« العاشر : من المطهرات زوال عين النجاسة أو المتنجسعن جسد الحيوان غير الإنسان بأيِّ وجه كان ، سواء كان بمزيل أو من قبل نفسه ، فمنقار الدجاجة إذا تلوَّث بالعذرة يطهر بزوال عينها وجفاف رطوبتها ، وكذا ظهر الدابة المجروح إذا زال دمه بأيِّ وجهٍ ، وكذا ولد الحيوانات الملوَّث بالدم عند التولُّد إلى غير ذلك ، وكذا زوال عين النجاسة أو المتنجس عن بواطن الإنسان كفمه وأنفه واُذنه ، فإذا أكل طعاماً نجساً يطهر فمه بمجرَّد بلعه هذا إذا قلنا إنَّ البواطن تتنجَّس بملاقاة النجاسة ، وكذا جسد الحيوان ، ولكن يمكن أن يقال بعدم تنجُّسهما أصلاً ، وإنَّـما النجس هو العين الموجودة في الباطن أو على جسد الحيوان ، وعلى هذا فلا وجه لعدِّه من المطهرات ، وهذا الوجه قريب جداً ، وممَّـا يترتب على الوجهين أنـَّه لو كان في فمه شيءٌ من الدم فريقه نجس ما دام الدم موجوداً على الوجه الأول فإذا لاقى شيئاً نجَّسه ، بخلافه على الوجه الثاني فإن الريق طاهر والنجس هو الدم فقط فإن اُدخل إصبعه مثلاً في فمه ولم يلاقِ الدم لم ينجس ، وإن لاقى الدم ينجس إذا قلنا بأنَّ ملاقاة النجس في البـاطن أيضـاً مـوجب للتنجُّس ، وإلّا فلا ينـجس أصـلاً إلّا إذا أخرجه و هو ملوَّث بالدم ».[1]
كلام در اين بود آيا بدن حيوانات ظاهر ابدانشان متنجّس مىشود به اصابة النّجاسة كتنّجس ظاهر بدن انسان باصابتها، و لكن فرق ما بين بدن انسان و بدن حيوانات اين است آن نجسى كه اصابت كرد به بدن انسان آن موضع از بدن لا يطهر الاّ بالغسل، به خلاف الحيوانات، ظاهر ابدان آنها پاك مىشود به زوال العين، عين النّجاستى كه اصابت كرده است اگر او زايل بشود يا عين متنجّسى كه اصابت كرده است آن عين زايل بشود پاك مىشوند، آیا اينجور است، يا اينكه ابدان حيوانات لا تتنجّس، مثل ظاهر بدن انسان نيست، بلكه فقط نجس خود عين النّجاسة است كه على العضو است، عين متنجّس است كه چسبيده است به عضو اين حيوان، بدان جهت اگر آن عينى كه هست زايل شد فلا تنجّس، تنجّس اصلاً نبود از اوّل، نه اينكه تنجّس منتهى مىشود و مطهّر آمده است بر بدن؟
عرض كرديم گفتهاند ثمره بين القولين ظاهر مىشود در جايى كه بدانيم عضو حيوانى در او عين نجس بود، حامل بود آن عضو حيوان عين النّجاسة يا عين المتنجّس را، بعد اين عضو ملاقات كرد با شيئى كه آن شىء طاهر بود، مثل آب قليل كه ملاقات با نجس بكند نجس مىشوود، نفهميديم اين عضو حيوانى كه سابقاً شامل عين نجس بود و ملاقات با آب كرده است، حين ملاقات و اصابه ماء آن عين در اين عضو باقى بود تا آب نجس بشود، يا عين باقى نبود يعنى آن عضو پاك شده بود تا ديگر آب نجس نشود، گفتهاند بنا بر اين كه اصل عضو الحيوان نجس بشود و زوال العين مطهّرش باشد، آن عضو حيوانى كه به آب رسيده است او وجدانى است، كه اين منقار اين حيوان يا فم اين حيوان به اين آب اصابت كرده است، و استصحاب عدم ازالة العين كه عين سابقاً در اطراف دهان بود، بقاء آن اعيان در آن اطراف دهان حين اصابه دهان به آب اثبات مىكند كه دهان هم نجس بود، دهان پاك نشده بود، يعنى شارع حكم كرد كه ملاقات كرده است اين آب با دهانى كه آن دهان نجس بود اطرافش، اين آب نجس مىشود، و لكن به خلاف اينكه اگر گفتيم دهان حيوان نجس نمىشود اطرافش، فقط آن عين النّجس نجس است، اينجا استصحاب بقاء العين در اطراف الفم اثبات نجاست آب نمىكند، چون كه اين اثبات نمىكند كه آب به آن عين خورده است، بنا بر قول به تنجّس او را نمىخواستيم، آب فقط به منقار بخورد، ولكن منقار نجس بشود آب نجس مىشود، بنا بر قول الثانى منقار خودش پاك است، خوردن منقار يا فم به آب كه وجدانى است او اثرى ندارد، آب بايد به عين النّجاسة بخورد تا نجس بشود، اصابت كند آب قليل به عين النّجاسة كه نجس او است، استصحاب بقاء عين در اطراف فم اثبات نمىكند، بله اگر بقاء، بقاء تكوينى باشد قهراً آب خورده است به او، و لكن استصحاب بقاء تكوينى درست نمىكند، بقاء بقاء تعبدّى است، بدان جهت مىگويند اثبات اصابه آب به عين نجس نمىكند، بدان جهت اين استصحاب جارى نمىشود، چون كه اثر ندارد مثبت است.
بعضىها در اين ثمره اشكال فرمودهاند كه نه، آب محكوم است به طهارت على كل القولين، چه كسى ملتزم بشود كه بدن حيوان نجس مىشود زوال العين مطهّر است، چه ملتزم بشود كه بدن نجس نمىشود و انّما النّجس عين النّجاسة يا عين المتنجّس است، على كل التّقديرين اين آبى كه حيوان منقارش به او خورده است اين آب پاك است.
و الوجه فى ذلك اين است اين قاعده اوّليه بود ولكن از روايات استفاده شده است در حكم به تنجّس مايعى آب يا غير آب، در حكم به تنجّس مايعى به مباشرت حيوان معتبر است كه انسان علم داشته باشد كه در حال مباشرت آن عضو حيوان با آن آب و با مايع بايد علم داشته باشد كه آن عضو حامل عين النّجاست است يا عين المتنجّس، معتبر است در تنجّس آن مايع يا آب قليل به مباشرت عضو الحيوان معتبر است كه انسان علم داشته باشد كه حين اين مباشرت آن عضو حامل عين بوده است عين النّجس يا عين المتنجّس فرقى نمىكند، اين معنا در روايات استفاده شده است، چه بگويد كسى آن عضو هم نجس مىشود، چه بگويد عضو خودش نجس نمىشود، فرقى نمىكند، شارع اين را اعتبار كرده است كه بايد در حكم به نجاست اين مايع، يا آب معتبر است كه انسان بداند آن وقتى كه اين حيوانى كه هست عضوش مباشرت با آب مىكند، آن عضو حامل آن عين است يعنى آب به آن عين خورده است، مايع به آن عين نجاست خورده است يا به عين متنجّس خورده است، اين را بايد بداند، و الاّ اگر نداند آن آب پاك است، اين از كدام روايت استفاده مىشود؟ از اين موثّقه عمّار، در موثقه عمّار جلد اوّل وسائل است باب 4 است از ابواب اسئار، سؤر الحيوانات، روايت دوّمى است، آن جا دارد[2] بر اين كه:
كلينى نقل مىكند محمد ابن يعقوب عن احمد ابن ادريس ابی على الاشعرى رضوان الله عليه احمد ابن ادريس قمّى است مشايخ كلينى، و محمد ابن يحيى كه اين هم شيخ دوّمى كلينى است، احمد ابن ادريس و محمد ابن يحيى هر دو نقل مىكنند از محمد ابن احمد ابن يحيى الاشعرى صاحب كتاب نوادر الحكمة، ايشان هم نقل مىكند عن احمد ابن حسن ابن علىٍ الفضّال نقل مىكند از برادر على ابن حسن ابن فضّال كه برادرش احمد بود از آن احمد نقل مىكند، احمد بزرگتر بود از على، احمد ابن حسن ابن على ابن فضّال كه ثقه بودند ولكن فطحى بودند عن عمرو ابن سعيد المدائنى، عن مصدّق ابن صدقه عن عمّار ابن موسى كه سند فطحيون هستند و لكن ثقات هستند، مىشود موثّقه. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ» سؤال شد امام صادق علیه السلام از آن آبى كه يا از مايع ديگرى كه قهراً حمامه آب مىخورد ديگر، عمّا تشرب منه الحمامة از آن آبى كه كبوتر از او آب مىخورد «فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ» ، اين كه روايت را از صدر نقل كردم غرض دارم، متوجه باشيد، «وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ» باز و صقر اينها غير مأكول اللحم هستند ديگر آن قاعده اوّليه اينها را نمىگيرد. «فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ» هر شيئى هر قسمى از طيور از آن آبى كه اينها مىخورند وضوء گرفته مىشود، يعنى آب پاك است، الاّ ان تَرى فى منقاره دماً مگر اينكه در منقارش حين خوردن دم ببينى فان رأيت فى منقاره دماً فلا تتوضأ منه و لا تشرب، نه وضوء بگير و نه بخور، اين رؤيت خصوصيتى ندارد رؤيت و ديدن، مثل «صم للرؤیة و افطر للرؤیة» است، رؤيت مدخلّيت ندارد، متفاهم عرفى اين است كه رؤيت كنايه از علم است كه بدانى كه هلال هست، هلال طلوع كرده است فوق الافق، اين را بدانى، بدان جهت رؤيت شخصى مدخليت ندارد، بداند بر اينكه هلال فوق الافق است صوم بايد بگيرد، ثابت بشود اين معنا، اين الاّ ان تَرى فى منقاره دماً يعنى الاّ ان تعلم انّ فى منقاره دماً يعنى وقتى كه در منقارش دم را ببينى يعنى بدانى كه دم به آب خورده است، تا مادامى كه نفهميدهاى كه آب به دم خورده است آن وقت نه آن آب محكوم به طهارت است، يعنى آن آب پاك است، بدان جهت فرقى نمىكند، چه بگويى كه منقار نجس مىشود زوال العين مطهّرش است، چه بگويى نمىشود، على كل المسلكين شارع حكم كرده است آن مائى كه مباشرت كرده است حيوان با او اگر فهميدى كه حين مباشرت عين النّجس يا عين متنجّس بود كه آب ملاقات با او كرده است فهو، و الاّ پاك است، اين از روايات استفاده مىشود كه استصحاب اينها اعتبارى ندارد، ملخّص اين است كه ولو قائل بشويد منقار نجس مىشود زوال العين مطهّرش است اين استصحاب فايدهاى ندارد، بايد حين مباشرت بدانى بر اينكه اين منقار حامل عين بود و اين آب به عين نجس خورده است، اين بايد معلوم بشود، اينجور فرمودهاند.
خوب لازمهاش اين است كه اين ثمرهاى كه گفته بودند و زحمت كشيده بودند هباءا منثورا شد.
عرض مىكنم بر اينكه اوّلاً فرض در آن حيوانى مىشود كه از طيور نيست، اين روايت اگر بوده باشد مال طيور است، اگر گرگى آمد از آب قليلى خورد و قبلاً از دور مىديديم كه اين گرگ لاشهاى را پاره كرده است و دارد مىخورد، آن وقتى كه آمد و ما هم فرار كرديم از ترسمان آبمان هم منحصر به آن قليل بود آمد از آن خورد، نمىدانيم موقع خوردن اطراف حلقش متلوّث به عين النّجاسة بود كه او را نجس كرده است آب را، يا متلوّث نبود براى اينكه مطهّر آمده بود و زوال عين شده بود، خوب على هذا الاساسى كه هست ثمره پيدا مىكند بين المسلكين، در طيور فرقى نيست، از طيور كه تعدّى نمىشود، كلّ طيرٍ است، اين حكم مال طيور است، از آنها نمىشود تعدّى كنى، آن جا ثمره بين القولين ظاهر مىشود، اين اوّلاً.
سؤال...؟ شايد سؤال از آن ديگرى بود كه هست، سؤال هم شده است، امام علیه السلام هم جور ديگر جواب مىگفت، جواب مىگفت مادامى كه دهانش آلوده نشود عيبى ندارد، ديگر تَرى و علم و اينها را ذكر نمىكرد.
على هذا الاساسى كه هست اين در طيور است، احتمال اختصاص است، خود اين قائل هم فرمودهاند اين معنا را كه اين تعدّى احتياج دارد به الغاء خصوصيت، و الاّ تعدّى نمىشود، اين مورد، مورد طيور است، اين اوّلاً.
و ثانياً ما وقتى كه در اين موثّقه بحث مىكرديم مىگفتيم اين موثّقه حكم واقعى را بيان مىكند، در مقام بيان حكم ظاهرى نيست، اين موثقه در مقام بيان اين است كه طيور اينها طهارت ذاتى دارند، سبعشان و غير سبعشان همه اينها طهارت ذاتى دارند، بدان جهت اينها اگر با آب قليلى مباشرت بكنند آب قليل هم نجس نمىشود، اين روايات وارده در سؤر حيوانات در اين مقام است، در مقام بيان حكم واقعى است، بدان جهت در آن صحيحه فضل ابن بقباق اينجور امام علیه السلام فرموده است، صحيحه ابى [عباس] بقباق روايت چهارمی[3] است در باب اوّل از ابواب اسئار:
آنجا دارد كه «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ» ، سؤال از خود اين است كه اين حيوانات پاك هستند يا نيستند؟ هر كدام را سؤال كردم امام فرمود سؤرش بأسی نيست، حيوان پاك است. «حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ». اينجا هم ابتداءً سؤال كرد كه سألته عما تشرب منه الحمامة، حمامه كه امر عادى است ديگر، سؤال از اين مىكند كه آیا حمامه پاك است و بدان جهت آب نجس نمىشود، يا اينكه حمامه نجس است. سؤال از او مىكند، اينجور است كه در روايت داشت سئل عما تشرب منه الحمامة قال کل ما اكل لحمه و توضأ من سؤره و اشرب، شك داريم كه در منقار حمامه دم است يا نه از اين سؤال نمىكند، و الاّ جواب كلّى مىدهد امام در جواب، هر چيزى كه هر طيرى كه مأكول اللحم است پاك است، هر شیئی كه مأكول اللحم است پاك است، سؤر او را بخور و اين هم اشكالى ندارد، آن وقت مىرسد به غير مأكول اللحم كه مثل باز و صقر و اينها كه سباع هم غير مأكول اللحم هستند، در اينها امام علیه السلام مىفرمايد اينها هم طهارت ذاتى دارند، اينها نجس نيستند سؤرشان پاك است، مگر اينها حامل نجاست بوده باشند، چون كه باز و صقر صيد مىكنند، جوارح هستند، صيد مىكنند، بدان جهت مىگويد كه اينها طهارتشان طهارت ذاتى است، و امّا اگر در منقارشان كه آب مىخورند عين نجس بوده باشد نجس مىشود، يعنى اين روايت اين است كه الاّ ان تكون فى منقاره دما، علم خصوصيت ندارد، علم بما هو طريقٌ ذكر مىشود كما ذكرنا، ظاهر علم و رؤيت و امثال ذلك كه در خطابات احكام واقعيه ذكر مىشود مثل كلوا و اشربوا حتّى يتبيّن لکم الخيط الابيض من الخيط الاسود كه در خطابِ حكم واقعى علم ذكر مىشود و رؤيت ذكر مىشود، ظاهرش طريقيت محضه است، يعنى كلوا و اشربوا حتّى يطلع الفجر، معنايش اين است.
و هكذا در ما نحن فيه هم كه مىگويد بر اينكه الاّ ان تَرى فى منقاره دماً،[4] يعنى ان تكون فى منقاره دماً، اين علم بما هو طريقٌ است. خطاب خطاب حكم واقعى است. امام علیه السلام در مقام بيان حكم واقعى است، و مىفرمايد مگر اينكه در منقارش دم بوده باشد، يعنى معنايش اين است كه خودش طهارت ذاتى دارد و خود حيوان پاك است مثل آن حيوانات مأكول اللحم و طيور مأكول اللحم، در طهارت مثل آنها است، بله اگر نجسى بوده باشد در منقار اوست كه نجاست مىآورد، ولكن خودش طهارت ذاتى است، همان حرفى كه ما در كفّار كتابى مىگفتيم كه خودشان طهارت ذاتى دارند، نجاست عرضى آن يك مطلب ديگرى است غير ذاتى، اين سؤال از طهارت ذاتيه اين حيوانات است و از طهارت واقعيه سؤر است. جواب هم از حكم واقعى است، بدان جهت جواب از حكم واقعى الاّ ان تكون فى منقاره دماً، بدان جهت است كه در نقل ديگر نقلى شيخ قدس الله نفسه الشّريف[5] دارد آنجا این است كه سئل عن ماء ان شربت منه الدّجاجة قالت ان كان فى منقارها قذر، ديگر علم را انداخته است. اگر عذره خورده است و در منقارش قذر است او نجس مىكند. اين علم در ما نحن فيه بما هو طريقٌ محض است، بدان جهت است كه اصحاب در آيه مباركه «حتّى تبيّن لکم الخيط الابيض من الخيط الاسود»[6] یتبّين را الغاء كردهاند. گفتهاند مراد طلوع الفجر است.
و هكذا در جاهاى ديگر كه مىگويد بر اينكه اگر سؤال بشود از حرمت فقّاع يا از حرمت نبيذ مىگويد ما علمت انّه مسكرٍ فهو حرام، يعنى المسكر حرام، اين علم طريق است، اين را مىگويند در خطاب حكم واقعى قاعده كلّيه اين است، اگر لفظ علم يا آنى كه مرادف با علم است مثل رؤيت و ادراك أخذ بشود در موضوع خطاب واقعى ظاهرش اين است كه اين دخلى در حكم ندارد، بلکه بما هو طريقٌ أخذ شده است، به خلاف عناوين ديگر كه طريقيت خارجيه ندارند، اين همان است چون كه غالباً اينها طريق هستند خارجاً خصوصيتى ندارند به اينها واقع كشف مىشود، اين كشفيت به خود معناى اينها سرايت كرده است، جايى كه در خطاب حكم واقعى واقع بشوند ظاهرش طريقيت محضه است، مثل آن سرايت حسن و قبح به الفاظى كه مرحوم آخوند گفته است، اين منشأش اين است كه اين الفاظ ممتاز شدهاند از ساير العناوين، و لكن به خلاف حكم ظاهرى، خطاب حكم ظاهرى چون كه علم و شك آنجا مقوّم و موضوع حكم ظاهرى هستند، بله آنجا خصوصيت دارند، پس بما اينكه اين در ما نحن فيه اين روايت حكم واقعى را مىگويد اين جور است كه «الحيوان طاهرٌ، الباز و الصّقر طاهرٌ، و اذا كان فى منقاره دماً و قذراً»آن قذر منجّس مىشود، اين معنايش اين است كه خود اين منجّس نيست، منجّس قذارت مىشود، اين است، خوب، وقتى كه در منقارش دم است منقارش محكوم به طهارت است، خود حيوان لا ينفعل بدنش يا اينكه بدنش هم نجس است بالتّبع به زوال العين پاك مىشود، اين روايت در مقام بيان اينها نيست، وقتى كه در مقام بيان اينها نيست اگر ما از جاى ديگر به دست آورديم كه آنهايى كه از كجا به دست آوردهاند خواهيم گفت، از جاى ديگر بدست آورديم كه خود بدن حيوان نجس مىشود و زوال العين مطهّرش است، خوب، على هذا موضوع حكم واقعى تمام مىشود، حكم واقعى اين است كه كلّ شىءٍ لاقی نجساً فيتنجّس، الماء القليل اذا لاقی نجسا يتنجّس، خوب منقار نجس بود بنا بر آن دليلى كه گفته بود حيوان نجس است و مطهّر هم نيامده است نجس است و ملاقات با آب كرده است، اينجا كه فرموده است الاّ ان تَرى فى منقاره دماً اين در مقام بيان اين است كه حيوان طهارت ذاتى دارد، آنى كه نجس است خود حيوان نيست، آن عبارت از نجس عرضى است كه از خارج براى حيوان مىآيد، اين روايت در مقام بيان اين است، سابقاً هم در اين روايت بيان كرديم، گفتيم كسى روايات وارده در سؤر حيوانات را نگاه بكند قطع به اين معنا پيدا مىكند كه اين روايات در مقام بيان حكم واقعى است، اين روايات حكم واقعى حيوانات را و طهارت حيوانات را بيان مىكند و طهارت واقعى آب را بيان مىكند، بدان جهت موضوع هم اين است كه اين حيوانات فى نفسها پاك است، بدان جهت اين ثمره پيش ما تمام است، اين ثمرهاى كه گفتهاند در ما نحن فيه كه ثمره بين القولين همين است، اين ثمره تمام است.
سؤال...؟ عرض كردم بنا بر عدم تنجّس حيوان بايد ملاقات با عين بشود. سؤال؟
ملاقات با عين نجس وجدانى است؟ ملاقات با عين نجس اگر وجدانى بود که جاى استصحاب نبود، سؤال؟ نمىدانم چرا صعب مىشود، عرض مىكنم ملاقات با دم اين وجدانى است؟ ملاقات با چه آخر؟ يكى را بگو مضايقه نكن، دم تعبّدى دم نيست كه، حكم دم را دارد، با حكم ملاقات نمىشود، آنى كه ملاقات دارد او را مىدانيم اين است كه آب به منقار خورده است، امّا به دم هم خورده است نمىدانيم، استصحاب بقاء دم نمىگويد به دم هم خورده است، بدان جهت مثبت مىشود، على هذا اين ثمره بين القولين است.
يك ثمره ديگرى هم در ما نحن فيه هست، و آن ثمره اين است كه اگر فرض كنيد گوسفندى بود يا گاوى بود عذره انسان به بدن او چسبيده بود خوابيد در مكانى كه عذره انسان بود در آنجا، عذره رطب بود، آن عذره چسبيد به بدن گاو، كه خيلى هم اتّفاق مىافتد، بعد اين عذره خشك شد، بعد اين حيوان را سر بريدند، همان عذره هم چسبيده است ها، اين حيوان را سر بريدند، اگر گفتيم حيوان بدنش نجس مىشود و زوال العين مطهّر است، اين بدن حيوان را بايد بشوريم، ديگر اين كارش گذشته است بايد شستن بشود، مثل آن پوستينى مىشود كه فرش مىکنند، مثل او مىشود، چه جور اگر به او عذره كرد بايد بشورند اين را هم بايد بشورند، و الوجه فى ذلك اين است كه حيوان مادامى كه حيوان است زوال العين مطهّر است، آن وقتى كه اين حيوان بود زوال العين نشده بود الان هم نشده است كه كشتهاند، الان كه جسد است از حيوانیت خارج شده است، عين موجود است، اين عين موجود يعنى اين عضو نجس بود عين هم موجود است، چون كه در حال حيات از بين نرفته بود بايد اين را شست تا پاك بشود، به مقتضاى ادلّه اطلاقات الغسل.
و امّا اگر گفتيم كه نه، بدن حيوان نجس نمىشود، اين حيوان را كه سر بريدند اين هم خشك شده بود، با دستش يا با چاقو يا با چيز ديگر اين را بتراشند اين بدن پاك مىشود، اين موضع پاك مىشود، چرا؟ چون كه اصل موضع كه نجس نشده بود، آن وقتى كه ملاقات كرد با عذره در حال حيوانيت، آن وقت كه خود حيوان نجس نشده بود، بعد هم كه سر بريدند اين عذره رطوبت مسريه ندارد كه نجس بكند پوست را، به آن پوستى كه چسبيده است در آن پوست عذره رطوبت مسريه نيست كه نجس بكند او را، چون كه فعلاً يابس است، كلّ يابسٍ ذكى نجس نمىكند فعلاً ولو حيوان نيست، سابقاً كه رطوبت مسريه بود سابقاً هم حيوان بود نجس نمىكرد، بدان جهت بنا بر اين قول غسل معتبر نيست، همين جور به ازاله عين پاك مىشود.
اين ثمره هم ثمره پاكيزهاى است كما اينكه مىبينيد، واضح است.
ما كه تا حال بحث مىكرديم، بحث در اين بود كه اين جور بگوييم يا اين جور بگوييم، بگوييم كه بدن حيواناتى كه هست نجس مىشود زوال عين مطهّر است، يا بگوييم كه اصلاً اينها نجس نمىشوند، مرحوم سيّد فرموده است كه هذا الوجه كما اينكه ديديد آن حسن است قوى است اينكه بگوييم اصلاً نجس نمىشود.
آنهايى كه قائل به تنجّس بدن الحيوان هستند ببينيم چه مىگويند، چه دليلى دارند آنها، چون كه طهارت كه دليل نمىخواهد، اصل طهارت در اشياء است، تنجّس و نجاست احتياج به دليل دارد، اين را مىدانيد ما رواياتى كه داشتيم در تنجّس اشياء در ثوب بود، در بدن انسان بود، در فراش بود، در حُصُر بود، در مكانى از بيت بود، اينها بود روايات، اينها بدن حيوان را نمىگيرد. ما بايد به قول مرحوم حكيم يك عمومى پيدا كنيم، اطلاقى پيدا كنيم كه مثل اينكه پيدا نكرده است ايشان، عمومى و اطلاقى پيدا كنيم كه بگويد هر شيئى به اصابه نجس نجس مىشود، كه يكى هم بدن حيوان است، هر شيئى كه شامل بدن حيوان هم بشود، اين پيدا شده است و جماعتى گفتهاند ما پيدا كردهايم، او چيست؟ او موثقه عمّار است كه در ماء متنجّس وارد شده بود، ماء متنجّس كه مات فيه الفأره، فأره در او افتاده بود، وضوء گرفته بود غسل ثياب كرده بود مدّتى، بعد از مدّتى در او فأره متسلّخه پيدا كرده بود، وقتى كه فأره متسلّخه پيدا كرده بود از امام علیه السلام حكمش را مىپرسد كه اين فأره متسلّخه كه در باب [7]چهارم از ابواب ماء المطلق بود «رجلٌ وجد فى انائه فأرةً و قد توضأ من ذلك الاناء مراراً او اغتسل منه او غسل ثيابه و قد كانت الفأرة متسلّخة» كه از قديم افتاده بود ديگر تازه نيست. «قال، ان كان رأها فى الاناء قبل ان يغتسل او يتوضأ او يغسل ثيابه ثمّ يفعل ذلك بعد ما رأها فى الاناء» يعنى بعد از تنجّس ببيند، «فعليه ان يغسل ثیابه و يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء» گفتهاند «يغسل كلّ ما اصابه»، يكى هم بدن گربه است. بدن آن حيوان است، آن گوسفند است كه به او اصابت كرده بود. كلّ است ديگر، كل را مىگيرد، منتهى ما از خارج دليل پيدا كرديم كه مطهّر بدن الحيوان منحصر به غسل نيست، زوال العين هم مطهّر است، اين را هم دليل پيدا كرديم.
از اين روايت شريفه باز استفاده مىشود كه بدن حيوان نجس مىشود. چرا؟ چون كه اين روايت دو تا مدلول داشت، مدلول اوّل اين است كه غسل مطهّر است از نجاست، و يك دلالتى هم داشت كه هر شىء طاهرى به اصابه آن ماء متنجّس نجس مىشود، چون كه بايد نجس بشود تا مطهّرش غسل بشود، اين كه گفت مطهّرش غسل است يعنى هر شىء طاهرى به اصابه ماء متنجّس نجس مىشود، اینکه مطهّرش غسل است در حيوان رفع ید كرديم، گفتيم غسل نمىخواهد به زوال العين هم پاك مىشود، امّا هر شيئى به اصابه متنجّس نجس مىشود آن سر جايش مىماند، تمسّك به او مىكنيم و مىگوييم بدن الحيوان هم نجس است، اين دليلش است، عمومى پيدا كردهاند به اين معنا.
و لكن اگر سابقاً يادتان بوده باشد عرض كرديم اين عموم در آن اشيائى كه يقبل الغسل در آنها مسموع است، بدان جهت گفتيم كسى به اين تمسّك بكند بر اينكه مايعات هم نجس مىشود، مثلا آب نجس پاشيد و توى نفت افتاد كم يا زياد، آن نفت نجس مىشود، به چه دليل؟ به اين موثقه تمسّك كند كه و يغسل كلّ ما اصابه گفتيم اين تمسّك درست نيست، چرا؟ چون كه نفت قابل غسل نيست، اين موثقه دلالت مىكند چيزهايى كه قابل غسل است آنها نجس مىشود به اصابة النّجس، و امّا مثل ماء القليل و المايعات كه قابل غسل نيستند اينها متنجّس مىشوند اين موثقه به اين معنا دلالت نمىكند.
روى اين حساب شما كه فرموديد از اين استفاده مىشود تنجّس به اشياء، از امر به غسل استفاده كرديد، مدلول التزامى امر به غسل است، چون كه فرموديد معناى اينكه و يغسل كلّ ما اصابه يعنى آن ما اصابه بايد مطهّر به او وارد بشود، يغسل معنایش این است، مطهّرش غسل است، از اين كشف كرديد كه پس ما اصاب نجس شده است كه مطهّر را بيان مىكند، وقتى كه مطهّر را در بدن حيوانات برداشتيم و گفتيم غسل نمىخواهد كما اينكه برداشتيم ديگر، از كجا كشف مىكنيم كه بدن حيوان نجس مىشود، اين مدلول التزامى بود و بند به او بود، چون كه امر به غسل شده بود كشف كرديم بر اينكه نجس شده است، اگر در يك جايى گفت در اين مورد غسل نمىخواهد خوب ما از كجا كشف مىكنيم كه نجس شده است، راه كشف مدلول التزامى است، قد بيّنا در بحث تعادل و تراجیح مدلول التزامى بعد از سقوط مدلول مطابقی از اعتبار مدلول التزامى قابل أخذ نيست، چون كه مدلول التزامى التزام همان مدلولى بود كه از اعتبار افتاده است و شارع گفت اراده نشده است، غسل مراد نيست، تأمل بفرماييد تا بعد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142-144.
[2] وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَمَّا تَشْرَبُ مِنْهُ الْحَمَامَةُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ فَتَوَضَّأْ مِنْ سُؤْرِهِ وَ اشْرَبْ- وَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَ مِنْهُ بَازٌ أَوْ صَقْرٌ أَوْ عُقَابٌ- فَقَالَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ يُتَوَضَّأُ مِمَّا يَشْرَبُ مِنْهُ- إِلَّا أَنْ تَرَى فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَإِنْ رَأَيْتَ فِي مِنْقَارِهِ دَماً- فَلَا تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَا تَشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص230.
[3] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ فَضْلِ الْهِرَّةِ وَ الشَّاةِ وَ الْبَقَرَةِ- وَ الْإِبِلِ وَ الْحِمَارِ وَ الْخَيْلِ- وَ الْبِغَالِ وَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ- فَلَمْ أَتْرُكْ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْكَلْبِ- فَقَالَ رِجْسٌ نِجْسٌ لَا تَتَوَضَّأْ بِفَضْلِهِ وَ اصْبُبْ ذَلِكَ الْمَاءَ- وَ اغْسِلْهُ بِالتُّرَابِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ثُمَّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص226.
[4] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص230
[5] وَ رَوَاهُمَا الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ وَ زَادَ فِي الْأَخِيرِ وَ سُئِلَ عَنْ مَاءٍ شَرِبَتْ مِنْهُ الدَّجَاجَةُ- قَالَ إِنْ كَانَ فِي مِنْقَارِهَا قَذَرٌ- لَمْ تَتَوَضَّأْ مِنْهُ وَ لَمْ تَشْرَبْ- وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ فِي مِنْقَارِهَا قَذَراً- تَوَضَّأْ مِنْهُ وَ اشْرَبْ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص231.
[6] سوره بقره(2)، آيه 187.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى السَّابَاطِيِّ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ يَجِدُ فِي إِنَائِهِ فَأْرَةً- وَ قَدْ تَوَضَّأَ مِنْ ذَلِكَ الْإِنَاءِ مِرَاراً- أَوِ اغْتَسَلَ مِنْهُ أَوْ غَسَلَ ثِيَابَهُ- وَ قَدْ كَانَتِ الْفَأْرَةُ مُتَسَلِّخَةً- فَقَالَ إِنْ كَانَ رَآهَا فِي الْإِنَاءِ قَبْلَ أَنْ يَغْتَسِلَ- أَوْ يَتَوَضَّأَ أَوْ يَغْسِلَ ثِيَابَهُ- ثُمَّ فَعَلَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا رَآهَا فِي الْإِنَاءِ- فَعَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ ثِيَابَهُ- وَ يَغْسِلَ كُلَّ مَا أَصَابَهُ ذَلِكَ الْمَاءُ- وَ يُعِيدَ الْوُضُوءَ وَ الصَّلَاةَ- وَ إِنْ كَانَ إِنَّمَا رَآهَا بَعْدَ مَا فَرَغَ مِنْ ذَلِكَ- وَ فَعَلَهُ فَلَا يَمَسَّ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ شَيْئاً- وَ لَيْسَ عَلَيْهِ شَيْءٌ لِأَنَّهُ لَا يَعْلَمُ مَتَى سَقَطَتْ فِيهِ- ثُمَّ قَالَ لَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ- إِنَّمَا سَقَطَتْ فِيهِ تِلْكَ السَّاعَةَ الَّتِي رَآهَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص142.