درس چهارصد و شانزدهم

مطهرات

« العاشر : من المطهرات زوال عين النجاسة أو المتنجس‌عن جسد الحيوان غير الإنسان بأيِّ وجه كان ، سواء كان بمزيل أو من قبل نفسه ، فمنقار الدجاجة إذا تلوَّث بالعذرة يطهر بزوال عينها وجفاف رطوبتها ، وكذا ظهر الدابة المجروح إذا زال دمه بأيِّ وجهٍ ، وكذا ولد الحيوانات الملوَّث بالدم عند التولُّد إلى غير ذلك ، وكذا زوال عين النجاسة أو المتنجس عن بواطن الإنسان كفمه وأنفه وأذنه ، فإذا أكل طعاماً نجساً يطهر فمه ‌بمجرَّد بلعه هذا إذا قلنا إنَّ البواطن تتنجَّس بملاقاة النجاسة ، وكذا جسد الحيوان ، ولكن يمكن أن يقال بعدم تنجُّسهما أصلاً ، وإنَّـما النجس هو العين الموجودة في الباطن أو على جسد الحيوان ، وعلى هذا فلا وجه لعدِّه من المطهرات ، وهذا الوجه قريب جداً ، وممَّـا يترتب على الوجهين أنـَّه لو كان في فمه شي‌ءٌ من الدم فريقه نجس ما دام الدم موجوداً على الوجه الأول فإذا لاقى شيئاً نجَّسه ، بخلافه على الوجه الثاني فإن الريق طاهر والنجس هو الدم فقط فإن اُدخل إصبعه مثلاً في فمه ولم يلاقِ الدم لم ينجس ، وإن لاقى الدم ينجس إذا قلنا بأنَّ ملاقاة النجس في البـاطن أيضـاً مـوجب للتنجُّس ، وإلّا فلا ينـجس أصـلاً إلّا إذا أخرجه و هو ملوَّث بالدم ‌».[1]

ادامه بحث مطهر بودن ازاله نجاست حيوان

كلام در اين جهت بود بدن الحيوان آيا به اصابت نجس نجس مى‏شود منتهى زوال العين مطهّرش است؟ و آن وقتى كه عين زايل شد، آن موضعى هم كه متنجّس شده بود به آن عين آن موضع هم پاك مى‏شود به زوال العين، يا اينكه اصلاً بدن الحيوان لا يتنجّس، آنى كه نجس هست عين النّجس است، بدان جهت اگر عين النّجس زايل شد فلم يكن فى البين تنجّسٌ، از اوّل تنجّس نبود و حيوان نجس نشده بود؟

ثمره ما بين القولين را هم ذكر كرديم كه در آن مواردى كه ثمره ظاهر مى‏شود.

كلام در اين بود كه كدام يكى از قولين را ما اختيار كنيم؟ اختيار كنيم كه اصابت نجس كما اينكه ساير اشياء را نجس مى‏كند كذلك اصابة النّجس بدن حيوان را هم نجس مى‏كند، فقط مطهّر فرق مى‏كند، در غير بدن الحيوان مطهّر غسل است و لكن فى بدن الحيوان مطهّر زوال العين است، اينجور بگوييم، يا اينكه بگوييم نه، اصلا بدن حيوان لا يتنجّس، دليل نداريم؟ عرض كردم آنى كه به او استدلال شده است و ممكن است كسى او را دليل قرار بدهد بر التزامش به تنجّس بگويد در موثقه عمّارى كه وارد شده بود در آبى كه متنجّس بود آب حُبّ كه در او فأره متسلّخه پيدا شده بود، امام علیه السلام در آن روايت فرمود و يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء هر چيزى كه عموم است آن آب متنجّس به او اصابت كرده او را بايد بشورد، از اين موثقه دو تا حكم استفاده مى‏شود:

 يك حكم استفاده مى‏شود بر اينكه آن آبى كه به او فأره افتاده است و مرده است آن آب نجس است و منجّس الاشياء، اين يك حكم است، كه و يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء يعنى خود آن ماء نجس است و منجّس.

 و حكم ديگرى استفاده مى‏شود آن اشياء طاهره‏اى كه به اين ماء متنجّس متنجّس شده‏اند، مطهّر آنها غسل است.

گفته شده است اين حكم ثانى با آن حكم اوّل دو تا حكم هستند، يكى منجّسية نجاسة الماء و منجّسيته لكلّ شى‏ءٍ، كه از آن كلّ شى‏ءٍ هم بدن حيوان است، و حكم ديگر اين است كه مطهّر آن نجاست غسل است، از اين حكم ثانى در بدن حيوان رفع ید مى‏شود و گفته مى‏شود كه نه، مطهّر در بدن حيوان غسل نيست، مطهّر زوال العين است كما ذكرنا، بدان جهت اگر آن نجس عينى نداشته باشد مثل خود ماء متنجّس كه خشك شد نه غسل مى‏خواهد نه عينی دارد، هيچ كدام را ندارد، اين حكم كه مطهّر غسل است در اشياء طاهره‏اى كه متنجّس شده‏اند به متنجّس، از اين حكم ثانى رفع ید مى‏شود در بدن الحيوان، پس ملتزم مى‏شويم كه بدن الحيوان نجس و لكن لا يحتاج فى التّطهير الى الغسل، بلكه به واسطه آن روايات و سيره تطهيرش به زوال العين است، اين غايت فرمايشى است كه تقريب فرموده‏اند.

عرض كردم اگر اين دو تا حكم، حكم عرضى بودند يك روايتى ذكر مى‏كرد كه «ما يصيب النّجس يتنجّس، و فى تطهير المتنجّس يعتبر الغسل»، اين دو تا حكم اگر عرضى بودند مترتّب بر همديگر نبودند. مدلول التزامى نبود، هر دو دو تا حكم بود در روايتى وارد شده بود، خوب يك موردى مراد نيست تخصيص دارد. خوب آن ديگرى را أخذ مى‏كنيم به عمومش، و لكن در ما نحن فيه آنى كه ابتداءً ذكر شده است او فقط يك حكم است و آن اين است كه ما يصيبه الماء. مائى كه مات فيه الفأره، ما يصيب بايد شسته بشود. اين بايد، بايد وضعى است. يعنى اگر بخواهيد پاك بشود بايد شسته بشود. مثل اينكه از امام علیه السلام سؤال مى‏كند بر اينكه به ثوب من بول اصابت كرد فرمود. «اغسله مرّتين»، اين امر، امر ارشادى است. يعنى اگر مى‏خواهى پاك بشود بايد دو دفعه بشورى، اينجا هم همين جور است. «و يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء»، معنايش اين است كه هر چيزى كه خورده است به او معتبر است او دو دفعه شسته بشود، هر چيزى كه اين آب به او خورده است بايد او شسته بشود، از اين ما مى‏فهميم كه آنى كه اصابه الماء نجس شده است. نجاستش را استفاده مى‏كنيم، و الاّ اگر نجس نباشد كه غسل امر به او نمى‏شود. اين تنجّس اين معنا كه پس آن اشياء متنجّس شده‏اند. اين مدلول التزامى امر به غسل است. از امر به غسل كشف مى‏كنيم، چون كه احتمال ندارد وجوبش وجوب نفسى باشد. كشف مى‏كنيم كه پس آن اشياء نجس شده‏اند، و من هنا ذكرنا به اين روايت نمى‏شود استدلال كرد كه مايعات نجس مى‏شود. اين آب نجس در مايعات افتاد، يا توى آب قليل افتاد، اين آب نجس يك قطره از او يا بيشتر به آب قليل طاهر افتاد. از اين روايت استفاده نمى‏شود كه مايعات و ماء قليل نجس مى‏شوند، از اين موثقه استفاده نمى‏شود. چرا؟ چون كه آنجاهايى كه امر به غسل هست آنجاها ما كشف مى‏كنيم كه پس متنجّس هست نجس شده است آن شى‏ء، در آب قليل و مايعات كه آنها قابل غسل نيستند. كشف تنجّس در آنها هم نمى‏شود. آن كلام را اينجا اعاده مى‏كنيم، مى‏گوييم ما فهميديم از خارج كه بدن حيوان لا يُعتبر فيه الغسل در او غسل معتبر نيست، اين را فهميديم. اين كه مى‏گويد «و يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء الاّ بدن الحيوان»، اين استثناء دارد اين را فهميديم، كه اين يغسل كه يعتبر الغسل اين استثناء دارد. خوب اين استثناء اگر متّصل بود از اوّل «و يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء [2]الاّ بدن الحيوان»، بدن حيوان را مگر ما دليل پيدا مى‏كرديم كه نجس شده است؟ از كجا پيدا كنيم دليل؟ اين از مدلول التزامى امر به غسل استفاده شده است كه او نجس شده است، چون كه غسل وجوب نفسى ندارد، وقتى كه اين امر برداشته شد در آن بدن الحيوان ديگر ما كاشف نداريم از تنجّس او، بله احتمال مى‏دهيم متنجّس بشود، نمى‏گوييم نفى مى‏شود، اين روايت به نفى و اثبات دلالتى ندارد، فقط دلالت دارد به اثبات در موردى كه امر به غسل است، بعد از اينكه اگر استثناء متّصل بود الاّ بدن الحيوان ما چه جور كشف نمى‏كرديم كه متنجّس شده است بدن حيوان، كشف نمى‏كرديم، الان هم كه مخصّص منفصل وارد شده است. مخصّص منفصل امر به غسل است. مخصّص منفصل وقتى كه آمد، مى‏گويد اين امر به غسلى كه گفته شده بود جمع عرفى است آخر، چون كه تخصيص است. اين امر به غسل در بدن حيوان مراد نبود. وقتى كه مخصّص اين را گفت، ما از كجا كشف كنيم كه بدن حيوان نجس است؟ بدان جهت گفتيم كه بعد از تخصيص اين موثقه دلالت نمى‏كند. بله، اگر يك روايتى داشتيم كه ازالة العين من بدن الحيوان مطهِّرٌ مثل اينكه داشتيم ما جفّفته الشّمس و هو طاهر يعنى الشّمس مطهّرٌ[3]، از خود آن دليل كشف مى‏شد كه بله اين نجس است. چون كه مى‏گويد زوال العين من بدن الحيوان مطهّرٌ، اذا زالت العين من بدن الحيوان طهُرَ، دلالت مى‏كرد كه قبلاً نجس بود مثل آن شمس، ما كه دليل اينجورى نداريم. كما اينكه بيّنا، دليل ما عبارت از اين بود امام علیه السلام فرمود كه آن چيزى كه هست در روايات متعدده، امر كرد به اكل سؤر حرّه و ترغيب كرد در سؤر حرّه، چون كه مى‏دانيم بر اينكه حرّه لا محاله دهانش خورده است به جيفه‏اى به آن طيرى كه او را كشته است يا به فأره‏اى، و احتمال اينكه دهانش را شسته است ولو من حيث لا يشرب اين هم احتمالش نيست. مى‏فهميم كه پس در اينجا غسل نمى‏خواهد. غسل كه نمى‏خواهد و هكذا روايتى كه در ورود فأره به دُهن و اخراجش از دُهن حيّاً وارد است. فأره خودش را نشسته است. مى‏فهميم بر اينكه در تطهير فأره، هرّه، و كذا ساير الحيوان خصوصيتى ندارد. و مقتضاى سيره غسل معتبر نيست. حيوان شسته نمى‏شود، پس «و يغسل كلّ ما اصابه الاّ بدن الحيوان»، اين است. مراد اين است، بعد از اينكه اين شد اين بدن حيوان نجس مى‏شود و زوال العين مطهّره، يا فقط نجس عين است دلالتى ندارد. مقتضاى اصالة الطهارة اين است كه بدن حيوان نجس نمى‏شود. چون كه شك مى‏كنيم آيا در شريعت مقدّسه بدن الحيوان محكوم به نجاست است در آن صورتى كه عين نجس با او هست، عين نجس كه نجس است او را دليل‏ داريم كه العذرة نجسةٌ. كلام اين است كه آن موضع العذره هم نجس است يا نيست. كلّ شى‏ءٍ طاهر مى‏گويد كه نه، پاك است، و ثمره عملى هم دارد كه پاك بشود و زوال العين مطهّر نشود. از اوّل پاك بشود يا مطهّر بشود ثمره عملى هم دارد. كلّ شى‏ءٍ طاهر مقتضايش اين مى‏شود، بدان جهت ما بنائمان بر اين است كه بدن الحيوانات اينها لا یتنجّس، تنجّس فقط در بدن الانسان است، آن هم در ظاهر بدن الانسان.

 سؤال...؟ نه، هيچ چيز نيست، يك روايتش را خواندم، از امام علیه السلام كه سؤال شده است «عن الثوب يصيبه البول يا عن البدن يصيبه البول»، امام فرموده است. «صبّ عليه الماء مرتين، اغسله مرّتين»، منتهى چون كه ما قرينه قطعيه داريم كه اين امر به غسل واجب نفسى نيست در شريعت مقدّسه، از اين كشف مى‏كنيم كه اين امر به غسل به جهت تنجّس البدن است كه بدن را مى‏گويد بشور. اگر مى‏گفت بول را بشور دلالت بر تنجّس نمى‏كرد. و من هنا ذكرنا اين امر به غسل در عرق جنب از حرام هم هست، عن الثّوب يصيبه العرق، آنجا هم هست امر به غسل شده است. گفتيم آنجا استفاده تنجّس نمى‏شود. چرا؟ چون كه گفته است. «ان اصاب ثوبك من العرق شى‏ءٌ» يعنى عرق جنب و عرق حيوان جلّال، فاغسله يعنى عرق را بشور، بدان جهت گفتيم كه از اين امر به غسل نجاست استفاده نمى‏شود، چون كه مى‏گويد عرق را بشور، از اين فقط مانعيت للصلاة استفاده مى‏شود، و امّا جاهايى كه نمى‏گويد آن شى‏ء را بشور. مى‏گويد آن موضعى كه اين شى‏ء آنجا اصابت كرده است. ثوب را بشور. بدن را بشور، فراش را بشور. تخته را بشور. از اين استفاده مى‏شود كه اين متنجّس شده است، چه جور استفاده مى‏شود؟ چون كه اين امر به غسل كه مى‏گويد اين ثوبى كه به او دم اصابت كرد يا عذره اصابت كرد بشور، يعنى ثوب را بشور، اطلاق دارد. هم آن صورتى كه عذره زايل بشود و هم آن صورتى كه عذره زايل نشود، پس وقتى كه عذره زايل شد شستن اين لازم بوده باشد اين معناى تنجّس است. تنجّس را از اينها استفاده كرديم ما، و الاّ قلَّ موردى مثل آن كلبى كه رجسٌ نِجس در روايتى ذكر بشود كه نجس است. روى اين حسابى كه هست ما در اين موثقه عمّار هم از امر به غسل استفاده تنجّس كرده بوديم، خوب آن جايى كه امر به غسل ثابت است از اين امرى كه در ساير موارد هست استفاده تنجّس مى‏كنيم. وقتى كه تخصيص خورد ديگر استفاده نمى‏شود.

 و امّا بواطن الانسان، درست توجّه كنيد، مسأله، مسأله محلّ ابتلاء است. خودش هم مى‏دانيد كه چه قدر ابتلاء به او است. مشهور و معروف اين است نسبت داده شده است به مشهور كه بواطن انسان مثل بدن الحيوان است. آن بواطن تتنجّس، ولكن ازالة العين كه شد آن وقت پاك مى‏شود بواطن، مراد از بواطن آن ما فوق الحلق است يعنى كف دهان، ريق، اطراف دهان، يا آن ثقب الأذنين، آن ثقبى كه در انف است و آن ثقبى كه در بدن انسان است آنها را مى‏گويند بواطن، متنجّس مى‏شود، امّا داخل معده نجس مى‏شود زوال العين او را پاك مى‏كند او نيست. مراد از بواطن حلق و ما الفوق و منافذى كه در بدن هست، اينها مراد است، اينها نجس مى‏شوند و لكن زوال العين مطهّرش است، اين يك قول است.

 قول ديگر در مسأله همان قولى بود كه در حيوانات ما اختيار كرديم که اصلاً بواطن لا تتنجّس، بواطن نجس نمى‏شود، اگر به باطن نجاست خارجيه وارد بشود فقط آن نجاست خارجيه نجس است، و امّا در باطن نجاست داخليه بوده باشد او هم دليل بر نجاست ندارد.

مرحوم سيّد در عروه اينجور مى‏گويد، مى‏گويد كه آيا بواطن هم مثل بدن الحيوان نجس مى‏شوند و ازاله عين شد پاك مى‏شوند، يا اصلاً بواطن نجس نمى‏شود. يك ثمره‏اى ذكر مى‏كند، مى‏گويد ثمره اين نزاع، ثمره وجهين ظاهر مى‏شود در جايى كه از بن دندان انسان خون خارج بشود، كه دهان خون دارد كه خون از بن دندان است. در اين صورت مردى يا زنى يا هر كسى اسبعش را داخل فمش بكند كه به ريقش بخورد به آن آب دهان، اگر گفتيم بواطن نجس مى‏شوند و ازالة العين مطهّر است، اين اسبع نجس مى‏شود. چرا؟ چون كه هنوز خون در بن دندان هست، پس ريقى كه در دهان هست نجس است و دست هم كه خورده است به آن ريق نجس شده است. به خلاف اينكه گفتيم نه، بواطن نجس نمى‏شود، فقط آن خون نجس است، ريق پاك است. بدان جهت اگر دستش را برد به دهان و خارج كرد ولو تَر هم خارج شده است اين پاك است اشكالى ندارد. چونكه بواطن نجس نمى‏شوند. بعد مى‏فرمايد بله، اگر برد انگشت را به خود خون زد نه به آب دهان، آن بن دندان كه خون است به او زد و اين دست خارج شد. اين دست نجس مى‏شود. اين را كه مى‏گويد پشيمان مى‏شود. مى‏گويد الاّ ان يقال كه ملاقات در باطن موجب تنجّس نيست. اين را كه برد به خون زد اين ملاقات در باطن شد. اين موجب تنجّس نيست. ملاقات بايد در ظاهر بشود، الاّ اذا خرج متلوّثاً. اگر اين انگشت را بيرون كرد خون نداشت نه، حكم به نجاستش نمى‏شود، چون كه ملاقات در باطن شده است، و امّا اگر اين انگشت را خارج كرد متلوّث به خون خارج شد. بله نجس است. چون كه دم خارجى ملاقات دارد با جسم خارجى در خارج، ملاقات حدوثش آنجا شده است و لكن الان هم همان ملاقات است، همان موجب تنجّس است حكم به نجاست مى‏شود.

ما آنجا اين جور عرض مى‏كنيم كه آن خون نجاست داخلى است. نجاست خارجى نيست مادامى كه در دهان است. اين اصل آن خون دليل نداريم كه نجس است، اين خون كه در بن دندان است اصلاً دليل به نجاستش نداريم. آن خونى كه ما دليل داريم بر نجاستش آن خون ظاهر است آنى كه ظاهر مى‏شود. خون تا مادامى كه از بدن حى ظاهر نشده است دليلى بر نجاست او نداريم. كما اينكه در بحث دم گذشت. خون در باطن و در دهان دليلى بر نجاستش نداريم، مثل خون است در داخل رگ، فرقى نمى‏كند. در ما نحن فيه بدان جهت اگر اين دستش را برد و به همان خون گذاشت. اين نه اين كه ملاقات در باطن شده است موجب نجاست نيست، اين به جهت اين كه اصلاً دليل بر نجاست آن خون نداريم كه اين دست پاك با او ملاقات كرده است، بله اگر این متلوّثاً خارج شد نجس مى‏شود. شاهد بر اين اين است كه اين خون اگر خون خارجى بوده باشد نجس خارجى بوده باشد. مثل اينكه يك طعامى است كه متنجّس است و انسان آن طعام را جهلاً يا علماً عن عمدٍ مى‏خورد. وقتى كه علماً و عن عمدٍ مى‏خورد اين نجاست نجاست خارجيه است. اين نجاست خارجيه وقتى كه رسيد به دهان اين محلّ كلام است كه آيا اين نجاست خارجيه كه به باطن رسيد اين موجب تنجّس باطن مى‏شود يا نمى‏شود. كلام در اين است، و امّا آن نجاست داخليه اصلاً نجاست او دليل ندارد.

ما كه بحث مى‏كنيم در بواطن كه آيا بواطن نجس مى‏شوند يا نمى‏شوند. در دو مقام بايد بحث كنيم:

 مقام اوّل اين است كه نجاست نجاست خارجيه بشود كه نجاست خارجيه به باطن برسد. اين ثمرۀ نزاع دارد، انسان آن طعام نجس را كه مى‏خورد دستش را در دهانش كرد در همان حين خوردن هنوز كه طعام از دهان نگذشته است و دهان پاك است و نجس نشده است از آن طعام متنجّس، دستش را زد فرض كنيد به آن ريقش، اگر گفتيم بواطن به نجاست خارجيه نجس مى‏شوند و زوال العين مطهّر است. اين دستش نجس است، ولو اين دست موقع بيرون آمدن خشكيد باز نجس است. چرا؟ چون كه ملاقات كرده است با نجس، شى‏ء خارجى ملاقات با نجس كرده است. خوب محكوم به نجاست مى‏شود.

 و امّا اگر گفتيم نه، بواطن نجس نمى‏شوند. انگشتش را در دهانش بگذارد و تَر هم خارج بشود پاك است. چرا؟ چون كه بواطن نجس نمى‏شوند. اينجا است كه بعضى‏ها گفته‏اند بواطن نجس مى‏شود و زوال العين مطهّر است. و امّا بعضى گفته‏اند كه نه، دليل نداريم كه اين طعام نجس دهان را نجس بكند. خودش نجس است ولكن دهان را نجس نمى‏كند. و امّا آن نجاست داخليه كه خون است او اصلاً دليل بر تنجّسش نيست. نمى‏گوييم كسى او را مى‏تواند بلع كند و بخورد ها. اكل دم حرام است. ولو آن دم دم طاهر باشد، اكل دمى كه هست، اكل دم حرام است. ولو دم طاهر باشد. انسان آن دم متخلّف گوسفند را بعد در طشت جمع كند و بخورد حرام است. حرّمت عليكم الدّم طاهر باشد يا نجس، آنى كه مى‏گوييم در بن دندان آن خون نجاستش را مى‏گوييم كه نجاستش كه هست دليلى به او نداريم. خوب كلام اين است كه اين نجاست خارجيه به باطن رسيد. باطن را نجس مى‏كند يا نمى‏كند. مى‏گويند الكلام الكلام، همان موثقه عمّار، چون كه نجاست خارجيه بود ديگر، آن ماء متنجّس نجاست خارجيه است. «اغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء»، اين معنايش اين است كه آن آب متنجّس را اگر خوردى بايد دهان را بشورى، چون كه اغسل ديگر، اگر آن آب متنجّس در چشم هم خورده است بايد بشورى. «اغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء» اگر با آن آب متنجّس استنشاق كرده‏اى داخل انف را هم بايد بشورى، «اغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء»، اين دلالت مى‏كند باز به دو تا حكم، يكى اين است كه اين هر چيزى كه آب متنجّس يا آب متنجّس خصوصيتى ندارد. هر چيز نجسى كه به شى‏ء طاهر خورد مع الرّطوبة كه مفروض در ماء متنجّس او است. او يتنجّس، و انّ مطهّره هو الغسل مطهّرش هم غسل است. در بواطن از اين مطهّرش غسل است رفع ید مى‏كنيم. ديگر اينجا روايت خاصّه و اينها ندارد. خود در بواطن منصوص است كه بواطن لا تغسل، بواطنى كه هست غسل نمى‏شود، آن نص چيست كه خدمت شما عرض كنم آن نص را، يكى از اين روايات موثقه عمّار ساباطى است. در باب 24 از ابواب النّجاسات،[4] روايت 5 است:

موثقه عمار ساباطی

«وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ يَسِيلُ مِنْ أَنْفِهِ الدَّمُ» از بينى‏اش خون مى‏آيد. «هَلْ عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ بَاطِنَهُ يَعْنِي جَوْفَ الْأَنْفِ» یعنی جوف الأنف بشورد يا نشورد؟ «فَقَالَ إِنَّمَا عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ مَا ظَهَرَ مِنْهُ» ، آنى كه ظاهر است او را بشورد. اين را مى‏دانيد كه اگر اين روايت بود اين به درد ما نمى‏خورد در اين بحث، چرا؟ براى اينكه اين در نجاست داخليه است، كه عن الرّجلی که هست يسيل من انفه الدّم، داخل انفه به واسطه دم داخلى نجس شده است، كلام ما در اصابت نجاست خارجى است، اين روايت دليل نمى‏شد.

 امّا روايت دوّمى به نظر ما دليل است، روايت دوّمى چيست؟ آن روايت، روايت 7 [5]است در اين باب:

«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَيْسَ الْمَضْمَضَةُ وَ الِاسْتِنْشَاقُ فَرِيضَةً وَ لَا سُنَّةً» مضمضه و استنشاق فريضه نيست، و لا سنّةٌ سنّت هم نيست، نه خدا واجب كرده است و نه رسول الله، سنّت معنايش اين است. «إِنَّمَا عَلَيْكَ أَنْ تَغْسِلَ مَا ظَهَرَ» اين است و جز این نیست که بر گردن تو است او را كه ظاهر است او را بشورى، اين اختصاص به باب وضوء ندارد، ولو انسان استنشاق بكند يا مضمضه بكند براى شستن خود دهان نه از نجس، اينها نه واجب است و نه فريضه، او را هم مى‏گيرد مختص به باب وضوء نيست. «و انّما عليك ان تغسل ما ظهر» چه باب وضوء باشد و چه غير باب وضوء، و الشّاهد على هذا كه اين روايت اطلاق دارد صاحب وسائل اين را عنوان كرده است در باب اينكه انّما يجب غسل ظاهر البدن من النّجاسة دون البواطن، در باب وضوء ذكر نكرده است فقط، در ما نحن فيه ذكر كرده است چون كه روايت اطلاق دارد، آن غسل ظواهر مى‏شود، اين نجاست خارجيه را هم مى‏گيرد.

 سؤال...؟ غسل بينى محلّ كلام است، مى‏گويد داخل بينى را نشور، آنى را كه از بدن ظاهر است او بايد شسته بشود.

اين مؤيد است به دو تا روايت ديگرى از نجاست خارجيه ها، آن دو تا روايت ولو من حيث السّند تمام نيستند، در باب 39، از ابواب النّجاسات روايت اوّلى:

روايت اسحاق بن عمار

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الصَّلْتِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ»[6] همه درست است، فقط اين اسحاق نقل مى‏كند «عَنْ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ أَبِي الدَّيْلَمِ» اين عبد الحميد ابن ابی الدّيلم پسر عمّ معلّی ابن خنيس است رضوان الله عليه، و لكن اين عبد الحميد ابن ابی الدّيلم كه پسر عمّ او است توثيق ندارد از آن معاريف هم نيست. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع رَجُلٌ يَشْرَبُ الْخَمْرَ» كسى خمر مى‏خورد «فَبَصَقَ» بعد آب دهانش را مى‏اندازد. «فَأَصَابَ ثَوْبِي مِنْ بُصَاقِهِ» خمر خورده است، خمر نجاست خارجيه است رفته است به داخل و اين شارب الخمر هم بصاقش را انداخته است بيرون، فاصابه ثوبى من بصاقه از بصاقش خورده است. «قَالَ لَيْسَ بِشَيْ‌ءٍ»  چيزى برايش نيست. این اگر سند تمام بود دلالتش تمام بود که داخل الحلق لا يغسل من النّجاسات، فقط چون كه روايات من حيث السّند همين جور است، بدان جهت اين مؤيّد مى‏شود ما تقدّم را.

 

 روايت دوّمى در همين باب همين جور است. روايت حسن ابن موسى الحنّاط[7] است:

روايت موسی الحناط

 آن حسن ابن موسى الحنّاط هم التماس دعا است توثيق ندارد. «وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ» حسين همان اشعرى است عن ايّوب ابن نوح از اجلّاء است، صفوان ابن يحيى و حمّاد ابن عثمان اجلّاء هستند «عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى الْحَنَّاطِ» ، خمر مى‏خورد. «قَالَ: سَأَلْتُ‌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَشْرَبُ الْخَمْرَ» بعد او را از دهانش مى‏اندازد. فيصيب ثوبى فقال لا بأس، اين روايت را ذكر كرده‏اند، حمل كرده‏اند كه «ثُمَّ يَمُجُّهُ» معنايش اين است كه دفع مى‏كند يعنى آب دهانش را دفع مى‏كند. به اين معنا حمل كرده‏اند، ولكن ظاهر روايت اين است كه خود فم را مى‏اندازد. اين از رواياتى است كه دلالت مى‏كند بر طهارت خمر كه سابقاً در بحث نجاست خمر گفتيم. اين روايات حمل بر تقيه مى‏شود، چونكه طهارت مذهب جماعت يا جلّ آنها بود. مذهب آنها بود، يا خود امام علیه السلام در روايات خمر گفت. آن رواياتى كه نجاست را مى‏گويد. او را بگير، اگر يادتان بوده باشد. حكومت از خود امام علیه السلام بود كه فرمود آن قول زراره‏اى كه حكايت از نجاست مى‏كند او را بايد بگيرى، سابقاً بحثش گذشت كه تقديم روايات نجاسة الخمر لتحكيم خود امام علیه السلام بود بين الرّوايات، على هذا الاساس اين روايتى كه دلالت بر طهارت مى‏كند بايد طرح بشود. آن روايت اوّلى مؤيّد مى‏شود. نتيجه اين مى‏شود بر اينكه آنى كه داخل فم است و بواطن است اينها شسته نمى‏شود در تطهير، علاوه بر اينكه سيره متشرّعه هم می شود ادّعا كرد كسى داخل دهان را نمى‏شورد، كه وقتى كه خون را انداخت بله لبهايش را مى‏شورد امّا داخل دهان را نمى‏شورد. داخل دهان احتياج به غسل ندارد. انّما الكلام اين است كه نجس مى‏شود يا نجس نمى‏شود. خوب مى‏گوييم كه دليل شما اين بود «و يغسل كلّ ما اصابه ذلك الماء» اين تخصيص خورد الاّ البواطن من بدن الانسان، مخصّصش را هم ذكر كرديم. مثل آنجا نيست كه روايات خاصّه بود. اينجا اين بود كه الاّ البواطن من بدن الانسان، بواطن از بدن انسان شسته نمى‏شود، خوب نجاست بواطن را از كجا كشف كنيم؟ بدان جهت راه كشف نداريم، حكم به اصالة الطهارة مى‏شود.

 بدان جهت در آن مواردى كه بواطن به آنها نجاست خارجيه برسد ما قائل به تنجّس نيستيم. فرضاً از اينكه به بواطن نجس داخلى برسد كه آنجا اصلاً نجاست داخليه به نجس بودنش دليل نداريم، آنجا به طريق اولى نجس نمى‏شود. اين را بدانيد ها. ما كه نجس ندانستيم، اين ابره و سوزنى را كه به رگ انسان مى‏كنند و به خون مى‏رسد، ابره كه داخل شد مى‏گوييم اين ابره پاك است نجس نشده است، به خون اصابت كرد آخر، اين را به جهت اين مى‏گويند كه ملاقات در باطن موجب تنجّس نمى‏شوند، چونكه ابره آلوده خارج نشده است. آلوده اگر خارج بشود ملاقات در خارج مى‏شود، چون كه در باطن ملاقات كرده است دليل بر تنجس ندارد. آنجاها ما مى‏گوييم عدم تنجّس نه از جهت اين است كه دليل بر منجّسيت ملاقات در باطن نداريم، دليل نداريم بر اينكه اصلاً آن خون در رگ نجس است. مادامى كه بارز نشده است خون و بيرون نيامده است دليل بر نجاستش نيست، و من هنا گفتيم كه اگر انسان يك شى‏ء طاهر و يك شى‏ء نجس را در آن باطن ملاقات بدهد، مثل اينكه يك كاسه اوّل شراب خورد و بعد هم يك سكّه آزادى را قاچاق بود بلع كرد كه بعد در مى‏آورد، اين سكّه وقتى كه در آمد نجس است. چرا؟ چون كه ملاقات با نجس كرده است. ولو در باطن كرده است عيبى ندارد ما يصيب الخمر فاغسله مى‏گيرد. اين ما يصيب كه ندارد كجا اصابت كند. اين باطن ملاقات در باطن نيست مطلب. آنجا كه قائل به تنجّس نيستيم چون كه دمِ در باطن، بول در باطن، منى در باطن، مادامى كه در باطن هستند دليل بر نجاست آنها نداريم، بدان جهت انسان دو شى‏ء خارجى، يكى طاهر و يكى نجس در جوف با هم ملاقات بكنند گفتيم نجس مى‏شوند، اين از ناحيه ملاقات نيست، اين از ناحيه اين است كه دم همين جور است، و الحمد الله ربّ العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص142-144.

[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص142

[3] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْبَوْلِ يَكُونُ عَلَى السَّطْحِ- أَوْ فِي الْمَكَانِ الَّذِي يُصَلَّى فِيهِ- فَقَالَ إِذَا جَفَّفَتْهُ الشَّمْسُ فَصَلِّ عَلَيْهِ فَهُوَ طَاهِرٌ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص452

[4] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص438.

 

[5] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص438

[6] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص473.

[7] وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى الْحَنَّاطِ قَالَ: سَأَلْتُ‌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَشْرَبُ الْخَمْرَ- ثُمَّ يَمُجُّهُ مِنْ فِيهِ فَيُصِيبُ ثَوْبِي فَقَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص474.