌وهي في موارد ، أحدها : تبعية فضلات الكافر المتَّـصلة ببدنه كما مرَّ .الثاني : تبعية ولد الكافر له في الإسلام أباً  كان أو جداً أو أمَّاً أو جدَّة. الثالث : تبعية‌  الأسير للمسلم الذي أسره إذا كان غير بالغ ولم يكن معه أبوه أو جدُّه. الرابع : تبعية ظرف الخمر له بانقلابه خلاً. الخامس : آلات تغسيل الميِّـت من السدَّة والثوب الذي يغسله فيه ويد الغاسل دون ثيابه ، بل الأولى والأحوط الاقتصار على يد الغاسل. السادس : تبعية أطراف البئر والدلو والعدة وثياب النازح على القول بنجاسة البئر ، لكن المختار عدم تنجُّسه بما عدا التغير ، ومعه أيضاً يشكل جريان حكم التبعيَّة. السابع : تبعية الآلات المعمولة في طبخ العصير على القول بنجاسته فإنـَّها تطهر تبعاً له بعد  ‌ذهاب الثلثين .الثامن : يد الغاسل وآلات الغسل في تطهير النجاسات وبقيَّة الغسالة الباقية في المحل بعد انفصالها .التاسع : تبعيَّة ما يجعل مع العنب والتمر للتخليل كالخيار والباذنجان ونحوهما کالخشب والعود  فإنـَّها تنجس تبعاً له بعد غليانه علي القول بها ، وتطهر  تبعاً له بعد صيرورته خلاً ‌».[1]

ادامه بحث تبعيت آلات نزح، اطراف بئر و ثياب نازح در طهارت از بئر

كلام در موارد طهارت المتنجّس بود بالتّبعية. يكى از آن موارد را نزح ماء البئر ذكر فرمود. خودش هم دارد خدا رحمتش بفرمايد كه اين حرف بنابر تنجّس ماء البئر است به وقوع النّجاسة، و امّا بنا بر اينكه نجاسة البئر يعنى ماء البئر فقط در صورتى است كه تغيّر پيدا كند ماء البئر به واسطه نجاست. اين تبعيّت اشكال دارد، و الوجه فى ذلك اين است اگر ما ملتزم شديم كه ماء البئر متنجّس مى‏شود به وقوع اىّ نجاسةٍ فيه و وقوع المتنجّس فيه بلا فرقٍ بين كونه قليلاً او كثيرا. فرقى نمى‏كند ماء البئر متنجّس مى‏شود. اين تنجّس ماء البئر فى قديم الزّمان مبتلابه عامّة النّاس بود. براى اينكه مائى كه آنها مى‏خوردند نوعاً همين جور بود خصوصاً در مدينه و مكّه و امثال اينها فقط مياه بئر بود. و در اينها هم كه وقوع النّجاسة فيه امر متعارفى است. اين نجاساتى كه فرض كنيد موت فأرة فيه يا وقوع فرض كنيد حيوان ميّتی فيه يا اصابة الثوب المتنّجس و المتنجّس به آن ماء یا دلو متنجّس به آن ماء امر متعارفى بود، بدان جهت اگر ما ملتزم بشويم به واسطه اين نزح كه ماء متنجّس است دلو نجس مى‏شود لا محالة، حبل نجس مى‏شود. چرخى كه با آن آب را مى‏كشند آن نجس مى‏شود و هكذا اطراف بئر كه آب از دلو لبريز مى‏شود و اصابت مى‏كند نجس مى‏شود. تمامى اينها نجس مى‏شود. ثياب نازح، و ايدی النّازح آنهايى كه مى‏كشند همه اينها نجس مى‏شوند. اگر بنا بود كه اينها در تطهير احتياج داشته باشند به غسل، حبل بايد شسته بشود. دلو بايد شسته بشود در خارج بعد از پاك شدن، يعنى بعد پاك شدن ماء البئر اين دلو بايد در خارج تطهير بشود. ثمّ ارسال الى البئر بشود. چون كه نجس بشود باز نجس مى‏كند. هكذا آن مقدار از حبلى كه اصابت به ماء مى‏كند كه سر دلو است. و هكذا اين ترابى كه از اطراف بئر مى‏ريزد، اينها ديگر چاره‏اى ندارد، اينها آب بئر را نجس مى‏كنند و اين ايدی النّازح و امثال ذلك، در هيچ كدام از اين روايات با وجود اينكه تنجّس اينها و تنجّس ماء البئر به اينها ثانياً مما يغفل عنه عامّة النّاس است و خودش هم مسأله مبتلابه عموم النّاس بود. در روايات نزح به اين معنا تذكر داده نشده است. اين معلوم مى‏شود شاهد قطعى است. اين را اطلاق مقامى مى‏گويند. سكوت امام علیه السلام در آن روايات كثيره از تعرّض به اين مطلبى كه يغفل عنها عامّة النّاس يعنى جلّ النّاس عوام النّاس بود که غافل مى‏شوند متذكّر نشده است مسأله مبتلابه عامّه بود. اين معلوم مى‏شود كه اينها بالتّبع پاك مى‏شوند. و امّا اگر گفتيم نه، آب ماء البئر واسعٌ لا يفسده شى‏ء كما ذكرنا فى بحث ماء البئر و گفتيم فقط تنجّس منحصر به يك صورت است الاّ ان يتغيّر، تغيّر پيدا بكند طعمش يا ريحش به واسطه نجس، فينزح حتّى يذهب الرّيح و يطيب الطّعم آن وقت پاك مى‏شود، اگر اينجور گفتيم، اين تنجّس ماء البئر به اين نحو امر اتّفاقى مى‏شود. امر عامّة النّاس نمى‏شود، كه يك حيوانى بيفتد آب بئر را عوض كنند يك گاوى افتاده است و مرده است، يا شترى افتاده است و مرده است. امر اتّفاقى مى‏شود امر نادرى مى‏شود، بدان جهت در آن صورت ديگر جاى اين اطلاق مقامى كه يغفل عنه العامّه هست نیست، بلکه امر اتّفاقى است و اين هم فرموده است كه ماء متنجّس به هر چيزى اصابت بكند نجس مى‏شود، به همان بيان عام مى‏شود اكتفاء بكند. در آن موثّقه عمّار كه فرموده است ماء متنجّس به هر شيئى اصابت بكند بايد او شسته بشود. دلو و حبل شستن نمى‏خواهد، چون كه بعد از اينكه يذهب الرّيح و يطيب الطّعم شد دلو را كه دوباره با همان حبل انداختند در چاه پاك مى‏شود. حبل شسته مى‏شود آن مقدارى كه ملاقى با آب است. و دلو هم شسته مى‏شود. اطراف بئر هم كه هر چه بيفتد آنها پاك هستند. آب منفعل نمى‏شود به آنها، بدان جهت مى‏ماند آن ثياب نازح و ايد النّازح و امثال اينها يا آن زمينى كه ماء متغيّر را آنجا ريخته‏اند. خوب اين را فرموده است كه ماء متغيّر شد نجس مى‏شود، بيرون بوده باشد يا داخل بريزند، فرقى نمى‏كند به حسب متفاهم عرفى، يدش هم كه اصابه الماء القذر بايد بشورد، مثل آن جايى كه ماء كر متغيّر بود به واسطه نجاست به بدن يا به ثوب يا به يد انسان رسيد چه جورى كه اين ديگر بيان خاص نمى‏خواهد، يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء المتنجّس به او كه اكتفاء مى‏شود اين هم اكتفاء مى‏شود، بدان جهت گذشتيم از اين معنا.

 سؤال...؟تراب اطراف نجس نمى‏كند، چون كه ماء تا مادامى كه متغيّر نشود به واسطه عين النّجاسه نجس نمى‏شود ماء البئر، ماء البئر واسعٌ.

 سؤال...؟ بايد باشد، چون كه يغفل عنه عامّة النّاس است، كشف مى‏كنيم كه روايات نزح را كه مى‏گويد اگر اين نجاست احتياج داشت در اينهايى كه آلات النّزح است در اينها احتياج به مطهّر داشت، مطهّر مستقل كه غسل داشت، به او متذكّر مى‏شد.

 سؤال...؟ عرض مى‏كنم در صورتى كه اين عامّة الابتلاء نبوده باشد و امر امر اتّفاقى باشد، احتياج به بيان حبل و دلو نيست، اطراف البئر نيست، چون كه آنها پاك مى‏شوند. اطراف البئرى كه هست نجس باشد هر چه در آب بيفتد آب را كه نجس نمى‏كند. خوب بيفتد، اين احتياج به بيان ندارد. مى‏ماند ثوب آن كسى كه نازح است، ايدی آن نازح است، اين هم احتياج به بيان ندارد، بيانش به موثقه عمّار شده است كه هر آب نجس كه اصابت كرد يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء، چه جورى كه انسان دستش را به آب كر متغيّر بالنّجاسة در خارج زد اين احتياج به بيان خاص ندارد، چه جورى كه آنجا آن موثقه عمّار بيان مى‏شود، اين هم بيان مى‏شود، حرف ما اين است، گذشتيم اين را.

 سؤال...؟ الان هم عرض مى‏كنم، عرض مى‏كنم كه اينها دلالت بر نجاست ماء بئر نمى‏كنند، لو فرض اگر دلالت مى‏كرد كه ماء بئر نجس مى‏شود و به واسطه اين كشيدن پاك مى‏شود، امر كما ذكرنا بود.

آن وقت مى‏ماند بر اينكه مطهّر ديگرى كه در مقام بيان مى‏كند همان مسأله‏اى است كه احتياج به اعاده ندارد، ما هم ديگر نه اعاده مى‏كنيم اجمالاً، نه اعاده مى‏كنيم تفصيلاً، مسأله آن آلاتى است كه عصير عنبى به آنها طبخ مى‏شد، مثل قدر و آن چوب و امثال ذلك و آن ثوب آن شخصى كه مى‏پخت، سابقاً ديگر متعرّض شديم احتياج به اعاده ندارد، و بيان كرديم كه عصير عنبى بالغليان نجس نمى‏شود تا در اينها ملتزم به طهارت بالتّبع بشويم، بله اگر نجس بود اطلاق مقامى اقتضاء مى‏كرد، همين اطلاق مقامى كه در منزوحات ماء بئر گفتيم.

آن وقت يك مورد ديگرى را بيان مى‏كند كه آن مورد ديگر سابقاً ذكر نشده است، آن مورد ديگر يد الغاسل است، اين را مى‏دانيد انسان وقتى كه ثوبى را مثلاً همين جور است ثوب طفل است، بول كرده است نجس است، يا متقذر به آن قذارت است مى‏شورد، خوب دستهايش هم به ملاقات با آن ثوب مع الرّطوبة المسرية نجس مى‏شود، وقتى كه ثوب پاك شد آن دستهاى مبارك ايشان هم بالتّبع پاك مى‏شود، طهارت طهارت تبعيه است.

خوب اين را مى‏دانيد كه از ما ذكرنا كه در آن تغسيل ميّت گفتيم معلوم شد حال در اينها، در ما نحن فيه اوّلاً در بعض موارد يد الغاسل نجس نمى‏شود ولو ثوب متنجّس است، آن جاهايى كه ثوب احتياج دارد به يك غسله، که به يك غسله پاك مى‏شود، غسله غسله‏اى است كه يتعقّبها طهارة المحل در اين موارد غسل يد آن غاسل نجس مى‏شود به اصابت ريختن آب بر ثوب اصلا نجس نمى‏شود تا بگوييم تطهیر بالتبع می شود، چون كه آب پاك است، ثوب فقط نجس است كما ذكرنا فى تنجّس ماء القليل، و امّا اگر اين غسل غسلى است كه غساله‏اش محكوم به نجاست است مثل اينكه عين نجس در آن كهنه‏ است يا فرض كنيد احتياج به دو دفعه شستن دارد كه به غسله اولى يد اين شخص غاسل هم نجس مى‏شود، خوب ملتزم مى‏شويم كه اين نجس مى‏شود، وقتى كه دفعه دوّم شست دستها هم با او شسته مى‏شود، اين انغسال مع الثّوب است، اين طهارت طهارت تبعيه نيست، دست وقتى كه نجس شد متنجّس شده است به متنجّس به بول، به آبى كه به بول متنجّس شده بود، بولى كه در ثوب است، دست‏ها با يك دفعه شستن پاك مى‏شود، اين با يك دفعه شستن پاك مى‏شود طهارت بالتّبعية نيست، چون كه تعدد در غسل يدها معتبر نيست، متنجّس به بول است به يك دفعه شستن پاك مى‏شود، آن آبى كه بچّه مى‏ريزد، مى‏گويد از اينجا بريز كه دستم تَر است، خدا نگه دارد اين عالمات به فقه را، از همان جايى كه دستم تَر است بريز دفعه دوّم، اينها هستند که متفقّهات هستند، در يك روايتى داشت بر اينكه بگويم جايش آمد، كسى با زنش رفته بود به حج كه اعمال حج اتيان بكند، اينها هم كه احرام عمره بسته بودند احرام عمره تمام شده است فقط تقصيرش مانده بود، اين مرد ديگر زور كرد بر زنش ديد كه نفسش را نمى‏تواند نگه بدارد، در اين صورت آن زن با دندانش يك نخى از موى خودش را قطع كرد قبل از اينكه اين عمل واقع بشود، بعد راوى اين قضيه را از امام فرمود، فرمود هی متفقهة ، آن زن زن متفقّه بوده است با آن تقصير از احرام خارج شد مسمّى التّقصير است. ديگر برايش وزرى نيست، ولكن آن مرد كذلك، عرض مى‏كنم بر اينكه مى‏گويد از آن جايى كه دستم تَر است آب بريز، خوب ريخت آن هم پاك مى‏شود. پس اين طهارت طهارت بالتّبعية نيست، اين انغسال مع هست، چون كه انغسال مع هست حتّى گفتيم در مثل انائى كه متنجّس مى‏شود بايد سه دفعه او را شست تا پاك بشود اگر ثوبى را كه مى‏خواهيم بشوريم گذاشتيم توى آن اناء كه مى‏خواهيم بشوريم. ملتزم شديم كه وقتى كه ثوب پاك شد مثلاً با يك دفعه شستن اگر پاك بشود اناء نجس نمى‏شود. اگر اين اناء بدون اين شستن نجس شد چون كه خود ثوب تَر بود گذاشتيم آنجا، اناء نجس شد آن اناء به يك دفعه شستن پاك مى‏شود، غاية الامر اين است، كه ما از صحيحه محمد ابن مسلم كه وارد است در غسل ثوبى كه اصابه البول ان غسلته فى ماءٍ جار مرة و ان غسلته فى مركن فمرّتين از اين استفاده مى‏كنيم كه به غسل مركن وقتى كه مركن دو دفعه شسته شد با اين ثوب ديگر احتياج به شستن سوّمى ندارد، اين تبعيّت در آن مركن را ما قبول كرديم، گفتيم تبعيت فقط در عدد غسلات است كه غسلات لازم نيست تكميل بشود، امّا با ثوب شسته مى‏شود اناء، اينجا در يد عرض مى‏كنيم تبعيّت در عدد هم نيست، چون كه يد متنجّس مى‏شود به متنجّس به بول به يك دفعه شستن پاك مى‏شود، آنى كه متنجّس به عين بول است شستن او دو مرتبه لازم است، در غسل اوّلى ثوب متنجّس به بول يد را نجس مى‏كند، چون كه مائش متنجّس به بول است، دفعه دوّمى كه دست‏ها شسته شد با ثوب، هم ثوب پاك مى‏شود و هم دست‏ها پاك مى‏شود، اين طهارت بالتّبعية نيست.

بعد مورد سوّمى را كه مورد اخير است ذكر مى‏فرمايد خدا رحمتش كند، آن راجع به آن مسأله‏اى است كه وقتى كه سركه مى‏گذارند عنب را يا تمبر را گذاشتند و آب ريختند كه بعد مى‏ماند و مى‏جوشد، غليان من نفسه پيدا مى‏كند چه قبل از اينكه غليان بنفسه پيدا بكند چه بعد الغليان از اوّل يا بعد از غليان خيارى بادنجانى با او مى‏گذارند، وقتى كه اينها جوشيد بناءً على نجاسة اين عنب و هكذا تمبر به واسطه غليان اين خيار و بادنجان اينها هم نجس مى‏شوند، وقتى كه خل شد آن عنب و تمر خل شد خل پاك مى‏شود، اين خيار و بادنجانى كه آنجا با او گذاشته بودند بالتّبع پاك مى‏شود، اين حرفى است كه سابقاً گفته بود اينجا هم اعاده كرد، و سابقاً گفتيم كه اين عصير عنبى به غليان نجس نمى‏شود، بدان جهت غليان بنفسه هم پيدا بكند مادامى كه مسكر نشده است پاك است، بدان جهت لا بأس بجعل بادنجان و خيار يا غير اينها هر چه بگذارد، چون كه نجس نشده است اصلاً، و امّا اگر بنا بشود قائل به تنجّس بشويم يا مسكر بشود اتّفاقاً، اين خيارى كه گذاشته بوده بودند مسكر شده بود، يا اين بادنجان كه گذاشته بودند مسكر شده بود، بعد خل شد دليلى بر طهارت نداريم كه اينها پاك مى‏شوند، آنى كه دليل بر طهارت داريم آنی است كه متعارف در تخليل است، متعارف است كه در تخليل خمر آنها را مى‏گذارند با اين عنب و تمر، تكّه آهن است نمى‏دانم حبّه‏هاى نخود است و امثال ذلك كه مى‏گذارند چه براى اصل تخليل بگذارند كه خل بشود، يا براى جودة التّخليل كه خلّش خلّ خوبى بشود، آنى كه متعارف است آنها را ملتزم مى‏شويم بالطّهارة بالتّبعية، و امّا غير ذلك كه مثل بادنجان، خيار، پياز و امثال اينها را گذاشتيم متعارف نيست در آنها ما دليلى نداريم، چون كه دليل ما روايات حلّ الخل بود، حلّيت خل بود كه مى‏گفتيم چون كه نوعاً اينها با خل هستند اگر بنا بشود اينها پاك نشوند اين دليل حلّيت تمام نمى‏شود، اقلّاً بايد متذكّر بشود، يا لغو مى‏شود چون كه نوعاً مى‏گذارند، يا اقلاً بايد متذكّر بشوند كه اينجور نكنند در تخليل، چونكه بيان نشده است و حلّيت على الاطلاق فرموده‏اند معلوم مى‏شود مانعى ندارد، و امّا آنى كه متعارف نيست كسى گذاشته است بنا بر نجاست، اطلاق مقامى نسبت به آنها تمام نمى‏شود.

مطهر بودن زوال عين نجاست

 و امّا الكلام فى مطهّر العاشر، درست توجه كنيد، مسأله، مسأله مهمّه‏اى است. ايشان مى‏فرمايد يكى از مطهّرات كه عاشرهنّ هست زوال عين النّجاسة است، زوال عين النّجاسة از بدن الحيوان يا از بواطن الانسان، اين از مطهّرات است.

عرض مى‏كنم يك مطلبى است كه آن مطلب مسلّم عند الكل است، ولو بعضى‏ها در اين يك وسوسه‏اى كرده‏اند و لكن در حدّ وسوسه است، و لكن اين معنا كانّ مسلّم است، ديگر در متأخّرين متسالمٌ عليه شده است، ولو متقدّمين به اين نحو متعرّض نشده بودند، و آن اين است که حيوان وقتى كه بدنش عين النّجاسة نيست در ظاهر البدن، مثل فرض كنيد گربه‏اى كه موش خورده است يا يك طيرى را گرفته است و او را خورده است خوب متنجس شده است اطراف فمش عين النّجاسة است خون، وقتى كه اين عين النّجاسة از اطراف فم زائل شد به هر چيزى زائل بشود ولو به ليسيدن خودش كه همين جور است، يا به خاك ماليدن كما اين كه در دجاجه و هكذا بعضى طيور هم همين جور است، وقتى كه منقارشان عين نجاست داشت يعنى عينى را داشت كه آن عين هم پيش ما نجس است، براى ازاله او به خاك مى‏مالد مثلاً، مثل مرغ و خروس و امثال ذلك، در جايى كه اين جسد الحيوان ملاقات كند با شى‏ء طاهرى بالرّطوبة المسرية مثل اينكه مرغ مى‏آيد از كاسه كه آب قليل است مى‏خورد، در صورتى كه در اين مقدارش يعنى در بدنش عين النّجاسة و عين متنجّس و رطوبت عين النّجاسة و عين المتنجّس نبوده باشد اين آب را نجس نمى‏كند، بدن الحيوان پاك است چونكه پاك است آب را نجس نمى‏كند، مثلاً اگر روغن را دهان زد روغن را نجس نمى‏كند، و هكذا و هكذا، اين مسأله در حرّه يعنى در گربه دعواى اجماع شده است، چون كه در كلمات قدماء هم مذكور است و امّا لا ينبغی التأمل كه فرقى ما بين اين گربه و غير گربه نيست در اين معنا، چرا؟ براى اينكه اين رواياتى كه وارد شده است در اين كه به سؤر الحيوانات لا بأس به، سؤر حيوانات پاك است، مثل گربه و مثل طيور، آن طيورى كه طيور سباع هستند، صيد مى‏كنند مثل الصّقر و الباز و امثال ذلك، سؤر اينها اشكالى ندارد، اينها دليل بر اين است. چرا؟ چون كه گربه لا محاله همين جور است كه متعارف هم اين است كه فأره را مى‏خورد يا طيرى را صيد مى‏كند گرسنه‏اش هست مى‏خورد، خوب دهان نجس مى‏شود ديگر اطراف الفم، وقتى كه اطراف فم نجس شد، احتمال اينكه دهان گربه را آب كشيده‏اند یا خودش دهانش را آب زده است اتّفاقاً كه غسل محقق شده است اين معنا نيست. چرا؟ چون كه در بعضى حيوانات اين است، آن حيواناتى كه به فم شرب ماء مى‏كنند، مثلاً فرض بفرماييد يك حيوانى است يك سبُعى است يك لاشه را خورد، بعد هم رفت در كنار دريا در كنار رودخانه آب خورد، به فم نه به اطراف لسان، خوب اين پاك مى‏شود به مجرّد اين كه به آب زد و اينها، آب اگر عين را ازاله كرد پاك مى‏شود، امّا در گربه اينجور نيست، گربه آب كه مى‏خورد اگر از دريا هم بخورد به اطراف لسانش مى‏خورد، بدان جهت موقع خوردن كه اطراف فم متلوّث شده بود آنها آب كشيده نمى‏شود، اينكه در روايات متعدده بلكه ترغيب شده است كه طعام هدر داده نشود به واسطه دهان زدن گربه كه گربه از او خورده است، ترغيب شده است كه اينجور مثلاً اسراف را نكنند، به آن نحو، خوب اين دليل بر اين مى‏شود كه در صورتى كه عين زائل بشود دهان گربه پاك است، هكذا در ساير حيوانات هم همين جور است، در طيور و سباع كه آب مى‏خورند از اناء كه آب، آب قليل است در آنها هم وارد است كه سؤر در آنها لا بأس به، در آنها يك احتمالى هست كه آنها منقارشان پاك بشود، چون كه قبل از اينكه از اين آب قليل بخورد رفته از دريا خورده است، بعد از خوردن آن لاشه پاك شده است منقارش به اصابت به ماء كر، ولكن در حرّه اين احتمال نيست، و هكذا در موش هم همين جور است، در روايات هست، روايتش روايت صحيحه هم هست، روايت ديگرى دارد معتبره است، در يك روايت موش وارد شد به روغن داخل شد به روغن او را گرفتند قبل از اينكه بميرد بيرون انداختند اخرجت حيّاً كه صحيحه على ابن جعفر است.[2] در روايت ديگر اين است كه موش وارد آب اناء شده است و خودش خارج شده است، گفته‏اند لا بأس[3] به وضوء مى‏شود گرفت، غسل مى‏شود، لا بأس پاك است، خوب مى‏دانيم موش كه شسته نمى‏شود بدنش، آن وقتى كه بول مى‏كند آن وقتى كه بولش از او خارج مى‏شود، لا محاله بولش اصابت به بعض بدنش مى‏كند، موش كه شسته نمى‏شود، اين كه در آب افتاده است در روغن افتاده است، اگر بدنش متنجّس بشود با زوال العين بدنش باز نجس بشود روغن نجس مى‏شود، اين كه امام علیه السلام فرموده است لا بأس در سؤر اينها، اين معنا قطعى است كه در اين حيواناتى كه هست مع زوال العين بدن اينها پاك است، وسوسه كردن كه نه، بايد احتمال بدهيم كه به دريا خورده است یا به آب كر خورده است در بعضى حيوانات، نه اين وسوسه جايى ندارد، سيره مستمرّه هم اين است ما بين المتشرّعه كه حيوانات را نمى‏شورند، حيوانات همه‏شان، يعنى آنهايى كه نوعاً همين جور است متلوثاً بدم الولادة مى‏آيند بيرون، وقتى كه متلوثاً بدم الولادة مى‏آيند بيرون همان مى‏ليسد مادرش او را یا جور ديگر مى‏كند، و الاّ شسته نمى‏شود اينها، بعد هم اين حيوانات با اهل خانه هستند، آب مى‏خورند طعام مى‏خورند، به رطوبت ملاقيات مى‏شوند، هيچ اينها را بگويند كه بشوريم بعد ملاقات مع الرّطوبة بشود با اينها، اينجور نيست در سيره متشرّعه، حيوان شسته نمى‏شود، وقتى كه اين معنا شد، اين معنا كه حيوان با زوال العين آن بدنش پاك است اين لا شبهة فيه و لا شكّ فيه.

 سؤال...؟ سؤال مى‏كند از امام علیه السلام موش افتاده است در دهن اخرج يا فرض بفرماييد در آب قليل افتاده است خرج، خوب اگر قطعى است كه موش در حياتش متلوّث شده است بدنش به بول و شسته نشده است، منفك نمى‏شود و الا لا بأس لغو مى‏شود، پس اين معلوم مى‏شود بر اينكه اين پاك مى‏شود، سيره متشرّعه هم كه هست لا شبهة و لا تأمل در اين مقام.

 سؤال...؟ امام مى‏گويد بخور آن را، در صحيحه على ابن جعفر است لا بأس به، آن آب را بخور.

 عرض مى‏كنم بر اينكه در ما نحن فيه انّما الكلام در اين است آيا آن وقتى كه بدن حيوان اصابت با اين نجس كرد يا با اين متنجّس كرد با رطوبت مسريه، بدن حيوان نجس شد كه به زوال العين پاك مى‏شود كه بدن حيوان متنجّس شد، چون كه متنجّس شد به زوال العين آن تنجّس پاك مى‏شود، مى‏شود زوال العين من المطهّرات، يا اينكه بابا بدن الحيوان اصلاً نجس نمى‏شود، آنى كه نجس است خود نجس العين است، آنى كه نجس است خود عين متنجّس است كه در بدن حيوان چسبيده است، آنها نجس هستند بدن حيوان نجس نيست، بدان جهت وقتى كه زوال عين يا زوال آن متنجّس محمول شد يا لاصق شد، بدن حيوان پاك است، چون كه نجس نشده است بدن حيوان كه، نجس او بود رفت، اين تنجّس ندارد. از اين رواياتى هم كه وارد شده است در سؤر حرّه، در سؤر طيور، يا در آن فأره و غير ذلك در سؤر جميع حيوانات نص است. صحيحه ابى بقباق هست كه حتّى انتهيت الى الكلب، سؤر تمام حيوانات را پرسيدم همه‏اش را، امام فرمود لا بأس، لا بأس، پس آن رواياتى كه فرموده‏اند مستفاد از آن روايات اين نيست كه اگر عين نباشد پاك شده است بدن حيوان، نه آن روايات مى‏سازد با اينكه بدن حيوان اصلاً نجس نبوده است، وقتى كه عين نشد در منقارش دم نشد آنوقت اين پاك است، اين آب نجس نمى‏شود، و اين فأره بدنش نجس نمى‏شود به بولش يا به بعرش نجس نمى‏شود به خروج بعرش، اگر آن بعرش چسبيده باشد فضله موش، آن فضله نجس است، خوب وقتى كه فضله نچسبيده است يا نمى‏دانيم چسبيده است يا نه، اين از آب خارج شده است و محكوم به طهارت است، پس بدن الحيوان لا يتنجّس، اين را در بواطن انسان هم گفته‏اند كما سيأتى كه در بواطن الانسان هم بواطن يتنّجس، خون اگر از بيخ دندان خارج شد آن خون آب دهان را نجس مى‏كند، ولكن وقتى كه خون زايل شد عينش زايل شد و آن را به بيرون انداختند، آب دهان پاك مى‏شود به زوال العين پاك مى‏شود، در آنجا هم اين احتمال هست كه عصر اين آب دهان كه بواطن است داخل دهان و لعاب دهان و ريق الانسان و امثال اينها اصلاً نجس نشود، فقط نجس همان خون است، وقتى كه آن عين انداخته شد بيرون نجاستى نيست كه، تنجّس نيست اصلاً.

ثمره ما بين القولين چه مى‏شود؟ كه بگوييم بدن حيوان نجس مى‏شود ثمّ به زوال العين پاك مى‏شود، يا فرض بفرماييد نجس نمى‏شود و انّما النّجس عين الجس يا عين آن متنجّس است.

مواردى را در ثمره نزاع ذكر كرده‏اند، يكى را صاحب عروه مى‏فرمايد. آنى كه ايشان مى‏فرمايد بماند، آن موارد ديگرى كه محلّ كلام است او را شروع مى‏كنيم، از آن موارد اين است كه ما ديديم آن حيوانى را گربه‏اى را ديديم كه آن طير را كه صيد كرده بود او را نوش جان كرد، ديديم، عطش شد و آمد از اين كاسه‏اى كه هست آب خورد، خودمان با چشم خودمان ديديم، ولكن نمى‏دانيم آن وقتى كه آمد از اين آب خورد، اطراف دهانش ديگر عين النّجاسة نداشت، چون كه ليسيده بود عين نجاست نمانده بود، بدان جهت آمد آب خورد آب را نجس نكرد، چون كه عين النّجاسة كه نبود، رطوبت عين النّجاسة هم نبود، فقط همان ليسيده بود، رطوبت هم بود رطوبت لعابش بود، اگر عين باقى نمانده باشد اين آب پاك است، احتمال مى‏دهيم كه نه، اصلاً عطش به او مهلت نداد كه بليسد اطراف دهانش را و امثال ذلك را همينجور آمد و زد به اين آب، كه اين آب را هم فرض بفرماييد ملاقات با اين آب كرد و اين آب را نجس كرد، اگر گفتيم بدن الحيوان لا يتنجّس و انّما النّجس نفس العين است يحكم بطهارة هذا الماء حكم مى‏شود كه اين آب پاك است. چرا؟ چون كه آن وقتى كه اين آب را خورد ما علم نداريم بر اينكه آب ملاقات با عين النّجاسة كرد، چون كه خود حيوان كه پاك است، عين نجاستى را كه اطراف فم حامل به او است، اين را نمى‏دانيم آب به او ملاقات كرد، چون كه عين نجاست ممكن است نبوده باشد حين آب خوردن، قبلاً ليسيده باشد، غاية الامر استصحاب بقاء عين مى‏شود، ديگر كسى زورش برسد مى‏گويد يك وقتى عين بود نمى‏دانم موقع خوردن آب اين عين در اطراف فمش باقى بود يا نه، استصحاب مى‏گويد لا تنقض اليقين بالشّك آن عين بود، اين استصحاب كه مى‏گفت عين بود اثبات نمى‏كند كه آب با آن عين نجس ملاقات كرده است، مثبت مى‏شود، بدان جهت اين استصحاب جارى نيست، بنا بر عدم تنجّس بدن الحيوان استصحاب بقاء العين اثرى ندارد حين شرب، چون كه اثبات نمى‏كند موضوع تنجّس بودن آن عين است و ملاقات آب با آن عين، اين موضوع تنجّس الماء است، استصحاب بقاء العين اثبات نمى‏كند كه آب با آن عين ملاقات كرده است، يعنى استصحاب عين تعبدى درست مى‏كند نه عين واقعى، اين عين النّجاسة اگر حقيقتاً بود آب ملاقات مى‏كند با آن عين، و لكن استصحاب عين تعبدى درست مى‏كند، عين تعبدى درست كردن فايده‏اى ندارد چون كه ملاقات را اثبات نمى‏كند، به خلاف اينكه بگوييم بدن حيوان نجس مى‏شود و به زوال العين پاك مى‏شود، بنا بر آن مسلك يحكم به نجاست اين مايع، اين دُهن يا آب قليل و غير ذلك نجس است، چرا؟ چون كه آن اطراف فم گربه‏ كه يا حيوان ديگرى كه يقيناً نجس بود، آب به او اصابت كرده است اطراف الفم را، و ما هم احتمال مى‏دهيم موقعى كه اصابت كرده است اين آب يا مايع ديگر اطراف الفم را، فم در نجاستش باقى بود، استصحاب مى‏گويد بله عين باقى بود نجاست باقى بود، استصحاب عدم زوال العين، عين زايل نشده بود مطهّر نيامده بود، شيئى ملاقات كرده است با شيئى مع الرّطوبة المسرية و شارع مى‏گويد آن شى‏ء نجس است يعنى آن حيوان كه ملاقات آب با او قطعى است مى‏گويد او نجس است، يحكم بالنّجاسة، ثمره ما بين القولين اين است.

ولكن بعضى‏ها كما فى التّنقيح[4] ملاحظه بفرماييد، ايشان اشكال فرموده است كه اين ثمره درست نيست، چرا درست نيست تأمل بفرماييد.



[1]   سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142-144.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْعَظَايَةِ وَ الْحَيَّةِ وَ الْوَزَغِ يَقَعُ فِي الْمَاءِ- فَلَا يَمُوتُ أَ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ لِلصَّلَاةِ قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ - وَ سَأَلْتُهُ عَنْ فَأْرَةٍ وَقَعَتْ فِي حُبِّ دُهْنٍ- وَ أُخْرِجَتْ قَبْلَ أَنْ تَمُوتَ- أَ يَبِيعُهُ مِنْ مُسْلِمٍ قَالَ نَعَمْ وَ يَدَّهِنُ بِهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص408.

[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ أَبَا جَعْفَرٍ ع كَانَ يَقُولُ لَا بَأْسَ بِسُؤْرِ الْفَأْرَةِ إِذَا شَرِبَتْ مِنَ الْإِنَاءِ- أَنْ يُشْرَبَ مِنْهُ وَ يُتَوَضَّأَ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص239 و ر. ک: ج24، ص197.

[4] سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي‌، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره‌، چ1، 1418ق)ج4، ص218.