« الحادي عشر : استبراء الحيوان الجلالفإنَّه مطهِّر لبوله وروثه ، والمراد بالجلال مطلق ما يؤكل لحمه من الحيوانات المعتادة بتغذي العذرة وهي غائط الإنسان ، والمراد من الاستبراء منعه من ذلك واغتذاؤه بالعلف الطاهر حتَّى يزول عنه اسم الجلل ، والأحوط مع زوال الاسم مضي المدَّة المنصوصة في كل حيوان بهذا التفصيل في الإبل إلى أربعين يوماً ، وفي البقر إلى ثلاثين وفي الغنم إلى عشرة أيام وفي البطة إلى خمسة أو سبعة وفي الدجاجة إلى ثلاثة أيام وفي غيرها يكفي زوال الاسم ».[1]
صاحب عروه يكى از مطهرات را ذكر مىفرمايد كه استبراء آن حيوانى است كه جلال است آن حيوان، استبراء او از مطهرات است. مرادش اين است كه حيوان جلال بول و مدفوعش محكوم به نجاست است، ولو گوسفند است يا فرض بفرمائيد مرغ است بما اينكه اين حيوان مأكول اللحم جلال شده است به جلل اكل لحمش حرام مي شود، و بول و مدفوعش محكوم به نجاست مي شود، وقتى كه استبراء شد و عنوان جلل از حيوان رفت على ما سنبين، بول و مدفوعش پاك مي شود، پس اين استبراء مطهر بول است از آن نجاست و مطهر مدفوع است.
ايشان در اين مسأله ابتداءً متعرض مي شود بالجلل فى الحيوان كه جلل در حيوان به چه چيز محقق مي شود، و بعد التعرض بالجلل متعرض مي شود آن استبرائى كه حيوان را از جلل خارج مىكند حقيقتا او حكما، مراد از آن استبراء چيست كه مطهر شمرده مي شود؟ در آن بيان جلل مىگويد آن حيوان مأكول اللحمى كه مثل الشاة و الابل و البقر و غيرها كه آن حيوانات مأكول اللحم هستند آنها اگر معتاد بشوند عادت بگيرند كه تغذى بكنند به عذرة الانسان خصوص الانسان، بنحوى كه غذاى آنها عذره انسان شده است، و الا اگر مرغ است جلويش هر چه انداختند مىخورد، وقتى كه عبور مىكند به عذره عذره را هم مىخورد، آن جلال نمي شود، جلال آن حيوان مأكول اللحمى را مىگويند كه اعتياد بكند به تغذى از عذره انسان به حيث اينكه نوعا و غالبا غذايش غذاى عذره بوده باشد، كه غير العذره را مىبيند رد مي شود، سر آن عذره مي رود، اي نوقت حيوانى كه هست جلال مي شود، اينجور مىفرمايد.
و به جهت اينكه اين مسأله روشن بشود اطرافش اينجور عرض مىكنيم اين معنى محل شك و محل تأمل از اصحاب نيست قديما و حديثا كه حيوان مأكول اللحم مع صيرورته جلالا اكل لحمش حرام مي شود، شرب لبنش حرام مي شود، يعنى حيوانِ غير مأكول اللحم مي شود، كه شير حيوان يا تخم حيوان هم تابع خود حيوان است، وقتى حيوان غير مأكول اللحم شد فیحرم شرب لبنه فيحرم أكل بيضه و امثال ذلك.
اين معنى از مسلمات است جاى خلاف نيست، و روايات هم به اين معنى دلالت كردهاند روايات معتبره، در اين روايات معتبره مطلبى هست كه آن مطلب را نسبت به مشهور دادهاند و اين روايات را براى شما مىخوانم عمدهاش را، يكى از اين رواياتى كه هست صحيحه هشام ابن سالم است، صحيحه هشام ابن سالم در باب 27 از ابواب اطعمه محرمه[2] روايت اولى است:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ» ، نكتهاى هست در اين روايات، نكته مهم كه بيان خواهم كرد محضرتان متوجه باشيد. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا تَأْكُلُوا لُحُومَ الْجَلَّالاتِ» ، لحوم جلالات را نخور. «وَ إِنْ أَصَابَكَ مِنْ عَرَقِهَا فَاغْسِلْهُ» اگر به تو اصابت كرد از عرق اينها بشور. اين صحيحه هشام ابن سالم است، نسبت داده شده است به مشهور كه عرق ابل جلال از نجاسات است، ابل وقتى كه از جلال شد، ابل جلال يا ناقه جلاله فرق نمىكند، آن عرقش نجس مي شود و يكى از نجاسات مي شود، اين خصوص ابل در آن صحيحه حفص بن بخترى ذكر شده است كه روايت دومى[3] است:
«وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا تَشْرَبْ مِنْ أَلْبَانِ الْإِبِلِ الْجَلَّالَةِ» از شيرهاى ابل جلاله نخور، چونكه گفتيم وقتى خودش غير مأكول اللحم شد شيرش هم حرام مي شود. «وَ إِنْ أَصَابَكَ شَيْءٌ مِنْ عَرَقِهَا فَاغْسِلْهُ» اگر شيئى از عرق ابل به تو اصابت بكند بشور. مشهور و منسوب الى المشهور قديما و حديثا این است كه عرق ابل جلال نجس است. يكى از نجاسات است، و اين در صحيحه حفص ابن بخترى ذكر شده است. گفته شده است بر اينكه اختصاص بر ابل به چه وجه؟ براى اينكه صحيحه اوّلى كه ذكر كرديم صحيحه هشام ابن سالم آنجا اين بود كه و ان اصابك من عرقها فاغسله، لا تأكل لحوم الجلالات و ان اصابك من عرقها فاغسله، اختصاص به ابل ندارد، اين مطلق جلال را مىگيرد، ابل بشود يا غير ابل، با هم كه تنافى هم ندارند، صحيحه دومى مىگويد عرق ابل جلال نجس است، صحيحه اولى مىگويد عرق همه نجس است، و لكن مشهور در عرق غير ابل قائل به طهارت هستند، چونكه مشهور قائل به طهارت هستند بدان جهت ربما گفته مي شود كه صحيحه اولى معرض عنها عند الاصحاب است، چونكه در او ذكر شده است نجاست عرق جلالات، و مشهور به او ملتزم نشدهاند، فقط در ابل ملتزم شدهاند.
آن مطلب مهمى كه مىخواستم بگويم آن همين است، در اين صحيحه اولى و صحيحه ثانيه اصلا دلالتى نيست كه عرق جلال او الجلالات نجس است، اين معنى اصلا از اين روايت استفاده نمي شود، و الوجه فى ذلك اين است شارع وقتى امر مىكند به غسل شيئى كه مثلا به بدن اصابت كرده يا به ثوب اصابت كرده، شارع مىگويد او را بشور، آنى كه اصابت كرده او را بشور كه عذره باشد يا غير عذره باشد عرق باشد، اين دلالت بر نجاست نمىكند، چونكه امر به غسل ممكن است به جهت مانعيت بوده باشد، چونكه مانع از صلاة است، مانع از صلاة است اين شىء و چونكه مانع از صلاة است، چونكه اجزاء غير مأكول اللحم و توابع غير مأكول اللحم در بدن مصلى و در لباس مصلى باشد مانع از صحت صلاة است، بعد از اينكه فرض كرديم ابل يا غير ابل جلال شد و به جلال شد غير مأكول اللحم شد كه لا تأكل لحوم الجلالات، عرقى كه از او اصابت مىكند به ثوب انسان كما اينكه متعارف است در ابل جلاله كه سوار مىشوند عرق مىكند آن جايى كه نشستهاند و اگر چيزى نبوده باشد لخت باشد کوهان او خيس مي شود انسان از عرق آن حيوان، اين عرق عرق غير مأكول اللحم است، چونكه ابل غير مأكول اللحم است در حال جلال بودن، امام عليه السلام در روايت مىفرمايد چونكه ابل وقتى يا حيوان ديگر وقتى كه جلال شد اكل لحمش حرام است و اگر از عرقش اصابت بكند آن عرق را بشور، اين دلالت به نجاست نمىكند، مىدانيد دلالت به نجاست از امر به غسل كى استفاده مي شود؟ بگويم، آنجايى كه شارع امر كند موضع الاصابة را بشور، اگر شارع در خطاب امر كرد كه مصاب را بشور آنى كه اصابت كرده، از اين انتزاع نجاست نمي شود، دلالت بر نجاست نمىكند، شايد مانعيت دارد مىگويد ازاله كن، و اما در جايى كه موضع المصاب را گفت بشور، ثوب باشد يا بدن باشد، به نحوى كه امر كرد به شستن موضع المصاب كه آن امرش اطلاق داشته باشد كه موضع مصاب را بايد بشورى، چه مصاب در آن موضع باشد يا زايل شده باشد عينش، از اين انتزاع مي شود تنجس آن موضع، موضع نجس شده است. «اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه»، امر به غسل الثوب شده است كه موضع اصابه بول غير مأكول اللحم است، و اين اطلاق دارد، هم مىگيرد آنجا كه قبلا اين ثوب را انسان با مايع ديگرى مسح كرد كه بول رفت عين بول رفت خشك شد و تمام شد، حتى «اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه» بعد زوال اين عين هم شامل مي شود، باز بايد اين عين را بشورى، از اين انتزاع تنجس مي شود که بول نجس است پس ثوب را نجس كرده است، در اين دو تا روايت مباركه امر به غسل موضع العرق نشده است. ارباب الفكر، قال: «لا بأس بلحوم الجلالات، و ان اصابك من عرقها فاغسله» عرق را بشور، از اين انتزاع مانعيت مي شود، غايت چيزى كه از اين امر به غسل استفاده مي شود مانعيت است، اين مانعيت هم مختص به ابل نيست، چونكه ابل جلال بشود يا غير ابل جلال بوده باشد عرقش عرق غير مأكول اللحم است و در صلاة مانع است.
نظير اين حرف را اگر يادتان بوده باشد در بحث عرق جنب از حرام گفتيم، كه بعضىها ملتزم بودند كه عرق جنب از حرام از اعيان نجسه است، و تمسك كرده بودند به دو تا روايت بود، اگر يادتان باشد آنجا هم گفتيم آنجا امر شده است به غسل نفس العرق در آن روايات، كه جنبى كه از حرام است آن عرقش بايد شسته بشود، از او انتزاع مانعيت مي شود، بدان جهت گفتيم كه نه نجس نيست، نجس هم نمىكند، اما مانع از صلاة است، چونكه روايت من حيث السند ضعيف بود مانعيتش را هم على الاحوط گفتيم، ولكن بخلاف ما نحن فيه در ما نحن فيه ملتزم ميشويم به مانعيت، چونكه روايات معتبره است، نه معرض عنه المشهور است نه منافى با چيز است، فقط اينكه مشهور از اين روايت لا تشرب من البان الابل الجلالة[4] استفاده نجاست كردهاند اگر نسبت به مشهور صحيح بوده باشد اين استفاده را ما نمىتوانيم تصديق كنيم، اين عبارت دلالت بر نجاست ندارد، بدان جهت ملتزم ميشويم عرق حيوان جلال مثل ساير حيوانات غير مأكول اللحم عرقشان پاك است، فقط عرق كلب و خنزير است كه نجس است، چونكه نجس العين هستند، و اما ساير حيوانات غير مأكول اللحم مثل ذئب و الاسد عرقش پاك است، و لكن غير مأكول اللحم است، عرق اسد اگر در بدن انسان و لباس انسان بوده باشد نماز بخواند نمازش باطل است، چرا؟ چونكه موثقه ابن بكير گفته است كه اجزاء و توابع غير مأكول اللحم مبطل صلاة است، آن يك مطلب ديگرى است.
على هذا الاساس ما ملتزم مي شويم بر اينكه حيوان جلال مثل ساير حيوانات غير مأكول اللحم، غیر مأکول اللحم است عرقش هم پاك است، اما قهرا بول و روثش نجس مي شود، چرا؟ چونكه در صحيحه فرمود: «اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه»،[5] بعد از اينكه حيوان مأكول اللحم جلال شد مثل حيوان مأكول اللحمى است كه موطوء شد، چه جور اگر گوسفند يا بقرهاى كه موطوء انسان بشود خوردن لحم او حرام است مي شود غير مأكول اللحم، چه جورى كه اغسل ثوبك من ابوال ما لا يوكل لحمه آن بقر موطوء و غنم موطوء و غير ذلك را مىگيرد، اين ابل جلال و غنم جلال و غير ذلك اينها را هم مىگيرد، بدان جهت بولش نجس مي شود، روث هم تابع بول است كما ذكرنا فى نجاسة البول، چونكه احتمال فرق داده نمي شود.
سؤال...؟ اغسل العرق يعنى عرق را بشور، اگر عرق زايل بشود كه شستن نمىخواهد، نيست که عرق، يا سيدنا! سوال؟
نمي شود نشود، اولا چيزى كه هست قابل تذكيه است، ولكن مأكول اللحم نمي شود، اكل لحمش جايز نيست بايد بسوزانند، و اگر حيوانى بوده باشد كه مركب بوده باشد، آن را هم که مىبرند جاى ديگر مىفروشند.
غرض اين است كه فرق مابين موطوء و جلال اين است كه حيوان وقتى كه موطوء شد ديگر حرمت اكل مرتفع نمي شود، و لكن اگر جلال شد حرمت الاكل دارد ولكن بعد از استبراء حرمت الاكل از بين مي رود، بدان جهت جلال را در حال جلالى ذبح بكنند غير مأكول اللحم است خورده نمي شود حرام است خوردنش.
پس على هذا الاساسى كه هست این اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه، و آنى كه بعضىها وسوسه كردهاند اين اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه آن حيوانى را مىگويد كه بعنوان اولى حرام بوده باشد مثل ذئب و اسد و امثال ذلك، و اما آنى كه بالعرض مي شود مثل اینکه فرض كنيد گوسفندى است مرض گرفته است، مرضى گرفته است كه هر كسى او را بخورد مبتلا مي شود به مرضى، نميرد هم نيمه جان مي شود، خوردنش حرام است ديگر لا يؤكل لحمه، چه جور آن گوسفند را نمىگيرد چونكه آن بالعرض است، و يا فرض كنيد گوسفند غصبى است، لا يؤكل لحمه براى شخص، چه جور اغسل ثوبك آنها را نمىگيرد آنها حرمت عرضى هستند، جلال بودن هم حرمت عرضى است اين را هم نمىگيرد، اين جاى وسوسه نيست، بعد ما ذكرنا مسأله موطوء را.
عرض مىكنم كه ظاهر اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه، يعنى حيوان باشد، حيوانى باشد كه بعنوان حيوان اكل لحمش حرام است، آنجايى كه گوسفند مرضى گرفته باشد آنجا حيوان مدخليت ندارد، هر چيزى كه ضار به جسم انسان است، حيوان مدخليت ندارد، ضار است به جسم انسان مثل هروئين او هم حرام است، اختصاص ندارد به آن چيز، يا مثلا شربت ديگرى كه ضار به جسم است حرام است، حيوان خصوصيتى ندارد، تناول المضر بالجسم حرامٌ، آن عنوان عنوان حيوان نيست، و هكذا اكل مال الغير حرام، آن عنوان عنوان مال الغير است، به خلاف جلال و الموطوءه، حيوان جلال اكلش حرام است، بما حيوان، حيوان موطوء اكلش حرام است، اغسل ثوبك من ابوال ما لا يؤكل لحمه يعنى آن حيوانى كه بما هو حيوان لا يؤكل لحمه، بدان جهت جلال را مىگيرد چونكه جلال بما هو حیوان لا يؤكل لحمه كالموطوء، و اما آنهايى كه مثال زدهاند و وسوسه كردهاند آنها ربطى به ما نحن فيه ندارد.
پس در ما نحن فيه بول حيوان جلال و روث حيوان جلال نجس است.
خوب آن وقت كلام واقع مىشود بمَ يتحقق الجلل جلل به چه چيز محقق مىشود؟ اين معنا مسلم عند الكل است كه حيوان اگر متغذى نجاست بشود جلال نمىشود، اين محل كلام نيست، مثلا فرض كنيد مزرعهاى را با آب نجس آبيارى كردهاند، بعد آنجا هم خشك شده است، نه با اشراق شمس، باد بود خشك كرد او را، بعد حيوان آن علفها را مىخورد، علفها خيلى است، دو ماه مىخورد آنجا، اين ولو متنجس مىخورد، علفها متنجس هستند مىخورد، و لكن مع ذلك حيوان جلال نمىشود، جلال آن حيوانى را مىگويند كه معتاد بوده باشد بالتغذى بالعذره، به عذره معتاد بشود نه به ميته، مثل حيواناتى كه هميشه ميته مىخورند مثل سباع که هميشه ميته مىخورند ديگر، حيوانى را مىگيرد پاره مىكند مىخورد، آنها را جلال نمىگويند، جلال آن حيوانى را مىگويند كه مأكول اللحم بوده باشد و معتاد بوده باشد به اكل عذره كه غذايش عذره بوده باشد، اگر مخلوط بوده باشد به حيث اين كه غير العذره نادر نبوده باشد، نه بلكه عذره باشد غير عذره، هر چه جلويش بريزى مىخورد، يا از هر جا عبور كند مىخورد، او جلال نمىشود، خلط وقتى كه آمد آن وقت ديگر آن جلل محقق نمىشود، در صحيحه زكریا ابن آدام دارد كه در باب بيست و هفت از ابواب اطعمه محرمه روايت پنجمى[6] است:
«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ» صدوق عليه الرحمه «بِإِسْنَادِهِ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ» به سندش از زكریا ابن آدم، سندش هم صحيح است. «عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنْ دَجَاجِ الْمَاءِ- فَقَالَ إِذَا كَانَ يَلْتَقِطُ غَيْرَ الْعَذِرَةَ فَلَا بَأْسَ» اگر كارش هميشه عذره نيست غير عذره را هم التقاط مىكند بأسی ندارد، و هكذا روايات ديگرى هست كه دلالت مىكند وقتى كه مخلوط شد آن جلل محقق نمىشود، جلال آنى است كه عادتا غذايش منحصر بوده باشد به عذره خوردن.
خوب عذره مراد چيست؟ عذره مىگويند بر اينكه مراد مدفوع الانسان است. مدفوع الانسان عذره است، اين كه عذره مختص به مدفوع الانسان است اين را كسى ادعا هم بكند ما قبول نمىكنيم، اين مقدار كه عذره مدفوع انسان را مىگيرد متيقن است، و حيوان اگر متغذى به آن عذرة الانسان بشود و عذرة الانسان غذايش بشود اين جلل بر او حاصل مىشود، و اما اين عذرهاى كه هست شامل مدفوع غير انسان هم مىشود يا نمىشود، ظاهرا عذره در مدفوع غير انسان استعمال شده است، هيچ شك و شبههاى نيست، در آن صحيحه عبد الرحمن ابن ابى عبد الله كه سابقا خوانديم در باب چهلم[7] از ابواب النجاسات:
آنجا صحيحه عبد الرحمن ابن ابى عبد الله دارد از امام سؤال مىكند عن الرجل يصلى و فى ثوبه عذرة من انسان او سُنّور او كلب، در ثوبش عذره است يا انسان است يا گربه است يا كلب است اين چه جور است؟ امام فرمود: «ان كان لم يعلم فلا بأس» به اگر نمىداند نمازش صحيح است، اين عذره اطلاق شده است به آن مدفوع كلب هم گربه هم، بلكه گفته مىشود عذره در لغت آن مدفوع حيوانى را مىگويند كه آن مدفوع بد بو باشد جيفه بوده باشد مثل مدفوع الانسان كه به آنها عذره اطلاق مىشود، و بعضىها گفتهاند عذره اين معنايش هم بوده باشد منصرف به عذرة الانسان است حيث ما يطلق، حيث ما يطلق منصرف به عذرة الانسان است، و الشاهد لذلك بعض الاستعمالات است، كه از بعضى استعمالات ظاهر مىشود اين انصراف، آن استعمالات مثل چه؟ مثل اين روايتى كه لعلّ صحيحه است، صحيحه كردويه، ولو توثيقش خيلى ثابت نشده است جای کلام است ولكن بعيد نيست از اجلّاء باشد، در باب، باب شانزده از ابواب ماء المطلق روايت سومى[8] است:
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ كُرْدَوَيْهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ بِئْرٍ- يَدْخُلُهَا مَاءُ الْمَطَرِ فِيهِ الْبَوْلُ- وَ الْعَذِرَةُ وَ أَبْوَالُ الدَّوَابِّ» بئرى كه آب باران در آن مىرود، و العذرة عذره در آن مىرود، يا باد مىبرده عذره را، و ابوال الدواب چاهها كه سرپوش ندارد همه می روند، «وَ أَرْوَاثُهَا وَ خُرْءُ الْكِلَابِ- قَالَ يُنْزَحُ مِنْهَا ثَلَاثُونَ دَلْواً وَ إِنْ كَانَتْ مُبْخِرَةً»يعنى مدفوع الكلاب، خوب اگر عذره شامل مدفوع كلاب هم بود كه ديگر ذكر كردن نمىخواهد.پس معلوم مىشود در اول كه گفت سؤال كردم« عن بئر يدخلها ماء المطر فيه البول و العذرة، بول يعنى بول الانسان و العذرة يعنى عذرة الانسان» بعد هم مىگويد «و ابواب الدواب و ارواثها»، چونكه در دهات همين جور است ديگر، غير از كلب حيوانات ديگر دواب بستهاند، آنها است كه بولشان مىرود و روثشان مىرود، يكى هم انسان است كه ساكن آنجاست، پس معلوم مىشود كه عذره منصرف است به مدفوع الانسان، اینکه اين عذره در اين روایت مراد مدفوع الانسان است ظاهرش همين است اين جاى شك نيست، و احتمال اينکه ذكر خرء الكلاب ذكر خاص بعد العام بوده باشد اين احتمالش ضعيف است، و لكن اين دليل بر انصراف نمىشود، در اين روايت چونكه خرء الكلب مستقلا ذكر شده است آن ظهور عذره در عذرة الانسان است، و اما در جايى كه عذره حيث ما يطلق بلا مقابلة شامل عذره غير انسان نمىشود و منصرف به عذره انسان است اين را اثبات نمىكند، بدان جهت ما كه مىگوييم جلال بودن حيوان مختص است به آن جايى كه متغذى به عذرة الانسان بشود به جهت اين است كه مفهوم جلال مجمل است پيش ما، قدر متيقن از جلال آن حيوانى است كه معتاد به عذرة الانسان بوده باشد، يقينا اين حكم لا تأكل لحوم الجلالات آنجا هست، و اما در حيوانى كه عذره غير انسان را مىخورد يا معتاد به او شده است او تحت اينكه احلت لکم بهيمة الانعام يا احلت لكم و هذا از رواياتى هست الغنم حلال، البقر حلال الابل يحل اكله مطلقات اقتضاء مىكرد كه اينها حلال بشود، چونكه حيوان مأكول اللحم است به حسب ادله اوليه، آن مقدارى كه علم به تقييد داريم صورتى است كه معتاد بشود به تغذى به عذرة الانسان، مخصص منفصل وقتى كه مجمل شد من حيث المفهوم، ارباب الاصول چه گفتهايد؟ مىگوييد در در غير مورد اجمالش تخصيص مىزنيم عام را و مطلق را تقييد مىكنيم، در مورد اجمالش كه مخصص و مقید منفصل است تمسك به عموم عام و اطلاق و مطلق مىشود و رفع اجمال مىشود، بدان جهت حكم مختص مىشود به عذرة الانسان، در غير عذره انسان شامل نمىشود.
يك روايتى هم هست تمسك كردهاند به آن روايت و گفتهاند كه اين حكم مختص است به عذرة الانسان، اين روايت، روايت موسى ابن اكيل است، روايت موسى ابن اكيل در باب بيست و چهار از ابواب اطعمه ، روايت دومى[9] است، دارد بر اينكه:
«و عنه يعنى محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن احمد ابن يحيى عن احمد ابن محمد ابن عيسى عن بعض اصحابه يا احمد ابن محمد ابن خالد عن بعض اصحابه»، این یک ارسال، «عن على ابن حسان عن على ابن عقبة عن موسى ابن اكيل عن بعض اصحابه اين دو تا ارسال. در آنجا دارد: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي شَاةٍ شَرِبَتْ بَوْلًا ثُمَّ ذُبِحَتْ بول را خورده است ، همين كه بول را خورد ذبح كردند. «قَالَ فَقَالَ يُغْسَلُ مَا فِي جَوْفِهَا» اين جوفش را بايد بشويند يعنى معدهاش را بايد بشويند «ثُمَّ لَا بَأْسَ بِهِ- وَ كَذَلِكَ إِذَا اعْتَلَفَتْ بِالْعَذِرَةِ» همين جور هم هست وقتى كه گوسفند علف خورد كشتند بايد شكمش را بشويند. «مَا لَمْ تَكُنْ جَلَّالَةً» اين كه فقط مىشورند ذبح می کنند حلال است مادامى كه جلال نبوده باشد. «وَ الْجَلَّالَةُ الَّتِي يَكُونُ ذَلِكَ غِذَاؤُهَا» جلاله آن حيوانى است كه اين عذره خوردن غذايش بشود، نه اينكه يك دفعه عذره خورده است آن نمی شود، بلکه غذايش اين بشود و غذايش منحصر به عذره بشود كما ذكرنا.
اين روايت من حيث السند ضعيف است، در ما نحن فيه عذرة الانسان ندارد. اين عذره دارد چونكه عذره دارد اگر احتمال داديم عذره شامل بشود خرء كلب را هم و خرء غير حيوانات ديگر را هم مدفوع آنها را هم كه منحصر به عذرة الانسان نمىشود، بدان جهت على كل تقدير چونكه در اين روايت عذره ذكر شده است نه عذرة الانسان و خودش هم من حيث السند ضعيف است اين دليل نمىشود، عمده آنى است كه مجمل است مخصص، و چونكه مجمل است به مقدار آن متيقن رفع ید از اطلاقات مىشود، بقيه تمسك به اطلاقات مىشود.
ثم مراد از حيوان، حيوان كه عادت بگيرد به غذا خوردن به عذره اين حيوان اختصاص ندارد به ابل، كما اينكه اختصاص به بقر ندارد، ولو بعضى لغويين جلال را تفسير كردهاند به بقر، بقرى كه عذره مىخورد، نه اختصاصى ندارد، مطلق حيوانى كه مأكول اللحم است اگر متغذى بشود او جلال مىشود، اين از روايات استفاده مىشود، چونكه رواياتى را كه خواهيم خواند در آن استبرائى كه هست معلوم خواهد شد كه هم در دجاجه محقق مىشود، حتى در سمك كه حيوان الماء است محقق مىشود، هم فرض كنيد در اين كبوترها محقق مىشود، هم در شاة محقق مىشود هم در ابل هم در غنم و هم در غير اينها، اينها همهاشان به واسطه تغذى به عذرة الانسان مىشوند جلال و بول و روثشان اينها نجس مىشود.
خوب چقدر عادت، عادت كرده است به نجس خوردن اين با چه چيز مىشود عادت بكند؟ چند روز بايد همين جور عادت بگيرد؟ اين موارد شك چه كار بكنيم بايد اول اينها را صاف بكنيم، بايد موارد شكى كه در مواردش شك كردهايم حيوان جلال هست يا نيست، تارة منشاء شك شبهه مفهومى مىشود، نمىدانيم امروز فقط غذايش نجس بود، به واسطه امروز غذايش نجس بودن يا دو روز، فردا هم همين جور رفت سر او خورد، ببينيم براينكه به اين دو روز خوردن جلال مىشود يا جلال نمىشود؟ اين شبهه، شبهه مفهومى است، يعنى مفهوم جلال مراد از لفظ جلال كه لا تأكل لحوم الجلالات مراد اين را مىگيرد يا نه؟ اين شبهه مفهومى است.
و ربما شبهه، شبهه مصداقى مىشود، مىدانيم كه جلال يعنى چه؟ جلال يعنى عادت بگيرد ول كنى مىرود سر عذره، سر آن غذاهاى ديگر نمىرود، اين مفهومش اين است، نمىدانيم اين حيوان اينجور شده است يا نشده است که ول كنم مىرود يا نمىرود؟ اين شبهه موضوعى است، فحص لازم است يا اصل استصحاب عدم جلل مىگويد نه جلال نشده است، تفصيلش را انشاء الله فردا ذكر مىكنيم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص141-142.
[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص164.
[3] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص164.
[4] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص164.
[5] وَ [محمد بن يعقوب] عَنْهُ ( علی بن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اغْسِلْ ثَوْبَكَ مِنْ أَبْوَالِ مَا لَا يُؤْكَلُ لَحْمُهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص404.
[6] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص165.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يُصَلِّي وَ فِي ثَوْبِهِ عَذِرَةٌ- مِنْ إِنْسَانٍ أَوْ سِنَّوْرٍ أَوْ كَلْبٍ أَ يُعِيدُ صَلَاتَهُ- قَالَ إِنْ كَانَ لَمْ يَعْلَمْ فَلَا يُعِيدُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص475.
[8] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ كُرْدَوَيْهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ بِئْرٍ- يَدْخُلُهَا مَاءُ الْمَطَرِ فِيهِ الْبَوْلُ- وَ الْعَذِرَةُ وَ أَبْوَالُ الدَّوَابِّ- وَ أَرْوَاثُهَا وَ خُرْءُ الْكِلَابِ- قَالَ يُنْزَحُ مِنْهَا ثَلَاثُونَ دَلْواً وَ إِنْ كَانَتْ مُبْخِرَةً؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص181.
[9]وَ عَنْهُ (عَنْ أَحْمَدَ) عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ مُوسَى بْنِ أُكَيْلٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي شَاةٍ شَرِبَتْ بَوْلًا ثُمَّ ذُبِحَتْ- قَالَ فَقَالَ يُغْسَلُ مَا فِي جَوْفِهَا ثُمَّ لَا بَأْسَ بِهِ- وَ كَذَلِكَ إِذَا اعْتَلَفَتْ بِالْعَذِرَةِ- مَا لَمْ تَكُنْ جَلَّالَةً- وَ الْجَلَّالَةُ الَّتِي يَكُونُ ذَلِكَ غِذَاؤُهَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص160.